بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from .
Audio
عملیات #والفجر_۸
بچه ها با قابق رفتند آن طرف رودخانه
و تو اسکله شهر فاو عراق پیاده شدند
هوا رو به تاریکی می رفت ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
Forwarded from .
به بهانه سالروز شهادت #مجتبی_نعمتی
از فرماندهان #گردان_ابوذر
"بسم رب الشهداء والصديقين"

شهادت را نه در جنگ،كه در مبارزه ميدهند.
ما هنوز شهادت بي درد ميطلبيم غافل آنكه،شهادت را جز به اهل درد نميدهند.
شهادت،براي ابرمرداني كه روحشان در كالبد آلودهء دنيا نميگنجد ...احلي من العسل خواهد بود.

امروز روز پرواز باباست،روز خدايي شدنش
دلم حضور چشمهايش را ميطلبد.....

هديه كنيم شاخه گلي با عطر فاتحه و صلوات كه
در خوان باشكوهشان سهيممان كنند .

باباي قهرمانم شهادتت مبارك🌸
عملیات #بدر
لشگر #محمد_رسول_الله
@hamidraz
Forwarded from .
🔺‏اگر امروز در آرامش و امنیت به انتظار عید سال نو نشستیم٬ فراموش نکنیم چه کسانی هزینه این آرامش رو قبلا داده اند.
@hamidraz
Forwarded from .
سالروز عملیات پیروزمندانه فتح المبین گرامی باد🌷
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
بی سیم چی:
عملیات #والفجر_۸
به سرعت به موضع از قبل تعیین شده رسیدیم . تانکی که به سمت بچه ها شلیک کرده بود را آرپی چی زنها زدن و خدمه تانک پا به فرار گذاشتن...
#ادامه_دارد
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #والفجر_۸
پشت خاکریز همه نیروها به خواب عمیقی رفتند. سه شب بی خوابی طاقت بچه ها را تمام کرده بود. با روشن شدن هوا همه آماده پاتک احتمالی عراقیها شدند
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
خلاصه ات که می کنم تازه تو "ماه " می شوی

در این بساط گم شدن ؛ نشانِ " راه " می شوی

سالروز تولد سردار خیبر #حاج_محمد_ابراهیم_همت گرامی باد
@hamidraz
Forwarded from .
#H_3
سالروز عملیات پیروزمندانه H3
و خلق حماسه بزرگ نیروی هوایی بر دلیر مردان مدافع وطن مبارک باد
@hamidraz
Forwarded from .
سالگرد شهادت سید_ابراهیم_موسوی در عملیات کربلای ۸ گرامی باد
#شلمچه
#کانال_ماهی
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #والفجر_۸
شبانه گردان حمزه و دسته روح الله گردان انصار به خط زدند و در یک عملیات شجاعانه ۵۳ تانک عراقی را منهدم کردند و بقیه پا به فرار گذاشتند
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#عملیات_والفجر_۸
صبح که شد جنازه وحید باقری را اوردیم عقب. نگران برادرش محمود بودیم که تو خط بود. در فکر این بودیم چطور خبر شهادت وحید را بهش بگیم که ناگهان ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#عملیات_والفجر_۸
دو ساعت مانده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک های سوخته به ما نزدیک شدند نیروهاشون زیاد بود و ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#عملیات_والفجر_۸
زیر اتش سنگین به پیشونی رسیدیم
حجم شلیکها انقدر زیاد بود که سلاحها داغ میکرد
بعد از نبرد طولانی با تاریک شدن هوا عراقیها عقب نشینی کردند
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
میزان رای #ملت است
از نیمه راه #تدبیر و #امید باز نمی گردیم
تا زنده ایم رزمنده ایم

@hamidraz
Forwarded from .
#حمید_باکری اولین فرمانده گردان که وارد خرمشهر شد
یاد شهدای عملیات #بیت_المقدس و
سالروز آزادی #خرمشهر گرامی باد
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_یک /#قسمت_اول
بهار گرم خوزستان تمام شد و تابستان داغ فرارسید و ما مهیا شدیم برای عملیات ، اوایل تیر ماه، از اردوگاه کرخه راهی دهلران شدیم و بعد از استقرار کوتاه یک روزه در اونجا به منطقه ای در نزدیکی خط مقدم عازم شدیم. چادرها در میان یک درّه بر پا شده بود . در فاصله کمی از چادرها ، رودخانه ای عبور میکرد به نام رودخانه گاوی.چرا همچین اسمی براش گذاشته بودن کسی نمی دونست. محل عملیات منطقه عمومی مهران بود که مدتها ازسکنه خالی شده بود. مردم محل نبودند که اطلاعاتی در باره اونجا ازشون بگیریم. تابستان سال قبل، یک بار با گردان. مالک به خط پدافندی مهران اومده بودم. اما بعد از مدتی عراق با حمله ای که کرد، دوباره مهران رو گرفته بود. هدف اولیه این عملیات آزادسازی شهر مهران بود و برای اینکه دوباره شهر را از دست ندیم، مجبور بودیم ارتفاعات مشرف بر شهر را هم از دست عراقیها در بیاریم و اونارو به پشت ارتفاع پس بزنیم. طبیعتاً چنین عملیاتی در صورتی که خوب پیشرفت می کرد چندین شب و روز طول میکشید. گردان ما این بار حسن (فرمانده گروهان شهادت) و جواد رو به علت مجروحیت در عملیات قبل همراه نداشت . حاج امینی معاون گردان تازه از بند مجروحیت تا حدی رهایی پیدا کرده بود و علی رغم درد شدید زانو خودشو به عملیات رسونده بود. پور احمد معاون دیگه گردان نیز مجروحیتش رو نادیده گرفته بود و باز کنار محتشم فرمانده گردان بود . این سه نفر از نیروهای اولیه سپاه و جزو گردان 8 بودند که از ابتدا همه عملیاتها کنار هم بودند . فرماندهی گروهان شهادت این بار با سید احمد نبوی بود که در عملیات قبل فرمانده دسته ویژه بود . همه بچه ها به لحاظ روحی و جسمانی آماده بودن . فرمانده هر گروهان نیروهاشو نسبت به منطقه توجیه کرد. قبل از تاریکی هوا به سمت خط حرکت کردیم . شبهایی که مهتابی نبود برای عملیات انتخاب می شد تا دشمن در تاریکی محض غافلگیر بشه. در قسمتی از این عملیات به گردان ما ماموریت داده شد تا یکی از روستاهای منطقه به نام بهین بهروزان را آزاد کنیم . کل منطقه خالی از سکنه و کاملا نظامی بود. ستون گردان مثل همیشه به جلو داری گروهان شهادت به حرکت در اومد . بعد از طی مسافت چند کیلومتری به راحتی و با مقاومت کمی از سوی عراقیهاو بدون هیچ شهید و مجروحی روستا آزاد شد. بعد از پاکسازی نسبی ، به دستور فرماندهی برای امنیت بیشتر همه نیروها از روستا خارج شدند تا با محاصره روستا از شبیخون احتمالی نیروهای باقی مونده در امان باشیم. بچه ها در حال استراحت بودن که ناگهان یک تانک عراقی به سمت ستون گردان چند بار شلیک کرد . خوشبختانه هیچکدوم از گلوله ها به هدف نخورد. سید نبوی به چندتا از بچه ها گفت: بزنیدش. ستون خیلی به تانک نزدیک بود و آرپی چی روش اثر نمیکرد . هر لحظه ممکن بود یکی از شلیکهای تانک تلفات زیادی از بچه ها بگیره. این بار قبل از اینکه بتونه دوباره شلیک کنه یکی از بچه ها خودشو رسوند به تانک . پرید بالا .درشو باز کرد و یک نارنجک انداخت توی تانک. سریع خودشو پرت کرد پایین وبا تمام توان شروع کرد به دویدن تا از تانک دور بشه . لحظاتی بعد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#بهین_بهروزان
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_یک/#قسمت_دوم
لحظاتی بعد صدای انفجار مهیب نشان از موفقیت عملیات اون شیردل بسیجی داشت . نارنجکی که او داخل تانک انداخته بود باعث انفجار مهمات تانک شده بود . شادی را در سایه نوری که آتش تانک به پا کرده بود به خوبی می شد در چهره بچه ها دید . با انهدام تانک دیگه اثری از عراقی هادیده نمی شد و دشت در سکوت عمیقی فرو رفت و فقط گهگاه صدای انفجاراتی در دور دست شنیده می شد. تا اذان صبح بچه ها در عین مراقبت و نگهبانی از اطرافشون به نوبت استراحت کردند . بعد از خوندن نماز وضعیت به همین صورت ادامه داشت . صبح که هوا کمی روشن شد، رفتم پیش بچه های گروهان . تو این عملیات،آنتن بلند هفت متری روی بیسیم بسته بودم . هرجاکه فرمان نشستن به گروهان داده میشد، با نشستنم سر آنتن محکم میخورد توی سرو صورت بچه ها. هر چه سعی میکردم سمت نشستنم طوری باشه که آنتن به کسی نخوره، بازهم نمیشد. اون شب خیلی ها ضربات آنتن بی سیمو نوش جان کردند و چون نمیدونستم آنتن به سر کیا خورده ، از دم ازهمه گروهان معذرت خواهی کردم. آفتاب زده بود و هوا کم کم میخواست گرم بشه .سعید جوادیان (شهید) که در اون عملیات پیک گروهان بود. گفت: من میرم داخل ده ، چرخی بزنم و چیزی برای خوردن پیدا کنم. چند دقیقه بعد، خنده کنان سروکله اش پیدا شد وبه جای خوراکی با یک کلاش ویک سرباز عراقی یا سبیل از بنا گوش در رفته برگشت .همه با هم گفتند: این دیگه کیه ؟از کجا آوردیش؟ سعید گفت: همینطور که داشتم پرسه میزدم و تو اتاقها سرک میکشیدم که چیزی پیدا کنم ، یهو دیدم این عراقی با یه کلاش جلوم وایستاده . منتظر بودم که شلیک کنه. خیلی ترسیدم، چون اسلحه نداشتم . فقط یک کلت منور همراهم بود.دیدم چاره ای ندارم، کلت را از غلاف کشیدم بیرون و گرفتم سمتش. دیدم طرف داره میخنده ( فهمیده بود این کلت منوره و کاری با اون نمی شه کرد) ، بعد اسلحه شو گذاشت زمین و دستاشو گرفت بالا و تسلیم شد. (گلوله کلت منور بعد از شلیک برای مدت کوتاهی محدود خودش رو روشن می کنه و کارایی دیگه ای نداره ) . دیشب موقع عملیات از ترسش قایم شده بود که صبح یا فرارکنه یا تسلیم بشه.اون موقع هم میتونست منو بزنه ولی عقل به خرج داده بود و فهمیده بود ده تو محاصره هست و اگر منو بزنه گیر می افته.
در فکر این بودیم که اسیر عراقی رو چطور بفرستیم عقب که ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_سعید_جوادیان
#سید_احمد_نبوی
#بهین_بهروزان
@hamidraz
Forwarded from .
سید احمد نبوی فرمانده گروهان شهادت
شهید حسن بختو و دوتا از بی سیم چی های گردان
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_یک/#قسمت _سوم

فردا صبح خط رو تحویل گردان دیگه دادیم و آماده برگشتن به عقبه شدیم.همین که اومدیم سوار کامیونها بشیم بارون خمپاره به سمتمون باریدن گرفت .نفهمیدم چه جوری از کامیون بالا رفتم .اگر هزاربارتو وضعیت عادی مسابقه هم میذاشتن نمیتونستم به این سرعت حرکت کنم و از جایی بالا برم.خیلی وضعیت وحشتناکی پیش اومده بود ،بلاخره کامیونها راه افتادن و با سرعت خیره کننده ای نیروها رو از زیر آتیش نجات دادن . وقتی رسیدیم به عقبه تو چادرها ولو شدیم و بعد از استراحت مختصری ظهر نماز خوندیم و ناهار خوردیم .عصر که شد با بچه ها راه افتادیم که بریم رودخونه .هوا خیلی گرم بود و حمام هم که نبود .بعد از عملیاتی که یه دونه شهید و مجروح هم نداده بودیم این رود خونه رفتن خیلی مزه داشت.قسمتی که از کنار چادرها رد میشد عمیق نبود و نمیشد شنا کرد به خاطر همین باید مسافت به نسبت زیادی رو طی میکردیم تا به جای عمیق و قابل شنا کردن برسیم.آب تمیز و خنکی داشت ولی اصلا به زلالی و سردی آب رودخونه دز نبود .چله تابستون تو گرمای بالای 50 درجه دزفول هم بیشتر از چند دقیقه نمیتونستیم تو رود دز بمونیم.آب دز به قدری صاف و زلال بود که میشد از اون‌ نوشید .کف رودخونه سنگی بود و از شفافیت آب تمام کف رود معلوم بود.
اون روز تو رودخونه دوتا اتفاق هیجان انگیز افتاد. یکی از بچه های گروهان هجرت که شاید از ما هم کم سن و سالتر بود در عملیات قبلی به علت جراحت ، چشمش تخلیه شده بود و چشم مصنوعی داشت ، موقع شنا کردن تو رودخونه ، آب چشم مصنوعیش رو برد و بچه ها هر چه تلاش کردن نتونستن چشمشو پیدا کنن ،دیگه نمیتونست تو منطقه بمونه و همون موقع فرستادنش تهران . اتفاق دیگه این بود ؛ یکی از بچه ها که شنا بلد نبود در قسمت عمیق رودخونه زیر پاش خالی شد ، اولش همه فکر کردیم چیزی نیست و یه قدم میره عقب درست میشه ولی رفته رفته میرفت زیر آب ، دو نفر به کمکش رفتن . هنوز قضیه از دید ماها خیلی جدی نشده بود و فکر میکردیم که اون دوتا الان راحت نجاتش میدن و همه چی تموم میشه.من روی یه تخته سنگ وسط رودخونه نشسته بودم و میخندیدم. اما دیدم به جای اینکه اونا غریق رو نجات بدن ،غریق بود که اونا رو با خودش میبرد زیر آب و کاری از دست اونا بر نمی اومد.چون طوری بهشون چسبیده بود که قادر به جدا کردن خودشون نبودن.یواش یواش خنده ازلبهام رفت وجاش رو اضطراب و هیجان گرفت.ثانیه ها به سرعت میگذشت که احساس کردم داد و فریاد هم کارساز نیست.حالا جریان آب هر سه اونهارو که دائم میرفتن زیر آب و می اومدن بالا به من که رو تخته سنگ بودم نزدیک کرده بود.دیگه نه وقت فکر بود و نه وقت حرف.بدون اینکه به بعدش فکر کنم از روی تخته سنگ شیرجه زدمو غریق رو پرتش کردم طرف دیگه.حالا سه نفری که ازش جدا شده بودیم سریع و بدون اینکه بذاریم مارو بگیره گرفتیم و کشوندیمش سمت تخته سنگ.دیگه دست آویزی داشت و خودش رو چسبوند به سنگ و تونست نفسی بکشه.خیلی ترسیده بود .ناراحت و عصبانی هم شده بود.بعد از تازه شدن نفسش کمکش کردیم و از آب آوردیمش بیرون و قضیه به خیر و سلامتی گذشت. وقتی برگشتیم تو چادرها نزدیک غروب بود که گفتن آماده باشید ممکنه باز هم به گردان برای رفتن به خط نیاز باشه ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#رودخانه_گاوی
@hamidraz
Forwarded from .
بچه های #گروهان_شهادت بعد از مرحله اول عملیات #کربلای_یک
@hamidraz