بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from .
صف شکنان #کربلای_چهار
دریادلان ماه نشان
غیور مردانی که ایثار را معنا بخشیدند
@hamidraz
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_چهارم
چند روزی که گذشت تعداد نیروهامون زیاد شد . چندتا از بچه ها از تهران اومدن . دوتا گروه فاو و مجنون هم بهمون اضافه شدن . ولی هنوز باور اینکه تو این منطقه قراره عملیات بشه سخت بود .
تا اینکه، یک روز ناگهان منطقه پر از نیرو شد . مثل مور و ملخ در خیابانها پخش و پلا شده بودند . جاده ی ده کیلومتری آبادان خرمشهر درست در کنار اروند رود در جایی که عراقی ها اون طرف رودخونه با چشم غیر مسلح همه چیز رو می تونستن ببینن پر از نیرو بود .کناره این جاده سراسر خانه های نیمه مخروبه بی سکنه بود که حالا انبوهی از نیرو در آن مستقر شده بود.هوای مطلوب دی ماه جنوب و سبز شدن همه جا باعث شده بود تا نیروها بعد از ظهر که آفتاب رو به غروب میرفت برای قدم زدن از خانه ها بیرون بیان . بدون اینکه بدونن کجا هستند و چشمان نیروهای دشمن به راحتی همه را زیر نظر داره . تردد به حدی زیاد شده بود که ماشین تبلیغات لشگر سید الشهدا (ع) با بلندگو بچه ها را به رفتن داخل خانه ها فرا می خوند.پشت بلندگو میگفت فرمانده لشگر تکلیف شرعی کرده که همه برن داخل خانه ها و کسی بیرون نیاد ولی مگه میشد اون همه نیرو را جمع و جور کرد. باورم نمی شد که چرا این همه آدم رو آوردن این جا. دیگه به یقین می گفتم این ها برای فریب دشمنِ و اگر قرار بود این جا عملیات بشه نیرو ها را این جوری جلو چشم قرار نمی دادند ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#لشگر_سید_الشهدا
@hamidraz
Forwarded from .
ما در گل و آنان بر بال ملائک نشستند
خط شکنان #کربلای_چهار
@hamidraz
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_پنجم
تعداد نیروهامون پانزده نفر شده بود. همه از رفقای قدیمی بودیم و همدیگر رو از سالها پیش در دوران مدرسه خوب میشناختیم . قرار شد هر روز تعدادی از بچه ها نسبت به منطقه توجیه بشن . قرار گاه اصلی ما سی کیلومتر عقب تر، درجاده ی اهواز آبادان بود. یک روز صبح زود از قرارگاه همراه اولین گروه ( دو نفره ) به سمت خط حرکت کردیم تا نسبت به وضعیت منطقه توجیهشون کنم . شب قبل حسابی بارون اومده بود و جاده خیس بود . بارون خاک کناره جاده رو شسته بود و بعضی جاها رو سطح جاده گل نشسته بود. بیشتر راه رو رفته بودیم اما به آبادان نرسیده، ناگهان ماشین روی گل های جاده لیز خورد و منحرف شد به سمت چپ .دیدم از روبرو یه ماشین با سرعت داره به ما نزدیک میشه . برای این که به ماشین روبه رویی نخوریم، فرمونو پیچوندم به راست، درست لحظه آخر ماشینو رد کردم ولی افتادیم تو شونه ی جاده. برای پرت نشدن به پایین جاده دوباره فرمونو پیچوندم به چپ , شانس اوردم ماشین دیگه ای تو جاده نبود اما به خاطر شدت پیچش عرض کم جاده رو طوری طی کردیم که تو شونه سمت چپ قرار گرفتیم . تونستم دوباره فرمونو به راست بچرخونم . ولی این بار آخرین دفعه بود که فرمون پیچید و دیگه تحت کنترل نبود. هر چی فرمونو می پیچوندم ماشین تغییر جهت نمی داد. لحظاتی بعد با فریاد یا ابالفضل یکی از بچه ها از شونه ی جاده پرت شدیم پایین و ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#جاده_آبادان_اهواز
#قرارگاه_نوح
@hamidraz
Forwarded from .
دسته گلهایی که به آب دادیم
صف شکنان #کربلای_چهار
@hamidraz
Channel photo updated
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_ششم
از شونه ی جاده پرت شدیم پایین و ماشین از سمت راست خوابید روی زمین . شانسی که آوردیم ماشین توی گل خوابید و شدت ضربه کم بود . در رو باز کردم و از ماشین خارج شدم . نفر کناری هم بیرون اومد . اما نفر سمت راست که ماشین از همون سمت چپ کرده بود بی حال گوشه ماشین افتاده بود و ازبینی اش خون میومد. با دیدن این صحنه شوکه شدم . بی حرکتیش باعث شد حسابی بترسم . فکر کردم ضربه مغزی شده . صداش کردم علی . جواب که داد خیالم راحت شد . دستشو گرفتم و از ماشین کشیدمش بیرون . شکر خدا چیزیش نشده بود . و بعد از لحظاتی هوشیار شد . یکی از بچه ها برگشت قرار گاه که برای برگردوندن ماشین کمک بیاره . چشمتون روز بد نبینه. همین که اون از ما جدا شد، هواپیماهای عراقی مثل مور و ملخ آسمون منطقه رو پر کردند و چند دقیقه بعد اونجا رو زیر و روکردند. بمباران هوایی به اون وحشتناکی ندیده بودم. هیچ سنگر و مکانی برای حفاظت خودمون نداشتیم . صبح زود بود و ترددی توجاده نبود . فاصله یگان های مستقر در منطقه تا جاده زیاد بود و نمیتونستیم خودمونو به اونجاهابرسونیم . اگر طوریمون هم می شد هیچ کس وسط اون بیابان برهوت نبود که کمکمون کنه. رفتیم پایین جاده خودمونو چسبوندیم به دیواره شونه . تو اون وضعیت فکر میکردیم اینطوری بهتر از اینه که وسط دشت بشینیم
هر لحظه انفجاری مهیب رخ می داد . زمین زیر پامون از شدت انفجارها به لرزه در اومده بود . لحظاتی که فقط صدای انفجار بود و زمزمه زیر لب و ذکر ما که خدا رو با همه وجود صدا می کردیم ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جاده_آبادان_اهواز
#بمباران_هوایی
@hamidraz
Forwarded from .
خرمشهر زمستان 1365 قبل از عمليات كربلاي 4 ساحل كارون - غواصان در حال آموزش و تمرين
@hamidraz
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_هفتم
بالأخره بمبارون وحشتناک عراقی ها تموم شد و نفس راحتی کشیدیم که بلایی سرمون نیومده بود . اومدیم کنار جاده و قبل از رسیدن بچه ها برای کمک ، جلوی یک جرثقیل که از اون جا رد می شد رو گرفتیم . راننده جرثقیل با مهربونی به کمکمون اومد . ماشینو برگردوند. از اونجایی که ماشین تو گل خوابیده بود شکر خدا هیچ آسیبی به ماشین نرسیده بود . ولی هر کاری کردم روشن نشد. استارت میخورد اما روشن نمی شد . بچه ها رسیدند . ماشینو بکسل کردیم. رفتیم تعمیرگاه قرارگاه. معلوم شد فقط سوزن کاربراتورش شکسته. عجیب بود که ماشین چپ کرده بود و از همه اجزاش یکی از کوچکترین وسایلش خراب شده بود. خوشحال بودم که خسارتی به بچه ها و ماشین وارد نشده . عصر قبل از تاریکی هوا برگشتم نزدیکی خط تو سه راهی جزیره مینو . با اضافه شدن نیروها و در معرض دید دشمن قرار دادن آنها، مطمئن شده بودیم که در این منطقه عملیات نمیشه. ولی خبرهایی که از قرارگاه میگرفتیم حاکی از انجام عملیات در همان جا بود.چندتا از بچه ها هم که در جزیره مجنون و فاو بودند به جمع ما اضافه شدند و این هم نشانه دیگری برای انجام عملیات بود.با همه این تناقضات بازهم فکر میکردیم اگر کاری بخواد صورت بگیره، یک هفته بعد انجام میشه . یعنی با کارهای باقی مونده خودمون قیاس میکردیم و حدس یک هفته بعد رو می زدیم . شب رو با بچه های قدیمی که در این چند ماه با هم بودیم در سنگر همیشگیمون گذروندیم.سری جدید بچه ها که تازه از تهران اومده بودند، در قرارگاه پشت خط در فاصله حدود40 کیلومتری ما بودند. ساعت حدود 10 شب بود که دوتا از بچه ها سراسیمه از قرارگاه خط اومدند و گفتند ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جزیره_مینو
@hamidraz
Forwarded from .
یونس گم گشته باز آید ...

آموزش غواصان قبل از عملیات #کربلای_چهار
@hamidraz
#عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_اول
امیر و حسین از قرارگاه برگشتند و گفتند عملیات امشب شروع میشه . هاج و واج مونده بودیم چی میگن که صدای انفجارها وروشن شدن منورعراقی ها جواب همه را داد . قرار شد برم مقر عقب و بقیه بچه هارا بیارم جلو . صبح با ماشین چپ کرده بودم و اصلا دروضعیتی نبودم که رانندگی کنم.اما چاره ای نبود و قرار بود، همه کمک هم باشیم.با یکی از بچه ها راه افتادیم. همه جا تاریک بود و ماهم باید چراغ خاموش حرکت میکردیم. از طرف مقابل تانکها چراغ خاموش به سمت خط میرفتندو فقط ازصدای غرش اونها متوجه عبورشون از کنارم می شدم .
شاید سختترین رانندگی دوران زندگی ام بود . به هر مکافاتی بود با دعا وصلوات رسیدیم به جاده اصلی که آسفالت بود و از تانکها خبری نبود. پا گذاشتم روی گاز و 30 کیلومتر جاده آبادان اهواز رو در مدت کوتاهی طی کردم و رسیدم به قرارگاه. بچه ها رو از خواب بیدار کردم گفتم: بجنبید که باید بریم خط. عملیات شروع شده. اولش فکر می کردند شوخی میکنم . میگفتند: بذار بخوابیم. اما وقتی اصرار و عجله منو دیدند باورشون شد که مساله جدیه و باید بلند شن و هر چه سریعتر آماده بشن، ولی مشکل اساسی این بود که اونها تازه اومده بودند و پلاک نداشتند . بدون پلاک نمی تونستن بیان تو خط مقدم . چون خیلی وقتها بعد از شهادت، تنها نشانه،همان پلاک بود. چاره ای نبود.مجبور شدم شبانه بریم تعاون قرارگاه، برای گرفتن پلاک.مسئول اونجا رو از خواب بیدار کردم و شروع کرد برای بچه ها پلاک صادر کردن. بعد از گرفتن پلاک، پریدند پشت وانت. به سرعت به سمت خط حرکت کردیم.هم شور و هیجان عملیات را داشتم هم دلشوره و اضطراب این که همه چیز به هم ریخته و اصلا ما انتظار عملیات در همچین موقعی را نداشتیم.
وقتی رسیدیم به خط ....
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#جاده_آبادان_اهواز
@hamidraz
Forwarded from .
شهید #علیرضا_کشاورز از نیروهای اطلاعات مهندسی
عملیات #کربلای_چهار
@hamidraz
#عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_دوم
وقتی رسیدیم به خط، منورهای عراقی همه جا رو حسابی روشن کرده بود.صدای انفجارها یک لحظه هم قطع نمی شد.سنگر ما، بتنی بود و کلی خاک روش ریخته بودند و جای تقریبا مطمئنی بود. قرار بود شب را اونجا بمونیم و صبح زود کارمونو شروع کنیم.با قرارگاه در تماس بودیم که اگر نیاز شد زودتر بریم جلو . پانزده نفر تو اون سنگر، شب را به صبح رسوندیم . بعد از نماز صبح با روشن شدن هوا، با دوتا از بچه ها رفتیم لب اسکله که بریم اون طرف آب تا بقیه هم بعداً به ما ملحق بشن . وقتی رسیدیم کنار اروند دیدیم هر کسی یه حرفی میزنه . یه سری میگن نرید اون طرف، اوضاع خراب است.عده دیگه میگن وضعیت خوبه و مشکلی نیست.فهمیدیم وضعیت عادی نیست . به قرارگاه گفتیم فعلا نمی شه رفت اون طرف . اونا هم گفتند دست نگه دارید تا خبرتون کنیم. احساس میکردم که به علت عدم حفاظت اطلاعات به خصوص در روزهای آخر، عملیات لورفته و کار خراب شده. ولی باز خودمو دلداری میدادم که نه! ان شاءالله اینطوری نیست و امیدوار بودم که خبرهای خوب بیاد . لحظه ها تند تند میگذشت وخبری از پیشروی نبود .دیگه حسابی دلم شور میزد و نمیخواستم باور کنم که کار تمام است.عصر شد ه بود که بوی سیر به معنای زدن شیمیایی هم درمنطقه پیچید.البته از جایی که ما بودیم فاصله داشت ولی به هر حال باز هم عراقی ها از بمبهای شیمیایی استفاده کرده بودند. چند دقیقه از پخش بوی سیر نگذشته بود که ...
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#بمبهای_شیمیایی_عراق
@hamidraz
Forwarded from .
نیروهای اطلاعات مهندسی
عملیات #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from .
سالروز شهادت جانشین فرماندهی لشگر #عاشورا
#حمید_باکری گرامی باد
جزیره #مجنون عملیات #خیبر
@hamidraz
#عملیات_کربلای_چهار
بعد از اینکه عراقی ها منطقه را شیمایی زدند از قرارگاه به ما گفتند هر چه سریعتر وسایلمونو جمع کنیم و یه راست بریم مقر اهواز . از این خبر اهواز رفتن، فهمیدیم همه چیز به معنای واقعی تمام شده . زحمات چند ماهه نتیجه نداده بود . وسایل رو جمع و جور کردیم و همگی نشستیم تو آمبولانسی که اونجا در اختیارمون بود.بیشتر بچه ها ساکت بودند و پکر. کنجکاو بودیم که چه اتفاقی افتاده ولی خوب بود که دراون لحظات، همه چیزو نمیدونستیم.به نزدیکی پاسگاه دارخوین در جاده آبادان-اهواز که رسیدیم دیدیم صف چند کیلومتری ماشینها برای عبور از دژبانی تشکیل شده.پیاده شدیم و خبرگرفتیم که چون عملیات لورفته دارن همه ماشینهارا میگردند که منافق و جاسوس پیداکنند.اماحالا دیگه کار از کار گذشته بود. وقتی دیدیم وضعیت اینطوره و باید ساعتها تو صف بایستیم، نقشه ای کشیدیم . قرار شد تو آمبولانس دراز بکشیم و با سرعت به عنوان اینکه مجروح تو آمبولانس هست از دژبانی رد بشیم . این کار ریسک بزرگی داشت . چون تو اون وضعیت اگر جلوی آمبولانسو میگرفتند و می دیدند مجروح نداره، کارمون زار بود و تو دردسر می افتادیم . ولی به ریسکش می ارزید. همه خوابیدیم کف امبولانس و آژیرکشان با سرعت بالا یک جوری رفتیم سمت دژبانی که دژبانها باور کردند که مجروح تو آمبولانس هست. سریع راهو باز کردند و بدون وارسی اجازه عبور دادند . پاسگاه رو که رد کردیم، از کف ماشین بلند شدیم و نفسی به راحتی کشیدیم . خوشحال بودیم که گیر نیفتادیم ولی از طرفی ناراحت و مبهوت اوضاع پیش آمده بودیم .و همچنان قریب سی سال با کوله باری از سوالات و ابهامات ...
#پایان_عملیات
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
@hamidraz
Forwarded from .
دریادلانی که آسمانی شدند
خط شکنان #کربلای_چهار
@hamidraz
Forwarded from .
#مجنون دستت را گرفت و #شلمچه تو را به یار رساند
سالروز شهادت فرمانده جانباز لشگر امام حسین ع علمدار جبهه ها #حسین_خرازی گرامی باد
@hamidraz
#امیر_حاج_امینی بی سیم چی خوش اخلاق و دوست داشتنی گردان #انصار لشگر محمد رسول الله ص در چنین روزی #دهم_اسفند سال 65 در #شلمچه و در عملیات #کربلای_پنج
به دوستان شهیدش پیوست . قبل از عملیات کربلای یک افتخار آشنایی و همراهی با این شهید عزیز را پیدا کردم . خواستم از خوبیهای فراوانش برایتان بنویسم اما دیدم بهتر است از کلام خودش استفاده کنم . قسمتی از وصیت نامه امیر را که شش ماه قبل از شهادتش نوشته با هم مرور کنیم و نثار روح پرفتوحش فاتحه ای بخوانیم
—---------------—
بعد از مدت‌ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می‌دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده‌ام و آن در این جمله خلاصه می‌شود: خدایا! عاشقم کن.
خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.
همه آرزویم این است که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم، برسم به آرزویی
ای کسانی که این نوشته یا ..... را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.
حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....


شنبه 7/4/65
ساعت 5 بعدازظهر
بنده مخلص و گنهکار، #امیر_حاج_امینی
@hamidraz
Forwarded from .
#امیر_حاج_امینی #بی_سیم_چی گردان #انصار
شهادت : دهم اسفند 1365 #شلمچه عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
@hamidraz
عملیات تکمیلی #کربلای_پنج
حد فاصل خاکریز ما تا خاکریز عراقی ها میدان مین بود ؛
و چه گلها که پرپر شد تا سنگرهای دشمن فتح شود‌
#حمید_صالحی فرمانده گروهان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#منصور_کاظمی دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه تهران
#حسن_کریمیان دانشجوی سال چهارم مکانیک دانشگاه شریف
#محسن_فیض دانشجوی سال چهارم عمران دانشگاه امیر کبیر
#علی_بلورچی دانشجوی سال سوم الکترونیک دانشگاه شریف

از دبیرستان با هم همکلاس بودن . یکی یکی لباس رزم به تن کردن. تو یه شب پر کشیدن. از شلمچه تا آسمون رفتند
عند ربهم یرزقون شدند .
12 اسفند 1365 کربلای #شلمچه گردان #مقداد
@hamidraz