Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_نهم / تا مرز اسارت
در میانه راه ناگهان پنج عراقی بدون اینکه ما متوجهشون شده باشیم از یه سنگر اومدن بیرون .دستاشونو بالا گرفته بودن. و از ترس میلرزیدن . برای تسلیم شدن به سمت ما اومدن. ترس زیاد، به اونها اجازه شلیک به سمت ما رو نداده بود. ما چهار نفربودیم و فقط دو تا کلاشینکف داشتیم. به دستور فرمانده قرار شد یکی از کمکهای من پنج اسیر عراقی را به عقب ببره.حالا شده بودیم سه نفر، با یک اسلحه و یک بیسیم.مسافت زیادی که پیشروی کردیم، دیدیم از پشت و جلو به سمتمون تیراندازی می شه. فهمیدیم که زیادی جلو اومدیم و بین نیروهای خودی و عراقی گیر کردیم. رو به عقب و داخل کانال حرکت کردیم که از تیررس گلوله ها در امان باشیم. پس از طی مسافتی از روی تپه و کانالی که قرار داشتیم حدود بیست نفر رو دیدیم که تو یه میدون گاهی تجمع کردن. آفتاب شدید بود و مستقیم به صورتمون می خورد.ازاون فاصله تشخیص دادم که کلاهخود سرشونه . به فرمانده گروهان گفتم: آقا سید اینا عراقی هستن. امیر گفت: نه، بچه های لشگر سید الشهدا هستن که به دستور فرمانده لشگر شان مؤظف به گذاشتن کلاه شدن (نیروهای ما معمولا کمتر از کلاه استفاده می کردند). حرف او نو پذیرفتیم و با کمی احتیاط از بالای کانال به سمتشون سرازیر شدیم.داخل کفی جاده که شدیم، دیدیم برامون دست تکون می دن.شکمون به یقین تبدیل شد که خودی هستند و با سرعت بیشتری به سمتشون رفتیم. من چند قدم جلوتر رفتم. حدود20تا30 متری شون که رسیدم، تازه چشمهام به جمال دوستان روشن شد که همه سراپا پلنگی پوش هستند و از خواب غفلت بیدار شدم و داد زدم: آقا سید اینها عراقی ان.....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاغات_قلاویزان
@hamidraz
در میانه راه ناگهان پنج عراقی بدون اینکه ما متوجهشون شده باشیم از یه سنگر اومدن بیرون .دستاشونو بالا گرفته بودن. و از ترس میلرزیدن . برای تسلیم شدن به سمت ما اومدن. ترس زیاد، به اونها اجازه شلیک به سمت ما رو نداده بود. ما چهار نفربودیم و فقط دو تا کلاشینکف داشتیم. به دستور فرمانده قرار شد یکی از کمکهای من پنج اسیر عراقی را به عقب ببره.حالا شده بودیم سه نفر، با یک اسلحه و یک بیسیم.مسافت زیادی که پیشروی کردیم، دیدیم از پشت و جلو به سمتمون تیراندازی می شه. فهمیدیم که زیادی جلو اومدیم و بین نیروهای خودی و عراقی گیر کردیم. رو به عقب و داخل کانال حرکت کردیم که از تیررس گلوله ها در امان باشیم. پس از طی مسافتی از روی تپه و کانالی که قرار داشتیم حدود بیست نفر رو دیدیم که تو یه میدون گاهی تجمع کردن. آفتاب شدید بود و مستقیم به صورتمون می خورد.ازاون فاصله تشخیص دادم که کلاهخود سرشونه . به فرمانده گروهان گفتم: آقا سید اینا عراقی هستن. امیر گفت: نه، بچه های لشگر سید الشهدا هستن که به دستور فرمانده لشگر شان مؤظف به گذاشتن کلاه شدن (نیروهای ما معمولا کمتر از کلاه استفاده می کردند). حرف او نو پذیرفتیم و با کمی احتیاط از بالای کانال به سمتشون سرازیر شدیم.داخل کفی جاده که شدیم، دیدیم برامون دست تکون می دن.شکمون به یقین تبدیل شد که خودی هستند و با سرعت بیشتری به سمتشون رفتیم. من چند قدم جلوتر رفتم. حدود20تا30 متری شون که رسیدم، تازه چشمهام به جمال دوستان روشن شد که همه سراپا پلنگی پوش هستند و از خواب غفلت بیدار شدم و داد زدم: آقا سید اینها عراقی ان.....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاغات_قلاویزان
@hamidraz
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_دهم / فرار از اسارت
وقتی به نزدیکیشون رسیدم تازه فهمیدم لباس پلنگی هستن . داد زدم آقا سید اینا عراقی هستن . سید لحظه اول هول شد و داد زد سلم نفسک (تسلیم شید ) . تو اون لحظه مرگ بار از اینکه سید با یه اسلحه بدون حفاظ و سنگر تو فاصله چند متری به بیست نفر مسلح می گفت تسلیم بشید خندم گرفته بود . از اینجا به بعد دیگه همه اتفاقات ثانیه ای پیش اومد . در حال داد زدن رو به عقب می چرخیدم که دیدم نفر وسطی که برای ما خیلی دست تکان می داد، تیربارشو برداشت . بقیه هم اسلحه ها رو گرفتن سمت ما . با تمام سرعت شروع کردم به دویدن . رگبار تیرها مثل بارون می بارید . همه تیرها روی زمین و کنار پامون می خورد. از بی سیم و تعداد نفرات ما متوجه شده بودند که یک فرمانده با بیسیم چی هاش در برابرشون هستن . و در صدد اسیر کردن ما بودند . به همین دلیل برای مجروح کردن به سمت پاهامون شلیک می کردن . چند بار تصمیم گرفتم از روی جاده بپرم روی شونه جاده که در سطح پایین تری بود اما همه جا پر از مین بود . تیرها خاک و سنگها رو میزد اما هنوز پاهای ما توان دویدن داشتیم . خودمو رسوندم پشت یه تپه . نفس زنون رو زمین پهن شدم . برگشتم ، دیدم همه عراقی ها سرجاشون نشستن و از ترسشون از همونجا شلیک می کنند. یکی دیگه از بچه های گروهانو پشت تپه دیدم که وقتی صحنه فرار ما رو دیده بود سمت عراقی ها تیراندازی کرده بود . در واقع ما بین تیراندازی اون و عراقیها خودمونو رسونده بودیم پشت تپه . سید و امیر هم با فاصله کمی از من رسیدن اونجا . دیگه از تیررس عراقیها دور بودیم . یه کم نفس تازه کردیم . ولی به شدت مضطرب شده بودم. از اونجا به بعد دائم حالت تهوع داشتم. خودمونو به کانالی رسوندیم و به سرعت رو به عقب حرکت کردیم. پس از طی مسافت زیادی صداهایی به گوشمون رسید. این بار با احتیاط زیاد به خاکریز نزدیک شدیم ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
وقتی به نزدیکیشون رسیدم تازه فهمیدم لباس پلنگی هستن . داد زدم آقا سید اینا عراقی هستن . سید لحظه اول هول شد و داد زد سلم نفسک (تسلیم شید ) . تو اون لحظه مرگ بار از اینکه سید با یه اسلحه بدون حفاظ و سنگر تو فاصله چند متری به بیست نفر مسلح می گفت تسلیم بشید خندم گرفته بود . از اینجا به بعد دیگه همه اتفاقات ثانیه ای پیش اومد . در حال داد زدن رو به عقب می چرخیدم که دیدم نفر وسطی که برای ما خیلی دست تکان می داد، تیربارشو برداشت . بقیه هم اسلحه ها رو گرفتن سمت ما . با تمام سرعت شروع کردم به دویدن . رگبار تیرها مثل بارون می بارید . همه تیرها روی زمین و کنار پامون می خورد. از بی سیم و تعداد نفرات ما متوجه شده بودند که یک فرمانده با بیسیم چی هاش در برابرشون هستن . و در صدد اسیر کردن ما بودند . به همین دلیل برای مجروح کردن به سمت پاهامون شلیک می کردن . چند بار تصمیم گرفتم از روی جاده بپرم روی شونه جاده که در سطح پایین تری بود اما همه جا پر از مین بود . تیرها خاک و سنگها رو میزد اما هنوز پاهای ما توان دویدن داشتیم . خودمو رسوندم پشت یه تپه . نفس زنون رو زمین پهن شدم . برگشتم ، دیدم همه عراقی ها سرجاشون نشستن و از ترسشون از همونجا شلیک می کنند. یکی دیگه از بچه های گروهانو پشت تپه دیدم که وقتی صحنه فرار ما رو دیده بود سمت عراقی ها تیراندازی کرده بود . در واقع ما بین تیراندازی اون و عراقیها خودمونو رسونده بودیم پشت تپه . سید و امیر هم با فاصله کمی از من رسیدن اونجا . دیگه از تیررس عراقیها دور بودیم . یه کم نفس تازه کردیم . ولی به شدت مضطرب شده بودم. از اونجا به بعد دائم حالت تهوع داشتم. خودمونو به کانالی رسوندیم و به سرعت رو به عقب حرکت کردیم. پس از طی مسافت زیادی صداهایی به گوشمون رسید. این بار با احتیاط زیاد به خاکریز نزدیک شدیم ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_یازدهم/ #نماز_نجات
این بار با احتیاط زیاد خودمونو به خاکریز رسوندیم. صداها کلام آشنای فارسی بود. باز با احتیاط سر را از خاکریز بالا آوردیم و دیدیم همه گردان پشت اون خاکریز جمع شدن . به بچه ها پیوستیم. حاج امینی معاون گردان جلو اومد و سراسیمه گفت سید کجایی ؟ سید منو که کنارش بودم مخاطب قرار داد : حمید بهشون بگو چی شده بود . بابا داشتیم اسیر می شدیم . منم انقد حالم بد بود نای حرف زدن نداشتم . فقط حرفای سید رو تایید کردم . تو راه برگشت پیکر پاک شعبانی یکی از بچه های قدیمی گروهان و یک نفر دیگه رو تو کانال دیده بودم . گفتم که اونا شهید شدن و اگر نمیتونیم پیشروی کنیم لااقل بریم شهدا رو بیاریم عقب . و یاد مجروح عراقی که در حال تموم کردن بود، افتادم .زمانی که سه نفری پیشروی میکردیم صدای ناله ای از یک سنگر شنیدم . رفتم سمت سنگر . دیدم یه عراقی با جراحت شدید از ناحیه شکم داره ناله می کنه و معلومه که نهایتا چند دقیقه بیشتر زنده نمیمونه .سید رو صدا زدم . سید گفت بزنیمش که درد نکشه؟ همزمان با من خودشم گفت نه . شاید خدا خواست و زنده موند . اول گفتم ممکنه بعد ما بچه ها بیان و یه موقع نارنجک بکشه اما علی رغم خطر کمی که می دادیم رهاش کردیم و به سمت جلو حرکت کردیم . بعد از اون بود که شعبانی رو دیدم . مثل همیشه اروم بود . اما این بار تو کانال خوابیده بود. برای همیشه آرامش پیدا کرده بود . حالا فکر میکردم که شهدامون بین ما و عراقیها موندن . اون مجروح عراقی هم همینطور . ایا ما میتونیم شهیدامونو برگردونیم . و اونا میتونن به کمک مجروحشون بیان یا نه. تو این فکرها ، لحظاتی قبل رو به خاطر اوردم که تا مرز اسارت رفتیم و خواست خدا این بود که اون همه تیر هیچکدوم به ما نخوره . حالا پیش بچه ها بودیم اما انگار اون لحظات رمقی برام باقی نذاشته بود و فقط عاجزانه از خدا می خواستم به بچه ها کمک برسونه. به علت آتیش شدید و تسلط عراقی ها که روی ارتفاع بودند، همه گردان در همون پیشروی اولیه زمین گیر شده بودن . هر لحظه آتیش شدیدتر می شد. تیر تراشها دقیقه به دقیقه ارتفاع خاکریز را کوتاه می کرد. کاری از دست کسی برنمی اومد . آفتابی که از صبح علی الطلوع گرماشو به رخ بچه ها می کشوند حالا تو اذان ظهر با شدیدترین حرارت ، مستقیم تو سر بچه ها می خورد .آب کم بود . بوی انفجارهای پی درپی توپ و خمپاره ها دهنمو خشک و تلخ کرده بود . عراقی ها تو کانال سلاحهای نیمه سنگین مثل آرپی چی 11 ، و دوشکا کار گذاشته بودن و شلیکهای بی امان نفس همه رو گرفته بود . با اعلام اذان همه تیمم کردیم و به حالت نشسته و با پوتین، چسبیده به خاکریز نمازمونو خواندیم. نماز همه تمام شده بود، ولی یک نفر همچنان مشغول نماز بود. سرمو برگردوندم دیدم وسط میدونگاهی پشت خاکریز قامتی استوار دست به سمت اسمون بالا برده و ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_حاج_امینی
#نماز
@hamidraz
این بار با احتیاط زیاد خودمونو به خاکریز رسوندیم. صداها کلام آشنای فارسی بود. باز با احتیاط سر را از خاکریز بالا آوردیم و دیدیم همه گردان پشت اون خاکریز جمع شدن . به بچه ها پیوستیم. حاج امینی معاون گردان جلو اومد و سراسیمه گفت سید کجایی ؟ سید منو که کنارش بودم مخاطب قرار داد : حمید بهشون بگو چی شده بود . بابا داشتیم اسیر می شدیم . منم انقد حالم بد بود نای حرف زدن نداشتم . فقط حرفای سید رو تایید کردم . تو راه برگشت پیکر پاک شعبانی یکی از بچه های قدیمی گروهان و یک نفر دیگه رو تو کانال دیده بودم . گفتم که اونا شهید شدن و اگر نمیتونیم پیشروی کنیم لااقل بریم شهدا رو بیاریم عقب . و یاد مجروح عراقی که در حال تموم کردن بود، افتادم .زمانی که سه نفری پیشروی میکردیم صدای ناله ای از یک سنگر شنیدم . رفتم سمت سنگر . دیدم یه عراقی با جراحت شدید از ناحیه شکم داره ناله می کنه و معلومه که نهایتا چند دقیقه بیشتر زنده نمیمونه .سید رو صدا زدم . سید گفت بزنیمش که درد نکشه؟ همزمان با من خودشم گفت نه . شاید خدا خواست و زنده موند . اول گفتم ممکنه بعد ما بچه ها بیان و یه موقع نارنجک بکشه اما علی رغم خطر کمی که می دادیم رهاش کردیم و به سمت جلو حرکت کردیم . بعد از اون بود که شعبانی رو دیدم . مثل همیشه اروم بود . اما این بار تو کانال خوابیده بود. برای همیشه آرامش پیدا کرده بود . حالا فکر میکردم که شهدامون بین ما و عراقیها موندن . اون مجروح عراقی هم همینطور . ایا ما میتونیم شهیدامونو برگردونیم . و اونا میتونن به کمک مجروحشون بیان یا نه. تو این فکرها ، لحظاتی قبل رو به خاطر اوردم که تا مرز اسارت رفتیم و خواست خدا این بود که اون همه تیر هیچکدوم به ما نخوره . حالا پیش بچه ها بودیم اما انگار اون لحظات رمقی برام باقی نذاشته بود و فقط عاجزانه از خدا می خواستم به بچه ها کمک برسونه. به علت آتیش شدید و تسلط عراقی ها که روی ارتفاع بودند، همه گردان در همون پیشروی اولیه زمین گیر شده بودن . هر لحظه آتیش شدیدتر می شد. تیر تراشها دقیقه به دقیقه ارتفاع خاکریز را کوتاه می کرد. کاری از دست کسی برنمی اومد . آفتابی که از صبح علی الطلوع گرماشو به رخ بچه ها می کشوند حالا تو اذان ظهر با شدیدترین حرارت ، مستقیم تو سر بچه ها می خورد .آب کم بود . بوی انفجارهای پی درپی توپ و خمپاره ها دهنمو خشک و تلخ کرده بود . عراقی ها تو کانال سلاحهای نیمه سنگین مثل آرپی چی 11 ، و دوشکا کار گذاشته بودن و شلیکهای بی امان نفس همه رو گرفته بود . با اعلام اذان همه تیمم کردیم و به حالت نشسته و با پوتین، چسبیده به خاکریز نمازمونو خواندیم. نماز همه تمام شده بود، ولی یک نفر همچنان مشغول نماز بود. سرمو برگردوندم دیدم وسط میدونگاهی پشت خاکریز قامتی استوار دست به سمت اسمون بالا برده و ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_حاج_امینی
#نماز
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_دوازدهم / #نماز_نجات
نماز همه تمام شده بود، ولی یک نفر همچنان مشغول نماز بود. او تنهای تنها در مرکز آن خاکریز هلالی شکل، ایستاده مشغول نماز بود.جایی که کاملا در دید دشمن بود. اگر بگم هزاران تیر و دهها خمپاره فقط برای او شلیک شد، اغراق نکردم. او در قنوت بود که آسمان آنجا پر شد از فریاد همه بچه ها که او را صدا می زدند. هر کس با کلام خود صدایش می زد. دوستان صمیمی اش او را جواد خطاب می کردند، آقا جواد، برادر صراف و آنهایی هم که او را نمی شناختند برادر صدایش می زدند. خلاصه دقایقی صدای انفجار خمپاره ها و زوزه شلیک تیرها در فریاد بچه ها گم شد، اما کسی جرأت نزدیک شدن به جواد را نداشت.شاید خیلی از فریادها به خاطر ترس از جون خودمون بود که در مرکز باران گلوله قرار گرفته بودیم. وقتی چهره جواد را به یاد می آرم احساس می کنم او در آن لحظات پیش ما نبود. اون صحنه یادآور نماز ظهر عاشورای امام حسین(ع) بود. یادآور منجنیق و ابراهیم(ع) و آتش و گلستان بود.یادآور حضوربی چون و چرای خدا بود. یادآور این حکم بود که همه چی از آن خداست.اختیارهمه جانها در ید اوست.هر که را بخواهد می برد و هر که را بخواهد زنده می گرداند.آنجا خدا بزرگی اش را به رخ همه کشوند. حتی یکی ازآن هزاران تیرو ترکش به خواست خدا بر تن جواد ننشست. قنوت طولانی جواد تمام شد. نماز جواد پایان یافت. دلی شکسته شد و لحظاتی بعد خط تا دندان مسلح دشمن هم به دنبالش شکسته شد. تا خدا خودی نشان دهد. تا خدا در باورهای رزمندگان جا خوش کند. تا تلاش کنیم با امید و توکل بر ذات مقدس او در راه رضای اوقدم برداریم ...
(جواد شش ماه بعد در شلمچه به دوستان شهیدش پیوست)
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_چواد_صراف
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
نماز همه تمام شده بود، ولی یک نفر همچنان مشغول نماز بود. او تنهای تنها در مرکز آن خاکریز هلالی شکل، ایستاده مشغول نماز بود.جایی که کاملا در دید دشمن بود. اگر بگم هزاران تیر و دهها خمپاره فقط برای او شلیک شد، اغراق نکردم. او در قنوت بود که آسمان آنجا پر شد از فریاد همه بچه ها که او را صدا می زدند. هر کس با کلام خود صدایش می زد. دوستان صمیمی اش او را جواد خطاب می کردند، آقا جواد، برادر صراف و آنهایی هم که او را نمی شناختند برادر صدایش می زدند. خلاصه دقایقی صدای انفجار خمپاره ها و زوزه شلیک تیرها در فریاد بچه ها گم شد، اما کسی جرأت نزدیک شدن به جواد را نداشت.شاید خیلی از فریادها به خاطر ترس از جون خودمون بود که در مرکز باران گلوله قرار گرفته بودیم. وقتی چهره جواد را به یاد می آرم احساس می کنم او در آن لحظات پیش ما نبود. اون صحنه یادآور نماز ظهر عاشورای امام حسین(ع) بود. یادآور منجنیق و ابراهیم(ع) و آتش و گلستان بود.یادآور حضوربی چون و چرای خدا بود. یادآور این حکم بود که همه چی از آن خداست.اختیارهمه جانها در ید اوست.هر که را بخواهد می برد و هر که را بخواهد زنده می گرداند.آنجا خدا بزرگی اش را به رخ همه کشوند. حتی یکی ازآن هزاران تیرو ترکش به خواست خدا بر تن جواد ننشست. قنوت طولانی جواد تمام شد. نماز جواد پایان یافت. دلی شکسته شد و لحظاتی بعد خط تا دندان مسلح دشمن هم به دنبالش شکسته شد. تا خدا خودی نشان دهد. تا خدا در باورهای رزمندگان جا خوش کند. تا تلاش کنیم با امید و توکل بر ذات مقدس او در راه رضای اوقدم برداریم ...
(جواد شش ماه بعد در شلمچه به دوستان شهیدش پیوست)
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_چواد_صراف
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_سیزدهم / #فتح_آخرین_ارتفاعات
با اعلام پیشروی ، بچه ها از خاکریز جدا شدند و با سرعت بین تپه ها پخش شدند . یه لحظه پور احمد معاون گردان رو دیدم که آرپی چی زن رو صدا زد و فریاد کشید زود باش بزنش . گلوله ارپی چی زن که به هدف نخورد ، بی معطلی آرپی چی رو خودش گرفت و چند ثانیه بعد سنگر دشمن فرو ریخت . شجاعت و صلابتش زبان زد بود ولی تعجب کردم که چطور بعد سه بار عملیات هنوز صداش در میومد . از بس با شو رو هیجان نیروها رو به پیشروی فرمان می داد که همون اوایل عملیات در حالیکه کار رو تموم میکرد صداش نیز می گرفت و دیگه به غیر از فاصله نزدیک صداشو نمی شنیدیم . همون لحظه علی * در جهت مخالف از کنارم رد شد .سرش باندپیچی بود . شب دوم مجروح شده بود . اما بعد مداوای اولیه تواورژانس خط به جای اینکه به بیمارستان اعزام بشه برگشته بود خط مقدم تا بازم کنار بچه ها باشه . با اینکه چندین بار موقع عملیات تو قسمت اورژانس اومده بود اما اینجا اولین عملیات رزمی علی بود . سال قبل تابستون بهش گفتم علی چرا نمیای جبهه . گفت حمید باور میکنی هر روزی که من خونه نیستم کلی از موهای مادرم سفید میشه؟ راست می گفت. یک خانواده بسیار عاطفی و فوق العاده مهربون و به هم دلبسته بودن . و من در اون لحظه غافل از این بودم که برای اخرین بار دارم علی رو میبینم 😔 با سرعت از کنار هم رد شدیم . با دوتا کمکهام دنبال فرمانده به سرعت وارد کانالی شدیم که چند ساعت بعد اونجا بودیم . پیکر پاک محمود** و یکی دیگه از بچه ها کف کانال بود. روشونو با چفیه پوشونده بودن . دیگه خیالم راحت بود که بچه ها میتونن شهدا رو به عقب انتقال بدن . کمی جلوتر اخرین سنگر عراقی ها در حال مقاومت بود . غلام زاده فرمانده دسته یک داخل کانال کمی جلوتر رفت . فاصله خیلی نزدیک شده بود . کار به جنگ نارنجک کشیده شده بود . نارنجک عراقیها افتاد کف کانال جلوی غلام زاده و لحظه ای بعد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_علیرضا_فقیه_میرزایی*
#شهید_محمود_شعبانی**
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
با اعلام پیشروی ، بچه ها از خاکریز جدا شدند و با سرعت بین تپه ها پخش شدند . یه لحظه پور احمد معاون گردان رو دیدم که آرپی چی زن رو صدا زد و فریاد کشید زود باش بزنش . گلوله ارپی چی زن که به هدف نخورد ، بی معطلی آرپی چی رو خودش گرفت و چند ثانیه بعد سنگر دشمن فرو ریخت . شجاعت و صلابتش زبان زد بود ولی تعجب کردم که چطور بعد سه بار عملیات هنوز صداش در میومد . از بس با شو رو هیجان نیروها رو به پیشروی فرمان می داد که همون اوایل عملیات در حالیکه کار رو تموم میکرد صداش نیز می گرفت و دیگه به غیر از فاصله نزدیک صداشو نمی شنیدیم . همون لحظه علی * در جهت مخالف از کنارم رد شد .سرش باندپیچی بود . شب دوم مجروح شده بود . اما بعد مداوای اولیه تواورژانس خط به جای اینکه به بیمارستان اعزام بشه برگشته بود خط مقدم تا بازم کنار بچه ها باشه . با اینکه چندین بار موقع عملیات تو قسمت اورژانس اومده بود اما اینجا اولین عملیات رزمی علی بود . سال قبل تابستون بهش گفتم علی چرا نمیای جبهه . گفت حمید باور میکنی هر روزی که من خونه نیستم کلی از موهای مادرم سفید میشه؟ راست می گفت. یک خانواده بسیار عاطفی و فوق العاده مهربون و به هم دلبسته بودن . و من در اون لحظه غافل از این بودم که برای اخرین بار دارم علی رو میبینم 😔 با سرعت از کنار هم رد شدیم . با دوتا کمکهام دنبال فرمانده به سرعت وارد کانالی شدیم که چند ساعت بعد اونجا بودیم . پیکر پاک محمود** و یکی دیگه از بچه ها کف کانال بود. روشونو با چفیه پوشونده بودن . دیگه خیالم راحت بود که بچه ها میتونن شهدا رو به عقب انتقال بدن . کمی جلوتر اخرین سنگر عراقی ها در حال مقاومت بود . غلام زاده فرمانده دسته یک داخل کانال کمی جلوتر رفت . فاصله خیلی نزدیک شده بود . کار به جنگ نارنجک کشیده شده بود . نارنجک عراقیها افتاد کف کانال جلوی غلام زاده و لحظه ای بعد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_علیرضا_فقیه_میرزایی*
#شهید_محمود_شعبانی**
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_چهاردهم / #فتح_آخر
نارنجک که جلوی غلام زاده افتاد وحشت برم داشت . یک لحظه شهادتش رو تو نظرم اوردم . نارنجک منفجر شد . اما به خواست خدا، ساچمه های نارنجک فقط پای او رو مجروح کرد . نمی شد بریم جلوتر کمکش . وضعیت خطرناکی بود .ممکن بود بازم نارنجکی بیفته تو اون یه ذره جا و تلفات رو بالا ببره . نمیتونست راه بره . هر طوری بود رو زمین کشون کشون خودشو رسوند پیش ما . بچه ها دلیرانه اخرین مقاومت عراقی ها رو نیز شکستند . از افراد داخل سنگر تنها یکی باقی مونده بود که لحظاتی بعد دستهاشو رو سرش گذاشت و از سنگر خارج شد و به سمت ما اومد . حالا تو یه سنگر کوچیک فرمانده گروهان با سه تا بی سیم چی هاش ، غلام زاده مجروح و دوتا بچه های دیگه و اسیر عراقی مجموعا هشت نفر نشسته بودیم . هوا داغ و جای نفس کم بود . اسیر عراقی همون اول میگفت ماء البرد ؛
آب خنک از ما می خواست . فکر میکرد اومدیم پیک نیک . خودش روشبیه صدام کرده بود . حسابی هممون رو کلافه کرده بود. غلام زاده خونریزی و درد داشت و باید سریعتر می بردیمش عقب . قرار شد غلام زاده رو بندازن کول اسیر عراقی و دوتا از بچه ها ببرنش عقب . هنوز خمپاره اندازهای عراقی منطقه رو زیر آتیش داشتن . اون چهارتا به سرعت به سمت عقب و ما چهار تا به سمت جلو حرکت کردیم . بعدا اون دوتا تعریف کردن با صدای هر سوت خمپاره اسیر عراقی چنان خیز می رفت که غلام زاده رو خیلی بد پرت می کرد روی زمین . چند بار بهش تذکر دادیم .ولی انقدر گستاخ بود که تعمدا معطل می کرد تا شاید بتونه قبل رسیدن به عقب فرصت فرار پیدا کنه و هم به مجروح آسیب برسونه . دیدیم چاره ای نیست. یکی مون غلام زاده رو انداخت روکولش و اون یکی با تحکم اسیر عراقی رو با سرعت به سمت عقب بردیم . بعد از شهادت ومجروح شدن چندتا از بچه های گردان باقی مونده نیروها در منتهی الیه تپه ماهورها مستقر شدیم . شکر خدا کار تموم شده بود و دیگه عراقی ها ارتفاعی رو در اختیار نداشتند که رو نیروهای ما تسلط داشته باشند . از گروهان شهادت یکی از فرمانده دسته ها محمود واحدی بعد از قطع شدن دستش به شهادت رسید . غلام زاده هم مجروح شده بود . بقیه فرمانده ها نیروها رو آرایش دادن و هر دسته ای منظم داخل کانالها برای پدافند از خط مستقر شد . هوا هنوز روشن بود که دیدم آرپی چی زنهای عراقی دارن آماده میشن ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_محمود_واحدی
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
نارنجک که جلوی غلام زاده افتاد وحشت برم داشت . یک لحظه شهادتش رو تو نظرم اوردم . نارنجک منفجر شد . اما به خواست خدا، ساچمه های نارنجک فقط پای او رو مجروح کرد . نمی شد بریم جلوتر کمکش . وضعیت خطرناکی بود .ممکن بود بازم نارنجکی بیفته تو اون یه ذره جا و تلفات رو بالا ببره . نمیتونست راه بره . هر طوری بود رو زمین کشون کشون خودشو رسوند پیش ما . بچه ها دلیرانه اخرین مقاومت عراقی ها رو نیز شکستند . از افراد داخل سنگر تنها یکی باقی مونده بود که لحظاتی بعد دستهاشو رو سرش گذاشت و از سنگر خارج شد و به سمت ما اومد . حالا تو یه سنگر کوچیک فرمانده گروهان با سه تا بی سیم چی هاش ، غلام زاده مجروح و دوتا بچه های دیگه و اسیر عراقی مجموعا هشت نفر نشسته بودیم . هوا داغ و جای نفس کم بود . اسیر عراقی همون اول میگفت ماء البرد ؛
آب خنک از ما می خواست . فکر میکرد اومدیم پیک نیک . خودش روشبیه صدام کرده بود . حسابی هممون رو کلافه کرده بود. غلام زاده خونریزی و درد داشت و باید سریعتر می بردیمش عقب . قرار شد غلام زاده رو بندازن کول اسیر عراقی و دوتا از بچه ها ببرنش عقب . هنوز خمپاره اندازهای عراقی منطقه رو زیر آتیش داشتن . اون چهارتا به سرعت به سمت عقب و ما چهار تا به سمت جلو حرکت کردیم . بعدا اون دوتا تعریف کردن با صدای هر سوت خمپاره اسیر عراقی چنان خیز می رفت که غلام زاده رو خیلی بد پرت می کرد روی زمین . چند بار بهش تذکر دادیم .ولی انقدر گستاخ بود که تعمدا معطل می کرد تا شاید بتونه قبل رسیدن به عقب فرصت فرار پیدا کنه و هم به مجروح آسیب برسونه . دیدیم چاره ای نیست. یکی مون غلام زاده رو انداخت روکولش و اون یکی با تحکم اسیر عراقی رو با سرعت به سمت عقب بردیم . بعد از شهادت ومجروح شدن چندتا از بچه های گردان باقی مونده نیروها در منتهی الیه تپه ماهورها مستقر شدیم . شکر خدا کار تموم شده بود و دیگه عراقی ها ارتفاعی رو در اختیار نداشتند که رو نیروهای ما تسلط داشته باشند . از گروهان شهادت یکی از فرمانده دسته ها محمود واحدی بعد از قطع شدن دستش به شهادت رسید . غلام زاده هم مجروح شده بود . بقیه فرمانده ها نیروها رو آرایش دادن و هر دسته ای منظم داخل کانالها برای پدافند از خط مستقر شد . هوا هنوز روشن بود که دیدم آرپی چی زنهای عراقی دارن آماده میشن ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_محمود_واحدی
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_پایانی
به دنبال هلهله عراقی ها ، همه بچه ها آماده شدند . اسلحه ها مسلح و اماده شلیک شد . حالا ما در ارتفاع بالاتر به عراقیها مسلط بودیم و تحرکات اونا رو میدیدیم . بعد از چند دقیقه سرو صداشون خوابید و با آتش مختصر بچه ها ، امکان جلو اومدن پیدا نکردند . هوا که رو به تاریکی رفت خیالمون راحتتر شد که جرأت پیشروی ندارن . شب به نوبت بچه ها تو سنگرهای نگهبانی پاس دادن . ما هم شیفتی پشت بی سیم بیدار بودیم تا صبح . شب هوا به نسبت خوب بود . اما همین که خورشید بالا اومد گرمای آفتاب از همون صبح آزار دهنده بود. یک ساعت بعد در حالی که خط آروم بود وانتهای لندکروز بچه های گردان حمزه رو تا پایین ارتفاع آورد . به سرعت جا به جا شدیم . گردان حمزه برای پدافند خط تو سنگرها و کانال مستقر شد و ما بعد از سه بار عملیات با همون ماشینها به سمت منطقه سنگ شکن که عقبه گردان بود حرکت کردیم. جلوی ماشین نشسته بودم ، که در فاصله نزدیک یک نفر رو با کلاه بزرگ حصیری و پوشش نامتعارف دیدم . به راننده گفتم وایستا. گفت چرا ؟ . گفتم اونجا رو نگاه کنید . راننده و بغل دستیمم تعجب گکردن . با اینکه مسیر عقب رو بلد بودیم ولی قضیه دیروز که تا دم اسارت رفته بودیم حسابی محتاطم کرده بود . با احتیاط از اونجا رد شدیم و دیدیم نیروهای لشگر دیگه ای هستند و بقیه همه عادی بودند . خندم گرفته بود که دیگه هر چیزی میبینم احساس خطر میکنم و با اینکه یک روز از ماجرا گذشته بود اما مثل یک کابوس همش دنبالم بود . تو جاده های خاکی ماشین به سرعت بالا و پایین می رفت و بچه های پشت وانت با تجهیزات و جای کم اذیت می شدند . چاره ای نبود . خاکی که ماشینهای جلویی به پا می کرد رو سر و روی عقبی ها مینشست . بچه ها با چفیه سعی میکردن از رفتن خاک تو چشمشون و تا حد امکان سرشون جلوگیری کنن . بعد رسیدن به جاده اسفالت ماشینها سرعت بیشتری گرفتند و دقایقی بعد در سنگ شکن نیروها رو پیاده کردند . ماموریت گردان پایان یافته اعلام شد . بچه ها از تاثیر مثبت و مستقیمی که در عملیات داشتند خوشحال بودند. کربلای یک با رمز مقدس یا ابوالفضل العباس یکی از موفق ترین عملیاتهای ما بود که به همه اهدافش رسیده بود . اما بچه ها علی رغم همه این موفقیتها غم رفتن دوستانشون رو در دل چنان داشتند که در چهره های خسته شون به وضوح مشخص بود . عکس این خاطره به خوبی بیان کننده این حالت بچه هاست . معاون لشگر سید رضا دستواره نیز در این عملیات به شهادت رسید .
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
به دنبال هلهله عراقی ها ، همه بچه ها آماده شدند . اسلحه ها مسلح و اماده شلیک شد . حالا ما در ارتفاع بالاتر به عراقیها مسلط بودیم و تحرکات اونا رو میدیدیم . بعد از چند دقیقه سرو صداشون خوابید و با آتش مختصر بچه ها ، امکان جلو اومدن پیدا نکردند . هوا که رو به تاریکی رفت خیالمون راحتتر شد که جرأت پیشروی ندارن . شب به نوبت بچه ها تو سنگرهای نگهبانی پاس دادن . ما هم شیفتی پشت بی سیم بیدار بودیم تا صبح . شب هوا به نسبت خوب بود . اما همین که خورشید بالا اومد گرمای آفتاب از همون صبح آزار دهنده بود. یک ساعت بعد در حالی که خط آروم بود وانتهای لندکروز بچه های گردان حمزه رو تا پایین ارتفاع آورد . به سرعت جا به جا شدیم . گردان حمزه برای پدافند خط تو سنگرها و کانال مستقر شد و ما بعد از سه بار عملیات با همون ماشینها به سمت منطقه سنگ شکن که عقبه گردان بود حرکت کردیم. جلوی ماشین نشسته بودم ، که در فاصله نزدیک یک نفر رو با کلاه بزرگ حصیری و پوشش نامتعارف دیدم . به راننده گفتم وایستا. گفت چرا ؟ . گفتم اونجا رو نگاه کنید . راننده و بغل دستیمم تعجب گکردن . با اینکه مسیر عقب رو بلد بودیم ولی قضیه دیروز که تا دم اسارت رفته بودیم حسابی محتاطم کرده بود . با احتیاط از اونجا رد شدیم و دیدیم نیروهای لشگر دیگه ای هستند و بقیه همه عادی بودند . خندم گرفته بود که دیگه هر چیزی میبینم احساس خطر میکنم و با اینکه یک روز از ماجرا گذشته بود اما مثل یک کابوس همش دنبالم بود . تو جاده های خاکی ماشین به سرعت بالا و پایین می رفت و بچه های پشت وانت با تجهیزات و جای کم اذیت می شدند . چاره ای نبود . خاکی که ماشینهای جلویی به پا می کرد رو سر و روی عقبی ها مینشست . بچه ها با چفیه سعی میکردن از رفتن خاک تو چشمشون و تا حد امکان سرشون جلوگیری کنن . بعد رسیدن به جاده اسفالت ماشینها سرعت بیشتری گرفتند و دقایقی بعد در سنگ شکن نیروها رو پیاده کردند . ماموریت گردان پایان یافته اعلام شد . بچه ها از تاثیر مثبت و مستقیمی که در عملیات داشتند خوشحال بودند. کربلای یک با رمز مقدس یا ابوالفضل العباس یکی از موفق ترین عملیاتهای ما بود که به همه اهدافش رسیده بود . اما بچه ها علی رغم همه این موفقیتها غم رفتن دوستانشون رو در دل چنان داشتند که در چهره های خسته شون به وضوح مشخص بود . عکس این خاطره به خوبی بیان کننده این حالت بچه هاست . معاون لشگر سید رضا دستواره نیز در این عملیات به شهادت رسید .
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
Forwarded from .
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار
#قسمت_اول
پس از پایان عملیات کربلای یک به تهران بازگشتم و در ترم فشرده ای که برای رزمندگان در دانشگاه امیر کبیر برگزار شده بود شرکت کردم ، بعد از اتمام امتحانات ، شهریور ماه با جور کردن اعزام انفرادی همراه حسن کریمیان به واحد اطلاعات مهندسی در اهواز رفتیم ، تعدادی از دوستان هم قبلا آن جا بودند.
حوالی ظهر به مقر اصلی (مِرو )رسیدیم . در محل استقرار ما سوله بزرگی بود که دکلهای دیدبانی می ساختند. غیر از این سوله
محوطه شامل یک اتاق و چند کانکس مجهز به کولر گازی بود.چنین امکاناتی در جبهه نایاب بود.
همان شب همراه حسن و چند تا از بچه ها رفتیم اروند کنار.
صبح روز بعد برای شناسایی منطقه به سمت شهر فاوِ عراق حرکت کردیم
نسیم خنک صبحگاهی پشت موتور صورت هامونو نوازش میداد. با خنده و شوخی در جاده های خاکی نخلستان از هم سبقت میگرفتیم
به اسکله نرسیده بودیمکه ناگهان از وسط نخلستان ها یک وانت نیسان با سرعت خارج شد و با شدت با یکی از موتورها برخورد کرد و چند ثانیه بعد حسن رویِ هوا پرتاب و نقش زمین شد ...
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#شهید_حسن_کریمیان
#مِرو
@hamidraz
#قسمت_اول
پس از پایان عملیات کربلای یک به تهران بازگشتم و در ترم فشرده ای که برای رزمندگان در دانشگاه امیر کبیر برگزار شده بود شرکت کردم ، بعد از اتمام امتحانات ، شهریور ماه با جور کردن اعزام انفرادی همراه حسن کریمیان به واحد اطلاعات مهندسی در اهواز رفتیم ، تعدادی از دوستان هم قبلا آن جا بودند.
حوالی ظهر به مقر اصلی (مِرو )رسیدیم . در محل استقرار ما سوله بزرگی بود که دکلهای دیدبانی می ساختند. غیر از این سوله
محوطه شامل یک اتاق و چند کانکس مجهز به کولر گازی بود.چنین امکاناتی در جبهه نایاب بود.
همان شب همراه حسن و چند تا از بچه ها رفتیم اروند کنار.
صبح روز بعد برای شناسایی منطقه به سمت شهر فاوِ عراق حرکت کردیم
نسیم خنک صبحگاهی پشت موتور صورت هامونو نوازش میداد. با خنده و شوخی در جاده های خاکی نخلستان از هم سبقت میگرفتیم
به اسکله نرسیده بودیمکه ناگهان از وسط نخلستان ها یک وانت نیسان با سرعت خارج شد و با شدت با یکی از موتورها برخورد کرد و چند ثانیه بعد حسن رویِ هوا پرتاب و نقش زمین شد ...
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#شهید_حسن_کریمیان
#مِرو
@hamidraz
#مقدمات_کربلای_4 / #قسمت_دوم
زانوی حسن شکاف عمیقی برداشته بود . صبور و مقاوم بود اما از چهره ش مشخص بود که چه دردی داره می کشه . سریع رسوندیمش به اورژانس . دستور اعزام فوری به تهران برای عمل جراحی داده شد . با رفتن حسن به سمت خط حرکت کردیم تا کار رو با پنچ نفر تو جاده فاو ام القصر شروع کنیم. باید تمام منطقه رو شناسایی میکردیم و اطلاعات مهندسی و وضعیت جاده و خاکریز و سنگرها و...در خطوط پدافندی رو به قرارگاه می دادیم تا در صورت لزوم تدابیر لازم برای استحکام خطوط مقدم رو داشته باشند. خط به نسبت اروم بود اما چند بار انفجار خمپاره در فاصله نز دیک بچه ها رو به خود آورد که بیشتر مراقب باشن. در حدود چهار ماه عملیات شناسایی مهندسی خطوط خودی رو در جبهه های فاو و جزیره مجنون در فواصل مختلف زمانی انجام دادیم . از گرمای سوزان آفتاب تابستون تا برگریزان و خنکای پاییز رو پشت موتور در لابلای خاکریزها پشت سر گذاشتیم. با اومدن زمستون هوای شبها رو به سردی میرفت که یک جبهه جدید نیز برای شناسایی به دو جبهه قبل اضافه شد. ازاینجا به بعد بر خلاف ماههای قبل که کل گروه با هم کار می کرد به سه گروه تقسیم شدیم . به هر سه گروه گفته شد طوری کار کنید که انگار در منطقه شما قراره عملیات بشه. همراه با سه نفر از بچه ها عازم جبهه جدید شدیم. و بقیه به دو جبهه قبلی فاو و مجنون رفتند. نزدیکای ظهر بود که وارد جاده ای شدیم . کم تردد بود . در عین زیبایی خانه های اطراف جاده بعضا مخروبه و متروکه بود. هنوز تشخیص نداده بودم که کجا هستیم. بوی رطوبت رودخونه یا دریا به خوبی احساس می شد. دیر به دیر صدای انفجاری سکوت منطقه رو میشکست . همراه با مسئولی که برای توجیه ما اومده بود راهی شهر شدیم. حالا دیگه می دونستم که تو آبادان هستیم . شهر سکنه خیلی کمی داشت . هنوز یک پمپ بنزین فعال بود . مسئول همراه با صاحب پمپ بنزین صحبت کرد و قرار شد که همون روز از شهر برن . بعد رفتیم به سمت شهربانی آبادان. چندتا نیرو بیشتر نداشت. که مجموعا در دوتا سنگر اجتماعی مستقر بودن. سنگرهای بتنی بسیار مستحکم که در سه راهی جزیره مینو قرار داشت . از جنوب وارد جزیره می شدیم . از غرب به سمت خرمشهر و از شرق به آبادان می رسیدیم. بعد از صحبت همه نیروهای شهربانی محل رو ترک کردن و دوتا سنگر در اختیار ما قرار گرفت. یکی از سنگرها که کوچکتر بود محل استقرارمون شد و سنگر دیگه فعلا خالی موند تا زمانی که احیانا نیروهامون اضافه میشه مورد استفاده قرار بگیره . فرماندهی قرارگاه نیز در نزدیکی ما تو جاده آبادان خرمشهر در اداره سابق برق مسافر شد . خیلی زود با وضعیت جغرافیایی منطقه آشنا شدیم. جاده آبادان خرمشهر به طول ده کیلومتر و با فاصله نزدیک به موازات رودخونه اروند بود . درست روبروی خرمشهر اونور رودخونه جزیره ام الرصاص عراق بود . با چشم غیر مسلح دو طرف قادر به دیدن هم بودن. منطقه آنقدر ساکت بود که احساس سرکار بودن می کردیم. اما میدونستیم که این منطقه نزدیکترین جبهه به شهر بصره عراق هست. سال گذشته همزمان با عملیات والفجر هشت و گرفتن شهر فاو عراق یک عملیات ایذایی ( موقت برای گرفتن تلفات و احیانا رد گم کردن و گول زدن دشمن ) در جزیره ام الرصاص انجام شده بود . مجموع این دو نکته ما رو از عدم وقوع عملیات تو این منطقه مطمئنتر می کرد . اما طبق قول و قرار باید طوری کار می کردیم که همه مقدمات مهندسی برای عملیات مهیا باشه
یه روز که برای شناسایی ،جزیره مینو رفته بودیم ....
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#شهید_حسن_کریمیان
@hamidraz
زانوی حسن شکاف عمیقی برداشته بود . صبور و مقاوم بود اما از چهره ش مشخص بود که چه دردی داره می کشه . سریع رسوندیمش به اورژانس . دستور اعزام فوری به تهران برای عمل جراحی داده شد . با رفتن حسن به سمت خط حرکت کردیم تا کار رو با پنچ نفر تو جاده فاو ام القصر شروع کنیم. باید تمام منطقه رو شناسایی میکردیم و اطلاعات مهندسی و وضعیت جاده و خاکریز و سنگرها و...در خطوط پدافندی رو به قرارگاه می دادیم تا در صورت لزوم تدابیر لازم برای استحکام خطوط مقدم رو داشته باشند. خط به نسبت اروم بود اما چند بار انفجار خمپاره در فاصله نز دیک بچه ها رو به خود آورد که بیشتر مراقب باشن. در حدود چهار ماه عملیات شناسایی مهندسی خطوط خودی رو در جبهه های فاو و جزیره مجنون در فواصل مختلف زمانی انجام دادیم . از گرمای سوزان آفتاب تابستون تا برگریزان و خنکای پاییز رو پشت موتور در لابلای خاکریزها پشت سر گذاشتیم. با اومدن زمستون هوای شبها رو به سردی میرفت که یک جبهه جدید نیز برای شناسایی به دو جبهه قبل اضافه شد. ازاینجا به بعد بر خلاف ماههای قبل که کل گروه با هم کار می کرد به سه گروه تقسیم شدیم . به هر سه گروه گفته شد طوری کار کنید که انگار در منطقه شما قراره عملیات بشه. همراه با سه نفر از بچه ها عازم جبهه جدید شدیم. و بقیه به دو جبهه قبلی فاو و مجنون رفتند. نزدیکای ظهر بود که وارد جاده ای شدیم . کم تردد بود . در عین زیبایی خانه های اطراف جاده بعضا مخروبه و متروکه بود. هنوز تشخیص نداده بودم که کجا هستیم. بوی رطوبت رودخونه یا دریا به خوبی احساس می شد. دیر به دیر صدای انفجاری سکوت منطقه رو میشکست . همراه با مسئولی که برای توجیه ما اومده بود راهی شهر شدیم. حالا دیگه می دونستم که تو آبادان هستیم . شهر سکنه خیلی کمی داشت . هنوز یک پمپ بنزین فعال بود . مسئول همراه با صاحب پمپ بنزین صحبت کرد و قرار شد که همون روز از شهر برن . بعد رفتیم به سمت شهربانی آبادان. چندتا نیرو بیشتر نداشت. که مجموعا در دوتا سنگر اجتماعی مستقر بودن. سنگرهای بتنی بسیار مستحکم که در سه راهی جزیره مینو قرار داشت . از جنوب وارد جزیره می شدیم . از غرب به سمت خرمشهر و از شرق به آبادان می رسیدیم. بعد از صحبت همه نیروهای شهربانی محل رو ترک کردن و دوتا سنگر در اختیار ما قرار گرفت. یکی از سنگرها که کوچکتر بود محل استقرارمون شد و سنگر دیگه فعلا خالی موند تا زمانی که احیانا نیروهامون اضافه میشه مورد استفاده قرار بگیره . فرماندهی قرارگاه نیز در نزدیکی ما تو جاده آبادان خرمشهر در اداره سابق برق مسافر شد . خیلی زود با وضعیت جغرافیایی منطقه آشنا شدیم. جاده آبادان خرمشهر به طول ده کیلومتر و با فاصله نزدیک به موازات رودخونه اروند بود . درست روبروی خرمشهر اونور رودخونه جزیره ام الرصاص عراق بود . با چشم غیر مسلح دو طرف قادر به دیدن هم بودن. منطقه آنقدر ساکت بود که احساس سرکار بودن می کردیم. اما میدونستیم که این منطقه نزدیکترین جبهه به شهر بصره عراق هست. سال گذشته همزمان با عملیات والفجر هشت و گرفتن شهر فاو عراق یک عملیات ایذایی ( موقت برای گرفتن تلفات و احیانا رد گم کردن و گول زدن دشمن ) در جزیره ام الرصاص انجام شده بود . مجموع این دو نکته ما رو از عدم وقوع عملیات تو این منطقه مطمئنتر می کرد . اما طبق قول و قرار باید طوری کار می کردیم که همه مقدمات مهندسی برای عملیات مهیا باشه
یه روز که برای شناسایی ،جزیره مینو رفته بودیم ....
#ادامه_دارد
#اطلاعات_مهندسی
#قرارگاه_نوح
#شهید_حسن_کریمیان
@hamidraz
#مقدمات_عملیات_کربلای_چهار / #قسمت_سوم
وارد جزیره شدیم . نمیدونم چرا اون روز با خودمون اسلحه نبرده بودیم . همه جا سوت و کور بود. نه صدایی میومد نه حرکتی از جنبنده ای دیده می شد. مثل فیلمهای ترسناک شده بود . چند دقیقه یک بار صدای انفجار از دور به گوش می رسید . بارون شبهای قبل خاک نرم جزیره رو حسابی شل و ول کرده بود و جاده بین نخلستونها نیمه باتلاقی شده بود . به خاطر بررسی دقیق تر منطقه با سرعت کمتر به سمت خط حرکت می کردم . خط جزیره شکل نعل اسب بود و ما در حال حرکت به مرکز و عمق خط بودیم که ناگهان ماشین تو گل گیر کرد . تلاش مضاعف و استفاده از دنده کمکی راه به جایی نبرد و ماشین علی رغم شاسی بلندی که داشت تا بدنه تو باتلاق جاده فرو رفت . فقط تونستیم از ماشین پیاده شیم و بیایم تو نخلستون کنار جاده . از بس شنیده بودیم که گشتی های عراق برای شناسایی میان داخل جزیره خوف برمون داشته بود . و از اینکه اسلحه نیاوردیم حسابی خودمونو سرزنش می کردیم .جزیره سبز سبز بود و چشمها همه جا رو رصد می کرد مبادا که گرفتار نیروهای شناسایی دشمن بشیم.خنده دار بود تو خط خودمون این فکرا سراغمون اومده بود . بلاخره صدای عبور ماشین بگوش رسید. جلوی کامیونو گرفتیم .اومد کمکون . با سیم بکسل ماشینو کشید بیرون . بعد از شناسایی خط جزیره و تطبیق اونا با عکسهای هوایی که در اختیار داشتیم اطلاعات تکمیلی رو در اختیار قرارگاه دادیم . روزهای دیگه به همین منوال بقیه خطوط رو شناسایی کردیم . همه نیروهای مستقر در خطوط پدافندی باهامون در تردد و شناسایی همکاری میکردن . کارها منظم پیش می رفت اما تنهایی اذیتم میکرد. بر خلاف همیشه که تو گردان بین بچه ها بودم اینجا 4 نفری باید کارها رو انجام میدادیم . و بعضی ساعات می شد که تو سنگر تنها می شدم . بارونهای شدید جنوب و خاک نرم منطقه چندین بار برامون مشکل ایجاد کرد . یه روز که اومده بودم قرارگاه مرکزی (30کیلومتری ابادان) دوباره ماشینم تو گل گیر کرد . عجله داشتم . از ماشین پیاده شدم که برم کمک بیارم . در حالی که روی خاکریز میدویدم یه نگاه به پایین خاکریز انداختم و پریدم پایین که به خیال خودم تو جاده سریعتر برسم پیش بچه ها . اما پریدن همانا و ...
#ادامه_دارد
#قرارگاه_نوح
#اطلاعات_مهندسی
#جزیره_مینو
@hamidraz
وارد جزیره شدیم . نمیدونم چرا اون روز با خودمون اسلحه نبرده بودیم . همه جا سوت و کور بود. نه صدایی میومد نه حرکتی از جنبنده ای دیده می شد. مثل فیلمهای ترسناک شده بود . چند دقیقه یک بار صدای انفجار از دور به گوش می رسید . بارون شبهای قبل خاک نرم جزیره رو حسابی شل و ول کرده بود و جاده بین نخلستونها نیمه باتلاقی شده بود . به خاطر بررسی دقیق تر منطقه با سرعت کمتر به سمت خط حرکت می کردم . خط جزیره شکل نعل اسب بود و ما در حال حرکت به مرکز و عمق خط بودیم که ناگهان ماشین تو گل گیر کرد . تلاش مضاعف و استفاده از دنده کمکی راه به جایی نبرد و ماشین علی رغم شاسی بلندی که داشت تا بدنه تو باتلاق جاده فرو رفت . فقط تونستیم از ماشین پیاده شیم و بیایم تو نخلستون کنار جاده . از بس شنیده بودیم که گشتی های عراق برای شناسایی میان داخل جزیره خوف برمون داشته بود . و از اینکه اسلحه نیاوردیم حسابی خودمونو سرزنش می کردیم .جزیره سبز سبز بود و چشمها همه جا رو رصد می کرد مبادا که گرفتار نیروهای شناسایی دشمن بشیم.خنده دار بود تو خط خودمون این فکرا سراغمون اومده بود . بلاخره صدای عبور ماشین بگوش رسید. جلوی کامیونو گرفتیم .اومد کمکون . با سیم بکسل ماشینو کشید بیرون . بعد از شناسایی خط جزیره و تطبیق اونا با عکسهای هوایی که در اختیار داشتیم اطلاعات تکمیلی رو در اختیار قرارگاه دادیم . روزهای دیگه به همین منوال بقیه خطوط رو شناسایی کردیم . همه نیروهای مستقر در خطوط پدافندی باهامون در تردد و شناسایی همکاری میکردن . کارها منظم پیش می رفت اما تنهایی اذیتم میکرد. بر خلاف همیشه که تو گردان بین بچه ها بودم اینجا 4 نفری باید کارها رو انجام میدادیم . و بعضی ساعات می شد که تو سنگر تنها می شدم . بارونهای شدید جنوب و خاک نرم منطقه چندین بار برامون مشکل ایجاد کرد . یه روز که اومده بودم قرارگاه مرکزی (30کیلومتری ابادان) دوباره ماشینم تو گل گیر کرد . عجله داشتم . از ماشین پیاده شدم که برم کمک بیارم . در حالی که روی خاکریز میدویدم یه نگاه به پایین خاکریز انداختم و پریدم پایین که به خیال خودم تو جاده سریعتر برسم پیش بچه ها . اما پریدن همانا و ...
#ادامه_دارد
#قرارگاه_نوح
#اطلاعات_مهندسی
#جزیره_مینو
@hamidraz
Forwarded from .