Forwarded from .
Forwarded from .
#عیدانه
چهارم دبیرستان بودم . نوروز سال 63 در بحبوحه عملیات خیبر با سعید امیری مقدم تو چادر مخابرات گردان سلمان نشسته بودیم که آجیلهای اهدایی مردم را بین بچه ها پخش کردند. در هر بسته یک نامه به رزمندگان نیز بود. نامه را که دیدم متوجه شدم از طرف دانش آموزی از مدرسه خودمون هست.نامه سعید هم همینطور بود. از بقیه پرسیدیم .همه نامه ها از مدرسه به طور اتفاقی تو گردان ما پخش شده بود.از سر کنجکاوی رفتیم کل نامه ها رو جمع کردیم و شروع کردیم خوندن. نوشته ها کوتاه بود و میشد سریع همه را خوند. بین همه نامه ها دوتا نامه خیلی عرفانی بود و به قول معروف نوربالا میزد. یکی اسماعیل شیرازی یکی علی آل بویه.که اون موقع سوم و دوم دبیرستان بودن . محتوای نوشتشون در فراق شهادت و سوختن و ساختن بود . هر دو عزیز کربلای 5 مفقودالاثر شدند و سعید هم بیت المقدس 2 به آرزویش رسید.آخرین دیدارم با اسماعیل تو اهواز بود . لحظه خداحافظی ماشین که حرکت کرد یه پاکت نامه گذاشت تو دستم. ماشین که دور شد پاکت رو نگاه کردم ، تازه فهمیدم وصیت نامش بوده ...
#شهید_اسماعیل_شیرازی
#شهید_علی_آل_بویه
#شهید_سعید_امیری_مقدم
#نوروز_1363
#گردان_سلمان
@hamidraz
چهارم دبیرستان بودم . نوروز سال 63 در بحبوحه عملیات خیبر با سعید امیری مقدم تو چادر مخابرات گردان سلمان نشسته بودیم که آجیلهای اهدایی مردم را بین بچه ها پخش کردند. در هر بسته یک نامه به رزمندگان نیز بود. نامه را که دیدم متوجه شدم از طرف دانش آموزی از مدرسه خودمون هست.نامه سعید هم همینطور بود. از بقیه پرسیدیم .همه نامه ها از مدرسه به طور اتفاقی تو گردان ما پخش شده بود.از سر کنجکاوی رفتیم کل نامه ها رو جمع کردیم و شروع کردیم خوندن. نوشته ها کوتاه بود و میشد سریع همه را خوند. بین همه نامه ها دوتا نامه خیلی عرفانی بود و به قول معروف نوربالا میزد. یکی اسماعیل شیرازی یکی علی آل بویه.که اون موقع سوم و دوم دبیرستان بودن . محتوای نوشتشون در فراق شهادت و سوختن و ساختن بود . هر دو عزیز کربلای 5 مفقودالاثر شدند و سعید هم بیت المقدس 2 به آرزویش رسید.آخرین دیدارم با اسماعیل تو اهواز بود . لحظه خداحافظی ماشین که حرکت کرد یه پاکت نامه گذاشت تو دستم. ماشین که دور شد پاکت رو نگاه کردم ، تازه فهمیدم وصیت نامش بوده ...
#شهید_اسماعیل_شیرازی
#شهید_علی_آل_بویه
#شهید_سعید_امیری_مقدم
#نوروز_1363
#گردان_سلمان
@hamidraz
قسمت #چهارم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
ساعت ده گذشته بود که اعلام شد از خاکریز عبور کنیم. حمید صالحی (فرمانده گروهان ) به من و رضا کرمی گفت خودش سر ستون میره و من و رضا آخرین نفر ستون بریم که کسی جا نمونه . گروهان ایمان از خاکریز رد شد .نوبت گروهان ما ( ایثار ) شد . همه یکی یکی رفتند . رضا هم رفت و من آخرین نفر سرازیر شدم توی دشت. چه دشتی، چه وضعی.چه جوری باید توصیف کنم، نمی دونم!. خودم هم باورم نمی شه که چه به بچه ها گذشت.!منور های عراقی شب رو مثل روز روشن کرده بود. تیر های رسام مثل باران به سمت بچه ها می اومد. وقتی میگم باران، اغراق نمی کنم . 700 متر میدون مینی که باید ازش عبور می کردیم تا به خاکریز عراقیها برسیم از توپ و خمپاره و شلیک های بی امان دشمن جای سوزن انداختن نداشت . بچه ها مثل برگ ، روی زمین می ریختند. گل ها یکی یکی پر پر می شدن ، گروهان ایمان که به خاک ریز رسید، همون جا مستقر شد. ولی ما باید میرفتیم جلوترو پیچ خاک ریز را رد می کردیم تا سنگر های بعدی را هم بگیریم.
اما مگر می شد از اون پیچ رد شد؟...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
@hamidraz
ساعت ده گذشته بود که اعلام شد از خاکریز عبور کنیم. حمید صالحی (فرمانده گروهان ) به من و رضا کرمی گفت خودش سر ستون میره و من و رضا آخرین نفر ستون بریم که کسی جا نمونه . گروهان ایمان از خاکریز رد شد .نوبت گروهان ما ( ایثار ) شد . همه یکی یکی رفتند . رضا هم رفت و من آخرین نفر سرازیر شدم توی دشت. چه دشتی، چه وضعی.چه جوری باید توصیف کنم، نمی دونم!. خودم هم باورم نمی شه که چه به بچه ها گذشت.!منور های عراقی شب رو مثل روز روشن کرده بود. تیر های رسام مثل باران به سمت بچه ها می اومد. وقتی میگم باران، اغراق نمی کنم . 700 متر میدون مینی که باید ازش عبور می کردیم تا به خاکریز عراقیها برسیم از توپ و خمپاره و شلیک های بی امان دشمن جای سوزن انداختن نداشت . بچه ها مثل برگ ، روی زمین می ریختند. گل ها یکی یکی پر پر می شدن ، گروهان ایمان که به خاک ریز رسید، همون جا مستقر شد. ولی ما باید میرفتیم جلوترو پیچ خاک ریز را رد می کردیم تا سنگر های بعدی را هم بگیریم.
اما مگر می شد از اون پیچ رد شد؟...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
@hamidraz
Forwarded from .
با حمیدفتاحیان، اعزام انفرادی گرفتیم و رفتیم جبهه.منطقه کوهستانی بود وبسیار صعب العبور. روی قله کوه بودیم و شیب ارتفاع زیاد بود .در چنین مناطقی برای این که دشمن ارتفاع را دور نزند و نیروها در محاصره نیفتند باید سنگرکمین ایجاد کرد . اما رفت و برگشت به سنگر کمین کار مشکلی بود و زمان نسبتاً زیادی می برد. یعنی باید در شیب کوه، از مسیر کوچکی که ایجاد کرده بودند به آرامی به طوری که در تیررس دشمن قرار نگیری حرکت می کردی، آن هم با سلاح وتجهیزات و مهمات.برگشتن که به طریق اولی سخت تر میشد. چون راه سربالایی ونفس گیر بود.با این اوصاف ریسک بالایی متوجه نیروهای سنگر کمین بود و به عبارتی در صورت در گیری در آنجا بچه ها به نوعی فدایی و پیش مرگ نیروهای روی قله میشدند و معمولا بچه ها داوطلبانه برای کمین میرفتند. من و حمید که رفتیم خط، گردان چند روزی بود که آنجا بود وطبیعتا نیروهای کمین هم مشخص بودند. ولی به محض این که رسیدیم وحمید فهمید یک سری از بچه ها جلوتر در سنگر کمین هستند، گفت: می خوام برم آنجا و دراولین فرصت با فرماندهانی که می خواستند به کمین سر بزنند رفت آنجا. همان چند روز،خیلی دلم برای حمید تنگ شده بود ونگرانش بودم.از آن دل تنگی هایی که کاری اش نمیشد کرد و ته دلم می گفت دیر و زود باید بهش عادت کنی. اما نمی خواستم این دوری رو باور کنم.عاقبت آن چند روز تمام شد و گردان از خط آمد عقب.چند روزدیگر هم ما به عنوان گردان احتیاط برای پشتیبانی در نزدیکی خط ماندیم. چند روزی که من و حمید دائم پیش هم بودیم و لحظه ای جدا نمی شدیم، روزهایی که لحظه لحظه هایش را دوست داشتم ونمی خواستم هیچوقت تمام بشود. ولی برعکس من، حمید دلش جای دیگری بود وحرفهایی که میزد نشان از رفتن میداد
از این حرفهای حمید، هم حسودی ام میشد و هم توی دلم خالی می شد که چرا حمید این حرفهارا می زند . مگر می خواهدبرود؟
بعد از چند روز، ماموریت گردان تمام شد و همه برای مرخصی عازم تهران شدند. حمید گفت: ما که تازه اومدیم، نریم تهران. حمید تازه کنکور داده بود و منتظر نتایج بود.من هم که تعطیلات تابستونی دانشگاه بود ، قبول کردم که بمانیم. نتایج کنکور اعلام شد و حمید در رشته مکانیک دانشگاه تهران قبول شد. ولی دانشگاه تنها یک ترم میزبان حمید بود و با شروع ترم دوم حمید دوباره راهی جبهه شد و درنوروز67 در عملیات بیت المقدس 4 به آرزوی خودش رسید
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#10_فروردین_1367
#بیت_المقدس_4
#گردان_انصار
#شاخ_شمیران
@hamidraz
از این حرفهای حمید، هم حسودی ام میشد و هم توی دلم خالی می شد که چرا حمید این حرفهارا می زند . مگر می خواهدبرود؟
بعد از چند روز، ماموریت گردان تمام شد و همه برای مرخصی عازم تهران شدند. حمید گفت: ما که تازه اومدیم، نریم تهران. حمید تازه کنکور داده بود و منتظر نتایج بود.من هم که تعطیلات تابستونی دانشگاه بود ، قبول کردم که بمانیم. نتایج کنکور اعلام شد و حمید در رشته مکانیک دانشگاه تهران قبول شد. ولی دانشگاه تنها یک ترم میزبان حمید بود و با شروع ترم دوم حمید دوباره راهی جبهه شد و درنوروز67 در عملیات بیت المقدس 4 به آرزوی خودش رسید
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#10_فروردین_1367
#بیت_المقدس_4
#گردان_انصار
#شاخ_شمیران
@hamidraz
Forwarded from .
قسمت #پنجم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
آتیش سنگین عراقی ها بچه ها رو پشت خاکریز زمین گیرکرده بود . تعداد بچه ها کم شده بود . تو سینه کش خاکریز کمی به سمت چپ رفتم
آن جا بود که پیکر پاک علی بلورچی را دیدم. باورم نمی شد علی شهید شده باشه.همیشه فکر می کردم علی موندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود.چند دقیقه قبل علی ، از حمید (فرمانده گروهان ) اجازه گرفت که برای زدن سنگر عراقیها بره اون طرف خاکریز . شجاعت میخواست اونور خاکریز رفتن . هیچ سنگری نبود و علی زیر اتیش مستقیم دشمن بود . بلاخره علی رو زدن . تونست خودشو برسونه پشت خاکریز اما چند لحظه بعد ... 😔 وضعیت بحرانی شده بود . نگران عقب نشینی و جاموندن پیکرش بودم . یاد خاطرش افتادم یه بار تعریف می کرد، در عملیات بدر احساس کردم، ازم می پرسند می خوای بری یا نه . گفتم نه می خوام بمونم. همون موقع یک ترکش خوردتو دستم و مجروح شدم. می گفت: شهادت یک انتخابه و اگر انتخابش نکنی به دست نمیاریش.
حالا علی انتخاب کرده بود . صورت بر زمین و پشت بر آسمان توی اون دشت پر آتش راحت خوابیده بود. خیلی دلم گرفته بود. انگار تمام اتفاقات سختی که توی دنیا می شد بیفته، اون جا داشت پیش می اومد . تو این فکرا بودم که یه لحظه در کمال ناباوری ...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_علی_بلورچی
@hamidraz
آتیش سنگین عراقی ها بچه ها رو پشت خاکریز زمین گیرکرده بود . تعداد بچه ها کم شده بود . تو سینه کش خاکریز کمی به سمت چپ رفتم
آن جا بود که پیکر پاک علی بلورچی را دیدم. باورم نمی شد علی شهید شده باشه.همیشه فکر می کردم علی موندنی ست. خیلی عملیات رفته بود و شجاع بود.چند دقیقه قبل علی ، از حمید (فرمانده گروهان ) اجازه گرفت که برای زدن سنگر عراقیها بره اون طرف خاکریز . شجاعت میخواست اونور خاکریز رفتن . هیچ سنگری نبود و علی زیر اتیش مستقیم دشمن بود . بلاخره علی رو زدن . تونست خودشو برسونه پشت خاکریز اما چند لحظه بعد ... 😔 وضعیت بحرانی شده بود . نگران عقب نشینی و جاموندن پیکرش بودم . یاد خاطرش افتادم یه بار تعریف می کرد، در عملیات بدر احساس کردم، ازم می پرسند می خوای بری یا نه . گفتم نه می خوام بمونم. همون موقع یک ترکش خوردتو دستم و مجروح شدم. می گفت: شهادت یک انتخابه و اگر انتخابش نکنی به دست نمیاریش.
حالا علی انتخاب کرده بود . صورت بر زمین و پشت بر آسمان توی اون دشت پر آتش راحت خوابیده بود. خیلی دلم گرفته بود. انگار تمام اتفاقات سختی که توی دنیا می شد بیفته، اون جا داشت پیش می اومد . تو این فکرا بودم که یه لحظه در کمال ناباوری ...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_علی_بلورچی
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
خلاصه ات که می کنم تازه تو "ماه " می شوی
در این بساط گم شدن ؛ نشانِ " راه " می شوی
سالروز تولد سردار خیبر #حاج_محمد_ابراهیم_همت گرامی باد
@hamidraz
در این بساط گم شدن ؛ نشانِ " راه " می شوی
سالروز تولد سردار خیبر #حاج_محمد_ابراهیم_همت گرامی باد
@hamidraz
قسمت #ششم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
پشت خاکریز نشسته بودیم که یک لحظه حسن کریمیان را دیدم . این طرف آن طرف میدوید.یاد حرفش افتادم که می گفت:همه را نگه داشتم برای شب عملیات.دیدم ما همه نشستیم و حسن دارد میدود.انگار نیروی دیگری حسن را جلو میبرد. چون واقعا باور کردنی نبود با آن پا چطوری میشد آنقدر بدو بدو کرد.همه همان جا کپ کرده بودیم که حمید صالحی (فرمانده گروهان ) آمد و در حالی که با دستش بالای گوشش را گرفته بود و به نظرمجروح می آمد فریاد زد:هر کسی مردِ پاشه بیاد جلو، هر کس هم که مرد نیست بشینه همین جا.
به غیرتم بر خورد و از جا بلند شدم. توی پیچ خاک ریز فقط 5 یا 6 نفر مانده بودیم و بقیه گروهان 140نفری زخمی و شهید شده بودند و عده ی کمی هم پشت ما مانده بودند. همین که چند قدمی جلو رفتیم، انفجاری در کنار ما، همه را مجروح و نقش بر زمین کرد. ابتدا احساس کردم سه تا مشت محکم سمت چپ بدنم بالاتر از پهلوم خورده و بعد نفسم تنگ شد. از جا بلند شدم و چند متری به سمت عقب کنار خاکریز دویدم و افتادم. چندتا از بچه ها آمدند بالای سرم. علی برخوردارپورامداد گر بود. لباسم را که پاره کرد، تمام سینه ام پر از خون بود. هر لحظه نفسم تنگ تر می شد. با دیدن سینه خونی و تنگی نفس و درد شدید فکر میکردم ترکش به قلبم خورده . .....
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
پشت خاکریز نشسته بودیم که یک لحظه حسن کریمیان را دیدم . این طرف آن طرف میدوید.یاد حرفش افتادم که می گفت:همه را نگه داشتم برای شب عملیات.دیدم ما همه نشستیم و حسن دارد میدود.انگار نیروی دیگری حسن را جلو میبرد. چون واقعا باور کردنی نبود با آن پا چطوری میشد آنقدر بدو بدو کرد.همه همان جا کپ کرده بودیم که حمید صالحی (فرمانده گروهان ) آمد و در حالی که با دستش بالای گوشش را گرفته بود و به نظرمجروح می آمد فریاد زد:هر کسی مردِ پاشه بیاد جلو، هر کس هم که مرد نیست بشینه همین جا.
به غیرتم بر خورد و از جا بلند شدم. توی پیچ خاک ریز فقط 5 یا 6 نفر مانده بودیم و بقیه گروهان 140نفری زخمی و شهید شده بودند و عده ی کمی هم پشت ما مانده بودند. همین که چند قدمی جلو رفتیم، انفجاری در کنار ما، همه را مجروح و نقش بر زمین کرد. ابتدا احساس کردم سه تا مشت محکم سمت چپ بدنم بالاتر از پهلوم خورده و بعد نفسم تنگ شد. از جا بلند شدم و چند متری به سمت عقب کنار خاکریز دویدم و افتادم. چندتا از بچه ها آمدند بالای سرم. علی برخوردارپورامداد گر بود. لباسم را که پاره کرد، تمام سینه ام پر از خون بود. هر لحظه نفسم تنگ تر می شد. با دیدن سینه خونی و تنگی نفس و درد شدید فکر میکردم ترکش به قلبم خورده . .....
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
قسمت #هفتم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
نگران عقب نشینی بچه ها بودم و فکر می کردم اگر این اتفاق بیفته، مجروح ها همین جا می مونن. علی برخوردارپور با خونسردی جراحتم را پانسمان کرد، ولی بقیه بچه ها ترسیده بودن و فکر می کردن من هم رفتنی هستم. پانسمان که تمام شد، علی هرچه داد زد:" حمل مجروح". غیر از یک نفر، کس دیگری پیدا نشد. مردانگی کرد و یک سر برانکارد را خودش گرفت و وسط میدان مین راه افتادند به سمت عقب. موقع پیشروی تخریب چی ها مسیری که برای عبور بچه ها ایجاد شده بود، رو با نوارهای سفید مشخص کرده بودند . بعد از رد شدن بچه ها و درگیری، باد نوارها را جا به جا کرده بود و ممکن بود . در واقع از میدون مین باید عبور میکردیم و در مسیری که بر می گشتیم ممکن بود هر لحظه بریم روی مین. یک پام از سر برانکارد بیرون بود و در حرکت تکان می خورد و درد شدیدی می گرفت. تازه فهمیدم که پام هم مجروح شده . از درد زیاد فکر کردم شکسته. به هر زحمتی بود زیر آتش سنگین و توی میدان مین، علی با حمل مجروح دیگری که نمی شناختمش منو رسوندند پشت خاک ریز خودمون . و بعدش گذاشتند توی آمبولانس . علی بی معطلی خداحافظی کرد و به سرعت برگشت پیش بچه ها توی خط . چند نفری به آمبولانس آویزان شده بودند که ما را ببر عقب. بعضی وقتها ترس و وحشتی آدم رو می گیره که این طور از معرکه فرار می کنه . پیش خودم می گفتم: این ها اگر مجروح هستند چه طوری می تونند توی این دست اندازها خودشونو به آمبولانس بچسبونند و نیفتند؟ درهمین فکر بودم که شدت تکان های آمبولانس یکی یکی افتادند زمین . امبولانس با سرعت بالا در مدت کوتاهی چند کیلومتر عقب تر به اورژانس خط رسید ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
نگران عقب نشینی بچه ها بودم و فکر می کردم اگر این اتفاق بیفته، مجروح ها همین جا می مونن. علی برخوردارپور با خونسردی جراحتم را پانسمان کرد، ولی بقیه بچه ها ترسیده بودن و فکر می کردن من هم رفتنی هستم. پانسمان که تمام شد، علی هرچه داد زد:" حمل مجروح". غیر از یک نفر، کس دیگری پیدا نشد. مردانگی کرد و یک سر برانکارد را خودش گرفت و وسط میدان مین راه افتادند به سمت عقب. موقع پیشروی تخریب چی ها مسیری که برای عبور بچه ها ایجاد شده بود، رو با نوارهای سفید مشخص کرده بودند . بعد از رد شدن بچه ها و درگیری، باد نوارها را جا به جا کرده بود و ممکن بود . در واقع از میدون مین باید عبور میکردیم و در مسیری که بر می گشتیم ممکن بود هر لحظه بریم روی مین. یک پام از سر برانکارد بیرون بود و در حرکت تکان می خورد و درد شدیدی می گرفت. تازه فهمیدم که پام هم مجروح شده . از درد زیاد فکر کردم شکسته. به هر زحمتی بود زیر آتش سنگین و توی میدان مین، علی با حمل مجروح دیگری که نمی شناختمش منو رسوندند پشت خاک ریز خودمون . و بعدش گذاشتند توی آمبولانس . علی بی معطلی خداحافظی کرد و به سرعت برگشت پیش بچه ها توی خط . چند نفری به آمبولانس آویزان شده بودند که ما را ببر عقب. بعضی وقتها ترس و وحشتی آدم رو می گیره که این طور از معرکه فرار می کنه . پیش خودم می گفتم: این ها اگر مجروح هستند چه طوری می تونند توی این دست اندازها خودشونو به آمبولانس بچسبونند و نیفتند؟ درهمین فکر بودم که شدت تکان های آمبولانس یکی یکی افتادند زمین . امبولانس با سرعت بالا در مدت کوتاهی چند کیلومتر عقب تر به اورژانس خط رسید ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
Forwarded from .
قسمت #هشتم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
امبولانس رسید به اورژانس خط . هر کاری کردن در کامل باز نمی شد و نمی تونستن مجروحها رو روی برانکارد بیارن بیرون . به هر زحمتی بود از سمت در نیمه باز با کمک پزشکیارها اومدم بیرون. چنتا از رفقا اونجا بودن . با دیدن من اومدن کمک. اون جا فهمیدم ترکش به دنده و ریه ام خورده به اضافه ی کمرو سینه و پا. جراحت ریه زخم مکنده داشت و می تونست در مدت کوتاهی منجر به مرگ بشه . اما علی روی جراحت رو خوب بسته بود و از این اتفاق جلو گیری کرده بود. یکی از دوستای قدیمی که حالا دانشجوی پزشکی شده بود گفت: باید برایت چست تیوپ بزنیم تا خون های جمع شده رو تخلیه کنیم. به دکتر گفتم: بی هوش می کنید؟ گفت: نه بی حس می کنیم. همه لباسها رو قیچی کردند و به سرعت یک شکاف پایین تر از قلب به سمت پهلوم ایجاد کردند . بعد ازاون درد شدید و غیر قابل تحملی رو احساس می کردم. فکر می کردم دست دکتر تا مچ رفته تو بدنم،نای داد زدن نداشتم . با اه و ناله می گفتم آقای دکتر چی کار می کنی .ترو خدا بسته دیگه، دقایقی با این وضعیت گذشت. دیدم یک لوله از تنم اومده بیرون و وصل شده به یک ظرف شیشه ای که خونها جمع شده در جداره ریه توی اون تخلیه میشد . کمی که اروم شدم خون و سرم بهم وصل کردند و دوباره گذاشتندم تو آمبولانس . حرکت کردیم به سمت اهواز...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
امبولانس رسید به اورژانس خط . هر کاری کردن در کامل باز نمی شد و نمی تونستن مجروحها رو روی برانکارد بیارن بیرون . به هر زحمتی بود از سمت در نیمه باز با کمک پزشکیارها اومدم بیرون. چنتا از رفقا اونجا بودن . با دیدن من اومدن کمک. اون جا فهمیدم ترکش به دنده و ریه ام خورده به اضافه ی کمرو سینه و پا. جراحت ریه زخم مکنده داشت و می تونست در مدت کوتاهی منجر به مرگ بشه . اما علی روی جراحت رو خوب بسته بود و از این اتفاق جلو گیری کرده بود. یکی از دوستای قدیمی که حالا دانشجوی پزشکی شده بود گفت: باید برایت چست تیوپ بزنیم تا خون های جمع شده رو تخلیه کنیم. به دکتر گفتم: بی هوش می کنید؟ گفت: نه بی حس می کنیم. همه لباسها رو قیچی کردند و به سرعت یک شکاف پایین تر از قلب به سمت پهلوم ایجاد کردند . بعد ازاون درد شدید و غیر قابل تحملی رو احساس می کردم. فکر می کردم دست دکتر تا مچ رفته تو بدنم،نای داد زدن نداشتم . با اه و ناله می گفتم آقای دکتر چی کار می کنی .ترو خدا بسته دیگه، دقایقی با این وضعیت گذشت. دیدم یک لوله از تنم اومده بیرون و وصل شده به یک ظرف شیشه ای که خونها جمع شده در جداره ریه توی اون تخلیه میشد . کمی که اروم شدم خون و سرم بهم وصل کردند و دوباره گذاشتندم تو آمبولانس . حرکت کردیم به سمت اهواز...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂🌹🍂تازه از بازسازی سوسنگرد برگشته بودیم که خبر شهادت حمید رضا تو مدرسه پیچید .قبل از او دو تا از بچه های مدرسه رومنافقین ترور کرده بودند و چهارتا تو جبهه شهید شده بودند . اما حمید رضا اولین هم کلاسی شهیدمون بود. حمید تو عملیات والفجر یک در گردان انصار الرسول ص شهید شد و جزو شهدایی بود که موقع عقب نشینی تونستن پیکرش رو به پشت جبهه منتقل کنن
چند کلامی را همراه مادر بزرگوار شهید شویم که پس از شهادت فرزند برومندش بر مصیبت شهادت همسر و داغ دو فرزند خردسالش نیز صبورانه ایستادگی کرد : برای ثبت نام حمید در راهنمایی مفید به کرات مراجعه می کردم و هربار جواب رد مایوسم نمی کرد و باز اصرار داشتم. یک بار به روحانی که بعدها فهمیدم شهید باهنر است گفتم این پسر پیغمبر را زیر سایه خود تربیت کنید. ایشان گفت که مدت ها است سایه ما را گرفته اند. در نهایت کار را به قیامت و حساب کتاب سر پل صراط کشاندم و گفتم من جلوی جد وی شما را بازخواست می کنم و نهایت به امتحان گرفتن از حمید رضایت دادند. او که دانش آموز توانمندی بود به راحتی امتحان ها را قبول شد و تا دبیرستان همانجا ماند تا جنگ شد . به ندای امام شهدا برای دفاع از میهن به جبهه رفت و در نهایت میهمان سفره شهادت مولا و جد خود امام حسین شد. بعد شهادت حمید، معلمان و همکلاسی های او به منزل آمدند و کارنامه های خود را تقدیم من کردند. آنها رفتند و دلم گرفت که پسر من کارنامه ندارد. شب خواب شهید را دیدم که با کارنامه آمد و عدد به عدد نمرات درخشانش را به من نشان داد و من را دلداری داد. هرگز نماز صبحش قضا نمی شد . به واقع لطیف بود و این لطافت محصول نجابت و دقت در رفتار و کردار بود . با چنین درک و لطافتی بود که توانست دنیا را در ترازی ببیند که امام شهدا آن سطح از شعور و بینش را ساخته بود.
خدایا ارواح مطهر شهدای عزیز این خانواده در اعلی علیین مهمان تو هستند . به این مادر عزیز ❤️بهترین ها رو در سرای جاودان عطا فرما
#شهید_حمید_رضا_سیادت
#عملیات_والفجر_یک
#فکه
#گردان_انصار
#23_فروردین_1362
@hamidraz
چند کلامی را همراه مادر بزرگوار شهید شویم که پس از شهادت فرزند برومندش بر مصیبت شهادت همسر و داغ دو فرزند خردسالش نیز صبورانه ایستادگی کرد : برای ثبت نام حمید در راهنمایی مفید به کرات مراجعه می کردم و هربار جواب رد مایوسم نمی کرد و باز اصرار داشتم. یک بار به روحانی که بعدها فهمیدم شهید باهنر است گفتم این پسر پیغمبر را زیر سایه خود تربیت کنید. ایشان گفت که مدت ها است سایه ما را گرفته اند. در نهایت کار را به قیامت و حساب کتاب سر پل صراط کشاندم و گفتم من جلوی جد وی شما را بازخواست می کنم و نهایت به امتحان گرفتن از حمید رضایت دادند. او که دانش آموز توانمندی بود به راحتی امتحان ها را قبول شد و تا دبیرستان همانجا ماند تا جنگ شد . به ندای امام شهدا برای دفاع از میهن به جبهه رفت و در نهایت میهمان سفره شهادت مولا و جد خود امام حسین شد. بعد شهادت حمید، معلمان و همکلاسی های او به منزل آمدند و کارنامه های خود را تقدیم من کردند. آنها رفتند و دلم گرفت که پسر من کارنامه ندارد. شب خواب شهید را دیدم که با کارنامه آمد و عدد به عدد نمرات درخشانش را به من نشان داد و من را دلداری داد. هرگز نماز صبحش قضا نمی شد . به واقع لطیف بود و این لطافت محصول نجابت و دقت در رفتار و کردار بود . با چنین درک و لطافتی بود که توانست دنیا را در ترازی ببیند که امام شهدا آن سطح از شعور و بینش را ساخته بود.
خدایا ارواح مطهر شهدای عزیز این خانواده در اعلی علیین مهمان تو هستند . به این مادر عزیز ❤️بهترین ها رو در سرای جاودان عطا فرما
#شهید_حمید_رضا_سیادت
#عملیات_والفجر_یک
#فکه
#گردان_انصار
#23_فروردین_1362
@hamidraz
Forwarded from .
قسمت #نهم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
مجید معینی در آمبولانس همراهم آمد. در راه تعریف کرد که پوراحمد و حاج امینی،معاونین گردان انصار، هر دو شهید شدند . دو معاون گردان که مکمل هم بودند. حاج امینی ساکت و آرام. پوراحمد هم که پنج دقیقه اول عملیات از بس داد و فریاد می کرد برای هدایت نیرو صدایش می گرفت و دیگر هیچ چیز نمی توانست بگوید. هردو از فرمانده هایی بودند که همه بچه ها دوستشان داشتند. بیش از صد کیلومتر راه رو با سرعت طی کردیم تا وارد شهر اهواز شدیم. سه روز در بیمارستان اهواز بودم. قبل از این که وارد بخش بشوم، مدتی روی برانکارد در یک سالن خوابیده بودم. چند دقیقه گذشت تا یک پرستارآمد و یک سرنگ خون ازم گرفت. بعد از اینکه وارد اورژانس بیمارستان شدم ، گفتند: ترکشی که به مچ پایم خورده را می خواهند در بیاورند . یک خانم دکتر و چند دانشجو شروع کردند به انجام عمل سرپایی و ترکش را در آوردن. احتمالا پایم را بی حس کرده بودند. بعد از چند دقیقه یک ترکش پیچ در پیچ طلایی و خوشگل ازپای من در آوردند و نشانم دادند. بعد هم پایم را آتل بستند. ترکش خورده بود به تاندون پای چپم و نباید حرکتش می دادم تا ترمیم بشود. بعد وارد بخش شدم. از روی تخت نمی توانستم بلند بشوم . برای نماز تیمم کردم و پرسیدم: قبله کدام طرف است؟ پرستار گفت: همین طور که خوابیدی سمت قبله ست. سه روزی که آن جا بودم،همان طوری نماز خواندم. روز آخر فهمیدم پرستار برای این که تخت را نچرخاند، الکی گفته همین سمتی بخوان.
روز دوم تمام تختم خونی شد. پرستار آمد و دید که یک ترکش هم سمت راست، پایین شانه ام خورده که خودم هم نمی دانستم. در آن سه روز، دائم می آمدند بالای سرم و می گفتن: بنشین و سرفه کن. کار خیلی سخت و درد آوری بود. ترکش به دنده و ریه ام خورده بود و با کوچک ترین حرکت یا سرفه ای، درد شدید تر می شد. اما با اصرار می گفتن: باید سرفه کنی تا خون ها تخلیه بشود. پشت سر هم می زد ن توی کمرم که راحت تر سرفه کنم. عذابی بود این کار ! بعد از شصت ساعت، دکتر گفت چسب تیوپ را در آورند. به دکتر گفتم: آقای دکتر اگرمی شه بی هوش کنید. گفت: درد نداره. گفتم: موقع زدن هم همین را بهم گفتند ولی مُردم و زنده شدم تا این لوله را داخل کرده بودند
چند دقیقه بعد ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁🍀🍁
مجید معینی در آمبولانس همراهم آمد. در راه تعریف کرد که پوراحمد و حاج امینی،معاونین گردان انصار، هر دو شهید شدند . دو معاون گردان که مکمل هم بودند. حاج امینی ساکت و آرام. پوراحمد هم که پنج دقیقه اول عملیات از بس داد و فریاد می کرد برای هدایت نیرو صدایش می گرفت و دیگر هیچ چیز نمی توانست بگوید. هردو از فرمانده هایی بودند که همه بچه ها دوستشان داشتند. بیش از صد کیلومتر راه رو با سرعت طی کردیم تا وارد شهر اهواز شدیم. سه روز در بیمارستان اهواز بودم. قبل از این که وارد بخش بشوم، مدتی روی برانکارد در یک سالن خوابیده بودم. چند دقیقه گذشت تا یک پرستارآمد و یک سرنگ خون ازم گرفت. بعد از اینکه وارد اورژانس بیمارستان شدم ، گفتند: ترکشی که به مچ پایم خورده را می خواهند در بیاورند . یک خانم دکتر و چند دانشجو شروع کردند به انجام عمل سرپایی و ترکش را در آوردن. احتمالا پایم را بی حس کرده بودند. بعد از چند دقیقه یک ترکش پیچ در پیچ طلایی و خوشگل ازپای من در آوردند و نشانم دادند. بعد هم پایم را آتل بستند. ترکش خورده بود به تاندون پای چپم و نباید حرکتش می دادم تا ترمیم بشود. بعد وارد بخش شدم. از روی تخت نمی توانستم بلند بشوم . برای نماز تیمم کردم و پرسیدم: قبله کدام طرف است؟ پرستار گفت: همین طور که خوابیدی سمت قبله ست. سه روزی که آن جا بودم،همان طوری نماز خواندم. روز آخر فهمیدم پرستار برای این که تخت را نچرخاند، الکی گفته همین سمتی بخوان.
روز دوم تمام تختم خونی شد. پرستار آمد و دید که یک ترکش هم سمت راست، پایین شانه ام خورده که خودم هم نمی دانستم. در آن سه روز، دائم می آمدند بالای سرم و می گفتن: بنشین و سرفه کن. کار خیلی سخت و درد آوری بود. ترکش به دنده و ریه ام خورده بود و با کوچک ترین حرکت یا سرفه ای، درد شدید تر می شد. اما با اصرار می گفتن: باید سرفه کنی تا خون ها تخلیه بشود. پشت سر هم می زد ن توی کمرم که راحت تر سرفه کنم. عذابی بود این کار ! بعد از شصت ساعت، دکتر گفت چسب تیوپ را در آورند. به دکتر گفتم: آقای دکتر اگرمی شه بی هوش کنید. گفت: درد نداره. گفتم: موقع زدن هم همین را بهم گفتند ولی مُردم و زنده شدم تا این لوله را داخل کرده بودند
چند دقیقه بعد ...
#ادامه_دارد
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
@hamidraz
