بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from بی سیم چی
#مقدمات_کربلای_4 / #قسمت_دوم
زانوی حسن شکاف عمیقی برداشته بود . صبور و مقاوم بود اما از چهره ش مشخص بود که چه دردی داره می کشه . سریع رسوندیمش به اورژانس . دستور اعزام فوری به تهران برای عمل جراحی داده شد . با رفتن حسن به سمت خط حرکت کردیم تا کار رو با پنچ نفر تو جاده فاو ام القصر شروع کنیم. باید تمام منطقه رو شناسایی میکردیم و اطلاعات مهندسی و وضعیت جاده و خاکریز و سنگرها و...در خطوط پدافندی رو به قرارگاه می دادیم تا در صورت لزوم تدابیر لازم برای استحکام خطوط مقدم رو داشته باشند. خط به نسبت اروم بود اما چند بار انفجار خمپاره در فاصله نز دیک بچه ها رو به خود آورد که بیشتر مراقب باشن. در حدود چهار ماه عملیات شناسایی مهندسی خطوط خودی رو در جبهه های فاو و جزیره مجنون در فواصل مختلف زمانی انجام دادیم . از گرمای سوزان آفتاب تابستون تا برگریزان و خنکای پاییز رو پشت موتور در لابلای خاکریزها پشت سر گذاشتیم. با اومدن زمستون هوای شبها رو به سردی میرفت که یک جبهه جدید نیز برای شناسایی به دو جبهه قبل اضافه شد. ازاینجا به بعد بر خلاف ماههای قبل که کل گروه با هم کار می کرد به سه گروه تقسیم شدیم . به هر سه گروه گفته شد طوری کار کنید که انگار در منطقه شما قراره عملیات بشه. همراه با سه نفر از بچه ها عازم جبهه جدید شدیم. و بقیه به دو جبهه قبلی فاو و مجنون رفتند. نزدیکای ظهر بود که وارد جاده ای شدیم . کم تردد بود . در عین زیبایی خانه های اطراف جاده بعضا مخروبه و متروکه بود. هنوز تشخیص نداده بودم که کجا هستیم. بوی رطوبت رودخونه یا دریا به خوبی احساس می شد. دیر به دیر صدای انفجاری سکوت منطقه رو میشکست . همراه با مسئولی که برای توجیه ما اومده بود راهی شهر شدیم. حالا دیگه می دونستم که تو آبادان هستیم . شهر سکنه خیلی کمی داشت . هنوز یک پمپ بنزین فعال بود . مسئول همراه با صاحب پمپ بنزین صحبت کرد و قرار شد که همون روز از شهر برن . بعد رفتیم به سمت شهربانی آبادان. چندتا نیرو بیشتر نداشت. که مجموعا در دوتا سنگر اجتماعی مستقر بودن. سنگرهای بتنی بسیار مستحکم که در سه راهی جزیره مینو قرار داشت . از جنوب وارد جزیره می شدیم . از غرب به سمت خرمشهر و از شرق به آبادان می رسیدیم. بعد از صحبت همه نیروهای شهربانی محل رو ترک کردن و دوتا سنگر در اختیار ما قرار گرفت. یکی از سنگرها که کوچکتر بود محل استقرارمون شد و سنگر دیگه فعلا خالی موند تا زمانی که احیانا نیروهامون اضافه میشه مورد استفاده قرار بگیره . فرماندهی قرارگاه نیز در نزدیکی ما تو جاده آبادان خرمشهر در اداره سابق برق مسافر شد . خیلی زود با وضعیت جغرافیایی منطقه آشنا شدیم. جاده آبادان خرمشهر به طول ده کیلومتر و با فاصله نزدیک به موازات رودخونه اروند بود . درست روبروی خرمشهر اونور رودخونه جزیره ام الرصاص عراق بود . با چشم غیر مسلح دو طرف قادر به دیدن هم بودن. منطقه آنقدر ساکت بود که احساس سرکار بودن می کردیم. اما میدونستیم که این منطقه نزدیکترین جبهه به شهر بصره عراق هست. سال گذشته همزمان با عملیات والفجر هشت و گرفتن شهر فاو عراق یک عملیات ایذایی ( موقت برای گرفتن تلفات و احیانا رد گم کردن و گول زدن دشمن ) در جزیره ام الرصاص انجام شده بود . مجموع این دو نکته ما رو از عدم وقوع عملیات تو این منطقه مطمئنتر می کرد . اما طبق قول و قرار باید طوری کار می کردیم که همه مقدمات مهندسی برای عملیات مهیا باشه
یه روز که برای شناسایی ،جزیره مینو رفته بودیم ....
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#شهید_حسن_کریمیان
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_سوم
وارد جزیره شدیم . نمیدونم چرا اون روز با خودمون اسلحه نبرده بودیم . همه جا سوت و کور بود. نه صدایی میومد نه حرکتی از جنبنده ای دیده می شد. مثل فیلمهای ترسناک شده بود . چند دقیقه یک بار صدای انفجار از دور به گوش می رسید . بارون شبهای قبل خاک نرم جزیره رو حسابی شل و ول کرده بود و جاده بین نخلستونها نیمه باتلاقی شده بود . به خاطر بررسی دقیق تر منطقه با سرعت کمتر به سمت خط حرکت می کردم . خط جزیره شکل نعل اسب بود و ما در حال حرکت به مرکز و عمق خط بودیم که ناگهان ماشین تو گل گیر کرد . تلاش مضاعف و استفاده از دنده کمکی راه به جایی نبرد و ماشین علی رغم شاسی بلندی که داشت تا بدنه تو باتلاق جاده فرو رفت . فقط تونستیم از ماشین پیاده شیم و بیایم تو نخلستون کنار جاده . از بس شنیده بودیم که گشتی های عراق برای شناسایی میان داخل جزیره خوف برمون داشته بود . و از اینکه اسلحه نیاوردیم حسابی خودمونو سرزنش می کردیم .جزیره سبز سبز بود و چشمها همه جا رو رصد می کرد مبادا که گرفتار نیروهای شناسایی دشمن بشیم.خنده دار بود تو خط خودمون این فکرا سراغمون اومده بود . بلاخره صدای عبور ماشین بگوش رسید. جلوی کامیونو گرفتیم .اومد کمکون . با سیم بکسل ماشینو کشید بیرون . بعد از شناسایی خط جزیره و تطبیق اونا با عکسهای هوایی که در اختیار داشتیم اطلاعات تکمیلی رو در اختیار قرارگاه دادیم . روزهای دیگه به همین منوال بقیه خطوط رو شناسایی کردیم . همه نیروهای مستقر در خطوط پدافندی باهامون در تردد و شناسایی همکاری میکردن . کارها منظم پیش می رفت اما تنهایی اذیتم میکرد. بر خلاف همیشه که تو گردان بین بچه ها بودم اینجا 4 نفری باید کارها رو انجام میدادیم . و بعضی ساعات می شد که تو سنگر تنها می شدم . بارونهای شدید جنوب و خاک نرم منطقه چندین بار برامون مشکل ایجاد کرد . یه روز که اومده بودم قرارگاه مرکزی (30کیلومتری ابادان) دوباره ماشینم تو گل گیر کرد . عجله داشتم . از ماشین پیاده شدم که برم کمک بیارم . در حالی که روی خاکریز میدویدم یه نگاه به پایین خاکریز انداختم و پریدم پایین که به خیال خودم تو جاده سریعتر برسم پیش بچه ها . اما پریدن همانا و ...
#ادامه_دارد
#قرارگاه_نوح
#اطلاعات_مهندسی
#جزیره_مینو
@hamidraz
Forwarded from .
صف شکنان #کربلای_چهار
دریادلان ماه نشان
غیور مردانی که ایثار را معنا بخشیدند
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_چهارم
چند روزی که گذشت تعداد نیروهامون زیاد شد . چندتا از بچه ها از تهران اومدن . دوتا گروه فاو و مجنون هم بهمون اضافه شدن . ولی هنوز باور اینکه تو این منطقه قراره عملیات بشه سخت بود .
تا اینکه، یک روز ناگهان منطقه پر از نیرو شد . مثل مور و ملخ در خیابانها پخش و پلا شده بودند . جاده ی ده کیلومتری آبادان خرمشهر درست در کنار اروند رود در جایی که عراقی ها اون طرف رودخونه با چشم غیر مسلح همه چیز رو می تونستن ببینن پر از نیرو بود .کناره این جاده سراسر خانه های نیمه مخروبه بی سکنه بود که حالا انبوهی از نیرو در آن مستقر شده بود.هوای مطلوب دی ماه جنوب و سبز شدن همه جا باعث شده بود تا نیروها بعد از ظهر که آفتاب رو به غروب میرفت برای قدم زدن از خانه ها بیرون بیان . بدون اینکه بدونن کجا هستند و چشمان نیروهای دشمن به راحتی همه را زیر نظر داره . تردد به حدی زیاد شده بود که ماشین تبلیغات لشگر سید الشهدا (ع) با بلندگو بچه ها را به رفتن داخل خانه ها فرا می خوند.پشت بلندگو میگفت فرمانده لشگر تکلیف شرعی کرده که همه برن داخل خانه ها و کسی بیرون نیاد ولی مگه میشد اون همه نیرو را جمع و جور کرد. باورم نمی شد که چرا این همه آدم رو آوردن این جا. دیگه به یقین می گفتم این ها برای فریب دشمنِ و اگر قرار بود این جا عملیات بشه نیرو ها را این جوری جلو چشم قرار نمی دادند ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#لشگر_سید_الشهدا
@hamidraz
Forwarded from .
ما در گل و آنان بر بال ملائک نشستند
خط شکنان #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_پنجم
تعداد نیروهامون پانزده نفر شده بود. همه از رفقای قدیمی بودیم و همدیگر رو از سالها پیش در دوران مدرسه خوب میشناختیم . قرار شد هر روز تعدادی از بچه ها نسبت به منطقه توجیه بشن . قرار گاه اصلی ما سی کیلومتر عقب تر، درجاده ی اهواز آبادان بود. یک روز صبح زود از قرارگاه همراه اولین گروه ( دو نفره ) به سمت خط حرکت کردیم تا نسبت به وضعیت منطقه توجیهشون کنم . شب قبل حسابی بارون اومده بود و جاده خیس بود . بارون خاک کناره جاده رو شسته بود و بعضی جاها رو سطح جاده گل نشسته بود. بیشتر راه رو رفته بودیم اما به آبادان نرسیده، ناگهان ماشین روی گل های جاده لیز خورد و منحرف شد به سمت چپ .دیدم از روبرو یه ماشین با سرعت داره به ما نزدیک میشه . برای این که به ماشین روبه رویی نخوریم، فرمونو پیچوندم به راست، درست لحظه آخر ماشینو رد کردم ولی افتادیم تو شونه ی جاده. برای پرت نشدن به پایین جاده دوباره فرمونو پیچوندم به چپ , شانس اوردم ماشین دیگه ای تو جاده نبود اما به خاطر شدت پیچش عرض کم جاده رو طوری طی کردیم که تو شونه سمت چپ قرار گرفتیم . تونستم دوباره فرمونو به راست بچرخونم . ولی این بار آخرین دفعه بود که فرمون پیچید و دیگه تحت کنترل نبود. هر چی فرمونو می پیچوندم ماشین تغییر جهت نمی داد. لحظاتی بعد با فریاد یا ابالفضل یکی از بچه ها از شونه ی جاده پرت شدیم پایین و ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#جاده_آبادان_اهواز
#قرارگاه_نوح
@hamidraz
Forwarded from .
دسته گلهایی که به آب دادیم
صف شکنان #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_ششم
از شونه ی جاده پرت شدیم پایین و ماشین از سمت راست خوابید روی زمین . شانسی که آوردیم ماشین توی گل خوابید و شدت ضربه کم بود . در رو باز کردم و از ماشین خارج شدم . نفر کناری هم بیرون اومد . اما نفر سمت راست که ماشین از همون سمت چپ کرده بود بی حال گوشه ماشین افتاده بود و ازبینی اش خون میومد. با دیدن این صحنه شوکه شدم . بی حرکتیش باعث شد حسابی بترسم . فکر کردم ضربه مغزی شده . صداش کردم علی . جواب که داد خیالم راحت شد . دستشو گرفتم و از ماشین کشیدمش بیرون . شکر خدا چیزیش نشده بود . و بعد از لحظاتی هوشیار شد . یکی از بچه ها برگشت قرار گاه که برای برگردوندن ماشین کمک بیاره . چشمتون روز بد نبینه. همین که اون از ما جدا شد، هواپیماهای عراقی مثل مور و ملخ آسمون منطقه رو پر کردند و چند دقیقه بعد اونجا رو زیر و روکردند. بمباران هوایی به اون وحشتناکی ندیده بودم. هیچ سنگر و مکانی برای حفاظت خودمون نداشتیم . صبح زود بود و ترددی توجاده نبود . فاصله یگان های مستقر در منطقه تا جاده زیاد بود و نمیتونستیم خودمونو به اونجاهابرسونیم . اگر طوریمون هم می شد هیچ کس وسط اون بیابان برهوت نبود که کمکمون کنه. رفتیم پایین جاده خودمونو چسبوندیم به دیواره شونه . تو اون وضعیت فکر میکردیم اینطوری بهتر از اینه که وسط دشت بشینیم
هر لحظه انفجاری مهیب رخ می داد . زمین زیر پامون از شدت انفجارها به لرزه در اومده بود . لحظاتی که فقط صدای انفجار بود و زمزمه زیر لب و ذکر ما که خدا رو با همه وجود صدا می کردیم ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جاده_آبادان_اهواز
#بمباران_هوایی
@hamidraz
Forwarded from .
خرمشهر زمستان 1365 قبل از عمليات كربلاي 4 ساحل كارون - غواصان در حال آموزش و تمرين
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_هفتم
بالأخره بمبارون وحشتناک عراقی ها تموم شد و نفس راحتی کشیدیم که بلایی سرمون نیومده بود . اومدیم کنار جاده و قبل از رسیدن بچه ها برای کمک ، جلوی یک جرثقیل که از اون جا رد می شد رو گرفتیم . راننده جرثقیل با مهربونی به کمکمون اومد . ماشینو برگردوند. از اونجایی که ماشین تو گل خوابیده بود شکر خدا هیچ آسیبی به ماشین نرسیده بود . ولی هر کاری کردم روشن نشد. استارت میخورد اما روشن نمی شد . بچه ها رسیدند . ماشینو بکسل کردیم. رفتیم تعمیرگاه قرارگاه. معلوم شد فقط سوزن کاربراتورش شکسته. عجیب بود که ماشین چپ کرده بود و از همه اجزاش یکی از کوچکترین وسایلش خراب شده بود. خوشحال بودم که خسارتی به بچه ها و ماشین وارد نشده . عصر قبل از تاریکی هوا برگشتم نزدیکی خط تو سه راهی جزیره مینو . با اضافه شدن نیروها و در معرض دید دشمن قرار دادن آنها، مطمئن شده بودیم که در این منطقه عملیات نمیشه. ولی خبرهایی که از قرارگاه میگرفتیم حاکی از انجام عملیات در همان جا بود.چندتا از بچه ها هم که در جزیره مجنون و فاو بودند به جمع ما اضافه شدند و این هم نشانه دیگری برای انجام عملیات بود.با همه این تناقضات بازهم فکر میکردیم اگر کاری بخواد صورت بگیره، یک هفته بعد انجام میشه . یعنی با کارهای باقی مونده خودمون قیاس میکردیم و حدس یک هفته بعد رو می زدیم . شب رو با بچه های قدیمی که در این چند ماه با هم بودیم در سنگر همیشگیمون گذروندیم.سری جدید بچه ها که تازه از تهران اومده بودند، در قرارگاه پشت خط در فاصله حدود40 کیلومتری ما بودند. ساعت حدود 10 شب بود که دوتا از بچه ها سراسیمه از قرارگاه خط اومدند و گفتند ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جزیره_مینو
@hamidraz
Forwarded from .
یونس گم گشته باز آید ...

آموزش غواصان قبل از عملیات #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_اول
امیر و حسین از قرارگاه برگشتند و گفتند عملیات امشب شروع میشه . هاج و واج مونده بودیم چی میگن که صدای انفجارها وروشن شدن منورعراقی ها جواب همه را داد . قرار شد برم مقر عقب و بقیه بچه هارا بیارم جلو . صبح با ماشین چپ کرده بودم و اصلا دروضعیتی نبودم که رانندگی کنم.اما چاره ای نبود و قرار بود، همه کمک هم باشیم.با یکی از بچه ها راه افتادیم. همه جا تاریک بود و ماهم باید چراغ خاموش حرکت میکردیم. از طرف مقابل تانکها چراغ خاموش به سمت خط میرفتندو فقط ازصدای غرش اونها متوجه عبورشون از کنارم می شدم .
شاید سختترین رانندگی دوران زندگی ام بود . به هر مکافاتی بود با دعا وصلوات رسیدیم به جاده اصلی که آسفالت بود و از تانکها خبری نبود. پا گذاشتم روی گاز و 30 کیلومتر جاده آبادان اهواز رو در مدت کوتاهی طی کردم و رسیدم به قرارگاه. بچه ها رو از خواب بیدار کردم گفتم: بجنبید که باید بریم خط. عملیات شروع شده. اولش فکر می کردند شوخی میکنم . میگفتند: بذار بخوابیم. اما وقتی اصرار و عجله منو دیدند باورشون شد که مساله جدیه و باید بلند شن و هر چه سریعتر آماده بشن، ولی مشکل اساسی این بود که اونها تازه اومده بودند و پلاک نداشتند . بدون پلاک نمی تونستن بیان تو خط مقدم . چون خیلی وقتها بعد از شهادت، تنها نشانه،همان پلاک بود. چاره ای نبود.مجبور شدم شبانه بریم تعاون قرارگاه، برای گرفتن پلاک.مسئول اونجا رو از خواب بیدار کردم و شروع کرد برای بچه ها پلاک صادر کردن. بعد از گرفتن پلاک، پریدند پشت وانت. به سرعت به سمت خط حرکت کردیم.هم شور و هیجان عملیات را داشتم هم دلشوره و اضطراب این که همه چیز به هم ریخته و اصلا ما انتظار عملیات در همچین موقعی را نداشتیم.
وقتی رسیدیم به خط ....
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جاده_آبادان_اهواز
@hamidraz
Forwarded from .
شهید #علیرضا_کشاورز از نیروهای اطلاعات مهندسی
عملیات #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_دوم
وقتی رسیدیم به خط، منورهای عراقی همه جا رو حسابی روشن کرده بود.صدای انفجارها یک لحظه هم قطع نمی شد.سنگر ما، بتنی بود و کلی خاک روش ریخته بودند و جای تقریبا مطمئنی بود. قرار بود شب را اونجا بمونیم و صبح زود کارمونو شروع کنیم.با قرارگاه در تماس بودیم که اگر نیاز شد زودتر بریم جلو . پانزده نفر تو اون سنگر، شب را به صبح رسوندیم . بعد از نماز صبح با روشن شدن هوا، با دوتا از بچه ها رفتیم لب اسکله که بریم اون طرف آب تا بقیه هم بعداً به ما ملحق بشن . وقتی رسیدیم کنار اروند دیدیم هر کسی یه حرفی میزنه . یه سری میگن نرید اون طرف، اوضاع خراب است.عده دیگه میگن وضعیت خوبه و مشکلی نیست.فهمیدیم وضعیت عادی نیست . به قرارگاه گفتیم فعلا نمی شه رفت اون طرف . اونا هم گفتند دست نگه دارید تا خبرتون کنیم. احساس میکردم که به علت عدم حفاظت اطلاعات به خصوص در روزهای آخر، عملیات لورفته و کار خراب شده. ولی باز خودمو دلداری میدادم که نه! ان شاءالله اینطوری نیست و امیدوار بودم که خبرهای خوب بیاد . لحظه ها تند تند میگذشت وخبری از پیشروی نبود .دیگه حسابی دلم شور میزد و نمیخواستم باور کنم که کار تمام است.عصر شد ه بود که بوی سیر به معنای زدن شیمیایی هم درمنطقه پیچید.البته از جایی که ما بودیم فاصله داشت ولی به هر حال باز هم عراقی ها از بمبهای شیمیایی استفاده کرده بودند. چند دقیقه از پخش بوی سیر نگذشته بود که ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#بمبهای_شیمیایی_عراق
@hamidraz
Forwarded from .
نیروهای اطلاعات مهندسی
عملیات #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_چهار
بعد از اینکه عراقی ها منطقه را شیمایی زدند از قرارگاه به ما گفتند هر چه سریعتر وسایلمونو جمع کنیم و یه راست بریم مقر اهواز . از این خبر اهواز رفتن، فهمیدیم همه چیز به معنای واقعی تمام شده . زحمات چند ماهه نتیجه نداده بود . وسایل رو جمع و جور کردیم و همگی نشستیم تو آمبولانسی که اونجا در اختیارمون بود.بیشتر بچه ها ساکت بودند و پکر. کنجکاو بودیم که چه اتفاقی افتاده ولی خوب بود که دراون لحظات، همه چیزو نمیدونستیم.به نزدیکی پاسگاه دارخوین در جاده آبادان-اهواز که رسیدیم دیدیم صف چند کیلومتری ماشینها برای عبور از دژبانی تشکیل شده.پیاده شدیم و خبرگرفتیم که چون عملیات لورفته دارن همه ماشینهارا میگردند که منافق و جاسوس پیداکنند.اماحالا دیگه کار از کار گذشته بود. وقتی دیدیم وضعیت اینطوره و باید ساعتها تو صف بایستیم، نقشه ای کشیدیم . قرار شد تو آمبولانس دراز بکشیم و با سرعت به عنوان اینکه مجروح تو آمبولانس هست از دژبانی رد بشیم . این کار ریسک بزرگی داشت . چون تو اون وضعیت اگر جلوی آمبولانسو میگرفتند و می دیدند مجروح نداره، کارمون زار بود و تو دردسر می افتادیم . ولی به ریسکش می ارزید. همه خوابیدیم کف امبولانس و آژیرکشان با سرعت بالا یک جوری رفتیم سمت دژبانی که دژبانها باور کردند که مجروح تو آمبولانس هست. سریع راهو باز کردند و بدون وارسی اجازه عبور دادند . پاسگاه رو که رد کردیم، از کف ماشین بلند شدیم و نفسی به راحتی کشیدیم . خوشحال بودیم که گیر نیفتادیم ولی از طرفی ناراحت و مبهوت اوضاع پیش آمده بودیم .و همچنان قریب سی سال با کوله باری از سوالات و ابهامات ...
#پایان_عملیات
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
@hamidraz
Forwarded from .
دریادلانی که آسمانی شدند
خط شکنان #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from .
بگو بی سیم چی ! از خط چه خبر ؟ بگو رسیدیم به کجای معبر؟ ... عمّار عمّار، یاسر !
صدامو داری .. یاسر منم برادر .. صدا ضعیفِ کمی بلندتر
کانال #بی_سیم_چی با همراهی شما بزرگواران دو ساله شد
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #اول عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
چند روزی بود که تهران بودم . جبهه ها هنوز درگیر عملیات گسترده کربلای 5بود. با چندتا از بچه ها اعزام انفرادی جور کردیم برای لشگر حضرت رسول ص . 29 بهمن رفتیم دو کوهه . از اون جا هم فوری رفتیم مقر لشگر در اردوگاه کرخه. آخرین ماه سال 65 شروع شد . قرار بود بچه ها کادر یک گروهان از گردان مقداد را تشکیل بدن. گردان فقط دو تا گروهان داشت که گروهان ما تعداد بیشتری داشت. 140 نفر. حمید صالحی مسئولیت گروهان را به عهده گرفت و سه تا از بچه ها مسئول دسته شدند و یکی هم معاون گروهان. برای معاونت دیگر هر چه حمید میگفت یکی قبول کنه کسی زیر بار نرفت . علی بلورچی که یک روز پیش ما بود و روز بعد گردان مالک. گفت: من قبول میکنم. اما حمید رضایت نمی داد.از بس که علی کارهای عجیب غریب انجام میداد. (در قسمت پایانی ارتباط زیبای حمید و علی را توضیح خواهم داد ). حدود ده روزی کرخه بودیم و همه به حمید کمک میکردیم برای آموزش نیروها.حمید چند شب پیاده روی و رزم وخشم شبانه برای نیروها گذاشت. یکی از بچه های همراه حسن کریمیان بود . 6 ماه پیش با هم رفته بودیم اطلاعات مهندسی. اون جا با موتور تصادف کرد،پاش به شدت آسیب دید. بعد از عمل هنوز با عصا راه می رفت. حسن سال چهارم مکانیک شریف بود. شاگرد اول بود . همه به اواصرارمیکردند که حسن نیا، برگرد، وضعیت پات مناسب نیست . نه صبحگاه می تونی بیای نه رزم شبانه. پس چه طوری می خوای بیای عملیات؟ از طرفی اوضاع خوب درسی حسن مزید بر علت بود که بچه ها او رو تشویق به برگشت کنن . اما او در جواب همه می گفت: همه رو نگه داشتم برای شب عملیات. ...
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
سمت راست شهید #حمید_صالحی فرمانده #گروهان_ایثار
سمت چپ شهید #علی_بلورچی
Forwarded from بی سیم چی
قسمت #دوم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی

بوی عملیات میومد . قرار شد برای خداحافظی نیروها برن پادگان و با خانواده ها تماسی داشته باشن. همه می دونستن که برای حفاظت اطلاعات نباید چیزی از عملیات پشت تلفن بگن و واقعا بچه ها این مسائل رو خوب رعایت میکردن . یک روز رفتیم دو کوهه.همه تلفن زدیم و با خانواده صحبت کردیم. بچه هایی بودند که خونه هاشون تلفن نداشت. زنگ میزدن خونه همسایه که برن خونوادشونو خبر کنن. دوباره میرفتن تو نوبت تا بلندگو صداشون کنه و این بار بتونن با خانواده صحبت کنن . بعضیها به واقع آخرین باری بود که خانواده صداشونو میشنید. منصور (کاظمی ) حدود 15 دقیقه تو کابین تلفن بود،وقتی اومد بیرون ازش پرسیدم: چی میگفتی این همه وقت؟
در حالی که عرق از همه جاش میبارید گفت: پدرم در اومد، یکی یکی اومدند پشت تلفن و گریه کردند.به خواهر کوچکم گفتم:تودیگه چی میگی، اصلا تو منو میشناسی ؟ .خیلی از بچه ها در وضعیت عاطفی سختی دل از همه چیز میکندند.. منصور سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران بود . بعد از اون تماس، چند روز قبل از عملیات رفتیم اردو گاه کارون در جاده اهواز خرمشهر - اون جا دیگر بچه ها فقط بایداستراحت می کردند تا فرمان جلو رفتن داده بشه . اردوگاه کارون جزو جاهایی است که خیلی از بچه ها وصیت نامه هاشونو می نوشتند، عاقبت صبح، 12 اسفند اعلام شد گردان به سمت خط حرکت کند.
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_منصور_کاظمی
#اسفند_1365
@hamidraz