قسمت #دهم و پایانی عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
شب بود که رفتیم فرودگاه اهواز. مدت نسبتا زیادی کف باند روی برانکارد همه مجروحین را خوابانده بودند. عاقبت همه را بردند داخل هواپیمای c-130 که مخصوص باربری است. داخل هواپیما راطوری تعبیه کرده بودند که برانکارد ها به فاصله کم از هم چیده می شد، به طوری که پا ها را از زانو نمی توانستی خم کنی و بیاوری بالا. هواپیما به طور وحشتناکی صدا می داد. مجروح بغل دستی ام آه و ناله هایی می کرد که خنده ام گرفته بود.اما اصلا نمی توانستم بخندم. یعنی درد وحشتناکی که در بدنم می پیچید نمی گذاشت بخندم. این موضوع هم شده بود یک مشکل دیگر. چند ساعت پرواز کردیم و خیلی خسته کننده شده بود. وقتی رسیدیم فرودگاه، فهمیدیم موضوع چه بوده که پرواز چند ساعت طول کشیده بود. قرار بوده هواپیما از اهواز به رشت برود. نزدیک رشت که می رسد میگویند هوا مساعد نیست و برو جای دیگر. بر می گردد که برودشیراز، می بیند سوختش نمی رسد و مجبور می شود وسط راه تهران بنشیند. در دل گفتم: عجب شانسی آوردیم لا اقل آوردندمان تهران.دیگر خانواده آلاخون والاخون نمیشوند. چند ساعت تخلیه مجروحین طول کشید. دکتر می آمد بالای سر مجروح ها و بیمارستان را که تعیین می کرد، مجروح را می بردند. نوبت من شد. گفت: بیمارستان ژاندارمری. بعد از پیاده کردن از هواپیما با آمبولانس سریع رفتیم بیمارستان ژاندارمری. بیمارستان خوبی بود. هم به لحاظ امکانات و تمیزی هم به لحاظ کادر پزشکی. یک هفته ای آن جا بودم و بعد از اطمینان از عدم عفونت ریه، مرخص شدم.اما به دلیل شدت ضربه به دنده و آسیب ریه، درد شدیدی داشتم و با کمی گرم شدن هوا اوضاع بد تر هم می شد. احساس می کردم اگر عطسه کنم تمام اعضا و جوارح داخلی بدنم می ریزه بیرون. احساس خیلی بدی بود و از محل ترکش دائم خون آبه می آمد و حمام رفتن را برایم خیلی سخت کرده بود. دوران نقاهت در تهران و خانه آغاز شد و عاقبت پس از مدت ها فرصتی شد تا به سر کلاس های دانشگاه بروم.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
شب بود که رفتیم فرودگاه اهواز. مدت نسبتا زیادی کف باند روی برانکارد همه مجروحین را خوابانده بودند. عاقبت همه را بردند داخل هواپیمای c-130 که مخصوص باربری است. داخل هواپیما راطوری تعبیه کرده بودند که برانکارد ها به فاصله کم از هم چیده می شد، به طوری که پا ها را از زانو نمی توانستی خم کنی و بیاوری بالا. هواپیما به طور وحشتناکی صدا می داد. مجروح بغل دستی ام آه و ناله هایی می کرد که خنده ام گرفته بود.اما اصلا نمی توانستم بخندم. یعنی درد وحشتناکی که در بدنم می پیچید نمی گذاشت بخندم. این موضوع هم شده بود یک مشکل دیگر. چند ساعت پرواز کردیم و خیلی خسته کننده شده بود. وقتی رسیدیم فرودگاه، فهمیدیم موضوع چه بوده که پرواز چند ساعت طول کشیده بود. قرار بوده هواپیما از اهواز به رشت برود. نزدیک رشت که می رسد میگویند هوا مساعد نیست و برو جای دیگر. بر می گردد که برودشیراز، می بیند سوختش نمی رسد و مجبور می شود وسط راه تهران بنشیند. در دل گفتم: عجب شانسی آوردیم لا اقل آوردندمان تهران.دیگر خانواده آلاخون والاخون نمیشوند. چند ساعت تخلیه مجروحین طول کشید. دکتر می آمد بالای سر مجروح ها و بیمارستان را که تعیین می کرد، مجروح را می بردند. نوبت من شد. گفت: بیمارستان ژاندارمری. بعد از پیاده کردن از هواپیما با آمبولانس سریع رفتیم بیمارستان ژاندارمری. بیمارستان خوبی بود. هم به لحاظ امکانات و تمیزی هم به لحاظ کادر پزشکی. یک هفته ای آن جا بودم و بعد از اطمینان از عدم عفونت ریه، مرخص شدم.اما به دلیل شدت ضربه به دنده و آسیب ریه، درد شدیدی داشتم و با کمی گرم شدن هوا اوضاع بد تر هم می شد. احساس می کردم اگر عطسه کنم تمام اعضا و جوارح داخلی بدنم می ریزه بیرون. احساس خیلی بدی بود و از محل ترکش دائم خون آبه می آمد و حمام رفتن را برایم خیلی سخت کرده بود. دوران نقاهت در تهران و خانه آغاز شد و عاقبت پس از مدت ها فرصتی شد تا به سر کلاس های دانشگاه بروم.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
بعد از شهادت برادرم عباس يه روز عليرضا شاهجويي اومد دم در خونه مون
پسرم(مسعود) رو بغل كرد و گفت يه عكس از ما بگير و وقتي پسرت بزرگ شد بهش بگو عموت و عليرضا با هم خيلي صمیمی بودند
(عكس عليرضا رو سالهاست دلم نمیاد ببينم)
علیرضا همیشه اصرار داشت که برم خونشون
منم میگفتم تو مجردي وقتي زن گرفتي ميام خونتون
اما اون میگفت من دارم ميرم جبهه كه برم پيش عباس
اگه نيايي بعدا خيلي دلت ميسوزه
نرفتم خونشون تا اينكه خبر شهادتش اومد .
تو كوچه عليرضا با دوستان ايستاده بوديم و جنازه نازنين عليرضاي گل تو خونشون بودكه پدر شاهجويي در خونه رو باز كرد و تا منو ديد گفت بيا تو
خدايا .... چه صحنه اي بود ...تعجب ميكنم چرا اونروز از شدت گريه و آتش دلسوزي نمردم .
كاش يه بار پيش از شهادتش رفته بودم خونشون . خيلي اومد دم در خونه ما و ازم خواست . ولي....
خاطره ای از رزمنده آزاده #محمود_یزدانی
#شهید_علیرضا_شاهجویی
#عملیات_نصر_4
#شهید_عباس_یزدانی
#عملیات_تکمیلی_کربلای_5
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
این روزها پدر شهید شاهجویی در بستر بیماری ست. برای شفای این عزیز دست به دعا شویم
@hamidraz
پسرم(مسعود) رو بغل كرد و گفت يه عكس از ما بگير و وقتي پسرت بزرگ شد بهش بگو عموت و عليرضا با هم خيلي صمیمی بودند
(عكس عليرضا رو سالهاست دلم نمیاد ببينم)
علیرضا همیشه اصرار داشت که برم خونشون
منم میگفتم تو مجردي وقتي زن گرفتي ميام خونتون
اما اون میگفت من دارم ميرم جبهه كه برم پيش عباس
اگه نيايي بعدا خيلي دلت ميسوزه
نرفتم خونشون تا اينكه خبر شهادتش اومد .
تو كوچه عليرضا با دوستان ايستاده بوديم و جنازه نازنين عليرضاي گل تو خونشون بودكه پدر شاهجويي در خونه رو باز كرد و تا منو ديد گفت بيا تو
خدايا .... چه صحنه اي بود ...تعجب ميكنم چرا اونروز از شدت گريه و آتش دلسوزي نمردم .
كاش يه بار پيش از شهادتش رفته بودم خونشون . خيلي اومد دم در خونه ما و ازم خواست . ولي....
خاطره ای از رزمنده آزاده #محمود_یزدانی
#شهید_علیرضا_شاهجویی
#عملیات_نصر_4
#شهید_عباس_یزدانی
#عملیات_تکمیلی_کربلای_5
🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀🍀
این روزها پدر شهید شاهجویی در بستر بیماری ست. برای شفای این عزیز دست به دعا شویم
@hamidraz
Forwarded from .
شهید #شاهجویی عملیات #نصر_4 گردان_زهیر
خردا66
شهید #یزدانی عملیات #تکمیلی_کربلای_5 گردان #حبیب_بن_مظاهر
اسفند65
@hamidraz
خردا66
شهید #یزدانی عملیات #تکمیلی_کربلای_5 گردان #حبیب_بن_مظاهر
اسفند65
@hamidraz
#عملیات_نصر_4
حدود سه ماه از مجروحیتم در عملیات تکمیلی کربلای 5 می گذشت. ولی هنوزبه جهت تنفس مشکل داشتم . به همین علت تصمیم گرفتم به جای گردان پیاده به عنوان راوی که تحرک کمتری داشت در عملیات حضور داشته باشم. اولین تجربه ام در روایت جنگ بود . روال کار این بود که با همه فرمانده لشگرها و قرارگاههای شرکت کننده در عملیات یک نفر برای ثبت وقایع عملیات همراه می شد. و به جای اسلحه یک ضبط صوت داشت و برگه هایی برای یادداشت وقایع عملیات . بعد از پایان عملیات ، نوارها که عموما از بی سیم یگانها ضبط شده بود به صورت کامل بوسیله خود راوی حاضر در عملیات پیاده می شد و همراه یادداشتهای حین عملیات جهت ارشیو و تحلیل و .. در اختیار یگان مربوطه قرار می گرفت . آخرین روزهای خرداد 66بود که با چند نفر دیگر راهی جبهه غرب شدیم. وقتی رسیدیم قرارگاه نزدیک خط مقدم، اولین فرماندهی که دیدم مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلای مازندران بود.قربانی با کلاهخودی که به سر داشت و با لهجه غلیظ اصفهانی،همان ابتدا توجهم را جلب کرد.از شجاعتهای بی حد و اندازه او از دوستانم زیاد شنیده بودم و دوست داشتم حالا که به عنوان راوی آمده بودم همراه او باشم. ولی قرعه من به نام لشگر57 ابوالفضل افتاد. به فرمانده لشگر معرفی شدم و از آن لحظه به بعد من شدم سایه برادر نوری.
مردی قد بلند با هیکلی چهارشانه و شبیه به آقای عموزاده سرایدار شریف مدرسه مان.این شباهت و مهربانی برادر نوری باعث شد در همان لحظات اول با هم صمیمی بشویم و خودم را در آنجا غریبه احساس نکنم. به رغم اینکه انگار وارد کشور دیگری شده بودم و اگر آنها با زبان خودشان حرف میزدند من چیزی نمی فهمیدم. اما سادگی و بی پیرایگی همه شان من را در محیطی صمیمی قرار داده بود و خیلی زود به هم عادت کردیم ...
#ادامه_دارد
#لشگر_57_ابوالفضل
#عملیات_نصر_4
@hamidraz
حدود سه ماه از مجروحیتم در عملیات تکمیلی کربلای 5 می گذشت. ولی هنوزبه جهت تنفس مشکل داشتم . به همین علت تصمیم گرفتم به جای گردان پیاده به عنوان راوی که تحرک کمتری داشت در عملیات حضور داشته باشم. اولین تجربه ام در روایت جنگ بود . روال کار این بود که با همه فرمانده لشگرها و قرارگاههای شرکت کننده در عملیات یک نفر برای ثبت وقایع عملیات همراه می شد. و به جای اسلحه یک ضبط صوت داشت و برگه هایی برای یادداشت وقایع عملیات . بعد از پایان عملیات ، نوارها که عموما از بی سیم یگانها ضبط شده بود به صورت کامل بوسیله خود راوی حاضر در عملیات پیاده می شد و همراه یادداشتهای حین عملیات جهت ارشیو و تحلیل و .. در اختیار یگان مربوطه قرار می گرفت . آخرین روزهای خرداد 66بود که با چند نفر دیگر راهی جبهه غرب شدیم. وقتی رسیدیم قرارگاه نزدیک خط مقدم، اولین فرماندهی که دیدم مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلای مازندران بود.قربانی با کلاهخودی که به سر داشت و با لهجه غلیظ اصفهانی،همان ابتدا توجهم را جلب کرد.از شجاعتهای بی حد و اندازه او از دوستانم زیاد شنیده بودم و دوست داشتم حالا که به عنوان راوی آمده بودم همراه او باشم. ولی قرعه من به نام لشگر57 ابوالفضل افتاد. به فرمانده لشگر معرفی شدم و از آن لحظه به بعد من شدم سایه برادر نوری.
مردی قد بلند با هیکلی چهارشانه و شبیه به آقای عموزاده سرایدار شریف مدرسه مان.این شباهت و مهربانی برادر نوری باعث شد در همان لحظات اول با هم صمیمی بشویم و خودم را در آنجا غریبه احساس نکنم. به رغم اینکه انگار وارد کشور دیگری شده بودم و اگر آنها با زبان خودشان حرف میزدند من چیزی نمی فهمیدم. اما سادگی و بی پیرایگی همه شان من را در محیطی صمیمی قرار داده بود و خیلی زود به هم عادت کردیم ...
#ادامه_دارد
#لشگر_57_ابوالفضل
#عملیات_نصر_4
@hamidraz
#عملیات_نصر_4 / قسمت #دوم
نیروهای لشگر به برادر نوری حاجی میگفتند. آنها به واقع حاجی را دوست داشتند و حرفش برایشان حجت بود
عمو حسن راننده حاجی مردی مسن بود که همه کاره اش بود و قبل از اینکه حاجی دهان بازکند و چیزی بگوید خیلی کارها را انجام میداد.
یکی از مهمترین کارها درست کردن چایی بود که راه به راه و لحظه به لحظه در هر موقعیتی باید آماده می بود
حاجی بعضی اوقات از من ، شاکی میشد و میگفت آخر یعنی چی که توچایی نمیخوری، مگر
می شود آدم چایی نخورد و زنده بماند.
حاجی برخلاف بعضی فرمانده لشگرها که از دست راویها فراری بودند خیلی راحت همراهی مرا میپذیرفت و هر وقت که میخواست جایی برود اول به من میگفت که فلان جا می خواهم بروم. اگر میخواهی بلندشوبرویم.خوب طبیعی بود که اگر فرمانده نگوید که کجا میخواهد برود،راوی هم همه جا راه بیفتد و دنبالش برود.با این اخلاق حاجی من هم راحت شده بودم و نیاز نبود که همه جا پشت سرش حرکت کنم.آن موقع یاد خاطره شهید باقری افتادم. یک بار که فرمانده قرارگاه بود، گیر یک راوی سمج می افتد.راوی ول کنش نبوده و همه جا سایه به سایه اش میرفته است.یک بار شهید باقری بلند می شود که بروددست به آب و راوی هم طبق معمول سریع بلندمی شود و پا به پایش میرود تا میرسند نزدیک در دستشویی.آنجا شهید باقری به شوخی به راوی میگوید ضبطت را بده از اینجا به بعدش را خودم ضبط میکنم
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#خرداد_1366
#لشگر_57_ابوالفضل
@hamidraz
نیروهای لشگر به برادر نوری حاجی میگفتند. آنها به واقع حاجی را دوست داشتند و حرفش برایشان حجت بود
عمو حسن راننده حاجی مردی مسن بود که همه کاره اش بود و قبل از اینکه حاجی دهان بازکند و چیزی بگوید خیلی کارها را انجام میداد.
یکی از مهمترین کارها درست کردن چایی بود که راه به راه و لحظه به لحظه در هر موقعیتی باید آماده می بود
حاجی بعضی اوقات از من ، شاکی میشد و میگفت آخر یعنی چی که توچایی نمیخوری، مگر
می شود آدم چایی نخورد و زنده بماند.
حاجی برخلاف بعضی فرمانده لشگرها که از دست راویها فراری بودند خیلی راحت همراهی مرا میپذیرفت و هر وقت که میخواست جایی برود اول به من میگفت که فلان جا می خواهم بروم. اگر میخواهی بلندشوبرویم.خوب طبیعی بود که اگر فرمانده نگوید که کجا میخواهد برود،راوی هم همه جا راه بیفتد و دنبالش برود.با این اخلاق حاجی من هم راحت شده بودم و نیاز نبود که همه جا پشت سرش حرکت کنم.آن موقع یاد خاطره شهید باقری افتادم. یک بار که فرمانده قرارگاه بود، گیر یک راوی سمج می افتد.راوی ول کنش نبوده و همه جا سایه به سایه اش میرفته است.یک بار شهید باقری بلند می شود که بروددست به آب و راوی هم طبق معمول سریع بلندمی شود و پا به پایش میرود تا میرسند نزدیک در دستشویی.آنجا شهید باقری به شوخی به راوی میگوید ضبطت را بده از اینجا به بعدش را خودم ضبط میکنم
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#خرداد_1366
#لشگر_57_ابوالفضل
@hamidraz
عملیات #نصر_۴ / قسمت #سوم
شب عملیات فرارسیده بود و ما قبل از تاریکی هوا روی یکی از قلل مرتفع منطقه، داخل سنگرنسبتاً بزرگی مستقر شدیم.من، حاجی، عموحسن همراه مسئول مخابرات لشگر و چندتا بیسیم چی و پیک داخل سنگر بودیم.تعدادی ازآنها با لهجه لک صحبت می کردند که میگفتند لک یعنی لری و کردی قاطی صحبت کردن. من هم که هیچی نمیفهمیدم. البته پشت بیسیم عادی صحبت می کردند که من هم میتوانستم مسائل مهم را بنویسم یا ضبط کنم.
داخل سنگر 5و6تا بیسیم بود که برای تماس با گردانهای عمل کننده، واحد تدارکات، واحد مهندسی رزمی و... بود. صدای فیش فیش بیسیمها فضای سنگر را پر کرده بود و موقعی که یکی از بیسیمها شروع به حرف زدن میکرد، بیسیم چیها گیج میشدند که کدام بیسیم را باید جواب بدهند. بعضی اوقات همه گوشیها را برمیداشتند تا عاقبت به بیسیم مورد نظر برسند. من چون زیاد با بیسیم سر و کله زده بودم، بعد از چند دقیقه صداها را میشناختم و دیگر میدانستم که الان کدام بیسیم دارد حرف میزند.اماآن بنده های خدا تا آخر هم این مشکل را داشتند.البته به جز مسئول مخابرات لشگرشان که آدم کار بلدی بود و همه چیز را خوب میدانست.
ماموریت لشگر ابوالفضل، آزادسازی شهر ماووت عراق بود.شب اول عملیات بود و منطقه در سکوت مطلق بود و حکایت از آن میکرد که عراقی ها بویی از عملیات نبرده اند.گردانهای عمل کننده ابتدا باید میادین مین را پاکسازی می کردند و بعد عملیات شروع میشد.گردانها خودشان را رساندند تا پشت میادین مین. به آهستگی و بدون اینکه عراقیها متوجه بشوند،پشت میدان مین نشسته اند تا تخریبچی ها مینها را خنثی کنند.
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_۴
#لشگر_۵٧_ابوالفضل
#خرداد_١٣۶۶
@hamidraz
شب عملیات فرارسیده بود و ما قبل از تاریکی هوا روی یکی از قلل مرتفع منطقه، داخل سنگرنسبتاً بزرگی مستقر شدیم.من، حاجی، عموحسن همراه مسئول مخابرات لشگر و چندتا بیسیم چی و پیک داخل سنگر بودیم.تعدادی ازآنها با لهجه لک صحبت می کردند که میگفتند لک یعنی لری و کردی قاطی صحبت کردن. من هم که هیچی نمیفهمیدم. البته پشت بیسیم عادی صحبت می کردند که من هم میتوانستم مسائل مهم را بنویسم یا ضبط کنم.
داخل سنگر 5و6تا بیسیم بود که برای تماس با گردانهای عمل کننده، واحد تدارکات، واحد مهندسی رزمی و... بود. صدای فیش فیش بیسیمها فضای سنگر را پر کرده بود و موقعی که یکی از بیسیمها شروع به حرف زدن میکرد، بیسیم چیها گیج میشدند که کدام بیسیم را باید جواب بدهند. بعضی اوقات همه گوشیها را برمیداشتند تا عاقبت به بیسیم مورد نظر برسند. من چون زیاد با بیسیم سر و کله زده بودم، بعد از چند دقیقه صداها را میشناختم و دیگر میدانستم که الان کدام بیسیم دارد حرف میزند.اماآن بنده های خدا تا آخر هم این مشکل را داشتند.البته به جز مسئول مخابرات لشگرشان که آدم کار بلدی بود و همه چیز را خوب میدانست.
ماموریت لشگر ابوالفضل، آزادسازی شهر ماووت عراق بود.شب اول عملیات بود و منطقه در سکوت مطلق بود و حکایت از آن میکرد که عراقی ها بویی از عملیات نبرده اند.گردانهای عمل کننده ابتدا باید میادین مین را پاکسازی می کردند و بعد عملیات شروع میشد.گردانها خودشان را رساندند تا پشت میادین مین. به آهستگی و بدون اینکه عراقیها متوجه بشوند،پشت میدان مین نشسته اند تا تخریبچی ها مینها را خنثی کنند.
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_۴
#لشگر_۵٧_ابوالفضل
#خرداد_١٣۶۶
@hamidraz
عملیات #نصر_4 / قسمت #چهارم
همان ابتدای کار، سیم تله یکی از مینهای منور عمل کرد و ناگهان محدوده میدان مین مثل روز روشن شد . نگهبانهای عراقی متوجه نیروهای ما شدند و با بیدار کردن بقیه افرادشان به سمت بچه ها شروع به تیر اندازی کردند. بچه ها که در منطقه ای پایینتر از عراقیها زیر دید انها قرار داشتند نه سنگر درست حسابی برایشان بود و نه میتوانستند پیشروی کنند.چون هنوز مینها خنثی نشده بود.از طرفی گذشت زمان باعث میشد تا توپخانه عراق هم بکار بیفتد و آنموقع کار خیلی سخت ترمی شد.اگر عقب هم می آمدند که همه زحمات به هدر میرفت و ممکن بود نیروهای عمل کننده در محورهای دیگر دچار مشکل جدی بشوند.در واقع قبل از اعلام رسمی رمز عملیات از پشت بیسیم درگیری آغاز شد و تیراندازی شدید عراقیها باعث ترس نیروهای تخریبچی داخل میدان مین شد و متاسفانه آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند و از میدان بیرون آمدند. این حالت بدترین وضعیت ممکن بود.همه پشت میدان بی حفاظ زیر آتش بودند. تنها روزنه امید پاکسازی مینها و پیشروی بود که با رها کردن تخریب چی ها همه چیز خراب شده بود.با حاجی تماس گرفتند.هیچ کس دیگر نمیدا نست باید چکار کنند.فقط حاجی قاطع و محکم پشت بیسیم گفت: هر طور شده باید پیشروی کنید و عقب نشینی نداریم و خودش هم سریع به سمت منطقه درگیری راه افتاد
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#لشگر_57_ابوالفضل
#خرداد_1366
@hamidraz
همان ابتدای کار، سیم تله یکی از مینهای منور عمل کرد و ناگهان محدوده میدان مین مثل روز روشن شد . نگهبانهای عراقی متوجه نیروهای ما شدند و با بیدار کردن بقیه افرادشان به سمت بچه ها شروع به تیر اندازی کردند. بچه ها که در منطقه ای پایینتر از عراقیها زیر دید انها قرار داشتند نه سنگر درست حسابی برایشان بود و نه میتوانستند پیشروی کنند.چون هنوز مینها خنثی نشده بود.از طرفی گذشت زمان باعث میشد تا توپخانه عراق هم بکار بیفتد و آنموقع کار خیلی سخت ترمی شد.اگر عقب هم می آمدند که همه زحمات به هدر میرفت و ممکن بود نیروهای عمل کننده در محورهای دیگر دچار مشکل جدی بشوند.در واقع قبل از اعلام رسمی رمز عملیات از پشت بیسیم درگیری آغاز شد و تیراندازی شدید عراقیها باعث ترس نیروهای تخریبچی داخل میدان مین شد و متاسفانه آنها فرار را بر قرار ترجیح دادند و از میدان بیرون آمدند. این حالت بدترین وضعیت ممکن بود.همه پشت میدان بی حفاظ زیر آتش بودند. تنها روزنه امید پاکسازی مینها و پیشروی بود که با رها کردن تخریب چی ها همه چیز خراب شده بود.با حاجی تماس گرفتند.هیچ کس دیگر نمیدا نست باید چکار کنند.فقط حاجی قاطع و محکم پشت بیسیم گفت: هر طور شده باید پیشروی کنید و عقب نشینی نداریم و خودش هم سریع به سمت منطقه درگیری راه افتاد
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#لشگر_57_ابوالفضل
#خرداد_1366
@hamidraz
عملیات #نصر_4 / قسمت #پنجم
در این وانفسا که همه کاسه چه کنم چه کنم در دست گرفته بودند.چندتا از نیروهای قدیمی لشگر که برای شب عملیات خودشان را به جبهه رسانده بودند دست به کار شدند . بی درنگ وارد میدان مین شدند و همزمان با آغاز آتش توپخانه عراق در حالیکه در تیررس مستقیم عراقیها بودند، خنثی کردن مینها را شروع کردند . در مدت کوتاهی معبری به عرض حدود یکمتر ایجاد کردند. نیروها به ستون یک و با سرعت بالا از میدان مین عبور کردند و دقایقی بعد موفق به فتح سنگرهای عراقی شدند و در ادامه توانستند شهر ماووت عراق که در طول جنگ تبدیل به یک شهر نظامی شده بود را آزاد کنند.زمانی که گردانها پشت میدان مین گیر کرده بودند تعداد زیادی شهید و مجروح شدند. اما بعد از پاکسازی مینها سرعت پیشروی بالا و تلفات هم کم بود. همه اهداف از پیش تعیین شده درهمان شب اول با موفقیت ولی با شهید و مجروح زیاد به دست آمد و پاتک عراقیها که حالا در منطقه مناسبی نسبت به نیروهای ما قرار نداشتند کارساز نشد . صبح که شد دیدم همه الیاس الیاس میکنند.از سنگر آمدم بیرون و یک مرد سیه چرده و هیکلی که بیشتربه عراقیهاشباهت داشت را دیدم. حاجی داشت با او صحبت میکرد و همه ازش تعریف میکردند . پرسیدم این کیه؟
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#لشگر_57_ابوالفضل
#خرداد_1366
@hamidraz
در این وانفسا که همه کاسه چه کنم چه کنم در دست گرفته بودند.چندتا از نیروهای قدیمی لشگر که برای شب عملیات خودشان را به جبهه رسانده بودند دست به کار شدند . بی درنگ وارد میدان مین شدند و همزمان با آغاز آتش توپخانه عراق در حالیکه در تیررس مستقیم عراقیها بودند، خنثی کردن مینها را شروع کردند . در مدت کوتاهی معبری به عرض حدود یکمتر ایجاد کردند. نیروها به ستون یک و با سرعت بالا از میدان مین عبور کردند و دقایقی بعد موفق به فتح سنگرهای عراقی شدند و در ادامه توانستند شهر ماووت عراق که در طول جنگ تبدیل به یک شهر نظامی شده بود را آزاد کنند.زمانی که گردانها پشت میدان مین گیر کرده بودند تعداد زیادی شهید و مجروح شدند. اما بعد از پاکسازی مینها سرعت پیشروی بالا و تلفات هم کم بود. همه اهداف از پیش تعیین شده درهمان شب اول با موفقیت ولی با شهید و مجروح زیاد به دست آمد و پاتک عراقیها که حالا در منطقه مناسبی نسبت به نیروهای ما قرار نداشتند کارساز نشد . صبح که شد دیدم همه الیاس الیاس میکنند.از سنگر آمدم بیرون و یک مرد سیه چرده و هیکلی که بیشتربه عراقیهاشباهت داشت را دیدم. حاجی داشت با او صحبت میکرد و همه ازش تعریف میکردند . پرسیدم این کیه؟
#ادامه_دارد
#عملیات_نصر_4
#لشگر_57_ابوالفضل
#خرداد_1366
@hamidraz
عملیات #نصر_۴ /قسمت #پایانی
گفتند الیاس ، تنهایی میره شناسایی . خیلی برایم جالب بود که یک نفر تنهایی میرود شناسایی و بعدش هم نه یک اسلحه کوچک بلکه بزرگترین وسیله ممکن را برمیدارد میآید عقب.در دلم به او آفرین گفتم
فردای عملیات که حاجی برای هماهنگی به قرارگاه رفت شاهد صحنه جالبی بودم.حاجی رفت داخل جلسه و من بیرون منتظرش بودم که خبر آمد یک سرتیپ عراقی به اسارت در آمده و چند دقیقه بعد آوردنش در سوله ای که ما درآن بودیم.شمخانی را خبر کردندآمد که با عراقی صحبت کند . شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه بود و چون بچه خرمشهر بود، عربی هم بلد بود.
شمخانی با یک لباس خاکی که فقط یک آرم سپاه روی سینه اش بود وارد سوله شد ونشست روبروی سرتیپ عراقی. سرتیپ ملبس به بلوز و شلواری پلنگی بود که ستارههای قپه دار دو طرف شانه هایش نشسته بود و حالا از آن ابهت فرماندهی اش خبری نبود و ساکت و مقهور منتظر بود ببیند چه برخوردی با او میکنند.
من که در کربلای یک شمخانی را دیده بودم و خاطره خوبی از او نداشتم، کنجکاو بودم که این بار چه میکند.او با متانت خاص،خیلی دوستانه مشغول گپ زدن با فرمانده عراقی شد و وقتی اطمینان او را جلب کرد رفت سراغ اطلاعات گرفتن ازجناب سرتیپ.
فکرمیکنم تا آخر صحبتها هم فرمانده عراقی نفهمید که با چه شخصیتی دارد صحبت میکند و من بر خلاف دفعه قبل از خونسردی و تواضع همراه با ذکاوت آقای شمخانی خوشم آمد و از اینکه فاصله ای بین خود و فرمانده های عالی رتبه احساس نمیکردم خوشحال بودم . پس از یک هفته برای پیاده کردن نوارهای عملیات راهی تهران شدم .
#عملیات_نصر_۴
#لشگر_۵٧_ابوالفضل
#خرداد_١٣۶۶
@hamidraz
گفتند الیاس ، تنهایی میره شناسایی . خیلی برایم جالب بود که یک نفر تنهایی میرود شناسایی و بعدش هم نه یک اسلحه کوچک بلکه بزرگترین وسیله ممکن را برمیدارد میآید عقب.در دلم به او آفرین گفتم
فردای عملیات که حاجی برای هماهنگی به قرارگاه رفت شاهد صحنه جالبی بودم.حاجی رفت داخل جلسه و من بیرون منتظرش بودم که خبر آمد یک سرتیپ عراقی به اسارت در آمده و چند دقیقه بعد آوردنش در سوله ای که ما درآن بودیم.شمخانی را خبر کردندآمد که با عراقی صحبت کند . شمخانی فرمانده نیروی زمینی سپاه بود و چون بچه خرمشهر بود، عربی هم بلد بود.
شمخانی با یک لباس خاکی که فقط یک آرم سپاه روی سینه اش بود وارد سوله شد ونشست روبروی سرتیپ عراقی. سرتیپ ملبس به بلوز و شلواری پلنگی بود که ستارههای قپه دار دو طرف شانه هایش نشسته بود و حالا از آن ابهت فرماندهی اش خبری نبود و ساکت و مقهور منتظر بود ببیند چه برخوردی با او میکنند.
من که در کربلای یک شمخانی را دیده بودم و خاطره خوبی از او نداشتم، کنجکاو بودم که این بار چه میکند.او با متانت خاص،خیلی دوستانه مشغول گپ زدن با فرمانده عراقی شد و وقتی اطمینان او را جلب کرد رفت سراغ اطلاعات گرفتن ازجناب سرتیپ.
فکرمیکنم تا آخر صحبتها هم فرمانده عراقی نفهمید که با چه شخصیتی دارد صحبت میکند و من بر خلاف دفعه قبل از خونسردی و تواضع همراه با ذکاوت آقای شمخانی خوشم آمد و از اینکه فاصله ای بین خود و فرمانده های عالی رتبه احساس نمیکردم خوشحال بودم . پس از یک هفته برای پیاده کردن نوارهای عملیات راهی تهران شدم .
#عملیات_نصر_۴
#لشگر_۵٧_ابوالفضل
#خرداد_١٣۶۶
@hamidraz
دوپازا #ترم_فشرده_رزمندگان
با حمید فتاحیان از خط پدافندی دوپازا که برگشتیم بعد از مدتی اعلام شد، یک ترم فشرده درسی برای رزمندگان در دانشگاه کرمانشاه گذاشتند.چندتا از رفقا هم که در گردان مالک و عمار بودند ترم فشرده آمدند.حمید هنوز دانشگاه نرفته بود، اما به خاطر این که تنها نباشد همراه ما به خوابگاه دانشگاه آمده بود
یک روز که بچه ها کلاس ریاضی2 داشتند، حمید گفت: من هم می خوام بیام سر کلاس.حوصله ام سر رفته.
هر چه گفتیم بی خیال شو، میری سر کلاس یکهو استاد می بردت پای تخته،
گفت: عیبی نداره و خلاصه باآنها سر کلاس رفت .
وسطهای کلاس،استاد ! حمید را صدا میکند و میگوید بیا پای تخته این انتگرال را حل کن.
حمید هم که شاگرد زرنگی بود و تازه کنکور داده بود با اطمینان میرود جلو و قشنگ مسأله را حل میکند
خودش کلی حال کرده بود که توانسته بود از پس مساله دو ترم بعد بر بیاید.
مهر ماه حمید دانشجو شد اما ترم دوم باز راهی جبهه شد و در عملیات بیت المقدس۴ در نوروز۶٧ سه ماه مانده به پایان جنگ به ارزویش شهادت رسید.
#شهید_حمید_فتاحیان
#گردان_انصار
@hamidraz
با حمید فتاحیان از خط پدافندی دوپازا که برگشتیم بعد از مدتی اعلام شد، یک ترم فشرده درسی برای رزمندگان در دانشگاه کرمانشاه گذاشتند.چندتا از رفقا هم که در گردان مالک و عمار بودند ترم فشرده آمدند.حمید هنوز دانشگاه نرفته بود، اما به خاطر این که تنها نباشد همراه ما به خوابگاه دانشگاه آمده بود
یک روز که بچه ها کلاس ریاضی2 داشتند، حمید گفت: من هم می خوام بیام سر کلاس.حوصله ام سر رفته.
هر چه گفتیم بی خیال شو، میری سر کلاس یکهو استاد می بردت پای تخته،
گفت: عیبی نداره و خلاصه باآنها سر کلاس رفت .
وسطهای کلاس،استاد ! حمید را صدا میکند و میگوید بیا پای تخته این انتگرال را حل کن.
حمید هم که شاگرد زرنگی بود و تازه کنکور داده بود با اطمینان میرود جلو و قشنگ مسأله را حل میکند
خودش کلی حال کرده بود که توانسته بود از پس مساله دو ترم بعد بر بیاید.
مهر ماه حمید دانشجو شد اما ترم دوم باز راهی جبهه شد و در عملیات بیت المقدس۴ در نوروز۶٧ سه ماه مانده به پایان جنگ به ارزویش شهادت رسید.
#شهید_حمید_فتاحیان
#گردان_انصار
@hamidraz
اماده سازی عملیات #بیت_المقدس_۲ / قسمت #اول
آبان ماه سال 66، با اتوبوس از تهران راهی کرمانشاه شدیم
قرار بود بچه ها مسئولیت یکی از گروهان های گردان انصار را به عهده بگیرند. همراه ما 9 نفر از دانش آموزان سال سوم مدرسه ای که ما از آن فارغ التحصیل شده بودیم (مفید) هم بودند که بیشترشان بدون خداحافظی اومده بودن. چون پدر و مادرهایشان اجازه نمی دادند به جبهه بیایند .
پاسی از شب گذشته بود که اتوبوس حرکت کرد. هر کدام از اون بچه ها گوشه ای کز کرده بود و تو حال خودشون بودن. کمی که گذشت بزرگترها سکوت را شکستند و جو غم زده اتوبوس رو با شوخیهاشون با نشاط کردند و یخ کوچکترها را هم اب کردن.
دم دمای صبح به کرمانشاه رسیدیم
اردوگاه لشکر در یک شهرک نیمه سازدر نزدیکی کرمانشاه بود به نام شهرک شهید باهنر که به علت نزدیکی معبد اناهیتا اسم قبلی اش آناهیتا بود و بچه ها از همین نام استفاده می کردند. سعید امیری مقدم مسئولیت گروهان شهادت را به عهده گرفت و تعدادی از بچه ها هم مثل مجید مرادی و مهدی عقابی و...مسئول دسته ها شدند. بهنام پازوکی هم که از قدیمیهای جبهه بود،معاون گروهان بود. من هم که از زیر بار مسئولیت در می رفتم، بالا خره در دام افتادم و مسئول مخابرات گردان شدم
ولی چون همه دوستانم در گروهان شهادت بودند من همیشه آنجا بودم
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
@hamidraz
آبان ماه سال 66، با اتوبوس از تهران راهی کرمانشاه شدیم
قرار بود بچه ها مسئولیت یکی از گروهان های گردان انصار را به عهده بگیرند. همراه ما 9 نفر از دانش آموزان سال سوم مدرسه ای که ما از آن فارغ التحصیل شده بودیم (مفید) هم بودند که بیشترشان بدون خداحافظی اومده بودن. چون پدر و مادرهایشان اجازه نمی دادند به جبهه بیایند .
پاسی از شب گذشته بود که اتوبوس حرکت کرد. هر کدام از اون بچه ها گوشه ای کز کرده بود و تو حال خودشون بودن. کمی که گذشت بزرگترها سکوت را شکستند و جو غم زده اتوبوس رو با شوخیهاشون با نشاط کردند و یخ کوچکترها را هم اب کردن.
دم دمای صبح به کرمانشاه رسیدیم
اردوگاه لشکر در یک شهرک نیمه سازدر نزدیکی کرمانشاه بود به نام شهرک شهید باهنر که به علت نزدیکی معبد اناهیتا اسم قبلی اش آناهیتا بود و بچه ها از همین نام استفاده می کردند. سعید امیری مقدم مسئولیت گروهان شهادت را به عهده گرفت و تعدادی از بچه ها هم مثل مجید مرادی و مهدی عقابی و...مسئول دسته ها شدند. بهنام پازوکی هم که از قدیمیهای جبهه بود،معاون گروهان بود. من هم که از زیر بار مسئولیت در می رفتم، بالا خره در دام افتادم و مسئول مخابرات گردان شدم
ولی چون همه دوستانم در گروهان شهادت بودند من همیشه آنجا بودم
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
@hamidraz
آزادی #خرمشهر / عملیات #بیت_المقدس
شبی مهمان منزل حمید آقای باکری بودم. گرمی و صمیمیت اعضای خانواده شادی حضورم را مضاعف کرده بود . خانم باکری ، آسیه و مادربزرگ
خانم همت ، مهدی و مصطفی ...
مدتی که گذشت احسان و همسرش فاطمه هم آمدند
همه چی خوب و سرجایش بود
اما جای خالی حاج همت و حمید آقا مشهود بود
همه در آستانه رسیدن خبر خوشی بودند
فردای انشب سوم خرداد بود. عصر رفتم بیمارستان. چه تقارن زیبایی رخ داده بود . اولین نوه خانواده باکری حورا در سالروز آزادی خرمشهر به دنیا آمده بود . روزی که حمید به عنوان اولین فرمانده گردان وارد خرمشهر شده بود
احسان پدر شده بود و حمید پدربزرگ
شادی در چهره همیشه خندان مادربزرگ به خوبی نمایان بود .
چهره بشاش و پر نوری که سالهای سختی و دوری از حمید نه تنها او را مکدر نکرده بود بلکه بارقه های امید به وضوح در آن دیده می شد
مصداق بارز مومنی که غم در دل دارد و چهره اش برابر دیگران شاداب است
سوم خرداد سال ۶۱ روز حمید و هم رزمانش بود
و سوم خرداد ۱۳۹۰روزِ حمید و عزیزانش شد
خدایا جایگاه شهیدان ما را متعالی گردان و به خانواده های صبورشان اجر و مغفرت عطا فرما
@hamidraz
شبی مهمان منزل حمید آقای باکری بودم. گرمی و صمیمیت اعضای خانواده شادی حضورم را مضاعف کرده بود . خانم باکری ، آسیه و مادربزرگ
خانم همت ، مهدی و مصطفی ...
مدتی که گذشت احسان و همسرش فاطمه هم آمدند
همه چی خوب و سرجایش بود
اما جای خالی حاج همت و حمید آقا مشهود بود
همه در آستانه رسیدن خبر خوشی بودند
فردای انشب سوم خرداد بود. عصر رفتم بیمارستان. چه تقارن زیبایی رخ داده بود . اولین نوه خانواده باکری حورا در سالروز آزادی خرمشهر به دنیا آمده بود . روزی که حمید به عنوان اولین فرمانده گردان وارد خرمشهر شده بود
احسان پدر شده بود و حمید پدربزرگ
شادی در چهره همیشه خندان مادربزرگ به خوبی نمایان بود .
چهره بشاش و پر نوری که سالهای سختی و دوری از حمید نه تنها او را مکدر نکرده بود بلکه بارقه های امید به وضوح در آن دیده می شد
مصداق بارز مومنی که غم در دل دارد و چهره اش برابر دیگران شاداب است
سوم خرداد سال ۶۱ روز حمید و هم رزمانش بود
و سوم خرداد ۱۳۹۰روزِ حمید و عزیزانش شد
خدایا جایگاه شهیدان ما را متعالی گردان و به خانواده های صبورشان اجر و مغفرت عطا فرما
@hamidraz
آماده سازی عملیات #بیت_المقدس _۲ / قسمت #دوم
در یک گروهان ۴۴ نفر هم مدرسه ای بودیم که حالا نیمی دانشجو شده بودیم و بقیه دانش آموز سال سوم و چهارم دبیرستان. بچه های دانشجو در مدت قبل از عملیات در درس به بچه های دانش آموز کمک می کردند که از درسشان عقب نمانند. قرار بود در مدتی که انجا بودیم بچه ها آماده عملیات بشوند. صبحگاه روزانه به اضافه رزم های شبانه فعالیت معمول نیروها برای آماده سازی جسمانی بود . یک شب از طرف گردان مسلم که تازه تشکیل شده بود آمدند و از ما برای رزم شبانه شان بی سیم قرض گرفتند. همان شب بچه های دانش آموزی که پیش ما بودند گفتند می خواهیم کار با بی سیم را یاد بگیریم. مختصری مسائل مختلف بی سیم را توضیح دادم و آخر کار شروع کردند با بی سیم ها تمرین کردن . در حین اینکه پیچ فرکانس ها را می چرخاندند متوجه صدا هایی شدیم. کمی که گوش کردم متوجه شدم همان بچه های گردان مسلم هستند که رفتند رزم شبانه. چند دقیقه ای پیام هایشان را گوش کردم و متوجه رمزها و کدهایشان شدم- بی سیم چی ها باید با کد و رمز صحبت کنند تا دشمن متوجه حرفهایشان نشوند- ولی این ها تازه کار بودند و چون اولین آموزش عملیشان بود از رمزهای خوبی استفاده نکرده بودند. بار اول بود که پشت بی سیم باهم صحبت می کردند. وقتی رمزها را کشف کردم، شروع کردم رو فرکانسشان صحبت کردن و آنها را هدایت کردن. حدود یک ربعی ما کل این گردان را این طرف و آن طرف می کردیم تا عاقبت مسئول مخابراتشان متوجه شد که یک نفر دیگر دارد نیروها را هدایت می کند و با عصبانیت می گفت که از روی فرکانس ما برو بیرون . و به بی سیم چی هایش هم گفت که حرف کسی که رو خط هست را گوش نکنید. ولی بی سیم چی ها که تاآن لحظه به وسیله من هدایت می شدند و صدای مسئولشان را پشت بی سیم نمی شناختند با وی مخالفت می کردند و او را بیگانه تلقی می کردند. به هر صورت هدایت همچنان در اختیار ما بود و مسئول آنها فقط بنده خدا داد و بیداد می کرد و بی سیم چی ها هم در جوابش می گفتند: خودت برو بیرون
(حالا بعد از ۲۹ سال این اعترافات داره منتشر میشه😊)
#ادامه_دارد
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
#گردان_انصار
@hamidraz
در یک گروهان ۴۴ نفر هم مدرسه ای بودیم که حالا نیمی دانشجو شده بودیم و بقیه دانش آموز سال سوم و چهارم دبیرستان. بچه های دانشجو در مدت قبل از عملیات در درس به بچه های دانش آموز کمک می کردند که از درسشان عقب نمانند. قرار بود در مدتی که انجا بودیم بچه ها آماده عملیات بشوند. صبحگاه روزانه به اضافه رزم های شبانه فعالیت معمول نیروها برای آماده سازی جسمانی بود . یک شب از طرف گردان مسلم که تازه تشکیل شده بود آمدند و از ما برای رزم شبانه شان بی سیم قرض گرفتند. همان شب بچه های دانش آموزی که پیش ما بودند گفتند می خواهیم کار با بی سیم را یاد بگیریم. مختصری مسائل مختلف بی سیم را توضیح دادم و آخر کار شروع کردند با بی سیم ها تمرین کردن . در حین اینکه پیچ فرکانس ها را می چرخاندند متوجه صدا هایی شدیم. کمی که گوش کردم متوجه شدم همان بچه های گردان مسلم هستند که رفتند رزم شبانه. چند دقیقه ای پیام هایشان را گوش کردم و متوجه رمزها و کدهایشان شدم- بی سیم چی ها باید با کد و رمز صحبت کنند تا دشمن متوجه حرفهایشان نشوند- ولی این ها تازه کار بودند و چون اولین آموزش عملیشان بود از رمزهای خوبی استفاده نکرده بودند. بار اول بود که پشت بی سیم باهم صحبت می کردند. وقتی رمزها را کشف کردم، شروع کردم رو فرکانسشان صحبت کردن و آنها را هدایت کردن. حدود یک ربعی ما کل این گردان را این طرف و آن طرف می کردیم تا عاقبت مسئول مخابراتشان متوجه شد که یک نفر دیگر دارد نیروها را هدایت می کند و با عصبانیت می گفت که از روی فرکانس ما برو بیرون . و به بی سیم چی هایش هم گفت که حرف کسی که رو خط هست را گوش نکنید. ولی بی سیم چی ها که تاآن لحظه به وسیله من هدایت می شدند و صدای مسئولشان را پشت بی سیم نمی شناختند با وی مخالفت می کردند و او را بیگانه تلقی می کردند. به هر صورت هدایت همچنان در اختیار ما بود و مسئول آنها فقط بنده خدا داد و بیداد می کرد و بی سیم چی ها هم در جوابش می گفتند: خودت برو بیرون
(حالا بعد از ۲۹ سال این اعترافات داره منتشر میشه😊)
#ادامه_دارد
#اردوگاه_اناهیتا
#ابان_۱۳۶۶
#گردان_انصار
@hamidraz
آمادگی عملیات #بیت_المقدس ۲ / قسمت #سوم
کار به جایی رسید که فهمیدم قراره دو شکاها و تیربارهاشان الان بالا سر بچه ها شروع به شلیک کنندو چون منطقه را نمی دیدم گفتم از اینجا به بعد دیگر خطرناک است و بی سیم را خاموش کردیم. صبح که بنده های خدا آمدند بی سیم ها را به ما پس بدهندگفتند: یک نفر دیشب آمده بود روی خط ما و حسابی اذیتمان کردند. اگر بفهمیم کی بود میدونیم باهاش چکار کنیم
در مدتی که در اردوگاه بودیم نیروهای مخابرات خودمان در چندین نوبت پیاده روی و صحبت پشت بی سیم با هم داشتند تا با کد و رمز و صداهای همدیگر آشنا بشوند .از طرفی حمل بی سیم های ۱۱ کیلویی در عملیات نیازمند راهپیمایی های متعدد و آمادگی جسمانی بود . به عملیات که نزدیک شدیم بی سیم چی ها به کارشان مسلط شده بودند . با قطع شدن مرخصی های روزانه شهری زمزمه های نزدیک شدن عملیات به گوش می رسید . هوا حسابی سرد شده بود که یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_اناهیتا
@hamidraz
کار به جایی رسید که فهمیدم قراره دو شکاها و تیربارهاشان الان بالا سر بچه ها شروع به شلیک کنندو چون منطقه را نمی دیدم گفتم از اینجا به بعد دیگر خطرناک است و بی سیم را خاموش کردیم. صبح که بنده های خدا آمدند بی سیم ها را به ما پس بدهندگفتند: یک نفر دیشب آمده بود روی خط ما و حسابی اذیتمان کردند. اگر بفهمیم کی بود میدونیم باهاش چکار کنیم
در مدتی که در اردوگاه بودیم نیروهای مخابرات خودمان در چندین نوبت پیاده روی و صحبت پشت بی سیم با هم داشتند تا با کد و رمز و صداهای همدیگر آشنا بشوند .از طرفی حمل بی سیم های ۱۱ کیلویی در عملیات نیازمند راهپیمایی های متعدد و آمادگی جسمانی بود . به عملیات که نزدیک شدیم بی سیم چی ها به کارشان مسلط شده بودند . با قطع شدن مرخصی های روزانه شهری زمزمه های نزدیک شدن عملیات به گوش می رسید . هوا حسابی سرد شده بود که یک روز ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#دی_۱۳۶۶
#اردوگاه_اناهیتا
@hamidraz