Forwarded from .
خاطره ای از دکتر #سعید_حجازی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی از اخرین لحظات اعزام گردان #مقداد به منطقه عملیاتی #شلمچه
ظهرِ روز قبل از حركت بچه ها به سمت خط و عمليات تكميلى كربلاى ٥ ، با فريبرز(معروف به سيد يوسف) از واحد اطلاعات عمليات تيپ ١١٠ خاتم، براى ديدار با بچه ها، عازم اردوگاه كارون شديم. با اكثر دوستان مفيد كه در گردان مقداد بودند، سلام و احوالپرسى و ....
تا پاسى از شب، بيرون از چادرها گرمِ صحبت بودیم . اخر شب واسه خواب به چادرى كه على بلورچى و ... در آن مستقر بودن، رفتم.
كنار على بلورچى دراز كشيده بودم. نيمه هاى شب بود كه با صداى گريه على و يه نفر ديگه كه اونطرف بود بيدار شدم. اونى كه خيلى التماس ميكرد به على كه اگر شهيد شدى حتما شفاعت من رو بكن يه جَووُنى بود ١٦-١٧ ساله، على رو بغل كرده بود و زار زار گريه ميكرد و بهش التماس ميكرد. على هم ميگفت كه: اره، من شهيد ميشم توو اين عمليات و ... صبح شد و نماز و .... طرفاى ظهر اتوبوسها اومدن و بچه هارو سوار كردن واسه رفتن به خط؛ منم سوار يكى از اتوبوسها شدم، كنار منصور كاظمى نشسته بودم، خيلى توو فكر بود.
يه دفعه ديدم دست كرد از توو جيبش يه كاغذ كه شبيه نامه هاى بچه ها از جبهه بود دراورد و باز كرد و با خودكارى كه داشت، شروع كرد به نوشتن چند سطر انتهاى نوشته هاى قبلى.بهش گفتم : منصور، وصيتنامته ؟ گفت، اره
يه جمله بهم گفت كه تعجب كردم ! گفت: اين وصيتنامه دست تو باشه، تا وقتى كه شهيد نشدم بازش نكن. قول ؟ گفتم چشم، گرفتم و گذاشتمش توو جيبم.نشونه اش هم اگر دوستان ديده باشند، دو سه خط لرزونى هست كه انتهاى وصيتنامه منصور هست.
مدتى گذشت كه اتوبوسها ايستادند، يه دفعه ديدم كه سيديوسف اومد توو اتوبوس ما و من رو از ماشين بزور پياده كرد كه مسئوليت داره و تو نبايد با بچه ها برى عمليات !!! هرچى اصرار و خواهش كردم قبول نكرد و .... با حسرت و با عجله با بچه ها خداحافظى كردم و پياده شدم
اتوبوسها پيچيدند سمت راست و رفتند به سمت مقر خاكى و محل استقرار بچه ها... منم با يه دنيا غم و ناراحتى به سمت مقر خودمون حركت كردم ( با ماشينهاى گذرى) اونشب گذشت و فردا غروب، سيديوسف خبر شهادت منصور رو اورد ... يه روز که مهدى عقابى رو ديدم موضوع رو بهش گفتم. اونم ميرفت تهران، وصيتنامه رو دادم كه برسونه بدست خانواده منصور.
٢٩ سال حسرت و واماندگى و درماندگى
عاشقى را قابليت لازم است
طالب حق را حقيقت لازم است
#شهید_علی_بلورچی
#شهید_منصور_کاظمی
#اردوگاه_کارون
#گردان_مقداد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#12_اسفند_1365
@hamidraz
ظهرِ روز قبل از حركت بچه ها به سمت خط و عمليات تكميلى كربلاى ٥ ، با فريبرز(معروف به سيد يوسف) از واحد اطلاعات عمليات تيپ ١١٠ خاتم، براى ديدار با بچه ها، عازم اردوگاه كارون شديم. با اكثر دوستان مفيد كه در گردان مقداد بودند، سلام و احوالپرسى و ....
تا پاسى از شب، بيرون از چادرها گرمِ صحبت بودیم . اخر شب واسه خواب به چادرى كه على بلورچى و ... در آن مستقر بودن، رفتم.
كنار على بلورچى دراز كشيده بودم. نيمه هاى شب بود كه با صداى گريه على و يه نفر ديگه كه اونطرف بود بيدار شدم. اونى كه خيلى التماس ميكرد به على كه اگر شهيد شدى حتما شفاعت من رو بكن يه جَووُنى بود ١٦-١٧ ساله، على رو بغل كرده بود و زار زار گريه ميكرد و بهش التماس ميكرد. على هم ميگفت كه: اره، من شهيد ميشم توو اين عمليات و ... صبح شد و نماز و .... طرفاى ظهر اتوبوسها اومدن و بچه هارو سوار كردن واسه رفتن به خط؛ منم سوار يكى از اتوبوسها شدم، كنار منصور كاظمى نشسته بودم، خيلى توو فكر بود.
يه دفعه ديدم دست كرد از توو جيبش يه كاغذ كه شبيه نامه هاى بچه ها از جبهه بود دراورد و باز كرد و با خودكارى كه داشت، شروع كرد به نوشتن چند سطر انتهاى نوشته هاى قبلى.بهش گفتم : منصور، وصيتنامته ؟ گفت، اره
يه جمله بهم گفت كه تعجب كردم ! گفت: اين وصيتنامه دست تو باشه، تا وقتى كه شهيد نشدم بازش نكن. قول ؟ گفتم چشم، گرفتم و گذاشتمش توو جيبم.نشونه اش هم اگر دوستان ديده باشند، دو سه خط لرزونى هست كه انتهاى وصيتنامه منصور هست.
مدتى گذشت كه اتوبوسها ايستادند، يه دفعه ديدم كه سيديوسف اومد توو اتوبوس ما و من رو از ماشين بزور پياده كرد كه مسئوليت داره و تو نبايد با بچه ها برى عمليات !!! هرچى اصرار و خواهش كردم قبول نكرد و .... با حسرت و با عجله با بچه ها خداحافظى كردم و پياده شدم
اتوبوسها پيچيدند سمت راست و رفتند به سمت مقر خاكى و محل استقرار بچه ها... منم با يه دنيا غم و ناراحتى به سمت مقر خودمون حركت كردم ( با ماشينهاى گذرى) اونشب گذشت و فردا غروب، سيديوسف خبر شهادت منصور رو اورد ... يه روز که مهدى عقابى رو ديدم موضوع رو بهش گفتم. اونم ميرفت تهران، وصيتنامه رو دادم كه برسونه بدست خانواده منصور.
٢٩ سال حسرت و واماندگى و درماندگى
عاشقى را قابليت لازم است
طالب حق را حقيقت لازم است
#شهید_علی_بلورچی
#شهید_منصور_کاظمی
#اردوگاه_کارون
#گردان_مقداد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#12_اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید_منصور_کاظمی (با سربند یا حسین شهید ) ساعاتی قبل از شهادت
12اسفند 1365 گردان #مقداد عملیات تکمیلی #کربلای_پنج دشت #شلمچه
12اسفند 1365 گردان #مقداد عملیات تکمیلی #کربلای_پنج دشت #شلمچه
قسمتی از خاطرات #محمود_یزدانی، برادر #شهید_عباس_یزدانی از لحظه شهادت عباس و #بهروز_قلانی
آخرین دیدار با عباس و بهروز 🌼
ساعت حدود یازده شب بود .گروهان ما پشت خاکریز به حالِ درازکش
منتظر دستورِعملیات بودیم، داشتم تو دلم میگفتم خدایا میشه برای یکبار دیگه عباس رو ببینم !
تو همین حس و حال بودم که در روشنای منوّرهای عراقی یهو دیدم عباس و بهروز بالای سرم ایستادند ... تا حالا اینقدر عباس در نظرم رشید و بلند بالا نبود. به عزت خدا قسم از شادی و خنده، قهقهه میزدند.حال عجیبی داشت ، نمیدونم چرا بلند نشدم در آغوش بگیرمش شاید بخاطر دستورِ
دراز کش بود .... (و حال چقدر افسوس میخورم )
گفتم : سلام عشق من ! الهی قربونت برم . در چه حالید ؟ عباس گفت : «تیربارچیمون مجروح شد آوردیمش عقب ، الآن ما دو نفر میریم تیربارو برمیداریم و پدر دشمنو درمیاریم. تو چرا اینجا خوابیدی ؟ بلند شو بزن به خیک دشمن . خداحافظ» (و من که توان سخن گفتن رو نداشتم فقط او را نگاه میکردم ) همه صحبتمان همین بود و عباس رفت و رفت ...
چشمام به دنبال عباس و بهروز حرکت کرد ، هی دور میشدند و من هی چشمام رو بیشتر باز میکردم بدون پلک به هم زدنی که مبادا در دود و گرد و غبار و نفرات همرنگِ لباسی ، گمشون کنم ... تا اینکه به طور کامل ناپدید شدند . در مسیر رفتن، حتی یکبار برنگشت به عقب نگاهی کند، حسرت به دل ماندیم در اون لحظات خوب یادمه حتی نمیتونستم براش دعا کنم . دیگه قادر نبودم حتی براش آرزویی کنم ... هنوز برق آخرین نگاهش، رنگ آخرین تبسمش، شور آخرین کلامش، بلندی همتش و اشتیاق به رفتنش در برابر دیدگانم مانده ،از عباس بیش از هرچیز خنده-هایش در خاطرم مانده ، خنده های شادی آفرینش . خنده هایی ناب ؛
خبر شهادت عباس :
اون شب تا صبح زیر بارانی از گلوله بودیم ، دیدن پیکرهای غرقه در خون شهدا و ذکرهای قشنگ مجروحان همرا با ناله های آنان تا صبح ... امانمان را گرفته بود ، تعداد آمبولانس کفاف اینهمه شهید و زخمی را نمیداد . نمیدونم اون شب چگونه صبح شد . هوا گرگ و میش بود که یکی از بچه های دستۀ روح الله رو دیدم ،
پرسیدم : عباس چی شد ؟ کجاست ؟
_ عباس شهید شده
_ مطمئنی ؟ خودت دیدی ؟
_ بله خودم جنازشو آوردم عقب
گفتم : بهروز چی؟
گفت : وقتی عباس شهید شد بهروز تیربارو برداشت و در حال تیراندازی به عراقیها شعار میداد و فریاد میزد حالا که دوستم عباس رو کشتید همتونو میکشم و از نزدیک با عراقیها میجنگید تا اینکه تیر خورد و افتاد و باقیماندۀ منوّر افتاد رو سینه اش و سوخت . چون خیلی به دشمن نزدیک شده بود نتونستم جنازۀ اونو بیارم عقب . اونهم شهید شد .
گفتم : جنازه عباس کجاست ؟
_ توآمبولانسه
و در نهایت روبه رو شدن با جسم عزیزترین کسی که همۀ خانواده ام مثل من به او وابسته و دلداده بودند.
#شلمچه
#10_اسفند_1365
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_جبیب_بن_مظاهر
#شهید_عباس_یزدانی
#شهید_بهروز_قلانی
@hamidraz
آخرین دیدار با عباس و بهروز 🌼
ساعت حدود یازده شب بود .گروهان ما پشت خاکریز به حالِ درازکش
منتظر دستورِعملیات بودیم، داشتم تو دلم میگفتم خدایا میشه برای یکبار دیگه عباس رو ببینم !
تو همین حس و حال بودم که در روشنای منوّرهای عراقی یهو دیدم عباس و بهروز بالای سرم ایستادند ... تا حالا اینقدر عباس در نظرم رشید و بلند بالا نبود. به عزت خدا قسم از شادی و خنده، قهقهه میزدند.حال عجیبی داشت ، نمیدونم چرا بلند نشدم در آغوش بگیرمش شاید بخاطر دستورِ
دراز کش بود .... (و حال چقدر افسوس میخورم )
گفتم : سلام عشق من ! الهی قربونت برم . در چه حالید ؟ عباس گفت : «تیربارچیمون مجروح شد آوردیمش عقب ، الآن ما دو نفر میریم تیربارو برمیداریم و پدر دشمنو درمیاریم. تو چرا اینجا خوابیدی ؟ بلند شو بزن به خیک دشمن . خداحافظ» (و من که توان سخن گفتن رو نداشتم فقط او را نگاه میکردم ) همه صحبتمان همین بود و عباس رفت و رفت ...
چشمام به دنبال عباس و بهروز حرکت کرد ، هی دور میشدند و من هی چشمام رو بیشتر باز میکردم بدون پلک به هم زدنی که مبادا در دود و گرد و غبار و نفرات همرنگِ لباسی ، گمشون کنم ... تا اینکه به طور کامل ناپدید شدند . در مسیر رفتن، حتی یکبار برنگشت به عقب نگاهی کند، حسرت به دل ماندیم در اون لحظات خوب یادمه حتی نمیتونستم براش دعا کنم . دیگه قادر نبودم حتی براش آرزویی کنم ... هنوز برق آخرین نگاهش، رنگ آخرین تبسمش، شور آخرین کلامش، بلندی همتش و اشتیاق به رفتنش در برابر دیدگانم مانده ،از عباس بیش از هرچیز خنده-هایش در خاطرم مانده ، خنده های شادی آفرینش . خنده هایی ناب ؛
خبر شهادت عباس :
اون شب تا صبح زیر بارانی از گلوله بودیم ، دیدن پیکرهای غرقه در خون شهدا و ذکرهای قشنگ مجروحان همرا با ناله های آنان تا صبح ... امانمان را گرفته بود ، تعداد آمبولانس کفاف اینهمه شهید و زخمی را نمیداد . نمیدونم اون شب چگونه صبح شد . هوا گرگ و میش بود که یکی از بچه های دستۀ روح الله رو دیدم ،
پرسیدم : عباس چی شد ؟ کجاست ؟
_ عباس شهید شده
_ مطمئنی ؟ خودت دیدی ؟
_ بله خودم جنازشو آوردم عقب
گفتم : بهروز چی؟
گفت : وقتی عباس شهید شد بهروز تیربارو برداشت و در حال تیراندازی به عراقیها شعار میداد و فریاد میزد حالا که دوستم عباس رو کشتید همتونو میکشم و از نزدیک با عراقیها میجنگید تا اینکه تیر خورد و افتاد و باقیماندۀ منوّر افتاد رو سینه اش و سوخت . چون خیلی به دشمن نزدیک شده بود نتونستم جنازۀ اونو بیارم عقب . اونهم شهید شد .
گفتم : جنازه عباس کجاست ؟
_ توآمبولانسه
و در نهایت روبه رو شدن با جسم عزیزترین کسی که همۀ خانواده ام مثل من به او وابسته و دلداده بودند.
#شلمچه
#10_اسفند_1365
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_جبیب_بن_مظاهر
#شهید_عباس_یزدانی
#شهید_بهروز_قلانی
@hamidraz
Forwarded from .
خاطره #ژیلا_بدیهیان همسر بزرگوار #شهید_همت از آخرین دیدار شان
آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین ساعت 6:30 جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت 7 صبح راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت 9 صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را به بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالیکه یک قوری در دست گرفته بود، "بابا بابا" میگفت و دور اتاق میچرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک میکرد؛ اما حاجی عکس العملی از خود نشان نمیداد. از سردی نگاهش طاقتم تمام شد. رو به وی کردم و گفتم: "این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی عاطفه شدی. حالا من هیچ، لااقل به خاطر این بچه ها رعایت کن."
حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند. نمیتوانستم تمام چهره اش را ببینم. قدری جابجا شدم و او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین های خود را بیرون از خانه، در ماشین می بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی، جلوی در نشست و پس از آنکه پوتین های خود را پوشید، آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.
#17_اسفند_1362
#جزیره_مجنون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
@hamidraz
آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین ساعت 6:30 جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت 7 صبح راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت 9 صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را به بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالیکه یک قوری در دست گرفته بود، "بابا بابا" میگفت و دور اتاق میچرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک میکرد؛ اما حاجی عکس العملی از خود نشان نمیداد. از سردی نگاهش طاقتم تمام شد. رو به وی کردم و گفتم: "این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی عاطفه شدی. حالا من هیچ، لااقل به خاطر این بچه ها رعایت کن."
حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند. نمیتوانستم تمام چهره اش را ببینم. قدری جابجا شدم و او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین های خود را بیرون از خانه، در ماشین می بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی، جلوی در نشست و پس از آنکه پوتین های خود را پوشید، آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.
#17_اسفند_1362
#جزیره_مجنون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
@hamidraz
قسمت #سوم خاطره دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی از عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
آهسته و نجوا کنان ، در جهتِ عکسِ حرکتِ ستون میامد و در تاریکی شب از بین آن جمعیت بدنبال امدادگر ...
در صدایش آثاری از ناله و ضعف نبود، نزدیک که شد گفتم من امدادگرم!
گفت؛ مجروح شدم، آنقدر آرام و عادی گفت که ناخواسته یاد دوران آموزشی در پادگان تهران افتادم که مربی می گفت
"""در خط مقدم عده ای که ترسیدند به بهانه مجروح شدن خود را قاطی مجروحین واقعی می کنند ، امدادگر واقعی باید بتواند تشخیص دهد.و وقت خود را برای آنها تلف نکند ، چون از مجروحین واقعی غافل می شود """
با خودم گفتم ، حتما یکی از همانها ست . خیلی خونسرد از او پرسیدم : کجات مجروح شده ، ؟ حالا که هر دو از ستون خارج شده بودیم و او روی خاکریز دراز کشیده بود ، باز هم با آرامش گفت: شکمم . دیگه مطمئن شده بودم نباید خیلی وقت صرفش کنم و از سر بی اعتنایی گفتم : لباست را بزن بالا . تاریکی مطلق بود و نمی شد چراغی را روشن کرد . با دستانم به آرامی و در کمال خونسردی از بالای شکمش شروع کردم به لمس کردن به سمت پایین، دور و بر ناف که رسیدم یکدفعه چهار انگشت دست راستم بصورت کامل داخل حفره ای رفت و گرمای بدنش به دستانم منتقل شد و خیس شدن را حس کردم. انگاری برق مرا گرفته باشد بلند بلند داد زدم ""تو مجروح شدی "" .
ترس تمام بدنم را گرفته بود . فریاد زد آرام بگیر . ساکت شو . معلوم است که مجروح شدم . هول نکن . زود باند و گازت را بردار و ببند . خودم هم کمکت می کنم.
چند ثانیه طول کشید به خودم آمدم ، حالا او داشت مرا دلداری می داد ."" برادر نگران نباش من چیزیم نیست "".
بالاخره ظرف مدت کوتاهی با پد و باند و گاز شکمش را بستم و گفتم می خواهی باهات بیام عقب
گفت نه ، تو باید بمانی و به بقیه برسی . دستش به روی شکم به سمت عقب دور شد. و هیچ وقت نفهمیدم او که بود ! ولی هر که بود از اون سر ستونی ها بود.
حس عجیبی داشتم و
خجالت از خودم ،
تعجب از او و رشادت و شجاعتش ،
اعوذ بالله از شیطان که خط مقدم و پشت جبهه نمی شناسد ، هر جایی دام را بر فکر و ذهن انسان پهن می کند ، و
دوباره یاد گفته فرمانده گروهان شهید صالحی "" شجاعت در اولین عملیات "" افتادم.
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#12_اسفند_1365
#شهید_حمید_صالحی
@hamidraz
آهسته و نجوا کنان ، در جهتِ عکسِ حرکتِ ستون میامد و در تاریکی شب از بین آن جمعیت بدنبال امدادگر ...
در صدایش آثاری از ناله و ضعف نبود، نزدیک که شد گفتم من امدادگرم!
گفت؛ مجروح شدم، آنقدر آرام و عادی گفت که ناخواسته یاد دوران آموزشی در پادگان تهران افتادم که مربی می گفت
"""در خط مقدم عده ای که ترسیدند به بهانه مجروح شدن خود را قاطی مجروحین واقعی می کنند ، امدادگر واقعی باید بتواند تشخیص دهد.و وقت خود را برای آنها تلف نکند ، چون از مجروحین واقعی غافل می شود """
با خودم گفتم ، حتما یکی از همانها ست . خیلی خونسرد از او پرسیدم : کجات مجروح شده ، ؟ حالا که هر دو از ستون خارج شده بودیم و او روی خاکریز دراز کشیده بود ، باز هم با آرامش گفت: شکمم . دیگه مطمئن شده بودم نباید خیلی وقت صرفش کنم و از سر بی اعتنایی گفتم : لباست را بزن بالا . تاریکی مطلق بود و نمی شد چراغی را روشن کرد . با دستانم به آرامی و در کمال خونسردی از بالای شکمش شروع کردم به لمس کردن به سمت پایین، دور و بر ناف که رسیدم یکدفعه چهار انگشت دست راستم بصورت کامل داخل حفره ای رفت و گرمای بدنش به دستانم منتقل شد و خیس شدن را حس کردم. انگاری برق مرا گرفته باشد بلند بلند داد زدم ""تو مجروح شدی "" .
ترس تمام بدنم را گرفته بود . فریاد زد آرام بگیر . ساکت شو . معلوم است که مجروح شدم . هول نکن . زود باند و گازت را بردار و ببند . خودم هم کمکت می کنم.
چند ثانیه طول کشید به خودم آمدم ، حالا او داشت مرا دلداری می داد ."" برادر نگران نباش من چیزیم نیست "".
بالاخره ظرف مدت کوتاهی با پد و باند و گاز شکمش را بستم و گفتم می خواهی باهات بیام عقب
گفت نه ، تو باید بمانی و به بقیه برسی . دستش به روی شکم به سمت عقب دور شد. و هیچ وقت نفهمیدم او که بود ! ولی هر که بود از اون سر ستونی ها بود.
حس عجیبی داشتم و
خجالت از خودم ،
تعجب از او و رشادت و شجاعتش ،
اعوذ بالله از شیطان که خط مقدم و پشت جبهه نمی شناسد ، هر جایی دام را بر فکر و ذهن انسان پهن می کند ، و
دوباره یاد گفته فرمانده گروهان شهید صالحی "" شجاعت در اولین عملیات "" افتادم.
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#12_اسفند_1365
#شهید_حمید_صالحی
@hamidraz
Forwarded from .
نفر وسط #شهید_حمید_صالحی فرمانده #گروهان_ایثار گردان #مقداد
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج #شلمچه
@hamidraz
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج #شلمچه
@hamidraz
روایت یکی از فرماندهان از شب شهادت #رضا_اکبری فرمانده گروهان #شهادت
شبى كه عمليات كربلاى ٥اغازشدگردان انصاردراردوگاه لشگرمستقر ودرانتظار اعزام به منطقه عمليات بود .چادر فرماندهى گروهان شهادت( كه غلامرضا اكبرى مسئوليت ان رابعهده داشت)پرشور ونشاط ،بازارخنده وشوخى گرم درحاليكه عده اى مشغول نوشتن وصيتنامه بودند اقارضا بهمراهى بهنام پازوکی تا پاسى ازشب به روحيه بخشى جمعى كه معلوم نبود ٢٤ساعت ديگر درعالم خاكى باشند مى پرداختند بقول شهيد حق دوست شب زنده دارهاى نمارشب نخون اشرار. ومتهجدين ابرار،ورضا تقيد عجيبى داشت جزء هردوگروه باشد بعدازظهر٢١ديماه گردان كنارقرارگاه تاكتيكى لشگر منتظر تاريك شدن هوا وفرمان حركت به جلو بود رضاهميشه فبل ازانكه خبرشهادت يكى ازعزيزان رابدهد حسرت وغبطه خوردن خود رابه گويش نامتعارف "خاك برسرت " نشان مى داد واينبار"..."نوزاد هم شهيد شد كه اشاره به شهادت فرمانده دلاور گردان مقداد شهيداحمدنوزاد داشت ،گروهان شهادت سرستون گردان بعدازعبور ازكانال ماهى ازنقطه رهايى به حركت درامده بود هرچه نیروها جلوتر ميرفتن ازاتش توپخانه وسلاحهاى سنگين كه عمدتا برعقبه وبرعليه نيروهاى پشتيبانى متمركز بود كاسته ميشد،درعوض تيرمستقيم تانك وخمپاره هاى سبك وتيربارهاى متعدد وحتى توپهاى ضدهوايى حركت روبه جلو گردان رادچار افت وخيز مى كرد. رضاخستگى ناپذير دوشادوش ديگر فرماندهان درطول مسير درهدايت نيروهاتلاش مضاعفى داشت، يكساعت واندى پس از نقطه رهايى به ستون يك به خاكريز كوتاهى رسيد. قرارشد ابتدا گروهان شهادت به سمت چپ و گروهان هجرت وجهاد به سمت راست باز شوند ودرادامه باعبور ازخاكريز خط دفاعى دشمن رابشكنند دشمن دركنار حجم اتش فراوانى كه ايجادكرده بود باتاريك شدن هوا بطورمداوم باسلاحهاى مختلف به پرتاب منور مبادرت مى نمود با روشن نمودن نورافكنهاى قوى تانكها با شليك مستقيم كل گردان رازير اتش ونشانه گرفته بود،خاكريز بسمت طرفين ازارتفاعش كاسته مى شد درمنتهى اليه سمت چپ رضا درجايى كه خاكريز تمام شده بود به نيروها فرمان حركت وبازشدن به سمت جنوب جايى كه ظاهرا اشيانه خالى تانک بود رامى داد اتش شديد تيربار دشمن اجازه پيمودن اين فاصله كوتاه رابسلامت به كسى نمى دادهر رزمنده اى كه ازاين شكاف عبور مى كرد مورد اصابت گلوله يا تركش قرار مى گرفت
گرچو فرهادم بتلخى جان برايد باك نيست بس حكايتهاى شيرين بازمى ماندزمن.
رضاكه همواره دراستقبال از ماموريتهاى سخت پيشتازبود بدون لحظه اى درنگ اين مسير راطى كرد وبدنبال كسب رضايت الهى ورهيدن إز تعلقات مادى بسيار زيبا خصال نيك ادمى رادر پيشگاه محبوب به منصه ظهور رساند توكل واعتقادعميق درجان عاشقش تاان لحظه اى كه گلويش مورد اصابت قرارگرفت ودرچشم ما خاكيان اسمانى شدنش پديدارشد درتك تك حركات وسكنات واعمال ورفتار و زبان وبيانش نمايان واشكار بود .
#شهید_رضا_اکبری
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#عملیات_کربلای_پنج
#21_دی_1365
@hamidraz
شبى كه عمليات كربلاى ٥اغازشدگردان انصاردراردوگاه لشگرمستقر ودرانتظار اعزام به منطقه عمليات بود .چادر فرماندهى گروهان شهادت( كه غلامرضا اكبرى مسئوليت ان رابعهده داشت)پرشور ونشاط ،بازارخنده وشوخى گرم درحاليكه عده اى مشغول نوشتن وصيتنامه بودند اقارضا بهمراهى بهنام پازوکی تا پاسى ازشب به روحيه بخشى جمعى كه معلوم نبود ٢٤ساعت ديگر درعالم خاكى باشند مى پرداختند بقول شهيد حق دوست شب زنده دارهاى نمارشب نخون اشرار. ومتهجدين ابرار،ورضا تقيد عجيبى داشت جزء هردوگروه باشد بعدازظهر٢١ديماه گردان كنارقرارگاه تاكتيكى لشگر منتظر تاريك شدن هوا وفرمان حركت به جلو بود رضاهميشه فبل ازانكه خبرشهادت يكى ازعزيزان رابدهد حسرت وغبطه خوردن خود رابه گويش نامتعارف "خاك برسرت " نشان مى داد واينبار"..."نوزاد هم شهيد شد كه اشاره به شهادت فرمانده دلاور گردان مقداد شهيداحمدنوزاد داشت ،گروهان شهادت سرستون گردان بعدازعبور ازكانال ماهى ازنقطه رهايى به حركت درامده بود هرچه نیروها جلوتر ميرفتن ازاتش توپخانه وسلاحهاى سنگين كه عمدتا برعقبه وبرعليه نيروهاى پشتيبانى متمركز بود كاسته ميشد،درعوض تيرمستقيم تانك وخمپاره هاى سبك وتيربارهاى متعدد وحتى توپهاى ضدهوايى حركت روبه جلو گردان رادچار افت وخيز مى كرد. رضاخستگى ناپذير دوشادوش ديگر فرماندهان درطول مسير درهدايت نيروهاتلاش مضاعفى داشت، يكساعت واندى پس از نقطه رهايى به ستون يك به خاكريز كوتاهى رسيد. قرارشد ابتدا گروهان شهادت به سمت چپ و گروهان هجرت وجهاد به سمت راست باز شوند ودرادامه باعبور ازخاكريز خط دفاعى دشمن رابشكنند دشمن دركنار حجم اتش فراوانى كه ايجادكرده بود باتاريك شدن هوا بطورمداوم باسلاحهاى مختلف به پرتاب منور مبادرت مى نمود با روشن نمودن نورافكنهاى قوى تانكها با شليك مستقيم كل گردان رازير اتش ونشانه گرفته بود،خاكريز بسمت طرفين ازارتفاعش كاسته مى شد درمنتهى اليه سمت چپ رضا درجايى كه خاكريز تمام شده بود به نيروها فرمان حركت وبازشدن به سمت جنوب جايى كه ظاهرا اشيانه خالى تانک بود رامى داد اتش شديد تيربار دشمن اجازه پيمودن اين فاصله كوتاه رابسلامت به كسى نمى دادهر رزمنده اى كه ازاين شكاف عبور مى كرد مورد اصابت گلوله يا تركش قرار مى گرفت
گرچو فرهادم بتلخى جان برايد باك نيست بس حكايتهاى شيرين بازمى ماندزمن.
رضاكه همواره دراستقبال از ماموريتهاى سخت پيشتازبود بدون لحظه اى درنگ اين مسير راطى كرد وبدنبال كسب رضايت الهى ورهيدن إز تعلقات مادى بسيار زيبا خصال نيك ادمى رادر پيشگاه محبوب به منصه ظهور رساند توكل واعتقادعميق درجان عاشقش تاان لحظه اى كه گلويش مورد اصابت قرارگرفت ودرچشم ما خاكيان اسمانى شدنش پديدارشد درتك تك حركات وسكنات واعمال ورفتار و زبان وبيانش نمايان واشكار بود .
#شهید_رضا_اکبری
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#عملیات_کربلای_پنج
#21_دی_1365
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
پس از سالها فراق امشب دیدار سعید و مادر
مراسم تشییع فردا 9:30 صبح از منزل شهید
طرشت بلوار شهید صالحی کوچه شهید #سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
مراسم تشییع فردا 9:30 صبح از منزل شهید
طرشت بلوار شهید صالحی کوچه شهید #سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
چند روز پیش بچه ها نذر صلوات برای سلامتی تون کردند
همه می دونستیم چقدر تشنه دیدن روی ماه سعید هستید اما نمیخواستیم باور کنیم که این بار قراردیداردارید
بلاخره به ارزوتون رسیدید . 28 سال فراق تمام شد . چشمتون روشن
سلام ما رو به سعید برسونید .
ً مراسم تشييع مادر گرانقدر شهید سعید امیری مقدم فردا جمعه از ساعت ٩:٣٠ از مقابل منزل شهيد واقع در طرشت خ شهيد صالحي به سوي بهشت زهرا س برگزار ميشود
#فرمانده_گروهان_شهادت
#شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
همه می دونستیم چقدر تشنه دیدن روی ماه سعید هستید اما نمیخواستیم باور کنیم که این بار قراردیداردارید
بلاخره به ارزوتون رسیدید . 28 سال فراق تمام شد . چشمتون روشن
سلام ما رو به سعید برسونید .
ً مراسم تشييع مادر گرانقدر شهید سعید امیری مقدم فردا جمعه از ساعت ٩:٣٠ از مقابل منزل شهيد واقع در طرشت خ شهيد صالحي به سوي بهشت زهرا س برگزار ميشود
#فرمانده_گروهان_شهادت
#شهید_سعید_امیری_مقدم
@hamidraz
قسمت #سوم خاطره عملیات تکمیلی کربلای پنج از دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی
خرد و ریز باقیمانده از لوازم امدادگری را با هر زحمتی بود از لای خاکها و زیر چرخ ماشین سریع جمع کردم و ریختم توی کوله دیگری و از ترس جا نماندن از ستون دوان دوان خودم را رساندم به بقیه. نقطه رهایی شکافی است در دل خاکریز بلند که بعد از رها شدن از آن ، وارد دشتی می شوی پر از میدان مین و البته در تیر رس مستقیم دشمن ، باید خط معبر را بگیری و در ستون دوان دوان و بدون معطلی و بی توجه به اطراف ، بدون توجه به دوستانت که روی زمین افتادن و بدون توجه به آسمان که گلوله می بارد رو به جلو بدوی و بدوی و بدوی تا برسی به خاکریز دشمن و شروع درگیری تن به تن از پشت دو خاکریز ، پرتاب بی امان نارنجک های بیشمار ، تا بالاخره دشمن آنطرف خاکریز را رها کند و به عقب برگردد و بعد فقط مختصری آرامش نسبی و شروع عملیات تثبیت خط و رسیدگی به دوستان مجروح و اطلاع از رفقای رفته. شاید بخاطر همین است که همیشه در نقطه رهایی قرآنی را بالای سرت می گیرند.
اماگاهی همه چیز آنطوری که دوست داری پیش نمی رود.
می دویدیم و از روی گلهای پرپر شده نیز می پریدیم . همانطور که فرماندهان خواسته بودند، میدیمشان که افتاده بودند اما جز اشک دیده نمی توانستیم چیزی بدرقه شان کنیم ، آنها نیز چیزی جز دویدن از ما نمی خواستند. چرا که از هر کس دیگری آنها بهتر می دانستند ماندن در معبر 1 متری یعنی توقف ستون و شهادت بقیه نفرات عقب و بی یاور ماندن جلوی ها و چقدر با شکوه است لحظه شهادت رفیقی که با دیدگانش و آخرین توان در بدنش از تو می خواهد بروی و بدوی و توقف نکنی .
رها شدن از نقطه رهایی و خط شکنی شجاعتی می خواهد کلان ، و برای سر ستون شدن گروهان و دسته باید فقط از جنس خود علی ع باشی و بس . بی دلیل نبود که سر ستونهای این گروهان نیز یکی دیگری بود از گروه دوستان نزدیک و یاران صمیمی ، کسی که بیشتر از هر کس دیگری آماده رها شدن بود، آماده پریدن بود و پر کشیدن . در روزهای قبلش خیلی متوجه او در جمعشان نشدم و کمتر او را در بینشان می دیدم ، ولی صدا می کردندش علی ، علی بلورچی . به گمانم علی پس از رها شدن هیچگاه به خاک ریز مقابل نرسید. در همان معبر نوری شد برای هدایت بقیه ستون .
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_علی_بلورچی
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#12_اسفند_1365
@hamidraz
خرد و ریز باقیمانده از لوازم امدادگری را با هر زحمتی بود از لای خاکها و زیر چرخ ماشین سریع جمع کردم و ریختم توی کوله دیگری و از ترس جا نماندن از ستون دوان دوان خودم را رساندم به بقیه. نقطه رهایی شکافی است در دل خاکریز بلند که بعد از رها شدن از آن ، وارد دشتی می شوی پر از میدان مین و البته در تیر رس مستقیم دشمن ، باید خط معبر را بگیری و در ستون دوان دوان و بدون معطلی و بی توجه به اطراف ، بدون توجه به دوستانت که روی زمین افتادن و بدون توجه به آسمان که گلوله می بارد رو به جلو بدوی و بدوی و بدوی تا برسی به خاکریز دشمن و شروع درگیری تن به تن از پشت دو خاکریز ، پرتاب بی امان نارنجک های بیشمار ، تا بالاخره دشمن آنطرف خاکریز را رها کند و به عقب برگردد و بعد فقط مختصری آرامش نسبی و شروع عملیات تثبیت خط و رسیدگی به دوستان مجروح و اطلاع از رفقای رفته. شاید بخاطر همین است که همیشه در نقطه رهایی قرآنی را بالای سرت می گیرند.
اماگاهی همه چیز آنطوری که دوست داری پیش نمی رود.
می دویدیم و از روی گلهای پرپر شده نیز می پریدیم . همانطور که فرماندهان خواسته بودند، میدیمشان که افتاده بودند اما جز اشک دیده نمی توانستیم چیزی بدرقه شان کنیم ، آنها نیز چیزی جز دویدن از ما نمی خواستند. چرا که از هر کس دیگری آنها بهتر می دانستند ماندن در معبر 1 متری یعنی توقف ستون و شهادت بقیه نفرات عقب و بی یاور ماندن جلوی ها و چقدر با شکوه است لحظه شهادت رفیقی که با دیدگانش و آخرین توان در بدنش از تو می خواهد بروی و بدوی و توقف نکنی .
رها شدن از نقطه رهایی و خط شکنی شجاعتی می خواهد کلان ، و برای سر ستون شدن گروهان و دسته باید فقط از جنس خود علی ع باشی و بس . بی دلیل نبود که سر ستونهای این گروهان نیز یکی دیگری بود از گروه دوستان نزدیک و یاران صمیمی ، کسی که بیشتر از هر کس دیگری آماده رها شدن بود، آماده پریدن بود و پر کشیدن . در روزهای قبلش خیلی متوجه او در جمعشان نشدم و کمتر او را در بینشان می دیدم ، ولی صدا می کردندش علی ، علی بلورچی . به گمانم علی پس از رها شدن هیچگاه به خاک ریز مقابل نرسید. در همان معبر نوری شد برای هدایت بقیه ستون .
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_علی_بلورچی
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#12_اسفند_1365
@hamidraz
قسمت #چهارم خاطره عملیات تکمیلی کربلای پنج از دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی
چشم ، چشم را نمی دید ، حداکثر اگر تلاش می کردی 1 متری خود را می دیدی ، تاریکی مطلق . با کوچکترین نوری باران خمپاره روی سرت بود. فرماندهان توصیه کرده بودند هیچ نور و چراغی نباید روشن شود. هیجان و دلهره از زدن به خط . منتظر دستور بودیم. حوالی ساعت 8 شب در کنار جاده خاکی اول شیب خاکریز با زارع( اکبر )و قلی پور و چند نفر دیگر نشسته بودیم. و آخرین حلالیت ها را از هم می خواستیم. ناگهان ضربه ای محکم به پشتم احساس کردم و جیغ و فریاد بقیه را شنیدم. تا به خود آمدم ، ماشینی کاملا از گل پوشیده شده بود که در تاریکی شب آمده بود روی بچه ها و درب راننده با کمر من کاملا مماس شده بود. به گونه ای که نه من تکان می توانستم بخورم و نه درب ماشین باز می شد. کوله پشتی پر از باند و گاز من اینبار ضرب ماشین را گرفته بود و بعد رفته بود زیر چرخ جلوی ماشین. به هر سختی بندهای باقیمانده کوله را درآوردم و بدنبال ناله جوانکی که اهل روستاهای اطراف گلپایگان بود گشتم که با همان لهجه می گفت نه نه جان نه نه جان. او که جثه کوچکی داشت با مخالفت فرمانده ها قرار نبود به خط بیاد ، آنقدر اصرار کرده بود تا بالاخره با کوله پر از فشنگ راهی شده بود ، اما حالا کاملا رفته بود زیر ماشین و همه مشغول درآوردن بودند.
با صدای امدادگر امدادگر خود را به جلوی ماشین رساندم . جوانی سفید چهره آرام و صبور از جمع کوچک دوست داشتنی که برایتان گفتم به روی خاکریز نیمه نشسته و دراز کش بود و بقیه دوستان دورش را گرفته بودند و از حالش می پرسیدند.
کمی برانداز کردم و دستی به پاها و کمرش کشیدم آثاری از جراحت شدید ندیدم. به خیر گذشته بود.
معلوم بود ، خداوند برای دستچین کردن این گل تا چند لحظه بعد تقدیر دیگری رقم زده است. محسن فیض سالم بود . ضربه سخت ماشین او را آبدیده تر و مصمم تر کرده بود.و شاید هم درد شدید را برای حفظ روحیه بقیه به درونش می ریخت هیچکس نفهمید . بعد از مدتی به خود آمد و همزمان و به سرعت دستور رسید، ستون حرکت کند. حرکت به سمت نقطه رهایی ، رهایی از خاکریز خودی ، به خاکریز دشمن . رهایی از تن به جان ، رهایی به سوی او. هیچکس نفهمید محسن در آن لحظات چه دردی کشید چون لحظاتی بعد او نیز رها شد.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_محسن_فیض
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#12_اسفند_1365
@hamidraz
چشم ، چشم را نمی دید ، حداکثر اگر تلاش می کردی 1 متری خود را می دیدی ، تاریکی مطلق . با کوچکترین نوری باران خمپاره روی سرت بود. فرماندهان توصیه کرده بودند هیچ نور و چراغی نباید روشن شود. هیجان و دلهره از زدن به خط . منتظر دستور بودیم. حوالی ساعت 8 شب در کنار جاده خاکی اول شیب خاکریز با زارع( اکبر )و قلی پور و چند نفر دیگر نشسته بودیم. و آخرین حلالیت ها را از هم می خواستیم. ناگهان ضربه ای محکم به پشتم احساس کردم و جیغ و فریاد بقیه را شنیدم. تا به خود آمدم ، ماشینی کاملا از گل پوشیده شده بود که در تاریکی شب آمده بود روی بچه ها و درب راننده با کمر من کاملا مماس شده بود. به گونه ای که نه من تکان می توانستم بخورم و نه درب ماشین باز می شد. کوله پشتی پر از باند و گاز من اینبار ضرب ماشین را گرفته بود و بعد رفته بود زیر چرخ جلوی ماشین. به هر سختی بندهای باقیمانده کوله را درآوردم و بدنبال ناله جوانکی که اهل روستاهای اطراف گلپایگان بود گشتم که با همان لهجه می گفت نه نه جان نه نه جان. او که جثه کوچکی داشت با مخالفت فرمانده ها قرار نبود به خط بیاد ، آنقدر اصرار کرده بود تا بالاخره با کوله پر از فشنگ راهی شده بود ، اما حالا کاملا رفته بود زیر ماشین و همه مشغول درآوردن بودند.
با صدای امدادگر امدادگر خود را به جلوی ماشین رساندم . جوانی سفید چهره آرام و صبور از جمع کوچک دوست داشتنی که برایتان گفتم به روی خاکریز نیمه نشسته و دراز کش بود و بقیه دوستان دورش را گرفته بودند و از حالش می پرسیدند.
کمی برانداز کردم و دستی به پاها و کمرش کشیدم آثاری از جراحت شدید ندیدم. به خیر گذشته بود.
معلوم بود ، خداوند برای دستچین کردن این گل تا چند لحظه بعد تقدیر دیگری رقم زده است. محسن فیض سالم بود . ضربه سخت ماشین او را آبدیده تر و مصمم تر کرده بود.و شاید هم درد شدید را برای حفظ روحیه بقیه به درونش می ریخت هیچکس نفهمید . بعد از مدتی به خود آمد و همزمان و به سرعت دستور رسید، ستون حرکت کند. حرکت به سمت نقطه رهایی ، رهایی از خاکریز خودی ، به خاکریز دشمن . رهایی از تن به جان ، رهایی به سوی او. هیچکس نفهمید محسن در آن لحظات چه دردی کشید چون لحظاتی بعد او نیز رها شد.
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_محسن_فیض
#گردان_مقداد
#گروهان_ایثار
#12_اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
یادی از فرمانده لشگرمحمد رسول الله ص #حاج_عباس_کریمی به روایت #بی_سیم_چی در سالروز شهادتش
حاجی ، صدای پر امیدت پشت بی سیم هنوز توی گوشم هست
از ما جلوتر بودی . نزدیک تر به دشمن . از اونجا گردان رو برای پیشروی هدایت میکردی
این که یک فرمانده لشگر از نیروهاش جلوتر باشه در تمام جنگهای دنیا بی سابقه است
کاش می شد یک طوری به جوونای امروز گفت که این جلو بودن یعنی چی
****************
خدایا در صحرای محشر که همه از هم گریزانند صدای بیسیم حاج عباس را برای همه پخش کن تا همگان بشنوند که او بسیجیانش را فرا میخواند .
ابوذر عمار مقداد سلمان مالک کمیل / همت....
همه گردانها بگوشند؟.....
بگوشیم حاجی جان .......
سریعتر برسید به نقطه الحاق......
چشم حاجی جان ، بچه ها تو راهند
لحظاتی دیگر دستشان تو دست شماست
ان شاء الله
#عملیات_بدر
#24_اسفند_1363
#لشگر_محمد_رسول_الله_ص
#شهید_عباس_کریمی
#گردان_ابوذر
@hamidraz
حاجی ، صدای پر امیدت پشت بی سیم هنوز توی گوشم هست
از ما جلوتر بودی . نزدیک تر به دشمن . از اونجا گردان رو برای پیشروی هدایت میکردی
این که یک فرمانده لشگر از نیروهاش جلوتر باشه در تمام جنگهای دنیا بی سابقه است
کاش می شد یک طوری به جوونای امروز گفت که این جلو بودن یعنی چی
****************
خدایا در صحرای محشر که همه از هم گریزانند صدای بیسیم حاج عباس را برای همه پخش کن تا همگان بشنوند که او بسیجیانش را فرا میخواند .
ابوذر عمار مقداد سلمان مالک کمیل / همت....
همه گردانها بگوشند؟.....
بگوشیم حاجی جان .......
سریعتر برسید به نقطه الحاق......
چشم حاجی جان ، بچه ها تو راهند
لحظاتی دیگر دستشان تو دست شماست
ان شاء الله
#عملیات_بدر
#24_اسفند_1363
#لشگر_محمد_رسول_الله_ص
#شهید_عباس_کریمی
#گردان_ابوذر
@hamidraz
Forwarded from .
قسمت #پنجم خاطره عملیات تکمیلی کربلای پنج از دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی
هیجان و ترس از خمپاره های فراوان که از چپ و راست دور و بر لند کروز بی سقف و در و پیکر به زمین می خورد ، باعث می شد ، هیچ دردی از ضربات آهن ماشین به دست و پاهایمان را حس نکنیم. ماشین با سرعت و بدون ملاحظه هیچ چاله ای باید مسافتی را طی میکرد تا ما را به خط برساند . هنوز درد ضربه ای تموم نشده ضربه بعدی و بعدی وارد می شد.انقدر جاده سوراخ سوراخ شده بود از خمپاره ها که راننده ها هیچ راهی نداشتند الا آنکه مستقیم داخل همه آنها بروند.
بالاخره هوا تاریک شده بود که به خط مقدم رسیدیم، جایی که قرار بود تا ساعتی دیگر به خط دشمن بزنیم. پشت خاکریزی پیادمون کردند تا همه گردان مقداد به همین طریق به خط منتقل شوند. . سنگرهای اصلی با گردان پدافندی پر شده بود و ما ناگزیر کنار جاده در دسته های چند نفری نشستیم.
هنوز چیزی نگذشته بوده، خبر رسید بالاخره خمپاره ای به یکی از ماشین ها در مسیر اصابت کرده و عدهای مجروح و شهید شدند.. همه یکدفعه نگران ازحال افرادی که داخل آن ماشین بودند شروع به سوال کردن از هم شدند.
کیا بودند تو ماشین؟! این سوال تکرار شد و تکرار شد .
به ما که نیروی ساده بودیم چیزی نمی گفتند ولی از چهره گروه ارکان گروهان معلوم بود خبری است و وضع عادی نیست.
بالاخره در لابلای همهمه شنیدم مجید مجروح شده. پرسیدم مجید کدومشون بود؟ یکی گفت : همونی که تر و فرز و کوچک اندام بود و عینک میزد . گفتم آهان . ولی هر چی فکر کردم دیدم همشون ترو فرز بودند و کوچک اندام . بچه ها گفتن مجید جلوی ماشین کنار معاون گردان نشسته بود که خمپاره کنار ماشین منفجر شد . یه ترکش به پای مجید خورد و بقیه ترکشها همه نصیب معاون گردان شد. و لحظاتی بعد شهید بکشلو به دوستان شهیدش پیوست. شهید بکشلو علی رغم بیماری چشم فرزندش ، چند روز قبل خودش رو برای عملیات به منطقه رسونده بود ...
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_رجبعلی_بکشلو
#گردان_مقداد
#12_اسفند_1365
@hamidraz
هیجان و ترس از خمپاره های فراوان که از چپ و راست دور و بر لند کروز بی سقف و در و پیکر به زمین می خورد ، باعث می شد ، هیچ دردی از ضربات آهن ماشین به دست و پاهایمان را حس نکنیم. ماشین با سرعت و بدون ملاحظه هیچ چاله ای باید مسافتی را طی میکرد تا ما را به خط برساند . هنوز درد ضربه ای تموم نشده ضربه بعدی و بعدی وارد می شد.انقدر جاده سوراخ سوراخ شده بود از خمپاره ها که راننده ها هیچ راهی نداشتند الا آنکه مستقیم داخل همه آنها بروند.
بالاخره هوا تاریک شده بود که به خط مقدم رسیدیم، جایی که قرار بود تا ساعتی دیگر به خط دشمن بزنیم. پشت خاکریزی پیادمون کردند تا همه گردان مقداد به همین طریق به خط منتقل شوند. . سنگرهای اصلی با گردان پدافندی پر شده بود و ما ناگزیر کنار جاده در دسته های چند نفری نشستیم.
هنوز چیزی نگذشته بوده، خبر رسید بالاخره خمپاره ای به یکی از ماشین ها در مسیر اصابت کرده و عدهای مجروح و شهید شدند.. همه یکدفعه نگران ازحال افرادی که داخل آن ماشین بودند شروع به سوال کردن از هم شدند.
کیا بودند تو ماشین؟! این سوال تکرار شد و تکرار شد .
به ما که نیروی ساده بودیم چیزی نمی گفتند ولی از چهره گروه ارکان گروهان معلوم بود خبری است و وضع عادی نیست.
بالاخره در لابلای همهمه شنیدم مجید مجروح شده. پرسیدم مجید کدومشون بود؟ یکی گفت : همونی که تر و فرز و کوچک اندام بود و عینک میزد . گفتم آهان . ولی هر چی فکر کردم دیدم همشون ترو فرز بودند و کوچک اندام . بچه ها گفتن مجید جلوی ماشین کنار معاون گردان نشسته بود که خمپاره کنار ماشین منفجر شد . یه ترکش به پای مجید خورد و بقیه ترکشها همه نصیب معاون گردان شد. و لحظاتی بعد شهید بکشلو به دوستان شهیدش پیوست. شهید بکشلو علی رغم بیماری چشم فرزندش ، چند روز قبل خودش رو برای عملیات به منطقه رسونده بود ...
#شلمچه
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شهید_رجبعلی_بکشلو
#گردان_مقداد
#12_اسفند_1365
@hamidraz
