Forwarded from .
پس از سالها فراق امشب دیدار سعید و مادر
مراسم تشییع فردا 9:30 صبح از منزل شهید
طرشت بلوار شهید صالحی کوچه شهید #سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
مراسم تشییع فردا 9:30 صبح از منزل شهید
طرشت بلوار شهید صالحی کوچه شهید #سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
چند روز پیش بچه ها نذر صلوات برای سلامتی تون کردند
همه می دونستیم چقدر تشنه دیدن روی ماه سعید هستید اما نمیخواستیم باور کنیم که این بار قراردیداردارید
بلاخره به ارزوتون رسیدید . 28 سال فراق تمام شد . چشمتون روشن
سلام ما رو به سعید برسونید .
ً مراسم تشييع مادر گرانقدر شهید سعید امیری مقدم فردا جمعه از ساعت ٩:٣٠ از مقابل منزل شهيد واقع در طرشت خ شهيد صالحي به سوي بهشت زهرا س برگزار ميشود
#فرمانده_گروهان_شهادت
#شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
همه می دونستیم چقدر تشنه دیدن روی ماه سعید هستید اما نمیخواستیم باور کنیم که این بار قراردیداردارید
بلاخره به ارزوتون رسیدید . 28 سال فراق تمام شد . چشمتون روشن
سلام ما رو به سعید برسونید .
ً مراسم تشييع مادر گرانقدر شهید سعید امیری مقدم فردا جمعه از ساعت ٩:٣٠ از مقابل منزل شهيد واقع در طرشت خ شهيد صالحي به سوي بهشت زهرا س برگزار ميشود
#فرمانده_گروهان_شهادت
#شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
قسمت #سوم خاطره عملیات تکمیلی کربلای پنج از دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی
خرد و ریز باقیمانده از لوازم امدادگری را با هر زحمتی بود از لای خاکها و زیر چرخ ماشین سریع جمع کردم و ریختم توی کوله دیگری و از ترس جا نماندن از ستون دوان دوان خودم را رساندم به بقیه. نقطه رهایی شکافی است در دل خاکریز بلند که بعد از رها شدن از آن ، وارد دشتی می شوی پر از میدان مین و البته در تیر رس مستقیم دشمن ، باید خط معبر را بگیری و در ستون دوان دوان و بدون معطلی و بی توجه به اطراف ، بدون توجه به دوستانت که روی زمین افتادن و بدون توجه به آسمان که گلوله می بارد رو به جلو بدوی و بدوی و بدوی تا برسی به خاکریز دشمن و شروع درگیری تن به تن از پشت دو خاکریز ، پرتاب بی امان نارنجک های بیشمار ، تا بالاخره دشمن آنطرف خاکریز را رها کند و به عقب برگردد و بعد فقط مختصری آرامش نسبی و شروع عملیات تثبیت خط و رسیدگی به دوستان مجروح و اطلاع از رفقای رفته. شاید بخاطر همین است که همیشه در نقطه رهایی قرآنی را بالای سرت می گیرند.
اماگاهی همه چیز آنطوری که دوست داری پیش نمی رود.
می دویدیم و از روی گلهای پرپر شده نیز می پریدیم . همانطور که فرماندهان خواسته بودند، میدیمشان که افتاده بودند اما جز اشک دیده نمی توانستیم چیزی بدرقه شان کنیم ، آنها نیز چیزی جز دویدن از ما نمی خواستند. چرا که از هر کس دیگری آنها بهتر می دانستند ماندن در معبر 1 متری یعنی توقف ستون و شهادت بقیه نفرات عقب و بی یاور ماندن جلوی ها و چقدر با شکوه است لحظه شهادت رفیقی که با دیدگانش و آخرین توان در بدنش از تو می خواهد بروی و بدوی و توقف نکنی .
رها شدن از نقطه رهایی و خط شکنی شجاعتی می خواهد کلان ، و برای سر ستون شدن گروهان و دسته باید فقط از جنس خود علی ع باشی و بس . بی دلیل نبود که سر ستونهای این گروهان نیز یکی دیگری بود از گروه دوستان نزدیک و یاران صمیمی ، کسی که بیشتر از هر کس دیگری آماده رها شدن بود، آماده پریدن بود و پر کشیدن . در روزهای قبلش خیلی متوجه او در جمعشان نشدم و کمتر او را در بینشان می دیدم ، ولی صدا می کردندش علی ، علی بلورچی . به گمانم علی پس از رها شدن هیچگاه به خاک ریز مقابل نرسید. در همان معبر نوری شد برای هدایت بقیه ستون .
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_علی_بلورچی
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#12_اسفند_1365
@hamidraz
خرد و ریز باقیمانده از لوازم امدادگری را با هر زحمتی بود از لای خاکها و زیر چرخ ماشین سریع جمع کردم و ریختم توی کوله دیگری و از ترس جا نماندن از ستون دوان دوان خودم را رساندم به بقیه. نقطه رهایی شکافی است در دل خاکریز بلند که بعد از رها شدن از آن ، وارد دشتی می شوی پر از میدان مین و البته در تیر رس مستقیم دشمن ، باید خط معبر را بگیری و در ستون دوان دوان و بدون معطلی و بی توجه به اطراف ، بدون توجه به دوستانت که روی زمین افتادن و بدون توجه به آسمان که گلوله می بارد رو به جلو بدوی و بدوی و بدوی تا برسی به خاکریز دشمن و شروع درگیری تن به تن از پشت دو خاکریز ، پرتاب بی امان نارنجک های بیشمار ، تا بالاخره دشمن آنطرف خاکریز را رها کند و به عقب برگردد و بعد فقط مختصری آرامش نسبی و شروع عملیات تثبیت خط و رسیدگی به دوستان مجروح و اطلاع از رفقای رفته. شاید بخاطر همین است که همیشه در نقطه رهایی قرآنی را بالای سرت می گیرند.
اماگاهی همه چیز آنطوری که دوست داری پیش نمی رود.
می دویدیم و از روی گلهای پرپر شده نیز می پریدیم . همانطور که فرماندهان خواسته بودند، میدیمشان که افتاده بودند اما جز اشک دیده نمی توانستیم چیزی بدرقه شان کنیم ، آنها نیز چیزی جز دویدن از ما نمی خواستند. چرا که از هر کس دیگری آنها بهتر می دانستند ماندن در معبر 1 متری یعنی توقف ستون و شهادت بقیه نفرات عقب و بی یاور ماندن جلوی ها و چقدر با شکوه است لحظه شهادت رفیقی که با دیدگانش و آخرین توان در بدنش از تو می خواهد بروی و بدوی و توقف نکنی .
رها شدن از نقطه رهایی و خط شکنی شجاعتی می خواهد کلان ، و برای سر ستون شدن گروهان و دسته باید فقط از جنس خود علی ع باشی و بس . بی دلیل نبود که سر ستونهای این گروهان نیز یکی دیگری بود از گروه دوستان نزدیک و یاران صمیمی ، کسی که بیشتر از هر کس دیگری آماده رها شدن بود، آماده پریدن بود و پر کشیدن . در روزهای قبلش خیلی متوجه او در جمعشان نشدم و کمتر او را در بینشان می دیدم ، ولی صدا می کردندش علی ، علی بلورچی . به گمانم علی پس از رها شدن هیچگاه به خاک ریز مقابل نرسید. در همان معبر نوری شد برای هدایت بقیه ستون .
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_علی_بلورچی
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#12_اسفند_1365
@hamidraz
قسمت #چهارم خاطره عملیات تکمیلی کربلای پنج از دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی
چشم ، چشم را نمی دید ، حداکثر اگر تلاش می کردی 1 متری خود را می دیدی ، تاریکی مطلق . با کوچکترین نوری باران خمپاره روی سرت بود. فرماندهان توصیه کرده بودند هیچ نور و چراغی نباید روشن شود. هیجان و دلهره از زدن به خط . منتظر دستور بودیم. حوالی ساعت 8 شب در کنار جاده خاکی اول شیب خاکریز با زارع( اکبر )و قلی پور و چند نفر دیگر نشسته بودیم. و آخرین حلالیت ها را از هم می خواستیم. ناگهان ضربه ای محکم به پشتم احساس کردم و جیغ و فریاد بقیه را شنیدم. تا به خود آمدم ، ماشینی کاملا از گل پوشیده شده بود که در تاریکی شب آمده بود روی بچه ها و درب راننده با کمر من کاملا مماس شده بود. به گونه ای که نه من تکان می توانستم بخورم و نه درب ماشین باز می شد. کوله پشتی پر از باند و گاز من اینبار ضرب ماشین را گرفته بود و بعد رفته بود زیر چرخ جلوی ماشین. به هر سختی بندهای باقیمانده کوله را درآوردم و بدنبال ناله جوانکی که اهل روستاهای اطراف گلپایگان بود گشتم که با همان لهجه می گفت نه نه جان نه نه جان. او که جثه کوچکی داشت با مخالفت فرمانده ها قرار نبود به خط بیاد ، آنقدر اصرار کرده بود تا بالاخره با کوله پر از فشنگ راهی شده بود ، اما حالا کاملا رفته بود زیر ماشین و همه مشغول درآوردن بودند.
با صدای امدادگر امدادگر خود را به جلوی ماشین رساندم . جوانی سفید چهره آرام و صبور از جمع کوچک دوست داشتنی که برایتان گفتم به روی خاکریز نیمه نشسته و دراز کش بود و بقیه دوستان دورش را گرفته بودند و از حالش می پرسیدند.
کمی برانداز کردم و دستی به پاها و کمرش کشیدم آثاری از جراحت شدید ندیدم. به خیر گذشته بود.
معلوم بود ، خداوند برای دستچین کردن این گل تا چند لحظه بعد تقدیر دیگری رقم زده است. محسن فیض سالم بود . ضربه سخت ماشین او را آبدیده تر و مصمم تر کرده بود.و شاید هم درد شدید را برای حفظ روحیه بقیه به درونش می ریخت هیچکس نفهمید . بعد از مدتی به خود آمد و همزمان و به سرعت دستور رسید، ستون حرکت کند. حرکت به سمت نقطه رهایی ، رهایی از خاکریز خودی ، به خاکریز دشمن . رهایی از تن به جان ، رهایی به سوی او. هیچکس نفهمید محسن در آن لحظات چه دردی کشید چون لحظاتی بعد او نیز رها شد.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_محسن_فیض
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#12_اسفند_1365
@hamidraz
چشم ، چشم را نمی دید ، حداکثر اگر تلاش می کردی 1 متری خود را می دیدی ، تاریکی مطلق . با کوچکترین نوری باران خمپاره روی سرت بود. فرماندهان توصیه کرده بودند هیچ نور و چراغی نباید روشن شود. هیجان و دلهره از زدن به خط . منتظر دستور بودیم. حوالی ساعت 8 شب در کنار جاده خاکی اول شیب خاکریز با زارع( اکبر )و قلی پور و چند نفر دیگر نشسته بودیم. و آخرین حلالیت ها را از هم می خواستیم. ناگهان ضربه ای محکم به پشتم احساس کردم و جیغ و فریاد بقیه را شنیدم. تا به خود آمدم ، ماشینی کاملا از گل پوشیده شده بود که در تاریکی شب آمده بود روی بچه ها و درب راننده با کمر من کاملا مماس شده بود. به گونه ای که نه من تکان می توانستم بخورم و نه درب ماشین باز می شد. کوله پشتی پر از باند و گاز من اینبار ضرب ماشین را گرفته بود و بعد رفته بود زیر چرخ جلوی ماشین. به هر سختی بندهای باقیمانده کوله را درآوردم و بدنبال ناله جوانکی که اهل روستاهای اطراف گلپایگان بود گشتم که با همان لهجه می گفت نه نه جان نه نه جان. او که جثه کوچکی داشت با مخالفت فرمانده ها قرار نبود به خط بیاد ، آنقدر اصرار کرده بود تا بالاخره با کوله پر از فشنگ راهی شده بود ، اما حالا کاملا رفته بود زیر ماشین و همه مشغول درآوردن بودند.
با صدای امدادگر امدادگر خود را به جلوی ماشین رساندم . جوانی سفید چهره آرام و صبور از جمع کوچک دوست داشتنی که برایتان گفتم به روی خاکریز نیمه نشسته و دراز کش بود و بقیه دوستان دورش را گرفته بودند و از حالش می پرسیدند.
کمی برانداز کردم و دستی به پاها و کمرش کشیدم آثاری از جراحت شدید ندیدم. به خیر گذشته بود.
معلوم بود ، خداوند برای دستچین کردن این گل تا چند لحظه بعد تقدیر دیگری رقم زده است. محسن فیض سالم بود . ضربه سخت ماشین او را آبدیده تر و مصمم تر کرده بود.و شاید هم درد شدید را برای حفظ روحیه بقیه به درونش می ریخت هیچکس نفهمید . بعد از مدتی به خود آمد و همزمان و به سرعت دستور رسید، ستون حرکت کند. حرکت به سمت نقطه رهایی ، رهایی از خاکریز خودی ، به خاکریز دشمن . رهایی از تن به جان ، رهایی به سوی او. هیچکس نفهمید محسن در آن لحظات چه دردی کشید چون لحظاتی بعد او نیز رها شد.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_محسن_فیض
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#12_اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
یادی از فرمانده لشگرمحمد رسول الله ص #حاج_عباس_کریمی به روایت #بی_سیم_چی در سالروز شهادتش
حاجی ، صدای پر امیدت پشت بی سیم هنوز توی گوشم هست
از ما جلوتر بودی . نزدیک تر به دشمن . از اونجا گردان رو برای پیشروی هدایت میکردی
این که یک فرمانده لشگر از نیروهاش جلوتر باشه در تمام جنگهای دنیا بی سابقه است
کاش می شد یک طوری به جوونای امروز گفت که این جلو بودن یعنی چی
****************
خدایا در صحرای محشر که همه از هم گریزانند صدای بیسیم حاج عباس را برای همه پخش کن تا همگان بشنوند که او بسیجیانش را فرا میخواند .
ابوذر عمار مقداد سلمان مالک کمیل / همت....
همه گردانها بگوشند؟.....
بگوشیم حاجی جان .......
سریعتر برسید به نقطه الحاق......
چشم حاجی جان ، بچه ها تو راهند
لحظاتی دیگر دستشان تو دست شماست
ان شاء الله
#عملیات_بدر
#24_اسفند_1363
#لشگر_محمد_رسول_الله_ص
#شهید_عباس_کریمی
#گردان_ابوذر
@hamidraz
حاجی ، صدای پر امیدت پشت بی سیم هنوز توی گوشم هست
از ما جلوتر بودی . نزدیک تر به دشمن . از اونجا گردان رو برای پیشروی هدایت میکردی
این که یک فرمانده لشگر از نیروهاش جلوتر باشه در تمام جنگهای دنیا بی سابقه است
کاش می شد یک طوری به جوونای امروز گفت که این جلو بودن یعنی چی
****************
خدایا در صحرای محشر که همه از هم گریزانند صدای بیسیم حاج عباس را برای همه پخش کن تا همگان بشنوند که او بسیجیانش را فرا میخواند .
ابوذر عمار مقداد سلمان مالک کمیل / همت....
همه گردانها بگوشند؟.....
بگوشیم حاجی جان .......
سریعتر برسید به نقطه الحاق......
چشم حاجی جان ، بچه ها تو راهند
لحظاتی دیگر دستشان تو دست شماست
ان شاء الله
#عملیات_بدر
#24_اسفند_1363
#لشگر_محمد_رسول_الله_ص
#شهید_عباس_کریمی
#گردان_ابوذر
@hamidraz
Forwarded from .
قسمت #پنجم خاطره عملیات تکمیلی کربلای پنج از دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی
هیجان و ترس از خمپاره های فراوان که از چپ و راست دور و بر لند کروز بی سقف و در و پیکر به زمین می خورد ، باعث می شد ، هیچ دردی از ضربات آهن ماشین به دست و پاهایمان را حس نکنیم. ماشین با سرعت و بدون ملاحظه هیچ چاله ای باید مسافتی را طی میکرد تا ما را به خط برساند . هنوز درد ضربه ای تموم نشده ضربه بعدی و بعدی وارد می شد.انقدر جاده سوراخ سوراخ شده بود از خمپاره ها که راننده ها هیچ راهی نداشتند الا آنکه مستقیم داخل همه آنها بروند.
بالاخره هوا تاریک شده بود که به خط مقدم رسیدیم، جایی که قرار بود تا ساعتی دیگر به خط دشمن بزنیم. پشت خاکریزی پیادمون کردند تا همه گردان مقداد به همین طریق به خط منتقل شوند. . سنگرهای اصلی با گردان پدافندی پر شده بود و ما ناگزیر کنار جاده در دسته های چند نفری نشستیم.
هنوز چیزی نگذشته بوده، خبر رسید بالاخره خمپاره ای به یکی از ماشین ها در مسیر اصابت کرده و عدهای مجروح و شهید شدند.. همه یکدفعه نگران ازحال افرادی که داخل آن ماشین بودند شروع به سوال کردن از هم شدند.
کیا بودند تو ماشین؟! این سوال تکرار شد و تکرار شد .
به ما که نیروی ساده بودیم چیزی نمی گفتند ولی از چهره گروه ارکان گروهان معلوم بود خبری است و وضع عادی نیست.
بالاخره در لابلای همهمه شنیدم مجید مجروح شده. پرسیدم مجید کدومشون بود؟ یکی گفت : همونی که تر و فرز و کوچک اندام بود و عینک میزد . گفتم آهان . ولی هر چی فکر کردم دیدم همشون ترو فرز بودند و کوچک اندام . بچه ها گفتن مجید جلوی ماشین کنار معاون گردان نشسته بود که خمپاره کنار ماشین منفجر شد . یه ترکش به پای مجید خورد و بقیه ترکشها همه نصیب معاون گردان شد. و لحظاتی بعد شهید بکشلو به دوستان شهیدش پیوست. شهید بکشلو علی رغم بیماری چشم فرزندش ، چند روز قبل خودش رو برای عملیات به منطقه رسونده بود ...
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_رجبعلی_بکشلو
#گردان_مقداد
#12_اسفند_1365
@hamidraz
هیجان و ترس از خمپاره های فراوان که از چپ و راست دور و بر لند کروز بی سقف و در و پیکر به زمین می خورد ، باعث می شد ، هیچ دردی از ضربات آهن ماشین به دست و پاهایمان را حس نکنیم. ماشین با سرعت و بدون ملاحظه هیچ چاله ای باید مسافتی را طی میکرد تا ما را به خط برساند . هنوز درد ضربه ای تموم نشده ضربه بعدی و بعدی وارد می شد.انقدر جاده سوراخ سوراخ شده بود از خمپاره ها که راننده ها هیچ راهی نداشتند الا آنکه مستقیم داخل همه آنها بروند.
بالاخره هوا تاریک شده بود که به خط مقدم رسیدیم، جایی که قرار بود تا ساعتی دیگر به خط دشمن بزنیم. پشت خاکریزی پیادمون کردند تا همه گردان مقداد به همین طریق به خط منتقل شوند. . سنگرهای اصلی با گردان پدافندی پر شده بود و ما ناگزیر کنار جاده در دسته های چند نفری نشستیم.
هنوز چیزی نگذشته بوده، خبر رسید بالاخره خمپاره ای به یکی از ماشین ها در مسیر اصابت کرده و عدهای مجروح و شهید شدند.. همه یکدفعه نگران ازحال افرادی که داخل آن ماشین بودند شروع به سوال کردن از هم شدند.
کیا بودند تو ماشین؟! این سوال تکرار شد و تکرار شد .
به ما که نیروی ساده بودیم چیزی نمی گفتند ولی از چهره گروه ارکان گروهان معلوم بود خبری است و وضع عادی نیست.
بالاخره در لابلای همهمه شنیدم مجید مجروح شده. پرسیدم مجید کدومشون بود؟ یکی گفت : همونی که تر و فرز و کوچک اندام بود و عینک میزد . گفتم آهان . ولی هر چی فکر کردم دیدم همشون ترو فرز بودند و کوچک اندام . بچه ها گفتن مجید جلوی ماشین کنار معاون گردان نشسته بود که خمپاره کنار ماشین منفجر شد . یه ترکش به پای مجید خورد و بقیه ترکشها همه نصیب معاون گردان شد. و لحظاتی بعد شهید بکشلو به دوستان شهیدش پیوست. شهید بکشلو علی رغم بیماری چشم فرزندش ، چند روز قبل خودش رو برای عملیات به منطقه رسونده بود ...
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_رجبعلی_بکشلو
#گردان_مقداد
#12_اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید_رجبعلی_بکشلو معاون فرماندهی #گردان_مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
12اسفند 1365
@hamidraz
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
12اسفند 1365
@hamidraz
خاطره ای از مهندس #مهدی_باکری فرمانده شهید #لشگر_عاشورا در سالروز شهادتش
وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به آقا مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.
نمی دانم این شهردار فلان فلان شده! کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟»
آقا مهدی خنده ای کرد و گفت : راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت
#شهید_مفقودالاثر_مهدی_باکری
#فرمانده_لشگر_عاشورا
#شهردار_ارومیه
#عملیات_بدر
#25_اسفند_1363
@hamidraz
وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه پیرزن در داخل زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین و مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به آقا مهدی که مرتب در حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.
نمی دانم این شهردار فلان فلان شده! کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما یاد بگیرید؟»
آقا مهدی خنده ای کرد و گفت : راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت
#شهید_مفقودالاثر_مهدی_باکری
#فرمانده_لشگر_عاشورا
#شهردار_ارومیه
#عملیات_بدر
#25_اسفند_1363
@hamidraz
Forwarded from .
قسمت #اول عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
چند روزی بود که تهران بودم . جبهه ها هنوز درگیر عملیات گسترده کربلای 5بود. با چندتا از بچه ها اعزام انفرادی جور کردیم برای لشگر حضرت رسول ص . 29 بهمن رفتیم دو کوهه . از اون جا هم فوری رفتیم مقر لشگر در اردوگاه کرخه. آخرین ماه سال 65 شروع شد . قرار بود بچه ها کادر یک گروهان از گردان مقداد را تشکیل بدن. گردان فقط دو تا گروهان داشت که گروهان ما تعداد بیشتری داشت. 140 نفر. حمید صالحی مسئولیت گروهان را به عهده گرفت و سه تا از بچه ها مسئول دسته شدند و یکی هم معاون گروهان. برای معاونت دیگر هر چه حمید میگفت یکی قبول کنه کسی زیر بار نرفت . علی بلورچی که یک روز پیش ما بود و روز بعد گردان مالک. گفت: من قبول میکنم. اما حمید رضایت نمی داد.از بس که علی کارهای عجیب غریب انجام میداد. (در قسمت پایانی ارتباط زیبای حمید و علی را توضیح خواهم داد ). حدود ده روزی کرخه بودیم و همه به حمید کمک میکردیم برای آموزش نیروها.حمید چند شب پیاده روی و رزم وخشم شبانه برای نیروها گذاشت. یکی از بچه های همراه حسن کریمیان بود . 6 ماه پیش با هم رفته بودیم اطلاعات مهندسی. اون جا با موتور تصادف کرد،پاش به شدت آسیب دید. بعد از عمل هنوز با عصا راه می رفت. حسن سال چهارم مکانیک شریف بود. شاگرد اول بود . همه به اواصرارمیکردند که حسن نیا، برگرد، وضعیت پات مناسب نیست . نه صبحگاه می تونی بیای نه رزم شبانه. پس چه طوری می خوای بیای عملیات؟ از طرفی اوضاع خوب درسی حسن مزید بر علت بود که بچه ها او رو تشویق به برگشت کنن . اما او در جواب همه می گفت: همه رو نگه داشتم برای شب عملیات. ...
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#اسفند_1365
@hamidraz
چند روزی بود که تهران بودم . جبهه ها هنوز درگیر عملیات گسترده کربلای 5بود. با چندتا از بچه ها اعزام انفرادی جور کردیم برای لشگر حضرت رسول ص . 29 بهمن رفتیم دو کوهه . از اون جا هم فوری رفتیم مقر لشگر در اردوگاه کرخه. آخرین ماه سال 65 شروع شد . قرار بود بچه ها کادر یک گروهان از گردان مقداد را تشکیل بدن. گردان فقط دو تا گروهان داشت که گروهان ما تعداد بیشتری داشت. 140 نفر. حمید صالحی مسئولیت گروهان را به عهده گرفت و سه تا از بچه ها مسئول دسته شدند و یکی هم معاون گروهان. برای معاونت دیگر هر چه حمید میگفت یکی قبول کنه کسی زیر بار نرفت . علی بلورچی که یک روز پیش ما بود و روز بعد گردان مالک. گفت: من قبول میکنم. اما حمید رضایت نمی داد.از بس که علی کارهای عجیب غریب انجام میداد. (در قسمت پایانی ارتباط زیبای حمید و علی را توضیح خواهم داد ). حدود ده روزی کرخه بودیم و همه به حمید کمک میکردیم برای آموزش نیروها.حمید چند شب پیاده روی و رزم وخشم شبانه برای نیروها گذاشت. یکی از بچه های همراه حسن کریمیان بود . 6 ماه پیش با هم رفته بودیم اطلاعات مهندسی. اون جا با موتور تصادف کرد،پاش به شدت آسیب دید. بعد از عمل هنوز با عصا راه می رفت. حسن سال چهارم مکانیک شریف بود. شاگرد اول بود . همه به اواصرارمیکردند که حسن نیا، برگرد، وضعیت پات مناسب نیست . نه صبحگاه می تونی بیای نه رزم شبانه. پس چه طوری می خوای بیای عملیات؟ از طرفی اوضاع خوب درسی حسن مزید بر علت بود که بچه ها او رو تشویق به برگشت کنن . اما او در جواب همه می گفت: همه رو نگه داشتم برای شب عملیات. ...
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
قسمت #دوم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
بوی عملیات میومد . قرار شد برای خداحافظی نیروها برن پادگان و با خانواده ها تماسی داشته باشن. همه می دونستن که برای حفاظت اطلاعات نباید چیزی از عملیات پشت تلفن بگن و واقعا بچه ها این مسائل رو خوب رعایت میکردن . یک روز رفتیم دو کوهه.همه تلفن زدیم و با خانواده صحبت کردیم. بچه هایی بودند که خونه هاشون تلفن نداشت. زنگ میزدن خونه همسایه که برن خونوادشونو خبر کنن. دوباره میرفتن تو نوبت تا بلندگو صداشون کنه و این بار بتونن با خانواده صحبت کنن . بعضیها به واقع آخرین باری بود که خانواده صداشونو میشنید. منصور (کاظمی ) حدود 15 دقیقه تو کابین تلفن بود،وقتی اومد بیرون ازش پرسیدم: چی میگفتی این همه وقت؟
در حالی که عرق از همه جاش میبارید گفت: پدرم در اومد، یکی یکی اومدند پشت تلفن و گریه کردند.به خواهر کوچکم گفتم:تودیگه چی میگی، اصلا تو منو میشناسی ؟ .خیلی از بچه ها در وضعیت عاطفی سختی دل از همه چیز میکندند.. منصور سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران بود . بعد از اون تماس، چند روز قبل از عملیات رفتیم اردو گاه کارون در جاده اهواز خرمشهر - اون جا دیگر بچه ها فقط بایداستراحت می کردند تا فرمان جلو رفتن داده بشه . اردوگاه کارون جزو جاهایی است که خیلی از بچه ها وصیت نامه هاشونو می نوشتند، عاقبت صبح، 12 اسفند اعلام شد گردان به سمت خط حرکت کند.
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_منصور_کاظمی
#اسفند_1365
@hamidraz
بوی عملیات میومد . قرار شد برای خداحافظی نیروها برن پادگان و با خانواده ها تماسی داشته باشن. همه می دونستن که برای حفاظت اطلاعات نباید چیزی از عملیات پشت تلفن بگن و واقعا بچه ها این مسائل رو خوب رعایت میکردن . یک روز رفتیم دو کوهه.همه تلفن زدیم و با خانواده صحبت کردیم. بچه هایی بودند که خونه هاشون تلفن نداشت. زنگ میزدن خونه همسایه که برن خونوادشونو خبر کنن. دوباره میرفتن تو نوبت تا بلندگو صداشون کنه و این بار بتونن با خانواده صحبت کنن . بعضیها به واقع آخرین باری بود که خانواده صداشونو میشنید. منصور (کاظمی ) حدود 15 دقیقه تو کابین تلفن بود،وقتی اومد بیرون ازش پرسیدم: چی میگفتی این همه وقت؟
در حالی که عرق از همه جاش میبارید گفت: پدرم در اومد، یکی یکی اومدند پشت تلفن و گریه کردند.به خواهر کوچکم گفتم:تودیگه چی میگی، اصلا تو منو میشناسی ؟ .خیلی از بچه ها در وضعیت عاطفی سختی دل از همه چیز میکندند.. منصور سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران بود . بعد از اون تماس، چند روز قبل از عملیات رفتیم اردو گاه کارون در جاده اهواز خرمشهر - اون جا دیگر بچه ها فقط بایداستراحت می کردند تا فرمان جلو رفتن داده بشه . اردوگاه کارون جزو جاهایی است که خیلی از بچه ها وصیت نامه هاشونو می نوشتند، عاقبت صبح، 12 اسفند اعلام شد گردان به سمت خط حرکت کند.
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_منصور_کاظمی
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید_منصور_کاظمی
دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
گردان#مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
گردان#مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
قسمت #سوم عملیات تکمیلی #کربلای_پنج به روایت #بی_سیم_چی
گردان به سمت خط حرکت کرد . همه نیروها پشت وانتهای تویوتا سوار بودند . غروب نشده، چند کیلومتری خط بودیم . گفتند این جا می تونید وضو بگیرید. اما هنوز خیلی ها وضو نگرفته بودند که دوباره فرمان حرکت داده شد. من با حسن (کریمیان ) جلوی وانت نشسته بودیم. از آن جا تا خود خط، حسن فقط به خودش بد و بی راه می گفت که من چرا وضو نگرفتم، من سر خودمو کلاه میذارم و از این حرفها.
هر چه گفتم: بابا خیلی ها وضو نگرفتندحالا مهم نیست. می گفت: نه چه طورتو تونستی وضو بگیری؟ من تنبلی کردم. خیلی ناراحت بود از این موضوع. تو راه آتیش خمپاره های عراقی چندتا از بچه ها رو شهید و مجروح کرد . هوا تاریک شده بود که کل گردان پشت یک خاکریز مستقر شد . هر چند نفر چاله ای برای خودشون حفر کردند تا بلکه از ترکش توپ و خمپاره ها کمی در امان باشند . شب چندم عملیات بود و عراقی ها با منور دائم منطقه را روشن می کردند. و در واقع از غافلگیر کردن دشمن خبری نبود . پشت خاکریز هم چندتا مجروح دادیم و هنوز عملیات شروع نشده چندتا از فرمانده ها و نیروها رو از دست داده بودیم . در انتظار پاکساری میدون مین توسط تخریب چی ها بودیم تا عملیات رو اغاز کنیم .....
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_حسن_کریمیان
#اسفند_1365
@hamidraz
گردان به سمت خط حرکت کرد . همه نیروها پشت وانتهای تویوتا سوار بودند . غروب نشده، چند کیلومتری خط بودیم . گفتند این جا می تونید وضو بگیرید. اما هنوز خیلی ها وضو نگرفته بودند که دوباره فرمان حرکت داده شد. من با حسن (کریمیان ) جلوی وانت نشسته بودیم. از آن جا تا خود خط، حسن فقط به خودش بد و بی راه می گفت که من چرا وضو نگرفتم، من سر خودمو کلاه میذارم و از این حرفها.
هر چه گفتم: بابا خیلی ها وضو نگرفتندحالا مهم نیست. می گفت: نه چه طورتو تونستی وضو بگیری؟ من تنبلی کردم. خیلی ناراحت بود از این موضوع. تو راه آتیش خمپاره های عراقی چندتا از بچه ها رو شهید و مجروح کرد . هوا تاریک شده بود که کل گردان پشت یک خاکریز مستقر شد . هر چند نفر چاله ای برای خودشون حفر کردند تا بلکه از ترکش توپ و خمپاره ها کمی در امان باشند . شب چندم عملیات بود و عراقی ها با منور دائم منطقه را روشن می کردند. و در واقع از غافلگیر کردن دشمن خبری نبود . پشت خاکریز هم چندتا مجروح دادیم و هنوز عملیات شروع نشده چندتا از فرمانده ها و نیروها رو از دست داده بودیم . در انتظار پاکساری میدون مین توسط تخریب چی ها بودیم تا عملیات رو اغاز کنیم .....
#ادامه_دارد
#اردوگاه_کرخه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#شهید_حسن_کریمیان
#اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
با عباس رفتيم تبريز . استاد شهريار رو ببينيم
تبريز . مقصوديه . كوچه هفده شهريور
در زديم پيرمرد با زيرپوش سفيد و زيرشلواري چارخونه و عرقچين سفيدي كه كج روي سرش بود درو باز كرد
تا لباساي جبهه رو به تنمون ديد بي اختيار زد زير گريه ي صدادار و هاي هاي عجيب
آهسته به عباس گفتم :
ارباب تو چشاش خوب نگاه كن اين پيرمرد امروز فردا رفتنيه
با لبخند گفت شايد ما زودتر بريم
و درست گفت عباس زودتر از استاد شهريار رفت
از استاد شهريار خواستم واسمون شعر بخونه
گفت امروز چندمه؟
گفتم دوم مهر شصت و پنج
گفت: پس هفته جنگه :
صلاي هفته ي جنگست و روز جهد و جهاد
فرشتگان خدا هم همه غلاظ و شداد
بقيشو خواستم گفت في البداهه گفتم همين يه بيته
يه نگاهي به عباس كرد
گفت : تو هم از جبهه اومدي؟
عباس گفت بله
استاد گفت : ميدوني چقدر عرفا و بزرگان در حسرت شهادت ناكام مونده و آخرش هم نافرجام مردند و شهيد نشدند
شما جوجه هايي هستيد كه هنوز سر از تخم درنيورده ميرويد شهيد ميشيد و باز هم اشكاي استاد شهريار ....
محمود یزدانی
#شهید_عباس_یزدانی
#گردان_حبیب_بن_مظاهر
#شلمچه
#استاد_شهریار
@hamidraz
تبريز . مقصوديه . كوچه هفده شهريور
در زديم پيرمرد با زيرپوش سفيد و زيرشلواري چارخونه و عرقچين سفيدي كه كج روي سرش بود درو باز كرد
تا لباساي جبهه رو به تنمون ديد بي اختيار زد زير گريه ي صدادار و هاي هاي عجيب
آهسته به عباس گفتم :
ارباب تو چشاش خوب نگاه كن اين پيرمرد امروز فردا رفتنيه
با لبخند گفت شايد ما زودتر بريم
و درست گفت عباس زودتر از استاد شهريار رفت
از استاد شهريار خواستم واسمون شعر بخونه
گفت امروز چندمه؟
گفتم دوم مهر شصت و پنج
گفت: پس هفته جنگه :
صلاي هفته ي جنگست و روز جهد و جهاد
فرشتگان خدا هم همه غلاظ و شداد
بقيشو خواستم گفت في البداهه گفتم همين يه بيته
يه نگاهي به عباس كرد
گفت : تو هم از جبهه اومدي؟
عباس گفت بله
استاد گفت : ميدوني چقدر عرفا و بزرگان در حسرت شهادت ناكام مونده و آخرش هم نافرجام مردند و شهيد نشدند
شما جوجه هايي هستيد كه هنوز سر از تخم درنيورده ميرويد شهيد ميشيد و باز هم اشكاي استاد شهريار ....
محمود یزدانی
#شهید_عباس_یزدانی
#گردان_حبیب_بن_مظاهر
#شلمچه
#استاد_شهریار
@hamidraz
Forwarded from .
