Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عید ملی نوروز بر همه اعضای محترم کانال مبارک باشد. سال نو را با یاد شهدایی که برای استقلال کشور از جان خود گذشتند آغاز کنیم🌷
@hamidraz
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عیدانه
چهارم دبیرستان بودم . نوروز سال 63 در بحبوحه عملیات خیبر با سعید امیری مقدم تو چادر مخابرات گردان سلمان نشسته بودیم که آجیلهای اهدایی مردم را بین بچه ها پخش کردند. در هر بسته یک نامه به رزمندگان نیز بود. نامه را که دیدم متوجه شدم از طرف دانش آموزی از مدرسه خودمون هست.نامه سعید هم همینطور بود. از بقیه پرسیدیم .همه نامه ها از مدرسه به طور اتفاقی تو گردان ما پخش شده بود.از سر کنجکاوی رفتیم کل نامه ها رو جمع کردیم و شروع کردیم خوندن. نوشته ها کوتاه بود و میشد سریع همه را خوند. بین همه نامه ها دوتا نامه خیلی عرفانی بود و به قول معروف نوربالا میزد. یکی اسماعیل شیرازی یکی علی آل بویه.که اون موقع سوم و دوم دبیرستان بودن . محتوای نوشتشون در فراق شهادت و سوختن و ساختن بود . هر دو عزیز کربلای 5 مفقودالاثر شدند و سعید هم بیت المقدس 2 به آرزویش رسید.آخرین دیدارم با اسماعیل تو اهواز بود . لحظه خداحافظی ماشین که حرکت کرد یه پاکت نامه گذاشت تو دستم. ماشین که دور شد پاکت رو نگاه کردم ، تازه فهمیدم وصیت نامش بوده ...
#شهید_اسماعیل_شیرازی
#شهید_علی_آل_بویه
#شهید_سعید_امیری_مقدم
#نوروز_1363
#گردان_سلمان
@hamidraz
چهارم دبیرستان بودم . نوروز سال 63 در بحبوحه عملیات خیبر با سعید امیری مقدم تو چادر مخابرات گردان سلمان نشسته بودیم که آجیلهای اهدایی مردم را بین بچه ها پخش کردند. در هر بسته یک نامه به رزمندگان نیز بود. نامه را که دیدم متوجه شدم از طرف دانش آموزی از مدرسه خودمون هست.نامه سعید هم همینطور بود. از بقیه پرسیدیم .همه نامه ها از مدرسه به طور اتفاقی تو گردان ما پخش شده بود.از سر کنجکاوی رفتیم کل نامه ها رو جمع کردیم و شروع کردیم خوندن. نوشته ها کوتاه بود و میشد سریع همه را خوند. بین همه نامه ها دوتا نامه خیلی عرفانی بود و به قول معروف نوربالا میزد. یکی اسماعیل شیرازی یکی علی آل بویه.که اون موقع سوم و دوم دبیرستان بودن . محتوای نوشتشون در فراق شهادت و سوختن و ساختن بود . هر دو عزیز کربلای 5 مفقودالاثر شدند و سعید هم بیت المقدس 2 به آرزویش رسید.آخرین دیدارم با اسماعیل تو اهواز بود . لحظه خداحافظی ماشین که حرکت کرد یه پاکت نامه گذاشت تو دستم. ماشین که دور شد پاکت رو نگاه کردم ، تازه فهمیدم وصیت نامش بوده ...
#شهید_اسماعیل_شیرازی
#شهید_علی_آل_بویه
#شهید_سعید_امیری_مقدم
#نوروز_1363
#گردان_سلمان
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
دست نوشته فرمانده دلاور گروهان شهادت
#سعید_امیری_مقدم در مورد خوابی که یک شب قبل از شهادت دیده بود
@hamidraz
#سعید_امیری_مقدم در مورد خوابی که یک شب قبل از شهادت دیده بود
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
با حمیدفتاحیان، اعزام انفرادی گرفتیم و رفتیم جبهه.منطقه کوهستانی بود وبسیار صعب العبور. روی قله کوه بودیم و شیب ارتفاع زیاد بود .در چنین مناطقی برای این که دشمن ارتفاع را دور نزند و نیروها در محاصره نیفتند باید سنگرکمین ایجاد کرد . اما رفت و برگشت به سنگر کمین کار مشکلی بود و زمان نسبتاً زیادی می برد. یعنی باید در شیب کوه، از مسیر کوچکی که ایجاد کرده بودند به آرامی به طوری که در تیررس دشمن قرار نگیری حرکت می کردی، آن هم با سلاح وتجهیزات و مهمات.برگشتن که به طریق اولی سخت تر میشد. چون راه سربالایی ونفس گیر بود.با این اوصاف ریسک بالایی متوجه نیروهای سنگر کمین بود و به عبارتی در صورت در گیری در آنجا بچه ها به نوعی فدایی و پیش مرگ نیروهای روی قله میشدند و معمولا بچه ها داوطلبانه برای کمین میرفتند. من و حمید که رفتیم خط، گردان چند روزی بود که آنجا بود وطبیعتا نیروهای کمین هم مشخص بودند. ولی به محض این که رسیدیم وحمید فهمید یک سری از بچه ها جلوتر در سنگر کمین هستند، گفت: می خوام برم آنجا و دراولین فرصت با فرماندهانی که می خواستند به کمین سر بزنند رفت آنجا. همان چند روز،خیلی دلم برای حمید تنگ شده بود ونگرانش بودم.از آن دل تنگی هایی که کاری اش نمیشد کرد و ته دلم می گفت دیر و زود باید بهش عادت کنی. اما نمی خواستم این دوری رو باور کنم.عاقبت آن چند روز تمام شد و گردان از خط آمد عقب.چند روزدیگر هم ما به عنوان گردان احتیاط برای پشتیبانی در نزدیکی خط ماندیم. چند روزی که من و حمید دائم پیش هم بودیم و لحظه ای جدا نمی شدیم، روزهایی که لحظه لحظه هایش را دوست داشتم ونمی خواستم هیچوقت تمام بشود. ولی برعکس من، حمید دلش جای دیگری بود وحرفهایی که میزد نشان از رفتن میداد
از این حرفهای حمید، هم حسودی ام میشد و هم توی دلم خالی می شد که چرا حمید این حرفهارا می زند . مگر می خواهدبرود؟
بعد از چند روز، ماموریت گردان تمام شد و همه برای مرخصی عازم تهران شدند. حمید گفت: ما که تازه اومدیم، نریم تهران. حمید تازه کنکور داده بود و منتظر نتایج بود.من هم که تعطیلات تابستونی دانشگاه بود ، قبول کردم که بمانیم. نتایج کنکور اعلام شد و حمید در رشته مکانیک دانشگاه تهران قبول شد. ولی دانشگاه تنها یک ترم میزبان حمید بود و با شروع ترم دوم حمید دوباره راهی جبهه شد و درنوروز67 در عملیات بیت المقدس 4 به آرزوی خودش رسید
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#10_فروردین_1367
#بیت_المقدس_4
#گردان_انصار
#شاخ_شمیران
@hamidraz
از این حرفهای حمید، هم حسودی ام میشد و هم توی دلم خالی می شد که چرا حمید این حرفهارا می زند . مگر می خواهدبرود؟
بعد از چند روز، ماموریت گردان تمام شد و همه برای مرخصی عازم تهران شدند. حمید گفت: ما که تازه اومدیم، نریم تهران. حمید تازه کنکور داده بود و منتظر نتایج بود.من هم که تعطیلات تابستونی دانشگاه بود ، قبول کردم که بمانیم. نتایج کنکور اعلام شد و حمید در رشته مکانیک دانشگاه تهران قبول شد. ولی دانشگاه تنها یک ترم میزبان حمید بود و با شروع ترم دوم حمید دوباره راهی جبهه شد و درنوروز67 در عملیات بیت المقدس 4 به آرزوی خودش رسید
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#10_فروردین_1367
#بیت_المقدس_4
#گردان_انصار
#شاخ_شمیران
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂تازه از بازسازی سوسنگرد برگشته بودیم که خبر شهادت حمید رضا تو مدرسه پیچید .قبل از او دو تا از بچه های مدرسه رومنافقین ترور کرده بودند و چهارتا تو جبهه شهید شده بودند . اما حمید رضا اولین هم کلاسی شهیدمون بود. حمید تو عملیات والفجر یک در گردان انصار الرسول ص شهید شد و جزو شهدایی بود که موقع عقب نشینی تونستن پیکرش رو به پشت جبهه منتقل کنن
چند کلامی را همراه مادر بزرگوار شهید شویم که پس از شهادت فرزند برومندش بر مصیبت شهادت همسر و داغ دو فرزند خردسالش نیز صبورانه ایستادگی کرد : برای ثبت نام حمید در راهنمایی مفید به کرات مراجعه می کردم و هربار جواب رد مایوسم نمی کرد و باز اصرار داشتم. یک بار به روحانی که بعدها فهمیدم شهید باهنر است گفتم این پسر پیغمبر را زیر سایه خود تربیت کنید. ایشان گفت که مدت ها است سایه ما را گرفته اند. در نهایت کار را به قیامت و حساب کتاب سر پل صراط کشاندم و گفتم من جلوی جد وی شما را بازخواست می کنم و نهایت به امتحان گرفتن از حمید رضایت دادند. او که دانش آموز توانمندی بود به راحتی امتحان ها را قبول شد و تا دبیرستان همانجا ماند تا جنگ شد . به ندای امام شهدا برای دفاع از میهن به جبهه رفت و در نهایت میهمان سفره شهادت مولا و جد خود امام حسین شد. بعد شهادت حمید، معلمان و همکلاسی های او به منزل آمدند و کارنامه های خود را تقدیم من کردند. آنها رفتند و دلم گرفت که پسر من کارنامه ندارد. شب خواب شهید را دیدم که با کارنامه آمد و عدد به عدد نمرات درخشانش را به من نشان داد و من را دلداری داد. هرگز نماز صبحش قضا نمی شد . به واقع لطیف بود و این لطافت محصول نجابت و دقت در رفتار و کردار بود . با چنین درک و لطافتی بود که توانست دنیا را در ترازی ببیند که امام شهدا آن سطح از شعور و بینش را ساخته بود.
خدایا ارواح مطهر شهدای عزیز این خانواده در اعلی علیین مهمان تو هستند . به این مادر عزیز ❤️بهترین ها رو در سرای جاودان عطا فرما
#شهید_حمید_رضا_سیادت
#عملیات_والفجر_یک
#فکه
#گردان_انصار
#23_فروردین_1362
@hamidraz
چند کلامی را همراه مادر بزرگوار شهید شویم که پس از شهادت فرزند برومندش بر مصیبت شهادت همسر و داغ دو فرزند خردسالش نیز صبورانه ایستادگی کرد : برای ثبت نام حمید در راهنمایی مفید به کرات مراجعه می کردم و هربار جواب رد مایوسم نمی کرد و باز اصرار داشتم. یک بار به روحانی که بعدها فهمیدم شهید باهنر است گفتم این پسر پیغمبر را زیر سایه خود تربیت کنید. ایشان گفت که مدت ها است سایه ما را گرفته اند. در نهایت کار را به قیامت و حساب کتاب سر پل صراط کشاندم و گفتم من جلوی جد وی شما را بازخواست می کنم و نهایت به امتحان گرفتن از حمید رضایت دادند. او که دانش آموز توانمندی بود به راحتی امتحان ها را قبول شد و تا دبیرستان همانجا ماند تا جنگ شد . به ندای امام شهدا برای دفاع از میهن به جبهه رفت و در نهایت میهمان سفره شهادت مولا و جد خود امام حسین شد. بعد شهادت حمید، معلمان و همکلاسی های او به منزل آمدند و کارنامه های خود را تقدیم من کردند. آنها رفتند و دلم گرفت که پسر من کارنامه ندارد. شب خواب شهید را دیدم که با کارنامه آمد و عدد به عدد نمرات درخشانش را به من نشان داد و من را دلداری داد. هرگز نماز صبحش قضا نمی شد . به واقع لطیف بود و این لطافت محصول نجابت و دقت در رفتار و کردار بود . با چنین درک و لطافتی بود که توانست دنیا را در ترازی ببیند که امام شهدا آن سطح از شعور و بینش را ساخته بود.
خدایا ارواح مطهر شهدای عزیز این خانواده در اعلی علیین مهمان تو هستند . به این مادر عزیز ❤️بهترین ها رو در سرای جاودان عطا فرما
#شهید_حمید_رضا_سیادت
#عملیات_والفجر_یک
#فکه
#گردان_انصار
#23_فروردین_1362
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
اماده سازی عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #اول
آبان ماه سال 66، با اتوبوس از تهران راهی کرمانشاه شدیم
قرار بود بچه ها مسئولیت یکی از گروهان های گردان انصار را به عهده بگیرند. همراه ما 9 نفر از دانش آموزان سال سوم مدرسه ای که ما از آن فارغ التحصیل شده بودیم (مفید) هم بودند که بیشترشان بدون خداحافظی اومده بودن. چون پدر و مادرهایشان اجازه نمی دادند به جبهه بیایند .
پاسی از شب گذشته بود که اتوبوس حرکت کرد. هر کدام از اون بچه ها گوشه ای کز کرده بود و تو حال خودشون بودن. کمی که گذشت بزرگترها سکوت را شکستند و جو غم زده اتوبوس رو با شوخیهاشون با نشاط کردند و یخ کوچکترها را هم اب کردن.
دم دمای صبح به کرمانشاه رسیدیم
اردوگاه لشکر در یک شهرک نیمه سازدر نزدیکی کرمانشاه بود به نام شهرک شهید باهنر که به علت نزدیکی معبد اناهیتا اسم قبلی اش آناهیتا بود و بچه ها از همین نام استفاده می کردند. سعید امیری مقدم مسئولیت گروهان شهادت را به عهده گرفت و تعدادی از بچه ها هم مثل مجید مرادی و مهدی عقابی و...مسئول دسته ها شدند. بهنام پازوکی هم که از قدیمیهای جبهه بود،معاون گروهان بود. من هم که از زیر بار مسئولیت در می رفتم، بالا خره در دام افتادم و مسئول مخابرات گردان شدم
ولی چون همه دوستانم در گروهان شهادت بودند من همیشه آنجا بودم
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
@hamidraz
آبان ماه سال 66، با اتوبوس از تهران راهی کرمانشاه شدیم
قرار بود بچه ها مسئولیت یکی از گروهان های گردان انصار را به عهده بگیرند. همراه ما 9 نفر از دانش آموزان سال سوم مدرسه ای که ما از آن فارغ التحصیل شده بودیم (مفید) هم بودند که بیشترشان بدون خداحافظی اومده بودن. چون پدر و مادرهایشان اجازه نمی دادند به جبهه بیایند .
پاسی از شب گذشته بود که اتوبوس حرکت کرد. هر کدام از اون بچه ها گوشه ای کز کرده بود و تو حال خودشون بودن. کمی که گذشت بزرگترها سکوت را شکستند و جو غم زده اتوبوس رو با شوخیهاشون با نشاط کردند و یخ کوچکترها را هم اب کردن.
دم دمای صبح به کرمانشاه رسیدیم
اردوگاه لشکر در یک شهرک نیمه سازدر نزدیکی کرمانشاه بود به نام شهرک شهید باهنر که به علت نزدیکی معبد اناهیتا اسم قبلی اش آناهیتا بود و بچه ها از همین نام استفاده می کردند. سعید امیری مقدم مسئولیت گروهان شهادت را به عهده گرفت و تعدادی از بچه ها هم مثل مجید مرادی و مهدی عقابی و...مسئول دسته ها شدند. بهنام پازوکی هم که از قدیمیهای جبهه بود،معاون گروهان بود. من هم که از زیر بار مسئولیت در می رفتم، بالا خره در دام افتادم و مسئول مخابرات گردان شدم
ولی چون همه دوستانم در گروهان شهادت بودند من همیشه آنجا بودم
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
آماده سازی عملیات #بیت_المقدس _۲ / قسمت #دوم
در یک گروهان ۴۴ نفر هم مدرسه ای بودیم که حالا نیمی دانشجو شده بودیم و بقیه دانش آموز سال سوم و چهارم دبیرستان. بچه های دانشجو در مدت قبل از عملیات در درس به بچه های دانش آموز کمک می کردند که از درسشان عقب نمانند. قرار بود در مدتی که انجا بودیم بچه ها آماده عملیات بشوند. صبحگاه روزانه به اضافه رزم های شبانه فعالیت معمول نیروها برای آماده سازی جسمانی بود . یک شب از طرف گردان مسلم که تازه تشکیل شده بود آمدند و از ما برای رزم شبانه شان بی سیم قرض گرفتند. همان شب بچه های دانش آموزی که پیش ما بودند گفتند می خواهیم کار با بی سیم را یاد بگیریم. مختصری مسائل مختلف بی سیم را توضیح دادم و آخر کار شروع کردند با بی سیم ها تمرین کردن . در حین اینکه پیچ فرکانس ها را می چرخاندند متوجه صدا هایی شدیم. کمی که گوش کردم متوجه شدم همان بچه های گردان مسلم هستند که رفتند رزم شبانه. چند دقیقه ای پیام هایشان را گوش کردم و متوجه رمزها و کدهایشان شدم- بی سیم چی ها باید با کد و رمز صحبت کنند تا دشمن متوجه حرفهایشان نشوند- ولی این ها تازه کار بودند و چون اولین آموزش عملیشان بود از رمزهای خوبی استفاده نکرده بودند. بار اول بود که پشت بی سیم باهم صحبت می کردند. وقتی رمزها را کشف کردم، شروع کردم رو فرکانسشان صحبت کردن و آنها را هدایت کردن. حدود یک ربعی ما کل این گردان را این طرف و آن طرف می کردیم تا عاقبت مسئول مخابراتشان متوجه شد که یک نفر دیگر دارد نیروها را هدایت می کند و با عصبانیت می گفت که از روی فرکانس ما برو بیرون . و به بی سیم چی هایش هم گفت که حرف کسی که رو خط هست را گوش نکنید. ولی بی سیم چی ها که تاآن لحظه به وسیله من هدایت می شدند و صدای مسئولشان را پشت بی سیم نمی شناختند با وی مخالفت می کردند و او را بیگانه تلقی می کردند. به هر صورت هدایت همچنان در اختیار ما بود و مسئول آنها فقط بنده خدا داد و بیداد می کرد و بی سیم چی ها هم در جوابش می گفتند: خودت برو بیرون
(حالا بعد از ۲۹ سال این اعترافات داره منتشر میشه😊)
#ادامه_دارد
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
#گردان_انصار
@hamidraz
در یک گروهان ۴۴ نفر هم مدرسه ای بودیم که حالا نیمی دانشجو شده بودیم و بقیه دانش آموز سال سوم و چهارم دبیرستان. بچه های دانشجو در مدت قبل از عملیات در درس به بچه های دانش آموز کمک می کردند که از درسشان عقب نمانند. قرار بود در مدتی که انجا بودیم بچه ها آماده عملیات بشوند. صبحگاه روزانه به اضافه رزم های شبانه فعالیت معمول نیروها برای آماده سازی جسمانی بود . یک شب از طرف گردان مسلم که تازه تشکیل شده بود آمدند و از ما برای رزم شبانه شان بی سیم قرض گرفتند. همان شب بچه های دانش آموزی که پیش ما بودند گفتند می خواهیم کار با بی سیم را یاد بگیریم. مختصری مسائل مختلف بی سیم را توضیح دادم و آخر کار شروع کردند با بی سیم ها تمرین کردن . در حین اینکه پیچ فرکانس ها را می چرخاندند متوجه صدا هایی شدیم. کمی که گوش کردم متوجه شدم همان بچه های گردان مسلم هستند که رفتند رزم شبانه. چند دقیقه ای پیام هایشان را گوش کردم و متوجه رمزها و کدهایشان شدم- بی سیم چی ها باید با کد و رمز صحبت کنند تا دشمن متوجه حرفهایشان نشوند- ولی این ها تازه کار بودند و چون اولین آموزش عملیشان بود از رمزهای خوبی استفاده نکرده بودند. بار اول بود که پشت بی سیم باهم صحبت می کردند. وقتی رمزها را کشف کردم، شروع کردم رو فرکانسشان صحبت کردن و آنها را هدایت کردن. حدود یک ربعی ما کل این گردان را این طرف و آن طرف می کردیم تا عاقبت مسئول مخابراتشان متوجه شد که یک نفر دیگر دارد نیروها را هدایت می کند و با عصبانیت می گفت که از روی فرکانس ما برو بیرون . و به بی سیم چی هایش هم گفت که حرف کسی که رو خط هست را گوش نکنید. ولی بی سیم چی ها که تاآن لحظه به وسیله من هدایت می شدند و صدای مسئولشان را پشت بی سیم نمی شناختند با وی مخالفت می کردند و او را بیگانه تلقی می کردند. به هر صورت هدایت همچنان در اختیار ما بود و مسئول آنها فقط بنده خدا داد و بیداد می کرد و بی سیم چی ها هم در جوابش می گفتند: خودت برو بیرون
(حالا بعد از ۲۹ سال این اعترافات داره منتشر میشه😊)
#ادامه_دارد
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
آمادگی عملیات #بیت_المقدس ۲ / قسمت #سوم
کار به جایی رسید که فهمیدم قراره دو شکاها و تیربارهاشان الان بالا سر بچه ها شروع به شلیک کنندو چون منطقه را نمی دیدم گفتم از اینجا به بعد دیگر خطرناک است و بی سیم را خاموش کردیم. صبح که بنده های خدا آمدند بی سیم ها را به ما پس بدهندگفتند: یک نفر دیشب آمده بود روی خط ما و حسابی اذیتمان کردند. اگر بفهمیم کی بود میدونیم باهاش چکار کنیم
در مدتی که در اردوگاه بودیم نیروهای مخابرات خودمان در چندین نوبت پیاده روی و صحبت پشت بی سیم با هم داشتند تا با کد و رمز و صداهای همدیگر آشنا بشوند .از طرفی حمل بی سیم های ۱۱ کیلویی در عملیات نیازمند راهپیمایی های متعدد و آمادگی جسمانی بود . به عملیات که نزدیک شدیم بی سیم چی ها به کارشان مسلط شده بودند . با قطع شدن مرخصی های روزانه شهری زمزمه های نزدیک شدن عملیات به گوش می رسید . هوا حسابی سرد شده بود که یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_اناهیتا
@hamidraz
کار به جایی رسید که فهمیدم قراره دو شکاها و تیربارهاشان الان بالا سر بچه ها شروع به شلیک کنندو چون منطقه را نمی دیدم گفتم از اینجا به بعد دیگر خطرناک است و بی سیم را خاموش کردیم. صبح که بنده های خدا آمدند بی سیم ها را به ما پس بدهندگفتند: یک نفر دیشب آمده بود روی خط ما و حسابی اذیتمان کردند. اگر بفهمیم کی بود میدونیم باهاش چکار کنیم
در مدتی که در اردوگاه بودیم نیروهای مخابرات خودمان در چندین نوبت پیاده روی و صحبت پشت بی سیم با هم داشتند تا با کد و رمز و صداهای همدیگر آشنا بشوند .از طرفی حمل بی سیم های ۱۱ کیلویی در عملیات نیازمند راهپیمایی های متعدد و آمادگی جسمانی بود . به عملیات که نزدیک شدیم بی سیم چی ها به کارشان مسلط شده بودند . با قطع شدن مرخصی های روزانه شهری زمزمه های نزدیک شدن عملیات به گوش می رسید . هوا حسابی سرد شده بود که یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_اناهیتا
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
آمادگی عملیات #بیت_المقدس ۲ / قسمت #چهارم
نیمه دوم دی بود که از اردوگاه اناهیتا راهی مکان دیگری نزدیک خط مقدم شدیم . هوا به شدت سرد بود . جا به جایی نیروها با کامیون بود و تنها محافظ بچه ها اچادری بود که پشت کامیون کشیده بودند . مسیر به نسبت طولانی و کوهستانی بود . هر چند نفر پتویی روی خودشان کشیده بودند و به حالت چمباتمه سر در گریبان تلاش می کردند تا سرما به استخوانهایشان نرسد. بلاخره کامیونها به محل استقرار رسیدند . اردوگاهی کوهستانی در محاصره برف . همه جا سفید پوش بود . نام اردوگاه شهید مطهری بود . نیروها در چادرها تقسیم شدند. منم طبق معمول رفتم در چادر فرماندهی گروهان شهادت. معاون واحد مخابرات زحمت جمع و جور کردن بچه هارا میکشید. این شرط من پیش از پذیرفتن مسئولیت مخابرات بود و قرارمان برای شب عملیات بود که اونجا کارها را خودم انجام بدهم. هوا به قدری سرد بود که توی والورها به جای نفت گازوئیل میریختند تا یخ نزند . به همین دلیل آنقدر چشم و گلوی بچه ها میسوخت که شبها از ترس خفگی والورها را خاموش می کردیم . باید لباس زیاد می پوشیدیم و سرمان را زیر پتو می کردیم بلکه تا صبح یخ نزنیم.
زمزمه عملیات می امد که یک شب، فرمانده ها زیر برف شدید برای شناسایی منطقه راهی خط مقدم شدند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_مطهری
@hamidraz
نیمه دوم دی بود که از اردوگاه اناهیتا راهی مکان دیگری نزدیک خط مقدم شدیم . هوا به شدت سرد بود . جا به جایی نیروها با کامیون بود و تنها محافظ بچه ها اچادری بود که پشت کامیون کشیده بودند . مسیر به نسبت طولانی و کوهستانی بود . هر چند نفر پتویی روی خودشان کشیده بودند و به حالت چمباتمه سر در گریبان تلاش می کردند تا سرما به استخوانهایشان نرسد. بلاخره کامیونها به محل استقرار رسیدند . اردوگاهی کوهستانی در محاصره برف . همه جا سفید پوش بود . نام اردوگاه شهید مطهری بود . نیروها در چادرها تقسیم شدند. منم طبق معمول رفتم در چادر فرماندهی گروهان شهادت. معاون واحد مخابرات زحمت جمع و جور کردن بچه هارا میکشید. این شرط من پیش از پذیرفتن مسئولیت مخابرات بود و قرارمان برای شب عملیات بود که اونجا کارها را خودم انجام بدهم. هوا به قدری سرد بود که توی والورها به جای نفت گازوئیل میریختند تا یخ نزند . به همین دلیل آنقدر چشم و گلوی بچه ها میسوخت که شبها از ترس خفگی والورها را خاموش می کردیم . باید لباس زیاد می پوشیدیم و سرمان را زیر پتو می کردیم بلکه تا صبح یخ نزنیم.
زمزمه عملیات می امد که یک شب، فرمانده ها زیر برف شدید برای شناسایی منطقه راهی خط مقدم شدند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_مطهری
@hamidraz