Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂تازه از بازسازی سوسنگرد برگشته بودیم که خبر شهادت حمید رضا تو مدرسه پیچید .قبل از او دو تا از بچه های مدرسه رومنافقین ترور کرده بودند و چهارتا تو جبهه شهید شده بودند . اما حمید رضا اولین هم کلاسی شهیدمون بود. حمید تو عملیات والفجر یک در گردان انصار الرسول ص شهید شد و جزو شهدایی بود که موقع عقب نشینی تونستن پیکرش رو به پشت جبهه منتقل کنن
چند کلامی را همراه مادر بزرگوار شهید شویم که پس از شهادت فرزند برومندش بر مصیبت شهادت همسر و داغ دو فرزند خردسالش نیز صبورانه ایستادگی کرد : برای ثبت نام حمید در راهنمایی مفید به کرات مراجعه می کردم و هربار جواب رد مایوسم نمی کرد و باز اصرار داشتم. یک بار به روحانی که بعدها فهمیدم شهید باهنر است گفتم این پسر پیغمبر را زیر سایه خود تربیت کنید. ایشان گفت که مدت ها است سایه ما را گرفته اند. در نهایت کار را به قیامت و حساب کتاب سر پل صراط کشاندم و گفتم من جلوی جد وی شما را بازخواست می کنم و نهایت به امتحان گرفتن از حمید رضایت دادند. او که دانش آموز توانمندی بود به راحتی امتحان ها را قبول شد و تا دبیرستان همانجا ماند تا جنگ شد . به ندای امام شهدا برای دفاع از میهن به جبهه رفت و در نهایت میهمان سفره شهادت مولا و جد خود امام حسین شد. بعد شهادت حمید، معلمان و همکلاسی های او به منزل آمدند و کارنامه های خود را تقدیم من کردند. آنها رفتند و دلم گرفت که پسر من کارنامه ندارد. شب خواب شهید را دیدم که با کارنامه آمد و عدد به عدد نمرات درخشانش را به من نشان داد و من را دلداری داد. هرگز نماز صبحش قضا نمی شد . به واقع لطیف بود و این لطافت محصول نجابت و دقت در رفتار و کردار بود . با چنین درک و لطافتی بود که توانست دنیا را در ترازی ببیند که امام شهدا آن سطح از شعور و بینش را ساخته بود.
خدایا ارواح مطهر شهدای عزیز این خانواده در اعلی علیین مهمان تو هستند . به این مادر عزیز ❤️بهترین ها رو در سرای جاودان عطا فرما
#شهید_حمید_رضا_سیادت
#عملیات_والفجر_یک
#فکه
#گردان_انصار
#23_فروردین_1362
@hamidraz
چند کلامی را همراه مادر بزرگوار شهید شویم که پس از شهادت فرزند برومندش بر مصیبت شهادت همسر و داغ دو فرزند خردسالش نیز صبورانه ایستادگی کرد : برای ثبت نام حمید در راهنمایی مفید به کرات مراجعه می کردم و هربار جواب رد مایوسم نمی کرد و باز اصرار داشتم. یک بار به روحانی که بعدها فهمیدم شهید باهنر است گفتم این پسر پیغمبر را زیر سایه خود تربیت کنید. ایشان گفت که مدت ها است سایه ما را گرفته اند. در نهایت کار را به قیامت و حساب کتاب سر پل صراط کشاندم و گفتم من جلوی جد وی شما را بازخواست می کنم و نهایت به امتحان گرفتن از حمید رضایت دادند. او که دانش آموز توانمندی بود به راحتی امتحان ها را قبول شد و تا دبیرستان همانجا ماند تا جنگ شد . به ندای امام شهدا برای دفاع از میهن به جبهه رفت و در نهایت میهمان سفره شهادت مولا و جد خود امام حسین شد. بعد شهادت حمید، معلمان و همکلاسی های او به منزل آمدند و کارنامه های خود را تقدیم من کردند. آنها رفتند و دلم گرفت که پسر من کارنامه ندارد. شب خواب شهید را دیدم که با کارنامه آمد و عدد به عدد نمرات درخشانش را به من نشان داد و من را دلداری داد. هرگز نماز صبحش قضا نمی شد . به واقع لطیف بود و این لطافت محصول نجابت و دقت در رفتار و کردار بود . با چنین درک و لطافتی بود که توانست دنیا را در ترازی ببیند که امام شهدا آن سطح از شعور و بینش را ساخته بود.
خدایا ارواح مطهر شهدای عزیز این خانواده در اعلی علیین مهمان تو هستند . به این مادر عزیز ❤️بهترین ها رو در سرای جاودان عطا فرما
#شهید_حمید_رضا_سیادت
#عملیات_والفجر_یک
#فکه
#گردان_انصار
#23_فروردین_1362
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
اماده سازی عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #اول
آبان ماه سال 66، با اتوبوس از تهران راهی کرمانشاه شدیم
قرار بود بچه ها مسئولیت یکی از گروهان های گردان انصار را به عهده بگیرند. همراه ما 9 نفر از دانش آموزان سال سوم مدرسه ای که ما از آن فارغ التحصیل شده بودیم (مفید) هم بودند که بیشترشان بدون خداحافظی اومده بودن. چون پدر و مادرهایشان اجازه نمی دادند به جبهه بیایند .
پاسی از شب گذشته بود که اتوبوس حرکت کرد. هر کدام از اون بچه ها گوشه ای کز کرده بود و تو حال خودشون بودن. کمی که گذشت بزرگترها سکوت را شکستند و جو غم زده اتوبوس رو با شوخیهاشون با نشاط کردند و یخ کوچکترها را هم اب کردن.
دم دمای صبح به کرمانشاه رسیدیم
اردوگاه لشکر در یک شهرک نیمه سازدر نزدیکی کرمانشاه بود به نام شهرک شهید باهنر که به علت نزدیکی معبد اناهیتا اسم قبلی اش آناهیتا بود و بچه ها از همین نام استفاده می کردند. سعید امیری مقدم مسئولیت گروهان شهادت را به عهده گرفت و تعدادی از بچه ها هم مثل مجید مرادی و مهدی عقابی و...مسئول دسته ها شدند. بهنام پازوکی هم که از قدیمیهای جبهه بود،معاون گروهان بود. من هم که از زیر بار مسئولیت در می رفتم، بالا خره در دام افتادم و مسئول مخابرات گردان شدم
ولی چون همه دوستانم در گروهان شهادت بودند من همیشه آنجا بودم
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
@hamidraz
آبان ماه سال 66، با اتوبوس از تهران راهی کرمانشاه شدیم
قرار بود بچه ها مسئولیت یکی از گروهان های گردان انصار را به عهده بگیرند. همراه ما 9 نفر از دانش آموزان سال سوم مدرسه ای که ما از آن فارغ التحصیل شده بودیم (مفید) هم بودند که بیشترشان بدون خداحافظی اومده بودن. چون پدر و مادرهایشان اجازه نمی دادند به جبهه بیایند .
پاسی از شب گذشته بود که اتوبوس حرکت کرد. هر کدام از اون بچه ها گوشه ای کز کرده بود و تو حال خودشون بودن. کمی که گذشت بزرگترها سکوت را شکستند و جو غم زده اتوبوس رو با شوخیهاشون با نشاط کردند و یخ کوچکترها را هم اب کردن.
دم دمای صبح به کرمانشاه رسیدیم
اردوگاه لشکر در یک شهرک نیمه سازدر نزدیکی کرمانشاه بود به نام شهرک شهید باهنر که به علت نزدیکی معبد اناهیتا اسم قبلی اش آناهیتا بود و بچه ها از همین نام استفاده می کردند. سعید امیری مقدم مسئولیت گروهان شهادت را به عهده گرفت و تعدادی از بچه ها هم مثل مجید مرادی و مهدی عقابی و...مسئول دسته ها شدند. بهنام پازوکی هم که از قدیمیهای جبهه بود،معاون گروهان بود. من هم که از زیر بار مسئولیت در می رفتم، بالا خره در دام افتادم و مسئول مخابرات گردان شدم
ولی چون همه دوستانم در گروهان شهادت بودند من همیشه آنجا بودم
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
آماده سازی عملیات #بیت_المقدس _۲ / قسمت #دوم
در یک گروهان ۴۴ نفر هم مدرسه ای بودیم که حالا نیمی دانشجو شده بودیم و بقیه دانش آموز سال سوم و چهارم دبیرستان. بچه های دانشجو در مدت قبل از عملیات در درس به بچه های دانش آموز کمک می کردند که از درسشان عقب نمانند. قرار بود در مدتی که انجا بودیم بچه ها آماده عملیات بشوند. صبحگاه روزانه به اضافه رزم های شبانه فعالیت معمول نیروها برای آماده سازی جسمانی بود . یک شب از طرف گردان مسلم که تازه تشکیل شده بود آمدند و از ما برای رزم شبانه شان بی سیم قرض گرفتند. همان شب بچه های دانش آموزی که پیش ما بودند گفتند می خواهیم کار با بی سیم را یاد بگیریم. مختصری مسائل مختلف بی سیم را توضیح دادم و آخر کار شروع کردند با بی سیم ها تمرین کردن . در حین اینکه پیچ فرکانس ها را می چرخاندند متوجه صدا هایی شدیم. کمی که گوش کردم متوجه شدم همان بچه های گردان مسلم هستند که رفتند رزم شبانه. چند دقیقه ای پیام هایشان را گوش کردم و متوجه رمزها و کدهایشان شدم- بی سیم چی ها باید با کد و رمز صحبت کنند تا دشمن متوجه حرفهایشان نشوند- ولی این ها تازه کار بودند و چون اولین آموزش عملیشان بود از رمزهای خوبی استفاده نکرده بودند. بار اول بود که پشت بی سیم باهم صحبت می کردند. وقتی رمزها را کشف کردم، شروع کردم رو فرکانسشان صحبت کردن و آنها را هدایت کردن. حدود یک ربعی ما کل این گردان را این طرف و آن طرف می کردیم تا عاقبت مسئول مخابراتشان متوجه شد که یک نفر دیگر دارد نیروها را هدایت می کند و با عصبانیت می گفت که از روی فرکانس ما برو بیرون . و به بی سیم چی هایش هم گفت که حرف کسی که رو خط هست را گوش نکنید. ولی بی سیم چی ها که تاآن لحظه به وسیله من هدایت می شدند و صدای مسئولشان را پشت بی سیم نمی شناختند با وی مخالفت می کردند و او را بیگانه تلقی می کردند. به هر صورت هدایت همچنان در اختیار ما بود و مسئول آنها فقط بنده خدا داد و بیداد می کرد و بی سیم چی ها هم در جوابش می گفتند: خودت برو بیرون
(حالا بعد از ۲۹ سال این اعترافات داره منتشر میشه😊)
#ادامه_دارد
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
#گردان_انصار
@hamidraz
در یک گروهان ۴۴ نفر هم مدرسه ای بودیم که حالا نیمی دانشجو شده بودیم و بقیه دانش آموز سال سوم و چهارم دبیرستان. بچه های دانشجو در مدت قبل از عملیات در درس به بچه های دانش آموز کمک می کردند که از درسشان عقب نمانند. قرار بود در مدتی که انجا بودیم بچه ها آماده عملیات بشوند. صبحگاه روزانه به اضافه رزم های شبانه فعالیت معمول نیروها برای آماده سازی جسمانی بود . یک شب از طرف گردان مسلم که تازه تشکیل شده بود آمدند و از ما برای رزم شبانه شان بی سیم قرض گرفتند. همان شب بچه های دانش آموزی که پیش ما بودند گفتند می خواهیم کار با بی سیم را یاد بگیریم. مختصری مسائل مختلف بی سیم را توضیح دادم و آخر کار شروع کردند با بی سیم ها تمرین کردن . در حین اینکه پیچ فرکانس ها را می چرخاندند متوجه صدا هایی شدیم. کمی که گوش کردم متوجه شدم همان بچه های گردان مسلم هستند که رفتند رزم شبانه. چند دقیقه ای پیام هایشان را گوش کردم و متوجه رمزها و کدهایشان شدم- بی سیم چی ها باید با کد و رمز صحبت کنند تا دشمن متوجه حرفهایشان نشوند- ولی این ها تازه کار بودند و چون اولین آموزش عملیشان بود از رمزهای خوبی استفاده نکرده بودند. بار اول بود که پشت بی سیم باهم صحبت می کردند. وقتی رمزها را کشف کردم، شروع کردم رو فرکانسشان صحبت کردن و آنها را هدایت کردن. حدود یک ربعی ما کل این گردان را این طرف و آن طرف می کردیم تا عاقبت مسئول مخابراتشان متوجه شد که یک نفر دیگر دارد نیروها را هدایت می کند و با عصبانیت می گفت که از روی فرکانس ما برو بیرون . و به بی سیم چی هایش هم گفت که حرف کسی که رو خط هست را گوش نکنید. ولی بی سیم چی ها که تاآن لحظه به وسیله من هدایت می شدند و صدای مسئولشان را پشت بی سیم نمی شناختند با وی مخالفت می کردند و او را بیگانه تلقی می کردند. به هر صورت هدایت همچنان در اختیار ما بود و مسئول آنها فقط بنده خدا داد و بیداد می کرد و بی سیم چی ها هم در جوابش می گفتند: خودت برو بیرون
(حالا بعد از ۲۹ سال این اعترافات داره منتشر میشه😊)
#ادامه_دارد
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
آمادگی عملیات #بیت_المقدس ۲ / قسمت #سوم
کار به جایی رسید که فهمیدم قراره دو شکاها و تیربارهاشان الان بالا سر بچه ها شروع به شلیک کنندو چون منطقه را نمی دیدم گفتم از اینجا به بعد دیگر خطرناک است و بی سیم را خاموش کردیم. صبح که بنده های خدا آمدند بی سیم ها را به ما پس بدهندگفتند: یک نفر دیشب آمده بود روی خط ما و حسابی اذیتمان کردند. اگر بفهمیم کی بود میدونیم باهاش چکار کنیم
در مدتی که در اردوگاه بودیم نیروهای مخابرات خودمان در چندین نوبت پیاده روی و صحبت پشت بی سیم با هم داشتند تا با کد و رمز و صداهای همدیگر آشنا بشوند .از طرفی حمل بی سیم های ۱۱ کیلویی در عملیات نیازمند راهپیمایی های متعدد و آمادگی جسمانی بود . به عملیات که نزدیک شدیم بی سیم چی ها به کارشان مسلط شده بودند . با قطع شدن مرخصی های روزانه شهری زمزمه های نزدیک شدن عملیات به گوش می رسید . هوا حسابی سرد شده بود که یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_اناهیتا
@hamidraz
کار به جایی رسید که فهمیدم قراره دو شکاها و تیربارهاشان الان بالا سر بچه ها شروع به شلیک کنندو چون منطقه را نمی دیدم گفتم از اینجا به بعد دیگر خطرناک است و بی سیم را خاموش کردیم. صبح که بنده های خدا آمدند بی سیم ها را به ما پس بدهندگفتند: یک نفر دیشب آمده بود روی خط ما و حسابی اذیتمان کردند. اگر بفهمیم کی بود میدونیم باهاش چکار کنیم
در مدتی که در اردوگاه بودیم نیروهای مخابرات خودمان در چندین نوبت پیاده روی و صحبت پشت بی سیم با هم داشتند تا با کد و رمز و صداهای همدیگر آشنا بشوند .از طرفی حمل بی سیم های ۱۱ کیلویی در عملیات نیازمند راهپیمایی های متعدد و آمادگی جسمانی بود . به عملیات که نزدیک شدیم بی سیم چی ها به کارشان مسلط شده بودند . با قطع شدن مرخصی های روزانه شهری زمزمه های نزدیک شدن عملیات به گوش می رسید . هوا حسابی سرد شده بود که یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_اناهیتا
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
آمادگی عملیات #بیت_المقدس ۲ / قسمت #چهارم
نیمه دوم دی بود که از اردوگاه اناهیتا راهی مکان دیگری نزدیک خط مقدم شدیم . هوا به شدت سرد بود . جا به جایی نیروها با کامیون بود و تنها محافظ بچه ها اچادری بود که پشت کامیون کشیده بودند . مسیر به نسبت طولانی و کوهستانی بود . هر چند نفر پتویی روی خودشان کشیده بودند و به حالت چمباتمه سر در گریبان تلاش می کردند تا سرما به استخوانهایشان نرسد. بلاخره کامیونها به محل استقرار رسیدند . اردوگاهی کوهستانی در محاصره برف . همه جا سفید پوش بود . نام اردوگاه شهید مطهری بود . نیروها در چادرها تقسیم شدند. منم طبق معمول رفتم در چادر فرماندهی گروهان شهادت. معاون واحد مخابرات زحمت جمع و جور کردن بچه هارا میکشید. این شرط من پیش از پذیرفتن مسئولیت مخابرات بود و قرارمان برای شب عملیات بود که اونجا کارها را خودم انجام بدهم. هوا به قدری سرد بود که توی والورها به جای نفت گازوئیل میریختند تا یخ نزند . به همین دلیل آنقدر چشم و گلوی بچه ها میسوخت که شبها از ترس خفگی والورها را خاموش می کردیم . باید لباس زیاد می پوشیدیم و سرمان را زیر پتو می کردیم بلکه تا صبح یخ نزنیم.
زمزمه عملیات می امد که یک شب، فرمانده ها زیر برف شدید برای شناسایی منطقه راهی خط مقدم شدند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_مطهری
@hamidraz
نیمه دوم دی بود که از اردوگاه اناهیتا راهی مکان دیگری نزدیک خط مقدم شدیم . هوا به شدت سرد بود . جا به جایی نیروها با کامیون بود و تنها محافظ بچه ها اچادری بود که پشت کامیون کشیده بودند . مسیر به نسبت طولانی و کوهستانی بود . هر چند نفر پتویی روی خودشان کشیده بودند و به حالت چمباتمه سر در گریبان تلاش می کردند تا سرما به استخوانهایشان نرسد. بلاخره کامیونها به محل استقرار رسیدند . اردوگاهی کوهستانی در محاصره برف . همه جا سفید پوش بود . نام اردوگاه شهید مطهری بود . نیروها در چادرها تقسیم شدند. منم طبق معمول رفتم در چادر فرماندهی گروهان شهادت. معاون واحد مخابرات زحمت جمع و جور کردن بچه هارا میکشید. این شرط من پیش از پذیرفتن مسئولیت مخابرات بود و قرارمان برای شب عملیات بود که اونجا کارها را خودم انجام بدهم. هوا به قدری سرد بود که توی والورها به جای نفت گازوئیل میریختند تا یخ نزند . به همین دلیل آنقدر چشم و گلوی بچه ها میسوخت که شبها از ترس خفگی والورها را خاموش می کردیم . باید لباس زیاد می پوشیدیم و سرمان را زیر پتو می کردیم بلکه تا صبح یخ نزنیم.
زمزمه عملیات می امد که یک شب، فرمانده ها زیر برف شدید برای شناسایی منطقه راهی خط مقدم شدند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_مطهری
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
آمادگی عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #پنجم
چند ساعت از شب گذشته بود که فرمانده ها از شناسایی منطقه برگشتند . سعید (فرمانده گروهان شهادت ) وارد چادر که شد سرتاپاش خیس بود . هوا نیز به شدت سرد بود . به علت نزدیک بودن عملیات فقط لوازم ضروری را همراه داشتیم و هر کس یک لباس نظامی داشت. سعید گفت احتمال زیاد نیمه شب برای توجیه شدن نسبت به منطقه عملیات دوباره باید بریم خط مقدم . طبیعتا لباسهاش باید خشک می شد . تو اون یخ بندان و بدون هیچ وسیله مناسبی امکان خشک کردن لباسها ناممکن به نظر می رسید . برای گرم شدن ناچار بودیم چند دست لباس روی هم بپوشیم . بلاخره خلاقیت بچه ها کار را عملی کرد . لحظاتی بعد چادر فرماندهی گروهان شهادت تبدیل به یک خشکشویی صحرایی شد . روی هر چراغ والور یک قابلمه گذاشته شد و هر نفر مشغول خشک کردن یکی از لباسها شد . چند دقیقه بعد همه لباسهای فرمانده دوست داشتنی گروهان شهادت تمیز و مرتب آماده شد . همکاری و همدلی بچه ها لحظات زیبا و بی بدیلی را به یادگار گذاشت. همه بچه ها سعید را دوست داشتن . رفتارش با هر کسی چنان بود که اون فرد فکر می کرد که سعید از صمیمی ترین دوستانش هست . حتی ابهت و کاریزمای فرماندهی خللی در این صمیمیتها ایجاد نکرده بود . پاسی از نیمه شب گذشته بود که سعید همراه فرماندهان دیگر راهی خط مقدم شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
چند ساعت از شب گذشته بود که فرمانده ها از شناسایی منطقه برگشتند . سعید (فرمانده گروهان شهادت ) وارد چادر که شد سرتاپاش خیس بود . هوا نیز به شدت سرد بود . به علت نزدیک بودن عملیات فقط لوازم ضروری را همراه داشتیم و هر کس یک لباس نظامی داشت. سعید گفت احتمال زیاد نیمه شب برای توجیه شدن نسبت به منطقه عملیات دوباره باید بریم خط مقدم . طبیعتا لباسهاش باید خشک می شد . تو اون یخ بندان و بدون هیچ وسیله مناسبی امکان خشک کردن لباسها ناممکن به نظر می رسید . برای گرم شدن ناچار بودیم چند دست لباس روی هم بپوشیم . بلاخره خلاقیت بچه ها کار را عملی کرد . لحظاتی بعد چادر فرماندهی گروهان شهادت تبدیل به یک خشکشویی صحرایی شد . روی هر چراغ والور یک قابلمه گذاشته شد و هر نفر مشغول خشک کردن یکی از لباسها شد . چند دقیقه بعد همه لباسهای فرمانده دوست داشتنی گروهان شهادت تمیز و مرتب آماده شد . همکاری و همدلی بچه ها لحظات زیبا و بی بدیلی را به یادگار گذاشت. همه بچه ها سعید را دوست داشتن . رفتارش با هر کسی چنان بود که اون فرد فکر می کرد که سعید از صمیمی ترین دوستانش هست . حتی ابهت و کاریزمای فرماندهی خللی در این صمیمیتها ایجاد نکرده بود . پاسی از نیمه شب گذشته بود که سعید همراه فرماندهان دیگر راهی خط مقدم شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #اول
چند روزی گذشت، و سرانجام در شب 25 دیماه، نوبت گردان ما شد که برای عملیات عازم خط مقدم شود.
وسایل را که جمع میکردیم، صدای حسین جواهریان به گوشم خورد که میخندید و فریاد می کشید: من تا حالا فکر میکردم شهید میشوم؛ اما حالا مطمئنام که شهید خواهم شد.
بیتوجه از کنارش گذشتم و پیش خود گفتم: این هم یکی دیگر از شوخیهای حسین است.پشت خط، موقع نماز مغرب، همه از شدت سرما تیمم کردند؛ جز عدة کمی مثل سعید امیری مقدم که با شکستن یخها وضو گرفتند. شاید اگر ما هم میدانستیم که قرار است آخرین نمازمان را بخوانیم، مثل آنها مهیاتر به استقبال درگاه الهی میرفتیم.هوا چنان سرد بود که نمی شد حتی پوتینها را از پا در آورد . منوچهر خداداد یکی از قدیمیهای جبهه بود که یک پایش در عملیات مسلم بن عقیل قطع شده بود . با دیدنش پیش خودم گفتم خوش به حالش یک پایش یخ می کند . اعلام حرکت مجدد شد .بچه ها آماده شدند و با وانتهای تویوتا ، گروه گروه به سمت خط مقدم به راه افتادند....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#عملیات_بیت_المقدس_۲
@hamidraz
چند روزی گذشت، و سرانجام در شب 25 دیماه، نوبت گردان ما شد که برای عملیات عازم خط مقدم شود.
وسایل را که جمع میکردیم، صدای حسین جواهریان به گوشم خورد که میخندید و فریاد می کشید: من تا حالا فکر میکردم شهید میشوم؛ اما حالا مطمئنام که شهید خواهم شد.
بیتوجه از کنارش گذشتم و پیش خود گفتم: این هم یکی دیگر از شوخیهای حسین است.پشت خط، موقع نماز مغرب، همه از شدت سرما تیمم کردند؛ جز عدة کمی مثل سعید امیری مقدم که با شکستن یخها وضو گرفتند. شاید اگر ما هم میدانستیم که قرار است آخرین نمازمان را بخوانیم، مثل آنها مهیاتر به استقبال درگاه الهی میرفتیم.هوا چنان سرد بود که نمی شد حتی پوتینها را از پا در آورد . منوچهر خداداد یکی از قدیمیهای جبهه بود که یک پایش در عملیات مسلم بن عقیل قطع شده بود . با دیدنش پیش خودم گفتم خوش به حالش یک پایش یخ می کند . اعلام حرکت مجدد شد .بچه ها آماده شدند و با وانتهای تویوتا ، گروه گروه به سمت خط مقدم به راه افتادند....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#عملیات_بیت_المقدس_۲
@hamidraz
Forwarded from Deleted Account
سلام و عرض تبریک میلاد حضرت مهدی عج 🌷 خدمت دوستان گرامی
برای دسترسی آسان تر کسانی که خاطرات جبهه را دنبال می کنند از این پس تا رفع فیلترتلگرام مطالب کانال #بی_سیم_چی همزمان در اینستاگرام به آدرس ذیل قابل مشاهده است👇
https://www.instagram.com/hamidraz1011/
برای دسترسی آسان تر کسانی که خاطرات جبهه را دنبال می کنند از این پس تا رفع فیلترتلگرام مطالب کانال #بی_سیم_چی همزمان در اینستاگرام به آدرس ذیل قابل مشاهده است👇
https://www.instagram.com/hamidraz1011/
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #دوم
تویوتاها، گروه گروه بچهها را رساندند به خط مقدم. با آخرین ماشین شام بچه ها رو آوردیم . اما وقتی رسیدیم تو خط همه چیز به هم ریخته بود . تعدادی از بچه ها شهید و عده ای مجروح شده بودند . گردان حمزه تو خاکریز پشت ما بودند که آسیبی بهشون نرسیده بود . اولین شهید، امیر خالقی بود. امیر، برادر شهید بود، و بهنام پازوکی برای اینکه از او مراقبت بیشتری بشود، او را از گردان عمار آورده بود اینجا؛ ولی وقت رفتن که باشد، جایش مهم نیست و تدبیر دیگران هم به کار نمیآید . گُلهای آن شب، مثل همة عملیاتها، دستچین شده بودند: سعید امیری مقدم، حسین جواهریان، عباس اعتمادیان، و بسیاری دیگر. صحنة جلوی چشممان، غمناک و نگرانکننده بود؛ مصیبت فراق دوستان، و نگرانی از نبود گروهی از فرماندهان.همراه سید احمد نبوی معاون گردان به خاکریز عقب تر و سنگر فرماندهی لشگر رفتیم . سید توضیح داد که چه اتفاقی افتاده . بعد از صحبتهای او معاون لشگر از ته سنگر به ما که در دهانه سنگر ایستاده بودیم نگاهی انداخت و گفت برید جلو. با وجود تلفاتی که داشتیم فرمان حرکت داده شد و نیروها به ستون یک از خاکریز جدا شدند و به سمت منطقه عملیات به راه افتادند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
تویوتاها، گروه گروه بچهها را رساندند به خط مقدم. با آخرین ماشین شام بچه ها رو آوردیم . اما وقتی رسیدیم تو خط همه چیز به هم ریخته بود . تعدادی از بچه ها شهید و عده ای مجروح شده بودند . گردان حمزه تو خاکریز پشت ما بودند که آسیبی بهشون نرسیده بود . اولین شهید، امیر خالقی بود. امیر، برادر شهید بود، و بهنام پازوکی برای اینکه از او مراقبت بیشتری بشود، او را از گردان عمار آورده بود اینجا؛ ولی وقت رفتن که باشد، جایش مهم نیست و تدبیر دیگران هم به کار نمیآید . گُلهای آن شب، مثل همة عملیاتها، دستچین شده بودند: سعید امیری مقدم، حسین جواهریان، عباس اعتمادیان، و بسیاری دیگر. صحنة جلوی چشممان، غمناک و نگرانکننده بود؛ مصیبت فراق دوستان، و نگرانی از نبود گروهی از فرماندهان.همراه سید احمد نبوی معاون گردان به خاکریز عقب تر و سنگر فرماندهی لشگر رفتیم . سید توضیح داد که چه اتفاقی افتاده . بعد از صحبتهای او معاون لشگر از ته سنگر به ما که در دهانه سنگر ایستاده بودیم نگاهی انداخت و گفت برید جلو. با وجود تلفاتی که داشتیم فرمان حرکت داده شد و نیروها به ستون یک از خاکریز جدا شدند و به سمت منطقه عملیات به راه افتادند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz