ماههای پایان #جنگ
قسمت #پایانی
قرار شد بچهها را بیرون ببریم تا به پیادهروی در تاریکی شب عادت کنند. خودم هم همراهشان رفتم؛ گرچه برایم سخت بود. قبل از حرکت، به همه تأکید کردم که چشمشان به نفر جلویی باشد، و اگر فرد غریبهای در ستون دیدند، پشتش حرکت نکنند. یکی از دوستان که از گردان انصار به شهر آمده بود، آن شب پیش ما ماند. به او گفتم: در وسط راهپیمایی برو تا ببینم اینها حواسشان هست یا ستون را خراب میکنند.
بچههای خودمان، او را میشناختند؛ اما برای بقیه غریبه بود. وسط راه، داخل ستون آمد، و برحسب اتفاق، نفر پشتی،عباس از بچههای خودمان، بود که پشت سر او حرکت کرد و ستون دوتکه شد. من هم که همین را میخواستم، در پایان راهپیمایی، دو تا ستون را جمع کردم و شروع کردم سرشان غر زدن که از اول گفته بودم که حواستان به نفر جلویی باشد و غریبه در ستون دیدید، پشتش نروید.
عباس ، کار را خراب کرد. بلند شد و گفت: شما گفتید پشت سر غریبه نروید.
گفتم: قرار بود پشت بچههای گروهان بروید؛ نه کس دیگر. فلانی که آشنا بود!
بچه ها خندشون گرفته بود ولی سکوت را ترجیح دادند . به هر حال هر طور بود قضیه جمع و جور شد .
در مدرسه، جایمان خوب بود اما هوای تابستان خوزستان سوزان بود . چند روزی که گذشت، بعضیها که اهل جبهه نبودند، شروع کردند به غر زدن که تسویه حساب ما را بدهید؛ میخواهیم برویم تهران. چند باری باهاشان سر و کله زدم؛ اما فایده نکرد. به فرماندهی گروهان گفتم اینها به درد اینجا نمیخورند، و فرستادیمشان رفتند.
مدتی گذشت ولی علی رغم آمادگی نیروها نیازی به حضور گروهان ما در خط مقدم نشد .
شهریور که آغاز شد، اعلام ازدیاد نیرو کردند. تا حدی خطوط مقدم تثبیت شده بود . با رفقا صحبت کردیم و قرار شد به تهران برگردیم . نمیدانستیم اوضاع چطور می شود و آیا دوباره بازمیگردیم یا نه . اما دوم شهریور سال ۶۷، آخرین روز حضورم در جبهه بود...
#پایان_بهترین_دوران
#شهریور_۶۷
@hamidraz
قسمت #پایانی
قرار شد بچهها را بیرون ببریم تا به پیادهروی در تاریکی شب عادت کنند. خودم هم همراهشان رفتم؛ گرچه برایم سخت بود. قبل از حرکت، به همه تأکید کردم که چشمشان به نفر جلویی باشد، و اگر فرد غریبهای در ستون دیدند، پشتش حرکت نکنند. یکی از دوستان که از گردان انصار به شهر آمده بود، آن شب پیش ما ماند. به او گفتم: در وسط راهپیمایی برو تا ببینم اینها حواسشان هست یا ستون را خراب میکنند.
بچههای خودمان، او را میشناختند؛ اما برای بقیه غریبه بود. وسط راه، داخل ستون آمد، و برحسب اتفاق، نفر پشتی،عباس از بچههای خودمان، بود که پشت سر او حرکت کرد و ستون دوتکه شد. من هم که همین را میخواستم، در پایان راهپیمایی، دو تا ستون را جمع کردم و شروع کردم سرشان غر زدن که از اول گفته بودم که حواستان به نفر جلویی باشد و غریبه در ستون دیدید، پشتش نروید.
عباس ، کار را خراب کرد. بلند شد و گفت: شما گفتید پشت سر غریبه نروید.
گفتم: قرار بود پشت بچههای گروهان بروید؛ نه کس دیگر. فلانی که آشنا بود!
بچه ها خندشون گرفته بود ولی سکوت را ترجیح دادند . به هر حال هر طور بود قضیه جمع و جور شد .
در مدرسه، جایمان خوب بود اما هوای تابستان خوزستان سوزان بود . چند روزی که گذشت، بعضیها که اهل جبهه نبودند، شروع کردند به غر زدن که تسویه حساب ما را بدهید؛ میخواهیم برویم تهران. چند باری باهاشان سر و کله زدم؛ اما فایده نکرد. به فرماندهی گروهان گفتم اینها به درد اینجا نمیخورند، و فرستادیمشان رفتند.
مدتی گذشت ولی علی رغم آمادگی نیروها نیازی به حضور گروهان ما در خط مقدم نشد .
شهریور که آغاز شد، اعلام ازدیاد نیرو کردند. تا حدی خطوط مقدم تثبیت شده بود . با رفقا صحبت کردیم و قرار شد به تهران برگردیم . نمیدانستیم اوضاع چطور می شود و آیا دوباره بازمیگردیم یا نه . اما دوم شهریور سال ۶۷، آخرین روز حضورم در جبهه بود...
#پایان_بهترین_دوران
#شهریور_۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
سلام بر همه همراهان عزیز
منتظر پیشنهادات دوستان برای ادامه خاطرات هستم
لطفا نظرات خودرا به آدرس ذیل ارسال نمایید
با تشکر
@hamid1967
منتظر پیشنهادات دوستان برای ادامه خاطرات هستم
لطفا نظرات خودرا به آدرس ذیل ارسال نمایید
با تشکر
@hamid1967
Forwarded from .
Audio
آنجا خدا بزرگیاش را به رخ همه کشاند و حتی یکی از آن هزاران تیر و ترکش، به خواست او، بر تن جواد ننشست....
#نماز_عاشورایی
@hamidraz
#نماز_عاشورایی
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#عملیات_بدر
همانطور که حدس زده میشد، همة قایقها، راه را گم کردند، اما هوا رو به روشنی بود که گروهان ما در محل مقرر از قایقها پیاده شد...
#ادامه_دارد
@hamidraz
همانطور که حدس زده میشد، همة قایقها، راه را گم کردند، اما هوا رو به روشنی بود که گروهان ما در محل مقرر از قایقها پیاده شد...
#ادامه_دارد
@hamidraz