ماههای پایان #جنگ
قسمت #دوم
هوای داغ جنوب، پایم را بهشدت عرقسوز میکرد. خیلی وقتها مجبور بودم پایم را در بیاورم و با عصا راه بروم. ما در طبقه پنجم یکی از ساختمانهای دوکوهه مستقر بودیم ؛ در حالی که حسینیه، دستشویی و حمام و ...، پایین بود. ولی برای خواب و غذا بالا میرفتیم
این جابجایی بسیار مشکل بود .
برای اولین بار در ساختمان کولر گذاشته بودند؛ اما چون آنجا لولهکشی آب نداشت، آب را با گالن میآوردند و در کولرها میریختند. ظهر که میشد، همه فشرده زیر کولر میخوابیدند؛ اما نیم ساعت نشده، آب کولر تمام میشد و همه عرقکرده از خواب بیدار میشدند؛
یک روش هم این بود که دبه آب را با طناب بالا میکشیدند؛ که چند بار ناموفق بود و گالنها وسط راه پرت شد پایین و ترکید.
ازدیاد نیرو در دوکوهه غوغا میکرد. به لحاظ امنیتی هم درست نبود که آنهمه آدم یک جا باشند. اداره آنها، کار سختی بود. گردانها هم دیگر ظرفیت نداشت. بنابراین، گردانهای جدید تشکیل شد.
حاجقاسم دهقان که در والفجر مقدماتی و والفجر یک، فرمانده گردان مالک اشتر بود، گروهان ویژه شهادت را تشکیل داد که همه افرادش آرپیجیزن بودند. البته کادر هم کم بود. قرار شد همه با هم کمک کنیم. یکی از دستهها، به عهده من گذاشته شد...
#ادامه_دارد
#گروهان_آر_پی_چی
#دوکوهه
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
قسمت #دوم
هوای داغ جنوب، پایم را بهشدت عرقسوز میکرد. خیلی وقتها مجبور بودم پایم را در بیاورم و با عصا راه بروم. ما در طبقه پنجم یکی از ساختمانهای دوکوهه مستقر بودیم ؛ در حالی که حسینیه، دستشویی و حمام و ...، پایین بود. ولی برای خواب و غذا بالا میرفتیم
این جابجایی بسیار مشکل بود .
برای اولین بار در ساختمان کولر گذاشته بودند؛ اما چون آنجا لولهکشی آب نداشت، آب را با گالن میآوردند و در کولرها میریختند. ظهر که میشد، همه فشرده زیر کولر میخوابیدند؛ اما نیم ساعت نشده، آب کولر تمام میشد و همه عرقکرده از خواب بیدار میشدند؛
یک روش هم این بود که دبه آب را با طناب بالا میکشیدند؛ که چند بار ناموفق بود و گالنها وسط راه پرت شد پایین و ترکید.
ازدیاد نیرو در دوکوهه غوغا میکرد. به لحاظ امنیتی هم درست نبود که آنهمه آدم یک جا باشند. اداره آنها، کار سختی بود. گردانها هم دیگر ظرفیت نداشت. بنابراین، گردانهای جدید تشکیل شد.
حاجقاسم دهقان که در والفجر مقدماتی و والفجر یک، فرمانده گردان مالک اشتر بود، گروهان ویژه شهادت را تشکیل داد که همه افرادش آرپیجیزن بودند. البته کادر هم کم بود. قرار شد همه با هم کمک کنیم. یکی از دستهها، به عهده من گذاشته شد...
#ادامه_دارد
#گروهان_آر_پی_چی
#دوکوهه
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
ماههای پایانی #جنگ
قسمت #سوم
حملات سراسری دشمن در بسیاری از محورها باعث شده بود عده زیادی از مردم به جبهه بیان . یگانهایی تازه تاسیس شده بودند . از همین رو و به علت ازدیاد نیرو این یگانها جایی در ساختمان های پادگان نداشتند . در نزدیک دوکوهه، یک سولة بزرگ به ما دادند تا نیروهایمان را ببریم آنجا. بچههای خودمان که از قبل در جبهه بودند، همه در گردان انصار بودند؛ اما آنهایی که تازه آمده بودند، همه آمدند گروهان مستقل شهادت.
یک روز از طرف لشگر اعلام شد که نیروهای جدید آمده اند. عصر که شد در نزدیکی محل استقرارمان برای گرفتن نیرو به بیرون سوله رفتم. وقتی بالای سر نیروها رسیدم، با گروهی روبهرو شدم که برای اولین بار به جبهه آمده بودند .هنگامی که در ستون نشسته بودند مسخرهبازی درمیآوردند و شلوغ میکردند. به نسبت بعصی از آنها کم سن و سال تر بودم، سعی کردم باهاشان مدارا کنم . بعد از اتمام کار و گرفتن کامل نیروها آوردمشان توی سوله. هنوز بعضی از آنها به کارهای خودشان ادامه میدادند. پای مصنوعیام را که در آوردم، مثل بچههای کوچک ترسیدند و شوکزده، ساکت شدند . دیگر از شلوغ کاریها و حرفهای پرت و پلای چند دقیقه قبل خبری نبود . کارم راحت تر شد؛ هرچند مدتی بعد، زمزمههای برگشت به تهران بعضیهایشان بلند شد. چند روز بعد گروهان منتقل شد به یک مدرسه در اندیمشک.نیروها در سالن بزرگ مدرسه مستقر شدند و فرمانده ها و ارکان مختلف گروهان در اتاقهای طبقه دوم .
صبحها در خیابانهای اطراف مدرسه
بچه ها میدویدند و نرمش صبحگاهی در حیاط مدرسه انجام می شد .
محل مدرسه تا حدی باعث عدم جدیت نیروها شده بود .شبها نیروها شیفتی در اطراف مدرسه نگهبانی می دادند . یک شب که به پاسها سرکشی میکردم چند نفر از آنها را در خواب دیدم . با اینکه از رفقای قدیمی بودند ولی چاره ای جز جریمه نبود .
برای آموزش و آمادگی جسمانی یک شب قرار شد بچهها را ببریم پیاده روی ...
#ادامه_دارد
#اندیمشک
#گروهان_آر_پی_چی
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
قسمت #سوم
حملات سراسری دشمن در بسیاری از محورها باعث شده بود عده زیادی از مردم به جبهه بیان . یگانهایی تازه تاسیس شده بودند . از همین رو و به علت ازدیاد نیرو این یگانها جایی در ساختمان های پادگان نداشتند . در نزدیک دوکوهه، یک سولة بزرگ به ما دادند تا نیروهایمان را ببریم آنجا. بچههای خودمان که از قبل در جبهه بودند، همه در گردان انصار بودند؛ اما آنهایی که تازه آمده بودند، همه آمدند گروهان مستقل شهادت.
یک روز از طرف لشگر اعلام شد که نیروهای جدید آمده اند. عصر که شد در نزدیکی محل استقرارمان برای گرفتن نیرو به بیرون سوله رفتم. وقتی بالای سر نیروها رسیدم، با گروهی روبهرو شدم که برای اولین بار به جبهه آمده بودند .هنگامی که در ستون نشسته بودند مسخرهبازی درمیآوردند و شلوغ میکردند. به نسبت بعصی از آنها کم سن و سال تر بودم، سعی کردم باهاشان مدارا کنم . بعد از اتمام کار و گرفتن کامل نیروها آوردمشان توی سوله. هنوز بعضی از آنها به کارهای خودشان ادامه میدادند. پای مصنوعیام را که در آوردم، مثل بچههای کوچک ترسیدند و شوکزده، ساکت شدند . دیگر از شلوغ کاریها و حرفهای پرت و پلای چند دقیقه قبل خبری نبود . کارم راحت تر شد؛ هرچند مدتی بعد، زمزمههای برگشت به تهران بعضیهایشان بلند شد. چند روز بعد گروهان منتقل شد به یک مدرسه در اندیمشک.نیروها در سالن بزرگ مدرسه مستقر شدند و فرمانده ها و ارکان مختلف گروهان در اتاقهای طبقه دوم .
صبحها در خیابانهای اطراف مدرسه
بچه ها میدویدند و نرمش صبحگاهی در حیاط مدرسه انجام می شد .
محل مدرسه تا حدی باعث عدم جدیت نیروها شده بود .شبها نیروها شیفتی در اطراف مدرسه نگهبانی می دادند . یک شب که به پاسها سرکشی میکردم چند نفر از آنها را در خواب دیدم . با اینکه از رفقای قدیمی بودند ولی چاره ای جز جریمه نبود .
برای آموزش و آمادگی جسمانی یک شب قرار شد بچهها را ببریم پیاده روی ...
#ادامه_دارد
#اندیمشک
#گروهان_آر_پی_چی
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
ماههای پایان #جنگ
قسمت #پایانی
قرار شد بچهها را بیرون ببریم تا به پیادهروی در تاریکی شب عادت کنند. خودم هم همراهشان رفتم؛ گرچه برایم سخت بود. قبل از حرکت، به همه تأکید کردم که چشمشان به نفر جلویی باشد، و اگر فرد غریبهای در ستون دیدند، پشتش حرکت نکنند. یکی از دوستان که از گردان انصار به شهر آمده بود، آن شب پیش ما ماند. به او گفتم: در وسط راهپیمایی برو تا ببینم اینها حواسشان هست یا ستون را خراب میکنند.
بچههای خودمان، او را میشناختند؛ اما برای بقیه غریبه بود. وسط راه، داخل ستون آمد، و برحسب اتفاق، نفر پشتی،عباس از بچههای خودمان، بود که پشت سر او حرکت کرد و ستون دوتکه شد. من هم که همین را میخواستم، در پایان راهپیمایی، دو تا ستون را جمع کردم و شروع کردم سرشان غر زدن که از اول گفته بودم که حواستان به نفر جلویی باشد و غریبه در ستون دیدید، پشتش نروید.
عباس ، کار را خراب کرد. بلند شد و گفت: شما گفتید پشت سر غریبه نروید.
گفتم: قرار بود پشت بچههای گروهان بروید؛ نه کس دیگر. فلانی که آشنا بود!
بچه ها خندشون گرفته بود ولی سکوت را ترجیح دادند . به هر حال هر طور بود قضیه جمع و جور شد .
در مدرسه، جایمان خوب بود اما هوای تابستان خوزستان سوزان بود . چند روزی که گذشت، بعضیها که اهل جبهه نبودند، شروع کردند به غر زدن که تسویه حساب ما را بدهید؛ میخواهیم برویم تهران. چند باری باهاشان سر و کله زدم؛ اما فایده نکرد. به فرماندهی گروهان گفتم اینها به درد اینجا نمیخورند، و فرستادیمشان رفتند.
مدتی گذشت ولی علی رغم آمادگی نیروها نیازی به حضور گروهان ما در خط مقدم نشد .
شهریور که آغاز شد، اعلام ازدیاد نیرو کردند. تا حدی خطوط مقدم تثبیت شده بود . با رفقا صحبت کردیم و قرار شد به تهران برگردیم . نمیدانستیم اوضاع چطور می شود و آیا دوباره بازمیگردیم یا نه . اما دوم شهریور سال ۶۷، آخرین روز حضورم در جبهه بود...
#پایان_بهترین_دوران
#شهریور_۶۷
@hamidraz
قسمت #پایانی
قرار شد بچهها را بیرون ببریم تا به پیادهروی در تاریکی شب عادت کنند. خودم هم همراهشان رفتم؛ گرچه برایم سخت بود. قبل از حرکت، به همه تأکید کردم که چشمشان به نفر جلویی باشد، و اگر فرد غریبهای در ستون دیدند، پشتش حرکت نکنند. یکی از دوستان که از گردان انصار به شهر آمده بود، آن شب پیش ما ماند. به او گفتم: در وسط راهپیمایی برو تا ببینم اینها حواسشان هست یا ستون را خراب میکنند.
بچههای خودمان، او را میشناختند؛ اما برای بقیه غریبه بود. وسط راه، داخل ستون آمد، و برحسب اتفاق، نفر پشتی،عباس از بچههای خودمان، بود که پشت سر او حرکت کرد و ستون دوتکه شد. من هم که همین را میخواستم، در پایان راهپیمایی، دو تا ستون را جمع کردم و شروع کردم سرشان غر زدن که از اول گفته بودم که حواستان به نفر جلویی باشد و غریبه در ستون دیدید، پشتش نروید.
عباس ، کار را خراب کرد. بلند شد و گفت: شما گفتید پشت سر غریبه نروید.
گفتم: قرار بود پشت بچههای گروهان بروید؛ نه کس دیگر. فلانی که آشنا بود!
بچه ها خندشون گرفته بود ولی سکوت را ترجیح دادند . به هر حال هر طور بود قضیه جمع و جور شد .
در مدرسه، جایمان خوب بود اما هوای تابستان خوزستان سوزان بود . چند روزی که گذشت، بعضیها که اهل جبهه نبودند، شروع کردند به غر زدن که تسویه حساب ما را بدهید؛ میخواهیم برویم تهران. چند باری باهاشان سر و کله زدم؛ اما فایده نکرد. به فرماندهی گروهان گفتم اینها به درد اینجا نمیخورند، و فرستادیمشان رفتند.
مدتی گذشت ولی علی رغم آمادگی نیروها نیازی به حضور گروهان ما در خط مقدم نشد .
شهریور که آغاز شد، اعلام ازدیاد نیرو کردند. تا حدی خطوط مقدم تثبیت شده بود . با رفقا صحبت کردیم و قرار شد به تهران برگردیم . نمیدانستیم اوضاع چطور می شود و آیا دوباره بازمیگردیم یا نه . اما دوم شهریور سال ۶۷، آخرین روز حضورم در جبهه بود...
#پایان_بهترین_دوران
#شهریور_۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
سلام بر همه همراهان عزیز
منتظر پیشنهادات دوستان برای ادامه خاطرات هستم
لطفا نظرات خودرا به آدرس ذیل ارسال نمایید
با تشکر
@hamid1967
منتظر پیشنهادات دوستان برای ادامه خاطرات هستم
لطفا نظرات خودرا به آدرس ذیل ارسال نمایید
با تشکر
@hamid1967
Forwarded from .
Audio
آنجا خدا بزرگیاش را به رخ همه کشاند و حتی یکی از آن هزاران تیر و ترکش، به خواست او، بر تن جواد ننشست....
#نماز_عاشورایی
@hamidraz
#نماز_عاشورایی
@hamidraz
Forwarded from .
Audio
#عملیات_بدر
همانطور که حدس زده میشد، همة قایقها، راه را گم کردند، اما هوا رو به روشنی بود که گروهان ما در محل مقرر از قایقها پیاده شد...
#ادامه_دارد
@hamidraz
همانطور که حدس زده میشد، همة قایقها، راه را گم کردند، اما هوا رو به روشنی بود که گروهان ما در محل مقرر از قایقها پیاده شد...
#ادامه_دارد
@hamidraz