#عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_اول
امیر و حسین از قرارگاه برگشتند و گفتند عملیات امشب شروع میشه . هاج و واج مونده بودیم چی میگن که صدای انفجارها وروشن شدن منورعراقی ها جواب همه را داد . قرار شد برم مقر عقب و بقیه بچه هارا بیارم جلو . صبح با ماشین چپ کرده بودم و اصلا دروضعیتی نبودم که رانندگی کنم.اما چاره ای نبود و قرار بود، همه کمک هم باشیم.با یکی از بچه ها راه افتادیم. همه جا تاریک بود و ماهم باید چراغ خاموش حرکت میکردیم. از طرف مقابل تانکها چراغ خاموش به سمت خط میرفتندو فقط ازصدای غرش اونها متوجه عبورشون از کنارم می شدم .
شاید سختترین رانندگی دوران زندگی ام بود . به هر مکافاتی بود با دعا وصلوات رسیدیم به جاده اصلی که آسفالت بود و از تانکها خبری نبود. پا گذاشتم روی گاز و 30 کیلومتر جاده آبادان اهواز رو در مدت کوتاهی طی کردم و رسیدم به قرارگاه. بچه ها رو از خواب بیدار کردم گفتم: بجنبید که باید بریم خط. عملیات شروع شده. اولش فکر می کردند شوخی میکنم . میگفتند: بذار بخوابیم. اما وقتی اصرار و عجله منو دیدند باورشون شد که مساله جدیه و باید بلند شن و هر چه سریعتر آماده بشن، ولی مشکل اساسی این بود که اونها تازه اومده بودند و پلاک نداشتند . بدون پلاک نمی تونستن بیان تو خط مقدم . چون خیلی وقتها بعد از شهادت، تنها نشانه،همان پلاک بود. چاره ای نبود.مجبور شدم شبانه بریم تعاون قرارگاه، برای گرفتن پلاک.مسئول اونجا رو از خواب بیدار کردم و شروع کرد برای بچه ها پلاک صادر کردن. بعد از گرفتن پلاک، پریدند پشت وانت. به سرعت به سمت خط حرکت کردیم.هم شور و هیجان عملیات را داشتم هم دلشوره و اضطراب این که همه چیز به هم ریخته و اصلا ما انتظار عملیات در همچین موقعی را نداشتیم.
وقتی رسیدیم به خط ....
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جاده_آبادان_اهواز
@hamidraz
امیر و حسین از قرارگاه برگشتند و گفتند عملیات امشب شروع میشه . هاج و واج مونده بودیم چی میگن که صدای انفجارها وروشن شدن منورعراقی ها جواب همه را داد . قرار شد برم مقر عقب و بقیه بچه هارا بیارم جلو . صبح با ماشین چپ کرده بودم و اصلا دروضعیتی نبودم که رانندگی کنم.اما چاره ای نبود و قرار بود، همه کمک هم باشیم.با یکی از بچه ها راه افتادیم. همه جا تاریک بود و ماهم باید چراغ خاموش حرکت میکردیم. از طرف مقابل تانکها چراغ خاموش به سمت خط میرفتندو فقط ازصدای غرش اونها متوجه عبورشون از کنارم می شدم .
شاید سختترین رانندگی دوران زندگی ام بود . به هر مکافاتی بود با دعا وصلوات رسیدیم به جاده اصلی که آسفالت بود و از تانکها خبری نبود. پا گذاشتم روی گاز و 30 کیلومتر جاده آبادان اهواز رو در مدت کوتاهی طی کردم و رسیدم به قرارگاه. بچه ها رو از خواب بیدار کردم گفتم: بجنبید که باید بریم خط. عملیات شروع شده. اولش فکر می کردند شوخی میکنم . میگفتند: بذار بخوابیم. اما وقتی اصرار و عجله منو دیدند باورشون شد که مساله جدیه و باید بلند شن و هر چه سریعتر آماده بشن، ولی مشکل اساسی این بود که اونها تازه اومده بودند و پلاک نداشتند . بدون پلاک نمی تونستن بیان تو خط مقدم . چون خیلی وقتها بعد از شهادت، تنها نشانه،همان پلاک بود. چاره ای نبود.مجبور شدم شبانه بریم تعاون قرارگاه، برای گرفتن پلاک.مسئول اونجا رو از خواب بیدار کردم و شروع کرد برای بچه ها پلاک صادر کردن. بعد از گرفتن پلاک، پریدند پشت وانت. به سرعت به سمت خط حرکت کردیم.هم شور و هیجان عملیات را داشتم هم دلشوره و اضطراب این که همه چیز به هم ریخته و اصلا ما انتظار عملیات در همچین موقعی را نداشتیم.
وقتی رسیدیم به خط ....
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جاده_آبادان_اهواز
@hamidraz
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_دوم
وقتی رسیدیم به خط، منورهای عراقی همه جا رو حسابی روشن کرده بود.صدای انفجارها یک لحظه هم قطع نمی شد.سنگر ما، بتنی بود و کلی خاک روش ریخته بودند و جای تقریبا مطمئنی بود. قرار بود شب را اونجا بمونیم و صبح زود کارمونو شروع کنیم.با قرارگاه در تماس بودیم که اگر نیاز شد زودتر بریم جلو . پانزده نفر تو اون سنگر، شب را به صبح رسوندیم . بعد از نماز صبح با روشن شدن هوا، با دوتا از بچه ها رفتیم لب اسکله که بریم اون طرف آب تا بقیه هم بعداً به ما ملحق بشن . وقتی رسیدیم کنار اروند دیدیم هر کسی یه حرفی میزنه . یه سری میگن نرید اون طرف، اوضاع خراب است.عده دیگه میگن وضعیت خوبه و مشکلی نیست.فهمیدیم وضعیت عادی نیست . به قرارگاه گفتیم فعلا نمی شه رفت اون طرف . اونا هم گفتند دست نگه دارید تا خبرتون کنیم. احساس میکردم که به علت عدم حفاظت اطلاعات به خصوص در روزهای آخر، عملیات لورفته و کار خراب شده. ولی باز خودمو دلداری میدادم که نه! ان شاءالله اینطوری نیست و امیدوار بودم که خبرهای خوب بیاد . لحظه ها تند تند میگذشت وخبری از پیشروی نبود .دیگه حسابی دلم شور میزد و نمیخواستم باور کنم که کار تمام است.عصر شد ه بود که بوی سیر به معنای زدن شیمیایی هم درمنطقه پیچید.البته از جایی که ما بودیم فاصله داشت ولی به هر حال باز هم عراقی ها از بمبهای شیمیایی استفاده کرده بودند. چند دقیقه از پخش بوی سیر نگذشته بود که ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#بمبهای_شیمیایی_عراق
@hamidraz
وقتی رسیدیم به خط، منورهای عراقی همه جا رو حسابی روشن کرده بود.صدای انفجارها یک لحظه هم قطع نمی شد.سنگر ما، بتنی بود و کلی خاک روش ریخته بودند و جای تقریبا مطمئنی بود. قرار بود شب را اونجا بمونیم و صبح زود کارمونو شروع کنیم.با قرارگاه در تماس بودیم که اگر نیاز شد زودتر بریم جلو . پانزده نفر تو اون سنگر، شب را به صبح رسوندیم . بعد از نماز صبح با روشن شدن هوا، با دوتا از بچه ها رفتیم لب اسکله که بریم اون طرف آب تا بقیه هم بعداً به ما ملحق بشن . وقتی رسیدیم کنار اروند دیدیم هر کسی یه حرفی میزنه . یه سری میگن نرید اون طرف، اوضاع خراب است.عده دیگه میگن وضعیت خوبه و مشکلی نیست.فهمیدیم وضعیت عادی نیست . به قرارگاه گفتیم فعلا نمی شه رفت اون طرف . اونا هم گفتند دست نگه دارید تا خبرتون کنیم. احساس میکردم که به علت عدم حفاظت اطلاعات به خصوص در روزهای آخر، عملیات لورفته و کار خراب شده. ولی باز خودمو دلداری میدادم که نه! ان شاءالله اینطوری نیست و امیدوار بودم که خبرهای خوب بیاد . لحظه ها تند تند میگذشت وخبری از پیشروی نبود .دیگه حسابی دلم شور میزد و نمیخواستم باور کنم که کار تمام است.عصر شد ه بود که بوی سیر به معنای زدن شیمیایی هم درمنطقه پیچید.البته از جایی که ما بودیم فاصله داشت ولی به هر حال باز هم عراقی ها از بمبهای شیمیایی استفاده کرده بودند. چند دقیقه از پخش بوی سیر نگذشته بود که ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#بمبهای_شیمیایی_عراق
@hamidraz
#عملیات_کربلای_چهار
بعد از اینکه عراقی ها منطقه را شیمایی زدند از قرارگاه به ما گفتند هر چه سریعتر وسایلمونو جمع کنیم و یه راست بریم مقر اهواز . از این خبر اهواز رفتن، فهمیدیم همه چیز به معنای واقعی تمام شده . زحمات چند ماهه نتیجه نداده بود . وسایل رو جمع و جور کردیم و همگی نشستیم تو آمبولانسی که اونجا در اختیارمون بود.بیشتر بچه ها ساکت بودند و پکر. کنجکاو بودیم که چه اتفاقی افتاده ولی خوب بود که دراون لحظات، همه چیزو نمیدونستیم.به نزدیکی پاسگاه دارخوین در جاده آبادان-اهواز که رسیدیم دیدیم صف چند کیلومتری ماشینها برای عبور از دژبانی تشکیل شده.پیاده شدیم و خبرگرفتیم که چون عملیات لورفته دارن همه ماشینهارا میگردند که منافق و جاسوس پیداکنند.اماحالا دیگه کار از کار گذشته بود. وقتی دیدیم وضعیت اینطوره و باید ساعتها تو صف بایستیم، نقشه ای کشیدیم . قرار شد تو آمبولانس دراز بکشیم و با سرعت به عنوان اینکه مجروح تو آمبولانس هست از دژبانی رد بشیم . این کار ریسک بزرگی داشت . چون تو اون وضعیت اگر جلوی آمبولانسو میگرفتند و می دیدند مجروح نداره، کارمون زار بود و تو دردسر می افتادیم . ولی به ریسکش می ارزید. همه خوابیدیم کف امبولانس و آژیرکشان با سرعت بالا یک جوری رفتیم سمت دژبانی که دژبانها باور کردند که مجروح تو آمبولانس هست. سریع راهو باز کردند و بدون وارسی اجازه عبور دادند . پاسگاه رو که رد کردیم، از کف ماشین بلند شدیم و نفسی به راحتی کشیدیم . خوشحال بودیم که گیر نیفتادیم ولی از طرفی ناراحت و مبهوت اوضاع پیش آمده بودیم .و همچنان قریب سی سال با کوله باری از سوالات و ابهامات ...
#پایان_عملیات
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
@hamidraz
بعد از اینکه عراقی ها منطقه را شیمایی زدند از قرارگاه به ما گفتند هر چه سریعتر وسایلمونو جمع کنیم و یه راست بریم مقر اهواز . از این خبر اهواز رفتن، فهمیدیم همه چیز به معنای واقعی تمام شده . زحمات چند ماهه نتیجه نداده بود . وسایل رو جمع و جور کردیم و همگی نشستیم تو آمبولانسی که اونجا در اختیارمون بود.بیشتر بچه ها ساکت بودند و پکر. کنجکاو بودیم که چه اتفاقی افتاده ولی خوب بود که دراون لحظات، همه چیزو نمیدونستیم.به نزدیکی پاسگاه دارخوین در جاده آبادان-اهواز که رسیدیم دیدیم صف چند کیلومتری ماشینها برای عبور از دژبانی تشکیل شده.پیاده شدیم و خبرگرفتیم که چون عملیات لورفته دارن همه ماشینهارا میگردند که منافق و جاسوس پیداکنند.اماحالا دیگه کار از کار گذشته بود. وقتی دیدیم وضعیت اینطوره و باید ساعتها تو صف بایستیم، نقشه ای کشیدیم . قرار شد تو آمبولانس دراز بکشیم و با سرعت به عنوان اینکه مجروح تو آمبولانس هست از دژبانی رد بشیم . این کار ریسک بزرگی داشت . چون تو اون وضعیت اگر جلوی آمبولانسو میگرفتند و می دیدند مجروح نداره، کارمون زار بود و تو دردسر می افتادیم . ولی به ریسکش می ارزید. همه خوابیدیم کف امبولانس و آژیرکشان با سرعت بالا یک جوری رفتیم سمت دژبانی که دژبانها باور کردند که مجروح تو آمبولانس هست. سریع راهو باز کردند و بدون وارسی اجازه عبور دادند . پاسگاه رو که رد کردیم، از کف ماشین بلند شدیم و نفسی به راحتی کشیدیم . خوشحال بودیم که گیر نیفتادیم ولی از طرفی ناراحت و مبهوت اوضاع پیش آمده بودیم .و همچنان قریب سی سال با کوله باری از سوالات و ابهامات ...
#پایان_عملیات
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
@hamidraz
#امیر_حاج_امینی بی سیم چی خوش اخلاق و دوست داشتنی گردان #انصار لشگر محمد رسول الله ص در چنین روزی #دهم_اسفند سال 65 در #شلمچه و در عملیات #کربلای_پنج
به دوستان شهیدش پیوست . قبل از عملیات کربلای یک افتخار آشنایی و همراهی با این شهید عزیز را پیدا کردم . خواستم از خوبیهای فراوانش برایتان بنویسم اما دیدم بهتر است از کلام خودش استفاده کنم . قسمتی از وصیت نامه امیر را که شش ماه قبل از شهادتش نوشته با هم مرور کنیم و نثار روح پرفتوحش فاتحه ای بخوانیم
—---------------—
بعد از مدتها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم میدهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیدهام و آن در این جمله خلاصه میشود: خدایا! عاشقم کن.
خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی
ای کسانی که این نوشته یا ..... را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.
حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....
شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، #امیر_حاج_امینی
@hamidraz
به دوستان شهیدش پیوست . قبل از عملیات کربلای یک افتخار آشنایی و همراهی با این شهید عزیز را پیدا کردم . خواستم از خوبیهای فراوانش برایتان بنویسم اما دیدم بهتر است از کلام خودش استفاده کنم . قسمتی از وصیت نامه امیر را که شش ماه قبل از شهادتش نوشته با هم مرور کنیم و نثار روح پرفتوحش فاتحه ای بخوانیم
—---------------—
بعد از مدتها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم میدهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیدهام و آن در این جمله خلاصه میشود: خدایا! عاشقم کن.
خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی
ای کسانی که این نوشته یا ..... را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.
حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....
شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، #امیر_حاج_امینی
@hamidraz
Forwarded from .
#امیر_حاج_امینی #بی_سیم_چی گردان #انصار
شهادت : دهم اسفند 1365 #شلمچه عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
شهادت : دهم اسفند 1365 #شلمچه عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
حد فاصل خاکریز ما تا خاکریز عراقی ها میدان مین بود ؛
و چه گلها که پرپر شد تا سنگرهای دشمن فتح شود
#حمید_صالحی فرمانده گروهان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#منصور_کاظمی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#حسن_کریمیان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه شریف
#محسن_فیض دانشجوی سال چهارم عمران دانشگاه امیر کبیر
#علی_بلورچی دانشجوی سال سوم الکترونیک دانشگاه شریف
از دبیرستان با هم همکلاس بودن . یکی یکی لباس رزم به تن کردن. تو یه شب پر کشیدن. از شلمچه تا آسمون رفتند
عند ربهم یرزقون شدند .
12 اسفند 1365 کربلای #شلمچه گردان #مقداد
@hamidraz
حد فاصل خاکریز ما تا خاکریز عراقی ها میدان مین بود ؛
و چه گلها که پرپر شد تا سنگرهای دشمن فتح شود
#حمید_صالحی فرمانده گروهان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#منصور_کاظمی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#حسن_کریمیان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه شریف
#محسن_فیض دانشجوی سال چهارم عمران دانشگاه امیر کبیر
#علی_بلورچی دانشجوی سال سوم الکترونیک دانشگاه شریف
از دبیرستان با هم همکلاس بودن . یکی یکی لباس رزم به تن کردن. تو یه شب پر کشیدن. از شلمچه تا آسمون رفتند
عند ربهم یرزقون شدند .
12 اسفند 1365 کربلای #شلمچه گردان #مقداد
@hamidraz
خاطره ای از دکتر #مسعود_ملکی هم رزم و از اعضای کانال #بی_سیم_چی
—---------—
" بدانید ، بسیجی های جوان تر بدانید ، آنهایی که اولین عملیاتتان هست، شجاعترین عملیات شما ، همین اولین عملیات شماست"
این جملاتی است که کماکان به وضوح از شهید حمید صالحی در گوشم است . وقتی تمام گروهان را زیر نخل های اردوگاه کارون در یکی از غروبهای اسفند 65 ( 10 یا 11 ) جمع کرده بود و با آن قد بلند و هیکل قلمی در حالی که همه ما نشسته بودیم جلوی گروهان با قدمهای بلند از این سو به آن سو می رفت و حرف می زد. یکی دو شب بیشتر تا عملیات تکمیلی کربلای 5 نمانده بود. الحق و انصاف هم درست می گفت ، اگر چه من عملیات دومم بود ، ولی در عملیات اول در حاجی عمران و گردان زهیر لشگر ده سید الشهدا به فرماندهی شهید داوود حیدری ، گردان ما تا پای کار شبانه رفت ولی وارد عملیات نشد و بدون دیدن کوچکترین جراحت و یا صحنه وحشت ناک و آتش و توپ و خمپاره ، سالم برگشتیم ، اما اینبار چیز دیگری بود، با عده ای از بچه های خوب مفید و غیر مفید در گروهانی با ارکان مفید دوره سه
و من نمی دانستم وارد چه آتشی و چه آشوبی و چه خون و ... می شوم .! هنوز نمی دانستم که جنگ یعنی چه ؟ و کلام شهید صالحی محقق شد. و تا آخر جنگ در هر عملیاتی وقتی ترس بر من مستولی می شد این جملات به خاطرم می آمد. شجاعانه بود اولین عملیاتم در آن شب ولی شجاعتی از سر کم تجربگی و خامی و افسوس که هیچگاه تبدیل به شجاعت آگاهانه و پخته نشد که نشد. شجاعتی از جنس شجاعت خود حمید صالحی.
#شهید_حمید_صالحی
#اردوگاه_کارون
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
@hamidraz
—---------—
" بدانید ، بسیجی های جوان تر بدانید ، آنهایی که اولین عملیاتتان هست، شجاعترین عملیات شما ، همین اولین عملیات شماست"
این جملاتی است که کماکان به وضوح از شهید حمید صالحی در گوشم است . وقتی تمام گروهان را زیر نخل های اردوگاه کارون در یکی از غروبهای اسفند 65 ( 10 یا 11 ) جمع کرده بود و با آن قد بلند و هیکل قلمی در حالی که همه ما نشسته بودیم جلوی گروهان با قدمهای بلند از این سو به آن سو می رفت و حرف می زد. یکی دو شب بیشتر تا عملیات تکمیلی کربلای 5 نمانده بود. الحق و انصاف هم درست می گفت ، اگر چه من عملیات دومم بود ، ولی در عملیات اول در حاجی عمران و گردان زهیر لشگر ده سید الشهدا به فرماندهی شهید داوود حیدری ، گردان ما تا پای کار شبانه رفت ولی وارد عملیات نشد و بدون دیدن کوچکترین جراحت و یا صحنه وحشت ناک و آتش و توپ و خمپاره ، سالم برگشتیم ، اما اینبار چیز دیگری بود، با عده ای از بچه های خوب مفید و غیر مفید در گروهانی با ارکان مفید دوره سه
و من نمی دانستم وارد چه آتشی و چه آشوبی و چه خون و ... می شوم .! هنوز نمی دانستم که جنگ یعنی چه ؟ و کلام شهید صالحی محقق شد. و تا آخر جنگ در هر عملیاتی وقتی ترس بر من مستولی می شد این جملات به خاطرم می آمد. شجاعانه بود اولین عملیاتم در آن شب ولی شجاعتی از سر کم تجربگی و خامی و افسوس که هیچگاه تبدیل به شجاعت آگاهانه و پخته نشد که نشد. شجاعتی از جنس شجاعت خود حمید صالحی.
#شهید_حمید_صالحی
#اردوگاه_کارون
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_مقداد
@hamidraz
Forwarded from .
از راست : شهید #حمید_صالحی
شهید #محسن_فیض
شهید #حسن_کریمیان
سه همکلاس سه همرزم
گردان #مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
شهید #محسن_فیض
شهید #حسن_کریمیان
سه همکلاس سه همرزم
گردان #مقداد
#شلمچه
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
#قسمت_دوم خاطره دکتر #مسعود_ملکی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی
لنگان لنگان ولی پر انرژی و حرارت حرکت می کرد، حالتی بین دویدن و راه رفتن ، اسلحه ای کلاشینکف بر روی دوش داشت و هر چند قدمی که حرکت می کرد ، کمی می ایستاد و به پشت و ستون بچه ها نگاه می کرد تا مطمئن شود همه ستون در حال حرکت باشند و کسی جا نماند و گاهی بلند فریاد می زد امام زمان ناظر شماست ، بعد از امشب بود که فهمیدم چند وقت قبلتر بخاطر حادثه ای در جبهه پاش آسیب دیده ولی با بهبودی نسبی خودش را به عملیات رسانده . صداش می کردند ""سید حسن"" . هوا بین تاریک و روشنی غروب بود، هنوز کاملا نمی شناختمش ، خیلی از آنها را نمی شناختم ، چند نفری می شدند ، چند نفری که به نظر می رسید با هم نزدیک ترند در جمع 43 نفره دسته ما .
دسته ها نباید از 24 تا 25 نفر بیشتر می شدند ، اما دسته ما 43 نفر شده بودند و آن بخاطر پیوستن دیر هنگام ما به آن دسته بود. ما تعدادی بودیم که سال چهارم بودیم و قرارمان بود برای آنکه هم درس بخوانیم و هم عملیات را از دست ندهیم قبل از عملیات ها به گردان و گروهان و دسته ها بپیوندیم. و اینبار با بدبختی بسیار بالاخره با لطف این گروهان و همین گروه چند نفره به گردان مقداد لشگر 27 محمد رسول الله ص پیوسته بودیم و تعداد را بالا بردیم.
فقط می دانستم این گروه از بچه های دوره 3 مفید ند و ما هم دوره 7 مفید، همین مفیدی بودن باعث شده بود ما را بپذیرند، ما ها قلی پور ، زارع ، هاشمی؛ جوادی، جابری،حسینی، قدس و خودم بودیم و آن گروه کوچک دوست داشتنی که مسئولین دسته بودند، بعدها فهمیدیم، مرادی ، کریمیان، فیض ، کاظمی،میناپرور،صالحی، بلورچی، عسگریان و مزلقانی بودند.
غروب 12 اسفند 65 و در مسیر خط مقدم برای زدن به خطی در شلمچه و گرفتن خاکریز دشمن ؛شبی پر از استرس ، پر از دلشوره و هیجان، و نهایتا حسرت ! حسرتی که هنوز بر دلم سنگینی می کند. حسرتی که هرگاه بیادش می افتم فقط چند قطره اشک موقتا آرامش می کند.
#شهید_حسن_کریمیان
#گردان_مقداد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#12_اسفند_1365
@hamidraz
لنگان لنگان ولی پر انرژی و حرارت حرکت می کرد، حالتی بین دویدن و راه رفتن ، اسلحه ای کلاشینکف بر روی دوش داشت و هر چند قدمی که حرکت می کرد ، کمی می ایستاد و به پشت و ستون بچه ها نگاه می کرد تا مطمئن شود همه ستون در حال حرکت باشند و کسی جا نماند و گاهی بلند فریاد می زد امام زمان ناظر شماست ، بعد از امشب بود که فهمیدم چند وقت قبلتر بخاطر حادثه ای در جبهه پاش آسیب دیده ولی با بهبودی نسبی خودش را به عملیات رسانده . صداش می کردند ""سید حسن"" . هوا بین تاریک و روشنی غروب بود، هنوز کاملا نمی شناختمش ، خیلی از آنها را نمی شناختم ، چند نفری می شدند ، چند نفری که به نظر می رسید با هم نزدیک ترند در جمع 43 نفره دسته ما .
دسته ها نباید از 24 تا 25 نفر بیشتر می شدند ، اما دسته ما 43 نفر شده بودند و آن بخاطر پیوستن دیر هنگام ما به آن دسته بود. ما تعدادی بودیم که سال چهارم بودیم و قرارمان بود برای آنکه هم درس بخوانیم و هم عملیات را از دست ندهیم قبل از عملیات ها به گردان و گروهان و دسته ها بپیوندیم. و اینبار با بدبختی بسیار بالاخره با لطف این گروهان و همین گروه چند نفره به گردان مقداد لشگر 27 محمد رسول الله ص پیوسته بودیم و تعداد را بالا بردیم.
فقط می دانستم این گروه از بچه های دوره 3 مفید ند و ما هم دوره 7 مفید، همین مفیدی بودن باعث شده بود ما را بپذیرند، ما ها قلی پور ، زارع ، هاشمی؛ جوادی، جابری،حسینی، قدس و خودم بودیم و آن گروه کوچک دوست داشتنی که مسئولین دسته بودند، بعدها فهمیدیم، مرادی ، کریمیان، فیض ، کاظمی،میناپرور،صالحی، بلورچی، عسگریان و مزلقانی بودند.
غروب 12 اسفند 65 و در مسیر خط مقدم برای زدن به خطی در شلمچه و گرفتن خاکریز دشمن ؛شبی پر از استرس ، پر از دلشوره و هیجان، و نهایتا حسرت ! حسرتی که هنوز بر دلم سنگینی می کند. حسرتی که هرگاه بیادش می افتم فقط چند قطره اشک موقتا آرامش می کند.
#شهید_حسن_کریمیان
#گردان_مقداد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#شلمچه
#12_اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
دل نوشته مهندس #علی_افتخاری از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی در سالروز شهادت #رامین_حلاجیان (علی)
سلام علي يا رامين
چه فرقي ميكند ، وقتي كه نباشي وقتي كه نتوانم صدايت را بشنوم يا لبخند زيبايت را ببينم يا دستان كوچك و مردانه ات را بفشاوم ....
علي جان
فاو بودم نزديكي هاي عيد ، تداركات كه امد برايم نامه اورده بود با شوق تحويل گرفتم نام فرستنده : سعيد زاغري
با تعجب و خوشحالي نامه را گشودم عكست در ميان نامه بود سعيد عكس اعلاميه شهادتت را برايم فرستاده بود
نميداني چه حالي داشتم و هنوز هم دارم
رامين نازنين
چرا رفتي ؟ چرا من بيقرارم ؟
هنوز به ان لحظه اي مي انديشم كه چند صد متر جلوتر از من در خط مقدم بر زمين افتادي و صداي ناله اي از تو بگوش هيچ كس نرسيد حتي يا زهرايت را هم كسي نشنيد اما من اطمينان دارم تو صدايش زده اي و او هم پاسخ داده است
هنوز صداي موتور هميشه به خطت در گوشم طنين دارد ان بادگير و ان اوركت كره اي و ان متانت هميشگي
علي جان
تو چرا مثل ما نوجواني نكردي ؟ چرا جواني نديدي ؟ چرا رفتي ؟
هنوز و هر بار با دوستان ياد جمله ي زيباي استادمان مرحوم يزدانفر ميفتيم و بيادت مي خنديم ولي ميداني كه دلي پر درد از دوريت داريم
بارها و بارها عكس كنار ستون دبيرستان را نگاه ميكنيم و حسرت دوباره ديدنت اتشمان ميزند چرا رفتي ؟
علي عزيز
تو با اين دل ما در اندك زمان حضور دنياييت چه كرده اي ؟ مگر چند سال با ما بودي كه هنوز خاطراتت را براي هم تعريف ميكنيم و عشقمان را نثار يادت
رامين مهربان
هنوز و هنوز هستي و خواهي بود فقط رسم رفاقت بجا بياور و :
"هواي ما را داشته باش "
ضمنا به بچه ها هم سلام برسان دلتنگتونيم خيلي
يا علي
#شهید_علی_حلاجیان
#جاده_فاو_ام_القصر
#گردان_انصار
#12_اسفند_1364
@hamidraz
سلام علي يا رامين
چه فرقي ميكند ، وقتي كه نباشي وقتي كه نتوانم صدايت را بشنوم يا لبخند زيبايت را ببينم يا دستان كوچك و مردانه ات را بفشاوم ....
علي جان
فاو بودم نزديكي هاي عيد ، تداركات كه امد برايم نامه اورده بود با شوق تحويل گرفتم نام فرستنده : سعيد زاغري
با تعجب و خوشحالي نامه را گشودم عكست در ميان نامه بود سعيد عكس اعلاميه شهادتت را برايم فرستاده بود
نميداني چه حالي داشتم و هنوز هم دارم
رامين نازنين
چرا رفتي ؟ چرا من بيقرارم ؟
هنوز به ان لحظه اي مي انديشم كه چند صد متر جلوتر از من در خط مقدم بر زمين افتادي و صداي ناله اي از تو بگوش هيچ كس نرسيد حتي يا زهرايت را هم كسي نشنيد اما من اطمينان دارم تو صدايش زده اي و او هم پاسخ داده است
هنوز صداي موتور هميشه به خطت در گوشم طنين دارد ان بادگير و ان اوركت كره اي و ان متانت هميشگي
علي جان
تو چرا مثل ما نوجواني نكردي ؟ چرا جواني نديدي ؟ چرا رفتي ؟
هنوز و هر بار با دوستان ياد جمله ي زيباي استادمان مرحوم يزدانفر ميفتيم و بيادت مي خنديم ولي ميداني كه دلي پر درد از دوريت داريم
بارها و بارها عكس كنار ستون دبيرستان را نگاه ميكنيم و حسرت دوباره ديدنت اتشمان ميزند چرا رفتي ؟
علي عزيز
تو با اين دل ما در اندك زمان حضور دنياييت چه كرده اي ؟ مگر چند سال با ما بودي كه هنوز خاطراتت را براي هم تعريف ميكنيم و عشقمان را نثار يادت
رامين مهربان
هنوز و هنوز هستي و خواهي بود فقط رسم رفاقت بجا بياور و :
"هواي ما را داشته باش "
ضمنا به بچه ها هم سلام برسان دلتنگتونيم خيلي
يا علي
#شهید_علی_حلاجیان
#جاده_فاو_ام_القصر
#گردان_انصار
#12_اسفند_1364
@hamidraz
Forwarded from .
خاطره ای از دکتر #سعید_حجازی از همرزمان و اعضای کانال #بی_سیم_چی از اخرین لحظات اعزام گردان #مقداد به منطقه عملیاتی #شلمچه
ظهرِ روز قبل از حركت بچه ها به سمت خط و عمليات تكميلى كربلاى ٥ ، با فريبرز(معروف به سيد يوسف) از واحد اطلاعات عمليات تيپ ١١٠ خاتم، براى ديدار با بچه ها، عازم اردوگاه كارون شديم. با اكثر دوستان مفيد كه در گردان مقداد بودند، سلام و احوالپرسى و ....
تا پاسى از شب، بيرون از چادرها گرمِ صحبت بودیم . اخر شب واسه خواب به چادرى كه على بلورچى و ... در آن مستقر بودن، رفتم.
كنار على بلورچى دراز كشيده بودم. نيمه هاى شب بود كه با صداى گريه على و يه نفر ديگه كه اونطرف بود بيدار شدم. اونى كه خيلى التماس ميكرد به على كه اگر شهيد شدى حتما شفاعت من رو بكن يه جَووُنى بود ١٦-١٧ ساله، على رو بغل كرده بود و زار زار گريه ميكرد و بهش التماس ميكرد. على هم ميگفت كه: اره، من شهيد ميشم توو اين عمليات و ... صبح شد و نماز و .... طرفاى ظهر اتوبوسها اومدن و بچه هارو سوار كردن واسه رفتن به خط؛ منم سوار يكى از اتوبوسها شدم، كنار منصور كاظمى نشسته بودم، خيلى توو فكر بود.
يه دفعه ديدم دست كرد از توو جيبش يه كاغذ كه شبيه نامه هاى بچه ها از جبهه بود دراورد و باز كرد و با خودكارى كه داشت، شروع كرد به نوشتن چند سطر انتهاى نوشته هاى قبلى.بهش گفتم : منصور، وصيتنامته ؟ گفت، اره
يه جمله بهم گفت كه تعجب كردم ! گفت: اين وصيتنامه دست تو باشه، تا وقتى كه شهيد نشدم بازش نكن. قول ؟ گفتم چشم، گرفتم و گذاشتمش توو جيبم.نشونه اش هم اگر دوستان ديده باشند، دو سه خط لرزونى هست كه انتهاى وصيتنامه منصور هست.
مدتى گذشت كه اتوبوسها ايستادند، يه دفعه ديدم كه سيديوسف اومد توو اتوبوس ما و من رو از ماشين بزور پياده كرد كه مسئوليت داره و تو نبايد با بچه ها برى عمليات !!! هرچى اصرار و خواهش كردم قبول نكرد و .... با حسرت و با عجله با بچه ها خداحافظى كردم و پياده شدم
اتوبوسها پيچيدند سمت راست و رفتند به سمت مقر خاكى و محل استقرار بچه ها... منم با يه دنيا غم و ناراحتى به سمت مقر خودمون حركت كردم ( با ماشينهاى گذرى) اونشب گذشت و فردا غروب، سيديوسف خبر شهادت منصور رو اورد ... يه روز که مهدى عقابى رو ديدم موضوع رو بهش گفتم. اونم ميرفت تهران، وصيتنامه رو دادم كه برسونه بدست خانواده منصور.
٢٩ سال حسرت و واماندگى و درماندگى
عاشقى را قابليت لازم است
طالب حق را حقيقت لازم است
#شهید_علی_بلورچی
#شهید_منصور_کاظمی
#اردوگاه_کارون
#گردان_مقداد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#12_اسفند_1365
@hamidraz
ظهرِ روز قبل از حركت بچه ها به سمت خط و عمليات تكميلى كربلاى ٥ ، با فريبرز(معروف به سيد يوسف) از واحد اطلاعات عمليات تيپ ١١٠ خاتم، براى ديدار با بچه ها، عازم اردوگاه كارون شديم. با اكثر دوستان مفيد كه در گردان مقداد بودند، سلام و احوالپرسى و ....
تا پاسى از شب، بيرون از چادرها گرمِ صحبت بودیم . اخر شب واسه خواب به چادرى كه على بلورچى و ... در آن مستقر بودن، رفتم.
كنار على بلورچى دراز كشيده بودم. نيمه هاى شب بود كه با صداى گريه على و يه نفر ديگه كه اونطرف بود بيدار شدم. اونى كه خيلى التماس ميكرد به على كه اگر شهيد شدى حتما شفاعت من رو بكن يه جَووُنى بود ١٦-١٧ ساله، على رو بغل كرده بود و زار زار گريه ميكرد و بهش التماس ميكرد. على هم ميگفت كه: اره، من شهيد ميشم توو اين عمليات و ... صبح شد و نماز و .... طرفاى ظهر اتوبوسها اومدن و بچه هارو سوار كردن واسه رفتن به خط؛ منم سوار يكى از اتوبوسها شدم، كنار منصور كاظمى نشسته بودم، خيلى توو فكر بود.
يه دفعه ديدم دست كرد از توو جيبش يه كاغذ كه شبيه نامه هاى بچه ها از جبهه بود دراورد و باز كرد و با خودكارى كه داشت، شروع كرد به نوشتن چند سطر انتهاى نوشته هاى قبلى.بهش گفتم : منصور، وصيتنامته ؟ گفت، اره
يه جمله بهم گفت كه تعجب كردم ! گفت: اين وصيتنامه دست تو باشه، تا وقتى كه شهيد نشدم بازش نكن. قول ؟ گفتم چشم، گرفتم و گذاشتمش توو جيبم.نشونه اش هم اگر دوستان ديده باشند، دو سه خط لرزونى هست كه انتهاى وصيتنامه منصور هست.
مدتى گذشت كه اتوبوسها ايستادند، يه دفعه ديدم كه سيديوسف اومد توو اتوبوس ما و من رو از ماشين بزور پياده كرد كه مسئوليت داره و تو نبايد با بچه ها برى عمليات !!! هرچى اصرار و خواهش كردم قبول نكرد و .... با حسرت و با عجله با بچه ها خداحافظى كردم و پياده شدم
اتوبوسها پيچيدند سمت راست و رفتند به سمت مقر خاكى و محل استقرار بچه ها... منم با يه دنيا غم و ناراحتى به سمت مقر خودمون حركت كردم ( با ماشينهاى گذرى) اونشب گذشت و فردا غروب، سيديوسف خبر شهادت منصور رو اورد ... يه روز که مهدى عقابى رو ديدم موضوع رو بهش گفتم. اونم ميرفت تهران، وصيتنامه رو دادم كه برسونه بدست خانواده منصور.
٢٩ سال حسرت و واماندگى و درماندگى
عاشقى را قابليت لازم است
طالب حق را حقيقت لازم است
#شهید_علی_بلورچی
#شهید_منصور_کاظمی
#اردوگاه_کارون
#گردان_مقداد
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#12_اسفند_1365
@hamidraz
Forwarded from .
#شهید_منصور_کاظمی (با سربند یا حسین شهید ) ساعاتی قبل از شهادت
12اسفند 1365 گردان #مقداد عملیات تکمیلی #کربلای_پنج دشت #شلمچه
12اسفند 1365 گردان #مقداد عملیات تکمیلی #کربلای_پنج دشت #شلمچه
قسمتی از خاطرات #محمود_یزدانی، برادر #شهید_عباس_یزدانی از لحظه شهادت عباس و #بهروز_قلانی
آخرین دیدار با عباس و بهروز 🌼
ساعت حدود یازده شب بود .گروهان ما پشت خاکریز به حالِ درازکش
منتظر دستورِعملیات بودیم، داشتم تو دلم میگفتم خدایا میشه برای یکبار دیگه عباس رو ببینم !
تو همین حس و حال بودم که در روشنای منوّرهای عراقی یهو دیدم عباس و بهروز بالای سرم ایستادند ... تا حالا اینقدر عباس در نظرم رشید و بلند بالا نبود. به عزت خدا قسم از شادی و خنده، قهقهه میزدند.حال عجیبی داشت ، نمیدونم چرا بلند نشدم در آغوش بگیرمش شاید بخاطر دستورِ
دراز کش بود .... (و حال چقدر افسوس میخورم )
گفتم : سلام عشق من ! الهی قربونت برم . در چه حالید ؟ عباس گفت : «تیربارچیمون مجروح شد آوردیمش عقب ، الآن ما دو نفر میریم تیربارو برمیداریم و پدر دشمنو درمیاریم. تو چرا اینجا خوابیدی ؟ بلند شو بزن به خیک دشمن . خداحافظ» (و من که توان سخن گفتن رو نداشتم فقط او را نگاه میکردم ) همه صحبتمان همین بود و عباس رفت و رفت ...
چشمام به دنبال عباس و بهروز حرکت کرد ، هی دور میشدند و من هی چشمام رو بیشتر باز میکردم بدون پلک به هم زدنی که مبادا در دود و گرد و غبار و نفرات همرنگِ لباسی ، گمشون کنم ... تا اینکه به طور کامل ناپدید شدند . در مسیر رفتن، حتی یکبار برنگشت به عقب نگاهی کند، حسرت به دل ماندیم در اون لحظات خوب یادمه حتی نمیتونستم براش دعا کنم . دیگه قادر نبودم حتی براش آرزویی کنم ... هنوز برق آخرین نگاهش، رنگ آخرین تبسمش، شور آخرین کلامش، بلندی همتش و اشتیاق به رفتنش در برابر دیدگانم مانده ،از عباس بیش از هرچیز خنده-هایش در خاطرم مانده ، خنده های شادی آفرینش . خنده هایی ناب ؛
خبر شهادت عباس :
اون شب تا صبح زیر بارانی از گلوله بودیم ، دیدن پیکرهای غرقه در خون شهدا و ذکرهای قشنگ مجروحان همرا با ناله های آنان تا صبح ... امانمان را گرفته بود ، تعداد آمبولانس کفاف اینهمه شهید و زخمی را نمیداد . نمیدونم اون شب چگونه صبح شد . هوا گرگ و میش بود که یکی از بچه های دستۀ روح الله رو دیدم ،
پرسیدم : عباس چی شد ؟ کجاست ؟
_ عباس شهید شده
_ مطمئنی ؟ خودت دیدی ؟
_ بله خودم جنازشو آوردم عقب
گفتم : بهروز چی؟
گفت : وقتی عباس شهید شد بهروز تیربارو برداشت و در حال تیراندازی به عراقیها شعار میداد و فریاد میزد حالا که دوستم عباس رو کشتید همتونو میکشم و از نزدیک با عراقیها میجنگید تا اینکه تیر خورد و افتاد و باقیماندۀ منوّر افتاد رو سینه اش و سوخت . چون خیلی به دشمن نزدیک شده بود نتونستم جنازۀ اونو بیارم عقب . اونهم شهید شد .
گفتم : جنازه عباس کجاست ؟
_ توآمبولانسه
و در نهایت روبه رو شدن با جسم عزیزترین کسی که همۀ خانواده ام مثل من به او وابسته و دلداده بودند.
#شلمچه
#10_اسفند_1365
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_جبیب_بن_مظاهر
#شهید_عباس_یزدانی
#شهید_بهروز_قلانی
@hamidraz
آخرین دیدار با عباس و بهروز 🌼
ساعت حدود یازده شب بود .گروهان ما پشت خاکریز به حالِ درازکش
منتظر دستورِعملیات بودیم، داشتم تو دلم میگفتم خدایا میشه برای یکبار دیگه عباس رو ببینم !
تو همین حس و حال بودم که در روشنای منوّرهای عراقی یهو دیدم عباس و بهروز بالای سرم ایستادند ... تا حالا اینقدر عباس در نظرم رشید و بلند بالا نبود. به عزت خدا قسم از شادی و خنده، قهقهه میزدند.حال عجیبی داشت ، نمیدونم چرا بلند نشدم در آغوش بگیرمش شاید بخاطر دستورِ
دراز کش بود .... (و حال چقدر افسوس میخورم )
گفتم : سلام عشق من ! الهی قربونت برم . در چه حالید ؟ عباس گفت : «تیربارچیمون مجروح شد آوردیمش عقب ، الآن ما دو نفر میریم تیربارو برمیداریم و پدر دشمنو درمیاریم. تو چرا اینجا خوابیدی ؟ بلند شو بزن به خیک دشمن . خداحافظ» (و من که توان سخن گفتن رو نداشتم فقط او را نگاه میکردم ) همه صحبتمان همین بود و عباس رفت و رفت ...
چشمام به دنبال عباس و بهروز حرکت کرد ، هی دور میشدند و من هی چشمام رو بیشتر باز میکردم بدون پلک به هم زدنی که مبادا در دود و گرد و غبار و نفرات همرنگِ لباسی ، گمشون کنم ... تا اینکه به طور کامل ناپدید شدند . در مسیر رفتن، حتی یکبار برنگشت به عقب نگاهی کند، حسرت به دل ماندیم در اون لحظات خوب یادمه حتی نمیتونستم براش دعا کنم . دیگه قادر نبودم حتی براش آرزویی کنم ... هنوز برق آخرین نگاهش، رنگ آخرین تبسمش، شور آخرین کلامش، بلندی همتش و اشتیاق به رفتنش در برابر دیدگانم مانده ،از عباس بیش از هرچیز خنده-هایش در خاطرم مانده ، خنده های شادی آفرینش . خنده هایی ناب ؛
خبر شهادت عباس :
اون شب تا صبح زیر بارانی از گلوله بودیم ، دیدن پیکرهای غرقه در خون شهدا و ذکرهای قشنگ مجروحان همرا با ناله های آنان تا صبح ... امانمان را گرفته بود ، تعداد آمبولانس کفاف اینهمه شهید و زخمی را نمیداد . نمیدونم اون شب چگونه صبح شد . هوا گرگ و میش بود که یکی از بچه های دستۀ روح الله رو دیدم ،
پرسیدم : عباس چی شد ؟ کجاست ؟
_ عباس شهید شده
_ مطمئنی ؟ خودت دیدی ؟
_ بله خودم جنازشو آوردم عقب
گفتم : بهروز چی؟
گفت : وقتی عباس شهید شد بهروز تیربارو برداشت و در حال تیراندازی به عراقیها شعار میداد و فریاد میزد حالا که دوستم عباس رو کشتید همتونو میکشم و از نزدیک با عراقیها میجنگید تا اینکه تیر خورد و افتاد و باقیماندۀ منوّر افتاد رو سینه اش و سوخت . چون خیلی به دشمن نزدیک شده بود نتونستم جنازۀ اونو بیارم عقب . اونهم شهید شد .
گفتم : جنازه عباس کجاست ؟
_ توآمبولانسه
و در نهایت روبه رو شدن با جسم عزیزترین کسی که همۀ خانواده ام مثل من به او وابسته و دلداده بودند.
#شلمچه
#10_اسفند_1365
#عملیات_تکمیلی_کربلای_پنج
#گردان_جبیب_بن_مظاهر
#شهید_عباس_یزدانی
#شهید_بهروز_قلانی
@hamidraz