بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from .
عملیات #بدر
گردان #ابوذر
@hamidraz
Forwarded from .
VID_20161125_165145.mp4
99 MB
ما را چه رسد که با قلم های شکسته در وصف شهیدان، جانبازان، مفقودان و اسیران مطلبی نوشته یا سخنی بگوییم
⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘
هفته بسیج بر رزمندگان دفاع مقدس مبارک باد💐
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #بدر
گردان #ابوذر
سر پیچ که باران گلوله می‌آمد و نمی‌شد از آنجا عبور کرد، رضا، یکه و تنها، همه را از روی دژ گذراند. هوا رو به تاریکی می‌رفت که ...
#ادامه_دارد
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
Audio
عملیات #بدر
گردان #ابوذر
هوا گرگ و میش بود که با یکی از بچه ها به سمت عقب برای پیدا کردن قرارگاه لشگر راه افتادیم ...
@hamidraz
Forwarded from .
شهید #مهدی_باکری
فرمانده لشگر #عاشورا
شهادت : اسفند ۶۳ عملیات #بدر
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
فرمانده شون توصیه کرد که الان همینجا بمونید. عراقیها از جاهای مختلف پاتک کردن و ممکنه در مسیر عقب رفتن اسیر بشید...
#ادامه_دارد
گردان #ابوذر
عملیات #بدر
@hamidraz
Forwarded from .
جانباز شهید #حسین_خرازی
فرمانده لشگر ۱۴ #امام_حسین
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #بدر
گردان #ابوذر
با سر و صدایی که از بیرون می آمد از سوله اورژانس خارج شدم
دیدم دور یک وانت جمع شدند
جلو رفتم. دیدم بله خودشه
#ادامه_دارد
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بدر
گردان #ابوذر
کنار آبگرفتگی های هور
اسفند #۶۳
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #بدر
یکی از بچه هایی که دور وانت بود گفت به کسی نگید . بچه ها بفهمن فرمانده لشگر شهید شده روحیه شون ضعیف میشه ...
#ادامه_دارد
گردان #ابوذر
لشگر #محمد_رسول_الله
شهید #عباس_کریمی
@hamidraz
Forwarded from .
شهید #عباس_کریمی
نفر اول از راست
فرمانده لشگر #محمد_رسول_الله در کنار بسیجیانش
شهادت عملیات #بدر
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #بدر
تیر خورد پشت سرش و از پیشونی اومد بیرون
احمد را به سمت سردخانه می بردند که از بخار دهانش بر روی پلاستیکی که روش کشیده بودن میفهمن که زنده هست
#پایان
اسفند #۶۳
گردان #ابوذر
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
فرمان داده شد با سرعت از پل روی رودخانه عبور کنیم.. بعد از چند دقیقه در کنار خانه های متروکه ی بین نخلستانها بودیم . مکان غریبی که عجیب و کمی ترسناک به نظر می آمد.
#ادامه_دارد
گردان #انصار
@hamidraz
Forwarded from .
امشب در تاریکی مطلق ، آنجا که موجهای خروشان اروند بوسه برخلیج فارس می زند این دلیر مردان خط دشمن را خواهند شکست
20 بهمن 1364/والفجر8
Forwarded from .
Audio
عملیات #والفجر_۸
شب موعود فرا رسید
شب وداع و خداحافظی بچه ها از هم ...
گردان #انصار
#ادامه_دارد
#hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #والفجر_۸
بلاخره بعد از چند ساعت که از آغاز عملیات میگذشت گردان به سمت اسکله حرکت کرد . اما به علت روشن شدن هوا ...
#ادامه_دارد
گردان #انصار
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #والفجر_۸
قرار بود بچه های گردان پشت نیروهای عراقی هلی برن بشن
بعد از چند ساعت انتظار ...
#ادامه_دارد
گردان #انصار
@hamidraz
Forwarded from .
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎥عزاداری رزمندگان در محضر امام خمینی(ره) در سالروز شهادت حضرت زهرا(س)
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
@hamidraz
Forwarded from بی سیم چی
خاطره #ژیلا_بدیهیان همسر بزرگوار #شهید_همت از آخرین دیدار شان

آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین ساعت 6:30 جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت 7 صبح راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت 9 صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را به بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالیکه یک قوری در دست گرفته بود، "بابا بابا" میگفت و دور اتاق میچرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک میکرد؛ اما حاجی عکس العملی از خود نشان نمیداد. از سردی نگاهش طاقتم تمام شد. رو به وی کردم و گفتم: "این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی عاطفه شدی. حالا من هیچ، لااقل به خاطر این بچه ها رعایت کن."
حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند. نمیتوانستم تمام چهره اش را ببینم. قدری جابجا شدم و او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین های خود را بیرون از خانه، در ماشین می بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی، جلوی در نشست و پس از آنکه پوتین های خود را پوشید، آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.

#17_اسفند_1362
#جزیره_مجنون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
@hamidraz
Forwarded from .
دیروز در همين نزديكي هاى ما، پشت نى هاى قدبلند هور، مردى پيشانى خونين خود را بر خاك نهاد كه قشنگتر از همه ستاره ها بود.
#شهید_همت
@hamidraz