بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Channel photo updated
یادی از فرمانده لشگرمحمد رسول الله ص #حاج_عباس_کریمی به روایت #بی_سیم_چی در سالروز شهادتش
حاجی ، صدای پر امیدت پشت بی سیم هنوز توی گوشم هست
از ما جلوتر بودی . نزدیک تر به دشمن . از اونجا گردان رو برای پیشروی هدایت میکردی
این که یک فرمانده لشگر از نیروهاش جلوتر باشه در تمام جنگهای دنیا بی سابقه است
کاش می شد یک طوری به جوونای امروز گفت که این جلو بودن یعنی چی

****************
خدایا در صحرای محشر که همه از هم گریزانند صدای بیسیم حاج عباس را برای همه پخش کن تا همگان بشنوند که او بسیجیانش را فرا میخواند .
ابوذر عمار مقداد سلمان مالک کمیل / همت....
همه گردانها بگوشند؟.....
بگوشیم حاجی جان .......
سریعتر برسید به نقطه الحاق......
چشم حاجی جان ، بچه ها تو راهند
لحظاتی دیگر دستشان تو دست شماست
ان شاء الله
#عملیات_بدر
#24_اسفند_1363
#لشگر_محمد_رسول_الله_ص
#شهید_عباس_کریمی
#گردان_ابوذر
@hamidraz
Forwarded from .
فرمانده لشگر#محمد_رسول_الله_ص
#شهید_عباس_کریمی
عملیات_بدر
24اسفند 1363
@hamidraz
قسمت #پنجم خاطره عملیات تکمیلی کربلای پنج از دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی

هیجان و ترس از خمپاره های فراوان که از چپ و راست دور و بر لند کروز بی سقف و در و پیکر به زمین می خورد ، باعث می شد ، هیچ دردی از ضربات آهن ماشین به دست و پاهایمان را حس نکنیم. ماشین با سرعت و بدون ملاحظه هیچ چاله ای باید مسافتی را طی میکرد تا ما را به خط برساند . هنوز درد ضربه ای تموم نشده ضربه بعدی و بعدی وارد می شد.انقدر جاده سوراخ سوراخ شده بود از خمپاره ها که راننده ها هیچ راهی نداشتند الا آنکه مستقیم داخل همه آنها بروند.
بالاخره هوا تاریک شده بود که به خط مقدم رسیدیم، جایی که قرار بود تا ساعتی دیگر به خط دشمن بزنیم. پشت خاکریزی پیادمون کردند تا همه گردان مقداد به همین طریق به خط منتقل شوند. . سنگرهای اصلی با گردان پدافندی پر شده بود و ما ناگزیر کنار جاده در دسته های چند نفری نشستیم.
هنوز چیزی نگذشته بوده، خبر رسید بالاخره خمپاره ای به یکی از ماشین ها در مسیر اصابت کرده و عده‌ای مجروح و شهید شدند.. همه یکدفعه نگران ازحال افرادی که داخل آن ماشین بودند شروع به سوال کردن از هم شدند.
کیا بودند تو ماشین؟! این سوال تکرار شد و تکرار شد .
به ما که نیروی ساده بودیم چیزی نمی گفتند ولی از چهره گروه ارکان گروهان معلوم بود خبری است و وضع عادی نیست.
بالاخره در لابلای همهمه شنیدم مجید مجروح شده. پرسیدم مجید کدومشون بود؟ یکی گفت : همونی که تر و فرز و کوچک اندام بود و عینک میزد . گفتم آهان . ولی هر چی فکر کردم دیدم همشون ترو فرز بودند و کوچک اندام . بچه ها گفتن مجید جلوی ماشین کنار معاون گردان نشسته بود که خمپاره کنار ماشین منفجر شد . یه ترکش به پای مجید خورد و بقیه ترکشها همه نصیب معاون گردان شد. و لحظاتی بعد شهید بکشلو به دوستان شهیدش پیوست. شهید بکشلو علی رغم بیماری چشم فرزندش ، چند روز قبل خودش رو برای عملیات به منطقه رسونده بود ...
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_رجبعلی_بکشلو
#گردان_مقداد
#12_اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید_رجبعلی_بکشلو معاون فرماندهی #گردان_مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
12اسفند 1365
@hamidraz
خاطره ای از مهندس #مهدی_باکری فرمانده شهید #لشگر_عاشورا در سالروز شهادتش
وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به آقا مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.
نمی دانم این شهردار فلان فلان شده! کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟»
آقا مهدی خنده ای کرد و گفت : راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت
#شهید_مفقودالاثر_مهدی_باکری
#فرمانده_لشگر_عاشورا
#شهردار_ارومیه
#عملیات_بدر
#25_اسفند_1363
@hamidraz
قسمت #اول عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
چند روزی بود که تهران بودم . جبهه ها هنوز درگیر عملیات گسترده کربلای 5بود. با چندتا از بچه ها اعزام انفرادی جور کردیم برای لشگر حضرت رسول ص . 29 بهمن رفتیم دو کوهه . از اون جا هم فوری رفتیم مقر لشگر در اردوگاه کرخه. آخرین ماه سال 65 شروع شد . قرار بود بچه ها کادر یک گروهان از گردان مقداد را تشکیل بدن. گردان فقط دو تا گروهان داشت که گروهان ما تعداد بیشتری داشت. 140 نفر. حمید صالحی مسئولیت گروهان را به عهده گرفت و سه تا از بچه ها مسئول دسته شدند و یکی هم معاون گروهان. برای معاونت دیگر هر چه حمید میگفت یکی قبول کنه کسی زیر بار نرفت . علی بلورچی که یک روز پیش ما بود و روز بعد گردان مالک. گفت: من قبول میکنم. اما حمید رضایت نمی داد.از بس که علی کارهای عجیب غریب انجام میداد. (در قسمت پایانی ارتباط زیبای حمید و علی را توضیح خواهم داد ). حدود ده روزی کرخه بودیم و همه به حمید کمک میکردیم برای آموزش نیروها.حمید چند شب پیاده روی و رزم وخشم شبانه برای نیروها گذاشت. یکی از بچه های همراه حسن کریمیان بود . 6 ماه پیش با هم رفته بودیم اطلاعات مهندسی. اون جا با موتور تصادف کرد،پاش به شدت آسیب دید. بعد از عمل هنوز با عصا راه می رفت. حسن سال چهارم مکانیک شریف بود. شاگرد اول بود . همه به اواصرارمیکردند که حسن نیا، برگرد، وضعیت پات مناسب نیست . نه صبحگاه می تونی بیای نه رزم شبانه. پس چه طوری می خوای بیای عملیات؟ از طرفی اوضاع خوب درسی حسن مزید بر علت بود که بچه ها او رو تشویق به برگشت کنن . اما او در جواب همه می گفت: همه رو نگه داشتم برای شب عملیات. ...
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
سمت راست شهید #حمید_صالحی فرمانده #گروهان_ایثار
سمت چپ شهید #علی_بلورچی
قسمت #دوم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی

بوی عملیات میومد . قرار شد برای خداحافظی نیروها برن پادگان و با خانواده ها تماسی داشته باشن. همه می دونستن که برای حفاظت اطلاعات نباید چیزی از عملیات پشت تلفن بگن و واقعا بچه ها این مسائل رو خوب رعایت میکردن . یک روز رفتیم دو کوهه.همه تلفن زدیم و با خانواده صحبت کردیم. بچه هایی بودند که خونه هاشون تلفن نداشت. زنگ میزدن خونه همسایه که برن خونوادشونو خبر کنن. دوباره میرفتن تو نوبت تا بلندگو صداشون کنه و این بار بتونن با خانواده صحبت کنن . بعضیها به واقع آخرین باری بود که خانواده صداشونو میشنید. منصور (کاظمی ) حدود 15 دقیقه تو کابین تلفن بود،وقتی اومد بیرون ازش پرسیدم: چی میگفتی این همه وقت؟
در حالی که عرق از همه جاش میبارید گفت: پدرم در اومد، یکی یکی اومدند پشت تلفن و گریه کردند.به خواهر کوچکم گفتم:تودیگه چی میگی، اصلا تو منو میشناسی ؟ .خیلی از بچه ها در وضعیت عاطفی سختی دل از همه چیز میکندند.. منصور سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران بود . بعد از اون تماس، چند روز قبل از عملیات رفتیم اردو گاه کارون در جاده اهواز خرمشهر - اون جا دیگر بچه ها فقط بایداستراحت می کردند تا فرمان جلو رفتن داده بشه . اردوگاه کارون جزو جاهایی است که خیلی از بچه ها وصیت نامه هاشونو می نوشتند، عاقبت صبح، 12 اسفند اعلام شد گردان به سمت خط حرکت کند.
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_منصور_کاظمی
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید_منصور_کاظمی
دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
گردان#مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
قسمت #سوم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی

گردان به سمت خط حرکت کرد . همه نیروها پشت وانتهای تویوتا سوار بودند . غروب نشده، چند کیلومتری خط بودیم . گفتند این جا می تونید وضو بگیرید. اما هنوز خیلی ها وضو نگرفته بودند که دوباره فرمان حرکت داده شد. من با حسن (کریمیان ) جلوی وانت نشسته بودیم. از آن جا تا خود خط، حسن فقط به خودش بد و بی راه می گفت که من چرا وضو نگرفتم، من سر خودمو کلاه میذارم و از این حرفها.
هر چه گفتم: بابا خیلی ها وضو نگرفتندحالا مهم نیست. می گفت: نه چه طورتو تونستی وضو بگیری؟ من تنبلی کردم. خیلی ناراحت بود از این موضوع. تو راه آتیش خمپاره های عراقی چندتا از بچه ها رو شهید و مجروح کرد . هوا تاریک شده بود که کل گردان پشت یک خاکریز مستقر شد . هر چند نفر چاله ای برای خودشون حفر کردند تا بلکه از ترکش توپ و خمپاره ها کمی در امان باشند . شب چندم عملیات بود و عراقی ها با منور دائم منطقه را روشن می کردند. و در واقع از غافلگیر کردن دشمن خبری نبود . پشت خاکریز هم چندتا مجروح دادیم و هنوز عملیات شروع نشده چندتا از فرمانده ها و نیروها رو از دست داده بودیم . در انتظار پاکساری میدون مین توسط تخریب چی ها بودیم تا عملیات رو اغاز کنیم .....
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_حسن_کریمیان
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#بی_سیم_چی
لحظات آماده شدن و حرکت به سمت خط مقدم
12اسفند 1365
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
با عباس رفتيم تبريز . استاد شهريار رو ببينيم
تبريز . مقصوديه . كوچه هفده شهريور
در زديم پيرمرد با زيرپوش سفيد و زيرشلواري چارخونه و عرقچين سفيدي كه كج روي سرش بود درو باز كرد
تا لباساي جبهه رو به تنمون ديد بي اختيار زد زير گريه ي صدادار و هاي هاي عجيب
آهسته به عباس گفتم :
ارباب تو چشاش خوب نگاه كن اين پيرمرد امروز فردا رفتنيه
با لبخند گفت شايد ما زودتر بريم
و درست گفت عباس زودتر از استاد شهريار رفت
از استاد شهريار خواستم واسمون شعر بخونه
گفت امروز چندمه؟
گفتم دوم مهر شصت و پنج
گفت: پس هفته جنگه :
صلاي هفته ي جنگست و روز جهد و جهاد
فرشتگان خدا هم همه غلاظ و شداد
بقيشو خواستم گفت في البداهه گفتم همين يه بيته
يه نگاهي به عباس كرد
گفت : تو هم از جبهه اومدي؟
عباس گفت بله
استاد گفت : ميدوني چقدر عرفا و بزرگان در حسرت شهادت ناكام مونده و آخرش هم نافرجام مردند و شهيد نشدند
شما جوجه هايي هستيد كه هنوز سر از تخم درنيورده ميرويد شهيد ميشيد و باز هم اشكاي استاد شهريار ....
محمود یزدانی
#شهید_عباس_یزدانی
#گردان_حبیب_بن_مظاهر
#شلمچه
#استاد_شهریار
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
#عیدانه
چهارم دبیرستان بودم . نوروز سال 63 در بحبوحه عملیات خیبر با سعید امیری مقدم تو چادر مخابرات گردان سلمان نشسته بودیم که آجیلهای اهدایی مردم را بین بچه ها پخش کردند. در هر بسته یک نامه به رزمندگان نیز بود. نامه را که دیدم متوجه شدم از طرف دانش آموزی از مدرسه خودمون هست.نامه سعید هم همینطور بود. از بقیه پرسیدیم .همه نامه ها از مدرسه به طور اتفاقی تو گردان ما پخش شده بود.از سر کنجکاوی رفتیم کل نامه ها رو جمع کردیم و شروع کردیم خوندن. نوشته ها کوتاه بود و میشد سریع همه را خوند. بین همه نامه ها دوتا نامه خیلی عرفانی بود و به قول معروف نوربالا میزد. یکی اسماعیل شیرازی یکی علی آل بویه.که اون موقع سوم و دوم دبیرستان بودن . محتوای نوشتشون در فراق شهادت و سوختن و ساختن بود . هر دو عزیز کربلای 5 مفقودالاثر شدند و سعید هم بیت المقدس 2 به آرزویش رسید.آخرین دیدارم با اسماعیل تو اهواز بود . لحظه خداحافظی ماشین که حرکت کرد یه پاکت نامه گذاشت تو دستم. ماشین که دور شد پاکت رو نگاه کردم ، تازه فهمیدم وصیت نامش بوده ...
#شهید_اسماعیل_شیرازی
#شهید_علی_آل_بویه
#شهید_سعید_امیری_مقدم
#نوروز_1363
#گردان_سلمان
@hamidraz
Channel photo updated
قسمت #چهارم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
ساعت ده گذشته بود که اعلام شد از خاکریز عبور کنیم. حمید صالحی (فرمانده گروهان ) به من و رضا کرمی گفت خودش سر ستون میره و من و رضا آخرین نفر ستون بریم که کسی جا نمونه . گروهان ایمان از خاکریز رد شد .نوبت گروهان ما ( ایثار ) شد . همه یکی یکی رفتند . رضا هم رفت و من آخرین نفر سرازیر شدم توی دشت. چه دشتی، چه وضعی.چه جوری باید توصیف کنم، نمی دونم!. خودم هم باورم نمی شه که چه به بچه ها گذشت.!منور های عراقی شب رو مثل روز روشن کرده بود. تیر های رسام مثل باران به سمت بچه ها می اومد. وقتی میگم باران، اغراق نمی کنم . 700 متر میدون مینی که باید ازش عبور می کردیم تا به خاکریز عراقیها برسیم از توپ و خمپاره و شلیک های بی امان دشمن جای سوزن انداختن نداشت . بچه ها مثل برگ ، روی زمین می ریختند. گل ها یکی یکی پر پر می شدن ، گروهان ایمان که به خاک ریز رسید، همون جا مستقر شد. ولی ما باید میرفتیم جلوترو پیچ خاک ریز را رد می کردیم تا سنگر های بعدی را هم بگیریم.
اما مگر می شد از اون پیچ رد شد؟...
#ادامه_دارد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#گردان_مقداد
@hamidraz
Forwarded from .
با حمیدفتاحیان، اعزام انفرادی گرفتیم و رفتیم جبهه.منطقه کوهستانی بود وبسیار صعب العبور. روی قله کوه بودیم و شیب ارتفاع زیاد بود .در چنین مناطقی برای این که دشمن ارتفاع را دور نزند و نیروها در محاصره نیفتند باید سنگرکمین ایجاد کرد . اما رفت و برگشت به سنگر کمین کار مشکلی بود و زمان نسبتاً زیادی می برد. یعنی باید در شیب کوه، از مسیر کوچکی که ایجاد کرده بودند به آرامی به طوری که در تیررس دشمن قرار نگیری حرکت می کردی، آن هم با سلاح وتجهیزات و مهمات.برگشتن که به طریق اولی سخت تر میشد. چون راه سربالایی ونفس گیر بود.با این اوصاف ریسک بالایی متوجه نیروهای سنگر کمین بود و به عبارتی در صورت در گیری در آنجا بچه ها به نوعی فدایی و پیش مرگ نیروهای روی قله میشدند و معمولا بچه ها داوطلبانه برای کمین میرفتند. من و حمید که رفتیم خط، گردان چند روزی بود که آنجا بود وطبیعتا نیروهای کمین هم مشخص بودند. ولی به محض این که رسیدیم وحمید فهمید یک سری از بچه ها جلوتر در سنگر کمین هستند، گفت: می خوام برم آنجا و دراولین فرصت با فرماندهانی که می خواستند به کمین سر بزنند رفت آنجا. همان چند روز،خیلی دلم برای حمید تنگ شده بود ونگرانش بودم.از آن دل تنگی هایی که کاری اش نمیشد کرد و ته دلم می گفت دیر و زود باید بهش عادت کنی. اما نمی خواستم این دوری رو باور کنم.عاقبت آن چند روز تمام شد و گردان از خط آمد عقب.چند روزدیگر هم ما به عنوان گردان احتیاط برای پشتیبانی در نزدیکی خط ماندیم. چند روزی که من و حمید دائم پیش هم بودیم و لحظه ای جدا نمی شدیم، روزهایی که لحظه لحظه هایش را دوست داشتم ونمی خواستم هیچوقت تمام بشود. ولی برعکس من، حمید دلش جای دیگری بود وحرفهایی که میزد نشان از رفتن میداد
از این حرفهای حمید، هم حسودی ام میشد و هم توی دلم خالی می شد که چرا حمید این حرفهارا می زند . مگر می خواهدبرود؟
بعد از چند روز، ماموریت گردان تمام شد و همه برای مرخصی عازم تهران شدند. حمید گفت: ما که تازه اومدیم، نریم تهران. حمید تازه کنکور داده بود و منتظر نتایج بود.من هم که تعطیلات تابستونی دانشگاه بود ، قبول کردم که بمانیم. نتایج کنکور اعلام شد و حمید در رشته مکانیک دانشگاه تهران قبول شد. ولی دانشگاه تنها یک ترم میزبان حمید بود و با شروع ترم دوم حمید دوباره راهی جبهه شد و درنوروز67 در عملیات بیت المقدس 4 به آرزوی خودش رسید
#شهید_عبدالحمید_فتاحیان
#10_فروردین_1367
#بیت_المقدس_4
#گردان_انصار
#شاخ_شمیران
@hamidraz