آمادگی عملیات #بیت_المقدس ۲ / قسمت #چهارم
نیمه دوم دی بود که از اردوگاه اناهیتا راهی مکان دیگری نزدیک خط مقدم شدیم . هوا به شدت سرد بود . جا به جایی نیروها با کامیون بود و تنها محافظ بچه ها اچادری بود که پشت کامیون کشیده بودند . مسیر به نسبت طولانی و کوهستانی بود . هر چند نفر پتویی روی خودشان کشیده بودند و به حالت چمباتمه سر در گریبان تلاش می کردند تا سرما به استخوانهایشان نرسد. بلاخره کامیونها به محل استقرار رسیدند . اردوگاهی کوهستانی در محاصره برف . همه جا سفید پوش بود . نام اردوگاه شهید مطهری بود . نیروها در چادرها تقسیم شدند. منم طبق معمول رفتم در چادر فرماندهی گروهان شهادت. معاون واحد مخابرات زحمت جمع و جور کردن بچه هارا میکشید. این شرط من پیش از پذیرفتن مسئولیت مخابرات بود و قرارمان برای شب عملیات بود که اونجا کارها را خودم انجام بدهم. هوا به قدری سرد بود که توی والورها به جای نفت گازوئیل میریختند تا یخ نزند . به همین دلیل آنقدر چشم و گلوی بچه ها میسوخت که شبها از ترس خفگی والورها را خاموش می کردیم . باید لباس زیاد می پوشیدیم و سرمان را زیر پتو می کردیم بلکه تا صبح یخ نزنیم.
زمزمه عملیات می امد که یک شب، فرمانده ها زیر برف شدید برای شناسایی منطقه راهی خط مقدم شدند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_مطهری
@hamidraz
نیمه دوم دی بود که از اردوگاه اناهیتا راهی مکان دیگری نزدیک خط مقدم شدیم . هوا به شدت سرد بود . جا به جایی نیروها با کامیون بود و تنها محافظ بچه ها اچادری بود که پشت کامیون کشیده بودند . مسیر به نسبت طولانی و کوهستانی بود . هر چند نفر پتویی روی خودشان کشیده بودند و به حالت چمباتمه سر در گریبان تلاش می کردند تا سرما به استخوانهایشان نرسد. بلاخره کامیونها به محل استقرار رسیدند . اردوگاهی کوهستانی در محاصره برف . همه جا سفید پوش بود . نام اردوگاه شهید مطهری بود . نیروها در چادرها تقسیم شدند. منم طبق معمول رفتم در چادر فرماندهی گروهان شهادت. معاون واحد مخابرات زحمت جمع و جور کردن بچه هارا میکشید. این شرط من پیش از پذیرفتن مسئولیت مخابرات بود و قرارمان برای شب عملیات بود که اونجا کارها را خودم انجام بدهم. هوا به قدری سرد بود که توی والورها به جای نفت گازوئیل میریختند تا یخ نزند . به همین دلیل آنقدر چشم و گلوی بچه ها میسوخت که شبها از ترس خفگی والورها را خاموش می کردیم . باید لباس زیاد می پوشیدیم و سرمان را زیر پتو می کردیم بلکه تا صبح یخ نزنیم.
زمزمه عملیات می امد که یک شب، فرمانده ها زیر برف شدید برای شناسایی منطقه راهی خط مقدم شدند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_مطهری
@hamidraz
آمادگی عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #پنجم
چند ساعت از شب گذشته بود که فرمانده ها از شناسایی منطقه برگشتند . سعید (فرمانده گروهان شهادت ) وارد چادر که شد سرتاپاش خیس بود . هوا نیز به شدت سرد بود . به علت نزدیک بودن عملیات فقط لوازم ضروری را همراه داشتیم و هر کس یک لباس نظامی داشت. سعید گفت احتمال زیاد نیمه شب برای توجیه شدن نسبت به منطقه عملیات دوباره باید بریم خط مقدم . طبیعتا لباسهاش باید خشک می شد . تو اون یخ بندان و بدون هیچ وسیله مناسبی امکان خشک کردن لباسها ناممکن به نظر می رسید . برای گرم شدن ناچار بودیم چند دست لباس روی هم بپوشیم . بلاخره خلاقیت بچه ها کار را عملی کرد . لحظاتی بعد چادر فرماندهی گروهان شهادت تبدیل به یک خشکشویی صحرایی شد . روی هر چراغ والور یک قابلمه گذاشته شد و هر نفر مشغول خشک کردن یکی از لباسها شد . چند دقیقه بعد همه لباسهای فرمانده دوست داشتنی گروهان شهادت تمیز و مرتب آماده شد . همکاری و همدلی بچه ها لحظات زیبا و بی بدیلی را به یادگار گذاشت. همه بچه ها سعید را دوست داشتن . رفتارش با هر کسی چنان بود که اون فرد فکر می کرد که سعید از صمیمی ترین دوستانش هست . حتی ابهت و کاریزمای فرماندهی خللی در این صمیمیتها ایجاد نکرده بود . پاسی از نیمه شب گذشته بود که سعید همراه فرماندهان دیگر راهی خط مقدم شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
چند ساعت از شب گذشته بود که فرمانده ها از شناسایی منطقه برگشتند . سعید (فرمانده گروهان شهادت ) وارد چادر که شد سرتاپاش خیس بود . هوا نیز به شدت سرد بود . به علت نزدیک بودن عملیات فقط لوازم ضروری را همراه داشتیم و هر کس یک لباس نظامی داشت. سعید گفت احتمال زیاد نیمه شب برای توجیه شدن نسبت به منطقه عملیات دوباره باید بریم خط مقدم . طبیعتا لباسهاش باید خشک می شد . تو اون یخ بندان و بدون هیچ وسیله مناسبی امکان خشک کردن لباسها ناممکن به نظر می رسید . برای گرم شدن ناچار بودیم چند دست لباس روی هم بپوشیم . بلاخره خلاقیت بچه ها کار را عملی کرد . لحظاتی بعد چادر فرماندهی گروهان شهادت تبدیل به یک خشکشویی صحرایی شد . روی هر چراغ والور یک قابلمه گذاشته شد و هر نفر مشغول خشک کردن یکی از لباسها شد . چند دقیقه بعد همه لباسهای فرمانده دوست داشتنی گروهان شهادت تمیز و مرتب آماده شد . همکاری و همدلی بچه ها لحظات زیبا و بی بدیلی را به یادگار گذاشت. همه بچه ها سعید را دوست داشتن . رفتارش با هر کسی چنان بود که اون فرد فکر می کرد که سعید از صمیمی ترین دوستانش هست . حتی ابهت و کاریزمای فرماندهی خللی در این صمیمیتها ایجاد نکرده بود . پاسی از نیمه شب گذشته بود که سعید همراه فرماندهان دیگر راهی خط مقدم شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #اول
چند روزی گذشت، و سرانجام در شب 25 دیماه، نوبت گردان ما شد که برای عملیات عازم خط مقدم شود.
وسایل را که جمع میکردیم، صدای حسین جواهریان به گوشم خورد که میخندید و فریاد می کشید: من تا حالا فکر میکردم شهید میشوم؛ اما حالا مطمئنام که شهید خواهم شد.
بیتوجه از کنارش گذشتم و پیش خود گفتم: این هم یکی دیگر از شوخیهای حسین است.پشت خط، موقع نماز مغرب، همه از شدت سرما تیمم کردند؛ جز عدة کمی مثل سعید امیری مقدم که با شکستن یخها وضو گرفتند. شاید اگر ما هم میدانستیم که قرار است آخرین نمازمان را بخوانیم، مثل آنها مهیاتر به استقبال درگاه الهی میرفتیم.هوا چنان سرد بود که نمی شد حتی پوتینها را از پا در آورد . منوچهر خداداد یکی از قدیمیهای جبهه بود که یک پایش در عملیات مسلم بن عقیل قطع شده بود . با دیدنش پیش خودم گفتم خوش به حالش یک پایش یخ می کند . اعلام حرکت مجدد شد .بچه ها آماده شدند و با وانتهای تویوتا ، گروه گروه به سمت خط مقدم به راه افتادند....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#عملیات_بیت_المقدس_۲
@hamidraz
چند روزی گذشت، و سرانجام در شب 25 دیماه، نوبت گردان ما شد که برای عملیات عازم خط مقدم شود.
وسایل را که جمع میکردیم، صدای حسین جواهریان به گوشم خورد که میخندید و فریاد می کشید: من تا حالا فکر میکردم شهید میشوم؛ اما حالا مطمئنام که شهید خواهم شد.
بیتوجه از کنارش گذشتم و پیش خود گفتم: این هم یکی دیگر از شوخیهای حسین است.پشت خط، موقع نماز مغرب، همه از شدت سرما تیمم کردند؛ جز عدة کمی مثل سعید امیری مقدم که با شکستن یخها وضو گرفتند. شاید اگر ما هم میدانستیم که قرار است آخرین نمازمان را بخوانیم، مثل آنها مهیاتر به استقبال درگاه الهی میرفتیم.هوا چنان سرد بود که نمی شد حتی پوتینها را از پا در آورد . منوچهر خداداد یکی از قدیمیهای جبهه بود که یک پایش در عملیات مسلم بن عقیل قطع شده بود . با دیدنش پیش خودم گفتم خوش به حالش یک پایش یخ می کند . اعلام حرکت مجدد شد .بچه ها آماده شدند و با وانتهای تویوتا ، گروه گروه به سمت خط مقدم به راه افتادند....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#عملیات_بیت_المقدس_۲
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #دوم
تویوتاها، گروه گروه بچهها را رساندند به خط مقدم. با آخرین ماشین شام بچه ها رو آوردیم . اما وقتی رسیدیم تو خط همه چیز به هم ریخته بود . تعدادی از بچه ها شهید و عده ای مجروح شده بودند . گردان حمزه تو خاکریز پشت ما بودند که آسیبی بهشون نرسیده بود . اولین شهید، امیر خالقی بود. امیر، برادر شهید بود، و بهنام پازوکی برای اینکه از او مراقبت بیشتری بشود، او را از گردان عمار آورده بود اینجا؛ ولی وقت رفتن که باشد، جایش مهم نیست و تدبیر دیگران هم به کار نمیآید . گُلهای آن شب، مثل همة عملیاتها، دستچین شده بودند: سعید امیری مقدم، حسین جواهریان، عباس اعتمادیان، و بسیاری دیگر. صحنة جلوی چشممان، غمناک و نگرانکننده بود؛ مصیبت فراق دوستان، و نگرانی از نبود گروهی از فرماندهان.همراه سید احمد نبوی معاون گردان به خاکریز عقب تر و سنگر فرماندهی لشگر رفتیم . سید توضیح داد که چه اتفاقی افتاده . بعد از صحبتهای او معاون لشگر از ته سنگر به ما که در دهانه سنگر ایستاده بودیم نگاهی انداخت و گفت برید جلو. با وجود تلفاتی که داشتیم فرمان حرکت داده شد و نیروها به ستون یک از خاکریز جدا شدند و به سمت منطقه عملیات به راه افتادند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
تویوتاها، گروه گروه بچهها را رساندند به خط مقدم. با آخرین ماشین شام بچه ها رو آوردیم . اما وقتی رسیدیم تو خط همه چیز به هم ریخته بود . تعدادی از بچه ها شهید و عده ای مجروح شده بودند . گردان حمزه تو خاکریز پشت ما بودند که آسیبی بهشون نرسیده بود . اولین شهید، امیر خالقی بود. امیر، برادر شهید بود، و بهنام پازوکی برای اینکه از او مراقبت بیشتری بشود، او را از گردان عمار آورده بود اینجا؛ ولی وقت رفتن که باشد، جایش مهم نیست و تدبیر دیگران هم به کار نمیآید . گُلهای آن شب، مثل همة عملیاتها، دستچین شده بودند: سعید امیری مقدم، حسین جواهریان، عباس اعتمادیان، و بسیاری دیگر. صحنة جلوی چشممان، غمناک و نگرانکننده بود؛ مصیبت فراق دوستان، و نگرانی از نبود گروهی از فرماندهان.همراه سید احمد نبوی معاون گردان به خاکریز عقب تر و سنگر فرماندهی لشگر رفتیم . سید توضیح داد که چه اتفاقی افتاده . بعد از صحبتهای او معاون لشگر از ته سنگر به ما که در دهانه سنگر ایستاده بودیم نگاهی انداخت و گفت برید جلو. با وجود تلفاتی که داشتیم فرمان حرکت داده شد و نیروها به ستون یک از خاکریز جدا شدند و به سمت منطقه عملیات به راه افتادند ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #سوم
داخل ستون در حین حرکت رو به جلو نحوه شهادت و مجروح شدن بچه ها رو شنیدم . بچه ها طوری صحبت می کردند که فکر کردم سعید و حسین و عباس مجروح شدند اما بعدا فهمیدم هر سه شهید شدند . از رفقای قدیمی بودند . سعید فرمانده گروهان شهادت بود و دانشجوی عمران دانشگاه تهران . از ۱۵ سالگی در عملیاتهای مختلف حضور داشت . حسین یک سال قبل تو شلمچه مجروح شده بود و قسمتی از ریه اش رو برداشته بودن . دانشجوی عمران دانشگاه شریف بود . ۶ ماه پیش ازدواج کرده بود . تو آخرین مرخصی وقتی از کنار مزار آقای طالقانی و قطعه ۲۱ رد میشد به خانمش گفته بود وقتی شهید شدم منو بیارید اینجا . با اینکه این قطعه برای شهدای زمان انقلاب بود اما چند جای خالی داشت که تقدیر چنین رقم خورد و میزبان حسین و عباس شد . عباس پسردایی حسین بود و تازه ۱۷ ساله شده بود . اتفاق پشت خاکریز قبل از آغاز عملیات شوکی به همه بچه ها بود . هوا به شدت سرد بود و باید مسافت زیادی را طی می کردیم تا پس از اتمام کار لشگر انصارالحسین عملیات را ادامه بدهیم . اما دربین راه متوجه مشکلی اساسی شدم ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#شهید_سعید_امیری_مقدم
#شهید_حسین_جواهریان
#شهید_عباس_اعتمادیان
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
داخل ستون در حین حرکت رو به جلو نحوه شهادت و مجروح شدن بچه ها رو شنیدم . بچه ها طوری صحبت می کردند که فکر کردم سعید و حسین و عباس مجروح شدند اما بعدا فهمیدم هر سه شهید شدند . از رفقای قدیمی بودند . سعید فرمانده گروهان شهادت بود و دانشجوی عمران دانشگاه تهران . از ۱۵ سالگی در عملیاتهای مختلف حضور داشت . حسین یک سال قبل تو شلمچه مجروح شده بود و قسمتی از ریه اش رو برداشته بودن . دانشجوی عمران دانشگاه شریف بود . ۶ ماه پیش ازدواج کرده بود . تو آخرین مرخصی وقتی از کنار مزار آقای طالقانی و قطعه ۲۱ رد میشد به خانمش گفته بود وقتی شهید شدم منو بیارید اینجا . با اینکه این قطعه برای شهدای زمان انقلاب بود اما چند جای خالی داشت که تقدیر چنین رقم خورد و میزبان حسین و عباس شد . عباس پسردایی حسین بود و تازه ۱۷ ساله شده بود . اتفاق پشت خاکریز قبل از آغاز عملیات شوکی به همه بچه ها بود . هوا به شدت سرد بود و باید مسافت زیادی را طی می کردیم تا پس از اتمام کار لشگر انصارالحسین عملیات را ادامه بدهیم . اما دربین راه متوجه مشکلی اساسی شدم ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#شهید_سعید_امیری_مقدم
#شهید_حسین_جواهریان
#شهید_عباس_اعتمادیان
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #چهارم
وسط راه متوجه شدم هر بار میخواهیم تماسی بگیریم بی سیمها سوت می کشه .
برای هر بی سیم از طرف مخابرات لشگر سه فرکانس به گردانها داده شده بود . پشت بی سیم به همه بی سیم چی ها اعلام کردم از فرکانس اصلی برید رو فرکانس فرعی . چند دقیقه وضعیت عادی بود تا دوباره صدای سوت مکرر تماسها را مختل کرد . این بار رو فرکانس اضطراری رفتیم . و باز دقایقی بعد صدای سوت تماسها را قطع کرد . خیلی کار سخت شده بود . عملیات در کوهستان در اون شب سرد بدون بی سیم نشدنی بود . به منطقه درگیری نزدیک می شدیم و باید چاره ای پیدا می کردم . مجبور شدم بدون هماهنگی با لشگر رو فرکانس جدید بریم . از طرفی احتمال شنود عراقیها را می دادم و نمیتونستم پشت بی سیم اعداد فرکانس را اعلام کنم . سر ستون به بی سیم چی های گردان فرکانس چهارم را گفتم . تمام ستون در حال حرکت را به سمت عقب دویدم و به تک تک بی سیم چی های گروهانها فرکانس را اعلام کردم . فقط نگران بودم که ممکنه با یگانهای دیگه اختلال پیدا کنیم . اما وقتی به سر ستون برگشتم باز بی سیم ها سوت می کشید . ۵ بار دیگه به همین ترتیب فرکانسها را عوض کردم و در مجموع ۹ بار این تعویضها تکرار شد ولی چاره ساز نشد . همه مسیر را طی کرده بودیم و در انتظار اعلام عملیات بودیم اما بی سیم ها کار نمی کرد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
وسط راه متوجه شدم هر بار میخواهیم تماسی بگیریم بی سیمها سوت می کشه .
برای هر بی سیم از طرف مخابرات لشگر سه فرکانس به گردانها داده شده بود . پشت بی سیم به همه بی سیم چی ها اعلام کردم از فرکانس اصلی برید رو فرکانس فرعی . چند دقیقه وضعیت عادی بود تا دوباره صدای سوت مکرر تماسها را مختل کرد . این بار رو فرکانس اضطراری رفتیم . و باز دقایقی بعد صدای سوت تماسها را قطع کرد . خیلی کار سخت شده بود . عملیات در کوهستان در اون شب سرد بدون بی سیم نشدنی بود . به منطقه درگیری نزدیک می شدیم و باید چاره ای پیدا می کردم . مجبور شدم بدون هماهنگی با لشگر رو فرکانس جدید بریم . از طرفی احتمال شنود عراقیها را می دادم و نمیتونستم پشت بی سیم اعداد فرکانس را اعلام کنم . سر ستون به بی سیم چی های گردان فرکانس چهارم را گفتم . تمام ستون در حال حرکت را به سمت عقب دویدم و به تک تک بی سیم چی های گروهانها فرکانس را اعلام کردم . فقط نگران بودم که ممکنه با یگانهای دیگه اختلال پیدا کنیم . اما وقتی به سر ستون برگشتم باز بی سیم ها سوت می کشید . ۵ بار دیگه به همین ترتیب فرکانسها را عوض کردم و در مجموع ۹ بار این تعویضها تکرار شد ولی چاره ساز نشد . همه مسیر را طی کرده بودیم و در انتظار اعلام عملیات بودیم اما بی سیم ها کار نمی کرد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #پنجم
بدون بی سیم در انتظار پایان عملیات لشگر انصارالحسین بودیم . مدتی بود که ساکن ایستاده بودیم و گرم کردن در جا نیز چاره ساز نبود . سرمای هوا تا مغز استخوان نفوذ می کرد . گروهان شهادت سر ستون بود . فرمانده شهید شده بود و حالا کار به دست #بهنام_پازوکی بود . بهنام تو عملیات خیبر نیز معاون گروهان بود . زمانی که فقط ۱۸سال داشت . پس از مجروحیت شدید او در خیبر مقداری از روده او را کوتاه کرده بودند .قاعدتا باید به لحاظ جسمانی از بقیه ضعیفتر می بود . اما در آن سرمای طاقت فرسا گرمی کلامش چنان در دل و جانم نشست که به بزرگی روحش پی بردم . در حالی که با نا امیدی در انتظار آغاز عملیات بودیم و بعضا غرغرهای زیر لب بچه ها به گوش می رسید صدای رسای بهنام را شنیدم که می گفت ما تا آخر محکم اینجا می ایستیم . با کلامش همه روحیه گرفتیم . هر چند به ثمر نرسیدن عملیات لشگر انصار الحسین سبب شد تا به ما فرمان بازگشت دادند . بدون انجام عملیات ، راهپیمایی طولانی برای بازگشت به عقبه شروع شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
بدون بی سیم در انتظار پایان عملیات لشگر انصارالحسین بودیم . مدتی بود که ساکن ایستاده بودیم و گرم کردن در جا نیز چاره ساز نبود . سرمای هوا تا مغز استخوان نفوذ می کرد . گروهان شهادت سر ستون بود . فرمانده شهید شده بود و حالا کار به دست #بهنام_پازوکی بود . بهنام تو عملیات خیبر نیز معاون گروهان بود . زمانی که فقط ۱۸سال داشت . پس از مجروحیت شدید او در خیبر مقداری از روده او را کوتاه کرده بودند .قاعدتا باید به لحاظ جسمانی از بقیه ضعیفتر می بود . اما در آن سرمای طاقت فرسا گرمی کلامش چنان در دل و جانم نشست که به بزرگی روحش پی بردم . در حالی که با نا امیدی در انتظار آغاز عملیات بودیم و بعضا غرغرهای زیر لب بچه ها به گوش می رسید صدای رسای بهنام را شنیدم که می گفت ما تا آخر محکم اینجا می ایستیم . با کلامش همه روحیه گرفتیم . هر چند به ثمر نرسیدن عملیات لشگر انصار الحسین سبب شد تا به ما فرمان بازگشت دادند . بدون انجام عملیات ، راهپیمایی طولانی برای بازگشت به عقبه شروع شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۵_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
از راست : محمد موسوی #بهنام_پازوکی #شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
#عملیات_بیت_المقدس_۲
از راست : محمد موسوی #بهنام_پازوکی #شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #ششم
زیر بارش برف به عقب بر می گشتیم . عدم انجام عملیات و شهید شدن تعدادی از بچه ها روحیه نیروها رو به هم ریخته بود . مسافت طولانی را طی کرده بودیم که آتش سنگین عراقیها از سر گرفته شد . برای رسیدن به پشت خاکریز از روی جاده باید بالا می اومدیم . انفجار پیاپی خمپاره ها عبور از انجا را با مشکل روبه رو کرده بود . با ازدحام نیروها کار سختتر شد . لشگر قدس گیلان هم اونجا بودند . اصابت ترکش خمپاره به خرج موشک آرپی چی یکی از بچه های لشگر قدس حادثه اسف باری رو به وجود آورد . کسی هم برای کمک نمیتونست بهش نزدیک بشه . گل آلود بودن زمین نیز مشکل رو مضاعف کرده بود . جعفر محتشم فرمانده سابق گردان که مسئول تدارکات لشگر شده بود پیش ما بود . بهنام پازوکی به شوخی به ما گفت بچه ها سریع از اینجا رد بشید که الان محتشم گیر می کنه تو گل . ما که رد شدیم همین اتفاق افتاد . محتشم که وزن زیادی داشت تو گل موند . اما بهنام به هر زحمتی بود کمکش کرد و به سلامت اومدن پشت خاکریز . هوا رو به روشنایی می رفت که بعد از خوندن نماز صبح راهپیمایی به سمت چادرها در اردوگاه مطهری را از سر گرفتیم .پوتینهامون پر از گل شده بود و راه رفتن تو جاده خاکی کوه خیلی سخت بود. در بین راه تعدادی نیروی عراقی رو دیدیم که یگانهای دیگه اونا رو به اسارت گرفته بودن . یکی از بچه ها کمی سر به سرشون گذاشت و بعد از گرفتن چندتا عکس باهاشون به مسیر ادامه دادیم . ساعاتی بعد جسم های خسته بچه ها در چادرهایی بود که ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۶_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
زیر بارش برف به عقب بر می گشتیم . عدم انجام عملیات و شهید شدن تعدادی از بچه ها روحیه نیروها رو به هم ریخته بود . مسافت طولانی را طی کرده بودیم که آتش سنگین عراقیها از سر گرفته شد . برای رسیدن به پشت خاکریز از روی جاده باید بالا می اومدیم . انفجار پیاپی خمپاره ها عبور از انجا را با مشکل روبه رو کرده بود . با ازدحام نیروها کار سختتر شد . لشگر قدس گیلان هم اونجا بودند . اصابت ترکش خمپاره به خرج موشک آرپی چی یکی از بچه های لشگر قدس حادثه اسف باری رو به وجود آورد . کسی هم برای کمک نمیتونست بهش نزدیک بشه . گل آلود بودن زمین نیز مشکل رو مضاعف کرده بود . جعفر محتشم فرمانده سابق گردان که مسئول تدارکات لشگر شده بود پیش ما بود . بهنام پازوکی به شوخی به ما گفت بچه ها سریع از اینجا رد بشید که الان محتشم گیر می کنه تو گل . ما که رد شدیم همین اتفاق افتاد . محتشم که وزن زیادی داشت تو گل موند . اما بهنام به هر زحمتی بود کمکش کرد و به سلامت اومدن پشت خاکریز . هوا رو به روشنایی می رفت که بعد از خوندن نماز صبح راهپیمایی به سمت چادرها در اردوگاه مطهری را از سر گرفتیم .پوتینهامون پر از گل شده بود و راه رفتن تو جاده خاکی کوه خیلی سخت بود. در بین راه تعدادی نیروی عراقی رو دیدیم که یگانهای دیگه اونا رو به اسارت گرفته بودن . یکی از بچه ها کمی سر به سرشون گذاشت و بعد از گرفتن چندتا عکس باهاشون به مسیر ادامه دادیم . ساعاتی بعد جسم های خسته بچه ها در چادرهایی بود که ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۶_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
Forwarded from .
قسمت #هفتم / در فراق #یاران
صبح که در چادرها دور هم جمع شدیم دیگر خیلی از بچه ها با ما نبودند . گرد غریبی بر روی چادرها نشسته بود, دیگر از آن شوخی و خنده های قبل از عملیات خبری نبود...
هر کس در گوشه ای کز کرده و در خود فرورفته بود.لحظات به کندی می گذشت.
شاید برای خیلی ها این لحظه ها بارها در عملیات های مختلف تکرار می شد ، اما هر بار سنگینی غمش ، افزونتر...
روزها و شبها با بهترین های روزگار، گذران عمر کردن و ...
حالا تویی و جای خالی آنها...
حالا تویی و غم فراق صمیمی ترین دوستانت...
حالا تویی و پدر و مادرهای چشم انتظار فرزندانی که دیگرباز نخواهند گشت...
سخت است که هر بارتو بروی و زنگ در خانه ی عشق های زندگی ات را بزنی و چشمان منتظر مادر و پدری را ببینی که با دیدن تو،از همه چیز باخبر می شوند و تا تو بخواهی کلامی بر زبان جاری کنی، آنها صد بار پیش خدا رفته اند و بازگشته اند...
خاطرات در یادت زنده می شود ...
چه شبهایی که چشم باز می کردی و می دیدی که در سکوت شب، آرام و بی صدا میگریستند...
به راستی آن ها در طلب چه بودند ؛آنگاه که تاریکی شب،تک و تنها ماوایی می یافتند و تا صبح چشمانشان می بارید
***
باز هم به سوی تو آمدیم و از آن ها سخن گفتیم...
و تو پاسخ دادی
هنوز هم بنده ی خودم هستید و رهایتان نکرده ام. یادشان را زنده نگاه دارید که یاد آن دلاوری ها روشنگر راهتان خواهد بود ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۶_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
صبح که در چادرها دور هم جمع شدیم دیگر خیلی از بچه ها با ما نبودند . گرد غریبی بر روی چادرها نشسته بود, دیگر از آن شوخی و خنده های قبل از عملیات خبری نبود...
هر کس در گوشه ای کز کرده و در خود فرورفته بود.لحظات به کندی می گذشت.
شاید برای خیلی ها این لحظه ها بارها در عملیات های مختلف تکرار می شد ، اما هر بار سنگینی غمش ، افزونتر...
روزها و شبها با بهترین های روزگار، گذران عمر کردن و ...
حالا تویی و جای خالی آنها...
حالا تویی و غم فراق صمیمی ترین دوستانت...
حالا تویی و پدر و مادرهای چشم انتظار فرزندانی که دیگرباز نخواهند گشت...
سخت است که هر بارتو بروی و زنگ در خانه ی عشق های زندگی ات را بزنی و چشمان منتظر مادر و پدری را ببینی که با دیدن تو،از همه چیز باخبر می شوند و تا تو بخواهی کلامی بر زبان جاری کنی، آنها صد بار پیش خدا رفته اند و بازگشته اند...
خاطرات در یادت زنده می شود ...
چه شبهایی که چشم باز می کردی و می دیدی که در سکوت شب، آرام و بی صدا میگریستند...
به راستی آن ها در طلب چه بودند ؛آنگاه که تاریکی شب،تک و تنها ماوایی می یافتند و تا صبح چشمانشان می بارید
***
باز هم به سوی تو آمدیم و از آن ها سخن گفتیم...
و تو پاسخ دادی
هنوز هم بنده ی خودم هستید و رهایتان نکرده ام. یادشان را زنده نگاه دارید که یاد آن دلاوری ها روشنگر راهتان خواهد بود ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۲۶_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #هشتم
آخرین روز دی ماه بود که گردان برای انجام عملیات و برای دومین بار آماده میشد تا راهی خط مقدم بشود . نماز ظهر بود را خواندیم و ناهار نخورده سوار کامیونها شدیم. بر خلاف بار اول که شور و نشاط زیادی در بچهها بود این بار سکوتی نسبی فضا را پر کرده بود. بیشتر از صدای بچهها، صدای کامیونها بود که زوزهکشان پیچهای جاده کوهستانی منطقه را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتند. 5 روز از شهادت تعدادی از بچهها گذشته بود و از عدهای بیخبر بودیم و تعدادی هم مجروح شده بودند و جمعمان خیلی کمتر از شب اول عملیات بود. نبود دوستان و فکر به اینکه امشب هم عدهای دیگر از ماجدا میشوند خیلی ها را در سکوت فرو برده بود. با بیمیلی چند باری در گونی نان خشکی که کنارمان بود چنگ زدم و به زور چند تکه از آنها را خوردم اصلاً اشتها نداشتم و فقط برای آنکه ته دلم را بگیرد خورده نخورده نانها را قورت دادم. آن هیجان همیشگی قبل از عملیات را نداشتم. از طرفی به علت مسئولیتی که در گردان داشتم نگرانی و اضطراب بیشتری داشتم. تعداد بچههای مخابرات که باید جمع و جورشان میکردم ۲۰ نفر بیشتر نبود ولی به نوعی نبض گردان بودند .خونسردی یک بیسیمچی در لحظات بحرانی درگیری و مسلط بودن در صحبت نقش به سزایی در کمک به فرمانده ها داشت . همه این فکرها ذهنم را مشغول کرده بود و به نوعی کار را سختتر از همیشه احساس میکردم. ذهنم به دنبال مفر موجهی میگشت تا بار این مسئولیت را زمین بگذارد.
در این تفکرات بودم که کامیونها به پای رودخانه رسیدند و فرمان پیاده شدن نیروها داده شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
آخرین روز دی ماه بود که گردان برای انجام عملیات و برای دومین بار آماده میشد تا راهی خط مقدم بشود . نماز ظهر بود را خواندیم و ناهار نخورده سوار کامیونها شدیم. بر خلاف بار اول که شور و نشاط زیادی در بچهها بود این بار سکوتی نسبی فضا را پر کرده بود. بیشتر از صدای بچهها، صدای کامیونها بود که زوزهکشان پیچهای جاده کوهستانی منطقه را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشتند. 5 روز از شهادت تعدادی از بچهها گذشته بود و از عدهای بیخبر بودیم و تعدادی هم مجروح شده بودند و جمعمان خیلی کمتر از شب اول عملیات بود. نبود دوستان و فکر به اینکه امشب هم عدهای دیگر از ماجدا میشوند خیلی ها را در سکوت فرو برده بود. با بیمیلی چند باری در گونی نان خشکی که کنارمان بود چنگ زدم و به زور چند تکه از آنها را خوردم اصلاً اشتها نداشتم و فقط برای آنکه ته دلم را بگیرد خورده نخورده نانها را قورت دادم. آن هیجان همیشگی قبل از عملیات را نداشتم. از طرفی به علت مسئولیتی که در گردان داشتم نگرانی و اضطراب بیشتری داشتم. تعداد بچههای مخابرات که باید جمع و جورشان میکردم ۲۰ نفر بیشتر نبود ولی به نوعی نبض گردان بودند .خونسردی یک بیسیمچی در لحظات بحرانی درگیری و مسلط بودن در صحبت نقش به سزایی در کمک به فرمانده ها داشت . همه این فکرها ذهنم را مشغول کرده بود و به نوعی کار را سختتر از همیشه احساس میکردم. ذهنم به دنبال مفر موجهی میگشت تا بار این مسئولیت را زمین بگذارد.
در این تفکرات بودم که کامیونها به پای رودخانه رسیدند و فرمان پیاده شدن نیروها داده شد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#عملیات_بیت_المقدس_۲
#۳۰_دی_۱۳۶۶
@hamidraz
