Forwarded from بی سیم چی
قسمت #نهم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
مجید معینی در آمبولانس همراهم آمد. در راه تعریف کرد که پوراحمد و حاج امینی،معاونین گردان انصار، هر دو شهید شدند . دو معاون گردان که مکمل هم بودند. حاج امینی ساکت و آرام. پوراحمد هم که پنج دقیقه اول عملیات از بس داد و فریاد می کرد برای هدایت نیرو صدایش می گرفت و دیگر هیچ چیز نمی توانست بگوید. هردو از فرمانده هایی بودند که همه بچه ها دوستشان داشتند. بیش از صد کیلومتر راه رو با سرعت طی کردیم تا وارد شهر اهواز شدیم. سه روز در بیمارستان اهواز بودم. قبل از این که وارد بخش بشوم، مدتی روی برانکارد در یک سالن خوابیده بودم. چند دقیقه گذشت تا یک پرستارآمد و یک سرنگ خون ازم گرفت. بعد از اینکه وارد اورژانس بیمارستان شدم ، گفتند: ترکشی که به مچ پایم خورده را می خواهند در بیاورند . یک خانم دکتر و چند دانشجو شروع کردند به انجام عمل سرپایی و ترکش را در آوردن. احتمالا پایم را بی حس کرده بودند. بعد از چند دقیقه یک ترکش پیچ در پیچ طلایی و خوشگل ازپای من در آوردند و نشانم دادند. بعد هم پایم را آتل بستند. ترکش خورده بود به تاندون پای چپم و نباید حرکتش می دادم تا ترمیم بشود. بعد وارد بخش شدم. از روی تخت نمی توانستم بلند بشوم . برای نماز تیمم کردم و پرسیدم: قبله کدام طرف است؟ پرستار گفت: همین طور که خوابیدی سمت قبله ست. سه روزی که آن جا بودم،همان طوری نماز خواندم. روز آخر فهمیدم پرستار برای این که تخت را نچرخاند، الکی گفته همین سمتی بخوان.
روز دوم تمام تختم خونی شد. پرستار آمد و دید که یک ترکش هم سمت راست، پایین شانه ام خورده که خودم هم نمی دانستم. در آن سه روز، دائم می آمدند بالای سرم و می گفتن: بنشین و سرفه کن. کار خیلی سخت و درد آوری بود. ترکش به دنده و ریه ام خورده بود و با کوچک ترین حرکت یا سرفه ای، درد شدید تر می شد. اما با اصرار می گفتن: باید سرفه کنی تا خون ها تخلیه بشود. پشت سر هم می زد ن توی کمرم که راحت تر سرفه کنم. عذابی بود این کار ! بعد از شصت ساعت، دکتر گفت چسب تیوپ را در آورند. به دکتر گفتم: آقای دکتر اگرمی شه بی هوش کنید. گفت: درد نداره. گفتم: موقع زدن هم همین را بهم گفتند ولی مُردم و زنده شدم تا این لوله را داخل کرده بودند
چند دقیقه بعد ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
مجید معینی در آمبولانس همراهم آمد. در راه تعریف کرد که پوراحمد و حاج امینی،معاونین گردان انصار، هر دو شهید شدند . دو معاون گردان که مکمل هم بودند. حاج امینی ساکت و آرام. پوراحمد هم که پنج دقیقه اول عملیات از بس داد و فریاد می کرد برای هدایت نیرو صدایش می گرفت و دیگر هیچ چیز نمی توانست بگوید. هردو از فرمانده هایی بودند که همه بچه ها دوستشان داشتند. بیش از صد کیلومتر راه رو با سرعت طی کردیم تا وارد شهر اهواز شدیم. سه روز در بیمارستان اهواز بودم. قبل از این که وارد بخش بشوم، مدتی روی برانکارد در یک سالن خوابیده بودم. چند دقیقه گذشت تا یک پرستارآمد و یک سرنگ خون ازم گرفت. بعد از اینکه وارد اورژانس بیمارستان شدم ، گفتند: ترکشی که به مچ پایم خورده را می خواهند در بیاورند . یک خانم دکتر و چند دانشجو شروع کردند به انجام عمل سرپایی و ترکش را در آوردن. احتمالا پایم را بی حس کرده بودند. بعد از چند دقیقه یک ترکش پیچ در پیچ طلایی و خوشگل ازپای من در آوردند و نشانم دادند. بعد هم پایم را آتل بستند. ترکش خورده بود به تاندون پای چپم و نباید حرکتش می دادم تا ترمیم بشود. بعد وارد بخش شدم. از روی تخت نمی توانستم بلند بشوم . برای نماز تیمم کردم و پرسیدم: قبله کدام طرف است؟ پرستار گفت: همین طور که خوابیدی سمت قبله ست. سه روزی که آن جا بودم،همان طوری نماز خواندم. روز آخر فهمیدم پرستار برای این که تخت را نچرخاند، الکی گفته همین سمتی بخوان.
روز دوم تمام تختم خونی شد. پرستار آمد و دید که یک ترکش هم سمت راست، پایین شانه ام خورده که خودم هم نمی دانستم. در آن سه روز، دائم می آمدند بالای سرم و می گفتن: بنشین و سرفه کن. کار خیلی سخت و درد آوری بود. ترکش به دنده و ریه ام خورده بود و با کوچک ترین حرکت یا سرفه ای، درد شدید تر می شد. اما با اصرار می گفتن: باید سرفه کنی تا خون ها تخلیه بشود. پشت سر هم می زد ن توی کمرم که راحت تر سرفه کنم. عذابی بود این کار ! بعد از شصت ساعت، دکتر گفت چسب تیوپ را در آورند. به دکتر گفتم: آقای دکتر اگرمی شه بی هوش کنید. گفت: درد نداره. گفتم: موقع زدن هم همین را بهم گفتند ولی مُردم و زنده شدم تا این لوله را داخل کرده بودند
چند دقیقه بعد ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #دهم و پایانی عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
شب بود که رفتیم فرودگاه اهواز. مدت نسبتا زیادی کف باند روی برانکارد همه مجروحین را خوابانده بودند. عاقبت همه را بردند داخل هواپیمای c-130 که مخصوص باربری است. داخل هواپیما راطوری تعبیه کرده بودند که برانکارد ها به فاصله کم از هم چیده می شد، به طوری که پا ها را از زانو نمی توانستی خم کنی و بیاوری بالا. هواپیما به طور وحشتناکی صدا می داد. مجروح بغل دستی ام آه و ناله هایی می کرد که خنده ام گرفته بود.اما اصلا نمی توانستم بخندم. یعنی درد وحشتناکی که در بدنم می پیچید نمی گذاشت بخندم. این موضوع هم شده بود یک مشکل دیگر. چند ساعت پرواز کردیم و خیلی خسته کننده شده بود. وقتی رسیدیم فرودگاه، فهمیدیم موضوع چه بوده که پرواز چند ساعت طول کشیده بود. قرار بوده هواپیما از اهواز به رشت برود. نزدیک رشت که می رسد میگویند هوا مساعد نیست و برو جای دیگر. بر می گردد که برودشیراز، می بیند سوختش نمی رسد و مجبور می شود وسط راه تهران بنشیند. در دل گفتم: عجب شانسی آوردیم لا اقل آوردندمان تهران.دیگر خانواده آلاخون والاخون نمیشوند. چند ساعت تخلیه مجروحین طول کشید. دکتر می آمد بالای سر مجروح ها و بیمارستان را که تعیین می کرد، مجروح را می بردند. نوبت من شد. گفت: بیمارستان ژاندارمری. بعد از پیاده کردن از هواپیما با آمبولانس سریع رفتیم بیمارستان ژاندارمری. بیمارستان خوبی بود. هم به لحاظ امکانات و تمیزی هم به لحاظ کادر پزشکی. یک هفته ای آن جا بودم و بعد از اطمینان از عدم عفونت ریه، مرخص شدم.اما به دلیل شدت ضربه به دنده و آسیب ریه، درد شدیدی داشتم و با کمی گرم شدن هوا اوضاع بد تر هم می شد. احساس می کردم اگر عطسه کنم تمام اعضا و جوارح داخلی بدنم می ریزه بیرون. احساس خیلی بدی بود و از محل ترکش دائم خون آبه می آمد و حمام رفتن را برایم خیلی سخت کرده بود. دوران نقاهت در تهران و خانه آغاز شد و عاقبت پس از مدت ها فرصتی شد تا به سر کلاس های دانشگاه بروم.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
شب بود که رفتیم فرودگاه اهواز. مدت نسبتا زیادی کف باند روی برانکارد همه مجروحین را خوابانده بودند. عاقبت همه را بردند داخل هواپیمای c-130 که مخصوص باربری است. داخل هواپیما راطوری تعبیه کرده بودند که برانکارد ها به فاصله کم از هم چیده می شد، به طوری که پا ها را از زانو نمی توانستی خم کنی و بیاوری بالا. هواپیما به طور وحشتناکی صدا می داد. مجروح بغل دستی ام آه و ناله هایی می کرد که خنده ام گرفته بود.اما اصلا نمی توانستم بخندم. یعنی درد وحشتناکی که در بدنم می پیچید نمی گذاشت بخندم. این موضوع هم شده بود یک مشکل دیگر. چند ساعت پرواز کردیم و خیلی خسته کننده شده بود. وقتی رسیدیم فرودگاه، فهمیدیم موضوع چه بوده که پرواز چند ساعت طول کشیده بود. قرار بوده هواپیما از اهواز به رشت برود. نزدیک رشت که می رسد میگویند هوا مساعد نیست و برو جای دیگر. بر می گردد که برودشیراز، می بیند سوختش نمی رسد و مجبور می شود وسط راه تهران بنشیند. در دل گفتم: عجب شانسی آوردیم لا اقل آوردندمان تهران.دیگر خانواده آلاخون والاخون نمیشوند. چند ساعت تخلیه مجروحین طول کشید. دکتر می آمد بالای سر مجروح ها و بیمارستان را که تعیین می کرد، مجروح را می بردند. نوبت من شد. گفت: بیمارستان ژاندارمری. بعد از پیاده کردن از هواپیما با آمبولانس سریع رفتیم بیمارستان ژاندارمری. بیمارستان خوبی بود. هم به لحاظ امکانات و تمیزی هم به لحاظ کادر پزشکی. یک هفته ای آن جا بودم و بعد از اطمینان از عدم عفونت ریه، مرخص شدم.اما به دلیل شدت ضربه به دنده و آسیب ریه، درد شدیدی داشتم و با کمی گرم شدن هوا اوضاع بد تر هم می شد. احساس می کردم اگر عطسه کنم تمام اعضا و جوارح داخلی بدنم می ریزه بیرون. احساس خیلی بدی بود و از محل ترکش دائم خون آبه می آمد و حمام رفتن را برایم خیلی سخت کرده بود. دوران نقاهت در تهران و خانه آغاز شد و عاقبت پس از مدت ها فرصتی شد تا به سر کلاس های دانشگاه بروم.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_نصر_4
حدود سه ماه از مجروحیتم در عملیات تکمیلی کربلای 5 می گذشت. ولی هنوزبه جهت تنفس مشکل داشتم . به همین علت تصمیم گرفتم به جای گردان پیاده به عنوان راوی که تحرک کمتری داشت در عملیات حضور داشته باشم. اولین تجربه ام در روایت جنگ بود . روال کار این بود که با همه فرمانده لشگرها و قرارگاههای شرکت کننده در عملیات یک نفر برای ثبت وقایع عملیات همراه می شد. و به جای اسلحه یک ضبط صوت داشت و برگه هایی برای یادداشت وقایع عملیات . بعد از پایان عملیات ، نوارها که عموما از بی سیم یگانها ضبط شده بود به صورت کامل بوسیله خود راوی حاضر در عملیات پیاده می شد و همراه یادداشتهای حین عملیات جهت ارشیو و تحلیل و .. در اختیار یگان مربوطه قرار می گرفت . آخرین روزهای خرداد 66بود که با چند نفر دیگر راهی جبهه غرب شدیم. وقتی رسیدیم قرارگاه نزدیک خط مقدم، اولین فرماندهی که دیدم مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلای مازندران بود.قربانی با کلاهخودی که به سر داشت و با لهجه غلیظ اصفهانی،همان ابتدا توجهم را جلب کرد.از شجاعتهای بی حد و اندازه او از دوستانم زیاد شنیده بودم و دوست داشتم حالا که به عنوان راوی آمده بودم همراه او باشم. ولی قرعه من به نام لشگر57 ابوالفضل افتاد. به فرمانده لشگر معرفی شدم و از آن لحظه به بعد من شدم سایه برادر نوری.
مردی قد بلند با هیکلی چهارشانه و شبیه به آقای عموزاده سرایدار شریف مدرسه مان.این شباهت و مهربانی برادر نوری باعث شد در همان لحظات اول با هم صمیمی بشویم و خودم را در آنجا غریبه احساس نکنم. به رغم اینکه انگار وارد کشور دیگری شده بودم و اگر آنها با زبان خودشان حرف میزدند من چیزی نمی فهمیدم. اما سادگی و بی پیرایگی همه شان من را در محیطی صمیمی قرار داده بود و خیلی زود به هم عادت کردیم ...
#ادامه_دارد
#لشگر_57_ابوالفضل
#عملیات_نصر_4
@hamidraz
حدود سه ماه از مجروحیتم در عملیات تکمیلی کربلای 5 می گذشت. ولی هنوزبه جهت تنفس مشکل داشتم . به همین علت تصمیم گرفتم به جای گردان پیاده به عنوان راوی که تحرک کمتری داشت در عملیات حضور داشته باشم. اولین تجربه ام در روایت جنگ بود . روال کار این بود که با همه فرمانده لشگرها و قرارگاههای شرکت کننده در عملیات یک نفر برای ثبت وقایع عملیات همراه می شد. و به جای اسلحه یک ضبط صوت داشت و برگه هایی برای یادداشت وقایع عملیات . بعد از پایان عملیات ، نوارها که عموما از بی سیم یگانها ضبط شده بود به صورت کامل بوسیله خود راوی حاضر در عملیات پیاده می شد و همراه یادداشتهای حین عملیات جهت ارشیو و تحلیل و .. در اختیار یگان مربوطه قرار می گرفت . آخرین روزهای خرداد 66بود که با چند نفر دیگر راهی جبهه غرب شدیم. وقتی رسیدیم قرارگاه نزدیک خط مقدم، اولین فرماندهی که دیدم مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلای مازندران بود.قربانی با کلاهخودی که به سر داشت و با لهجه غلیظ اصفهانی،همان ابتدا توجهم را جلب کرد.از شجاعتهای بی حد و اندازه او از دوستانم زیاد شنیده بودم و دوست داشتم حالا که به عنوان راوی آمده بودم همراه او باشم. ولی قرعه من به نام لشگر57 ابوالفضل افتاد. به فرمانده لشگر معرفی شدم و از آن لحظه به بعد من شدم سایه برادر نوری.
مردی قد بلند با هیکلی چهارشانه و شبیه به آقای عموزاده سرایدار شریف مدرسه مان.این شباهت و مهربانی برادر نوری باعث شد در همان لحظات اول با هم صمیمی بشویم و خودم را در آنجا غریبه احساس نکنم. به رغم اینکه انگار وارد کشور دیگری شده بودم و اگر آنها با زبان خودشان حرف میزدند من چیزی نمی فهمیدم. اما سادگی و بی پیرایگی همه شان من را در محیطی صمیمی قرار داده بود و خیلی زود به هم عادت کردیم ...
#ادامه_دارد
#لشگر_57_ابوالفضل
#عملیات_نصر_4
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_نصر_4 / قسمت #دوم
نیروهای لشگر به برادر نوری حاجی میگفتند. آنها به واقع حاجی را دوست داشتند و حرفش برایشان حجت بود
عمو حسن راننده حاجی مردی مسن بود که همه کاره اش بود و قبل از اینکه حاجی دهان بازکند و چیزی بگوید خیلی کارها را انجام میداد.
یکی از مهمترین کارها درست کردن چایی بود که راه به راه و لحظه به لحظه در هر موقعیتی باید آماده می بود
حاجی بعضی اوقات از من ، شاکی میشد و میگفت آخر یعنی چی که توچایی نمیخوری، مگر
می شود آدم چایی نخورد و زنده بماند.
حاجی برخلاف بعضی فرمانده لشگرها که از دست راویها فراری بودند خیلی راحت همراهی مرا میپذیرفت و هر وقت که میخواست جایی برود اول به من میگفت که فلان جا می خواهم بروم. اگر میخواهی بلندشوبرویم.خوب طبیعی بود که اگر فرمانده نگوید که کجا میخواهد برود،راوی هم همه جا راه بیفتد و دنبالش برود.با این اخلاق حاجی من هم راحت شده بودم و نیاز نبود که همه جا پشت سرش حرکت کنم.آن موقع یاد خاطره شهید باقری افتادم. یک بار که فرمانده قرارگاه بود، گیر یک راوی سمج می افتد.راوی ول کنش نبوده و همه جا سایه به سایه اش میرفته است.یک بار شهید باقری بلند می شود که بروددست به آب و راوی هم طبق معمول سریع بلندمی شود و پا به پایش میرود تا میرسند نزدیک در دستشویی.آنجا شهید باقری به شوخی به راوی میگوید ضبطت را بده از اینجا به بعدش را خودم ضبط میکنم
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#خرداد_1366
#لشگر_57_ابوالفضل
@hamidraz
نیروهای لشگر به برادر نوری حاجی میگفتند. آنها به واقع حاجی را دوست داشتند و حرفش برایشان حجت بود
عمو حسن راننده حاجی مردی مسن بود که همه کاره اش بود و قبل از اینکه حاجی دهان بازکند و چیزی بگوید خیلی کارها را انجام میداد.
یکی از مهمترین کارها درست کردن چایی بود که راه به راه و لحظه به لحظه در هر موقعیتی باید آماده می بود
حاجی بعضی اوقات از من ، شاکی میشد و میگفت آخر یعنی چی که توچایی نمیخوری، مگر
می شود آدم چایی نخورد و زنده بماند.
حاجی برخلاف بعضی فرمانده لشگرها که از دست راویها فراری بودند خیلی راحت همراهی مرا میپذیرفت و هر وقت که میخواست جایی برود اول به من میگفت که فلان جا می خواهم بروم. اگر میخواهی بلندشوبرویم.خوب طبیعی بود که اگر فرمانده نگوید که کجا میخواهد برود،راوی هم همه جا راه بیفتد و دنبالش برود.با این اخلاق حاجی من هم راحت شده بودم و نیاز نبود که همه جا پشت سرش حرکت کنم.آن موقع یاد خاطره شهید باقری افتادم. یک بار که فرمانده قرارگاه بود، گیر یک راوی سمج می افتد.راوی ول کنش نبوده و همه جا سایه به سایه اش میرفته است.یک بار شهید باقری بلند می شود که بروددست به آب و راوی هم طبق معمول سریع بلندمی شود و پا به پایش میرود تا میرسند نزدیک در دستشویی.آنجا شهید باقری به شوخی به راوی میگوید ضبطت را بده از اینجا به بعدش را خودم ضبط میکنم
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#خرداد_1366
#لشگر_57_ابوالفضل
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #نصر_۴ / قسمت #سوم
شب عملیات فرارسیده بود و ما قبل از تاریکی هوا روی یکی از قلل مرتفع منطقه، داخل سنگرنسبتاً بزرگی مستقر شدیم.من، حاجی، عموحسن همراه مسئول مخابرات لشگر و چندتا بیسیم چی و پیک داخل سنگر بودیم.تعدادی ازآنها با لهجه لک صحبت می کردند که میگفتند لک یعنی لری و کردی قاطی صحبت کردن. من هم که هیچی نمیفهمیدم. البته پشت بیسیم عادی صحبت می کردند که من هم میتوانستم مسائل مهم را بنویسم یا ضبط کنم.
داخل سنگر 5و6تا بیسیم بود که برای تماس با گردانهای عمل کننده، واحد تدارکات، واحد مهندسی رزمی و... بود. صدای فیش فیش بیسیمها فضای سنگر را پر کرده بود و موقعی که یکی از بیسیمها شروع به حرف زدن میکرد، بیسیم چیها گیج میشدند که کدام بیسیم را باید جواب بدهند. بعضی اوقات همه گوشیها را برمیداشتند تا عاقبت به بیسیم مورد نظر برسند. من چون زیاد با بیسیم سر و کله زده بودم، بعد از چند دقیقه صداها را میشناختم و دیگر میدانستم که الان کدام بیسیم دارد حرف میزند.اماآن بنده های خدا تا آخر هم این مشکل را داشتند.البته به جز مسئول مخابرات لشگرشان که آدم کار بلدی بود و همه چیز را خوب میدانست.
ماموریت لشگر ابوالفضل، آزادسازی شهر ماووت عراق بود.شب اول عملیات بود و منطقه در سکوت مطلق بود و حکایت از آن میکرد که عراقی ها بویی از عملیات نبرده اند.گردانهای عمل کننده ابتدا باید میادین مین را پاکسازی می کردند و بعد عملیات شروع میشد.گردانها خودشان را رساندند تا پشت میادین مین. به آهستگی و بدون اینکه عراقیها متوجه بشوند،پشت میدان مین نشسته اند تا تخریبچی ها مینها را خنثی کنند.
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_۴
#لشگر_۵٧_ابوالفضل
#خرداد_١٣۶۶
@hamidraz
شب عملیات فرارسیده بود و ما قبل از تاریکی هوا روی یکی از قلل مرتفع منطقه، داخل سنگرنسبتاً بزرگی مستقر شدیم.من، حاجی، عموحسن همراه مسئول مخابرات لشگر و چندتا بیسیم چی و پیک داخل سنگر بودیم.تعدادی ازآنها با لهجه لک صحبت می کردند که میگفتند لک یعنی لری و کردی قاطی صحبت کردن. من هم که هیچی نمیفهمیدم. البته پشت بیسیم عادی صحبت می کردند که من هم میتوانستم مسائل مهم را بنویسم یا ضبط کنم.
داخل سنگر 5و6تا بیسیم بود که برای تماس با گردانهای عمل کننده، واحد تدارکات، واحد مهندسی رزمی و... بود. صدای فیش فیش بیسیمها فضای سنگر را پر کرده بود و موقعی که یکی از بیسیمها شروع به حرف زدن میکرد، بیسیم چیها گیج میشدند که کدام بیسیم را باید جواب بدهند. بعضی اوقات همه گوشیها را برمیداشتند تا عاقبت به بیسیم مورد نظر برسند. من چون زیاد با بیسیم سر و کله زده بودم، بعد از چند دقیقه صداها را میشناختم و دیگر میدانستم که الان کدام بیسیم دارد حرف میزند.اماآن بنده های خدا تا آخر هم این مشکل را داشتند.البته به جز مسئول مخابرات لشگرشان که آدم کار بلدی بود و همه چیز را خوب میدانست.
ماموریت لشگر ابوالفضل، آزادسازی شهر ماووت عراق بود.شب اول عملیات بود و منطقه در سکوت مطلق بود و حکایت از آن میکرد که عراقی ها بویی از عملیات نبرده اند.گردانهای عمل کننده ابتدا باید میادین مین را پاکسازی می کردند و بعد عملیات شروع میشد.گردانها خودشان را رساندند تا پشت میادین مین. به آهستگی و بدون اینکه عراقیها متوجه بشوند،پشت میدان مین نشسته اند تا تخریبچی ها مینها را خنثی کنند.
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_۴
#لشگر_۵٧_ابوالفضل
#خرداد_١٣۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #نصر_4 / قسمت #چهارم
همان ابتدای کار، سیم تله یکی از مینهای منور عمل کرد و ناگهان محدوده میدان مین مثل روز روشن شد . نگهبانهای عراقی متوجه نیروهای ما شدند و با بیدار کردن بقیه افرادشان به سمت بچه ها شروع به تیر اندازی کردند. بچه ها که در منطقه ای پایینتر از عراقیها زیر دید انها قرار داشتند نه سنگر درست حسابی برایشان بود و نه میتوانستند پیشروی کنند.چون هنوز مینها خنثی نشده بود.از طرفی گذشت زمان باعث میشد تا توپخانه عراق هم بکار بیفتد و آنموقع کار خیلی سخت ترمی شد.اگر عقب هم می آمدند که همه زحمات به هدر میرفت و ممکن بود نیروهای عمل کننده در محورهای دیگر دچار مشکل جدی بشوند.در واقع قبل از اعلام رسمی رمز عملیات از پشت بیسیم درگیری آغاز شد و تیراندازی شدید عراقیها باعث ترس نیروهای تخریبچی داخل میدان مین شد و متاسفانه آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند و از میدان بیرون آمدند. این حالت بدترین وضعیت ممکن بود.همه پشت میدان بی حفاظ زیر آتش بودند. تنها روزنه امید پاکسازی مینها و پیشروی بود که با رها کردن تخریب چی ها همه چیز خراب شده بود.با حاجی تماس گرفتند.هیچ کس دیگر نمیدا نست باید چکار کنند.فقط حاجی قاطع و محکم پشت بیسیم گفت: هر طور شده باید پیشروی کنید و عقب نشینی نداریم و خودش هم سریع به سمت منطقه درگیری راه افتاد
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#لشگر_57_ابوالفضل
#خرداد_1366
@hamidraz
همان ابتدای کار، سیم تله یکی از مینهای منور عمل کرد و ناگهان محدوده میدان مین مثل روز روشن شد . نگهبانهای عراقی متوجه نیروهای ما شدند و با بیدار کردن بقیه افرادشان به سمت بچه ها شروع به تیر اندازی کردند. بچه ها که در منطقه ای پایینتر از عراقیها زیر دید انها قرار داشتند نه سنگر درست حسابی برایشان بود و نه میتوانستند پیشروی کنند.چون هنوز مینها خنثی نشده بود.از طرفی گذشت زمان باعث میشد تا توپخانه عراق هم بکار بیفتد و آنموقع کار خیلی سخت ترمی شد.اگر عقب هم می آمدند که همه زحمات به هدر میرفت و ممکن بود نیروهای عمل کننده در محورهای دیگر دچار مشکل جدی بشوند.در واقع قبل از اعلام رسمی رمز عملیات از پشت بیسیم درگیری آغاز شد و تیراندازی شدید عراقیها باعث ترس نیروهای تخریبچی داخل میدان مین شد و متاسفانه آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند و از میدان بیرون آمدند. این حالت بدترین وضعیت ممکن بود.همه پشت میدان بی حفاظ زیر آتش بودند. تنها روزنه امید پاکسازی مینها و پیشروی بود که با رها کردن تخریب چی ها همه چیز خراب شده بود.با حاجی تماس گرفتند.هیچ کس دیگر نمیدا نست باید چکار کنند.فقط حاجی قاطع و محکم پشت بیسیم گفت: هر طور شده باید پیشروی کنید و عقب نشینی نداریم و خودش هم سریع به سمت منطقه درگیری راه افتاد
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#لشگر_57_ابوالفضل
#خرداد_1366
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #نصر_4 / قسمت #پنجم
در این وانفسا که همه کاسه چه کنم چه کنم در دست گرفته بودند.چندتا از نیروهای قدیمی لشگر که برای شب عملیات خودشان را به جبهه رسانده بودند دست به کار شدند . بی درنگ وارد میدان مین شدند و همزمان با آغاز آتش توپخانه عراق در حالیکه در تیررس مستقیم عراقیها بودند، خنثی کردن مینها را شروع کردند . در مدت کوتاهی معبری به عرض حدود یکمتر ایجاد کردند. نیروها به ستون یک و با سرعت بالا از میدان مین عبور کردند و دقایقی بعد موفق به فتح سنگرهای عراقی شدند و در ادامه توانستند شهر ماووت عراق که در طول جنگ تبدیل به یک شهر نظامی شده بود را آزاد کنند.زمانی که گردانها پشت میدان مین گیر کرده بودند تعداد زیادی شهید و مجروح شدند. اما بعد از پاکسازی مینها سرعت پیشروی بالا و تلفات هم کم بود. همه اهداف از پیش تعیین شده درهمان شب اول با موفقیت ولی با شهید و مجروح زیاد به دست آمد و پاتک عراقیها که حالا در منطقه مناسبی نسبت به نیروهای ما قرار نداشتند کارساز نشد . صبح که شد دیدم همه الیاس الیاس میکنند.از سنگر آمدم بیرون و یک مرد سیه چرده و هیکلی که بیشتربه عراقیهاشباهت داشت را دیدم. حاجی داشت با او صحبت میکرد و همه ازش تعریف میکردند . پرسیدم این کیه؟
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#لشگر_57_ابوالفضل
#خرداد_1366
@hamidraz
در این وانفسا که همه کاسه چه کنم چه کنم در دست گرفته بودند.چندتا از نیروهای قدیمی لشگر که برای شب عملیات خودشان را به جبهه رسانده بودند دست به کار شدند . بی درنگ وارد میدان مین شدند و همزمان با آغاز آتش توپخانه عراق در حالیکه در تیررس مستقیم عراقیها بودند، خنثی کردن مینها را شروع کردند . در مدت کوتاهی معبری به عرض حدود یکمتر ایجاد کردند. نیروها به ستون یک و با سرعت بالا از میدان مین عبور کردند و دقایقی بعد موفق به فتح سنگرهای عراقی شدند و در ادامه توانستند شهر ماووت عراق که در طول جنگ تبدیل به یک شهر نظامی شده بود را آزاد کنند.زمانی که گردانها پشت میدان مین گیر کرده بودند تعداد زیادی شهید و مجروح شدند. اما بعد از پاکسازی مینها سرعت پیشروی بالا و تلفات هم کم بود. همه اهداف از پیش تعیین شده درهمان شب اول با موفقیت ولی با شهید و مجروح زیاد به دست آمد و پاتک عراقیها که حالا در منطقه مناسبی نسبت به نیروهای ما قرار نداشتند کارساز نشد . صبح که شد دیدم همه الیاس الیاس میکنند.از سنگر آمدم بیرون و یک مرد سیه چرده و هیکلی که بیشتربه عراقیهاشباهت داشت را دیدم. حاجی داشت با او صحبت میکرد و همه ازش تعریف میکردند . پرسیدم این کیه؟
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#لشگر_57_ابوالفضل
#خرداد_1366
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
عملیات #نصر_۴ /قسمت #پایانی
گفتند الیاس ، تنهایی میره شناسایی . خیلی برایم جالب بود که یک نفر تنهایی میرود شناسایی و بعدش هم نه یک اسلحه کوچک بلکه بزرگترین وسیله ممکن را برمیدارد میآید عقب.در دلم به او آفرین گفتم
فردای عملیات که حاجی برای هماهنگی به قرارگاه رفت شاهد صحنه جالبی بودم.حاجی رفت داخل جلسه و من بیرون منتظرش بودم که خبر آمد یک سرتیپ عراقی به اسارت در آمده و چند دقیقه بعد آوردنش در سوله ای که ما درآن بودیم.شمخانی را خبر کردندآمد که با عراقی صحبت کند . شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه بود و چون بچه خرمشهر بود، عربی هم بلد بود.
شمخانی با یک لباس خاکی که فقط یک آرم سپاه روی سینه اش بود وارد سوله شد ونشست روبروی سرتیپ عراقی. سرتیپ ملبس به بلوز و شلواری پلنگی بود که ستارههای قپه دار دو طرف شانه هایش نشسته بود و حالا از آن ابهت فرماندهی اش خبری نبود و ساکت و مقهور منتظر بود ببیند چه برخوردی با او میکنند.
من که در کربلای یک شمخانی را دیده بودم و خاطره خوبی از او نداشتم، کنجکاو بودم که این بار چه میکند.او با متانت خاص،خیلی دوستانه مشغول گپ زدن با فرمانده عراقی شد و وقتی اطمینان او را جلب کرد رفت سراغ اطلاعات گرفتن ازجناب سرتیپ.
فکرمیکنم تا آخر صحبتها هم فرمانده عراقی نفهمید که با چه شخصیتی دارد صحبت میکند و من بر خلاف دفعه قبل از خونسردی و تواضع همراه با ذکاوت آقای شمخانی خوشم آمد و از اینکه فاصله ای بین خود و فرمانده های عالی رتبه احساس نمیکردم خوشحال بودم . پس از یک هفته برای پیاده کردن نوارهای عملیات راهی تهران شدم .
#عملیات_نصر_۴
#لشگر_۵٧_ابوالفضل
#خرداد_١٣۶۶
@hamidraz
گفتند الیاس ، تنهایی میره شناسایی . خیلی برایم جالب بود که یک نفر تنهایی میرود شناسایی و بعدش هم نه یک اسلحه کوچک بلکه بزرگترین وسیله ممکن را برمیدارد میآید عقب.در دلم به او آفرین گفتم
فردای عملیات که حاجی برای هماهنگی به قرارگاه رفت شاهد صحنه جالبی بودم.حاجی رفت داخل جلسه و من بیرون منتظرش بودم که خبر آمد یک سرتیپ عراقی به اسارت در آمده و چند دقیقه بعد آوردنش در سوله ای که ما درآن بودیم.شمخانی را خبر کردندآمد که با عراقی صحبت کند . شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه بود و چون بچه خرمشهر بود، عربی هم بلد بود.
شمخانی با یک لباس خاکی که فقط یک آرم سپاه روی سینه اش بود وارد سوله شد ونشست روبروی سرتیپ عراقی. سرتیپ ملبس به بلوز و شلواری پلنگی بود که ستارههای قپه دار دو طرف شانه هایش نشسته بود و حالا از آن ابهت فرماندهی اش خبری نبود و ساکت و مقهور منتظر بود ببیند چه برخوردی با او میکنند.
من که در کربلای یک شمخانی را دیده بودم و خاطره خوبی از او نداشتم، کنجکاو بودم که این بار چه میکند.او با متانت خاص،خیلی دوستانه مشغول گپ زدن با فرمانده عراقی شد و وقتی اطمینان او را جلب کرد رفت سراغ اطلاعات گرفتن ازجناب سرتیپ.
فکرمیکنم تا آخر صحبتها هم فرمانده عراقی نفهمید که با چه شخصیتی دارد صحبت میکند و من بر خلاف دفعه قبل از خونسردی و تواضع همراه با ذکاوت آقای شمخانی خوشم آمد و از اینکه فاصله ای بین خود و فرمانده های عالی رتبه احساس نمیکردم خوشحال بودم . پس از یک هفته برای پیاده کردن نوارهای عملیات راهی تهران شدم .
#عملیات_نصر_۴
#لشگر_۵٧_ابوالفضل
#خرداد_١٣۶۶
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
خاطره #ژیلا_بدیهیان همسر بزرگوار #شهید_همت از آخرین دیدار شان
آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین ساعت 6:30 جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت 7 صبح راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت 9 صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را به بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالیکه یک قوری در دست گرفته بود، "بابا بابا" میگفت و دور اتاق میچرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک میکرد؛ اما حاجی عکس العملی از خود نشان نمیداد. از سردی نگاهش طاقتم تمام شد. رو به وی کردم و گفتم: "این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی عاطفه شدی. حالا من هیچ، لااقل به خاطر این بچه ها رعایت کن."
حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند. نمیتوانستم تمام چهره اش را ببینم. قدری جابجا شدم و او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین های خود را بیرون از خانه، در ماشین می بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی، جلوی در نشست و پس از آنکه پوتین های خود را پوشید، آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.
#17_اسفند_1362
#جزیره_مجنون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
@hamidraz
آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین ساعت 6:30 جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت 7 صبح راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت 9 صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را به بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالیکه یک قوری در دست گرفته بود، "بابا بابا" میگفت و دور اتاق میچرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک میکرد؛ اما حاجی عکس العملی از خود نشان نمیداد. از سردی نگاهش طاقتم تمام شد. رو به وی کردم و گفتم: "این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی عاطفه شدی. حالا من هیچ، لااقل به خاطر این بچه ها رعایت کن."
حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند. نمیتوانستم تمام چهره اش را ببینم. قدری جابجا شدم و او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین های خود را بیرون از خانه، در ماشین می بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی، جلوی در نشست و پس از آنکه پوتین های خود را پوشید، آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.
#17_اسفند_1362
#جزیره_مجنون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
@hamidraz
Forwarded from Deleted Account
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عید ملی نوروز بر همه اعضای محترم کانال مبارک باشد. سال نو را با یاد شهدایی که برای استقلال کشور از جان خود گذشتند آغاز کنیم🌷
@hamidraz
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عیدانه
چهارم دبیرستان بودم . نوروز سال 63 در بحبوحه عملیات خیبر با سعید امیری مقدم تو چادر مخابرات گردان سلمان نشسته بودیم که آجیلهای اهدایی مردم را بین بچه ها پخش کردند. در هر بسته یک نامه به رزمندگان نیز بود. نامه را که دیدم متوجه شدم از طرف دانش آموزی از مدرسه خودمون هست.نامه سعید هم همینطور بود. از بقیه پرسیدیم .همه نامه ها از مدرسه به طور اتفاقی تو گردان ما پخش شده بود.از سر کنجکاوی رفتیم کل نامه ها رو جمع کردیم و شروع کردیم خوندن. نوشته ها کوتاه بود و میشد سریع همه را خوند. بین همه نامه ها دوتا نامه خیلی عرفانی بود و به قول معروف نوربالا میزد. یکی اسماعیل شیرازی یکی علی آل بویه.که اون موقع سوم و دوم دبیرستان بودن . محتوای نوشتشون در فراق شهادت و سوختن و ساختن بود . هر دو عزیز کربلای 5 مفقودالاثر شدند و سعید هم بیت المقدس 2 به آرزویش رسید.آخرین دیدارم با اسماعیل تو اهواز بود . لحظه خداحافظی ماشین که حرکت کرد یه پاکت نامه گذاشت تو دستم. ماشین که دور شد پاکت رو نگاه کردم ، تازه فهمیدم وصیت نامش بوده ...
#شهید_اسماعیل_شیرازی
#شهید_علی_آل_بویه
#شهید_سعید_امیری_مقدم
#نوروز_1363
#گردان_سلمان
@hamidraz
چهارم دبیرستان بودم . نوروز سال 63 در بحبوحه عملیات خیبر با سعید امیری مقدم تو چادر مخابرات گردان سلمان نشسته بودیم که آجیلهای اهدایی مردم را بین بچه ها پخش کردند. در هر بسته یک نامه به رزمندگان نیز بود. نامه را که دیدم متوجه شدم از طرف دانش آموزی از مدرسه خودمون هست.نامه سعید هم همینطور بود. از بقیه پرسیدیم .همه نامه ها از مدرسه به طور اتفاقی تو گردان ما پخش شده بود.از سر کنجکاوی رفتیم کل نامه ها رو جمع کردیم و شروع کردیم خوندن. نوشته ها کوتاه بود و میشد سریع همه را خوند. بین همه نامه ها دوتا نامه خیلی عرفانی بود و به قول معروف نوربالا میزد. یکی اسماعیل شیرازی یکی علی آل بویه.که اون موقع سوم و دوم دبیرستان بودن . محتوای نوشتشون در فراق شهادت و سوختن و ساختن بود . هر دو عزیز کربلای 5 مفقودالاثر شدند و سعید هم بیت المقدس 2 به آرزویش رسید.آخرین دیدارم با اسماعیل تو اهواز بود . لحظه خداحافظی ماشین که حرکت کرد یه پاکت نامه گذاشت تو دستم. ماشین که دور شد پاکت رو نگاه کردم ، تازه فهمیدم وصیت نامش بوده ...
#شهید_اسماعیل_شیرازی
#شهید_علی_آل_بویه
#شهید_سعید_امیری_مقدم
#نوروز_1363
#گردان_سلمان
@hamidraz
Forwarded from .