بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from .
دریادلانی که آسمانی شدند
خط شکنان #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from .
#مجنون دستت را گرفت و #شلمچه تو را به یار رساند
سالروز شهادت فرمانده جانباز لشگر امام حسین ع علمدار جبهه ها #حسین_خرازی گرامی باد
@hamidraz
#امیر_حاج_امینی بی سیم چی خوش اخلاق و دوست داشتنی گردان #انصار لشگر محمد رسول الله ص در چنین روزی #دهم_اسفند سال 65 در #شلمچه و در عملیات #کربلای_پنج
به دوستان شهیدش پیوست . قبل از عملیات کربلای یک افتخار آشنایی و همراهی با این شهید عزیز را پیدا کردم . خواستم از خوبیهای فراوانش برایتان بنویسم اما دیدم بهتر است از کلام خودش استفاده کنم . قسمتی از وصیت نامه امیر را که شش ماه قبل از شهادتش نوشته با هم مرور کنیم و نثار روح پرفتوحش فاتحه ای بخوانیم
—---------------—
بعد از مدت‌ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می‌دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده‌ام و آن در این جمله خلاصه می‌شود: خدایا! عاشقم کن.
خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی
ای کسانی که این نوشته یا ..... را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.
حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....


شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، #امیر_حاج_امینی
@hamidraz
Forwarded from .
#امیر_حاج_امینی #بی_سیم_چی گردان #انصار
شهادت : دهم اسفند 1365 #شلمچه عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
حد فاصل خاکریز ما تا خاکریز عراقی ها میدان مین بود ؛
و چه گلها که پرپر شد تا سنگرهای دشمن فتح شود‌
#حمید_صالحی فرمانده گروهان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#منصور_کاظمی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#حسن_کریمیان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه شریف
#محسن_فیض دانشجوی سال چهارم عمران دانشگاه امیر کبیر
#علی_بلورچی دانشجوی سال سوم الکترونیک دانشگاه شریف

از دبیرستان با هم همکلاس بودن . یکی یکی لباس رزم به تن کردن. تو یه شب پر کشیدن. از شلمچه تا آسمون رفتند
عند ربهم یرزقون شدند .
12 اسفند 1365 کربلای #شلمچه گردان #مقداد
@hamidraz
Forwarded from .
همکلاسیهای شهید
قطعه 29
12 اسفند 65 #شلمچه
#کربلای_پنج
@hamidraz
خاطره ای از دکتر #مسعود_ملکی هم رزم و از اعضای کانال #بی_سیم_چی
—---------—
" بدانید ، بسیجی های جوان تر بدانید ، آنهایی که اولین عملیاتتان هست، شجاعترین عملیات شما ، همین اولین عملیات شماست"
این جملاتی است که کماکان به وضوح از شهید حمید صالحی در گوشم است . وقتی تمام گروهان را زیر نخل های اردوگاه کارون در یکی از غروبهای اسفند 65 ( 10 یا 11 ) جمع کرده بود و با آن قد بلند و هیکل قلمی در حالی که همه ما نشسته بودیم جلوی گروهان با قدمهای بلند از این سو به آن سو می رفت و حرف می زد. یکی دو شب بیشتر تا عملیات تکمیلی کربلای 5 نمانده بود. الحق و انصاف هم درست می گفت ، اگر چه من عملیات دومم بود ، ولی در عملیات اول در حاجی عمران و گردان زهیر لشگر ده سید الشهدا به فرماندهی شهید داوود حیدری ، گردان ما تا پای کار شبانه رفت ولی وارد عملیات نشد و بدون دیدن کوچکترین جراحت و یا صحنه وحشت ناک و آتش و توپ و خمپاره ، سالم برگشتیم ، اما اینبار چیز دیگری بود، با عده ای از بچه های خوب مفید و غیر مفید در گروهانی با ارکان مفید دوره سه
و من نمی دانستم وارد چه آتشی و چه آشوبی و چه خون و ... می شوم .! هنوز نمی دانستم که جنگ یعنی چه ؟ و کلام شهید صالحی محقق شد. و تا آخر جنگ در هر عملیاتی وقتی ترس بر من مستولی می شد این جملات به خاطرم می آمد. شجاعانه بود اولین عملیاتم در آن شب ولی شجاعتی از سر کم تجربگی و خامی و افسوس که هیچگاه تبدیل به شجاعت آگاهانه و پخته نشد که نشد. شجاعتی از جنس شجاعت خود حمید صالحی.
#شهید_حمید_صالحی
#اردوگاه_کارون
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
@hamidraz
Forwarded from .
از راست : شهید #حمید_صالحی
شهید #محسن_فیض
شهید #حسن_کریمیان
سه همکلاس سه همرزم
گردان #مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
#قسمت_دوم خاطره دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی
لنگان لنگان ولی پر انرژی و حرارت حرکت می کرد، حالتی بین دویدن و راه رفتن ، اسلحه ای کلاشینکف بر روی دوش داشت و هر چند قدمی که حرکت می کرد ، کمی می ایستاد و به پشت و ستون بچه ها نگاه می کرد تا مطمئن شود همه ستون در حال حرکت باشند و کسی جا نماند و گاهی بلند فریاد می زد امام زمان ناظر شماست ، بعد از امشب بود که فهمیدم چند وقت قبلتر بخاطر حادثه ای در جبهه پاش آسیب دیده ولی با بهبودی نسبی خودش را به عملیات رسانده . صداش می کردند ""سید حسن"" . هوا بین تاریک و روشنی غروب بود، هنوز کاملا نمی شناختمش ، خیلی از آنها را نمی شناختم ، چند نفری می شدند ، چند نفری که به نظر می رسید با هم نزدیک ترند در جمع 43 نفره دسته ما .
دسته ها نباید از 24 تا 25 نفر بیشتر می شدند ، اما دسته ما 43 نفر شده بودند و آن بخاطر پیوستن دیر هنگام ما به آن دسته بود. ما تعدادی بودیم که سال چهارم بودیم و قرارمان بود برای آنکه هم درس بخوانیم و هم عملیات را از دست ندهیم قبل از عملیات ها به گردان و گروهان و دسته ها بپیوندیم. و اینبار با بدبختی بسیار بالاخره با لطف این گروهان و همین گروه چند نفره به گردان مقداد لشگر 27 محمد رسول الله ص پیوسته بودیم و تعداد را بالا بردیم.
فقط می دانستم این گروه از بچه های دوره 3 مفید ند و ما هم دوره 7 مفید، همین مفیدی بودن باعث شده بود ما را بپذیرند، ما ها قلی پور ، زارع ، هاشمی؛ جوادی، جابری،حسینی، قدس و خودم بودیم و آن گروه کوچک دوست داشتنی که مسئولین دسته بودند، بعدها فهمیدیم، مرادی ، کریمیان، فیض ، کاظمی،میناپرور،صالحی، بلورچی، عسگریان و مزلقانی بودند.
غروب 12 اسفند 65 و در مسیر خط مقدم برای زدن به خطی در شلمچه و گرفتن خاکریز دشمن ؛شبی پر از استرس ، پر از دلشوره و هیجان، و نهایتا حسرت ! حسرتی که هنوز بر دلم سنگینی می کند. حسرتی که هرگاه بیادش می افتم فقط چند قطره اشک موقتا آرامش می کند.
#شهید_حسن_کریمیان
#گردان_مقداد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#12_اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
دل نوشته مهندس #علی_افتخاری از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی در سالروز شهادت #رامین_حلاجیان (علی)
سلام علي يا رامين
چه فرقي ميكند ، وقتي كه نباشي وقتي كه نتوانم صدايت را بشنوم يا لبخند زيبايت را ببينم يا دستان كوچك و مردانه ات را بفشاوم ....
علي جان
فاو بودم نزديكي هاي عيد ، تداركات كه امد برايم نامه اورده بود با شوق تحويل گرفتم نام فرستنده : سعيد زاغري
با تعجب و خوشحالي نامه را گشودم عكست در ميان نامه بود سعيد عكس اعلاميه شهادتت را برايم فرستاده بود
نميداني چه حالي داشتم و هنوز هم دارم
رامين نازنين
چرا رفتي ؟ چرا من بيقرارم ؟
هنوز به ان لحظه اي مي انديشم كه چند صد متر جلوتر از من در خط مقدم بر زمين افتادي و صداي ناله اي از تو بگوش هيچ كس نرسيد حتي يا زهرايت را هم كسي نشنيد اما من اطمينان دارم تو صدايش زده اي و او هم پاسخ داده است
هنوز صداي موتور هميشه به خطت در گوشم طنين دارد ان بادگير و ان اوركت كره اي و ان متانت هميشگي
علي جان
تو چرا مثل ما نوجواني نكردي ؟ چرا جواني نديدي ؟ چرا رفتي ؟
هنوز و هر بار با دوستان ياد جمله ي زيباي استادمان مرحوم يزدانفر ميفتيم و بيادت مي خنديم ولي ميداني كه دلي پر درد از دوريت داريم
بارها و بارها عكس كنار ستون دبيرستان را نگاه ميكنيم و حسرت دوباره ديدنت اتشمان ميزند چرا رفتي ؟
علي عزيز
تو با اين دل ما در اندك زمان حضور دنياييت چه كرده اي ؟ مگر چند سال با ما بودي كه هنوز خاطراتت را براي هم تعريف ميكنيم و عشقمان را نثار يادت
رامين مهربان
هنوز و هنوز هستي و خواهي بود فقط رسم رفاقت بجا بياور و :

"هواي ما را داشته باش "

ضمنا به بچه ها هم سلام برسان دلتنگتونيم خيلي
يا علي
#شهید_علی_حلاجیان
#جاده_فاو_ام_القصر
#گردان_انصار
#12_اسفند_1364
@hamidraz
Forwarded from .
نفر اول از چپ شهید #رامین_حلاجیان
شهادت: جاده فاو ام القصر / 12 اسفند 1364
گردان #انصار
@hamidraz
خاطره ای از دکتر #سعید_حجازی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی از اخرین لحظات اعزام گردان #مقداد به منطقه عملیاتی #شلمچه
ظهرِ روز قبل از حركت بچه ها به سمت خط و عمليات تكميلى كربلاى ٥ ، با فريبرز(معروف به سيد يوسف) از واحد اطلاعات عمليات تيپ ١١٠ خاتم، براى ديدار با بچه ها، عازم اردوگاه كارون شديم. با اكثر دوستان مفيد كه در گردان مقداد بودند، سلام و احوالپرسى و ....
تا پاسى از شب، بيرون از چادرها گرمِ صحبت بودیم . اخر شب واسه خواب به چادرى كه على بلورچى و ... در آن مستقر بودن، رفتم.
كنار على بلورچى دراز كشيده بودم. نيمه هاى شب بود كه با صداى گريه على و يه نفر ديگه كه اونطرف بود بيدار شدم. اونى كه خيلى التماس ميكرد به على كه اگر شهيد شدى حتما شفاعت من رو بكن يه جَووُنى بود ١٦-١٧ ساله، على رو بغل كرده بود و زار زار گريه ميكرد و بهش التماس ميكرد. على هم ميگفت كه: اره، من شهيد ميشم توو اين عمليات و ... صبح شد و نماز و .... طرفاى ظهر اتوبوسها اومدن و بچه هارو سوار كردن واسه رفتن به خط؛ منم سوار يكى از اتوبوسها شدم، كنار منصور كاظمى نشسته بودم، خيلى توو فكر بود.
يه دفعه ديدم دست كرد از توو جيبش يه كاغذ كه شبيه نامه هاى بچه ها از جبهه بود دراورد و باز كرد و با خودكارى كه داشت، شروع كرد به نوشتن چند سطر انتهاى نوشته هاى قبلى.بهش گفتم : منصور، وصيتنامته ؟ گفت، اره
يه جمله بهم گفت كه تعجب كردم ! گفت: اين وصيتنامه دست تو باشه، تا وقتى كه شهيد نشدم بازش نكن. قول ؟ گفتم چشم، گرفتم و گذاشتمش توو جيبم.نشونه اش هم اگر دوستان ديده باشند، دو سه خط لرزونى هست كه انتهاى وصيتنامه منصور هست.
مدتى گذشت كه اتوبوسها ايستادند، يه دفعه ديدم كه سيديوسف اومد توو اتوبوس ما و من رو از ماشين بزور پياده كرد كه مسئوليت داره و تو نبايد با بچه ها برى عمليات !!! هرچى اصرار و خواهش كردم قبول نكرد و .... با حسرت و با عجله با بچه ها خداحافظى كردم و پياده شدم
اتوبوسها پيچيدند سمت راست و رفتند به سمت مقر خاكى و محل استقرار بچه ها... منم با يه دنيا غم و ناراحتى به سمت مقر خودمون حركت كردم ( با ماشينهاى گذرى) اونشب گذشت و فردا غروب، سيديوسف خبر شهادت منصور رو اورد ... يه روز که مهدى عقابى رو ديدم موضوع رو بهش گفتم. اونم ميرفت تهران، وصيتنامه رو دادم كه برسونه بدست خانواده منصور.
٢٩ سال حسرت و واماندگى و درماندگى
عاشقى را قابليت لازم است
طالب حق را حقيقت لازم است
#شهید_علی_بلورچی
#شهید_منصور_کاظمی
#اردوگاه_کارون
#گردان_مقداد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#12_اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید_منصور_کاظمی (با سربند یا حسین شهید ) ساعاتی قبل از شهادت
12اسفند 1365 گردان #مقداد عملیات تکمیلی #کربلای_پنج دشت #شلمچه
قسمتی از خاطرات #محمود_یزدانی، برادر #شهید_عباس_یزدانی از لحظه شهادت عباس و #بهروز_قلانی

آخرین دیدار با عباس و بهروز 🌼

ساعت حدود یازده شب بود .گروهان ما پشت خاکریز به حالِ درازکش
منتظر دستورِعملیات بودیم، داشتم تو دلم میگفتم خدایا میشه برای یکبار دیگه عباس رو ببینم !
تو همین حس و حال بودم که در روشنای منوّرهای عراقی یهو دیدم عباس و بهروز بالای سرم ایستادند ... تا حالا اینقدر عباس در نظرم رشید و بلند بالا نبود. به عزت خدا قسم از شادی و خنده، قهقهه میزدند.حال عجیبی داشت ، نمیدونم چرا بلند نشدم در آغوش بگیرمش شاید بخاطر دستورِ
دراز کش بود .... (و حال چقدر افسوس میخورم )
گفتم : سلام عشق من ! الهی قربونت برم . در چه حالید ؟ عباس گفت : «تیربارچیمون مجروح شد آوردیمش عقب ، الآن ما دو نفر میریم تیربارو برمیداریم و پدر دشمنو درمیاریم. تو چرا اینجا خوابیدی ؟ بلند شو بزن به خیک دشمن . خداحافظ» (و من که توان سخن گفتن رو نداشتم فقط او را نگاه میکردم ) همه صحبتمان همین بود و عباس رفت و رفت ...
چشمام به دنبال عباس و بهروز حرکت کرد ، هی دور میشدند و من هی چشمام رو بیشتر باز میکردم بدون پلک به هم زدنی که مبادا در دود و گرد و غبار و نفرات همرنگِ لباسی ، گمشون کنم ... تا اینکه به طور کامل ناپدید شدند . در مسیر رفتن، حتی یکبار برنگشت به عقب نگاهی کند، حسرت به دل ماندیم در اون لحظات خوب یادمه حتی نمیتونستم براش دعا کنم . دیگه قادر نبودم حتی براش آرزویی کنم ... هنوز برق آخرین نگاهش، رنگ آخرین تبسمش، شور آخرین کلامش، بلندی همتش و اشتیاق به رفتنش در برابر دیدگانم مانده ،از عباس بیش از هرچیز خنده-هایش در خاطرم مانده ، خنده های شادی آفرینش . خنده هایی ناب ؛
خبر شهادت عباس :
اون شب تا صبح زیر بارانی از گلوله بودیم ، دیدن پیکرهای غرقه در خون شهدا و ذکرهای قشنگ مجروحان همرا با ناله های آنان تا صبح ... امانمان را گرفته بود ، تعداد آمبولانس کفاف اینهمه شهید و زخمی را نمیداد . نمیدونم اون شب چگونه صبح شد . هوا گرگ و میش بود که یکی از بچه های دستۀ روح الله رو دیدم ،
پرسیدم : عباس چی شد ؟ کجاست ؟
_ عباس شهید شده
_ مطمئنی ؟ خودت دیدی ؟
_ بله خودم جنازشو آوردم عقب
گفتم : بهروز چی؟
گفت : وقتی عباس شهید شد بهروز تیربارو برداشت و در حال تیراندازی به عراقیها شعار میداد و فریاد میزد حالا که دوستم عباس رو کشتید همتونو میکشم و از نزدیک با عراقیها میجنگید تا اینکه تیر خورد و افتاد و باقیماندۀ منوّر افتاد رو سینه اش و سوخت . چون خیلی به دشمن نزدیک شده بود نتونستم جنازۀ اونو بیارم عقب . اونهم شهید شد .
گفتم : جنازه عباس کجاست ؟
_ توآمبولانسه
و در نهایت روبه رو شدن با جسم عزیزترین کسی که همۀ خانواده ام مثل من به او وابسته و دلداده بودند.
#شلمچه
#10_اسفند_1365
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_جبیب_بن_مظاهر
#شهید_عباس_یزدانی
#شهید_بهروز_قلانی
@hamidraz
خاطره #ژیلا_بدیهیان همسر بزرگوار #شهید_همت از آخرین دیدار شان

آن شب بریدن حاجی را دیدم. برخورد سرد او گویای همه چیز بود. به خودم لرزیدم، یک لحظه احساس کردم نکند آخرین شب دیدارمان باشد. حاجی گفته بود که صبح روز بعد ماشین ساعت 6:30 جلوی منزل باشد. کمی زودتر بلند شد و خود را آماده کرد؛ اما ماشین نیامد. ساعت 7 صبح راننده بدون ماشین آمد و گفت: "ماشین دچار نقص فنی شده!" حاجی تا ساعت 9 صبح در خانه ماند. دو ساعت تمام بی آنکه چیزی بگوید به رختخواب گوشه اتاق تکیه داد و نشست. انگشتانش را به هم حلقه زد و زانوانش را به بغل گرفت. حالتی گرفته و غمگین داشت. مهدی در حالیکه یک قوری در دست گرفته بود، "بابا بابا" میگفت و دور اتاق میچرخید. گاه نیز خود را به پدرش نزدیک میکرد؛ اما حاجی عکس العملی از خود نشان نمیداد. از سردی نگاهش طاقتم تمام شد. رو به وی کردم و گفتم: "این دفعه تو خیلی نسبت به ما بی عاطفه شدی. حالا من هیچ، لااقل به خاطر این بچه ها رعایت کن."
حاجی سکوت کرد و تنها صورت خود را به سمتی دیگر چرخاند. نمیتوانستم تمام چهره اش را ببینم. قدری جابجا شدم و او را تماشا کردم. قطرات پیوسته اشکی را که از گونه هایش جاری بود، دیدم. ماشین که از راه رسید حاجی آماده حرکت بود. به یاد دارم در سفرهای قبل بند پوتین های خود را بیرون از خانه، در ماشین می بست. ولی آن روز در نهایت خونسردی، جلوی در نشست و پس از آنکه پوتین های خود را پوشید، آرام آرام بندهای آن را گره زد و مهیای رفتن شد.
وقت خداحافظی سرش را پایین انداخت و گفت: "خدا رو شکر ماشین دیر اومد و تونستم بیشتر پیش شما باشم! ... خب دیگه ما رفتیم. اگر ما رو ندیدی حلالمون کن." معنی حرفهای او را کاملا میدانستم. با اینحال گفتم: :امکان نداره که شهید بشی." پرسید: "چطور مگه؟" گفتم: "باور نمیکنم خداوند در یک لحظه همه چیز بنده اش را از او بگیرد... " حاجی رفت و من و مهدی و مصطفی او را تا جلوی در خانه بدرقه کردیم. وقتی صدای حرکت ماشین به گوشم رسید، احساس از دست دادن او در قلبم قوت گرفت.

#17_اسفند_1362
#جزیره_مجنون
#شهید_محمد_ابراهیم_همت
@hamidraz
Forwarded from .
دیروز در همين نزديكي هاى ما، پشت نى هاى قدبلند هور، مردى پيشانى خونين خود را بر خاك نهاد كه قشنگتر از همه ستاره ها بود.
#شهید_همت
@hamidraz
قسمت #سوم خاطره دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی از عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
آهسته و نجوا کنان ، در جهتِ عکسِ حرکتِ ستون میامد و در تاریکی شب از بین آن جمعیت بدنبال امدادگر ...
در صدایش آثاری از ناله و ضعف نبود، نزدیک که شد گفتم من امدادگرم!
گفت؛ مجروح شدم، آنقدر آرام و عادی گفت که ناخواسته یاد دوران آموزشی در پادگان تهران افتادم که مربی می گفت

"""در خط مقدم عده ای که ترسیدند به بهانه مجروح شدن خود را قاطی مجروحین واقعی می کنند ، امدادگر واقعی باید بتواند تشخیص دهد.و وقت خود را برای آنها تلف نکند ، چون از مجروحین واقعی غافل می شود """
با خودم گفتم ، حتما یکی از همانها ست . خیلی خونسرد از او پرسیدم : کجات مجروح شده ، ؟ حالا که هر دو از ستون خارج شده بودیم و او روی خاکریز دراز کشیده بود ، باز هم با آرامش گفت: شکمم . دیگه مطمئن شده بودم نباید خیلی وقت صرفش کنم و از سر بی اعتنایی گفتم : لباست را بزن بالا . تاریکی مطلق بود و نمی شد چراغی را روشن کرد . با دستانم به آرامی و در کمال خونسردی از بالای شکمش شروع کردم به لمس کردن به سمت پایین، دور و بر ناف که رسیدم یکدفعه چهار انگشت دست راستم بصورت کامل داخل حفره ای رفت و گرمای بدنش به دستانم منتقل شد و خیس شدن را حس کردم. انگاری برق مرا گرفته باشد بلند بلند داد زدم ""تو مجروح شدی "" .
ترس تمام بدنم را گرفته بود . فریاد زد آرام بگیر . ساکت شو . معلوم است که مجروح شدم . هول نکن . زود باند و گازت را بردار و ببند . خودم هم کمکت می کنم.
چند ثانیه طول کشید به خودم آمدم ، حالا او داشت مرا دلداری می داد ."" برادر نگران نباش من چیزیم نیست "".
بالاخره ظرف مدت کوتاهی با پد و باند و گاز شکمش را بستم و گفتم می خواهی باهات بیام عقب
گفت نه ، تو باید بمانی و به بقیه برسی . دستش به روی شکم به سمت عقب دور شد. و هیچ وقت نفهمیدم او که بود ! ولی هر که بود از اون سر ستونی ها بود.
حس عجیبی داشتم و
خجالت از خودم ،
تعجب از او و رشادت و شجاعتش ،
اعوذ بالله از شیطان که خط مقدم و پشت جبهه نمی شناسد ، هر جایی دام را بر فکر و ذهن انسان پهن می کند ، و
دوباره یاد گفته فرمانده گروهان شهید صالحی "" شجاعت در اولین عملیات "" افتادم.
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#12_اسفند_1365
#شهید_حمید_صالحی
@hamidraz
Forwarded from .
روایت یکی از فرماندهان از شب شهادت #رضا_اکبری فرمانده گروهان #شهادت
شبى كه عمليات كربلاى ٥اغازشدگردان انصاردراردوگاه لشگرمستقر ودرانتظار اعزام به منطقه عمليات بود .چادر فرماندهى گروهان شهادت( كه غلامرضا اكبرى مسئوليت ان رابعهده داشت)پرشور ونشاط ،بازارخنده وشوخى گرم درحاليكه عده اى مشغول نوشتن وصيتنامه بودند اقارضا بهمراهى بهنام پازوکی تا پاسى ازشب به روحيه بخشى جمعى كه معلوم نبود ٢٤ساعت ديگر درعالم خاكى باشند مى پرداختند بقول شهيد حق دوست شب زنده دارهاى نمارشب نخون اشرار. ومتهجدين ابرار،ورضا تقيد عجيبى داشت جزء هردوگروه باشد بعدازظهر٢١ديماه گردان كنارقرارگاه تاكتيكى لشگر منتظر تاريك شدن هوا وفرمان حركت به جلو بود رضاهميشه فبل ازانكه خبرشهادت يكى ازعزيزان رابدهد حسرت وغبطه خوردن خود رابه گويش نامتعارف "خاك برسرت " نشان مى داد واينبار"..."نوزاد هم شهيد شد كه اشاره به شهادت فرمانده دلاور گردان مقداد شهيداحمدنوزاد داشت ،گروهان شهادت سرستون گردان بعدازعبور ازكانال ماهى ازنقطه رهايى به حركت درامده بود هرچه نیروها جلوتر ميرفتن ازاتش توپخانه وسلاحهاى سنگين كه عمدتا برعقبه وبرعليه نيروهاى پشتيبانى متمركز بود كاسته ميشد،درعوض تيرمستقيم تانك وخمپاره هاى سبك وتيربارهاى متعدد وحتى توپهاى ضدهوايى حركت روبه جلو گردان رادچار افت وخيز مى كرد. رضاخستگى ناپذير دوشادوش ديگر فرماندهان درطول مسير درهدايت نيروهاتلاش مضاعفى داشت، يكساعت واندى پس از نقطه رهايى به ستون يك به خاكريز كوتاهى رسيد. قرارشد ابتدا گروهان شهادت به سمت چپ و گروهان هجرت وجهاد به سمت راست باز شوند ودرادامه باعبور ازخاكريز خط دفاعى دشمن رابشكنند دشمن دركنار حجم اتش فراوانى كه ايجادكرده بود باتاريك شدن هوا بطورمداوم باسلاحهاى مختلف به پرتاب منور مبادرت مى نمود با روشن نمودن نورافكنهاى قوى تانكها با شليك مستقيم كل گردان رازير اتش ونشانه گرفته بود،خاكريز بسمت طرفين ازارتفاعش كاسته مى شد درمنتهى اليه سمت چپ رضا درجايى كه خاكريز تمام شده بود به نيروها فرمان حركت وبازشدن به سمت جنوب جايى كه ظاهرا اشيانه خالى تانک بود رامى داد اتش شديد تيربار دشمن اجازه پيمودن اين فاصله كوتاه رابسلامت به كسى نمى دادهر رزمنده اى كه ازاين شكاف عبور مى كرد مورد اصابت گلوله يا تركش قرار مى گرفت
گرچو فرهادم بتلخى جان برايد باك نيست بس حكايتهاى شيرين بازمى ماندزمن.
رضاكه همواره دراستقبال از ماموريتهاى سخت پيشتازبود بدون لحظه اى درنگ اين مسير راطى كرد وبدنبال كسب رضايت الهى ورهيدن إز تعلقات مادى بسيار زيبا خصال نيك ادمى رادر پيشگاه محبوب به منصه ظهور رساند توكل واعتقادعميق درجان عاشقش تاان لحظه اى كه گلويش مورد اصابت قرارگرفت ودرچشم ما خاكيان اسمانى شدنش پديدارشد درتك تك حركات وسكنات واعمال ورفتار و زبان وبيانش نمايان واشكار بود .
#شهید_رضا_اکبری
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#عملیات_کربلای_پنج
#21_دی_1365
@hamidraz