بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from بی سیم چی
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_ششم
از شونه ی جاده پرت شدیم پایین و ماشین از سمت راست خوابید روی زمین . شانسی که آوردیم ماشین توی گل خوابید و شدت ضربه کم بود . در رو باز کردم و از ماشین خارج شدم . نفر کناری هم بیرون اومد . اما نفر سمت راست که ماشین از همون سمت چپ کرده بود بی حال گوشه ماشین افتاده بود و ازبینی اش خون میومد. با دیدن این صحنه شوکه شدم . بی حرکتیش باعث شد حسابی بترسم . فکر کردم ضربه مغزی شده . صداش کردم علی . جواب که داد خیالم راحت شد . دستشو گرفتم و از ماشین کشیدمش بیرون . شکر خدا چیزیش نشده بود . و بعد از لحظاتی هوشیار شد . یکی از بچه ها برگشت قرار گاه که برای برگردوندن ماشین کمک بیاره . چشمتون روز بد نبینه. همین که اون از ما جدا شد، هواپیماهای عراقی مثل مور و ملخ آسمون منطقه رو پر کردند و چند دقیقه بعد اونجا رو زیر و روکردند. بمباران هوایی به اون وحشتناکی ندیده بودم. هیچ سنگر و مکانی برای حفاظت خودمون نداشتیم . صبح زود بود و ترددی توجاده نبود . فاصله یگان های مستقر در منطقه تا جاده زیاد بود و نمیتونستیم خودمونو به اونجاهابرسونیم . اگر طوریمون هم می شد هیچ کس وسط اون بیابان برهوت نبود که کمکمون کنه. رفتیم پایین جاده خودمونو چسبوندیم به دیواره شونه . تو اون وضعیت فکر میکردیم اینطوری بهتر از اینه که وسط دشت بشینیم
هر لحظه انفجاری مهیب رخ می داد . زمین زیر پامون از شدت انفجارها به لرزه در اومده بود . لحظاتی که فقط صدای انفجار بود و زمزمه زیر لب و ذکر ما که خدا رو با همه وجود صدا می کردیم ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جاده_آبادان_اهواز
#بمباران_هوایی
@hamidraz
Forwarded from .
خرمشهر زمستان 1365 قبل از عمليات كربلاي 4 ساحل كارون - غواصان در حال آموزش و تمرين
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_هفتم
بالأخره بمبارون وحشتناک عراقی ها تموم شد و نفس راحتی کشیدیم که بلایی سرمون نیومده بود . اومدیم کنار جاده و قبل از رسیدن بچه ها برای کمک ، جلوی یک جرثقیل که از اون جا رد می شد رو گرفتیم . راننده جرثقیل با مهربونی به کمکمون اومد . ماشینو برگردوند. از اونجایی که ماشین تو گل خوابیده بود شکر خدا هیچ آسیبی به ماشین نرسیده بود . ولی هر کاری کردم روشن نشد. استارت میخورد اما روشن نمی شد . بچه ها رسیدند . ماشینو بکسل کردیم. رفتیم تعمیرگاه قرارگاه. معلوم شد فقط سوزن کاربراتورش شکسته. عجیب بود که ماشین چپ کرده بود و از همه اجزاش یکی از کوچکترین وسایلش خراب شده بود. خوشحال بودم که خسارتی به بچه ها و ماشین وارد نشده . عصر قبل از تاریکی هوا برگشتم نزدیکی خط تو سه راهی جزیره مینو . با اضافه شدن نیروها و در معرض دید دشمن قرار دادن آنها، مطمئن شده بودیم که در این منطقه عملیات نمیشه. ولی خبرهایی که از قرارگاه میگرفتیم حاکی از انجام عملیات در همان جا بود.چندتا از بچه ها هم که در جزیره مجنون و فاو بودند به جمع ما اضافه شدند و این هم نشانه دیگری برای انجام عملیات بود.با همه این تناقضات بازهم فکر میکردیم اگر کاری بخواد صورت بگیره، یک هفته بعد انجام میشه . یعنی با کارهای باقی مونده خودمون قیاس میکردیم و حدس یک هفته بعد رو می زدیم . شب رو با بچه های قدیمی که در این چند ماه با هم بودیم در سنگر همیشگیمون گذروندیم.سری جدید بچه ها که تازه از تهران اومده بودند، در قرارگاه پشت خط در فاصله حدود40 کیلومتری ما بودند. ساعت حدود 10 شب بود که دوتا از بچه ها سراسیمه از قرارگاه خط اومدند و گفتند ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جزیره_مینو
@hamidraz
Forwarded from .
یونس گم گشته باز آید ...

آموزش غواصان قبل از عملیات #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_اول
امیر و حسین از قرارگاه برگشتند و گفتند عملیات امشب شروع میشه . هاج و واج مونده بودیم چی میگن که صدای انفجارها وروشن شدن منورعراقی ها جواب همه را داد . قرار شد برم مقر عقب و بقیه بچه هارا بیارم جلو . صبح با ماشین چپ کرده بودم و اصلا دروضعیتی نبودم که رانندگی کنم.اما چاره ای نبود و قرار بود، همه کمک هم باشیم.با یکی از بچه ها راه افتادیم. همه جا تاریک بود و ماهم باید چراغ خاموش حرکت میکردیم. از طرف مقابل تانکها چراغ خاموش به سمت خط میرفتندو فقط ازصدای غرش اونها متوجه عبورشون از کنارم می شدم .
شاید سختترین رانندگی دوران زندگی ام بود . به هر مکافاتی بود با دعا وصلوات رسیدیم به جاده اصلی که آسفالت بود و از تانکها خبری نبود. پا گذاشتم روی گاز و 30 کیلومتر جاده آبادان اهواز رو در مدت کوتاهی طی کردم و رسیدم به قرارگاه. بچه ها رو از خواب بیدار کردم گفتم: بجنبید که باید بریم خط. عملیات شروع شده. اولش فکر می کردند شوخی میکنم . میگفتند: بذار بخوابیم. اما وقتی اصرار و عجله منو دیدند باورشون شد که مساله جدیه و باید بلند شن و هر چه سریعتر آماده بشن، ولی مشکل اساسی این بود که اونها تازه اومده بودند و پلاک نداشتند . بدون پلاک نمی تونستن بیان تو خط مقدم . چون خیلی وقتها بعد از شهادت، تنها نشانه،همان پلاک بود. چاره ای نبود.مجبور شدم شبانه بریم تعاون قرارگاه، برای گرفتن پلاک.مسئول اونجا رو از خواب بیدار کردم و شروع کرد برای بچه ها پلاک صادر کردن. بعد از گرفتن پلاک، پریدند پشت وانت. به سرعت به سمت خط حرکت کردیم.هم شور و هیجان عملیات را داشتم هم دلشوره و اضطراب این که همه چیز به هم ریخته و اصلا ما انتظار عملیات در همچین موقعی را نداشتیم.
وقتی رسیدیم به خط ....
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جاده_آبادان_اهواز
@hamidraz
Forwarded from .
شهید #علیرضا_کشاورز از نیروهای اطلاعات مهندسی
عملیات #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_دوم
وقتی رسیدیم به خط، منورهای عراقی همه جا رو حسابی روشن کرده بود.صدای انفجارها یک لحظه هم قطع نمی شد.سنگر ما، بتنی بود و کلی خاک روش ریخته بودند و جای تقریبا مطمئنی بود. قرار بود شب را اونجا بمونیم و صبح زود کارمونو شروع کنیم.با قرارگاه در تماس بودیم که اگر نیاز شد زودتر بریم جلو . پانزده نفر تو اون سنگر، شب را به صبح رسوندیم . بعد از نماز صبح با روشن شدن هوا، با دوتا از بچه ها رفتیم لب اسکله که بریم اون طرف آب تا بقیه هم بعداً به ما ملحق بشن . وقتی رسیدیم کنار اروند دیدیم هر کسی یه حرفی میزنه . یه سری میگن نرید اون طرف، اوضاع خراب است.عده دیگه میگن وضعیت خوبه و مشکلی نیست.فهمیدیم وضعیت عادی نیست . به قرارگاه گفتیم فعلا نمی شه رفت اون طرف . اونا هم گفتند دست نگه دارید تا خبرتون کنیم. احساس میکردم که به علت عدم حفاظت اطلاعات به خصوص در روزهای آخر، عملیات لورفته و کار خراب شده. ولی باز خودمو دلداری میدادم که نه! ان شاءالله اینطوری نیست و امیدوار بودم که خبرهای خوب بیاد . لحظه ها تند تند میگذشت وخبری از پیشروی نبود .دیگه حسابی دلم شور میزد و نمیخواستم باور کنم که کار تمام است.عصر شد ه بود که بوی سیر به معنای زدن شیمیایی هم درمنطقه پیچید.البته از جایی که ما بودیم فاصله داشت ولی به هر حال باز هم عراقی ها از بمبهای شیمیایی استفاده کرده بودند. چند دقیقه از پخش بوی سیر نگذشته بود که ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#بمبهای_شیمیایی_عراق
@hamidraz
Forwarded from .
نیروهای اطلاعات مهندسی
عملیات #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_چهار
بعد از اینکه عراقی ها منطقه را شیمایی زدند از قرارگاه به ما گفتند هر چه سریعتر وسایلمونو جمع کنیم و یه راست بریم مقر اهواز . از این خبر اهواز رفتن، فهمیدیم همه چیز به معنای واقعی تمام شده . زحمات چند ماهه نتیجه نداده بود . وسایل رو جمع و جور کردیم و همگی نشستیم تو آمبولانسی که اونجا در اختیارمون بود.بیشتر بچه ها ساکت بودند و پکر. کنجکاو بودیم که چه اتفاقی افتاده ولی خوب بود که دراون لحظات، همه چیزو نمیدونستیم.به نزدیکی پاسگاه دارخوین در جاده آبادان-اهواز که رسیدیم دیدیم صف چند کیلومتری ماشینها برای عبور از دژبانی تشکیل شده.پیاده شدیم و خبرگرفتیم که چون عملیات لورفته دارن همه ماشینهارا میگردند که منافق و جاسوس پیداکنند.اماحالا دیگه کار از کار گذشته بود. وقتی دیدیم وضعیت اینطوره و باید ساعتها تو صف بایستیم، نقشه ای کشیدیم . قرار شد تو آمبولانس دراز بکشیم و با سرعت به عنوان اینکه مجروح تو آمبولانس هست از دژبانی رد بشیم . این کار ریسک بزرگی داشت . چون تو اون وضعیت اگر جلوی آمبولانسو میگرفتند و می دیدند مجروح نداره، کارمون زار بود و تو دردسر می افتادیم . ولی به ریسکش می ارزید. همه خوابیدیم کف امبولانس و آژیرکشان با سرعت بالا یک جوری رفتیم سمت دژبانی که دژبانها باور کردند که مجروح تو آمبولانس هست. سریع راهو باز کردند و بدون وارسی اجازه عبور دادند . پاسگاه رو که رد کردیم، از کف ماشین بلند شدیم و نفسی به راحتی کشیدیم . خوشحال بودیم که گیر نیفتادیم ولی از طرفی ناراحت و مبهوت اوضاع پیش آمده بودیم .و همچنان قریب سی سال با کوله باری از سوالات و ابهامات ...
#پایان_عملیات
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
@hamidraz
Forwarded from .
دریادلانی که آسمانی شدند
خط شکنان #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from .
بگو بی سیم چی ! از خط چه خبر ؟ بگو رسیدیم به کجای معبر؟ ... عمّار عمّار، یاسر !
صدامو داری .. یاسر منم برادر .. صدا ضعیفِ کمی بلندتر
کانال #بی_سیم_چی با همراهی شما بزرگواران دو ساله شد
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #اول عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
چند روزی بود که تهران بودم . جبهه ها هنوز درگیر عملیات گسترده کربلای 5بود. با چندتا از بچه ها اعزام انفرادی جور کردیم برای لشگر حضرت رسول ص . 29 بهمن رفتیم دو کوهه . از اون جا هم فوری رفتیم مقر لشگر در اردوگاه کرخه. آخرین ماه سال 65 شروع شد . قرار بود بچه ها کادر یک گروهان از گردان مقداد را تشکیل بدن. گردان فقط دو تا گروهان داشت که گروهان ما تعداد بیشتری داشت. 140 نفر. حمید صالحی مسئولیت گروهان را به عهده گرفت و سه تا از بچه ها مسئول دسته شدند و یکی هم معاون گروهان. برای معاونت دیگر هر چه حمید میگفت یکی قبول کنه کسی زیر بار نرفت . علی بلورچی که یک روز پیش ما بود و روز بعد گردان مالک. گفت: من قبول میکنم. اما حمید رضایت نمی داد.از بس که علی کارهای عجیب غریب انجام میداد. (در قسمت پایانی ارتباط زیبای حمید و علی را توضیح خواهم داد ). حدود ده روزی کرخه بودیم و همه به حمید کمک میکردیم برای آموزش نیروها.حمید چند شب پیاده روی و رزم وخشم شبانه برای نیروها گذاشت. یکی از بچه های همراه حسن کریمیان بود . 6 ماه پیش با هم رفته بودیم اطلاعات مهندسی. اون جا با موتور تصادف کرد،پاش به شدت آسیب دید. بعد از عمل هنوز با عصا راه می رفت. حسن سال چهارم مکانیک شریف بود. شاگرد اول بود . همه به اواصرارمیکردند که حسن نیا، برگرد، وضعیت پات مناسب نیست . نه صبحگاه می تونی بیای نه رزم شبانه. پس چه طوری می خوای بیای عملیات؟ از طرفی اوضاع خوب درسی حسن مزید بر علت بود که بچه ها او رو تشویق به برگشت کنن . اما او در جواب همه می گفت: همه رو نگه داشتم برای شب عملیات. ...
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
سمت راست شهید #حمید_صالحی فرمانده #گروهان_ایثار
سمت چپ شهید #علی_بلورچی
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #دوم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی

بوی عملیات میومد . قرار شد برای خداحافظی نیروها برن پادگان و با خانواده ها تماسی داشته باشن. همه می دونستن که برای حفاظت اطلاعات نباید چیزی از عملیات پشت تلفن بگن و واقعا بچه ها این مسائل رو خوب رعایت میکردن . یک روز رفتیم دو کوهه.همه تلفن زدیم و با خانواده صحبت کردیم. بچه هایی بودند که خونه هاشون تلفن نداشت. زنگ میزدن خونه همسایه که برن خونوادشونو خبر کنن. دوباره میرفتن تو نوبت تا بلندگو صداشون کنه و این بار بتونن با خانواده صحبت کنن . بعضیها به واقع آخرین باری بود که خانواده صداشونو میشنید. منصور (کاظمی ) حدود 15 دقیقه تو کابین تلفن بود،وقتی اومد بیرون ازش پرسیدم: چی میگفتی این همه وقت؟
در حالی که عرق از همه جاش میبارید گفت: پدرم در اومد، یکی یکی اومدند پشت تلفن و گریه کردند.به خواهر کوچکم گفتم:تودیگه چی میگی، اصلا تو منو میشناسی ؟ .خیلی از بچه ها در وضعیت عاطفی سختی دل از همه چیز میکندند.. منصور سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران بود . بعد از اون تماس، چند روز قبل از عملیات رفتیم اردو گاه کارون در جاده اهواز خرمشهر - اون جا دیگر بچه ها فقط بایداستراحت می کردند تا فرمان جلو رفتن داده بشه . اردوگاه کارون جزو جاهایی است که خیلی از بچه ها وصیت نامه هاشونو می نوشتند، عاقبت صبح، 12 اسفند اعلام شد گردان به سمت خط حرکت کند.
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_منصور_کاظمی
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید_منصور_کاظمی
دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
گردان#مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #سوم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی

گردان به سمت خط حرکت کرد . همه نیروها پشت وانتهای تویوتا سوار بودند . غروب نشده، چند کیلومتری خط بودیم . گفتند این جا می تونید وضو بگیرید. اما هنوز خیلی ها وضو نگرفته بودند که دوباره فرمان حرکت داده شد. من با حسن (کریمیان ) جلوی وانت نشسته بودیم. از آن جا تا خود خط، حسن فقط به خودش بد و بی راه می گفت که من چرا وضو نگرفتم، من سر خودمو کلاه میذارم و از این حرفها.
هر چه گفتم: بابا خیلی ها وضو نگرفتندحالا مهم نیست. می گفت: نه چه طورتو تونستی وضو بگیری؟ من تنبلی کردم. خیلی ناراحت بود از این موضوع. تو راه آتیش خمپاره های عراقی چندتا از بچه ها رو شهید و مجروح کرد . هوا تاریک شده بود که کل گردان پشت یک خاکریز مستقر شد . هر چند نفر چاله ای برای خودشون حفر کردند تا بلکه از ترکش توپ و خمپاره ها کمی در امان باشند . شب چندم عملیات بود و عراقی ها با منور دائم منطقه را روشن می کردند. و در واقع از غافلگیر کردن دشمن خبری نبود . پشت خاکریز هم چندتا مجروح دادیم و هنوز عملیات شروع نشده چندتا از فرمانده ها و نیروها رو از دست داده بودیم . در انتظار پاکساری میدون مین توسط تخریب چی ها بودیم تا عملیات رو اغاز کنیم .....
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_حسن_کریمیان
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#بی_سیم_چی
لحظات آماده شدن و حرکت به سمت خط مقدم
12اسفند 1365
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #چهارم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
ساعت ده گذشته بود که اعلام شد از خاکریز عبور کنیم. حمید صالحی (فرمانده گروهان ) به من و رضا کرمی گفت خودش سر ستون میره و من و رضا آخرین نفر ستون بریم که کسی جا نمونه . گروهان ایمان از خاکریز رد شد .نوبت گروهان ما ( ایثار ) شد . همه یکی یکی رفتند . رضا هم رفت و من آخرین نفر سرازیر شدم توی دشت. چه دشتی، چه وضعی.چه جوری باید توصیف کنم، نمی دونم!. خودم هم باورم نمی شه که چه به بچه ها گذشت.!منور های عراقی شب رو مثل روز روشن کرده بود. تیر های رسام مثل باران به سمت بچه ها می اومد. وقتی میگم باران، اغراق نمی کنم . 700 متر میدون مینی که باید ازش عبور می کردیم تا به خاکریز عراقیها برسیم از توپ و خمپاره و شلیک های بی امان دشمن جای سوزن انداختن نداشت . بچه ها مثل برگ ، روی زمین می ریختند. گل ها یکی یکی پر پر می شدن ، گروهان ایمان که به خاک ریز رسید، همون جا مستقر شد. ولی ما باید میرفتیم جلوترو پیچ خاک ریز را رد می کردیم تا سنگر های بعدی را هم بگیریم.
اما مگر می شد از اون پیچ رد شد؟...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #پنجم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی

آتیش سنگین عراقی ها بچه ها رو پشت خاکریز زمین گیرکرده بود . تعداد بچه ها کم شده بود . تو سینه کش خاکریز کمی به سمت چپ رفتم
آن جا بود که پیکر پاک علی بلورچی را دیدم. باورم نمی شد علی شهید شده باشه.همیشه فکر می کردم علی موندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود.چند دقیقه قبل علی ، از حمید (فرمانده گروهان ) اجازه گرفت که برای زدن سنگر عراقیها بره اون طرف خاکریز . شجاعت میخواست اونور خاکریز رفتن . هیچ سنگری نبود و علی زیر اتیش مستقیم دشمن بود . بلاخره علی رو زدن . تونست خودشو برسونه پشت خاکریز اما چند لحظه بعد ... 😔 وضعیت بحرانی شده بود . نگران عقب نشینی و جاموندن پیکرش بودم . یاد خاطرش افتادم یه بار تعریف می کرد، در عملیات بدر احساس کردم، ازم می پرسند می خوای بری یا نه . گفتم نه می خوام بمونم. همون موقع یک ترکش خوردتو دستم و مجروح شدم. می گفت: شهادت یک انتخابه و اگر انتخابش نکنی به دست نمیاریش.
حالا علی انتخاب کرده بود . صورت بر زمین و پشت بر آسمان توی اون دشت پر آتش راحت خوابیده بود. خیلی دلم گرفته بود. انگار تمام اتفاقات سختی که توی دنیا می شد بیفته، اون جا داشت پیش می اومد . تو این فکرا بودم که یه لحظه در کمال ناباوری ...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_علی_بلورچی
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید_علی_بلورچی
دانشجوی الکترونیک شریف
گردان #مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_5
@hamidraz