عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #یازدهم
دفعه قبل که حسابی در گل و لای و برف گیر کرده بودیم بیشتر پوتینها قابل استفاده نبود و به همین علت این بار چکمههای پلاستیکی ساق بلند مشکی رنگی پوشیده بودیم. چند جوراب پشمی و یک جوراب ساق بلند که تا زیر زانو کشیده میشد روی همه جورابها پوشیده بودیم. شلوار گرم کن روی آن یک شلوار نظامی و روی آن هم بادگیر. لباس بالا تنه هم که چند دست لباس گرم همراه با گرمکن و لباس خاکی و بادگیر همراه با چفیه و کلاه پشمی. به اضافه تجهیزات فردی از قمقمه تا ساک شیمیایی و سلاح با بیسیم و... البته من این وسایل را همراه نداشتم، فقط ساک داشتم.
پلاکم را طبق معمول در جیب پیراهنم گذاشته بودم. عادت نداشتم. ۷ تا پیچ از جاده روی کوه را طی کرده بودیم که زیر آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر با آن همه لباس خیس عرق شده بودم. کلاه و بادگیر را درآوردم و چفیه را هم از گردن باز کردم. نگاهی به قله انداختم. فکر کردم این همه که برویم بالا تازه به همین مقدار باید برگردیم پایین .و بعد اماده بشویم. در همین حال بودم که صدای عبور وانت تویوتایی افکارم را به هم ریخت. همه ناگهان داد زدیم که برادر نگه دار ولی راننده با گازی که به ماشین داد سر بالایی جلوی چشم ما را رد کرد که با فریاد اعتراض ما روبرو شد که چرا سوار نمیکنی. وقتی از کنار ما رد شد تازه دیدیم پشت وانت پر از گالنهای نفت یا گازوئیل هست. هنوز در حسرت از دست دادن آن ماشین بودیم که صدای انفجار مهیبی همزمان همه ما را نقش بر زمین کرد بر خلاف اکثر توپ و خمپارهها که قبل از انفجار سوت میکشند این توپ بدون سوت در جلوی ما و در فاصله بسیار نزدیک منفجر شد ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
دفعه قبل که حسابی در گل و لای و برف گیر کرده بودیم بیشتر پوتینها قابل استفاده نبود و به همین علت این بار چکمههای پلاستیکی ساق بلند مشکی رنگی پوشیده بودیم. چند جوراب پشمی و یک جوراب ساق بلند که تا زیر زانو کشیده میشد روی همه جورابها پوشیده بودیم. شلوار گرم کن روی آن یک شلوار نظامی و روی آن هم بادگیر. لباس بالا تنه هم که چند دست لباس گرم همراه با گرمکن و لباس خاکی و بادگیر همراه با چفیه و کلاه پشمی. به اضافه تجهیزات فردی از قمقمه تا ساک شیمیایی و سلاح با بیسیم و... البته من این وسایل را همراه نداشتم، فقط ساک داشتم.
پلاکم را طبق معمول در جیب پیراهنم گذاشته بودم. عادت نداشتم. ۷ تا پیچ از جاده روی کوه را طی کرده بودیم که زیر آفتاب ساعت ۲ بعد از ظهر با آن همه لباس خیس عرق شده بودم. کلاه و بادگیر را درآوردم و چفیه را هم از گردن باز کردم. نگاهی به قله انداختم. فکر کردم این همه که برویم بالا تازه به همین مقدار باید برگردیم پایین .و بعد اماده بشویم. در همین حال بودم که صدای عبور وانت تویوتایی افکارم را به هم ریخت. همه ناگهان داد زدیم که برادر نگه دار ولی راننده با گازی که به ماشین داد سر بالایی جلوی چشم ما را رد کرد که با فریاد اعتراض ما روبرو شد که چرا سوار نمیکنی. وقتی از کنار ما رد شد تازه دیدیم پشت وانت پر از گالنهای نفت یا گازوئیل هست. هنوز در حسرت از دست دادن آن ماشین بودیم که صدای انفجار مهیبی همزمان همه ما را نقش بر زمین کرد بر خلاف اکثر توپ و خمپارهها که قبل از انفجار سوت میکشند این توپ بدون سوت در جلوی ما و در فاصله بسیار نزدیک منفجر شد ..
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #دوازدهم
روی زمین پشت به آسمان خوابیده بودم و دستانم را حائل سرم قرار داده بودم تا ترکش به سرم نخورد . نمیدانم چقدر طول کشید ولی احتمالاً بیش از یک دقیقه نشد که گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند . همه چیز در پیچ هفتم جاده روی کوه به هم ریخته بود . یک طرف صدای شهادتین حاجی وهابی و یکی دیگر از بچه ها به گوش می رسید . از یک سو فریادهای لا ینقطع پسرک کم سن و سال مخابرات که از درد به خود می پیچید. شانسی که آوردیم همان موقع وانت تویوتایی که از کوه بالا می رفت به ما رسید . چند نفری که در آن بودند سریع به کمک ما آمدند. در هیاهوی کمک رسانی آنها شنیدیم که میگویند فعلاً شهدا را ول کنید و سریع مجروحها را ببریدعقب....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
روی زمین پشت به آسمان خوابیده بودم و دستانم را حائل سرم قرار داده بودم تا ترکش به سرم نخورد . نمیدانم چقدر طول کشید ولی احتمالاً بیش از یک دقیقه نشد که گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند . همه چیز در پیچ هفتم جاده روی کوه به هم ریخته بود . یک طرف صدای شهادتین حاجی وهابی و یکی دیگر از بچه ها به گوش می رسید . از یک سو فریادهای لا ینقطع پسرک کم سن و سال مخابرات که از درد به خود می پیچید. شانسی که آوردیم همان موقع وانت تویوتایی که از کوه بالا می رفت به ما رسید . چند نفری که در آن بودند سریع به کمک ما آمدند. در هیاهوی کمک رسانی آنها شنیدیم که میگویند فعلاً شهدا را ول کنید و سریع مجروحها را ببریدعقب....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #سیزدهم
وقتی گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند درد شدیدی در پای راستم احساس کردم . چرخیدم و تا به پام نگاه کردم غیر از خون چیزی ندیدم. فقط همان یک بار نگاه کردم و از شدت درد سرم را روی زمین گذاشتم. تازه فهمیدم همان ابتدا ترکش زیر پایم را خالی کرده و در واقع خیز نرفته بودم بلکه به خاطر خالی شدن زیر پام به زمین افتاده بودم. برایم محرز شده بود که پایم قطع شده چون واقعاً از زانو به پایین چیزی ندیدم
. وقتی پشت تویوتا خوابانده شدم نفر چهارم و پنجم را همراه خود یافتم و این به معنای شهادت 4 نفر دیگر بود اما بعداً فهمیدم نفر هفتم به علت موج انفجار از کوه پرت شده بودپائین و از ناحیه پا به شدت آسیب دیده بوده. اما سه نفر اول ستون شهید شده بودند. نفر اول بعد از قطع شدن هر دو دستش به شهادت رسیده بود، نفر دوم حاجی وهابی که نیمی از صورتش را ترکش برده بود و بی سیمچی گردان که یک پایش از بالای زانو قطع شده بود و هر سه در همان لحظات به شهادت رسیده بودند. دو نفر دیگر هم که با من در ماشین بودند دست کمی از من نداشتند . نفر چهارم در بیمارستان پایش را درست از زانو قطع کردند. فقط بیسیمچی نوجوان مخابرات به نسبت بقیه کمتر آسیب دیده بود. تن او پر از ترکش ریز شده بود ولی خدا را شکر آسیب دیدگی شدید که منجر به قطع عضو شود نداشت. اما هم بدنش ضعیف و نحیف بود هم سن و سالش خیلی کم بود. به همین دلیل تمام راه اورژانس صدای داد و فریاد که لحظاتی همراه با اشک و گریه بود قطع نمیشد. سرم روی پای یکی از بچههایی بود که برای کمک ما را سوار وانت کرده بودند. کمکم شدت خونریزی و درد شدید نفسم را تنگ کرد و چند بار خواستم سرم را بالا بیاورم و بنشینم که هر بار با مخالفت آن بنده خدا روبرو شدم. میگفت هر چقدر هم روحیهات خوب باشد نباید به پایت نگاه کنی. میگفتم نفسم بالا نمیآید. بگذار یک ذره سرم را بیاورم بالا نفس بکشم.....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
وقتی گرد و خاک و سنگریزهها و ترکشها که از آسمان به زمین میآمدند آرام گرفتند درد شدیدی در پای راستم احساس کردم . چرخیدم و تا به پام نگاه کردم غیر از خون چیزی ندیدم. فقط همان یک بار نگاه کردم و از شدت درد سرم را روی زمین گذاشتم. تازه فهمیدم همان ابتدا ترکش زیر پایم را خالی کرده و در واقع خیز نرفته بودم بلکه به خاطر خالی شدن زیر پام به زمین افتاده بودم. برایم محرز شده بود که پایم قطع شده چون واقعاً از زانو به پایین چیزی ندیدم
. وقتی پشت تویوتا خوابانده شدم نفر چهارم و پنجم را همراه خود یافتم و این به معنای شهادت 4 نفر دیگر بود اما بعداً فهمیدم نفر هفتم به علت موج انفجار از کوه پرت شده بودپائین و از ناحیه پا به شدت آسیب دیده بوده. اما سه نفر اول ستون شهید شده بودند. نفر اول بعد از قطع شدن هر دو دستش به شهادت رسیده بود، نفر دوم حاجی وهابی که نیمی از صورتش را ترکش برده بود و بی سیمچی گردان که یک پایش از بالای زانو قطع شده بود و هر سه در همان لحظات به شهادت رسیده بودند. دو نفر دیگر هم که با من در ماشین بودند دست کمی از من نداشتند . نفر چهارم در بیمارستان پایش را درست از زانو قطع کردند. فقط بیسیمچی نوجوان مخابرات به نسبت بقیه کمتر آسیب دیده بود. تن او پر از ترکش ریز شده بود ولی خدا را شکر آسیب دیدگی شدید که منجر به قطع عضو شود نداشت. اما هم بدنش ضعیف و نحیف بود هم سن و سالش خیلی کم بود. به همین دلیل تمام راه اورژانس صدای داد و فریاد که لحظاتی همراه با اشک و گریه بود قطع نمیشد. سرم روی پای یکی از بچههایی بود که برای کمک ما را سوار وانت کرده بودند. کمکم شدت خونریزی و درد شدید نفسم را تنگ کرد و چند بار خواستم سرم را بالا بیاورم و بنشینم که هر بار با مخالفت آن بنده خدا روبرو شدم. میگفت هر چقدر هم روحیهات خوب باشد نباید به پایت نگاه کنی. میگفتم نفسم بالا نمیآید. بگذار یک ذره سرم را بیاورم بالا نفس بکشم.....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #چهاردهم
سمت چپ وانت خوابیده بودم. یک بار که سرم را بالا آوردم چکمهای شبیه به چکمه خودم در سمت راست وانت دیدم ولی فکر نکردم این پای من است چون اصلاً فکر میکردم پایم قطع شده. تا یک سال بعد که بیسیمچی نوجوان مخابرات گردان را دیدم و او گفت که پایت به پوست آویزان بوده ، فهمیدم که پای خودم بوده .
لحظات به سرعت میگذشت و به علت خونریزی شدید تمام بدنم دچار خواب رفتگی شدید شده بود . دقایقی گذشت و احتمالا رو به بیهوشی بودم که احساس کردم کار تمام است . باورم شد که دارم میرم. رضایت به رفتن دادم. یاد شهید بلورچی افتادم که میگفت شهادت یک انتخاب است...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
سمت چپ وانت خوابیده بودم. یک بار که سرم را بالا آوردم چکمهای شبیه به چکمه خودم در سمت راست وانت دیدم ولی فکر نکردم این پای من است چون اصلاً فکر میکردم پایم قطع شده. تا یک سال بعد که بیسیمچی نوجوان مخابرات گردان را دیدم و او گفت که پایت به پوست آویزان بوده ، فهمیدم که پای خودم بوده .
لحظات به سرعت میگذشت و به علت خونریزی شدید تمام بدنم دچار خواب رفتگی شدید شده بود . دقایقی گذشت و احتمالا رو به بیهوشی بودم که احساس کردم کار تمام است . باورم شد که دارم میرم. رضایت به رفتن دادم. یاد شهید بلورچی افتادم که میگفت شهادت یک انتخاب است...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #پانزدهم
شهید بلورچی میگفت یکبار این اتفاق برایش افتاده. احساس کرده بود از او میپرسند میخواهی شهید شوی و او گفته بود نه و همان لحظه ترکشی خورده بود و مجروح شده بود. حالا وضعیت مشابهی برایم پیش امده بود. دقایقی فقط من شدم و خدا بدون هیچ واسطهای. من بودم و او بدون ذرهای امید نسبت به هیچ کس . فقط طلب مغفرت و بخشش داشتم. هر چه بود چشمانم را بستم به امید رفتن. دوباره که چشم گشودم ارتفاعات تنک به سبزی زده را میدیدم الان هم فکر میکنم یادم نمیآید برف زیاد دیده باشم بیشتر از برف سبزه میدیدم. چند بار چشم بستن و گشودن تکرار شد ولی هر بار خودم را در این دنیا مییافتم. آخرین باری که چشمانم را باز کردم تابلوی اورژانس را دیدم و آن به معنای تمام شدن لحظات تنهایی من و خدا بود. حالا دیگر مطمئن بودم زنده میمانم واسطهها یکی پس از دیگری آمدند .به سرعت روی تخت اورژانس خوابانده شدم گروه خونیام پرسیده شد و گفتمA +. وقتی خون را وصل میکرد پیش خودم گفتم نکند گروه خونیام این نباشد ولی نای حرف زدن نداشتم. خون و سرم زده شد و لحظهای بعد فریادم به آسمان رفت. احساس کردم چیزی از بدنم کنده شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
شهید بلورچی میگفت یکبار این اتفاق برایش افتاده. احساس کرده بود از او میپرسند میخواهی شهید شوی و او گفته بود نه و همان لحظه ترکشی خورده بود و مجروح شده بود. حالا وضعیت مشابهی برایم پیش امده بود. دقایقی فقط من شدم و خدا بدون هیچ واسطهای. من بودم و او بدون ذرهای امید نسبت به هیچ کس . فقط طلب مغفرت و بخشش داشتم. هر چه بود چشمانم را بستم به امید رفتن. دوباره که چشم گشودم ارتفاعات تنک به سبزی زده را میدیدم الان هم فکر میکنم یادم نمیآید برف زیاد دیده باشم بیشتر از برف سبزه میدیدم. چند بار چشم بستن و گشودن تکرار شد ولی هر بار خودم را در این دنیا مییافتم. آخرین باری که چشمانم را باز کردم تابلوی اورژانس را دیدم و آن به معنای تمام شدن لحظات تنهایی من و خدا بود. حالا دیگر مطمئن بودم زنده میمانم واسطهها یکی پس از دیگری آمدند .به سرعت روی تخت اورژانس خوابانده شدم گروه خونیام پرسیده شد و گفتمA +. وقتی خون را وصل میکرد پیش خودم گفتم نکند گروه خونیام این نباشد ولی نای حرف زدن نداشتم. خون و سرم زده شد و لحظهای بعد فریادم به آسمان رفت. احساس کردم چیزی از بدنم کنده شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #شانزدهم
احتمالا مسکنهای قوی تزریق کردند؛ چون روی برانکارد، کف مینیبوس و موقع حرکت به سمت بیمارستان صحرایی، دیگر از آن درد شدید اولیه خبری نبود. مدام به خواب میرفتم و بر میگشتم.
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم، هوا تاریک شده بود. به محض رسیدن من رو به اتاق عمل بردند
نیمهشب به هوش اومدم و دیگر دردی آنچنانی نداشتم. فقط حالت تهوع بعد از عمل آزارم میداد. شانس آورده بودم که ناهار نخورده بودم و شکمم خالی بود.
صبح که شد، صدای هلیکوپتر از بیرون میآمد. گفتند: با ماشین میخواهیم شما رو به بانه منتقل کنیم
گفتم: حتماً باید با هلیکوپتر ببرید .دقایقی بعد شش نفر خوابیده روی برانکارد را داخل هلیکوپتر گذاشتند، و پس از پرواز کوتاهی در محل تخلیه مجروحان در بانه رسیدیم. بعد از مدتی، باز سوار بر اتوبوسهای بدون صندلی، راهی تبریز شدیم. همه به یک دست، سرم، و به دست دیگر، کیسه خون داشتیم. مسیر، ششساعته بود.
سرانجام شب به تبریز رسیدیم و بیمارستان امام خمینی؛ اما چه بیمارستانی: اتاقها پر؛ سالنها پر؛ همه راهروها پر از مجروح! وضع آشفتهای بود! شهرهای غربی کشور، اینهمه مجروح را تا به حال به خود ندیده بود! از طرفی انگار وارد یک کشور دیگر شده بودیم. از حرفهای دکتر و پرستارها چیزی نمیفهمیدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#اول_بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
احتمالا مسکنهای قوی تزریق کردند؛ چون روی برانکارد، کف مینیبوس و موقع حرکت به سمت بیمارستان صحرایی، دیگر از آن درد شدید اولیه خبری نبود. مدام به خواب میرفتم و بر میگشتم.
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم، هوا تاریک شده بود. به محض رسیدن من رو به اتاق عمل بردند
نیمهشب به هوش اومدم و دیگر دردی آنچنانی نداشتم. فقط حالت تهوع بعد از عمل آزارم میداد. شانس آورده بودم که ناهار نخورده بودم و شکمم خالی بود.
صبح که شد، صدای هلیکوپتر از بیرون میآمد. گفتند: با ماشین میخواهیم شما رو به بانه منتقل کنیم
گفتم: حتماً باید با هلیکوپتر ببرید .دقایقی بعد شش نفر خوابیده روی برانکارد را داخل هلیکوپتر گذاشتند، و پس از پرواز کوتاهی در محل تخلیه مجروحان در بانه رسیدیم. بعد از مدتی، باز سوار بر اتوبوسهای بدون صندلی، راهی تبریز شدیم. همه به یک دست، سرم، و به دست دیگر، کیسه خون داشتیم. مسیر، ششساعته بود.
سرانجام شب به تبریز رسیدیم و بیمارستان امام خمینی؛ اما چه بیمارستانی: اتاقها پر؛ سالنها پر؛ همه راهروها پر از مجروح! وضع آشفتهای بود! شهرهای غربی کشور، اینهمه مجروح را تا به حال به خود ندیده بود! از طرفی انگار وارد یک کشور دیگر شده بودیم. از حرفهای دکتر و پرستارها چیزی نمیفهمیدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#اول_بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #هفدهم
دو روزی که آنجا بودم هیچ دکتر و پرستاری حاضر به فارسی حرف زدن نشد، همان شب گفتند مرا میبرند اتاق عمل. فکر کردم میخواهند دوباره عملم کنند. خانم دکتری مسئول اونجا بود که با روپوش و پیشبند سراپا خونی با سرعت اینور و انور میرفت . آرام و قرار نداشت .همه دنبالش در حرکت و گوش به فرمانش بودند، در اتاق عمل، پانسمان پایم را که خیلی حجیم بود، عوض کرد، و مرا به داخل بخش برگرداندند. صبح که شد، صبحانه آوردند؛ اما نمیدانم چرا تمام دهنم از داخل حالت زخم پیدا کرده بود؛ طوری که هیچ چیز نمیتونستم بخورم. ظهر دوم بهمن، ما را بردند راهآهن تبریز، و از آنجا با قطار راهی تهران شدیم. در کوپهای چهارنفره، من و رضا پوراحمد که قادر به حرکت نبودیم، در تختهای پایین جا گرفتیم و دو مجروح سرپایی هم که پرستار ما شده بودند، به طبقة بالا رفتند. قطار شبانه حرکت کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
@hamidraz
دو روزی که آنجا بودم هیچ دکتر و پرستاری حاضر به فارسی حرف زدن نشد، همان شب گفتند مرا میبرند اتاق عمل. فکر کردم میخواهند دوباره عملم کنند. خانم دکتری مسئول اونجا بود که با روپوش و پیشبند سراپا خونی با سرعت اینور و انور میرفت . آرام و قرار نداشت .همه دنبالش در حرکت و گوش به فرمانش بودند، در اتاق عمل، پانسمان پایم را که خیلی حجیم بود، عوض کرد، و مرا به داخل بخش برگرداندند. صبح که شد، صبحانه آوردند؛ اما نمیدانم چرا تمام دهنم از داخل حالت زخم پیدا کرده بود؛ طوری که هیچ چیز نمیتونستم بخورم. ظهر دوم بهمن، ما را بردند راهآهن تبریز، و از آنجا با قطار راهی تهران شدیم. در کوپهای چهارنفره، من و رضا پوراحمد که قادر به حرکت نبودیم، در تختهای پایین جا گرفتیم و دو مجروح سرپایی هم که پرستار ما شده بودند، به طبقة بالا رفتند. قطار شبانه حرکت کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #هجدهم
ظهر گذشته بود که رسیدیم تهران . چند نفر می اومدن تو واگنها و محل بیمارستان رو مشخص میکردن. میدونستم بیمارستان بانک ملی مجهز و خوبه. برای همین گفتیم ما رو بفرستن اونجا .همه را بردند اما ما رو مدت طولانی تو سرمای زمستون در ایستگاه نگه داشتن، و با آخرین آمبولانس منتقل شدیم. زود غروب شب شده بود و تو تاریکی هوا رسیدیم بیمارستان. بیشتر از سه روز از آخرین پانسمانم گذشته بود . و زخمم حسابی خشک شده بود. گفتند قبل از انتقال به بخش، داخل اورژانس، پانسمان را عوض کنند. سر پام باز بود و تمام عصبها بیرون؛ پانسمان خشک و چندلایه، پرستار اورژانس مرد بود و رحم نداشت. اول، ملحفه را گذاشتم تو دهنم؛ به این خیال که با گاز گرفتن اون، صدام در نمیاد؛ ولی کار بیشتر از اینها سخت بود . ملحفه رو رها کردم و تا جون داشتم داد زدم. بی حال از درد شدید وارد بخش شدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#سوم_بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
ظهر گذشته بود که رسیدیم تهران . چند نفر می اومدن تو واگنها و محل بیمارستان رو مشخص میکردن. میدونستم بیمارستان بانک ملی مجهز و خوبه. برای همین گفتیم ما رو بفرستن اونجا .همه را بردند اما ما رو مدت طولانی تو سرمای زمستون در ایستگاه نگه داشتن، و با آخرین آمبولانس منتقل شدیم. زود غروب شب شده بود و تو تاریکی هوا رسیدیم بیمارستان. بیشتر از سه روز از آخرین پانسمانم گذشته بود . و زخمم حسابی خشک شده بود. گفتند قبل از انتقال به بخش، داخل اورژانس، پانسمان را عوض کنند. سر پام باز بود و تمام عصبها بیرون؛ پانسمان خشک و چندلایه، پرستار اورژانس مرد بود و رحم نداشت. اول، ملحفه را گذاشتم تو دهنم؛ به این خیال که با گاز گرفتن اون، صدام در نمیاد؛ ولی کار بیشتر از اینها سخت بود . ملحفه رو رها کردم و تا جون داشتم داد زدم. بی حال از درد شدید وارد بخش شدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#سوم_بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #نوزدهم
زنگ زدم به یکی از بچهها تا خانواده را خبر کند. هیجان داشتم که وقتی وضعیتمو ببینند چی میشه . حدود ساعت ده شب، مامان و بابا رسیدند بیمارستان. از مراسم شهید امیری مقدم میآمدند. روحیهشان خیلی خوب بود. میگفتند راضی هستیم به رضای خدا؛ شما برای رضای خدا رفتید و خودش کمک میکند.
فردا صبح ، سوپروایزر بخش و پرستارهای دیگر برای خوشآمدگویی به اتاقها آمدند . یک به یک پانسمانها را هم عوض میکردند. به اتاق ما که رسیدند، دیدم اون پرستار مردی که دیشب پانسمانمو عوض کرده بود همراهشان هست. قرار شد دوباره پانسمان مرا عوض کند. گفتم نمیذارم .دیشب خیلی بد کار کرد و اذیت شدم . از اون طرف سوپروایزر بخش می گفت ایشون همکار ماست و امروز برای کمک اومده . اصرار خانم سوپروایزر و انکار من ادامه داشت تا سرانجام قبول کردند و عذر آقای پرستار را خواستند. هر چند تعویض پانسمان باز هم دردناک بود اما قابل قیاس با شب گذشته نبود . در هر حال فهمیدم این مشکل هر روزم خواهد بود...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
@hamidraz
زنگ زدم به یکی از بچهها تا خانواده را خبر کند. هیجان داشتم که وقتی وضعیتمو ببینند چی میشه . حدود ساعت ده شب، مامان و بابا رسیدند بیمارستان. از مراسم شهید امیری مقدم میآمدند. روحیهشان خیلی خوب بود. میگفتند راضی هستیم به رضای خدا؛ شما برای رضای خدا رفتید و خودش کمک میکند.
فردا صبح ، سوپروایزر بخش و پرستارهای دیگر برای خوشآمدگویی به اتاقها آمدند . یک به یک پانسمانها را هم عوض میکردند. به اتاق ما که رسیدند، دیدم اون پرستار مردی که دیشب پانسمانمو عوض کرده بود همراهشان هست. قرار شد دوباره پانسمان مرا عوض کند. گفتم نمیذارم .دیشب خیلی بد کار کرد و اذیت شدم . از اون طرف سوپروایزر بخش می گفت ایشون همکار ماست و امروز برای کمک اومده . اصرار خانم سوپروایزر و انکار من ادامه داشت تا سرانجام قبول کردند و عذر آقای پرستار را خواستند. هر چند تعویض پانسمان باز هم دردناک بود اما قابل قیاس با شب گذشته نبود . در هر حال فهمیدم این مشکل هر روزم خواهد بود...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #بیستم
هر روز صبح، همین که صدای چرخهای میز پانسمان از راهرو به گوشم میرسید، غم دنیا روی سرم آوار میشد، و از لحظهای که پانسمان تمام میشد، اضطراب پانسمان فردا را داشتم.
از همان روز اول، عصرها میزبان کلی فامیل و دوست و آشنا بودیم. پرستارها هم خدایی با جان و دل کار میکردند.
سه روز از آمدنم به بیمارستان گذشته بود که روز هفتم سعید امیری مقدم، حسین جواهریان و عباس اعتمادیان رسید. میدونستم اجازه خروج نمیدن . تصمیم گرفتم یواشکی و با کمک بچهها برم مراسم بعد از سه روز، برای اولین بار قرار شد از روی تخت بلند بشم و با ویلچر به دستشویی برم.
همین که بلند شدم،دچار درد شدیدی شدم. تازه فهمیدم که ثانیهای تحمل این را ندارم که پام آویزان باشه . مجبور بودم تمام وقت درازکش باشم. و فکر رفتن به مراسم نقش بر آب شد ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۶بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz
هر روز صبح، همین که صدای چرخهای میز پانسمان از راهرو به گوشم میرسید، غم دنیا روی سرم آوار میشد، و از لحظهای که پانسمان تمام میشد، اضطراب پانسمان فردا را داشتم.
از همان روز اول، عصرها میزبان کلی فامیل و دوست و آشنا بودیم. پرستارها هم خدایی با جان و دل کار میکردند.
سه روز از آمدنم به بیمارستان گذشته بود که روز هفتم سعید امیری مقدم، حسین جواهریان و عباس اعتمادیان رسید. میدونستم اجازه خروج نمیدن . تصمیم گرفتم یواشکی و با کمک بچهها برم مراسم بعد از سه روز، برای اولین بار قرار شد از روی تخت بلند بشم و با ویلچر به دستشویی برم.
همین که بلند شدم،دچار درد شدیدی شدم. تازه فهمیدم که ثانیهای تحمل این را ندارم که پام آویزان باشه . مجبور بودم تمام وقت درازکش باشم. و فکر رفتن به مراسم نقش بر آب شد ...
#ادامه_دارد
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#گردان_انصار
#۶بهمن_۱۳۶۶
@hamidraz