بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
ماههای پایان #جنگ
قسمت #پایانی
قرار شد بچه‌ها را بیرون ببریم تا به پیاده‌روی در تاریکی شب عادت کنند. خودم هم همراهشان رفتم؛ گرچه برایم سخت بود. قبل از حرکت، به همه تأکید کردم که چشمشان به نفر جلویی باشد، و اگر فرد غریبه‌ای در ستون دیدند، پشتش حرکت نکنند. یکی از دوستان که از گردان انصار به شهر آمده بود، آن شب پیش ما ماند. به او گفتم: در وسط راه‌پیمایی برو تا ببینم این‌ها حواسشان هست یا ستون را خراب می‌کنند.
بچه‌های خودمان، او را می‌شناختند؛ اما برای بقیه غریبه بود. وسط راه، داخل ستون آمد، و برحسب اتفاق، نفر پشتی،عباس از بچه‌های خودمان، بود که پشت سر او حرکت کرد و ستون دوتکه شد. من هم که همین را می‌خواستم، در پایان راه‌پیمایی، دو تا ستون را جمع کردم و شروع کردم سرشان غر زدن که از اول گفته بودم که حواستان به نفر جلویی باشد و غریبه در ستون دیدید، پشتش نروید.
عباس ، کار را خراب کرد. بلند شد و گفت: شما گفتید پشت سر غریبه نروید.
گفتم: قرار بود پشت بچه‌های گروهان بروید؛ نه کس دیگر. فلانی که آشنا بود!
بچه ها خندشون گرفته بود ولی سکوت را ترجیح دادند . به هر حال هر طور بود قضیه جمع و جور شد .
در مدرسه، جایمان خوب بود اما هوای تابستان خوزستان سوزان بود . چند روزی که گذشت، بعضی‌ها که اهل جبهه نبودند، شروع کردند به غر زدن که تسویه حساب ما را بدهید؛ می‌خواهیم برویم تهران. چند باری باهاشان سر و کله زدم؛ اما فایده نکرد. به فرماندهی گروهان گفتم این‌ها به درد اینجا نمی‌خورند، و فرستادیم‌شان رفتند.
مدتی گذشت ولی علی رغم آمادگی نیروها نیازی به حضور گروهان ما در خط مقدم نشد .
شهریور که آغاز شد، اعلام ازدیاد نیرو کردند. تا حدی خطوط مقدم تثبیت شده بود . با رفقا صحبت کردیم و قرار شد به تهران برگردیم . نمیدانستیم اوضاع چطور می شود و آیا دوباره بازمیگردیم یا نه . اما دوم شهریور سال ۶۷، آخرین روز حضورم در جبهه بود...
#پایان_بهترین_دوران
#شهریور_۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
هشت سال #دفاع_مقدس
این گونه گذشت
شهریور #۵۹ تا شهریور #۶۷
@hamidraz
سلام بر همه همراهان عزیز
منتظر پیشنهادات دوستان برای ادامه خاطرات هستم
لطفا نظرات خودرا به آدرس ذیل ارسال نمایید
با تشکر
@hamid1967
Forwarded from .
قسمت جدید #خاطرات به صورت صوتی منتشر میشود. قسمت اول مقدمه #بیوگرافی
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
Forwarded from .
#شهید رضا میرقاسمی
تیپ #المهدی
عملیات #والفجر_۲
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#شهید رضا میرقاسمی

@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#شهید رضا میرقاسمی
#والفجر_۲
#تیپ سیدالشهدا
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید علی موحد
فرمانده تیپ #سید_الشهدا
فرمانده محور در عملیات #والفجر_۲
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #خیبر
لشگر #ابوذر
اسفند #۶۲
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #خیبر
لشگر #ابوذر
واحد #مخابرات
اسفند #۶۲
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
آنجا خدا بزرگی‌اش را به رخ همه کشاند و حتی یکی از آن هزاران تیر و ترکش، به خواست او، بر تن جواد ننشست....
#نماز_عاشورایی
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید جواد صراف
از فرماندهان لشگر #حضرت_رسول ص
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#عملیات_بدر
همان‌طور که حدس زده می‌شد، همة قایق‌ها، راه را گم کردند، اما هوا رو به روشنی بود که گروهان ما در محل مقرر از قایق‌ها پیاده شد...
#ادامه_دارد
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بدر
گردان #ابوذر
اسفند #۱۳۶۳
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #بدر
ناگهان دیدیم چندصد نفر از داخل دشت به سمت ما میان خیلی عجیب بود که اون همه نیرو پراکنده و با سرعت زیاد به ما نزدیک می‌شدن. گروه اولشون که جلوتر اومدن، فهمیدیم که...
#ادامه_دارد
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بدر
گردان #ابوذر
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #بدر
پاتک شروع شد، و دقایقی بعد، زمین و زمان به هم ریخت. دشت با تانک‌های عراقی سیاه‌پوش شد. توپ و خمپاره، مثل باران روی سر بچه‌ها می‌ریخت...
#ادامه_دارد
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بدر
گردن #ابوذر
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
عملیات #بدر
جواد، موقع عقب‌نشینی از کانال، به سمت تانک‌ها رفت تا آرپی‌جی‌زن‌ها را از عقب‌نشینی باخبرکند؛ ولی چندمتری از ما دور نشده بودکه ...
#ادامه_دارد
@hamidraz