عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #بیستم
هر روز صبح، همین که صدای چرخهای میز پانسمان از راهرو به گوشم میرسید، غم دنیا روی سرم آوار میشد، و از لحظهای که پانسمان تمام میشد، اضطراب پانسمان فردا را داشتم.
از همان روز اول، عصرها میزبان کلی فامیل و دوست و آشنا بودیم. پرستارها هم خدایی با جان و دل کار میکردند.
سه روز از آمدنم به بیمارستان گذشته بود که روز هفتم سعید امیری مقدم، حسین جواهریان و عباس اعتمادیان رسید. میدونستم اجازه خروج نمیدن . تصمیم گرفتم یواشکی و با کمک بچهها برم مراسم بعد از سه روز، برای اولین بار قرار شد از روی تخت بلند بشم و با ویلچر به دستشویی برم.
همین که بلند شدم،دچار درد شدیدی شدم. تازه فهمیدم که ثانیهای تحمل این را ندارم که پام آویزان باشه . مجبور بودم تمام وقت درازکش باشم. و فکر رفتن به مراسم نقش بر آب شد ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۶بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
هر روز صبح، همین که صدای چرخهای میز پانسمان از راهرو به گوشم میرسید، غم دنیا روی سرم آوار میشد، و از لحظهای که پانسمان تمام میشد، اضطراب پانسمان فردا را داشتم.
از همان روز اول، عصرها میزبان کلی فامیل و دوست و آشنا بودیم. پرستارها هم خدایی با جان و دل کار میکردند.
سه روز از آمدنم به بیمارستان گذشته بود که روز هفتم سعید امیری مقدم، حسین جواهریان و عباس اعتمادیان رسید. میدونستم اجازه خروج نمیدن . تصمیم گرفتم یواشکی و با کمک بچهها برم مراسم بعد از سه روز، برای اولین بار قرار شد از روی تخت بلند بشم و با ویلچر به دستشویی برم.
همین که بلند شدم،دچار درد شدیدی شدم. تازه فهمیدم که ثانیهای تحمل این را ندارم که پام آویزان باشه . مجبور بودم تمام وقت درازکش باشم. و فکر رفتن به مراسم نقش بر آب شد ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۶بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #۲۱
روزها و شبها، پشت سر هم میگذشتند، و من با هماتاقیها و فضای بیمارستان خو گرفته بودم . غیر از پانسمان صبح، همه چیز روبراه بود. مجروحهای اتاق، بعد از بهبود نسبی میرفتند، و مجروح دیگری میآمد؛ غیر از موسی صدقی که فرد ثابت آنجا بود و من . سه هفته گذشت و برای بار دوم رفتم اتاق عمل. عمل راحتی بود و ظاهراً بیشتر پاکیزه کردن و برداشتن خردهاستخوانها از داخل زخم را انجام دادند . بعد از عمل هم دردی نداشتم، فقط به سبب بیهوشی، گلویم درد میکرد. سر پایم هنوز برای خارج شدن ترشحات باز بود؛ اما پانسمانها کمی راحتتر شده بود. دکتر سفارش اکید کرده بود که موقعی که میخوابی، باید پایت کاملاً موازی تخت باشد و به هیچ عنوان نباید بالش زیر پایت بگذاری. من هم که درد داشتم، بعضی وقتها زیرآبی میرفتم و یک بالش میگذاشتم زیر پایم. سر همین موضوع، چند بار گرفتار دعوای دکتر شدم؛ اما پرستارها با این موضوع کنار میآمدند. .
روزی هفت آمپول آنتیبیوتیک میزدم و بدنم بسیار تحلیل رفته بود . روز بیستوپنجم، یعنی بعد از 175 آمپول، دچار تب شدم، و بعد از سه روز، وقتی تبم بیش از 39 درجه شد، خونم را برای آزمایش میگرفتند . از آزمایشها جوابی به دست نیامد. اما تب قطع نمی شد . یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۴_بهمن_۱۳۶۶
#تولدم
@hamidraz
روزها و شبها، پشت سر هم میگذشتند، و من با هماتاقیها و فضای بیمارستان خو گرفته بودم . غیر از پانسمان صبح، همه چیز روبراه بود. مجروحهای اتاق، بعد از بهبود نسبی میرفتند، و مجروح دیگری میآمد؛ غیر از موسی صدقی که فرد ثابت آنجا بود و من . سه هفته گذشت و برای بار دوم رفتم اتاق عمل. عمل راحتی بود و ظاهراً بیشتر پاکیزه کردن و برداشتن خردهاستخوانها از داخل زخم را انجام دادند . بعد از عمل هم دردی نداشتم، فقط به سبب بیهوشی، گلویم درد میکرد. سر پایم هنوز برای خارج شدن ترشحات باز بود؛ اما پانسمانها کمی راحتتر شده بود. دکتر سفارش اکید کرده بود که موقعی که میخوابی، باید پایت کاملاً موازی تخت باشد و به هیچ عنوان نباید بالش زیر پایت بگذاری. من هم که درد داشتم، بعضی وقتها زیرآبی میرفتم و یک بالش میگذاشتم زیر پایم. سر همین موضوع، چند بار گرفتار دعوای دکتر شدم؛ اما پرستارها با این موضوع کنار میآمدند. .
روزی هفت آمپول آنتیبیوتیک میزدم و بدنم بسیار تحلیل رفته بود . روز بیستوپنجم، یعنی بعد از 175 آمپول، دچار تب شدم، و بعد از سه روز، وقتی تبم بیش از 39 درجه شد، خونم را برای آزمایش میگرفتند . از آزمایشها جوابی به دست نیامد. اما تب قطع نمی شد . یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۴_بهمن_۱۳۶۶
#تولدم
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ /قسمت #پایانی
مراسم چهلم حسین جواهریان و عباس اعتمادیان بود دکتر اجازه داد تا چند ساعتی به مراسم برم
تو مسیر که میرفتیم خیابانها حسابی شلوغ بود. نزدیک عید بود و مردم طبق معمول مشغول خرید نوروز . ناگهان صداهای مهیب انفجار شهر را به لرزه در آورد . اما هواپیمایی در آسمان دیده نمی شد . ساعاتی بعد همه متوجه شدیم انفجارها ناشی از شلیک موشک زمین به زمین عراقی ها بوده . آغاز جنگ موشکی و مردم غیر نظامی شهرها را مورد تهاجم قرار دادن بخش تاریکتری از جنایات صدام در حمله به ایران بود . به مراسم رسیدیم . برای اولین بار بود که با دو عصا راه رفتن خارج از بیمارستان را تجربه میکردم . در غیاب من نزدیک بیمارستان موشکی منفجر شده بود . چند تا از شیشه پنجره ها شکسته بود و موج انفجار یکی از هم اتاقی های مجروح را از تخت به پایین انداخته بود. کم کم بوی عید و تعطیلی می اومد . کادر درمانی عموما به مرخصی میرفتند . دکتر گفت اگر میخواهی ، میتونی بری خانه و چند روز یک بار برای تعویض پانسمان بیای بیمارستان. بلاخره بعد از دو ماه مرخص شدم تا دوران نقاهت را در منزل سپری کنم ....
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#نوروز_۱۳۶۷
@hamidraz
مراسم چهلم حسین جواهریان و عباس اعتمادیان بود دکتر اجازه داد تا چند ساعتی به مراسم برم
تو مسیر که میرفتیم خیابانها حسابی شلوغ بود. نزدیک عید بود و مردم طبق معمول مشغول خرید نوروز . ناگهان صداهای مهیب انفجار شهر را به لرزه در آورد . اما هواپیمایی در آسمان دیده نمی شد . ساعاتی بعد همه متوجه شدیم انفجارها ناشی از شلیک موشک زمین به زمین عراقی ها بوده . آغاز جنگ موشکی و مردم غیر نظامی شهرها را مورد تهاجم قرار دادن بخش تاریکتری از جنایات صدام در حمله به ایران بود . به مراسم رسیدیم . برای اولین بار بود که با دو عصا راه رفتن خارج از بیمارستان را تجربه میکردم . در غیاب من نزدیک بیمارستان موشکی منفجر شده بود . چند تا از شیشه پنجره ها شکسته بود و موج انفجار یکی از هم اتاقی های مجروح را از تخت به پایین انداخته بود. کم کم بوی عید و تعطیلی می اومد . کادر درمانی عموما به مرخصی میرفتند . دکتر گفت اگر میخواهی ، میتونی بری خانه و چند روز یک بار برای تعویض پانسمان بیای بیمارستان. بلاخره بعد از دو ماه مرخص شدم تا دوران نقاهت را در منزل سپری کنم ....
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#نوروز_۱۳۶۷
@hamidraz
ماههای پایانی #جنگ / قسمت #اول
سال 1367 شد و عملیات بیتالمقدس چهار، عراق بهشدت سلاح شیمیایی به کار برده و منطقه را آلوده کرده بود. عدهای از بچهها، شدیدتر شیمیایی شده و اکثرشان در بیمارستان لبافینژاد بستری بودند. کار ما، دائم رفتن به آنجا و عیادت بچهها بود. یکی از بچهها، همان جا به شهادت رسید. وضعیت جنگ، طوری شده بود که عراق به هر جا که میخواست، حمله میکرد، و اگر مقاومتی در برابرش میشد، کارش را با سلاح شیمیایی جلو میبرد.
چند وقت بود برای گرفتن پای مصنوعی به هلال احمر میرفتم.
ابتدا، قسمت قطعشده زیر زانو را گچ گرفتند و قبل از خشک شدن، گچ را از پایم جدا کردند. قرار بود از روی آن قالب گچی، قسمت بالایی و در واقع قسمت اصلی پای مصنوعی را بسازند. قبل از خشک شدن کامل گچ، یک چوب مثل پایه صندلی به انتهای آن وصل کردند. این گچ و چوب شد پای اولیه برای تمرین .
روزهای اول، میترسیدم و حتماً میبایست دستم را به دیوار یا نردهای میگرفتم و با احتیاط کامل و بهآهستگی راه میرفتم.
چند روز که گذشت، توانستم با همان گچ و چوب، پشت ماشین بنشینم. کار سختی بود؛ اما بهتدریج عادت کردم. البته دو بار، به جای ترمز، اشتباهی پای چوبیام روی پدال گاز رفت؛ اما در آخرین لحظه و قبل از تصادف با ماشین جلویی توانستم ترمز بگیرم
بعد از مدتی، پای اولیه آماده شد، و میبایست برای تمرین به هلال احمر میرفتم تا اشکالات آن را برطرف کنند و سپس روی آن روکش بکشند. یک پای چوبی و سنگین که مثل تنه درخت بود؛ خیلی در تمرین راه رفتن اذیت میشدم؛ اما دوست داشتم زودتر پا را بگیرم و برگردم به منطقه.
خیلی از افرادی که برای گرفتن پای مصنوعی به آنجا میآمدند، در حوادث غیر از جنگ آسیب دیده بودند. بعضی هم در بمباران شهرها مجروح شده بودند . یک روز برای اینکه ببینم میتوانم با آن پا رانندگی کنم، یواشکی با پای مصنوعی از جلوی نگهبانی رد شدم. میترسیدم که بفهمند که دارم پا را بدون روکش و بیاجازه بیرون میبرم. به هر حال، کسی نفهمید و تا فردا که دوباره پا را برگرداندم، از آن استفاده کردم و به این نتیجه رسیدم که راه رفتن و رانندگی با این پا، خیلی سخت است.
یکی از رفقایک شرکت خصوصی تازهتأسیس را معرفی کرد و گفت: «میتوانی بروی آنجا، و سریعتر یک پای بهتر بگیری.»
رفتم و یکروزه یک پای سبک که خیلی بهتر از پای هلال احمر بود، گرفتم و همان فردایش خودم را رساندم به دوکوهه....
#ادامه_دارد
#تیر_۱۳۶۷
#دوکوهه
سال 1367 شد و عملیات بیتالمقدس چهار، عراق بهشدت سلاح شیمیایی به کار برده و منطقه را آلوده کرده بود. عدهای از بچهها، شدیدتر شیمیایی شده و اکثرشان در بیمارستان لبافینژاد بستری بودند. کار ما، دائم رفتن به آنجا و عیادت بچهها بود. یکی از بچهها، همان جا به شهادت رسید. وضعیت جنگ، طوری شده بود که عراق به هر جا که میخواست، حمله میکرد، و اگر مقاومتی در برابرش میشد، کارش را با سلاح شیمیایی جلو میبرد.
چند وقت بود برای گرفتن پای مصنوعی به هلال احمر میرفتم.
ابتدا، قسمت قطعشده زیر زانو را گچ گرفتند و قبل از خشک شدن، گچ را از پایم جدا کردند. قرار بود از روی آن قالب گچی، قسمت بالایی و در واقع قسمت اصلی پای مصنوعی را بسازند. قبل از خشک شدن کامل گچ، یک چوب مثل پایه صندلی به انتهای آن وصل کردند. این گچ و چوب شد پای اولیه برای تمرین .
روزهای اول، میترسیدم و حتماً میبایست دستم را به دیوار یا نردهای میگرفتم و با احتیاط کامل و بهآهستگی راه میرفتم.
چند روز که گذشت، توانستم با همان گچ و چوب، پشت ماشین بنشینم. کار سختی بود؛ اما بهتدریج عادت کردم. البته دو بار، به جای ترمز، اشتباهی پای چوبیام روی پدال گاز رفت؛ اما در آخرین لحظه و قبل از تصادف با ماشین جلویی توانستم ترمز بگیرم
بعد از مدتی، پای اولیه آماده شد، و میبایست برای تمرین به هلال احمر میرفتم تا اشکالات آن را برطرف کنند و سپس روی آن روکش بکشند. یک پای چوبی و سنگین که مثل تنه درخت بود؛ خیلی در تمرین راه رفتن اذیت میشدم؛ اما دوست داشتم زودتر پا را بگیرم و برگردم به منطقه.
خیلی از افرادی که برای گرفتن پای مصنوعی به آنجا میآمدند، در حوادث غیر از جنگ آسیب دیده بودند. بعضی هم در بمباران شهرها مجروح شده بودند . یک روز برای اینکه ببینم میتوانم با آن پا رانندگی کنم، یواشکی با پای مصنوعی از جلوی نگهبانی رد شدم. میترسیدم که بفهمند که دارم پا را بدون روکش و بیاجازه بیرون میبرم. به هر حال، کسی نفهمید و تا فردا که دوباره پا را برگرداندم، از آن استفاده کردم و به این نتیجه رسیدم که راه رفتن و رانندگی با این پا، خیلی سخت است.
یکی از رفقایک شرکت خصوصی تازهتأسیس را معرفی کرد و گفت: «میتوانی بروی آنجا، و سریعتر یک پای بهتر بگیری.»
رفتم و یکروزه یک پای سبک که خیلی بهتر از پای هلال احمر بود، گرفتم و همان فردایش خودم را رساندم به دوکوهه....
#ادامه_دارد
#تیر_۱۳۶۷
#دوکوهه
ماههای پایان #جنگ
قسمت #دوم
هوای داغ جنوب، پایم را بهشدت عرقسوز میکرد. خیلی وقتها مجبور بودم پایم را در بیاورم و با عصا راه بروم. ما در طبقه پنجم یکی از ساختمانهای دوکوهه مستقر بودیم ؛ در حالی که حسینیه، دستشویی و حمام و ...، پایین بود. ولی برای خواب و غذا بالا میرفتیم
این جابجایی بسیار مشکل بود .
برای اولین بار در ساختمان کولر گذاشته بودند؛ اما چون آنجا لولهکشی آب نداشت، آب را با گالن میآوردند و در کولرها میریختند. ظهر که میشد، همه فشرده زیر کولر میخوابیدند؛ اما نیم ساعت نشده، آب کولر تمام میشد و همه عرقکرده از خواب بیدار میشدند؛
یک روش هم این بود که دبه آب را با طناب بالا میکشیدند؛ که چند بار ناموفق بود و گالنها وسط راه پرت شد پایین و ترکید.
ازدیاد نیرو در دوکوهه غوغا میکرد. به لحاظ امنیتی هم درست نبود که آنهمه آدم یک جا باشند. اداره آنها، کار سختی بود. گردانها هم دیگر ظرفیت نداشت. بنابراین، گردانهای جدید تشکیل شد.
حاجقاسم دهقان که در والفجر مقدماتی و والفجر یک، فرمانده گردان مالک اشتر بود، گروهان ویژه شهادت را تشکیل داد که همه افرادش آرپیجیزن بودند. البته کادر هم کم بود. قرار شد همه با هم کمک کنیم. یکی از دستهها، به عهده من گذاشته شد...
#ادامه_دارد
#گروهان_آر_پی_چی
#دوکوهه
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
قسمت #دوم
هوای داغ جنوب، پایم را بهشدت عرقسوز میکرد. خیلی وقتها مجبور بودم پایم را در بیاورم و با عصا راه بروم. ما در طبقه پنجم یکی از ساختمانهای دوکوهه مستقر بودیم ؛ در حالی که حسینیه، دستشویی و حمام و ...، پایین بود. ولی برای خواب و غذا بالا میرفتیم
این جابجایی بسیار مشکل بود .
برای اولین بار در ساختمان کولر گذاشته بودند؛ اما چون آنجا لولهکشی آب نداشت، آب را با گالن میآوردند و در کولرها میریختند. ظهر که میشد، همه فشرده زیر کولر میخوابیدند؛ اما نیم ساعت نشده، آب کولر تمام میشد و همه عرقکرده از خواب بیدار میشدند؛
یک روش هم این بود که دبه آب را با طناب بالا میکشیدند؛ که چند بار ناموفق بود و گالنها وسط راه پرت شد پایین و ترکید.
ازدیاد نیرو در دوکوهه غوغا میکرد. به لحاظ امنیتی هم درست نبود که آنهمه آدم یک جا باشند. اداره آنها، کار سختی بود. گردانها هم دیگر ظرفیت نداشت. بنابراین، گردانهای جدید تشکیل شد.
حاجقاسم دهقان که در والفجر مقدماتی و والفجر یک، فرمانده گردان مالک اشتر بود، گروهان ویژه شهادت را تشکیل داد که همه افرادش آرپیجیزن بودند. البته کادر هم کم بود. قرار شد همه با هم کمک کنیم. یکی از دستهها، به عهده من گذاشته شد...
#ادامه_دارد
#گروهان_آر_پی_چی
#دوکوهه
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
ماههای پایانی #جنگ
قسمت #سوم
حملات سراسری دشمن در بسیاری از محورها باعث شده بود عده زیادی از مردم به جبهه بیان . یگانهایی تازه تاسیس شده بودند . از همین رو و به علت ازدیاد نیرو این یگانها جایی در ساختمان های پادگان نداشتند . در نزدیک دوکوهه، یک سولة بزرگ به ما دادند تا نیروهایمان را ببریم آنجا. بچههای خودمان که از قبل در جبهه بودند، همه در گردان انصار بودند؛ اما آنهایی که تازه آمده بودند، همه آمدند گروهان مستقل شهادت.
یک روز از طرف لشگر اعلام شد که نیروهای جدید آمده اند. عصر که شد در نزدیکی محل استقرارمان برای گرفتن نیرو به بیرون سوله رفتم. وقتی بالای سر نیروها رسیدم، با گروهی روبهرو شدم که برای اولین بار به جبهه آمده بودند .هنگامی که در ستون نشسته بودند مسخرهبازی درمیآوردند و شلوغ میکردند. به نسبت بعصی از آنها کم سن و سال تر بودم، سعی کردم باهاشان مدارا کنم . بعد از اتمام کار و گرفتن کامل نیروها آوردمشان توی سوله. هنوز بعضی از آنها به کارهای خودشان ادامه میدادند. پای مصنوعیام را که در آوردم، مثل بچههای کوچک ترسیدند و شوکزده، ساکت شدند . دیگر از شلوغ کاریها و حرفهای پرت و پلای چند دقیقه قبل خبری نبود . کارم راحت تر شد؛ هرچند مدتی بعد، زمزمههای برگشت به تهران بعضیهایشان بلند شد. چند روز بعد گروهان منتقل شد به یک مدرسه در اندیمشک.نیروها در سالن بزرگ مدرسه مستقر شدند و فرمانده ها و ارکان مختلف گروهان در اتاقهای طبقه دوم .
صبحها در خیابانهای اطراف مدرسه
بچه ها میدویدند و نرمش صبحگاهی در حیاط مدرسه انجام می شد .
محل مدرسه تا حدی باعث عدم جدیت نیروها شده بود .شبها نیروها شیفتی در اطراف مدرسه نگهبانی می دادند . یک شب که به پاسها سرکشی میکردم چند نفر از آنها را در خواب دیدم . با اینکه از رفقای قدیمی بودند ولی چاره ای جز جریمه نبود .
برای آموزش و آمادگی جسمانی یک شب قرار شد بچهها را ببریم پیاده روی ...
#ادامه_دارد
#اندیمشک
#گروهان_آر_پی_چی
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
قسمت #سوم
حملات سراسری دشمن در بسیاری از محورها باعث شده بود عده زیادی از مردم به جبهه بیان . یگانهایی تازه تاسیس شده بودند . از همین رو و به علت ازدیاد نیرو این یگانها جایی در ساختمان های پادگان نداشتند . در نزدیک دوکوهه، یک سولة بزرگ به ما دادند تا نیروهایمان را ببریم آنجا. بچههای خودمان که از قبل در جبهه بودند، همه در گردان انصار بودند؛ اما آنهایی که تازه آمده بودند، همه آمدند گروهان مستقل شهادت.
یک روز از طرف لشگر اعلام شد که نیروهای جدید آمده اند. عصر که شد در نزدیکی محل استقرارمان برای گرفتن نیرو به بیرون سوله رفتم. وقتی بالای سر نیروها رسیدم، با گروهی روبهرو شدم که برای اولین بار به جبهه آمده بودند .هنگامی که در ستون نشسته بودند مسخرهبازی درمیآوردند و شلوغ میکردند. به نسبت بعصی از آنها کم سن و سال تر بودم، سعی کردم باهاشان مدارا کنم . بعد از اتمام کار و گرفتن کامل نیروها آوردمشان توی سوله. هنوز بعضی از آنها به کارهای خودشان ادامه میدادند. پای مصنوعیام را که در آوردم، مثل بچههای کوچک ترسیدند و شوکزده، ساکت شدند . دیگر از شلوغ کاریها و حرفهای پرت و پلای چند دقیقه قبل خبری نبود . کارم راحت تر شد؛ هرچند مدتی بعد، زمزمههای برگشت به تهران بعضیهایشان بلند شد. چند روز بعد گروهان منتقل شد به یک مدرسه در اندیمشک.نیروها در سالن بزرگ مدرسه مستقر شدند و فرمانده ها و ارکان مختلف گروهان در اتاقهای طبقه دوم .
صبحها در خیابانهای اطراف مدرسه
بچه ها میدویدند و نرمش صبحگاهی در حیاط مدرسه انجام می شد .
محل مدرسه تا حدی باعث عدم جدیت نیروها شده بود .شبها نیروها شیفتی در اطراف مدرسه نگهبانی می دادند . یک شب که به پاسها سرکشی میکردم چند نفر از آنها را در خواب دیدم . با اینکه از رفقای قدیمی بودند ولی چاره ای جز جریمه نبود .
برای آموزش و آمادگی جسمانی یک شب قرار شد بچهها را ببریم پیاده روی ...
#ادامه_دارد
#اندیمشک
#گروهان_آر_پی_چی
#تیر_۱۳۶۷
@hamidraz
ماههای پایان #جنگ
قسمت #پایانی
قرار شد بچهها را بیرون ببریم تا به پیادهروی در تاریکی شب عادت کنند. خودم هم همراهشان رفتم؛ گرچه برایم سخت بود. قبل از حرکت، به همه تأکید کردم که چشمشان به نفر جلویی باشد، و اگر فرد غریبهای در ستون دیدند، پشتش حرکت نکنند. یکی از دوستان که از گردان انصار به شهر آمده بود، آن شب پیش ما ماند. به او گفتم: در وسط راهپیمایی برو تا ببینم اینها حواسشان هست یا ستون را خراب میکنند.
بچههای خودمان، او را میشناختند؛ اما برای بقیه غریبه بود. وسط راه، داخل ستون آمد، و برحسب اتفاق، نفر پشتی،عباس از بچههای خودمان، بود که پشت سر او حرکت کرد و ستون دوتکه شد. من هم که همین را میخواستم، در پایان راهپیمایی، دو تا ستون را جمع کردم و شروع کردم سرشان غر زدن که از اول گفته بودم که حواستان به نفر جلویی باشد و غریبه در ستون دیدید، پشتش نروید.
عباس ، کار را خراب کرد. بلند شد و گفت: شما گفتید پشت سر غریبه نروید.
گفتم: قرار بود پشت بچههای گروهان بروید؛ نه کس دیگر. فلانی که آشنا بود!
بچه ها خندشون گرفته بود ولی سکوت را ترجیح دادند . به هر حال هر طور بود قضیه جمع و جور شد .
در مدرسه، جایمان خوب بود اما هوای تابستان خوزستان سوزان بود . چند روزی که گذشت، بعضیها که اهل جبهه نبودند، شروع کردند به غر زدن که تسویه حساب ما را بدهید؛ میخواهیم برویم تهران. چند باری باهاشان سر و کله زدم؛ اما فایده نکرد. به فرماندهی گروهان گفتم اینها به درد اینجا نمیخورند، و فرستادیمشان رفتند.
مدتی گذشت ولی علی رغم آمادگی نیروها نیازی به حضور گروهان ما در خط مقدم نشد .
شهریور که آغاز شد، اعلام ازدیاد نیرو کردند. تا حدی خطوط مقدم تثبیت شده بود . با رفقا صحبت کردیم و قرار شد به تهران برگردیم . نمیدانستیم اوضاع چطور می شود و آیا دوباره بازمیگردیم یا نه . اما دوم شهریور سال ۶۷، آخرین روز حضورم در جبهه بود...
#پایان_بهترین_دوران
#شهریور_۶۷
@hamidraz
قسمت #پایانی
قرار شد بچهها را بیرون ببریم تا به پیادهروی در تاریکی شب عادت کنند. خودم هم همراهشان رفتم؛ گرچه برایم سخت بود. قبل از حرکت، به همه تأکید کردم که چشمشان به نفر جلویی باشد، و اگر فرد غریبهای در ستون دیدند، پشتش حرکت نکنند. یکی از دوستان که از گردان انصار به شهر آمده بود، آن شب پیش ما ماند. به او گفتم: در وسط راهپیمایی برو تا ببینم اینها حواسشان هست یا ستون را خراب میکنند.
بچههای خودمان، او را میشناختند؛ اما برای بقیه غریبه بود. وسط راه، داخل ستون آمد، و برحسب اتفاق، نفر پشتی،عباس از بچههای خودمان، بود که پشت سر او حرکت کرد و ستون دوتکه شد. من هم که همین را میخواستم، در پایان راهپیمایی، دو تا ستون را جمع کردم و شروع کردم سرشان غر زدن که از اول گفته بودم که حواستان به نفر جلویی باشد و غریبه در ستون دیدید، پشتش نروید.
عباس ، کار را خراب کرد. بلند شد و گفت: شما گفتید پشت سر غریبه نروید.
گفتم: قرار بود پشت بچههای گروهان بروید؛ نه کس دیگر. فلانی که آشنا بود!
بچه ها خندشون گرفته بود ولی سکوت را ترجیح دادند . به هر حال هر طور بود قضیه جمع و جور شد .
در مدرسه، جایمان خوب بود اما هوای تابستان خوزستان سوزان بود . چند روزی که گذشت، بعضیها که اهل جبهه نبودند، شروع کردند به غر زدن که تسویه حساب ما را بدهید؛ میخواهیم برویم تهران. چند باری باهاشان سر و کله زدم؛ اما فایده نکرد. به فرماندهی گروهان گفتم اینها به درد اینجا نمیخورند، و فرستادیمشان رفتند.
مدتی گذشت ولی علی رغم آمادگی نیروها نیازی به حضور گروهان ما در خط مقدم نشد .
شهریور که آغاز شد، اعلام ازدیاد نیرو کردند. تا حدی خطوط مقدم تثبیت شده بود . با رفقا صحبت کردیم و قرار شد به تهران برگردیم . نمیدانستیم اوضاع چطور می شود و آیا دوباره بازمیگردیم یا نه . اما دوم شهریور سال ۶۷، آخرین روز حضورم در جبهه بود...
#پایان_بهترین_دوران
#شهریور_۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
سلام بر همه همراهان عزیز
منتظر پیشنهادات دوستان برای ادامه خاطرات هستم
لطفا نظرات خودرا به آدرس ذیل ارسال نمایید
با تشکر
@hamid1967
منتظر پیشنهادات دوستان برای ادامه خاطرات هستم
لطفا نظرات خودرا به آدرس ذیل ارسال نمایید
با تشکر
@hamid1967