بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #سیزدهم
وقتی گرد و خاک و سنگریزه‌ها و ترکشها که از آسمان به زمین می‌آمدند آرام گرفتند درد شدیدی در پای راستم احساس کردم . چرخیدم و تا به پام نگاه کردم غیر از خون چیزی ندیدم. فقط همان یک بار نگاه کردم و از شدت درد سرم را روی زمین گذاشتم. تازه فهمیدم همان ابتدا ترکش زیر پایم را خالی کرده و در واقع خیز نرفته بودم بلکه به خاطر خالی شدن زیر پام به زمین افتاده بودم. برایم محرز شده بود که پایم قطع شده چون واقعاً از زانو به پایین چیزی ندیدم
. وقتی پشت تویوتا خوابانده شدم نفر چهارم و پنجم را همراه خود یافتم و این به معنای شهادت 4 نفر دیگر بود اما بعداً فهمیدم نفر هفتم به علت موج انفجار از کوه پرت شده بودپائین و از ناحیه پا به شدت آسیب دیده بوده. اما سه نفر اول ستون شهید شده بودند. نفر اول بعد از قطع شدن هر دو دستش به شهادت رسیده بود، نفر دوم حاجی وهابی که نیمی از صورتش را ترکش برده بود و بی سیم‌چی گردان که یک پایش از بالای زانو قطع شده بود و هر سه در همان لحظات به شهادت رسیده بودند. دو نفر دیگر هم که با من در ماشین بودند دست کمی از من نداشتند . نفر چهارم در بیمارستان پایش را درست از زانو قطع کردند. فقط بی‌سیم‌چی نوجوان مخابرات به نسبت بقیه کمتر آسیب دیده بود. تن او پر از ترکش ریز شده بود ولی خدا را شکر آسیب دیدگی شدید که منجر به قطع عضو شود نداشت. اما هم بدنش ضعیف و نحیف بود هم سن و سالش خیلی کم بود. به همین دلیل تمام راه اورژانس صدای داد و فریاد که لحظاتی همراه با اشک و گریه بود قطع نمیشد. سرم روی پای یکی از بچه‌هایی بود که برای کمک ما را سوار وانت کرده بودند. کم‌کم شدت خونریزی و درد شدید نفسم را تنگ کرد و چند بار خواستم سرم را بالا بیاورم و بنشینم که هر بار با مخالفت آن بنده خدا روبرو شدم. می‌گفت هر چقدر هم روحیه‌ات خوب باشد نباید به پایت نگاه کنی. می‌گفتم نفسم بالا نمی‌آید. بگذار یک ذره سرم را بیاورم بالا نفس بکشم.....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #چهاردهم
سمت چپ وانت خوابیده بودم. یک بار که سرم را بالا آوردم چکمه‌ای شبیه به چکمه خودم در سمت راست وانت دیدم ولی فکر نکردم این پای من است چون اصلاً فکر می‌کردم پایم قطع شده. تا یک سال بعد که بی‌سیم‌چی نوجوان مخابرات گردان را دیدم و او گفت که پایت به پوست آویزان بوده ، فهمیدم که پای خودم بوده .
لحظات به سرعت می‌گذشت و به علت خونریزی شدید تمام بدنم دچار خواب رفتگی شدید شده بود . دقایقی گذشت و احتمالا رو به بیهوشی بودم که احساس کردم کار تمام است . باورم شد که دارم میرم. رضایت به رفتن دادم. یاد شهید بلورچی افتادم که میگفت شهادت یک انتخاب است...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #پانزدهم
شهید بلورچی می‌گفت یکبار این اتفاق برایش افتاده. احساس کرده بود از او می‌پرسند می‌خواهی شهید شوی و او گفته بود نه و همان لحظه ترکشی خورده بود و مجروح شده بود. حالا وضعیت مشابهی برایم پیش امده بود. دقایقی فقط من شدم و خدا بدون هیچ واسطه‌ای. من بودم و او بدون ذره‌ای امید نسبت به هیچ کس . فقط طلب مغفرت و بخشش داشتم. هر چه بود چشمانم را بستم به امید رفتن. دوباره که چشم گشودم ارتفاعات تنک به سبزی زده را می‌دیدم الان هم فکر می‌کنم یادم نمی‌آید برف زیاد دیده باشم بیشتر از برف سبزه می‌دیدم. چند بار چشم بستن و گشودن تکرار شد ولی هر بار خودم را در این دنیا می‌یافتم. آخرین باری که چشمانم را باز کردم تابلوی اورژانس را دیدم و آن به معنای تمام شدن لحظات تنهایی من و خدا بود. حالا دیگر مطمئن بودم زنده می‌مانم واسطه‌ها یکی پس از دیگری آمدند .به سرعت روی تخت اورژانس خوابانده شدم گروه خونی‌ام پرسیده شد و گفتم‌A +. وقتی خون را وصل می‌کرد پیش خودم گفتم نکند گروه خونی‌ام این نباشد ولی نای حرف زدن نداشتم. خون و سرم زده شد و لحظه‌ای بعد فریادم به آسمان رفت. احساس کردم چیزی از بدنم کنده شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #شانزدهم
احتمالا مسکن‌های قوی تزریق کردند؛ چون روی برانکارد، کف مینی‌بوس و موقع حرکت به سمت بیمارستان صحرایی، دیگر از آن درد شدید اولیه خبری نبود. مدام به خواب می‌رفتم و بر می‌گشتم.
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم، هوا تاریک شده بود. به محض رسیدن من رو به اتاق عمل بردند
نیمه‌شب به هوش اومدم و دیگر دردی آن‌چنانی نداشتم. فقط حالت تهوع بعد از عمل آزارم می‌داد. شانس آورده بودم که ناهار نخورده بودم و شکمم خالی بود.
صبح که شد، صدای هلی‌کوپتر از بیرون می‌آمد. گفتند: با ماشین می‌خواهیم شما رو به بانه منتقل کنیم
گفتم: حتماً باید با هلی‌کوپتر ببرید .دقایقی بعد شش نفر خوابیده روی برانکارد را داخل هلی‌کوپتر گذاشتند، و پس از پرواز کوتاهی در محل تخلیه مجروحان در بانه رسیدیم. بعد از مدتی، باز سوار بر اتوبوس‌های بدون صندلی، راهی تبریز شدیم. همه به یک دست، سرم، و به دست دیگر، کیسه خون داشتیم. مسیر، شش‌ساعته بود.
سرانجام شب به تبریز رسیدیم و بیمارستان امام خمینی؛ اما چه بیمارستانی: اتاق‌ها پر؛ سالن‌ها پر؛ همه راهروها پر از مجروح! وضع آشفته‌ای بود! شهرهای غربی کشور، این‌همه مجروح را تا به حال به خود ندیده بود! از طرفی انگار وارد یک کشور دیگر شده بودیم. از حرفهای دکتر و پرستارها چیزی نمیفهمیدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#اول_بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #هفدهم
دو روزی که آنجا بودم هیچ دکتر و پرستاری حاضر به فارسی حرف زدن نشد، همان شب گفتند مرا می‌برند اتاق عمل. فکر کردم می‌خواهند دوباره عملم کنند. خانم دکتری مسئول اونجا بود که با روپوش و پیش‌بند سراپا خونی‌ با سرعت اینور و انور میرفت . آرام و قرار نداشت .همه دنبالش در حرکت و گوش به فرمانش بودند، در اتاق عمل، پانسمان پایم را که خیلی حجیم بود، عوض کرد، و مرا به داخل بخش برگرداندند. صبح که شد، صبحانه آوردند؛ اما نمی‌دانم چرا تمام دهنم از داخل حالت زخم پیدا کرده بود؛ طوری که هیچ چیز نمی‌تونستم بخورم. ظهر دوم بهمن، ما را بردند راه‌آهن تبریز، و از آنجا با قطار راهی تهران شدیم. در کوپه‌ای چهارنفره، من و رضا پوراحمد که قادر به حرکت نبودیم، در تخت‌های پایین جا گرفتیم و دو مجروح سرپایی هم که پرستار ما شده بودند، به طبقة بالا رفتند. قطار شبانه حرکت کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
انتقال #مجروحین در مناطق کوهستانی
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #هجدهم
ظهر گذشته بود که رسیدیم تهران . چند نفر می اومدن تو واگنها و محل بیمارستان رو مشخص میکردن. میدونستم بیمارستان بانک ملی مجهز و خوبه. برای همین گفتیم ما رو بفرستن اونجا .همه را بردند اما ما رو مدت طولانی تو سرمای زمستون در ایستگاه نگه داشتن، و با آخرین آمبولانس منتقل شدیم. زود غروب شب شده بود و تو تاریکی هوا رسیدیم بیمارستان. بیشتر از سه روز از آخرین پانسمانم گذشته بود . و زخمم حسابی خشک شده بود. گفتند قبل از انتقال به بخش، داخل اورژانس، پانسمان را عوض کنند. سر پام باز بود و تمام عصب‌ها بیرون؛ پانسمان خشک و چندلایه، پرستار اورژانس مرد بود و رحم نداشت. اول، ملحفه را گذاشتم تو دهنم؛ به این خیال که با گاز گرفتن اون، صدام در نمیاد؛ ولی کار بیشتر از این‌ها سخت بود . ملحفه رو رها کردم و تا جون داشتم داد زدم. بی حال از درد شدید وارد بخش شدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#سوم_بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #نوزدهم
زنگ زدم به یکی از بچه‌ها تا خانواده‌ را خبر کند. هیجان داشتم که وقتی وضعیتمو ببینند چی میشه . حدود ساعت ده شب، مامان و بابا رسیدند بیمارستان. از مراسم شهید امیری مقدم می‌آمدند. روحیه‌شان خیلی خوب بود. می‌گفتند راضی هستیم به رضای خدا؛ شما برای رضای خدا رفتید و خودش کمک می‌کند.
فردا صبح ، سوپروایزر بخش و پرستارهای دیگر برای خوش‌آمدگویی به اتاق‌ها آمدند . یک به یک پانسمان‌ها را هم عوض می‌کردند. به اتاق ما که رسیدند، دیدم اون پرستار مردی که دیشب پانسمانمو عوض کرده بود همراهشان هست. قرار شد دوباره پانسمان مرا عوض کند. گفتم نمیذارم .دیشب خیلی بد کار کرد و اذیت شدم . از اون طرف سوپروایزر بخش می گفت ایشون همکار ماست و امروز برای کمک اومده . اصرار خانم سوپروایزر و انکار من ادامه داشت تا سرانجام قبول کردند و عذر آقای پرستار را خواستند. هر چند تعویض پانسمان باز هم دردناک بود اما قابل قیاس با شب گذشته نبود . در هر حال فهمیدم این مشکل هر روزم خواهد بود...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
@hamidraz
Forwarded from .
بانوان #امدادگر
هم پای رزمندگان
در #دفاع_مقدس
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #بیستم
هر روز صبح، همین که صدای چرخ‌های میز پانسمان از راهرو به گوشم می‌رسید، غم دنیا روی سرم آوار می‌شد، و از لحظه‌ای که پانسمان تمام می‌شد، اضطراب پانسمان فردا را داشتم.
از همان روز اول، عصرها میزبان کلی فامیل و دوست و آشنا بودیم. پرستارها هم خدایی با جان و دل کار می‌کردند.
سه روز از آمدنم به بیمارستان گذشته بود که روز هفتم سعید امیری مقدم، حسین جواهریان و عباس اعتمادیان رسید. میدونستم اجازه خروج نمیدن . تصمیم گرفتم یواشکی و با کمک بچه‌ها برم مراسم بعد از سه روز، برای اولین بار قرار شد از روی تخت بلند بشم و با ویلچر به دست‌شویی برم.
همین که بلند شدم،دچار درد شدیدی شدم. تازه فهمیدم که ثانیه‌ای تحمل این را ندارم که پام آویزان باشه . مجبور بودم تمام وقت درازکش باشم. و فکر رفتن به مراسم نقش بر آب شد ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۶بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
بانوان #امدادگر
هم پای رزمندگان
در #دفاع_مقدس
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #۲۱
روزها و شب‌ها، پشت سر هم می‌گذشتند، و من با هم‌اتاقی‌ها و فضای بیمارستان خو گرفته بودم . غیر از پانسمان صبح، همه چیز روبراه بود. مجروح‌های اتاق، بعد از بهبود نسبی می‌رفتند، و مجروح دیگری می‌آمد؛ غیر از موسی صدقی که فرد ثابت آنجا بود و من . سه هفته گذشت و برای بار دوم رفتم اتاق عمل. عمل راحتی بود و ظاهراً بیشتر پاکیزه کردن و برداشتن خرده‌استخوان‌ها از داخل زخم را انجام دادند . بعد از عمل هم دردی نداشتم، فقط به سبب بیهوشی، گلویم درد می‌کرد. سر پایم هنوز برای خارج شدن ترشحات باز بود؛ اما پانسمان‌ها کمی راحت‌تر شده بود. دکتر سفارش اکید کرده بود که موقعی که می‌خوابی، باید پایت کاملاً موازی تخت باشد و به هیچ عنوان نباید بالش زیر پایت بگذاری. من هم که درد داشتم، بعضی وقت‌ها زیرآبی می‌رفتم و یک بالش می‌گذاشتم زیر پایم. سر همین موضوع، چند بار گرفتار دعوای دکتر شدم؛ اما پرستارها با این موضوع کنار می‌آمدند. .
روزی هفت آمپول آنتی‌بیوتیک می‌زدم و بدنم بسیار تحلیل رفته بود . روز بیست‌وپنجم، یعنی بعد از 175 آمپول، دچار تب شدم، و بعد از سه روز، وقتی تبم بیش از 39 درجه شد، خونم را برای آزمایش میگرفتند . از آزمایش‌ها جوابی به دست نیامد. اما تب قطع نمی شد . یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۴_بهمن_۱۳۶۶
#تولدم
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۲
زمستان #۱۳۶۶
عملیات #بیت_المقدس_۲ /قسمت #پایانی
مراسم چهلم حسین جواهریان و عباس اعتمادیان بود دکتر اجازه داد تا چند ساعتی به مراسم برم
تو مسیر که میرفتیم خیابانها حسابی شلوغ بود. نزدیک عید بود و مردم طبق معمول مشغول خرید نوروز . ناگهان صداهای مهیب انفجار شهر را به لرزه در آورد . اما هواپیمایی در آسمان دیده نمی شد . ساعاتی بعد همه متوجه شدیم انفجارها ناشی از شلیک موشک زمین به زمین عراقی ها بوده . آغاز جنگ موشکی و مردم غیر نظامی شهرها را مورد تهاجم قرار دادن بخش تاریکتری از جنایات صدام در حمله به ایران بود . به مراسم رسیدیم . برای اولین بار بود که با دو عصا راه رفتن خارج از بیمارستان را تجربه میکردم . در غیاب من نزدیک بیمارستان موشکی منفجر شده بود . چند تا از شیشه پنجره ها شکسته بود و موج انفجار یکی از هم اتاقی های مجروح را از تخت به پایین انداخته بود. کم کم بوی عید و تعطیلی می اومد . کادر درمانی عموما به مرخصی میرفتند . دکتر گفت اگر میخواهی ، میتونی بری خانه و چند روز یک بار برای تعویض پانسمان بیای بیمارستان. بلاخره بعد از دو ماه مرخص شدم تا دوران نقاهت را در منزل سپری کنم ....
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#نوروز_۱۳۶۷
@hamidraz
Forwarded from .
نوروز #۱۳۶۷
آغاز حملات وسیع موشکی به شهرها
@hamidraz
ماههای پایانی #جنگ / قسمت #اول
سال 1367 شد و عملیات بیت‌المقدس چهار، عراق به‌شدت سلاح شیمیایی به کار برده و منطقه را آلوده کرده بود. عده‌ای از بچه‌ها، شدیدتر شیمیایی شده و اکثرشان در بیمارستان لبافی‌نژاد بستری بودند. کار ما، دائم رفتن به آنجا و عیادت بچه‌ها بود. یکی از بچه‌ها، همان جا به شهادت رسید. وضعیت جنگ، طوری شده بود که عراق به هر جا که می‌خواست، حمله می‌کرد، و اگر مقاومتی در برابرش می‌شد، کارش را با سلاح شیمیایی جلو می‌برد.
 چند وقت بود برای گرفتن پای مصنوعی به هلال احمر می‌رفتم.
ابتدا، قسمت قطع‌شده زیر زانو را گچ گرفتند و قبل از خشک شدن، گچ را از پایم جدا کردند. قرار بود از روی آن قالب گچی، قسمت بالایی و در واقع  قسمت اصلی پای مصنوعی را بسازند. قبل از خشک شدن کامل گچ، یک چوب مثل پایه صندلی به انتهای آن وصل کردند. این گچ و چوب شد پای اولیه برای تمرین .
روزهای اول،  می‌ترسیدم و حتماً می‌بایست دستم را به دیوار یا نرده‌ای می‌گرفتم و با احتیاط کامل و به‌آهستگی راه می‌رفتم.
چند روز که گذشت، توانستم با همان گچ و چوب، پشت ماشین بنشینم. کار سختی بود؛ اما به‌تدریج عادت کردم. البته دو بار، به جای ترمز، اشتباهی پای چوبی‌ام روی پدال گاز رفت؛ اما در آخرین لحظه و قبل از تصادف با ماشین جلویی توانستم ترمز بگیرم
بعد از مدتی، پای اولیه آماده شد، و می‌بایست برای تمرین به هلال احمر می‌رفتم تا اشکالات آن را برطرف کنند و سپس روی آن روکش بکشند. یک پای چوبی و سنگین که مثل تنه درخت بود؛ خیلی در تمرین راه رفتن اذیت می‌شدم؛ اما دوست داشتم زودتر پا را بگیرم و برگردم به منطقه.
خیلی از افرادی که برای گرفتن پای مصنوعی به آنجا می‌آمدند، در حوادث غیر از جنگ آسیب دیده بودند. بعضی هم در بمباران شهرها مجروح شده بودند . یک روز برای این‌که ببینم می‌توانم با آن پا رانندگی کنم، یواشکی با پای مصنوعی از جلوی نگهبانی رد شدم. می‌ترسیدم که بفهمند که دارم پا را بدون روکش و بی‌اجازه بیرون می‌برم. به هر حال، کسی نفهمید و تا فردا که دوباره پا را برگرداندم، از آن استفاده کردم و به این نتیجه رسیدم که راه رفتن و رانندگی با این پا،‌ خیلی سخت است.
یکی از رفقایک شرکت خصوصی تازه‌تأسیس را معرفی کرد و گفت: «می‌توانی بروی آنجا، و سریع‌تر یک پای بهتر بگیری.»
رفتم و یکروزه یک پای سبک که خیلی بهتر از پای هلال احمر بود، گرفتم و همان فردایش خودم را رساندم به دوکوهه....
#ادامه_دارد
#تیر_۱۳۶۷
#دوکوهه