#عملیات_کربلای_یک/#قسمت_دوم
لحظاتی بعد صدای انفجار مهیب نشان از موفقیت عملیات اون شیردل بسیجی داشت . نارنجکی که او داخل تانک انداخته بود باعث انفجار مهمات تانک شده بود . شادی را در سایه نوری که آتش تانک به پا کرده بود به خوبی می شد در چهره بچه ها دید . با انهدام تانک دیگه اثری از عراقی هادیده نمی شد و دشت در سکوت عمیقی فرو رفت و فقط گهگاه صدای انفجاراتی در دور دست شنیده می شد. تا اذان صبح بچه ها در عین مراقبت و نگهبانی از اطرافشون به نوبت استراحت کردند . بعد از خوندن نماز وضعیت به همین صورت ادامه داشت . صبح که هوا کمی روشن شد، رفتم پیش بچه های گروهان . تو این عملیات،آنتن بلند هفت متری روی بیسیم بسته بودم . هرجاکه فرمان نشستن به گروهان داده میشد، با نشستنم سر آنتن محکم میخورد توی سرو صورت بچه ها. هر چه سعی میکردم سمت نشستنم طوری باشه که آنتن به کسی نخوره، بازهم نمیشد. اون شب خیلی ها ضربات آنتن بی سیمو نوش جان کردند و چون نمیدونستم آنتن به سر کیا خورده ، از دم ازهمه گروهان معذرت خواهی کردم. آفتاب زده بود و هوا کم کم میخواست گرم بشه .سعید جوادیان (شهید) که در اون عملیات پیک گروهان بود. گفت: من میرم داخل ده ، چرخی بزنم و چیزی برای خوردن پیدا کنم. چند دقیقه بعد، خنده کنان سروکله اش پیدا شد وبه جای خوراکی با یک کلاش ویک سرباز عراقی یا سبیل از بنا گوش در رفته برگشت .همه با هم گفتند: این دیگه کیه ؟از کجا آوردیش؟ سعید گفت: همینطور که داشتم پرسه میزدم و تو اتاقها سرک میکشیدم که چیزی پیدا کنم ، یهو دیدم این عراقی با یه کلاش جلوم وایستاده . منتظر بودم که شلیک کنه. خیلی ترسیدم، چون اسلحه نداشتم . فقط یک کلت منور همراهم بود.دیدم چاره ای ندارم، کلت را از غلاف کشیدم بیرون و گرفتم سمتش. دیدم طرف داره میخنده ( فهمیده بود این کلت منوره و کاری با اون نمی شه کرد) ، بعد اسلحه شو گذاشت زمین و دستاشو گرفت بالا و تسلیم شد. (گلوله کلت منور بعد از شلیک برای مدت کوتاهی محدود خودش رو روشن می کنه و کارایی دیگه ای نداره ) . دیشب موقع عملیات از ترسش قایم شده بود که صبح یا فرارکنه یا تسلیم بشه.اون موقع هم میتونست منو بزنه ولی عقل به خرج داده بود و فهمیده بود ده تو محاصره هست و اگر منو بزنه گیر می افته.
در فکر این بودیم که اسیر عراقی رو چطور بفرستیم عقب که ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_سعید_جوادیان
#سید_احمد_نبوی
#بهین_بهروزان
@hamidraz
لحظاتی بعد صدای انفجار مهیب نشان از موفقیت عملیات اون شیردل بسیجی داشت . نارنجکی که او داخل تانک انداخته بود باعث انفجار مهمات تانک شده بود . شادی را در سایه نوری که آتش تانک به پا کرده بود به خوبی می شد در چهره بچه ها دید . با انهدام تانک دیگه اثری از عراقی هادیده نمی شد و دشت در سکوت عمیقی فرو رفت و فقط گهگاه صدای انفجاراتی در دور دست شنیده می شد. تا اذان صبح بچه ها در عین مراقبت و نگهبانی از اطرافشون به نوبت استراحت کردند . بعد از خوندن نماز وضعیت به همین صورت ادامه داشت . صبح که هوا کمی روشن شد، رفتم پیش بچه های گروهان . تو این عملیات،آنتن بلند هفت متری روی بیسیم بسته بودم . هرجاکه فرمان نشستن به گروهان داده میشد، با نشستنم سر آنتن محکم میخورد توی سرو صورت بچه ها. هر چه سعی میکردم سمت نشستنم طوری باشه که آنتن به کسی نخوره، بازهم نمیشد. اون شب خیلی ها ضربات آنتن بی سیمو نوش جان کردند و چون نمیدونستم آنتن به سر کیا خورده ، از دم ازهمه گروهان معذرت خواهی کردم. آفتاب زده بود و هوا کم کم میخواست گرم بشه .سعید جوادیان (شهید) که در اون عملیات پیک گروهان بود. گفت: من میرم داخل ده ، چرخی بزنم و چیزی برای خوردن پیدا کنم. چند دقیقه بعد، خنده کنان سروکله اش پیدا شد وبه جای خوراکی با یک کلاش ویک سرباز عراقی یا سبیل از بنا گوش در رفته برگشت .همه با هم گفتند: این دیگه کیه ؟از کجا آوردیش؟ سعید گفت: همینطور که داشتم پرسه میزدم و تو اتاقها سرک میکشیدم که چیزی پیدا کنم ، یهو دیدم این عراقی با یه کلاش جلوم وایستاده . منتظر بودم که شلیک کنه. خیلی ترسیدم، چون اسلحه نداشتم . فقط یک کلت منور همراهم بود.دیدم چاره ای ندارم، کلت را از غلاف کشیدم بیرون و گرفتم سمتش. دیدم طرف داره میخنده ( فهمیده بود این کلت منوره و کاری با اون نمی شه کرد) ، بعد اسلحه شو گذاشت زمین و دستاشو گرفت بالا و تسلیم شد. (گلوله کلت منور بعد از شلیک برای مدت کوتاهی محدود خودش رو روشن می کنه و کارایی دیگه ای نداره ) . دیشب موقع عملیات از ترسش قایم شده بود که صبح یا فرارکنه یا تسلیم بشه.اون موقع هم میتونست منو بزنه ولی عقل به خرج داده بود و فهمیده بود ده تو محاصره هست و اگر منو بزنه گیر می افته.
در فکر این بودیم که اسیر عراقی رو چطور بفرستیم عقب که ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_سعید_جوادیان
#سید_احمد_نبوی
#بهین_بهروزان
@hamidraz
#عملیات_کربلای_یک/#قسمت _سوم
فردا صبح خط رو تحویل گردان دیگه دادیم و آماده برگشتن به عقبه شدیم.همین که اومدیم سوار کامیونها بشیم بارون خمپاره به سمتمون باریدن گرفت .نفهمیدم چه جوری از کامیون بالا رفتم .اگر هزاربارتو وضعیت عادی مسابقه هم میذاشتن نمیتونستم به این سرعت حرکت کنم و از جایی بالا برم.خیلی وضعیت وحشتناکی پیش اومده بود ،بلاخره کامیونها راه افتادن و با سرعت خیره کننده ای نیروها رو از زیر آتیش نجات دادن . وقتی رسیدیم به عقبه تو چادرها ولو شدیم و بعد از استراحت مختصری ظهر نماز خوندیم و ناهار خوردیم .عصر که شد با بچه ها راه افتادیم که بریم رودخونه .هوا خیلی گرم بود و حمام هم که نبود .بعد از عملیاتی که یه دونه شهید و مجروح هم نداده بودیم این رود خونه رفتن خیلی مزه داشت.قسمتی که از کنار چادرها رد میشد عمیق نبود و نمیشد شنا کرد به خاطر همین باید مسافت به نسبت زیادی رو طی میکردیم تا به جای عمیق و قابل شنا کردن برسیم.آب تمیز و خنکی داشت ولی اصلا به زلالی و سردی آب رودخونه دز نبود .چله تابستون تو گرمای بالای 50 درجه دزفول هم بیشتر از چند دقیقه نمیتونستیم تو رود دز بمونیم.آب دز به قدری صاف و زلال بود که میشد از اون نوشید .کف رودخونه سنگی بود و از شفافیت آب تمام کف رود معلوم بود.
اون روز تو رودخونه دوتا اتفاق هیجان انگیز افتاد. یکی از بچه های گروهان هجرت که شاید از ما هم کم سن و سالتر بود در عملیات قبلی به علت جراحت ، چشمش تخلیه شده بود و چشم مصنوعی داشت ، موقع شنا کردن تو رودخونه ، آب چشم مصنوعیش رو برد و بچه ها هر چه تلاش کردن نتونستن چشمشو پیدا کنن ،دیگه نمیتونست تو منطقه بمونه و همون موقع فرستادنش تهران . اتفاق دیگه این بود ؛ یکی از بچه ها که شنا بلد نبود در قسمت عمیق رودخونه زیر پاش خالی شد ، اولش همه فکر کردیم چیزی نیست و یه قدم میره عقب درست میشه ولی رفته رفته میرفت زیر آب ، دو نفر به کمکش رفتن . هنوز قضیه از دید ماها خیلی جدی نشده بود و فکر میکردیم که اون دوتا الان راحت نجاتش میدن و همه چی تموم میشه.من روی یه تخته سنگ وسط رودخونه نشسته بودم و میخندیدم. اما دیدم به جای اینکه اونا غریق رو نجات بدن ،غریق بود که اونا رو با خودش میبرد زیر آب و کاری از دست اونا بر نمی اومد.چون طوری بهشون چسبیده بود که قادر به جدا کردن خودشون نبودن.یواش یواش خنده ازلبهام رفت وجاش رو اضطراب و هیجان گرفت.ثانیه ها به سرعت میگذشت که احساس کردم داد و فریاد هم کارساز نیست.حالا جریان آب هر سه اونهارو که دائم میرفتن زیر آب و می اومدن بالا به من که رو تخته سنگ بودم نزدیک کرده بود.دیگه نه وقت فکر بود و نه وقت حرف.بدون اینکه به بعدش فکر کنم از روی تخته سنگ شیرجه زدمو غریق رو پرتش کردم طرف دیگه.حالا سه نفری که ازش جدا شده بودیم سریع و بدون اینکه بذاریم مارو بگیره گرفتیم و کشوندیمش سمت تخته سنگ.دیگه دست آویزی داشت و خودش رو چسبوند به سنگ و تونست نفسی بکشه.خیلی ترسیده بود .ناراحت و عصبانی هم شده بود.بعد از تازه شدن نفسش کمکش کردیم و از آب آوردیمش بیرون و قضیه به خیر و سلامتی گذشت. وقتی برگشتیم تو چادرها نزدیک غروب بود که گفتن آماده باشید ممکنه باز هم به گردان برای رفتن به خط نیاز باشه ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#رودخانه_گاوی
@hamidraz
فردا صبح خط رو تحویل گردان دیگه دادیم و آماده برگشتن به عقبه شدیم.همین که اومدیم سوار کامیونها بشیم بارون خمپاره به سمتمون باریدن گرفت .نفهمیدم چه جوری از کامیون بالا رفتم .اگر هزاربارتو وضعیت عادی مسابقه هم میذاشتن نمیتونستم به این سرعت حرکت کنم و از جایی بالا برم.خیلی وضعیت وحشتناکی پیش اومده بود ،بلاخره کامیونها راه افتادن و با سرعت خیره کننده ای نیروها رو از زیر آتیش نجات دادن . وقتی رسیدیم به عقبه تو چادرها ولو شدیم و بعد از استراحت مختصری ظهر نماز خوندیم و ناهار خوردیم .عصر که شد با بچه ها راه افتادیم که بریم رودخونه .هوا خیلی گرم بود و حمام هم که نبود .بعد از عملیاتی که یه دونه شهید و مجروح هم نداده بودیم این رود خونه رفتن خیلی مزه داشت.قسمتی که از کنار چادرها رد میشد عمیق نبود و نمیشد شنا کرد به خاطر همین باید مسافت به نسبت زیادی رو طی میکردیم تا به جای عمیق و قابل شنا کردن برسیم.آب تمیز و خنکی داشت ولی اصلا به زلالی و سردی آب رودخونه دز نبود .چله تابستون تو گرمای بالای 50 درجه دزفول هم بیشتر از چند دقیقه نمیتونستیم تو رود دز بمونیم.آب دز به قدری صاف و زلال بود که میشد از اون نوشید .کف رودخونه سنگی بود و از شفافیت آب تمام کف رود معلوم بود.
اون روز تو رودخونه دوتا اتفاق هیجان انگیز افتاد. یکی از بچه های گروهان هجرت که شاید از ما هم کم سن و سالتر بود در عملیات قبلی به علت جراحت ، چشمش تخلیه شده بود و چشم مصنوعی داشت ، موقع شنا کردن تو رودخونه ، آب چشم مصنوعیش رو برد و بچه ها هر چه تلاش کردن نتونستن چشمشو پیدا کنن ،دیگه نمیتونست تو منطقه بمونه و همون موقع فرستادنش تهران . اتفاق دیگه این بود ؛ یکی از بچه ها که شنا بلد نبود در قسمت عمیق رودخونه زیر پاش خالی شد ، اولش همه فکر کردیم چیزی نیست و یه قدم میره عقب درست میشه ولی رفته رفته میرفت زیر آب ، دو نفر به کمکش رفتن . هنوز قضیه از دید ماها خیلی جدی نشده بود و فکر میکردیم که اون دوتا الان راحت نجاتش میدن و همه چی تموم میشه.من روی یه تخته سنگ وسط رودخونه نشسته بودم و میخندیدم. اما دیدم به جای اینکه اونا غریق رو نجات بدن ،غریق بود که اونا رو با خودش میبرد زیر آب و کاری از دست اونا بر نمی اومد.چون طوری بهشون چسبیده بود که قادر به جدا کردن خودشون نبودن.یواش یواش خنده ازلبهام رفت وجاش رو اضطراب و هیجان گرفت.ثانیه ها به سرعت میگذشت که احساس کردم داد و فریاد هم کارساز نیست.حالا جریان آب هر سه اونهارو که دائم میرفتن زیر آب و می اومدن بالا به من که رو تخته سنگ بودم نزدیک کرده بود.دیگه نه وقت فکر بود و نه وقت حرف.بدون اینکه به بعدش فکر کنم از روی تخته سنگ شیرجه زدمو غریق رو پرتش کردم طرف دیگه.حالا سه نفری که ازش جدا شده بودیم سریع و بدون اینکه بذاریم مارو بگیره گرفتیم و کشوندیمش سمت تخته سنگ.دیگه دست آویزی داشت و خودش رو چسبوند به سنگ و تونست نفسی بکشه.خیلی ترسیده بود .ناراحت و عصبانی هم شده بود.بعد از تازه شدن نفسش کمکش کردیم و از آب آوردیمش بیرون و قضیه به خیر و سلامتی گذشت. وقتی برگشتیم تو چادرها نزدیک غروب بود که گفتن آماده باشید ممکنه باز هم به گردان برای رفتن به خط نیاز باشه ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#رودخانه_گاوی
@hamidraz
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_چهارم
روز بعد دوباره گردان برای رفتن به خط اماده شد ، طبق معمول هر گردانی بعد از شب عملیات پدافند کوتاهی می کرد و بعد از تحویل خط به نیروی دیگه به عقب بر میگشت ، اما به علت اینکه در شب اول هیچ شهید و مجروحی نداشتیم ماموریت مجدد به گردان داده شد . پاسی از شب گذشته بود که کل نیروها سوار تانکهای * بی ام پی شدن و به سمت خط راه افتادیم.
*( نفربر زرهی مخصوص حمل نیرو )
یک سری از نیروها داخل بی ام پی بودن و بقیه روی تانک نشسته بودیم تانکها با سرعت زیاد و پشت سر هم در حرکت بودن که فرمان توقف داده شد. فرمانده ها متوجه شدند که قسمتی از مسیر رو اشتباه رفتیم. باید دور می زدیم و بخشی از راه رفته رو برمی گشتیم .در این عقب جلو کردن و دور زدن فاصله تانکها از هم کم شد و در منطقه ای، ناخواسته تجمع کردن. گرد و خاک زیادی به پا شد . با اینکه هوا تاریک بود اما همین چند دقیقه کوتاه برای دیدبانهای عراقی کافی بود تا به خمپاره انداز ها ، گرای اونجا رو بدن . در حالیکه تانکها هنوز نتونسته بودن دور بزنن آتش بارهای عراق منطقه رو زیر آتیش سنگین قرار داد . همه مجبور شدن از تانکها پیاده بشن تا پشت خاکریز مجاور پناه بگیرن . هنوز روی تانک بودم که خمپاره ای درست کنار تانک منفجر شد . انفجار خمپاره برق از سرم پروند و لحظه ای بعد صدای مهیبش پرده ای برای گوشم باقی نگذاشت . با سرعت از تانک پریدم پایین و همراه بقیه تو دل خاکریز پناه گرفتم ، اضطراب و هیجان از یک طرف ،درد و سوزش از طرف دیگه اذیتم میکرد ،
داد و فریادها و خبرهای بدی که از شهادت و مجروح شدن بچه ها به گوش میرسید اوضاع رو بدتر میکرد ، در حالی که درد و سوزش تو قفسه سینه احساس میکردم بی سیم رو از پشتم باز کردم و تکیه دادم به خاکریز و ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مهران
@hamidraz
روز بعد دوباره گردان برای رفتن به خط اماده شد ، طبق معمول هر گردانی بعد از شب عملیات پدافند کوتاهی می کرد و بعد از تحویل خط به نیروی دیگه به عقب بر میگشت ، اما به علت اینکه در شب اول هیچ شهید و مجروحی نداشتیم ماموریت مجدد به گردان داده شد . پاسی از شب گذشته بود که کل نیروها سوار تانکهای * بی ام پی شدن و به سمت خط راه افتادیم.
*( نفربر زرهی مخصوص حمل نیرو )
یک سری از نیروها داخل بی ام پی بودن و بقیه روی تانک نشسته بودیم تانکها با سرعت زیاد و پشت سر هم در حرکت بودن که فرمان توقف داده شد. فرمانده ها متوجه شدند که قسمتی از مسیر رو اشتباه رفتیم. باید دور می زدیم و بخشی از راه رفته رو برمی گشتیم .در این عقب جلو کردن و دور زدن فاصله تانکها از هم کم شد و در منطقه ای، ناخواسته تجمع کردن. گرد و خاک زیادی به پا شد . با اینکه هوا تاریک بود اما همین چند دقیقه کوتاه برای دیدبانهای عراقی کافی بود تا به خمپاره انداز ها ، گرای اونجا رو بدن . در حالیکه تانکها هنوز نتونسته بودن دور بزنن آتش بارهای عراق منطقه رو زیر آتیش سنگین قرار داد . همه مجبور شدن از تانکها پیاده بشن تا پشت خاکریز مجاور پناه بگیرن . هنوز روی تانک بودم که خمپاره ای درست کنار تانک منفجر شد . انفجار خمپاره برق از سرم پروند و لحظه ای بعد صدای مهیبش پرده ای برای گوشم باقی نگذاشت . با سرعت از تانک پریدم پایین و همراه بقیه تو دل خاکریز پناه گرفتم ، اضطراب و هیجان از یک طرف ،درد و سوزش از طرف دیگه اذیتم میکرد ،
داد و فریادها و خبرهای بدی که از شهادت و مجروح شدن بچه ها به گوش میرسید اوضاع رو بدتر میکرد ، در حالی که درد و سوزش تو قفسه سینه احساس میکردم بی سیم رو از پشتم باز کردم و تکیه دادم به خاکریز و ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مهران
@hamidraz
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_پنجم
تکیه دادم به خاکریز ...
هر چه نگاه کردم اثری از خون روی بدنم ندیدم ، آمبولانس اومده بود تا مجروحها رو عقب ببره ، بچه ها به من گفتن پاشو تو هم برو .گفتم آخه اصلا هیچ خونی نیومده.اگر برم عقب بعد ببینن هیچی نیست خیلی بد میشه ولی از طرفی کاملا سوزش و نفس تنگی رو احساس میکردم هنوز نمی دونستم چه اتفاقی افتاده . مردد بودم که برم یا نه . ذهنم درگیر بود که فرمان پیشروی داده شد و قرار شد از اونجا بقیه راه رو پیاده بریم . بیسیم رو از پشتم باز کردم و دادم به امیر و تو ستون راه افتادم . یواش یواش سوزش کم شد و نفسهام حالت عادی گرفت . درراستای خاکریزی که در کنارجاده خاکی بود مسافت زیادی رو به سمت جلو رفتیم . شکر خدا باز هم خبری از عراقیها نبود و بدون هیچ درگیری به نقطه الحاق رسیدیم . قبل از روشن شدن هوا در مکان از قبل تعیین شده پشت خاکریز مستقر شدیم . اخرای راه نزدیک خاکریز که رسیده بودیم چند نفری به شوخی میگفتن ماشالا به گردان انصار ، بازم عراقی ها فرار کردن و بدون درگیری کارتونو انجام دادید . صبح که هوا روشن شد چهره های خاکی همدیگر رو که دیدیم یاد دیشب و شهادت بچه ها افتادیم.از بچه های مخابرات حجت حیدری شهید شده بود . حجت قبل از اومدن حمید کربلایی مسئول واحد مخابرات بود. بسیار شوخ طبع و کار بلد ، باصفا و مهربون بود.تو همون مدت کوتاه در دل همه جا باز کرده بود و حالا با نبودش طبیعی بود که همه پکر باشیم. دوتا از بچه ها هم مجروح شده بودن ولی ازشون خبری نداشتیم و نگرانشون بودیم . بعد از مدتی تازه یاد سینه خودم افتادم .با دقت نگاه کردم، دیدم فقط یک خراش کوچیک رو سینم افتاده. بعد حسابی که لباس رو وارسی کردم متوجه شدم یه ترکش از آستین چپم رد شده بود ،جلوی لباس رو در سه جا سوراخ کرده بود و بعد از اصابت به سینه، ازآستین راستم بیرون اومده بود . درکل پنج جای لباس را پاره کرده بود . به هر حال به خیر گذشته بود . در دومین شب، پیاپی گردان به اهداف مورد نظر به طور کامل رسیده بود و اگر اشتباه رفتن تانکهای بی ام پی پیش نمی اومد چند شهید و مجروح را نیز نداشتیم . ترسی که تو دل دشمن افتاده بود باعث عدم مقاومت اونا شده بود . لحظه به لحظه به گرمای هوا افزوده می شد و بچه ها در دشت زیر افتاب سوزان پشت خاکریز در سنگرهایی که ساختن مستقر شدن . خط هنوز آروم بود اما باید آماده، منتظر پاتک احتمالی عراقی ها می بودیم. بچه های واحد مهندسی لشگر از آروم بودن خط استفاده کردن و سریع یک خاکریز کمی جلوتر زدند تا خط استحکام بیشتری پیدا کنه . همراه تعدادی از بچه ها به خاکریز جلویی رفتیم .....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#شهید_حجت_حیدری
@hamidraz
تکیه دادم به خاکریز ...
هر چه نگاه کردم اثری از خون روی بدنم ندیدم ، آمبولانس اومده بود تا مجروحها رو عقب ببره ، بچه ها به من گفتن پاشو تو هم برو .گفتم آخه اصلا هیچ خونی نیومده.اگر برم عقب بعد ببینن هیچی نیست خیلی بد میشه ولی از طرفی کاملا سوزش و نفس تنگی رو احساس میکردم هنوز نمی دونستم چه اتفاقی افتاده . مردد بودم که برم یا نه . ذهنم درگیر بود که فرمان پیشروی داده شد و قرار شد از اونجا بقیه راه رو پیاده بریم . بیسیم رو از پشتم باز کردم و دادم به امیر و تو ستون راه افتادم . یواش یواش سوزش کم شد و نفسهام حالت عادی گرفت . درراستای خاکریزی که در کنارجاده خاکی بود مسافت زیادی رو به سمت جلو رفتیم . شکر خدا باز هم خبری از عراقیها نبود و بدون هیچ درگیری به نقطه الحاق رسیدیم . قبل از روشن شدن هوا در مکان از قبل تعیین شده پشت خاکریز مستقر شدیم . اخرای راه نزدیک خاکریز که رسیده بودیم چند نفری به شوخی میگفتن ماشالا به گردان انصار ، بازم عراقی ها فرار کردن و بدون درگیری کارتونو انجام دادید . صبح که هوا روشن شد چهره های خاکی همدیگر رو که دیدیم یاد دیشب و شهادت بچه ها افتادیم.از بچه های مخابرات حجت حیدری شهید شده بود . حجت قبل از اومدن حمید کربلایی مسئول واحد مخابرات بود. بسیار شوخ طبع و کار بلد ، باصفا و مهربون بود.تو همون مدت کوتاه در دل همه جا باز کرده بود و حالا با نبودش طبیعی بود که همه پکر باشیم. دوتا از بچه ها هم مجروح شده بودن ولی ازشون خبری نداشتیم و نگرانشون بودیم . بعد از مدتی تازه یاد سینه خودم افتادم .با دقت نگاه کردم، دیدم فقط یک خراش کوچیک رو سینم افتاده. بعد حسابی که لباس رو وارسی کردم متوجه شدم یه ترکش از آستین چپم رد شده بود ،جلوی لباس رو در سه جا سوراخ کرده بود و بعد از اصابت به سینه، ازآستین راستم بیرون اومده بود . درکل پنج جای لباس را پاره کرده بود . به هر حال به خیر گذشته بود . در دومین شب، پیاپی گردان به اهداف مورد نظر به طور کامل رسیده بود و اگر اشتباه رفتن تانکهای بی ام پی پیش نمی اومد چند شهید و مجروح را نیز نداشتیم . ترسی که تو دل دشمن افتاده بود باعث عدم مقاومت اونا شده بود . لحظه به لحظه به گرمای هوا افزوده می شد و بچه ها در دشت زیر افتاب سوزان پشت خاکریز در سنگرهایی که ساختن مستقر شدن . خط هنوز آروم بود اما باید آماده، منتظر پاتک احتمالی عراقی ها می بودیم. بچه های واحد مهندسی لشگر از آروم بودن خط استفاده کردن و سریع یک خاکریز کمی جلوتر زدند تا خط استحکام بیشتری پیدا کنه . همراه تعدادی از بچه ها به خاکریز جلویی رفتیم .....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#شهید_حجت_حیدری
@hamidraz
Forwarded from .
بی سیم چی های گردان انصار
نفر اول از چپ ردیف جلو شهید #علیرضا_فقیه_میرزایی
نفر اول از چپ ردیف وسط شهید #حجت_حیدری
@hamidraz
نفر اول از چپ ردیف جلو شهید #علیرضا_فقیه_میرزایی
نفر اول از چپ ردیف وسط شهید #حجت_حیدری
@hamidraz
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_ششم
چندتا تانک جهت دفاع زرهی درپشت خاکریز و در بین نیروهای گردان مستقر شدند.آفتاب تیرماه در وسط بیابونی که هیچ سایه و سر پناهی نداشت امان همه را بریده بود و نفسها به سختی خود را بالا میکشیدند.آب هم کم بود و به معنای واقعی باید صرفه جویی میکردیم.ادامه اون وضعیت ممکن بود باعث گرمازدگی بشه و با کم شدن آب بدن توان بچه ها رو به ضعف می رفت . شانسی که آورده بودیم عراقیها هنوز با ما کاری نداشتن . فکری کردیم و با چفیه و اسلحه سایه بونی درست کردیم به اندازه ای که سرمون تو سایه قرار بگیره.تو سینه کش خاکریز دراز کشیدیم ، تا بتونیم کمی استراحت کنیم.ولی شدت آفتاب تن رو میسوزوند و خیلی نمیشد در اون حالت موند ومجبور بودیم دائم جا به جا بشیم.در حالیکه تو این وضعیت هی با گرما و سایه کلنجار میرفتیم معجزه ای رخ داد و ناگهان قوطی های یخ و بسیار خنک کمپوت توسط بچه های تدارکات بین همه تقسیم شد.همه کمپوتها گیلاس بود که در مواقع عادی اگرهم کمپوت میدادن از گیلاس خبری نبود.واقعاً در اون موقعیت این اتفاق چیزی شبیه معجزه بود و بدنهای بی توان رو نیرویی دوباره داد. بعد از خوردن کمپوت شروع کردم به فکر کردن که جایی برای استراحت درست کنم و تا خط آروم هست کمی بخوابم.چند شب بود که درست حسابی نخوابیده بودیم و پیاده رویهای طولانی هم مزید بر علت خستگی بود.ناگهان فکری به نظرم رسید و بدون فکر کردن به عواقبش سریع عملیش کردم و از فرط خستگی لحظاتی بعد در زیر سایه تانک خشایار به خواب عمیقی فرو رفتم ( تانک خشایار قابلیت حرکت در دومنطقه آب وخشکی را داره ).اندازه 4 نفر در اون موقع ظهر جای سایه داشت که من و سه نفر دیگه پناه گرفتیم.بعد از مدتی که نمیدونم چقدر طول کشید با صدای رعب آورضدهوایی روی تانک از خواب بیدار شدیم.هواپیماهای عراقی اومده بودن بالا سر نیروها و داشتن خط رو بمبارون میکردن.به روی خودمون نیاوردیم و از سر تنبلی باز هم خوابیدیم و از جامون تکون نخوردیم . اما شلیکهای بی امان بالای تانک قطع نمیشد . با این همه شلیک جای تانک لو رفته بود و هر لحظه ممکن بود تانک رو بزنن ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
@hamidraz
چندتا تانک جهت دفاع زرهی درپشت خاکریز و در بین نیروهای گردان مستقر شدند.آفتاب تیرماه در وسط بیابونی که هیچ سایه و سر پناهی نداشت امان همه را بریده بود و نفسها به سختی خود را بالا میکشیدند.آب هم کم بود و به معنای واقعی باید صرفه جویی میکردیم.ادامه اون وضعیت ممکن بود باعث گرمازدگی بشه و با کم شدن آب بدن توان بچه ها رو به ضعف می رفت . شانسی که آورده بودیم عراقیها هنوز با ما کاری نداشتن . فکری کردیم و با چفیه و اسلحه سایه بونی درست کردیم به اندازه ای که سرمون تو سایه قرار بگیره.تو سینه کش خاکریز دراز کشیدیم ، تا بتونیم کمی استراحت کنیم.ولی شدت آفتاب تن رو میسوزوند و خیلی نمیشد در اون حالت موند ومجبور بودیم دائم جا به جا بشیم.در حالیکه تو این وضعیت هی با گرما و سایه کلنجار میرفتیم معجزه ای رخ داد و ناگهان قوطی های یخ و بسیار خنک کمپوت توسط بچه های تدارکات بین همه تقسیم شد.همه کمپوتها گیلاس بود که در مواقع عادی اگرهم کمپوت میدادن از گیلاس خبری نبود.واقعاً در اون موقعیت این اتفاق چیزی شبیه معجزه بود و بدنهای بی توان رو نیرویی دوباره داد. بعد از خوردن کمپوت شروع کردم به فکر کردن که جایی برای استراحت درست کنم و تا خط آروم هست کمی بخوابم.چند شب بود که درست حسابی نخوابیده بودیم و پیاده رویهای طولانی هم مزید بر علت خستگی بود.ناگهان فکری به نظرم رسید و بدون فکر کردن به عواقبش سریع عملیش کردم و از فرط خستگی لحظاتی بعد در زیر سایه تانک خشایار به خواب عمیقی فرو رفتم ( تانک خشایار قابلیت حرکت در دومنطقه آب وخشکی را داره ).اندازه 4 نفر در اون موقع ظهر جای سایه داشت که من و سه نفر دیگه پناه گرفتیم.بعد از مدتی که نمیدونم چقدر طول کشید با صدای رعب آورضدهوایی روی تانک از خواب بیدار شدیم.هواپیماهای عراقی اومده بودن بالا سر نیروها و داشتن خط رو بمبارون میکردن.به روی خودمون نیاوردیم و از سر تنبلی باز هم خوابیدیم و از جامون تکون نخوردیم . اما شلیکهای بی امان بالای تانک قطع نمیشد . با این همه شلیک جای تانک لو رفته بود و هر لحظه ممکن بود تانک رو بزنن ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
@hamidraz
Forwarded from .
دست نوشته فرمانده دلاور گروهان شهادت
#سعید_امیری_مقدم در مورد خوابی که یک شب قبل از شهادت دیده بود
@hamidraz
#سعید_امیری_مقدم در مورد خوابی که یک شب قبل از شهادت دیده بود
@hamidraz
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_هفتم
از عراقی ها خبری نبود . برای نیروهای اونها هم سخت بود که در اون گرمای شدید پیشروی کنن . نزدیکیهای غروب که آفتاب از رو سرمون رفته بوده و کمی هوا قابل تحمل تر شده بود لباسهای نظامی رو در آوردیم و با سرعت شروع کردیم به پرکردن گونی های خاک و ساخت سنگر . شب رو تو خط موندیم و بچه ها به نوبت پاس دادند . صبح قبل از روشن شدن هوا خط رو تحویل دادیم و برگشتیم به مقر رودخونه گاوی. برگشت از خط مسافت زیادی رو پیاده اومدیم .فیاضی که با پای مصنوعی اومده بود عملیات هر چند دقیقه اویزون یکی از بچه ها میشد ، واقعاً کار سخت و طاقت فرسایی بود .ماها که سالم بودیم کم میاوردیم ولی او با پایی که خون می اومد خودش رو میکشید و با بقیه همراه می شد . هنوز اذان صبح نشده بود که تو چادرها بودیم.گفتم یه چرت میشه زد تا نماز صبح.ولی متاسفانه یه چرت شد یک خواب چند ساعته و نماز صبحم قضا شد.وقتی از خواب بلند شدم اونقدر از دست خودم شاکی بودم که نمیدونستم چیکار باید بکنم.به خودم میگفتم هیچ جا نمازت قضا نشد حالا اینجا باید اینطور بشه.درست وسط عملیات.درست جایی که فکر میکنی خیلی به خدا نزدیک شدی.درست جایی که مرگ رو در نزدیکیت دیدی . واقعاً نهیبی بود که حواسم رو جمع کنم و فکر نکنم خبریه و کسی شدم . بعد از دوشب عملیات و چند روز تو خط موندن همه منتظر رفتن به عقب و مرخصی تهران بودن.علی رضا** بعد از مجروحیت سرش علی رغم توصیه دکتر برای رفتن به بیمارستان دوباره برگشته بود پیش ما و با سر باند پیچ شده از دور هم شناخته میشد . خبر دادن که همه گردان تو محوطه جلوی چادرها جمع بشن تا شمخانی (فرمانده نیرو زمینی سپاه)برای گردان صحبت کنه.همه فکر میکردیم برای تقدیر و تشکر به خاطر دو بار عملیات گردان میخواد باهامون حرف بزنه.ولی بعد از تشکرو تعارفهای اولیه گفت که ما نیاز به نیرو داریم و شما میتونید باز هم کمک رسان باشید. بعد از رفتن ایشون ، از طرف فرماندهی گردان اعلام شد که قراره ما باز هم اونجا بمونیم تا وقتی که اعلام کنن بریم خط .....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
** #شهید_علیرضا_فقیه_میرزایی
#شمخانی
@hamidraz
از عراقی ها خبری نبود . برای نیروهای اونها هم سخت بود که در اون گرمای شدید پیشروی کنن . نزدیکیهای غروب که آفتاب از رو سرمون رفته بوده و کمی هوا قابل تحمل تر شده بود لباسهای نظامی رو در آوردیم و با سرعت شروع کردیم به پرکردن گونی های خاک و ساخت سنگر . شب رو تو خط موندیم و بچه ها به نوبت پاس دادند . صبح قبل از روشن شدن هوا خط رو تحویل دادیم و برگشتیم به مقر رودخونه گاوی. برگشت از خط مسافت زیادی رو پیاده اومدیم .فیاضی که با پای مصنوعی اومده بود عملیات هر چند دقیقه اویزون یکی از بچه ها میشد ، واقعاً کار سخت و طاقت فرسایی بود .ماها که سالم بودیم کم میاوردیم ولی او با پایی که خون می اومد خودش رو میکشید و با بقیه همراه می شد . هنوز اذان صبح نشده بود که تو چادرها بودیم.گفتم یه چرت میشه زد تا نماز صبح.ولی متاسفانه یه چرت شد یک خواب چند ساعته و نماز صبحم قضا شد.وقتی از خواب بلند شدم اونقدر از دست خودم شاکی بودم که نمیدونستم چیکار باید بکنم.به خودم میگفتم هیچ جا نمازت قضا نشد حالا اینجا باید اینطور بشه.درست وسط عملیات.درست جایی که فکر میکنی خیلی به خدا نزدیک شدی.درست جایی که مرگ رو در نزدیکیت دیدی . واقعاً نهیبی بود که حواسم رو جمع کنم و فکر نکنم خبریه و کسی شدم . بعد از دوشب عملیات و چند روز تو خط موندن همه منتظر رفتن به عقب و مرخصی تهران بودن.علی رضا** بعد از مجروحیت سرش علی رغم توصیه دکتر برای رفتن به بیمارستان دوباره برگشته بود پیش ما و با سر باند پیچ شده از دور هم شناخته میشد . خبر دادن که همه گردان تو محوطه جلوی چادرها جمع بشن تا شمخانی (فرمانده نیرو زمینی سپاه)برای گردان صحبت کنه.همه فکر میکردیم برای تقدیر و تشکر به خاطر دو بار عملیات گردان میخواد باهامون حرف بزنه.ولی بعد از تشکرو تعارفهای اولیه گفت که ما نیاز به نیرو داریم و شما میتونید باز هم کمک رسان باشید. بعد از رفتن ایشون ، از طرف فرماندهی گردان اعلام شد که قراره ما باز هم اونجا بمونیم تا وقتی که اعلام کنن بریم خط .....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
** #شهید_علیرضا_فقیه_میرزایی
#شمخانی
@hamidraz
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_هشتم
فردا ظهر برای بار سوم راهی خط شدیم . همه بچه ها فکر می کردن برای پدافندی میریم خط . ولی ما که پشت بی سیم بودیم فهمیدیم قراره عملیات بشه . انقدر فوری گردان رو خواسته بودن که فرصت توجیه عملیات برای نیروها نبود . با سرعت به نزدیکیهای خط رسیدیم. از وانتها پیاده شدیم . بقیه راه رو تا نقطه رهایی باید پیاده می رفتیم . شلیک گهگاه خمپاره ها به تدریج افزوده می شد . به ستون یک و با فاصله و به سرعت تو جاده خاکی به سمت جلو می رفتیم . کنار جاده جنازه های عراقی ها ریخته بود . که بعضا با لباس زیر بودند. و نشون می داد در عملیات شب گذشته غافلگیر شده بودند . به نقطه رهایی که رسیدیم گروهانها از هم جدا شدند . و در یک توجیه کوتاه همه متوجه شدند که وارد عملیات میشیم . اونجا فیاضی رو دیدم که سایش پای مصنوعیش باعث زخم و خونریزی پاش شده بود . فرماندهی گردان بهش گفته بود همونجا پیش اونا بمونه . ولی با اشک و التماس میخواست جلوتر بیاد . بهش گفتم اینجا هم خط مقدم و درگیریه . خود فرمانده گردان اینجاست . پیششون بمون . بالاجبار ازش جدا شدیم و پشت خاکریز تو سنگر فرماندهی موند. از اونجا به بعد دسته ها نیز تقسیم شدند و نسبت به ماموریتشون توجیه شدند . یک بار برای اولین و آخرین بار در مدت حضورم در جبهه وبر خلاف همیشه وسط روز روشن مجبور به عملیات شدیم. عملیات شب گذشته به تمام اهدافش نرسیده بود و ناتموم مونده بود . اگر عملیات انجام نمی شد پاتک عراق باعث عقب نشینی نیروها و باز پس دادن همه مناطق آزاد شده می شد.قرار بود کار بوسیله گردان ما تموم بشه و باقی مونده ارتفاعات مشرف به شهر مهران ( قلعه اویزان معروف به قلاویزان ) رو آزاد کنیم .هر دسته مأمور آزادسازی یکی ازتپه ماهورها شد(تپه ماهورها، تپه هایی بودند به نسبت کوتاه و به تعداد زیاد که در کنار هم قرار داشتند). به علت پیچ در پیچ بودن معابر داخل تپه ها و آتش دشمن که با تسلط از روی ارتفاع بچه ها را مورد هدف قرارمی داد در مدت زمان کوتاهی همراه دو کمکم و فرمانده گروهان از کل نیروها جدا شدیم و برای یافتن بچه ها به سرعت به سمت جلو حرکت کردیم. در میانه راه ناگهان پنج عراقی ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_محمد_باقر_فیاضی
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
فردا ظهر برای بار سوم راهی خط شدیم . همه بچه ها فکر می کردن برای پدافندی میریم خط . ولی ما که پشت بی سیم بودیم فهمیدیم قراره عملیات بشه . انقدر فوری گردان رو خواسته بودن که فرصت توجیه عملیات برای نیروها نبود . با سرعت به نزدیکیهای خط رسیدیم. از وانتها پیاده شدیم . بقیه راه رو تا نقطه رهایی باید پیاده می رفتیم . شلیک گهگاه خمپاره ها به تدریج افزوده می شد . به ستون یک و با فاصله و به سرعت تو جاده خاکی به سمت جلو می رفتیم . کنار جاده جنازه های عراقی ها ریخته بود . که بعضا با لباس زیر بودند. و نشون می داد در عملیات شب گذشته غافلگیر شده بودند . به نقطه رهایی که رسیدیم گروهانها از هم جدا شدند . و در یک توجیه کوتاه همه متوجه شدند که وارد عملیات میشیم . اونجا فیاضی رو دیدم که سایش پای مصنوعیش باعث زخم و خونریزی پاش شده بود . فرماندهی گردان بهش گفته بود همونجا پیش اونا بمونه . ولی با اشک و التماس میخواست جلوتر بیاد . بهش گفتم اینجا هم خط مقدم و درگیریه . خود فرمانده گردان اینجاست . پیششون بمون . بالاجبار ازش جدا شدیم و پشت خاکریز تو سنگر فرماندهی موند. از اونجا به بعد دسته ها نیز تقسیم شدند و نسبت به ماموریتشون توجیه شدند . یک بار برای اولین و آخرین بار در مدت حضورم در جبهه وبر خلاف همیشه وسط روز روشن مجبور به عملیات شدیم. عملیات شب گذشته به تمام اهدافش نرسیده بود و ناتموم مونده بود . اگر عملیات انجام نمی شد پاتک عراق باعث عقب نشینی نیروها و باز پس دادن همه مناطق آزاد شده می شد.قرار بود کار بوسیله گردان ما تموم بشه و باقی مونده ارتفاعات مشرف به شهر مهران ( قلعه اویزان معروف به قلاویزان ) رو آزاد کنیم .هر دسته مأمور آزادسازی یکی ازتپه ماهورها شد(تپه ماهورها، تپه هایی بودند به نسبت کوتاه و به تعداد زیاد که در کنار هم قرار داشتند). به علت پیچ در پیچ بودن معابر داخل تپه ها و آتش دشمن که با تسلط از روی ارتفاع بچه ها را مورد هدف قرارمی داد در مدت زمان کوتاهی همراه دو کمکم و فرمانده گروهان از کل نیروها جدا شدیم و برای یافتن بچه ها به سرعت به سمت جلو حرکت کردیم. در میانه راه ناگهان پنج عراقی ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_محمد_باقر_فیاضی
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_نهم / تا مرز اسارت
در میانه راه ناگهان پنج عراقی بدون اینکه ما متوجهشون شده باشیم از یه سنگر اومدن بیرون .دستاشونو بالا گرفته بودن. و از ترس میلرزیدن . برای تسلیم شدن به سمت ما اومدن. ترس زیاد، به اونها اجازه شلیک به سمت ما رو نداده بود. ما چهار نفربودیم و فقط دو تا کلاشینکف داشتیم. به دستور فرمانده قرار شد یکی از کمکهای من پنج اسیر عراقی را به عقب ببره.حالا شده بودیم سه نفر، با یک اسلحه و یک بیسیم.مسافت زیادی که پیشروی کردیم، دیدیم از پشت و جلو به سمتمون تیراندازی می شه. فهمیدیم که زیادی جلو اومدیم و بین نیروهای خودی و عراقی گیر کردیم. رو به عقب و داخل کانال حرکت کردیم که از تیررس گلوله ها در امان باشیم. پس از طی مسافتی از روی تپه و کانالی که قرار داشتیم حدود بیست نفر رو دیدیم که تو یه میدون گاهی تجمع کردن. آفتاب شدید بود و مستقیم به صورتمون می خورد.ازاون فاصله تشخیص دادم که کلاهخود سرشونه . به فرمانده گروهان گفتم: آقا سید اینا عراقی هستن. امیر گفت: نه، بچه های لشگر سید الشهدا هستن که به دستور فرمانده لشگر شان مؤظف به گذاشتن کلاه شدن (نیروهای ما معمولا کمتر از کلاه استفاده می کردند). حرف او نو پذیرفتیم و با کمی احتیاط از بالای کانال به سمتشون سرازیر شدیم.داخل کفی جاده که شدیم، دیدیم برامون دست تکون می دن.شکمون به یقین تبدیل شد که خودی هستند و با سرعت بیشتری به سمتشون رفتیم. من چند قدم جلوتر رفتم. حدود20تا30 متری شون که رسیدم، تازه چشمهام به جمال دوستان روشن شد که همه سراپا پلنگی پوش هستند و از خواب غفلت بیدار شدم و داد زدم: آقا سید اینها عراقی ان.....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاغات_قلاویزان
@hamidraz
در میانه راه ناگهان پنج عراقی بدون اینکه ما متوجهشون شده باشیم از یه سنگر اومدن بیرون .دستاشونو بالا گرفته بودن. و از ترس میلرزیدن . برای تسلیم شدن به سمت ما اومدن. ترس زیاد، به اونها اجازه شلیک به سمت ما رو نداده بود. ما چهار نفربودیم و فقط دو تا کلاشینکف داشتیم. به دستور فرمانده قرار شد یکی از کمکهای من پنج اسیر عراقی را به عقب ببره.حالا شده بودیم سه نفر، با یک اسلحه و یک بیسیم.مسافت زیادی که پیشروی کردیم، دیدیم از پشت و جلو به سمتمون تیراندازی می شه. فهمیدیم که زیادی جلو اومدیم و بین نیروهای خودی و عراقی گیر کردیم. رو به عقب و داخل کانال حرکت کردیم که از تیررس گلوله ها در امان باشیم. پس از طی مسافتی از روی تپه و کانالی که قرار داشتیم حدود بیست نفر رو دیدیم که تو یه میدون گاهی تجمع کردن. آفتاب شدید بود و مستقیم به صورتمون می خورد.ازاون فاصله تشخیص دادم که کلاهخود سرشونه . به فرمانده گروهان گفتم: آقا سید اینا عراقی هستن. امیر گفت: نه، بچه های لشگر سید الشهدا هستن که به دستور فرمانده لشگر شان مؤظف به گذاشتن کلاه شدن (نیروهای ما معمولا کمتر از کلاه استفاده می کردند). حرف او نو پذیرفتیم و با کمی احتیاط از بالای کانال به سمتشون سرازیر شدیم.داخل کفی جاده که شدیم، دیدیم برامون دست تکون می دن.شکمون به یقین تبدیل شد که خودی هستند و با سرعت بیشتری به سمتشون رفتیم. من چند قدم جلوتر رفتم. حدود20تا30 متری شون که رسیدم، تازه چشمهام به جمال دوستان روشن شد که همه سراپا پلنگی پوش هستند و از خواب غفلت بیدار شدم و داد زدم: آقا سید اینها عراقی ان.....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاغات_قلاویزان
@hamidraz
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_دهم / فرار از اسارت
وقتی به نزدیکیشون رسیدم تازه فهمیدم لباس پلنگی هستن . داد زدم آقا سید اینا عراقی هستن . سید لحظه اول هول شد و داد زد سلم نفسک (تسلیم شید ) . تو اون لحظه مرگ بار از اینکه سید با یه اسلحه بدون حفاظ و سنگر تو فاصله چند متری به بیست نفر مسلح می گفت تسلیم بشید خندم گرفته بود . از اینجا به بعد دیگه همه اتفاقات ثانیه ای پیش اومد . در حال داد زدن رو به عقب می چرخیدم که دیدم نفر وسطی که برای ما خیلی دست تکان می داد، تیربارشو برداشت . بقیه هم اسلحه ها رو گرفتن سمت ما . با تمام سرعت شروع کردم به دویدن . رگبار تیرها مثل بارون می بارید . همه تیرها روی زمین و کنار پامون می خورد. از بی سیم و تعداد نفرات ما متوجه شده بودند که یک فرمانده با بیسیم چی هاش در برابرشون هستن . و در صدد اسیر کردن ما بودند . به همین دلیل برای مجروح کردن به سمت پاهامون شلیک می کردن . چند بار تصمیم گرفتم از روی جاده بپرم روی شونه جاده که در سطح پایین تری بود اما همه جا پر از مین بود . تیرها خاک و سنگها رو میزد اما هنوز پاهای ما توان دویدن داشتیم . خودمو رسوندم پشت یه تپه . نفس زنون رو زمین پهن شدم . برگشتم ، دیدم همه عراقی ها سرجاشون نشستن و از ترسشون از همونجا شلیک می کنند. یکی دیگه از بچه های گروهانو پشت تپه دیدم که وقتی صحنه فرار ما رو دیده بود سمت عراقی ها تیراندازی کرده بود . در واقع ما بین تیراندازی اون و عراقیها خودمونو رسونده بودیم پشت تپه . سید و امیر هم با فاصله کمی از من رسیدن اونجا . دیگه از تیررس عراقیها دور بودیم . یه کم نفس تازه کردیم . ولی به شدت مضطرب شده بودم. از اونجا به بعد دائم حالت تهوع داشتم. خودمونو به کانالی رسوندیم و به سرعت رو به عقب حرکت کردیم. پس از طی مسافت زیادی صداهایی به گوشمون رسید. این بار با احتیاط زیاد به خاکریز نزدیک شدیم ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
وقتی به نزدیکیشون رسیدم تازه فهمیدم لباس پلنگی هستن . داد زدم آقا سید اینا عراقی هستن . سید لحظه اول هول شد و داد زد سلم نفسک (تسلیم شید ) . تو اون لحظه مرگ بار از اینکه سید با یه اسلحه بدون حفاظ و سنگر تو فاصله چند متری به بیست نفر مسلح می گفت تسلیم بشید خندم گرفته بود . از اینجا به بعد دیگه همه اتفاقات ثانیه ای پیش اومد . در حال داد زدن رو به عقب می چرخیدم که دیدم نفر وسطی که برای ما خیلی دست تکان می داد، تیربارشو برداشت . بقیه هم اسلحه ها رو گرفتن سمت ما . با تمام سرعت شروع کردم به دویدن . رگبار تیرها مثل بارون می بارید . همه تیرها روی زمین و کنار پامون می خورد. از بی سیم و تعداد نفرات ما متوجه شده بودند که یک فرمانده با بیسیم چی هاش در برابرشون هستن . و در صدد اسیر کردن ما بودند . به همین دلیل برای مجروح کردن به سمت پاهامون شلیک می کردن . چند بار تصمیم گرفتم از روی جاده بپرم روی شونه جاده که در سطح پایین تری بود اما همه جا پر از مین بود . تیرها خاک و سنگها رو میزد اما هنوز پاهای ما توان دویدن داشتیم . خودمو رسوندم پشت یه تپه . نفس زنون رو زمین پهن شدم . برگشتم ، دیدم همه عراقی ها سرجاشون نشستن و از ترسشون از همونجا شلیک می کنند. یکی دیگه از بچه های گروهانو پشت تپه دیدم که وقتی صحنه فرار ما رو دیده بود سمت عراقی ها تیراندازی کرده بود . در واقع ما بین تیراندازی اون و عراقیها خودمونو رسونده بودیم پشت تپه . سید و امیر هم با فاصله کمی از من رسیدن اونجا . دیگه از تیررس عراقیها دور بودیم . یه کم نفس تازه کردیم . ولی به شدت مضطرب شده بودم. از اونجا به بعد دائم حالت تهوع داشتم. خودمونو به کانالی رسوندیم و به سرعت رو به عقب حرکت کردیم. پس از طی مسافت زیادی صداهایی به گوشمون رسید. این بار با احتیاط زیاد به خاکریز نزدیک شدیم ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#ارتفاعات_قلاویزان
@hamidraz
