Forwarded from .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from بی سیم چی
خاطره #ژیلا_بدیهیان همسر بزرگوار #شهید_همت از آخرین دیدار شان
آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین ساعت 6:30 جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت 7 صبح راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت 9 صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را به بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالیکه یک قوری در دست گرفته بود، "بابا بابا" میگفت و دور اتاق میچرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک میکرد؛ اما حاجی عکس العملی از خود نشان نمیداد. از سردی نگاهش طاقتم تمام شد. رو به وی کردم و گفتم: "این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی عاطفه شدی. حالا من هیچ، لااقل به خاطر این بچه ها رعایت کن."
حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند. نمیتوانستم تمام چهره اش را ببینم. قدری جابجا شدم و او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین های خود را بیرون از خانه، در ماشین می بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی، جلوی در نشست و پس از آنکه پوتین های خود را پوشید، آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.
#17_اسفند_1362
#جزیره_مجنون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
@hamidraz
آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین ساعت 6:30 جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت 7 صبح راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت 9 صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را به بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالیکه یک قوری در دست گرفته بود، "بابا بابا" میگفت و دور اتاق میچرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک میکرد؛ اما حاجی عکس العملی از خود نشان نمیداد. از سردی نگاهش طاقتم تمام شد. رو به وی کردم و گفتم: "این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی عاطفه شدی. حالا من هیچ، لااقل به خاطر این بچه ها رعایت کن."
حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند. نمیتوانستم تمام چهره اش را ببینم. قدری جابجا شدم و او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین های خود را بیرون از خانه، در ماشین می بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی، جلوی در نشست و پس از آنکه پوتین های خود را پوشید، آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.
#17_اسفند_1362
#جزیره_مجنون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
@hamidraz
Forwarded from .
به بهانه سالروز شهادت #مجتبی_نعمتی
از فرماندهان #گردان_ابوذر
"بسم رب الشهداء والصديقين"
شهادت را نه در جنگ،كه در مبارزه ميدهند.
ما هنوز شهادت بي درد ميطلبيم غافل آنكه،شهادت را جز به اهل درد نميدهند.
شهادت،براي ابرمرداني كه روحشان در كالبد آلودهء دنيا نميگنجد ...احلي من العسل خواهد بود.
امروز روز پرواز باباست،روز خدايي شدنش
دلم حضور چشمهايش را ميطلبد.....
هديه كنيم شاخه گلي با عطر فاتحه و صلوات كه
در خوان باشكوهشان سهيممان كنند .
باباي قهرمانم شهادتت مبارك🌸
عملیات #بدر
لشگر #محمد_رسول_الله
@hamidraz
از فرماندهان #گردان_ابوذر
"بسم رب الشهداء والصديقين"
شهادت را نه در جنگ،كه در مبارزه ميدهند.
ما هنوز شهادت بي درد ميطلبيم غافل آنكه،شهادت را جز به اهل درد نميدهند.
شهادت،براي ابرمرداني كه روحشان در كالبد آلودهء دنيا نميگنجد ...احلي من العسل خواهد بود.
امروز روز پرواز باباست،روز خدايي شدنش
دلم حضور چشمهايش را ميطلبد.....
هديه كنيم شاخه گلي با عطر فاتحه و صلوات كه
در خوان باشكوهشان سهيممان كنند .
باباي قهرمانم شهادتت مبارك🌸
عملیات #بدر
لشگر #محمد_رسول_الله
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #والفجر_۸
پشت خاکریز همه نیروها به خواب عمیقی رفتند. سه شب بی خوابی طاقت بچه ها را تمام کرده بود. با روشن شدن هوا همه آماده پاتک احتمالی عراقیها شدند
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
پشت خاکریز همه نیروها به خواب عمیقی رفتند. سه شب بی خوابی طاقت بچه ها را تمام کرده بود. با روشن شدن هوا همه آماده پاتک احتمالی عراقیها شدند
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
خلاصه ات که می کنم تازه تو "ماه " می شوی
در این بساط گم شدن ؛ نشانِ " راه " می شوی
سالروز تولد سردار خیبر #حاج_محمد_ابراهیم_همت گرامی باد
@hamidraz
در این بساط گم شدن ؛ نشانِ " راه " می شوی
سالروز تولد سردار خیبر #حاج_محمد_ابراهیم_همت گرامی باد
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
Audio
عملیات #والفجر_۸
شبانه گردان حمزه و دسته روح الله گردان انصار به خط زدند و در یک عملیات شجاعانه ۵۳ تانک عراقی را منهدم کردند و بقیه پا به فرار گذاشتند
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
شبانه گردان حمزه و دسته روح الله گردان انصار به خط زدند و در یک عملیات شجاعانه ۵۳ تانک عراقی را منهدم کردند و بقیه پا به فرار گذاشتند
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#عملیات_والفجر_۸
صبح که شد جنازه وحید باقری را اوردیم عقب. نگران برادرش محمود بودیم که تو خط بود. در فکر این بودیم چطور خبر شهادت وحید را بهش بگیم که ناگهان ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
صبح که شد جنازه وحید باقری را اوردیم عقب. نگران برادرش محمود بودیم که تو خط بود. در فکر این بودیم چطور خبر شهادت وحید را بهش بگیم که ناگهان ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#عملیات_والفجر_۸
دو ساعت مانده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک های سوخته به ما نزدیک شدند نیروهاشون زیاد بود و ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
دو ساعت مانده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک های سوخته به ما نزدیک شدند نیروهاشون زیاد بود و ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#عملیات_والفجر_۸
زیر اتش سنگین به پیشونی رسیدیم
حجم شلیکها انقدر زیاد بود که سلاحها داغ میکرد
بعد از نبرد طولانی با تاریک شدن هوا عراقیها عقب نشینی کردند
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
زیر اتش سنگین به پیشونی رسیدیم
حجم شلیکها انقدر زیاد بود که سلاحها داغ میکرد
بعد از نبرد طولانی با تاریک شدن هوا عراقیها عقب نشینی کردند
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
#حمید_باکری اولین فرمانده گردان که وارد خرمشهر شد
یاد شهدای عملیات #بیت_المقدس و
سالروز آزادی #خرمشهر گرامی باد
@hamidraz
یاد شهدای عملیات #بیت_المقدس و
سالروز آزادی #خرمشهر گرامی باد
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
#عملیات_کربلای_یک /#قسمت_اول
بهار گرم خوزستان تمام شد و تابستان داغ فرارسید و ما مهیا شدیم برای عملیات ، اوایل تیر ماه، از اردوگاه کرخه راهی دهلران شدیم و بعد از استقرار کوتاه یک روزه در اونجا به منطقه ای در نزدیکی خط مقدم عازم شدیم. چادرها در میان یک درّه بر پا شده بود . در فاصله کمی از چادرها ، رودخانه ای عبور میکرد به نام رودخانه گاوی.چرا همچین اسمی براش گذاشته بودن کسی نمی دونست. محل عملیات منطقه عمومی مهران بود که مدتها ازسکنه خالی شده بود. مردم محل نبودند که اطلاعاتی در باره اونجا ازشون بگیریم. تابستان سال قبل، یک بار با گردان. مالک به خط پدافندی مهران اومده بودم. اما بعد از مدتی عراق با حمله ای که کرد، دوباره مهران رو گرفته بود. هدف اولیه این عملیات آزادسازی شهر مهران بود و برای اینکه دوباره شهر را از دست ندیم، مجبور بودیم ارتفاعات مشرف بر شهر را هم از دست عراقیها در بیاریم و اونارو به پشت ارتفاع پس بزنیم. طبیعتاً چنین عملیاتی در صورتی که خوب پیشرفت می کرد چندین شب و روز طول میکشید. گردان ما این بار حسن (فرمانده گروهان شهادت) و جواد رو به علت مجروحیت در عملیات قبل همراه نداشت . حاج امینی معاون گردان تازه از بند مجروحیت تا حدی رهایی پیدا کرده بود و علی رغم درد شدید زانو خودشو به عملیات رسونده بود. پور احمد معاون دیگه گردان نیز مجروحیتش رو نادیده گرفته بود و باز کنار محتشم فرمانده گردان بود . این سه نفر از نیروهای اولیه سپاه و جزو گردان 8 بودند که از ابتدا همه عملیاتها کنار هم بودند . فرماندهی گروهان شهادت این بار با سید احمد نبوی بود که در عملیات قبل فرمانده دسته ویژه بود . همه بچه ها به لحاظ روحی و جسمانی آماده بودن . فرمانده هر گروهان نیروهاشو نسبت به منطقه توجیه کرد. قبل از تاریکی هوا به سمت خط حرکت کردیم . شبهایی که مهتابی نبود برای عملیات انتخاب می شد تا دشمن در تاریکی محض غافلگیر بشه. در قسمتی از این عملیات به گردان ما ماموریت داده شد تا یکی از روستاهای منطقه به نام بهین بهروزان را آزاد کنیم . کل منطقه خالی از سکنه و کاملا نظامی بود. ستون گردان مثل همیشه به جلو داری گروهان شهادت به حرکت در اومد . بعد از طی مسافت چند کیلومتری به راحتی و با مقاومت کمی از سوی عراقیهاو بدون هیچ شهید و مجروحی روستا آزاد شد. بعد از پاکسازی نسبی ، به دستور فرماندهی برای امنیت بیشتر همه نیروها از روستا خارج شدند تا با محاصره روستا از شبیخون احتمالی نیروهای باقی مونده در امان باشیم. بچه ها در حال استراحت بودن که ناگهان یک تانک عراقی به سمت ستون گردان چند بار شلیک کرد . خوشبختانه هیچکدوم از گلوله ها به هدف نخورد. سید نبوی به چندتا از بچه ها گفت: بزنیدش. ستون خیلی به تانک نزدیک بود و آرپی چی روش اثر نمیکرد . هر لحظه ممکن بود یکی از شلیکهای تانک تلفات زیادی از بچه ها بگیره. این بار قبل از اینکه بتونه دوباره شلیک کنه یکی از بچه ها خودشو رسوند به تانک . پرید بالا .درشو باز کرد و یک نارنجک انداخت توی تانک. سریع خودشو پرت کرد پایین وبا تمام توان شروع کرد به دویدن تا از تانک دور بشه . لحظاتی بعد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#بهین_بهروزان
@hamidraz
بهار گرم خوزستان تمام شد و تابستان داغ فرارسید و ما مهیا شدیم برای عملیات ، اوایل تیر ماه، از اردوگاه کرخه راهی دهلران شدیم و بعد از استقرار کوتاه یک روزه در اونجا به منطقه ای در نزدیکی خط مقدم عازم شدیم. چادرها در میان یک درّه بر پا شده بود . در فاصله کمی از چادرها ، رودخانه ای عبور میکرد به نام رودخانه گاوی.چرا همچین اسمی براش گذاشته بودن کسی نمی دونست. محل عملیات منطقه عمومی مهران بود که مدتها ازسکنه خالی شده بود. مردم محل نبودند که اطلاعاتی در باره اونجا ازشون بگیریم. تابستان سال قبل، یک بار با گردان. مالک به خط پدافندی مهران اومده بودم. اما بعد از مدتی عراق با حمله ای که کرد، دوباره مهران رو گرفته بود. هدف اولیه این عملیات آزادسازی شهر مهران بود و برای اینکه دوباره شهر را از دست ندیم، مجبور بودیم ارتفاعات مشرف بر شهر را هم از دست عراقیها در بیاریم و اونارو به پشت ارتفاع پس بزنیم. طبیعتاً چنین عملیاتی در صورتی که خوب پیشرفت می کرد چندین شب و روز طول میکشید. گردان ما این بار حسن (فرمانده گروهان شهادت) و جواد رو به علت مجروحیت در عملیات قبل همراه نداشت . حاج امینی معاون گردان تازه از بند مجروحیت تا حدی رهایی پیدا کرده بود و علی رغم درد شدید زانو خودشو به عملیات رسونده بود. پور احمد معاون دیگه گردان نیز مجروحیتش رو نادیده گرفته بود و باز کنار محتشم فرمانده گردان بود . این سه نفر از نیروهای اولیه سپاه و جزو گردان 8 بودند که از ابتدا همه عملیاتها کنار هم بودند . فرماندهی گروهان شهادت این بار با سید احمد نبوی بود که در عملیات قبل فرمانده دسته ویژه بود . همه بچه ها به لحاظ روحی و جسمانی آماده بودن . فرمانده هر گروهان نیروهاشو نسبت به منطقه توجیه کرد. قبل از تاریکی هوا به سمت خط حرکت کردیم . شبهایی که مهتابی نبود برای عملیات انتخاب می شد تا دشمن در تاریکی محض غافلگیر بشه. در قسمتی از این عملیات به گردان ما ماموریت داده شد تا یکی از روستاهای منطقه به نام بهین بهروزان را آزاد کنیم . کل منطقه خالی از سکنه و کاملا نظامی بود. ستون گردان مثل همیشه به جلو داری گروهان شهادت به حرکت در اومد . بعد از طی مسافت چند کیلومتری به راحتی و با مقاومت کمی از سوی عراقیهاو بدون هیچ شهید و مجروحی روستا آزاد شد. بعد از پاکسازی نسبی ، به دستور فرماندهی برای امنیت بیشتر همه نیروها از روستا خارج شدند تا با محاصره روستا از شبیخون احتمالی نیروهای باقی مونده در امان باشیم. بچه ها در حال استراحت بودن که ناگهان یک تانک عراقی به سمت ستون گردان چند بار شلیک کرد . خوشبختانه هیچکدوم از گلوله ها به هدف نخورد. سید نبوی به چندتا از بچه ها گفت: بزنیدش. ستون خیلی به تانک نزدیک بود و آرپی چی روش اثر نمیکرد . هر لحظه ممکن بود یکی از شلیکهای تانک تلفات زیادی از بچه ها بگیره. این بار قبل از اینکه بتونه دوباره شلیک کنه یکی از بچه ها خودشو رسوند به تانک . پرید بالا .درشو باز کرد و یک نارنجک انداخت توی تانک. سریع خودشو پرت کرد پایین وبا تمام توان شروع کرد به دویدن تا از تانک دور بشه . لحظاتی بعد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#بهین_بهروزان
@hamidraz