Forwarded from .
#شهید_منصور_کاظمی
دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
گردان#مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
گردان#مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #سوم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
گردان به سمت خط حرکت کرد . همه نیروها پشت وانتهای تویوتا سوار بودند . غروب نشده، چند کیلومتری خط بودیم . گفتند این جا می تونید وضو بگیرید. اما هنوز خیلی ها وضو نگرفته بودند که دوباره فرمان حرکت داده شد. من با حسن (کریمیان ) جلوی وانت نشسته بودیم. از آن جا تا خود خط، حسن فقط به خودش بد و بی راه می گفت که من چرا وضو نگرفتم، من سر خودمو کلاه میذارم و از این حرفها.
هر چه گفتم: بابا خیلی ها وضو نگرفتندحالا مهم نیست. می گفت: نه چه طورتو تونستی وضو بگیری؟ من تنبلی کردم. خیلی ناراحت بود از این موضوع. تو راه آتیش خمپاره های عراقی چندتا از بچه ها رو شهید و مجروح کرد . هوا تاریک شده بود که کل گردان پشت یک خاکریز مستقر شد . هر چند نفر چاله ای برای خودشون حفر کردند تا بلکه از ترکش توپ و خمپاره ها کمی در امان باشند . شب چندم عملیات بود و عراقی ها با منور دائم منطقه را روشن می کردند. و در واقع از غافلگیر کردن دشمن خبری نبود . پشت خاکریز هم چندتا مجروح دادیم و هنوز عملیات شروع نشده چندتا از فرمانده ها و نیروها رو از دست داده بودیم . در انتظار پاکساری میدون مین توسط تخریب چی ها بودیم تا عملیات رو اغاز کنیم .....
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_حسن_کریمیان
#اسفند_1365
@hamidraz
گردان به سمت خط حرکت کرد . همه نیروها پشت وانتهای تویوتا سوار بودند . غروب نشده، چند کیلومتری خط بودیم . گفتند این جا می تونید وضو بگیرید. اما هنوز خیلی ها وضو نگرفته بودند که دوباره فرمان حرکت داده شد. من با حسن (کریمیان ) جلوی وانت نشسته بودیم. از آن جا تا خود خط، حسن فقط به خودش بد و بی راه می گفت که من چرا وضو نگرفتم، من سر خودمو کلاه میذارم و از این حرفها.
هر چه گفتم: بابا خیلی ها وضو نگرفتندحالا مهم نیست. می گفت: نه چه طورتو تونستی وضو بگیری؟ من تنبلی کردم. خیلی ناراحت بود از این موضوع. تو راه آتیش خمپاره های عراقی چندتا از بچه ها رو شهید و مجروح کرد . هوا تاریک شده بود که کل گردان پشت یک خاکریز مستقر شد . هر چند نفر چاله ای برای خودشون حفر کردند تا بلکه از ترکش توپ و خمپاره ها کمی در امان باشند . شب چندم عملیات بود و عراقی ها با منور دائم منطقه را روشن می کردند. و در واقع از غافلگیر کردن دشمن خبری نبود . پشت خاکریز هم چندتا مجروح دادیم و هنوز عملیات شروع نشده چندتا از فرمانده ها و نیروها رو از دست داده بودیم . در انتظار پاکساری میدون مین توسط تخریب چی ها بودیم تا عملیات رو اغاز کنیم .....
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_حسن_کریمیان
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #چهارم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
ساعت ده گذشته بود که اعلام شد از خاکریز عبور کنیم. حمید صالحی (فرمانده گروهان ) به من و رضا کرمی گفت خودش سر ستون میره و من و رضا آخرین نفر ستون بریم که کسی جا نمونه . گروهان ایمان از خاکریز رد شد .نوبت گروهان ما ( ایثار ) شد . همه یکی یکی رفتند . رضا هم رفت و من آخرین نفر سرازیر شدم توی دشت. چه دشتی، چه وضعی.چه جوری باید توصیف کنم، نمی دونم!. خودم هم باورم نمی شه که چه به بچه ها گذشت.!منور های عراقی شب رو مثل روز روشن کرده بود. تیر های رسام مثل باران به سمت بچه ها می اومد. وقتی میگم باران، اغراق نمی کنم . 700 متر میدون مینی که باید ازش عبور می کردیم تا به خاکریز عراقیها برسیم از توپ و خمپاره و شلیک های بی امان دشمن جای سوزن انداختن نداشت . بچه ها مثل برگ ، روی زمین می ریختند. گل ها یکی یکی پر پر می شدن ، گروهان ایمان که به خاک ریز رسید، همون جا مستقر شد. ولی ما باید میرفتیم جلوترو پیچ خاک ریز را رد می کردیم تا سنگر های بعدی را هم بگیریم.
اما مگر می شد از اون پیچ رد شد؟...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
@hamidraz
ساعت ده گذشته بود که اعلام شد از خاکریز عبور کنیم. حمید صالحی (فرمانده گروهان ) به من و رضا کرمی گفت خودش سر ستون میره و من و رضا آخرین نفر ستون بریم که کسی جا نمونه . گروهان ایمان از خاکریز رد شد .نوبت گروهان ما ( ایثار ) شد . همه یکی یکی رفتند . رضا هم رفت و من آخرین نفر سرازیر شدم توی دشت. چه دشتی، چه وضعی.چه جوری باید توصیف کنم، نمی دونم!. خودم هم باورم نمی شه که چه به بچه ها گذشت.!منور های عراقی شب رو مثل روز روشن کرده بود. تیر های رسام مثل باران به سمت بچه ها می اومد. وقتی میگم باران، اغراق نمی کنم . 700 متر میدون مینی که باید ازش عبور می کردیم تا به خاکریز عراقیها برسیم از توپ و خمپاره و شلیک های بی امان دشمن جای سوزن انداختن نداشت . بچه ها مثل برگ ، روی زمین می ریختند. گل ها یکی یکی پر پر می شدن ، گروهان ایمان که به خاک ریز رسید، همون جا مستقر شد. ولی ما باید میرفتیم جلوترو پیچ خاک ریز را رد می کردیم تا سنگر های بعدی را هم بگیریم.
اما مگر می شد از اون پیچ رد شد؟...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #پنجم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
آتیش سنگین عراقی ها بچه ها رو پشت خاکریز زمین گیرکرده بود . تعداد بچه ها کم شده بود . تو سینه کش خاکریز کمی به سمت چپ رفتم
آن جا بود که پیکر پاک علی بلورچی را دیدم. باورم نمی شد علی شهید شده باشه.همیشه فکر می کردم علی موندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود.چند دقیقه قبل علی ، از حمید (فرمانده گروهان ) اجازه گرفت که برای زدن سنگر عراقیها بره اون طرف خاکریز . شجاعت میخواست اونور خاکریز رفتن . هیچ سنگری نبود و علی زیر اتیش مستقیم دشمن بود . بلاخره علی رو زدن . تونست خودشو برسونه پشت خاکریز اما چند لحظه بعد ... 😔 وضعیت بحرانی شده بود . نگران عقب نشینی و جاموندن پیکرش بودم . یاد خاطرش افتادم یه بار تعریف می کرد، در عملیات بدر احساس کردم، ازم می پرسند می خوای بری یا نه . گفتم نه می خوام بمونم. همون موقع یک ترکش خوردتو دستم و مجروح شدم. می گفت: شهادت یک انتخابه و اگر انتخابش نکنی به دست نمیاریش.
حالا علی انتخاب کرده بود . صورت بر زمین و پشت بر آسمان توی اون دشت پر آتش راحت خوابیده بود. خیلی دلم گرفته بود. انگار تمام اتفاقات سختی که توی دنیا می شد بیفته، اون جا داشت پیش می اومد . تو این فکرا بودم که یه لحظه در کمال ناباوری ...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_علی_بلورچی
@hamidraz
آتیش سنگین عراقی ها بچه ها رو پشت خاکریز زمین گیرکرده بود . تعداد بچه ها کم شده بود . تو سینه کش خاکریز کمی به سمت چپ رفتم
آن جا بود که پیکر پاک علی بلورچی را دیدم. باورم نمی شد علی شهید شده باشه.همیشه فکر می کردم علی موندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود.چند دقیقه قبل علی ، از حمید (فرمانده گروهان ) اجازه گرفت که برای زدن سنگر عراقیها بره اون طرف خاکریز . شجاعت میخواست اونور خاکریز رفتن . هیچ سنگری نبود و علی زیر اتیش مستقیم دشمن بود . بلاخره علی رو زدن . تونست خودشو برسونه پشت خاکریز اما چند لحظه بعد ... 😔 وضعیت بحرانی شده بود . نگران عقب نشینی و جاموندن پیکرش بودم . یاد خاطرش افتادم یه بار تعریف می کرد، در عملیات بدر احساس کردم، ازم می پرسند می خوای بری یا نه . گفتم نه می خوام بمونم. همون موقع یک ترکش خوردتو دستم و مجروح شدم. می گفت: شهادت یک انتخابه و اگر انتخابش نکنی به دست نمیاریش.
حالا علی انتخاب کرده بود . صورت بر زمین و پشت بر آسمان توی اون دشت پر آتش راحت خوابیده بود. خیلی دلم گرفته بود. انگار تمام اتفاقات سختی که توی دنیا می شد بیفته، اون جا داشت پیش می اومد . تو این فکرا بودم که یه لحظه در کمال ناباوری ...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_علی_بلورچی
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #ششم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
پشت خاکریز نشسته بودیم که یک لحظه حسن کریمیان را دیدم . این طرف آن طرف میدوید.یاد حرفش افتادم که می گفت:همه را نگه داشتم برای شب عملیات.دیدم ما همه نشستیم و حسن دارد میدود.انگار نیروی دیگری حسن را جلو میبرد. چون واقعا باور کردنی نبود با آن پا چطوری میشد آنقدر بدو بدو کرد.همه همان جا کپ کرده بودیم که حمید صالحی (فرمانده گروهان ) آمد و در حالی که با دستش بالای گوشش را گرفته بود و به نظرمجروح می آمد فریاد زد:هر کسی مردِ پاشه بیاد جلو، هر کس هم که مرد نیست بشینه همین جا.
به غیرتم بر خورد و از جا بلند شدم. توی پیچ خاک ریز فقط 5 یا 6 نفر مانده بودیم و بقیه گروهان 140نفری زخمی و شهید شده بودند و عده ی کمی هم پشت ما مانده بودند. همین که چند قدمی جلو رفتیم، انفجاری در کنار ما، همه را مجروح و نقش بر زمین کرد. ابتدا احساس کردم سه تا مشت محکم سمت چپ بدنم بالاتر از پهلوم خورده و بعد نفسم تنگ شد. از جا بلند شدم و چند متری به سمت عقب کنار خاکریز دویدم و افتادم. چندتا از بچه ها آمدند بالای سرم. علی برخوردارپورامداد گر بود. لباسم را که پاره کرد، تمام سینه ام پر از خون بود. هر لحظه نفسم تنگ تر می شد. با دیدن سینه خونی و تنگی نفس و درد شدید فکر میکردم ترکش به قلبم خورده . .....
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
پشت خاکریز نشسته بودیم که یک لحظه حسن کریمیان را دیدم . این طرف آن طرف میدوید.یاد حرفش افتادم که می گفت:همه را نگه داشتم برای شب عملیات.دیدم ما همه نشستیم و حسن دارد میدود.انگار نیروی دیگری حسن را جلو میبرد. چون واقعا باور کردنی نبود با آن پا چطوری میشد آنقدر بدو بدو کرد.همه همان جا کپ کرده بودیم که حمید صالحی (فرمانده گروهان ) آمد و در حالی که با دستش بالای گوشش را گرفته بود و به نظرمجروح می آمد فریاد زد:هر کسی مردِ پاشه بیاد جلو، هر کس هم که مرد نیست بشینه همین جا.
به غیرتم بر خورد و از جا بلند شدم. توی پیچ خاک ریز فقط 5 یا 6 نفر مانده بودیم و بقیه گروهان 140نفری زخمی و شهید شده بودند و عده ی کمی هم پشت ما مانده بودند. همین که چند قدمی جلو رفتیم، انفجاری در کنار ما، همه را مجروح و نقش بر زمین کرد. ابتدا احساس کردم سه تا مشت محکم سمت چپ بدنم بالاتر از پهلوم خورده و بعد نفسم تنگ شد. از جا بلند شدم و چند متری به سمت عقب کنار خاکریز دویدم و افتادم. چندتا از بچه ها آمدند بالای سرم. علی برخوردارپورامداد گر بود. لباسم را که پاره کرد، تمام سینه ام پر از خون بود. هر لحظه نفسم تنگ تر می شد. با دیدن سینه خونی و تنگی نفس و درد شدید فکر میکردم ترکش به قلبم خورده . .....
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #هفتم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
نگران عقب نشینی بچه ها بودم و فکر می کردم اگر این اتفاق بیفته، مجروح ها همین جا می مونن. علی برخوردارپور با خونسردی جراحتم را پانسمان کرد، ولی بقیه بچه ها ترسیده بودن و فکر می کردن من هم رفتنی هستم. پانسمان که تمام شد، علی هرچه داد زد:" حمل مجروح". غیر از یک نفر، کس دیگری پیدا نشد. مردانگی کرد و یک سر برانکارد را خودش گرفت و وسط میدان مین راه افتادند به سمت عقب. موقع پیشروی تخریب چی ها مسیری که برای عبور بچه ها ایجاد شده بود، رو با نوارهای سفید مشخص کرده بودند . بعد از رد شدن بچه ها و درگیری، باد نوارها را جا به جا کرده بود و ممکن بود . در واقع از میدون مین باید عبور میکردیم و در مسیری که بر می گشتیم ممکن بود هر لحظه بریم روی مین. یک پام از سر برانکارد بیرون بود و در حرکت تکان می خورد و درد شدیدی می گرفت. تازه فهمیدم که پام هم مجروح شده . از درد زیاد فکر کردم شکسته. به هر زحمتی بود زیر آتش سنگین و توی میدان مین، علی با حمل مجروح دیگری که نمی شناختمش منو رسوندند پشت خاک ریز خودمون . و بعدش گذاشتند توی آمبولانس . علی بی معطلی خداحافظی کرد و به سرعت برگشت پیش بچه ها توی خط . چند نفری به آمبولانس آویزان شده بودند که ما را ببر عقب. بعضی وقتها ترس و وحشتی آدم رو می گیره که این طور از معرکه فرار می کنه . پیش خودم می گفتم: این ها اگر مجروح هستند چه طوری می تونند توی این دست اندازها خودشونو به آمبولانس بچسبونند و نیفتند؟ درهمین فکر بودم که شدت تکان های آمبولانس یکی یکی افتادند زمین . امبولانس با سرعت بالا در مدت کوتاهی چند کیلومتر عقب تر به اورژانس خط رسید ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
نگران عقب نشینی بچه ها بودم و فکر می کردم اگر این اتفاق بیفته، مجروح ها همین جا می مونن. علی برخوردارپور با خونسردی جراحتم را پانسمان کرد، ولی بقیه بچه ها ترسیده بودن و فکر می کردن من هم رفتنی هستم. پانسمان که تمام شد، علی هرچه داد زد:" حمل مجروح". غیر از یک نفر، کس دیگری پیدا نشد. مردانگی کرد و یک سر برانکارد را خودش گرفت و وسط میدان مین راه افتادند به سمت عقب. موقع پیشروی تخریب چی ها مسیری که برای عبور بچه ها ایجاد شده بود، رو با نوارهای سفید مشخص کرده بودند . بعد از رد شدن بچه ها و درگیری، باد نوارها را جا به جا کرده بود و ممکن بود . در واقع از میدون مین باید عبور میکردیم و در مسیری که بر می گشتیم ممکن بود هر لحظه بریم روی مین. یک پام از سر برانکارد بیرون بود و در حرکت تکان می خورد و درد شدیدی می گرفت. تازه فهمیدم که پام هم مجروح شده . از درد زیاد فکر کردم شکسته. به هر زحمتی بود زیر آتش سنگین و توی میدان مین، علی با حمل مجروح دیگری که نمی شناختمش منو رسوندند پشت خاک ریز خودمون . و بعدش گذاشتند توی آمبولانس . علی بی معطلی خداحافظی کرد و به سرعت برگشت پیش بچه ها توی خط . چند نفری به آمبولانس آویزان شده بودند که ما را ببر عقب. بعضی وقتها ترس و وحشتی آدم رو می گیره که این طور از معرکه فرار می کنه . پیش خودم می گفتم: این ها اگر مجروح هستند چه طوری می تونند توی این دست اندازها خودشونو به آمبولانس بچسبونند و نیفتند؟ درهمین فکر بودم که شدت تکان های آمبولانس یکی یکی افتادند زمین . امبولانس با سرعت بالا در مدت کوتاهی چند کیلومتر عقب تر به اورژانس خط رسید ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #هشتم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
امبولانس رسید به اورژانس خط . هر کاری کردن در کامل باز نمی شد و نمی تونستن مجروحها رو روی برانکارد بیارن بیرون . به هر زحمتی بود از سمت در نیمه باز با کمک پزشکیارها اومدم بیرون. چنتا از رفقا اونجا بودن . با دیدن من اومدن کمک. اون جا فهمیدم ترکش به دنده و ریه ام خورده به اضافه ی کمرو سینه و پا. جراحت ریه زخم مکنده داشت و می تونست در مدت کوتاهی منجر به مرگ بشه . اما علی روی جراحت رو خوب بسته بود و از این اتفاق جلو گیری کرده بود. یکی از دوستای قدیمی که حالا دانشجوی پزشکی شده بود گفت: باید برایت چست تیوپ بزنیم تا خون های جمع شده رو تخلیه کنیم. به دکتر گفتم: بی هوش می کنید؟ گفت: نه بی حس می کنیم. همه لباسها رو قیچی کردند و به سرعت یک شکاف پایین تر از قلب به سمت پهلوم ایجاد کردند . بعد ازاون درد شدید و غیر قابل تحملی رو احساس می کردم. فکر می کردم دست دکتر تا مچ رفته تو بدنم،نای داد زدن نداشتم . با اه و ناله می گفتم آقای دکتر چی کار می کنی .ترو خدا بسته دیگه، دقایقی با این وضعیت گذشت. دیدم یک لوله از تنم اومده بیرون و وصل شده به یک ظرف شیشه ای که خونها جمع شده در جداره ریه توی اون تخلیه میشد . کمی که اروم شدم خون و سرم بهم وصل کردند و دوباره گذاشتندم تو آمبولانس . حرکت کردیم به سمت اهواز...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
امبولانس رسید به اورژانس خط . هر کاری کردن در کامل باز نمی شد و نمی تونستن مجروحها رو روی برانکارد بیارن بیرون . به هر زحمتی بود از سمت در نیمه باز با کمک پزشکیارها اومدم بیرون. چنتا از رفقا اونجا بودن . با دیدن من اومدن کمک. اون جا فهمیدم ترکش به دنده و ریه ام خورده به اضافه ی کمرو سینه و پا. جراحت ریه زخم مکنده داشت و می تونست در مدت کوتاهی منجر به مرگ بشه . اما علی روی جراحت رو خوب بسته بود و از این اتفاق جلو گیری کرده بود. یکی از دوستای قدیمی که حالا دانشجوی پزشکی شده بود گفت: باید برایت چست تیوپ بزنیم تا خون های جمع شده رو تخلیه کنیم. به دکتر گفتم: بی هوش می کنید؟ گفت: نه بی حس می کنیم. همه لباسها رو قیچی کردند و به سرعت یک شکاف پایین تر از قلب به سمت پهلوم ایجاد کردند . بعد ازاون درد شدید و غیر قابل تحملی رو احساس می کردم. فکر می کردم دست دکتر تا مچ رفته تو بدنم،نای داد زدن نداشتم . با اه و ناله می گفتم آقای دکتر چی کار می کنی .ترو خدا بسته دیگه، دقایقی با این وضعیت گذشت. دیدم یک لوله از تنم اومده بیرون و وصل شده به یک ظرف شیشه ای که خونها جمع شده در جداره ریه توی اون تخلیه میشد . کمی که اروم شدم خون و سرم بهم وصل کردند و دوباره گذاشتندم تو آمبولانس . حرکت کردیم به سمت اهواز...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #نهم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
مجید معینی در آمبولانس همراهم آمد. در راه تعریف کرد که پوراحمد و حاج امینی،معاونین گردان انصار، هر دو شهید شدند . دو معاون گردان که مکمل هم بودند. حاج امینی ساکت و آرام. پوراحمد هم که پنج دقیقه اول عملیات از بس داد و فریاد می کرد برای هدایت نیرو صدایش می گرفت و دیگر هیچ چیز نمی توانست بگوید. هردو از فرمانده هایی بودند که همه بچه ها دوستشان داشتند. بیش از صد کیلومتر راه رو با سرعت طی کردیم تا وارد شهر اهواز شدیم. سه روز در بیمارستان اهواز بودم. قبل از این که وارد بخش بشوم، مدتی روی برانکارد در یک سالن خوابیده بودم. چند دقیقه گذشت تا یک پرستارآمد و یک سرنگ خون ازم گرفت. بعد از اینکه وارد اورژانس بیمارستان شدم ، گفتند: ترکشی که به مچ پایم خورده را می خواهند در بیاورند . یک خانم دکتر و چند دانشجو شروع کردند به انجام عمل سرپایی و ترکش را در آوردن. احتمالا پایم را بی حس کرده بودند. بعد از چند دقیقه یک ترکش پیچ در پیچ طلایی و خوشگل ازپای من در آوردند و نشانم دادند. بعد هم پایم را آتل بستند. ترکش خورده بود به تاندون پای چپم و نباید حرکتش می دادم تا ترمیم بشود. بعد وارد بخش شدم. از روی تخت نمی توانستم بلند بشوم . برای نماز تیمم کردم و پرسیدم: قبله کدام طرف است؟ پرستار گفت: همین طور که خوابیدی سمت قبله ست. سه روزی که آن جا بودم،همان طوری نماز خواندم. روز آخر فهمیدم پرستار برای این که تخت را نچرخاند، الکی گفته همین سمتی بخوان.
روز دوم تمام تختم خونی شد. پرستار آمد و دید که یک ترکش هم سمت راست، پایین شانه ام خورده که خودم هم نمی دانستم. در آن سه روز، دائم می آمدند بالای سرم و می گفتن: بنشین و سرفه کن. کار خیلی سخت و درد آوری بود. ترکش به دنده و ریه ام خورده بود و با کوچک ترین حرکت یا سرفه ای، درد شدید تر می شد. اما با اصرار می گفتن: باید سرفه کنی تا خون ها تخلیه بشود. پشت سر هم می زد ن توی کمرم که راحت تر سرفه کنم. عذابی بود این کار ! بعد از شصت ساعت، دکتر گفت چسب تیوپ را در آورند. به دکتر گفتم: آقای دکتر اگرمی شه بی هوش کنید. گفت: درد نداره. گفتم: موقع زدن هم همین را بهم گفتند ولی مُردم و زنده شدم تا این لوله را داخل کرده بودند
چند دقیقه بعد ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
مجید معینی در آمبولانس همراهم آمد. در راه تعریف کرد که پوراحمد و حاج امینی،معاونین گردان انصار، هر دو شهید شدند . دو معاون گردان که مکمل هم بودند. حاج امینی ساکت و آرام. پوراحمد هم که پنج دقیقه اول عملیات از بس داد و فریاد می کرد برای هدایت نیرو صدایش می گرفت و دیگر هیچ چیز نمی توانست بگوید. هردو از فرمانده هایی بودند که همه بچه ها دوستشان داشتند. بیش از صد کیلومتر راه رو با سرعت طی کردیم تا وارد شهر اهواز شدیم. سه روز در بیمارستان اهواز بودم. قبل از این که وارد بخش بشوم، مدتی روی برانکارد در یک سالن خوابیده بودم. چند دقیقه گذشت تا یک پرستارآمد و یک سرنگ خون ازم گرفت. بعد از اینکه وارد اورژانس بیمارستان شدم ، گفتند: ترکشی که به مچ پایم خورده را می خواهند در بیاورند . یک خانم دکتر و چند دانشجو شروع کردند به انجام عمل سرپایی و ترکش را در آوردن. احتمالا پایم را بی حس کرده بودند. بعد از چند دقیقه یک ترکش پیچ در پیچ طلایی و خوشگل ازپای من در آوردند و نشانم دادند. بعد هم پایم را آتل بستند. ترکش خورده بود به تاندون پای چپم و نباید حرکتش می دادم تا ترمیم بشود. بعد وارد بخش شدم. از روی تخت نمی توانستم بلند بشوم . برای نماز تیمم کردم و پرسیدم: قبله کدام طرف است؟ پرستار گفت: همین طور که خوابیدی سمت قبله ست. سه روزی که آن جا بودم،همان طوری نماز خواندم. روز آخر فهمیدم پرستار برای این که تخت را نچرخاند، الکی گفته همین سمتی بخوان.
روز دوم تمام تختم خونی شد. پرستار آمد و دید که یک ترکش هم سمت راست، پایین شانه ام خورده که خودم هم نمی دانستم. در آن سه روز، دائم می آمدند بالای سرم و می گفتن: بنشین و سرفه کن. کار خیلی سخت و درد آوری بود. ترکش به دنده و ریه ام خورده بود و با کوچک ترین حرکت یا سرفه ای، درد شدید تر می شد. اما با اصرار می گفتن: باید سرفه کنی تا خون ها تخلیه بشود. پشت سر هم می زد ن توی کمرم که راحت تر سرفه کنم. عذابی بود این کار ! بعد از شصت ساعت، دکتر گفت چسب تیوپ را در آورند. به دکتر گفتم: آقای دکتر اگرمی شه بی هوش کنید. گفت: درد نداره. گفتم: موقع زدن هم همین را بهم گفتند ولی مُردم و زنده شدم تا این لوله را داخل کرده بودند
چند دقیقه بعد ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #دهم و پایانی عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
شب بود که رفتیم فرودگاه اهواز. مدت نسبتا زیادی کف باند روی برانکارد همه مجروحین را خوابانده بودند. عاقبت همه را بردند داخل هواپیمای c-130 که مخصوص باربری است. داخل هواپیما راطوری تعبیه کرده بودند که برانکارد ها به فاصله کم از هم چیده می شد، به طوری که پا ها را از زانو نمی توانستی خم کنی و بیاوری بالا. هواپیما به طور وحشتناکی صدا می داد. مجروح بغل دستی ام آه و ناله هایی می کرد که خنده ام گرفته بود.اما اصلا نمی توانستم بخندم. یعنی درد وحشتناکی که در بدنم می پیچید نمی گذاشت بخندم. این موضوع هم شده بود یک مشکل دیگر. چند ساعت پرواز کردیم و خیلی خسته کننده شده بود. وقتی رسیدیم فرودگاه، فهمیدیم موضوع چه بوده که پرواز چند ساعت طول کشیده بود. قرار بوده هواپیما از اهواز به رشت برود. نزدیک رشت که می رسد میگویند هوا مساعد نیست و برو جای دیگر. بر می گردد که برودشیراز، می بیند سوختش نمی رسد و مجبور می شود وسط راه تهران بنشیند. در دل گفتم: عجب شانسی آوردیم لا اقل آوردندمان تهران.دیگر خانواده آلاخون والاخون نمیشوند. چند ساعت تخلیه مجروحین طول کشید. دکتر می آمد بالای سر مجروح ها و بیمارستان را که تعیین می کرد، مجروح را می بردند. نوبت من شد. گفت: بیمارستان ژاندارمری. بعد از پیاده کردن از هواپیما با آمبولانس سریع رفتیم بیمارستان ژاندارمری. بیمارستان خوبی بود. هم به لحاظ امکانات و تمیزی هم به لحاظ کادر پزشکی. یک هفته ای آن جا بودم و بعد از اطمینان از عدم عفونت ریه، مرخص شدم.اما به دلیل شدت ضربه به دنده و آسیب ریه، درد شدیدی داشتم و با کمی گرم شدن هوا اوضاع بد تر هم می شد. احساس می کردم اگر عطسه کنم تمام اعضا و جوارح داخلی بدنم می ریزه بیرون. احساس خیلی بدی بود و از محل ترکش دائم خون آبه می آمد و حمام رفتن را برایم خیلی سخت کرده بود. دوران نقاهت در تهران و خانه آغاز شد و عاقبت پس از مدت ها فرصتی شد تا به سر کلاس های دانشگاه بروم.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
شب بود که رفتیم فرودگاه اهواز. مدت نسبتا زیادی کف باند روی برانکارد همه مجروحین را خوابانده بودند. عاقبت همه را بردند داخل هواپیمای c-130 که مخصوص باربری است. داخل هواپیما راطوری تعبیه کرده بودند که برانکارد ها به فاصله کم از هم چیده می شد، به طوری که پا ها را از زانو نمی توانستی خم کنی و بیاوری بالا. هواپیما به طور وحشتناکی صدا می داد. مجروح بغل دستی ام آه و ناله هایی می کرد که خنده ام گرفته بود.اما اصلا نمی توانستم بخندم. یعنی درد وحشتناکی که در بدنم می پیچید نمی گذاشت بخندم. این موضوع هم شده بود یک مشکل دیگر. چند ساعت پرواز کردیم و خیلی خسته کننده شده بود. وقتی رسیدیم فرودگاه، فهمیدیم موضوع چه بوده که پرواز چند ساعت طول کشیده بود. قرار بوده هواپیما از اهواز به رشت برود. نزدیک رشت که می رسد میگویند هوا مساعد نیست و برو جای دیگر. بر می گردد که برودشیراز، می بیند سوختش نمی رسد و مجبور می شود وسط راه تهران بنشیند. در دل گفتم: عجب شانسی آوردیم لا اقل آوردندمان تهران.دیگر خانواده آلاخون والاخون نمیشوند. چند ساعت تخلیه مجروحین طول کشید. دکتر می آمد بالای سر مجروح ها و بیمارستان را که تعیین می کرد، مجروح را می بردند. نوبت من شد. گفت: بیمارستان ژاندارمری. بعد از پیاده کردن از هواپیما با آمبولانس سریع رفتیم بیمارستان ژاندارمری. بیمارستان خوبی بود. هم به لحاظ امکانات و تمیزی هم به لحاظ کادر پزشکی. یک هفته ای آن جا بودم و بعد از اطمینان از عدم عفونت ریه، مرخص شدم.اما به دلیل شدت ضربه به دنده و آسیب ریه، درد شدیدی داشتم و با کمی گرم شدن هوا اوضاع بد تر هم می شد. احساس می کردم اگر عطسه کنم تمام اعضا و جوارح داخلی بدنم می ریزه بیرون. احساس خیلی بدی بود و از محل ترکش دائم خون آبه می آمد و حمام رفتن را برایم خیلی سخت کرده بود. دوران نقاهت در تهران و خانه آغاز شد و عاقبت پس از مدت ها فرصتی شد تا به سر کلاس های دانشگاه بروم.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_نصر_4
حدود سه ماه از مجروحیتم در عملیات تکمیلی کربلای 5 می گذشت. ولی هنوزبه جهت تنفس مشکل داشتم . به همین علت تصمیم گرفتم به جای گردان پیاده به عنوان راوی که تحرک کمتری داشت در عملیات حضور داشته باشم. اولین تجربه ام در روایت جنگ بود . روال کار این بود که با همه فرمانده لشگرها و قرارگاههای شرکت کننده در عملیات یک نفر برای ثبت وقایع عملیات همراه می شد. و به جای اسلحه یک ضبط صوت داشت و برگه هایی برای یادداشت وقایع عملیات . بعد از پایان عملیات ، نوارها که عموما از بی سیم یگانها ضبط شده بود به صورت کامل بوسیله خود راوی حاضر در عملیات پیاده می شد و همراه یادداشتهای حین عملیات جهت ارشیو و تحلیل و .. در اختیار یگان مربوطه قرار می گرفت . آخرین روزهای خرداد 66بود که با چند نفر دیگر راهی جبهه غرب شدیم. وقتی رسیدیم قرارگاه نزدیک خط مقدم، اولین فرماندهی که دیدم مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلای مازندران بود.قربانی با کلاهخودی که به سر داشت و با لهجه غلیظ اصفهانی،همان ابتدا توجهم را جلب کرد.از شجاعتهای بی حد و اندازه او از دوستانم زیاد شنیده بودم و دوست داشتم حالا که به عنوان راوی آمده بودم همراه او باشم. ولی قرعه من به نام لشگر57 ابوالفضل افتاد. به فرمانده لشگر معرفی شدم و از آن لحظه به بعد من شدم سایه برادر نوری.
مردی قد بلند با هیکلی چهارشانه و شبیه به آقای عموزاده سرایدار شریف مدرسه مان.این شباهت و مهربانی برادر نوری باعث شد در همان لحظات اول با هم صمیمی بشویم و خودم را در آنجا غریبه احساس نکنم. به رغم اینکه انگار وارد کشور دیگری شده بودم و اگر آنها با زبان خودشان حرف میزدند من چیزی نمی فهمیدم. اما سادگی و بی پیرایگی همه شان من را در محیطی صمیمی قرار داده بود و خیلی زود به هم عادت کردیم ...
#ادامه_دارد
#لشگر_57_ابوالفضل
#عملیات_نصر_4
@hamidraz
حدود سه ماه از مجروحیتم در عملیات تکمیلی کربلای 5 می گذشت. ولی هنوزبه جهت تنفس مشکل داشتم . به همین علت تصمیم گرفتم به جای گردان پیاده به عنوان راوی که تحرک کمتری داشت در عملیات حضور داشته باشم. اولین تجربه ام در روایت جنگ بود . روال کار این بود که با همه فرمانده لشگرها و قرارگاههای شرکت کننده در عملیات یک نفر برای ثبت وقایع عملیات همراه می شد. و به جای اسلحه یک ضبط صوت داشت و برگه هایی برای یادداشت وقایع عملیات . بعد از پایان عملیات ، نوارها که عموما از بی سیم یگانها ضبط شده بود به صورت کامل بوسیله خود راوی حاضر در عملیات پیاده می شد و همراه یادداشتهای حین عملیات جهت ارشیو و تحلیل و .. در اختیار یگان مربوطه قرار می گرفت . آخرین روزهای خرداد 66بود که با چند نفر دیگر راهی جبهه غرب شدیم. وقتی رسیدیم قرارگاه نزدیک خط مقدم، اولین فرماندهی که دیدم مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلای مازندران بود.قربانی با کلاهخودی که به سر داشت و با لهجه غلیظ اصفهانی،همان ابتدا توجهم را جلب کرد.از شجاعتهای بی حد و اندازه او از دوستانم زیاد شنیده بودم و دوست داشتم حالا که به عنوان راوی آمده بودم همراه او باشم. ولی قرعه من به نام لشگر57 ابوالفضل افتاد. به فرمانده لشگر معرفی شدم و از آن لحظه به بعد من شدم سایه برادر نوری.
مردی قد بلند با هیکلی چهارشانه و شبیه به آقای عموزاده سرایدار شریف مدرسه مان.این شباهت و مهربانی برادر نوری باعث شد در همان لحظات اول با هم صمیمی بشویم و خودم را در آنجا غریبه احساس نکنم. به رغم اینکه انگار وارد کشور دیگری شده بودم و اگر آنها با زبان خودشان حرف میزدند من چیزی نمی فهمیدم. اما سادگی و بی پیرایگی همه شان من را در محیطی صمیمی قرار داده بود و خیلی زود به هم عادت کردیم ...
#ادامه_دارد
#لشگر_57_ابوالفضل
#عملیات_نصر_4
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_نصر_4 / قسمت #دوم
نیروهای لشگر به برادر نوری حاجی میگفتند. آنها به واقع حاجی را دوست داشتند و حرفش برایشان حجت بود
عمو حسن راننده حاجی مردی مسن بود که همه کاره اش بود و قبل از اینکه حاجی دهان بازکند و چیزی بگوید خیلی کارها را انجام میداد.
یکی از مهمترین کارها درست کردن چایی بود که راه به راه و لحظه به لحظه در هر موقعیتی باید آماده می بود
حاجی بعضی اوقات از من ، شاکی میشد و میگفت آخر یعنی چی که توچایی نمیخوری، مگر
می شود آدم چایی نخورد و زنده بماند.
حاجی برخلاف بعضی فرمانده لشگرها که از دست راویها فراری بودند خیلی راحت همراهی مرا میپذیرفت و هر وقت که میخواست جایی برود اول به من میگفت که فلان جا می خواهم بروم. اگر میخواهی بلندشوبرویم.خوب طبیعی بود که اگر فرمانده نگوید که کجا میخواهد برود،راوی هم همه جا راه بیفتد و دنبالش برود.با این اخلاق حاجی من هم راحت شده بودم و نیاز نبود که همه جا پشت سرش حرکت کنم.آن موقع یاد خاطره شهید باقری افتادم. یک بار که فرمانده قرارگاه بود، گیر یک راوی سمج می افتد.راوی ول کنش نبوده و همه جا سایه به سایه اش میرفته است.یک بار شهید باقری بلند می شود که بروددست به آب و راوی هم طبق معمول سریع بلندمی شود و پا به پایش میرود تا میرسند نزدیک در دستشویی.آنجا شهید باقری به شوخی به راوی میگوید ضبطت را بده از اینجا به بعدش را خودم ضبط میکنم
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#خرداد_1366
#لشگر_57_ابوالفضل
@hamidraz
نیروهای لشگر به برادر نوری حاجی میگفتند. آنها به واقع حاجی را دوست داشتند و حرفش برایشان حجت بود
عمو حسن راننده حاجی مردی مسن بود که همه کاره اش بود و قبل از اینکه حاجی دهان بازکند و چیزی بگوید خیلی کارها را انجام میداد.
یکی از مهمترین کارها درست کردن چایی بود که راه به راه و لحظه به لحظه در هر موقعیتی باید آماده می بود
حاجی بعضی اوقات از من ، شاکی میشد و میگفت آخر یعنی چی که توچایی نمیخوری، مگر
می شود آدم چایی نخورد و زنده بماند.
حاجی برخلاف بعضی فرمانده لشگرها که از دست راویها فراری بودند خیلی راحت همراهی مرا میپذیرفت و هر وقت که میخواست جایی برود اول به من میگفت که فلان جا می خواهم بروم. اگر میخواهی بلندشوبرویم.خوب طبیعی بود که اگر فرمانده نگوید که کجا میخواهد برود،راوی هم همه جا راه بیفتد و دنبالش برود.با این اخلاق حاجی من هم راحت شده بودم و نیاز نبود که همه جا پشت سرش حرکت کنم.آن موقع یاد خاطره شهید باقری افتادم. یک بار که فرمانده قرارگاه بود، گیر یک راوی سمج می افتد.راوی ول کنش نبوده و همه جا سایه به سایه اش میرفته است.یک بار شهید باقری بلند می شود که بروددست به آب و راوی هم طبق معمول سریع بلندمی شود و پا به پایش میرود تا میرسند نزدیک در دستشویی.آنجا شهید باقری به شوخی به راوی میگوید ضبطت را بده از اینجا به بعدش را خودم ضبط میکنم
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#خرداد_1366
#لشگر_57_ابوالفضل
@hamidraz