#پدافندی_فاو/ #قسمت_ششم / به روایت #دکتر_مجید_مرادی
با گذشت مدتی از عملیات ، پاتک های دشمن بی امان ادامه داشت ولشگر باید دوباره به منطقه عملیاتی برمیگشت. به همین دلیل رضا دستواره معاون لشگر جهت درخواست از نیروها برای ماندن در جبهه گردان به گردان میرفت واز بسیجیها می خواست که علیرغم چندین ماه حضور در جبهه ونرفتن به مرخصی ، تسویه نکنند و تو جبهه بمونن . از بچه هایی که در عملیات حضور داشتند ، سعید امیری مقدم ، محسن فیض، حمید صالحی و من به همراه علی حلاجیان و علی بلورچی که ناخواسته حضور در عملیات را از دست داده بودند و حسرت آن را میخوردند، باقی ماندیم. ( همه این بچه ها در عملیاتهای بعد شهید شدند *1) . به همین خاطر تنها یک روز رفتیم اهواز و خبر سلامتی خود را به خانواده ها دادیم و به اردوگاه کارون بازگشتیم. نیروهای باقیمانده گردان انصار که حدود کمتر از هشتاد نفر می شدند در قالب دو دسته به فرماندهی برادر سید مدنی سازماندهی شد. و در پیشونی جاده فاو-ام القصر خط رو از تیپ انصارالحسین همدان تحویل گرفتیم. خط آرام نشده بود و پاتک های گارد ریاست جمهوری عراق به صورت شبانه روزی برای باز پس گیری فاو ادامه داشت. تعویض نیروها ، هنگام غروب در حال انجام بود که آتش شدید دشمن شدت گرفت و تا چند ساعت ادامه داشت به طوری که نمی تونستیم حتی یک لحظه از سنگرها بیرون بیایم. به صورت غیر منتظره ای آتش دشمن کم شد . ناگهان صدای نیروهای عراقی که در پناه آتش سنگین تا پای خاکریز ما اومده بودند را شنیدم. در همین حال به همسنگرم، برادر چیذری گفتم که به سنگرهای استراحت خبر پاتک دشمن را بده و درخواست نیروی کمکی کنه . چیذری که رفت سعی کردم با شلیک تیربار از نزدیک شدن بیشتر نیروهای دشمن جلوگیری کنم . در این حین به علت باران و گل آلود شدن اسلحه چندین بار گیر کرد . نگران سقوط خط بودم . من بودم و یک سنگر و یک تیر بار . بیست دقیقه طول کشید تا بچه ها برای کمک رسیدند . اون شب تا صبح جنگ بی امان بین ما و نیروهای عراقی ادامه داشت. صبح که هوا روشن شد تعداد زیادی از جنازه های عراقی در اطراف خاکریز مشاهده می شد. در روزهای بعد نیز پاتک عراقی ها با تانک و نیروهای پیاده که در پناه زرهی به طرف ما می اومدن ادامه داشت و هر بار با دفاع جانانه بچه ها روبرو می شدند . یکی از روزها حدود ساعت 11 صبح یکی از سنگین ترین پاتک های عراق آغاز شد . با تیر مستقیم تانک، و با حجم بسیار، به طرف خاکریز ما شلیک می کردند . نیروهای پیاده ی دشمن به نزدیکی خاکریز ما رسیده بودن . بچه ها پی در پی مجروح می شدند . علی حلاجیان که سمت امدادگری داشت، آرام و قرار نداشت و برای مداوای اولیه مجروحین از سنگری به سنگر دیگه می رفت . دقایقی فشار دشمن انقدر زیاد شد که علی نیز برای دفاع مجبور شد امداد را رها کنه و اسلحه به دست بشه . یک لحظه، شلیک مستقیم توپ تانک از نوک خاکریز گذشت و گرد و خاک زیادی به پا کرد، به طوری که تا چند دقیقه چیزی دیده نمی شد. پس از فروکش کردن گرد و خاک متوجه پیکر بی سری شدیم که در نهایت سعید امیری مقدم از روی پوتینهای علی اونو شناسایی کرد 😔
*1- شهیدان والامقام #علی_حلاجیان 12اسفند 64 / #حمید_صالحی ،#محسن_فیض ،#علی_بلورچی 12 اسفند 65 #سعید_امیری_مقدم 26 دی 66
#گردان_انصار
#پیشونی_فاو
@hamidraz
با گذشت مدتی از عملیات ، پاتک های دشمن بی امان ادامه داشت ولشگر باید دوباره به منطقه عملیاتی برمیگشت. به همین دلیل رضا دستواره معاون لشگر جهت درخواست از نیروها برای ماندن در جبهه گردان به گردان میرفت واز بسیجیها می خواست که علیرغم چندین ماه حضور در جبهه ونرفتن به مرخصی ، تسویه نکنند و تو جبهه بمونن . از بچه هایی که در عملیات حضور داشتند ، سعید امیری مقدم ، محسن فیض، حمید صالحی و من به همراه علی حلاجیان و علی بلورچی که ناخواسته حضور در عملیات را از دست داده بودند و حسرت آن را میخوردند، باقی ماندیم. ( همه این بچه ها در عملیاتهای بعد شهید شدند *1) . به همین خاطر تنها یک روز رفتیم اهواز و خبر سلامتی خود را به خانواده ها دادیم و به اردوگاه کارون بازگشتیم. نیروهای باقیمانده گردان انصار که حدود کمتر از هشتاد نفر می شدند در قالب دو دسته به فرماندهی برادر سید مدنی سازماندهی شد. و در پیشونی جاده فاو-ام القصر خط رو از تیپ انصارالحسین همدان تحویل گرفتیم. خط آرام نشده بود و پاتک های گارد ریاست جمهوری عراق به صورت شبانه روزی برای باز پس گیری فاو ادامه داشت. تعویض نیروها ، هنگام غروب در حال انجام بود که آتش شدید دشمن شدت گرفت و تا چند ساعت ادامه داشت به طوری که نمی تونستیم حتی یک لحظه از سنگرها بیرون بیایم. به صورت غیر منتظره ای آتش دشمن کم شد . ناگهان صدای نیروهای عراقی که در پناه آتش سنگین تا پای خاکریز ما اومده بودند را شنیدم. در همین حال به همسنگرم، برادر چیذری گفتم که به سنگرهای استراحت خبر پاتک دشمن را بده و درخواست نیروی کمکی کنه . چیذری که رفت سعی کردم با شلیک تیربار از نزدیک شدن بیشتر نیروهای دشمن جلوگیری کنم . در این حین به علت باران و گل آلود شدن اسلحه چندین بار گیر کرد . نگران سقوط خط بودم . من بودم و یک سنگر و یک تیر بار . بیست دقیقه طول کشید تا بچه ها برای کمک رسیدند . اون شب تا صبح جنگ بی امان بین ما و نیروهای عراقی ادامه داشت. صبح که هوا روشن شد تعداد زیادی از جنازه های عراقی در اطراف خاکریز مشاهده می شد. در روزهای بعد نیز پاتک عراقی ها با تانک و نیروهای پیاده که در پناه زرهی به طرف ما می اومدن ادامه داشت و هر بار با دفاع جانانه بچه ها روبرو می شدند . یکی از روزها حدود ساعت 11 صبح یکی از سنگین ترین پاتک های عراق آغاز شد . با تیر مستقیم تانک، و با حجم بسیار، به طرف خاکریز ما شلیک می کردند . نیروهای پیاده ی دشمن به نزدیکی خاکریز ما رسیده بودن . بچه ها پی در پی مجروح می شدند . علی حلاجیان که سمت امدادگری داشت، آرام و قرار نداشت و برای مداوای اولیه مجروحین از سنگری به سنگر دیگه می رفت . دقایقی فشار دشمن انقدر زیاد شد که علی نیز برای دفاع مجبور شد امداد را رها کنه و اسلحه به دست بشه . یک لحظه، شلیک مستقیم توپ تانک از نوک خاکریز گذشت و گرد و خاک زیادی به پا کرد، به طوری که تا چند دقیقه چیزی دیده نمی شد. پس از فروکش کردن گرد و خاک متوجه پیکر بی سری شدیم که در نهایت سعید امیری مقدم از روی پوتینهای علی اونو شناسایی کرد 😔
*1- شهیدان والامقام #علی_حلاجیان 12اسفند 64 / #حمید_صالحی ،#محسن_فیض ،#علی_بلورچی 12 اسفند 65 #سعید_امیری_مقدم 26 دی 66
#گردان_انصار
#پیشونی_فاو
@hamidraz
#پدافندی_فاو/ #قسمت_پایانی
چند روز قبل از رفتن به خط آخرین گروه اعزامی وارد دوکوهه شده بود . تو اون جمع حاج آقای سیادت ( پدر شهید حمید رضا ) همراه بچه های مسجد محلشون به جبهه اومده بود . موقع تقسیم نیرو همه لشکر سید الشهدا رفتن ، ولی هر چه اصرار کردن حاج قا سیادت قبول نکرد همراهشون بره . گفت من میخوام گردانی که حمید رضا بوده باشم . با همون مسئولیتی که حمید داشت . نتیجه اون شدکه اومدن پیش ما . کمک آرپی چی گروهان شهادتِ گردان انصار . از دوره راهنمایی با حمید همکلاس بودم . هر هفته جلساتی داشتیم که به صورت گردشی در منزل بچه ها و با صحبت اخلاقی معلمین برگزار می شد. آخرین جلسه ای که منزل حمید اینا برگزار شد موقع نماز مغرب که شد ، معلمین از حاج اقای سیادت خواستند برای نماز جلو بایستند. اما ایشون،ا حمید رضا رو جلو فرستادندتا همه ما به بزرگ مردش که هنوز تو سن نوجوونی بود اقتدا کنیم ، اون آخرین نماز ما با حمید بود😔 نوروز سال 62 بود و دوران نقاهت بعد از سفر سوسنگرد رو تو خونه می گذروندم که خبر شهادت حمید رضا رو همزمان با شهادت محمد پسر خالم شنیدم . محمد مفقود شده بود و تشییع حمید رضا رو هم به علت بستری بودن نتونستم شرکت کنم . حالا سه سال گذشته بود و افتخار همراهی پدر حمید رو داشتم . مرد محکم و استواری که پس از شهادت پسر بزرگش به علت نامشخصی داغدار فاطمه دختر کوچولوی 4 ساله اش نیز شده بود ، اوایل اردیبهشت راهی خط شدیم .
وضعیت خط طوری بود که هر روز و هر ساعت یک حادثه سختی و فشار کار رو بیشتر می کرد . بی سیم 24 ساعته همیشه روشن بود . حمید حمید ... گوشی رو برداشتم . کاش هیچوقت بر نمی داشتم . کاش نمی شنیدم . حمید حمید... بگوشم ... فقط یک ترکش ریز روی قلب ، ️ برای پایان صبر سه ساله کافی بود تا پدر و پسر را به هم برسونه و سه یا زینب آخرین کلام حاج اقای سیادت بود که حکایت از روزهای دشوارتر برای مادر صبور حمید داشت . مادری که پس از شهادت همسر عزیزش داغ سومین فرزند خود را نیز دید تا معنا و مفهوم اون یا زینب ها رو همه بفهمیم ، الان سی سال است که بی سیم خانواده سیادت روشن است .که اگر این اتصال برقرار نبود کوه هم زیر فشار این مصیبت خورد می شد .
این واژه های ناقص و الکن تقدیم به صبورترین مادری که #بی_سیم_چی به چشم خود دیده . سایه پرمهرشان مستدام
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_سید_رضا_سیادت
#شهید_حمید_رضا_سیادت
@hamidraz
چند روز قبل از رفتن به خط آخرین گروه اعزامی وارد دوکوهه شده بود . تو اون جمع حاج آقای سیادت ( پدر شهید حمید رضا ) همراه بچه های مسجد محلشون به جبهه اومده بود . موقع تقسیم نیرو همه لشکر سید الشهدا رفتن ، ولی هر چه اصرار کردن حاج قا سیادت قبول نکرد همراهشون بره . گفت من میخوام گردانی که حمید رضا بوده باشم . با همون مسئولیتی که حمید داشت . نتیجه اون شدکه اومدن پیش ما . کمک آرپی چی گروهان شهادتِ گردان انصار . از دوره راهنمایی با حمید همکلاس بودم . هر هفته جلساتی داشتیم که به صورت گردشی در منزل بچه ها و با صحبت اخلاقی معلمین برگزار می شد. آخرین جلسه ای که منزل حمید اینا برگزار شد موقع نماز مغرب که شد ، معلمین از حاج اقای سیادت خواستند برای نماز جلو بایستند. اما ایشون،ا حمید رضا رو جلو فرستادندتا همه ما به بزرگ مردش که هنوز تو سن نوجوونی بود اقتدا کنیم ، اون آخرین نماز ما با حمید بود😔 نوروز سال 62 بود و دوران نقاهت بعد از سفر سوسنگرد رو تو خونه می گذروندم که خبر شهادت حمید رضا رو همزمان با شهادت محمد پسر خالم شنیدم . محمد مفقود شده بود و تشییع حمید رضا رو هم به علت بستری بودن نتونستم شرکت کنم . حالا سه سال گذشته بود و افتخار همراهی پدر حمید رو داشتم . مرد محکم و استواری که پس از شهادت پسر بزرگش به علت نامشخصی داغدار فاطمه دختر کوچولوی 4 ساله اش نیز شده بود ، اوایل اردیبهشت راهی خط شدیم .
وضعیت خط طوری بود که هر روز و هر ساعت یک حادثه سختی و فشار کار رو بیشتر می کرد . بی سیم 24 ساعته همیشه روشن بود . حمید حمید ... گوشی رو برداشتم . کاش هیچوقت بر نمی داشتم . کاش نمی شنیدم . حمید حمید... بگوشم ... فقط یک ترکش ریز روی قلب ، ️ برای پایان صبر سه ساله کافی بود تا پدر و پسر را به هم برسونه و سه یا زینب آخرین کلام حاج اقای سیادت بود که حکایت از روزهای دشوارتر برای مادر صبور حمید داشت . مادری که پس از شهادت همسر عزیزش داغ سومین فرزند خود را نیز دید تا معنا و مفهوم اون یا زینب ها رو همه بفهمیم ، الان سی سال است که بی سیم خانواده سیادت روشن است .که اگر این اتصال برقرار نبود کوه هم زیر فشار این مصیبت خورد می شد .
این واژه های ناقص و الکن تقدیم به صبورترین مادری که #بی_سیم_چی به چشم خود دیده . سایه پرمهرشان مستدام
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_سید_رضا_سیادت
#شهید_حمید_رضا_سیادت
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
دیروز که خاطره شهادت حاج آقای سیادت و حمید را نوشتم یکی از همکلاسیها خاطره ای از بعد شهادت ایشان برایم ارسال کرد . امروز #میر_حجت_سعادتی جانباز بزرگوار و دوست قدیمی با خاطره زیبایش میزبان شما عزیزان در کانال #بی_سیم_چی خواهد بود
—------------
اردوگاه ما و حمید عسگریان نزدیک هم بود. یه روز همینطوری رفتم پیش دوستان که یه حالی ازشون بپرسم. حمید ناگهان گفت: میدونی که حاجی سیادت هم شهید شد. (خبر شهادت ناصر امراللهی تو عملیات بدر رو هم همینجوری بهم داده بود... یهو شدم عین آدمی که صاعقه بهش زده باشه. اصلا روحم هم خبر نداشت. موقع برگشتن به واحد ادوات تو مسیر اینقدر گیج بودم که افتادم و پام شکست.
یه هفته ای بخاطر نبودن دستگاه عکسبرداری با همون شکستگی نازک نی راه میرفتم. دکتر میگفت کشیدگی عضله است! خلاصه پام انقد ورم کرد که شد اندازه متکا . فرمانده واحد نمیدونم دلش سوخت یا حالا هر چی یه مرخصی دبش بهم داد. موقع برگشتن تو کوپه قطار
یه مرد میان سالی هم کوپه ما بود. دید اوضاع من خیلی خرابه و از درد به خودم میپیچم شروع کرد باهام حرف زدن. برام تعریف کرد که تو معراج اهواز خدمت میکنه و از شهدا برام گفت . تا رسید به اینجا که گفت چند روز پیشا یه شهیدی داشتیم . یه مردی بود که سنش به نسبت بقیه شهدا بیشتر بود ولی اینقدر نورانی بود توجه همه رو به خودش جلب کرده بود . همه بچه ها جمع شده بودن دور پیکرش و تماشا میکردن . اون وسط مثل یه جواهر میدرخشید. میگفت موقع چرخوندن پیکر ، انگار فرشته ها پهلو به پهلوش میکردن ... بزاق تو حلقم شیرین شد . آب دهانم گیر کرده بود ته حلقم . اشک تو چشام حلقه زد . می دونستم کیه... گفتم حاجی ، اسمش سید رضا سیادت نبود؟ با تعجب گفت آره ... میشناسیش؟ گفتم خبر نداری از دل سوخته این خانواده...خلاصه باقی راه رو دیگه تا تهران نفهمیدم انگار حاجی اونجا اومده بود سراغم که دردم رو تسکین بده. یه روز خواستم تو بزرگداشت شهدا جلوی مادر حمیدرضا این خاطره رو تعریف کنم ولی نتونستم خودمو راضی کنم. مادر عزیزم خداوند نگهبان خون شهیدان شماست. و آنچه بر ما می رود حتما حکمتی داره. و قطعا روزی شهادت خواهید داد تک تک این لحظات رو. در مورد شماو خانواده محترمتون نمی دونم چه رازیه ولی هر چه که هست بزرگی و بزرگواری بسیاری درونش نهفته است. خداوند همگی شما رو همنشین شهدای کربلا قرار بده ان شاءالله.
#شهید_سید_حمید_رضا_سیادت
#شهید_سید_رضا_سیادت
#اردیبهشت_65
#شهدای_گردان_انصار_لشگر_محمد_رسول_الله_ص
@hamidraz
—------------
اردوگاه ما و حمید عسگریان نزدیک هم بود. یه روز همینطوری رفتم پیش دوستان که یه حالی ازشون بپرسم. حمید ناگهان گفت: میدونی که حاجی سیادت هم شهید شد. (خبر شهادت ناصر امراللهی تو عملیات بدر رو هم همینجوری بهم داده بود... یهو شدم عین آدمی که صاعقه بهش زده باشه. اصلا روحم هم خبر نداشت. موقع برگشتن به واحد ادوات تو مسیر اینقدر گیج بودم که افتادم و پام شکست.
یه هفته ای بخاطر نبودن دستگاه عکسبرداری با همون شکستگی نازک نی راه میرفتم. دکتر میگفت کشیدگی عضله است! خلاصه پام انقد ورم کرد که شد اندازه متکا . فرمانده واحد نمیدونم دلش سوخت یا حالا هر چی یه مرخصی دبش بهم داد. موقع برگشتن تو کوپه قطار
یه مرد میان سالی هم کوپه ما بود. دید اوضاع من خیلی خرابه و از درد به خودم میپیچم شروع کرد باهام حرف زدن. برام تعریف کرد که تو معراج اهواز خدمت میکنه و از شهدا برام گفت . تا رسید به اینجا که گفت چند روز پیشا یه شهیدی داشتیم . یه مردی بود که سنش به نسبت بقیه شهدا بیشتر بود ولی اینقدر نورانی بود توجه همه رو به خودش جلب کرده بود . همه بچه ها جمع شده بودن دور پیکرش و تماشا میکردن . اون وسط مثل یه جواهر میدرخشید. میگفت موقع چرخوندن پیکر ، انگار فرشته ها پهلو به پهلوش میکردن ... بزاق تو حلقم شیرین شد . آب دهانم گیر کرده بود ته حلقم . اشک تو چشام حلقه زد . می دونستم کیه... گفتم حاجی ، اسمش سید رضا سیادت نبود؟ با تعجب گفت آره ... میشناسیش؟ گفتم خبر نداری از دل سوخته این خانواده...خلاصه باقی راه رو دیگه تا تهران نفهمیدم انگار حاجی اونجا اومده بود سراغم که دردم رو تسکین بده. یه روز خواستم تو بزرگداشت شهدا جلوی مادر حمیدرضا این خاطره رو تعریف کنم ولی نتونستم خودمو راضی کنم. مادر عزیزم خداوند نگهبان خون شهیدان شماست. و آنچه بر ما می رود حتما حکمتی داره. و قطعا روزی شهادت خواهید داد تک تک این لحظات رو. در مورد شماو خانواده محترمتون نمی دونم چه رازیه ولی هر چه که هست بزرگی و بزرگواری بسیاری درونش نهفته است. خداوند همگی شما رو همنشین شهدای کربلا قرار بده ان شاءالله.
#شهید_سید_حمید_رضا_سیادت
#شهید_سید_رضا_سیادت
#اردیبهشت_65
#شهدای_گردان_انصار_لشگر_محمد_رسول_الله_ص
@hamidraz
زندگی در #اردوگاه/ #قسمت_اول
بعد از یک هفته، خط رو تحویل گردان دیگه ای دادیم و به اردوگاه کرخه برگشتیم. به همهٔ گردان مرخصی روزانه شهری دادند، برای تلفن و حمام و آب و هوا عوض کردن. تنها راه تماس با خانواده نامه بود و تماسهای تلفنی دیر به دیر . حمام داخل اردوگاه فقط برای موارد ضروری بود و بچه ها چند وقت یک بار که به شهر می رفتن می تونستن حمام درست و حسابی برن . که البته دربعضی مواقع با فشار کم آب نیز روبرو می شدن. با بچهها راهی شهر شدیم. جلوی یکی از وانت تویوتاها را که تنها وسیله حمل و نقل بود، گرفتیم و پریدیم پشتش. ماشین، با سرعت زیاد تو جاده خاکی اردوگاه تخته گاز حرکت کرد . پشت وانت دل و روده مون بالا اومد و استخونامون از بس به بدنهٔ وانت خورده بود ، درد میکرد ، ماشین جلویی هم سر و رومونو حسابی خاکی کرد. پل کرخه پیاده شدیم. از لباس تا مو و ابرو و مژه همه پر از خاک بود . اونجا یک ایستگاه صلواتی بود که حمام خوبی داشت. بعد از حمام و خوردن شربت صلواتی، با وانت دیگه ای راهی شهر شدیم. ظهر شده بود. برای خوردن ناهار رفتیم بهترین چلوکبابی اندیمشک. زودتر از بقیه وارد رستوران شدم و غذا رو سفارش دادم ، ناهار رو خوردیم و بعد رفتیم مخابرات. نوبت گرفتیم تا به خونههامون تلفن بزنیم. معطلیِ به نسبت زیادی داشت. نوبت هر کسی که میشد، بلندگو صداش میکرد، و طرف میرفت داخل کابین. مکالمات معمولاً حدود سه دقیقه طول میکشید. اونایی که خونشون تلفن داشتند یه بار تماس می گرفتن. ولی بعضیا که تلفن نداشتند، یک بار زنگ میزدن خونه همسایه، تا خونوادشونو خبر کنن . و چند دقیقه بعد مجبور بودن دوباره تماس بگیرن. بعضی وقتها، بعد از اینهمه دنگ و فنگ، تلفن هر چه بوق میخورد، کسی گوشی رو برنمیداشت و دست از پا درازتر برمیگشتیم؛ تا کی دوباره بتونیم بریم شهر یا پادگان برای تماس مجدد. با اینکه کلی جوون دور هم بودیم و خوش میگذروندیم، اما دلمون برای خانواده تنگ میشد. کارامون که تموم شد حرکت کردیم. باید قبل از تاریکی هوا میرسیدیم اردوگاه. دو ساعت مونده به غروب، پل کرخه بودیم. از اونجا به بعد باید حدود پانزده کیلومتر در جاده خاکی میرفتیم تا برسیم به اردوگاه. عده زیادی منتظر ماشین بودن . از طرفی پشت وانت ، خاک میخوردیم، و حمامی که رفته بودیم، هدر میرفت. تصمیم گرفتیم پیاده ولی از کنار رودخونه که باصفا بود، بقیه راه رو بریم. مسیر قشنگی بود؛ اما چون مسیر عادی نبود و جاده نداشت، پستی و بلندی زیادی داشت. با بگو و بخند،اون مسیر پرفراز و نشیب رو طی کردیم، و هوا هنوز روشن بود که رسیدیم به چادر مخابرات. از فرط خستگی ولو شدیم کف چادر، و ثانیههایی بعد، همه خوابمون برد . از سر و صدای عبور بچهها از کنار چادر، از خواب بیدار شدم. هوا، گرگ و میش بود. همه جام کوفته بود و احساس خستگی زیادی میکردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که چه جوری صبحگاه نرم. برای وضو گرفتن رفتم سمت منبع آب. چند نفر جلوم بودن . نوبتم شد. در حالی که داشتم آب رو دستم میریختم و فکر صبحگاه نرفتن ذهنمو پر کرده بود ، از گفتگوی بچهها فهمیدم که تازه دم غروب و موقع نماز مغربِ . از فکر اینکه موقع رفتن صبحگاه نیست، داشتم بال در میآوردم. کمتر از بیست دقیقه خوابیده بودم؛ ولی از شدت خستگی و به علت گرگ و میش بودن هوا، شب و صبحو قاطی کرده بودم. با خوشحالی رفتم سمت حسینیه برای نماز مغرب و عشا. وقتی نماز تمام شد، یکی از بچه ها که کنارم بود، گفت: چرا سه رکعت نماز خوندن؟ گفتم: خب، پس چند رکعت بخونن؟گفت: معلومه دیگه؛ دو رکعت. زدم زیر خنده، و گفتم: بابا، نماز مغربهها! مات و مبهوت، تازه متوجه شد که به جای نماز مغرب، نماز صبح خونده. تازه فهمیدم وضع خودم بهتر بود که زود فهمیدم هنوز صبح نشده 😊
باش تا #صبح دولتت بدمد
کاین هنوز از نتایج #سحر ست
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
اردیبهشت_65
@hamidraz
بعد از یک هفته، خط رو تحویل گردان دیگه ای دادیم و به اردوگاه کرخه برگشتیم. به همهٔ گردان مرخصی روزانه شهری دادند، برای تلفن و حمام و آب و هوا عوض کردن. تنها راه تماس با خانواده نامه بود و تماسهای تلفنی دیر به دیر . حمام داخل اردوگاه فقط برای موارد ضروری بود و بچه ها چند وقت یک بار که به شهر می رفتن می تونستن حمام درست و حسابی برن . که البته دربعضی مواقع با فشار کم آب نیز روبرو می شدن. با بچهها راهی شهر شدیم. جلوی یکی از وانت تویوتاها را که تنها وسیله حمل و نقل بود، گرفتیم و پریدیم پشتش. ماشین، با سرعت زیاد تو جاده خاکی اردوگاه تخته گاز حرکت کرد . پشت وانت دل و روده مون بالا اومد و استخونامون از بس به بدنهٔ وانت خورده بود ، درد میکرد ، ماشین جلویی هم سر و رومونو حسابی خاکی کرد. پل کرخه پیاده شدیم. از لباس تا مو و ابرو و مژه همه پر از خاک بود . اونجا یک ایستگاه صلواتی بود که حمام خوبی داشت. بعد از حمام و خوردن شربت صلواتی، با وانت دیگه ای راهی شهر شدیم. ظهر شده بود. برای خوردن ناهار رفتیم بهترین چلوکبابی اندیمشک. زودتر از بقیه وارد رستوران شدم و غذا رو سفارش دادم ، ناهار رو خوردیم و بعد رفتیم مخابرات. نوبت گرفتیم تا به خونههامون تلفن بزنیم. معطلیِ به نسبت زیادی داشت. نوبت هر کسی که میشد، بلندگو صداش میکرد، و طرف میرفت داخل کابین. مکالمات معمولاً حدود سه دقیقه طول میکشید. اونایی که خونشون تلفن داشتند یه بار تماس می گرفتن. ولی بعضیا که تلفن نداشتند، یک بار زنگ میزدن خونه همسایه، تا خونوادشونو خبر کنن . و چند دقیقه بعد مجبور بودن دوباره تماس بگیرن. بعضی وقتها، بعد از اینهمه دنگ و فنگ، تلفن هر چه بوق میخورد، کسی گوشی رو برنمیداشت و دست از پا درازتر برمیگشتیم؛ تا کی دوباره بتونیم بریم شهر یا پادگان برای تماس مجدد. با اینکه کلی جوون دور هم بودیم و خوش میگذروندیم، اما دلمون برای خانواده تنگ میشد. کارامون که تموم شد حرکت کردیم. باید قبل از تاریکی هوا میرسیدیم اردوگاه. دو ساعت مونده به غروب، پل کرخه بودیم. از اونجا به بعد باید حدود پانزده کیلومتر در جاده خاکی میرفتیم تا برسیم به اردوگاه. عده زیادی منتظر ماشین بودن . از طرفی پشت وانت ، خاک میخوردیم، و حمامی که رفته بودیم، هدر میرفت. تصمیم گرفتیم پیاده ولی از کنار رودخونه که باصفا بود، بقیه راه رو بریم. مسیر قشنگی بود؛ اما چون مسیر عادی نبود و جاده نداشت، پستی و بلندی زیادی داشت. با بگو و بخند،اون مسیر پرفراز و نشیب رو طی کردیم، و هوا هنوز روشن بود که رسیدیم به چادر مخابرات. از فرط خستگی ولو شدیم کف چادر، و ثانیههایی بعد، همه خوابمون برد . از سر و صدای عبور بچهها از کنار چادر، از خواب بیدار شدم. هوا، گرگ و میش بود. همه جام کوفته بود و احساس خستگی زیادی میکردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که چه جوری صبحگاه نرم. برای وضو گرفتن رفتم سمت منبع آب. چند نفر جلوم بودن . نوبتم شد. در حالی که داشتم آب رو دستم میریختم و فکر صبحگاه نرفتن ذهنمو پر کرده بود ، از گفتگوی بچهها فهمیدم که تازه دم غروب و موقع نماز مغربِ . از فکر اینکه موقع رفتن صبحگاه نیست، داشتم بال در میآوردم. کمتر از بیست دقیقه خوابیده بودم؛ ولی از شدت خستگی و به علت گرگ و میش بودن هوا، شب و صبحو قاطی کرده بودم. با خوشحالی رفتم سمت حسینیه برای نماز مغرب و عشا. وقتی نماز تمام شد، یکی از بچه ها که کنارم بود، گفت: چرا سه رکعت نماز خوندن؟ گفتم: خب، پس چند رکعت بخونن؟گفت: معلومه دیگه؛ دو رکعت. زدم زیر خنده، و گفتم: بابا، نماز مغربهها! مات و مبهوت، تازه متوجه شد که به جای نماز مغرب، نماز صبح خونده. تازه فهمیدم وضع خودم بهتر بود که زود فهمیدم هنوز صبح نشده 😊
باش تا #صبح دولتت بدمد
کاین هنوز از نتایج #سحر ست
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
اردیبهشت_65
@hamidraz
Forwarded from .
#دوکوهه
همراه چهار شهید عزیز
نفر اول از چپ #جواد_صراف
نفر چهارم #سعید_مهاجر
نشسته از چپ #علی_فقیه_میرزایی
از راست #محمد_باقر_فیاضی
@hamidraz
همراه چهار شهید عزیز
نفر اول از چپ #جواد_صراف
نفر چهارم #سعید_مهاجر
نشسته از چپ #علی_فقیه_میرزایی
از راست #محمد_باقر_فیاضی
@hamidraz
زندگی در #اردوگاه / #قسمت_دوم
نماز که تمام شد، به چادر مخابرات برگشتیم و فهمیدیم یکی از بچهها رو عقرب زده. محسن وقتی از شهر برمیگشت، پشت کامیون نشسته بود که عقرب، چهار جای بدنش از شونه تا دستش رو نیش زده بود . با کلی دارو و مسکّن تازه از بهداری برگشته بود. بیحال تو چادر ولو شده بود . شام که خوردیم، همه از بس خسته بودیم زود خوابیدیم . صبح که برای نماز بیدار شدیم، چهره بیحال و بههمریخته محسن، توجه همه رو به خودش جلب کرد . با اینکه درد و ناراحتی داشت، با شوخی و خنده گفت: دیشب که همه خواب بودید عقاربه و کلامنه و اسالحه افتاده بودن به جون من، فکر کردیم شاید هذیون میگه . گفتیم: یعنی چی؟ مگه چی شده؟ گفت: دیشب، بعد از کلی کلنجار، همین که خوابم برد، باد زد و کلمن آب از روی جعبه کنار چادر افتاد روی من، و همه جام خیس شد. من نفر دوم کنار جعبه بودم، و از شانس بدم آب روی نفر اول نریخت و همش ریخت روی من. لباسمو عوض کردم و رفتم یه جای دیگه خودمو لای بچه ها جا دادم و خوابیدم. تازه خوابم برده بود که این بار باد، کلاشینکوفی که بالای چادر آویزون بود، انداخت روی سرم. (نزدیک عملیات یا رفتن به خط پدافندی به همه نیروها سلاح و وسایلشون تحویل داده می شد و بچه ها معمولا اسلحه ها رو باسیم به میله های چادر وصل می کردند) با این اوصاف، محسن تقریباً همه شب بیدار بود و حالا حس ادبیش گل کرده و چند تا جمع مکسر الکی از خودش ساخته بود. منظورش این بود که عقربها و کلمنها و سلاحها دیشب افتاده بودند به جونم . چند روزی کمی بی حال بود تا الحمدلله وضعیتش بهتر شد . در اون ایام در حالی که همه منتظر عملیات بودیم، عراق در منطقه فکه دست به تک سنگینی زد. برای همین قرار شد یکی از گردان های لشکر برای دفع حمله و کمک به خط مقدم بره . چند شب بود وقتی که میخوابیدیم، در اضطراب رفتن به فکه بودیم. بچهها اصلاً تمایلی به رفتن به فکه نداشتند و میدونستن که رفتن به اونجا، یعنی تار و مار شدن گردان و از دست دادن عملیات اصلی. یکی از شبها نزدیکای اذان صبح با هیجان بیدار شدم و تو تاریکی ، محوطه گردان رو پر از اتوبوس دیدم . چشمامو مالیدم ببینم درست می بینم . وقتی مطمئن شدم با ناراحتی بچه ها رو برای نماز صدا کردم . قیافه ها ی گرفته چشم تو چشم هم آرزو می کردن اتوبوسها زودتر بی مسافر از اردوگاه خارج بشن ....
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
#فکه
#محسن_نجفی
#خرداد_65
@hamidraz
نماز که تمام شد، به چادر مخابرات برگشتیم و فهمیدیم یکی از بچهها رو عقرب زده. محسن وقتی از شهر برمیگشت، پشت کامیون نشسته بود که عقرب، چهار جای بدنش از شونه تا دستش رو نیش زده بود . با کلی دارو و مسکّن تازه از بهداری برگشته بود. بیحال تو چادر ولو شده بود . شام که خوردیم، همه از بس خسته بودیم زود خوابیدیم . صبح که برای نماز بیدار شدیم، چهره بیحال و بههمریخته محسن، توجه همه رو به خودش جلب کرد . با اینکه درد و ناراحتی داشت، با شوخی و خنده گفت: دیشب که همه خواب بودید عقاربه و کلامنه و اسالحه افتاده بودن به جون من، فکر کردیم شاید هذیون میگه . گفتیم: یعنی چی؟ مگه چی شده؟ گفت: دیشب، بعد از کلی کلنجار، همین که خوابم برد، باد زد و کلمن آب از روی جعبه کنار چادر افتاد روی من، و همه جام خیس شد. من نفر دوم کنار جعبه بودم، و از شانس بدم آب روی نفر اول نریخت و همش ریخت روی من. لباسمو عوض کردم و رفتم یه جای دیگه خودمو لای بچه ها جا دادم و خوابیدم. تازه خوابم برده بود که این بار باد، کلاشینکوفی که بالای چادر آویزون بود، انداخت روی سرم. (نزدیک عملیات یا رفتن به خط پدافندی به همه نیروها سلاح و وسایلشون تحویل داده می شد و بچه ها معمولا اسلحه ها رو باسیم به میله های چادر وصل می کردند) با این اوصاف، محسن تقریباً همه شب بیدار بود و حالا حس ادبیش گل کرده و چند تا جمع مکسر الکی از خودش ساخته بود. منظورش این بود که عقربها و کلمنها و سلاحها دیشب افتاده بودند به جونم . چند روزی کمی بی حال بود تا الحمدلله وضعیتش بهتر شد . در اون ایام در حالی که همه منتظر عملیات بودیم، عراق در منطقه فکه دست به تک سنگینی زد. برای همین قرار شد یکی از گردان های لشکر برای دفع حمله و کمک به خط مقدم بره . چند شب بود وقتی که میخوابیدیم، در اضطراب رفتن به فکه بودیم. بچهها اصلاً تمایلی به رفتن به فکه نداشتند و میدونستن که رفتن به اونجا، یعنی تار و مار شدن گردان و از دست دادن عملیات اصلی. یکی از شبها نزدیکای اذان صبح با هیجان بیدار شدم و تو تاریکی ، محوطه گردان رو پر از اتوبوس دیدم . چشمامو مالیدم ببینم درست می بینم . وقتی مطمئن شدم با ناراحتی بچه ها رو برای نماز صدا کردم . قیافه ها ی گرفته چشم تو چشم هم آرزو می کردن اتوبوسها زودتر بی مسافر از اردوگاه خارج بشن ....
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
#فکه
#محسن_نجفی
#خرداد_65
@hamidraz
Forwarded from .
زندگی در #اردوگاه/ #قسمت_پایانی
نماز صبح رو خوندیم و آماده صبحگاه شدیم . نزدیک عملیات بود و صبحگاههای سنگین تری انجام می شد تا بچه ها آمادگی جسمانی بیشتری برای شبهای سخت عملیات داشته باشند . بعدِ صبحگاه همه چادرها موقع صبحانه حرفِ رفتن به فکه بود . بعد چند ساعت اتوبوسها از اردوگاه خارج شدند ولی تا موقعی که به صورت رسمی اعلام نشده بود که ما به فکه نمیریم خیال بچه ها راحت نبود . با صحبتی که فرمانده های گردان با لشگر داشتند ما به فکه نرفتیم و قرعه به نام گردان عمار افتاد. گردان عمار در شرف رفتن به تهران بود .درحالی که نیروهای گردان عمار در راه آهن اندیمشک منتظر حرکت قطار به سمت تهران بودند ، به ناگاه خبر لغو مرخصی اعلام شد و سریعا به خط مقدم فکه اعزام شدند.بچه های گردان عمار در کنار لشگر سیدالشهدا و نیروهای دیگه با ایثارگری فراوان و دادن شهدا و مجروحین زیاد، موفق شدند جلوی پیشروی عراقیها را بگیرند و ازطرفی باعث شدند تا عملیاتی که در پیش بود نیز به هم نخوره.قاعدتاً اگر عراق در منطقه فکه پیشروی می کردما مجبور میشدیم نیروها رو به اونجا ببریم و نیرویی که برای عملیات آزادسازی مهران آماده بود در منطقه فکه از بین میرفت.ایستادگی گردان عمار و بقیه نیروها در فکه جلوی پیشروی دشمن را گرفت وعراقی ها شکست خورده به خطوط خودشون بازگشتند و بقیه گردانهای لشگر آماده برای عملیات باقی ماندند. در ایام باقی مانده تا عملیات بچه ها با انگیزه مضاعف روز به روز به لحاظ روحی و جسمی آمادگی خودشونو بیشتر می کردند . دربین کارهای سخت تبلیغاتِ گردان با کمک بچه ها جشن خوبی برای میلاد امام زمان عج در اردوگاه برپا کردن . دیگه بوی عملیات می اومد . برای یک مرخصی کوتاه و خداحافظی به تهران رفتیم . همه میدونستن که برای حفاظت اطلاعات نباید به خانواده ها چیزی در مورد عملیات بگن. به همین خاطر آخرین خداحافظی بعضی بچه هایی که تو عملیات شهید شدن غریبانه بود . روزی که از تهران بر میگشتیم مصادف بود با افتتاح جام جهانی 1986 مکزیک . با اینکه اکثر بچه ها علاقه مند به فوتبال بودن اما حالا جوانانی بودند که با ریشه دینی شور دفاع از مردم و وطن در سر داشتند و برای رسیدن به این هدف دنیا براشون خیلی کوچیک شده بود و علاقه ها شون رنگ عوض کرده بود . در عین حال نشاط جوونی بچه ها تموم شدنی نبود.چون همه قطار رزمنده بودن تو راه برگشت به جبهه ،بچه ها تا خواستند شلوغ کردند و خوش گذروندن ....
قسمت بعد حرکت به سمت منطقه عملیاتی
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
#فکه
#گردان_عمار
نماز صبح رو خوندیم و آماده صبحگاه شدیم . نزدیک عملیات بود و صبحگاههای سنگین تری انجام می شد تا بچه ها آمادگی جسمانی بیشتری برای شبهای سخت عملیات داشته باشند . بعدِ صبحگاه همه چادرها موقع صبحانه حرفِ رفتن به فکه بود . بعد چند ساعت اتوبوسها از اردوگاه خارج شدند ولی تا موقعی که به صورت رسمی اعلام نشده بود که ما به فکه نمیریم خیال بچه ها راحت نبود . با صحبتی که فرمانده های گردان با لشگر داشتند ما به فکه نرفتیم و قرعه به نام گردان عمار افتاد. گردان عمار در شرف رفتن به تهران بود .درحالی که نیروهای گردان عمار در راه آهن اندیمشک منتظر حرکت قطار به سمت تهران بودند ، به ناگاه خبر لغو مرخصی اعلام شد و سریعا به خط مقدم فکه اعزام شدند.بچه های گردان عمار در کنار لشگر سیدالشهدا و نیروهای دیگه با ایثارگری فراوان و دادن شهدا و مجروحین زیاد، موفق شدند جلوی پیشروی عراقیها را بگیرند و ازطرفی باعث شدند تا عملیاتی که در پیش بود نیز به هم نخوره.قاعدتاً اگر عراق در منطقه فکه پیشروی می کردما مجبور میشدیم نیروها رو به اونجا ببریم و نیرویی که برای عملیات آزادسازی مهران آماده بود در منطقه فکه از بین میرفت.ایستادگی گردان عمار و بقیه نیروها در فکه جلوی پیشروی دشمن را گرفت وعراقی ها شکست خورده به خطوط خودشون بازگشتند و بقیه گردانهای لشگر آماده برای عملیات باقی ماندند. در ایام باقی مانده تا عملیات بچه ها با انگیزه مضاعف روز به روز به لحاظ روحی و جسمی آمادگی خودشونو بیشتر می کردند . دربین کارهای سخت تبلیغاتِ گردان با کمک بچه ها جشن خوبی برای میلاد امام زمان عج در اردوگاه برپا کردن . دیگه بوی عملیات می اومد . برای یک مرخصی کوتاه و خداحافظی به تهران رفتیم . همه میدونستن که برای حفاظت اطلاعات نباید به خانواده ها چیزی در مورد عملیات بگن. به همین خاطر آخرین خداحافظی بعضی بچه هایی که تو عملیات شهید شدن غریبانه بود . روزی که از تهران بر میگشتیم مصادف بود با افتتاح جام جهانی 1986 مکزیک . با اینکه اکثر بچه ها علاقه مند به فوتبال بودن اما حالا جوانانی بودند که با ریشه دینی شور دفاع از مردم و وطن در سر داشتند و برای رسیدن به این هدف دنیا براشون خیلی کوچیک شده بود و علاقه ها شون رنگ عوض کرده بود . در عین حال نشاط جوونی بچه ها تموم شدنی نبود.چون همه قطار رزمنده بودن تو راه برگشت به جبهه ،بچه ها تا خواستند شلوغ کردند و خوش گذروندن ....
قسمت بعد حرکت به سمت منطقه عملیاتی
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
#فکه
#گردان_عمار
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک /#قسمت_اول
بهار گرم خوزستان تمام شد و تابستان داغ فرارسید و ما مهیا شدیم برای عملیات ، اوایل تیر ماه، از اردوگاه کرخه راهی دهلران شدیم و بعد از استقرار کوتاه یک روزه در اونجا به منطقه ای در نزدیکی خط مقدم عازم شدیم. چادرها در میان یک درّه بر پا شده بود . در فاصله کمی از چادرها ، رودخانه ای عبور میکرد به نام رودخانه گاوی.چرا همچین اسمی براش گذاشته بودن کسی نمی دونست. محل عملیات منطقه عمومی مهران بود که مدتها ازسکنه خالی شده بود. مردم محل نبودند که اطلاعاتی در باره اونجا ازشون بگیریم. تابستان سال قبل، یک بار با گردان. مالک به خط پدافندی مهران اومده بودم. اما بعد از مدتی عراق با حمله ای که کرد، دوباره مهران رو گرفته بود. هدف اولیه این عملیات آزادسازی شهر مهران بود و برای اینکه دوباره شهر را از دست ندیم، مجبور بودیم ارتفاعات مشرف بر شهر را هم از دست عراقیها در بیاریم و اونارو به پشت ارتفاع پس بزنیم. طبیعتاً چنین عملیاتی در صورتی که خوب پیشرفت می کرد چندین شب و روز طول میکشید. گردان ما این بار حسن (فرمانده گروهان شهادت) و جواد رو به علت مجروحیت در عملیات قبل همراه نداشت . حاج امینی معاون گردان تازه از بند مجروحیت تا حدی رهایی پیدا کرده بود و علی رغم درد شدید زانو خودشو به عملیات رسونده بود. پور احمد معاون دیگه گردان نیز مجروحیتش رو نادیده گرفته بود و باز کنار محتشم فرمانده گردان بود . این سه نفر از نیروهای اولیه سپاه و جزو گردان 8 بودند که از ابتدا همه عملیاتها کنار هم بودند . فرماندهی گروهان شهادت این بار با سید احمد نبوی بود که در عملیات قبل فرمانده دسته ویژه بود . همه بچه ها به لحاظ روحی و جسمانی آماده بودن . فرمانده هر گروهان نیروهاشو نسبت به منطقه توجیه کرد. قبل از تاریکی هوا به سمت خط حرکت کردیم . شبهایی که مهتابی نبود برای عملیات انتخاب می شد تا دشمن در تاریکی محض غافلگیر بشه. در قسمتی از این عملیات به گردان ما ماموریت داده شد تا یکی از روستاهای منطقه به نام بهین بهروزان را آزاد کنیم . کل منطقه خالی از سکنه و کاملا نظامی بود. ستون گردان مثل همیشه به جلو داری گروهان شهادت به حرکت در اومد . بعد از طی مسافت چند کیلومتری به راحتی و با مقاومت کمی از سوی عراقیهاو بدون هیچ شهید و مجروحی روستا آزاد شد. بعد از پاکسازی نسبی ، به دستور فرماندهی برای امنیت بیشتر همه نیروها از روستا خارج شدند تا با محاصره روستا از شبیخون احتمالی نیروهای باقی مونده در امان باشیم. بچه ها در حال استراحت بودن که ناگهان یک تانک عراقی به سمت ستون گردان چند بار شلیک کرد . خوشبختانه هیچکدوم از گلوله ها به هدف نخورد. سید نبوی به چندتا از بچه ها گفت: بزنیدش. ستون خیلی به تانک نزدیک بود و آرپی چی روش اثر نمیکرد . هر لحظه ممکن بود یکی از شلیکهای تانک تلفات زیادی از بچه ها بگیره. این بار قبل از اینکه بتونه دوباره شلیک کنه یکی از بچه ها خودشو رسوند به تانک . پرید بالا .درشو باز کرد و یک نارنجک انداخت توی تانک. سریع خودشو پرت کرد پایین وبا تمام توان شروع کرد به دویدن تا از تانک دور بشه . لحظاتی بعد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#بهین_بهروزان
@hamidraz
بهار گرم خوزستان تمام شد و تابستان داغ فرارسید و ما مهیا شدیم برای عملیات ، اوایل تیر ماه، از اردوگاه کرخه راهی دهلران شدیم و بعد از استقرار کوتاه یک روزه در اونجا به منطقه ای در نزدیکی خط مقدم عازم شدیم. چادرها در میان یک درّه بر پا شده بود . در فاصله کمی از چادرها ، رودخانه ای عبور میکرد به نام رودخانه گاوی.چرا همچین اسمی براش گذاشته بودن کسی نمی دونست. محل عملیات منطقه عمومی مهران بود که مدتها ازسکنه خالی شده بود. مردم محل نبودند که اطلاعاتی در باره اونجا ازشون بگیریم. تابستان سال قبل، یک بار با گردان. مالک به خط پدافندی مهران اومده بودم. اما بعد از مدتی عراق با حمله ای که کرد، دوباره مهران رو گرفته بود. هدف اولیه این عملیات آزادسازی شهر مهران بود و برای اینکه دوباره شهر را از دست ندیم، مجبور بودیم ارتفاعات مشرف بر شهر را هم از دست عراقیها در بیاریم و اونارو به پشت ارتفاع پس بزنیم. طبیعتاً چنین عملیاتی در صورتی که خوب پیشرفت می کرد چندین شب و روز طول میکشید. گردان ما این بار حسن (فرمانده گروهان شهادت) و جواد رو به علت مجروحیت در عملیات قبل همراه نداشت . حاج امینی معاون گردان تازه از بند مجروحیت تا حدی رهایی پیدا کرده بود و علی رغم درد شدید زانو خودشو به عملیات رسونده بود. پور احمد معاون دیگه گردان نیز مجروحیتش رو نادیده گرفته بود و باز کنار محتشم فرمانده گردان بود . این سه نفر از نیروهای اولیه سپاه و جزو گردان 8 بودند که از ابتدا همه عملیاتها کنار هم بودند . فرماندهی گروهان شهادت این بار با سید احمد نبوی بود که در عملیات قبل فرمانده دسته ویژه بود . همه بچه ها به لحاظ روحی و جسمانی آماده بودن . فرمانده هر گروهان نیروهاشو نسبت به منطقه توجیه کرد. قبل از تاریکی هوا به سمت خط حرکت کردیم . شبهایی که مهتابی نبود برای عملیات انتخاب می شد تا دشمن در تاریکی محض غافلگیر بشه. در قسمتی از این عملیات به گردان ما ماموریت داده شد تا یکی از روستاهای منطقه به نام بهین بهروزان را آزاد کنیم . کل منطقه خالی از سکنه و کاملا نظامی بود. ستون گردان مثل همیشه به جلو داری گروهان شهادت به حرکت در اومد . بعد از طی مسافت چند کیلومتری به راحتی و با مقاومت کمی از سوی عراقیهاو بدون هیچ شهید و مجروحی روستا آزاد شد. بعد از پاکسازی نسبی ، به دستور فرماندهی برای امنیت بیشتر همه نیروها از روستا خارج شدند تا با محاصره روستا از شبیخون احتمالی نیروهای باقی مونده در امان باشیم. بچه ها در حال استراحت بودن که ناگهان یک تانک عراقی به سمت ستون گردان چند بار شلیک کرد . خوشبختانه هیچکدوم از گلوله ها به هدف نخورد. سید نبوی به چندتا از بچه ها گفت: بزنیدش. ستون خیلی به تانک نزدیک بود و آرپی چی روش اثر نمیکرد . هر لحظه ممکن بود یکی از شلیکهای تانک تلفات زیادی از بچه ها بگیره. این بار قبل از اینکه بتونه دوباره شلیک کنه یکی از بچه ها خودشو رسوند به تانک . پرید بالا .درشو باز کرد و یک نارنجک انداخت توی تانک. سریع خودشو پرت کرد پایین وبا تمام توان شروع کرد به دویدن تا از تانک دور بشه . لحظاتی بعد ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#بهین_بهروزان
@hamidraz
#عملیات_کربلای_یک/#قسمت_دوم
لحظاتی بعد صدای انفجار مهیب نشان از موفقیت عملیات اون شیردل بسیجی داشت . نارنجکی که او داخل تانک انداخته بود باعث انفجار مهمات تانک شده بود . شادی را در سایه نوری که آتش تانک به پا کرده بود به خوبی می شد در چهره بچه ها دید . با انهدام تانک دیگه اثری از عراقی هادیده نمی شد و دشت در سکوت عمیقی فرو رفت و فقط گهگاه صدای انفجاراتی در دور دست شنیده می شد. تا اذان صبح بچه ها در عین مراقبت و نگهبانی از اطرافشون به نوبت استراحت کردند . بعد از خوندن نماز وضعیت به همین صورت ادامه داشت . صبح که هوا کمی روشن شد، رفتم پیش بچه های گروهان . تو این عملیات،آنتن بلند هفت متری روی بیسیم بسته بودم . هرجاکه فرمان نشستن به گروهان داده میشد، با نشستنم سر آنتن محکم میخورد توی سرو صورت بچه ها. هر چه سعی میکردم سمت نشستنم طوری باشه که آنتن به کسی نخوره، بازهم نمیشد. اون شب خیلی ها ضربات آنتن بی سیمو نوش جان کردند و چون نمیدونستم آنتن به سر کیا خورده ، از دم ازهمه گروهان معذرت خواهی کردم. آفتاب زده بود و هوا کم کم میخواست گرم بشه .سعید جوادیان (شهید) که در اون عملیات پیک گروهان بود. گفت: من میرم داخل ده ، چرخی بزنم و چیزی برای خوردن پیدا کنم. چند دقیقه بعد، خنده کنان سروکله اش پیدا شد وبه جای خوراکی با یک کلاش ویک سرباز عراقی یا سبیل از بنا گوش در رفته برگشت .همه با هم گفتند: این دیگه کیه ؟از کجا آوردیش؟ سعید گفت: همینطور که داشتم پرسه میزدم و تو اتاقها سرک میکشیدم که چیزی پیدا کنم ، یهو دیدم این عراقی با یه کلاش جلوم وایستاده . منتظر بودم که شلیک کنه. خیلی ترسیدم، چون اسلحه نداشتم . فقط یک کلت منور همراهم بود.دیدم چاره ای ندارم، کلت را از غلاف کشیدم بیرون و گرفتم سمتش. دیدم طرف داره میخنده ( فهمیده بود این کلت منوره و کاری با اون نمی شه کرد) ، بعد اسلحه شو گذاشت زمین و دستاشو گرفت بالا و تسلیم شد. (گلوله کلت منور بعد از شلیک برای مدت کوتاهی محدود خودش رو روشن می کنه و کارایی دیگه ای نداره ) . دیشب موقع عملیات از ترسش قایم شده بود که صبح یا فرارکنه یا تسلیم بشه.اون موقع هم میتونست منو بزنه ولی عقل به خرج داده بود و فهمیده بود ده تو محاصره هست و اگر منو بزنه گیر می افته.
در فکر این بودیم که اسیر عراقی رو چطور بفرستیم عقب که ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_سعید_جوادیان
#سید_احمد_نبوی
#بهین_بهروزان
@hamidraz
لحظاتی بعد صدای انفجار مهیب نشان از موفقیت عملیات اون شیردل بسیجی داشت . نارنجکی که او داخل تانک انداخته بود باعث انفجار مهمات تانک شده بود . شادی را در سایه نوری که آتش تانک به پا کرده بود به خوبی می شد در چهره بچه ها دید . با انهدام تانک دیگه اثری از عراقی هادیده نمی شد و دشت در سکوت عمیقی فرو رفت و فقط گهگاه صدای انفجاراتی در دور دست شنیده می شد. تا اذان صبح بچه ها در عین مراقبت و نگهبانی از اطرافشون به نوبت استراحت کردند . بعد از خوندن نماز وضعیت به همین صورت ادامه داشت . صبح که هوا کمی روشن شد، رفتم پیش بچه های گروهان . تو این عملیات،آنتن بلند هفت متری روی بیسیم بسته بودم . هرجاکه فرمان نشستن به گروهان داده میشد، با نشستنم سر آنتن محکم میخورد توی سرو صورت بچه ها. هر چه سعی میکردم سمت نشستنم طوری باشه که آنتن به کسی نخوره، بازهم نمیشد. اون شب خیلی ها ضربات آنتن بی سیمو نوش جان کردند و چون نمیدونستم آنتن به سر کیا خورده ، از دم ازهمه گروهان معذرت خواهی کردم. آفتاب زده بود و هوا کم کم میخواست گرم بشه .سعید جوادیان (شهید) که در اون عملیات پیک گروهان بود. گفت: من میرم داخل ده ، چرخی بزنم و چیزی برای خوردن پیدا کنم. چند دقیقه بعد، خنده کنان سروکله اش پیدا شد وبه جای خوراکی با یک کلاش ویک سرباز عراقی یا سبیل از بنا گوش در رفته برگشت .همه با هم گفتند: این دیگه کیه ؟از کجا آوردیش؟ سعید گفت: همینطور که داشتم پرسه میزدم و تو اتاقها سرک میکشیدم که چیزی پیدا کنم ، یهو دیدم این عراقی با یه کلاش جلوم وایستاده . منتظر بودم که شلیک کنه. خیلی ترسیدم، چون اسلحه نداشتم . فقط یک کلت منور همراهم بود.دیدم چاره ای ندارم، کلت را از غلاف کشیدم بیرون و گرفتم سمتش. دیدم طرف داره میخنده ( فهمیده بود این کلت منوره و کاری با اون نمی شه کرد) ، بعد اسلحه شو گذاشت زمین و دستاشو گرفت بالا و تسلیم شد. (گلوله کلت منور بعد از شلیک برای مدت کوتاهی محدود خودش رو روشن می کنه و کارایی دیگه ای نداره ) . دیشب موقع عملیات از ترسش قایم شده بود که صبح یا فرارکنه یا تسلیم بشه.اون موقع هم میتونست منو بزنه ولی عقل به خرج داده بود و فهمیده بود ده تو محاصره هست و اگر منو بزنه گیر می افته.
در فکر این بودیم که اسیر عراقی رو چطور بفرستیم عقب که ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_سعید_جوادیان
#سید_احمد_نبوی
#بهین_بهروزان
@hamidraz
#عملیات_کربلای_یک/#قسمت _سوم
فردا صبح خط رو تحویل گردان دیگه دادیم و آماده برگشتن به عقبه شدیم.همین که اومدیم سوار کامیونها بشیم بارون خمپاره به سمتمون باریدن گرفت .نفهمیدم چه جوری از کامیون بالا رفتم .اگر هزاربارتو وضعیت عادی مسابقه هم میذاشتن نمیتونستم به این سرعت حرکت کنم و از جایی بالا برم.خیلی وضعیت وحشتناکی پیش اومده بود ،بلاخره کامیونها راه افتادن و با سرعت خیره کننده ای نیروها رو از زیر آتیش نجات دادن . وقتی رسیدیم به عقبه تو چادرها ولو شدیم و بعد از استراحت مختصری ظهر نماز خوندیم و ناهار خوردیم .عصر که شد با بچه ها راه افتادیم که بریم رودخونه .هوا خیلی گرم بود و حمام هم که نبود .بعد از عملیاتی که یه دونه شهید و مجروح هم نداده بودیم این رود خونه رفتن خیلی مزه داشت.قسمتی که از کنار چادرها رد میشد عمیق نبود و نمیشد شنا کرد به خاطر همین باید مسافت به نسبت زیادی رو طی میکردیم تا به جای عمیق و قابل شنا کردن برسیم.آب تمیز و خنکی داشت ولی اصلا به زلالی و سردی آب رودخونه دز نبود .چله تابستون تو گرمای بالای 50 درجه دزفول هم بیشتر از چند دقیقه نمیتونستیم تو رود دز بمونیم.آب دز به قدری صاف و زلال بود که میشد از اون نوشید .کف رودخونه سنگی بود و از شفافیت آب تمام کف رود معلوم بود.
اون روز تو رودخونه دوتا اتفاق هیجان انگیز افتاد. یکی از بچه های گروهان هجرت که شاید از ما هم کم سن و سالتر بود در عملیات قبلی به علت جراحت ، چشمش تخلیه شده بود و چشم مصنوعی داشت ، موقع شنا کردن تو رودخونه ، آب چشم مصنوعیش رو برد و بچه ها هر چه تلاش کردن نتونستن چشمشو پیدا کنن ،دیگه نمیتونست تو منطقه بمونه و همون موقع فرستادنش تهران . اتفاق دیگه این بود ؛ یکی از بچه ها که شنا بلد نبود در قسمت عمیق رودخونه زیر پاش خالی شد ، اولش همه فکر کردیم چیزی نیست و یه قدم میره عقب درست میشه ولی رفته رفته میرفت زیر آب ، دو نفر به کمکش رفتن . هنوز قضیه از دید ماها خیلی جدی نشده بود و فکر میکردیم که اون دوتا الان راحت نجاتش میدن و همه چی تموم میشه.من روی یه تخته سنگ وسط رودخونه نشسته بودم و میخندیدم. اما دیدم به جای اینکه اونا غریق رو نجات بدن ،غریق بود که اونا رو با خودش میبرد زیر آب و کاری از دست اونا بر نمی اومد.چون طوری بهشون چسبیده بود که قادر به جدا کردن خودشون نبودن.یواش یواش خنده ازلبهام رفت وجاش رو اضطراب و هیجان گرفت.ثانیه ها به سرعت میگذشت که احساس کردم داد و فریاد هم کارساز نیست.حالا جریان آب هر سه اونهارو که دائم میرفتن زیر آب و می اومدن بالا به من که رو تخته سنگ بودم نزدیک کرده بود.دیگه نه وقت فکر بود و نه وقت حرف.بدون اینکه به بعدش فکر کنم از روی تخته سنگ شیرجه زدمو غریق رو پرتش کردم طرف دیگه.حالا سه نفری که ازش جدا شده بودیم سریع و بدون اینکه بذاریم مارو بگیره گرفتیم و کشوندیمش سمت تخته سنگ.دیگه دست آویزی داشت و خودش رو چسبوند به سنگ و تونست نفسی بکشه.خیلی ترسیده بود .ناراحت و عصبانی هم شده بود.بعد از تازه شدن نفسش کمکش کردیم و از آب آوردیمش بیرون و قضیه به خیر و سلامتی گذشت. وقتی برگشتیم تو چادرها نزدیک غروب بود که گفتن آماده باشید ممکنه باز هم به گردان برای رفتن به خط نیاز باشه ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#رودخانه_گاوی
@hamidraz
فردا صبح خط رو تحویل گردان دیگه دادیم و آماده برگشتن به عقبه شدیم.همین که اومدیم سوار کامیونها بشیم بارون خمپاره به سمتمون باریدن گرفت .نفهمیدم چه جوری از کامیون بالا رفتم .اگر هزاربارتو وضعیت عادی مسابقه هم میذاشتن نمیتونستم به این سرعت حرکت کنم و از جایی بالا برم.خیلی وضعیت وحشتناکی پیش اومده بود ،بلاخره کامیونها راه افتادن و با سرعت خیره کننده ای نیروها رو از زیر آتیش نجات دادن . وقتی رسیدیم به عقبه تو چادرها ولو شدیم و بعد از استراحت مختصری ظهر نماز خوندیم و ناهار خوردیم .عصر که شد با بچه ها راه افتادیم که بریم رودخونه .هوا خیلی گرم بود و حمام هم که نبود .بعد از عملیاتی که یه دونه شهید و مجروح هم نداده بودیم این رود خونه رفتن خیلی مزه داشت.قسمتی که از کنار چادرها رد میشد عمیق نبود و نمیشد شنا کرد به خاطر همین باید مسافت به نسبت زیادی رو طی میکردیم تا به جای عمیق و قابل شنا کردن برسیم.آب تمیز و خنکی داشت ولی اصلا به زلالی و سردی آب رودخونه دز نبود .چله تابستون تو گرمای بالای 50 درجه دزفول هم بیشتر از چند دقیقه نمیتونستیم تو رود دز بمونیم.آب دز به قدری صاف و زلال بود که میشد از اون نوشید .کف رودخونه سنگی بود و از شفافیت آب تمام کف رود معلوم بود.
اون روز تو رودخونه دوتا اتفاق هیجان انگیز افتاد. یکی از بچه های گروهان هجرت که شاید از ما هم کم سن و سالتر بود در عملیات قبلی به علت جراحت ، چشمش تخلیه شده بود و چشم مصنوعی داشت ، موقع شنا کردن تو رودخونه ، آب چشم مصنوعیش رو برد و بچه ها هر چه تلاش کردن نتونستن چشمشو پیدا کنن ،دیگه نمیتونست تو منطقه بمونه و همون موقع فرستادنش تهران . اتفاق دیگه این بود ؛ یکی از بچه ها که شنا بلد نبود در قسمت عمیق رودخونه زیر پاش خالی شد ، اولش همه فکر کردیم چیزی نیست و یه قدم میره عقب درست میشه ولی رفته رفته میرفت زیر آب ، دو نفر به کمکش رفتن . هنوز قضیه از دید ماها خیلی جدی نشده بود و فکر میکردیم که اون دوتا الان راحت نجاتش میدن و همه چی تموم میشه.من روی یه تخته سنگ وسط رودخونه نشسته بودم و میخندیدم. اما دیدم به جای اینکه اونا غریق رو نجات بدن ،غریق بود که اونا رو با خودش میبرد زیر آب و کاری از دست اونا بر نمی اومد.چون طوری بهشون چسبیده بود که قادر به جدا کردن خودشون نبودن.یواش یواش خنده ازلبهام رفت وجاش رو اضطراب و هیجان گرفت.ثانیه ها به سرعت میگذشت که احساس کردم داد و فریاد هم کارساز نیست.حالا جریان آب هر سه اونهارو که دائم میرفتن زیر آب و می اومدن بالا به من که رو تخته سنگ بودم نزدیک کرده بود.دیگه نه وقت فکر بود و نه وقت حرف.بدون اینکه به بعدش فکر کنم از روی تخته سنگ شیرجه زدمو غریق رو پرتش کردم طرف دیگه.حالا سه نفری که ازش جدا شده بودیم سریع و بدون اینکه بذاریم مارو بگیره گرفتیم و کشوندیمش سمت تخته سنگ.دیگه دست آویزی داشت و خودش رو چسبوند به سنگ و تونست نفسی بکشه.خیلی ترسیده بود .ناراحت و عصبانی هم شده بود.بعد از تازه شدن نفسش کمکش کردیم و از آب آوردیمش بیرون و قضیه به خیر و سلامتی گذشت. وقتی برگشتیم تو چادرها نزدیک غروب بود که گفتن آماده باشید ممکنه باز هم به گردان برای رفتن به خط نیاز باشه ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#رودخانه_گاوی
@hamidraz
Forwarded from .
#عملیات_کربلای_یک / #قسمت_چهارم
روز بعد دوباره گردان برای رفتن به خط اماده شد ، طبق معمول هر گردانی بعد از شب عملیات پدافند کوتاهی می کرد و بعد از تحویل خط به نیروی دیگه به عقب بر میگشت ، اما به علت اینکه در شب اول هیچ شهید و مجروحی نداشتیم ماموریت مجدد به گردان داده شد . پاسی از شب گذشته بود که کل نیروها سوار تانکهای * بی ام پی شدن و به سمت خط راه افتادیم.
*( نفربر زرهی مخصوص حمل نیرو )
یک سری از نیروها داخل بی ام پی بودن و بقیه روی تانک نشسته بودیم تانکها با سرعت زیاد و پشت سر هم در حرکت بودن که فرمان توقف داده شد. فرمانده ها متوجه شدند که قسمتی از مسیر رو اشتباه رفتیم. باید دور می زدیم و بخشی از راه رفته رو برمی گشتیم .در این عقب جلو کردن و دور زدن فاصله تانکها از هم کم شد و در منطقه ای، ناخواسته تجمع کردن. گرد و خاک زیادی به پا شد . با اینکه هوا تاریک بود اما همین چند دقیقه کوتاه برای دیدبانهای عراقی کافی بود تا به خمپاره انداز ها ، گرای اونجا رو بدن . در حالیکه تانکها هنوز نتونسته بودن دور بزنن آتش بارهای عراق منطقه رو زیر آتیش سنگین قرار داد . همه مجبور شدن از تانکها پیاده بشن تا پشت خاکریز مجاور پناه بگیرن . هنوز روی تانک بودم که خمپاره ای درست کنار تانک منفجر شد . انفجار خمپاره برق از سرم پروند و لحظه ای بعد صدای مهیبش پرده ای برای گوشم باقی نگذاشت . با سرعت از تانک پریدم پایین و همراه بقیه تو دل خاکریز پناه گرفتم ، اضطراب و هیجان از یک طرف ،درد و سوزش از طرف دیگه اذیتم میکرد ،
داد و فریادها و خبرهای بدی که از شهادت و مجروح شدن بچه ها به گوش میرسید اوضاع رو بدتر میکرد ، در حالی که درد و سوزش تو قفسه سینه احساس میکردم بی سیم رو از پشتم باز کردم و تکیه دادم به خاکریز و ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مهران
@hamidraz
روز بعد دوباره گردان برای رفتن به خط اماده شد ، طبق معمول هر گردانی بعد از شب عملیات پدافند کوتاهی می کرد و بعد از تحویل خط به نیروی دیگه به عقب بر میگشت ، اما به علت اینکه در شب اول هیچ شهید و مجروحی نداشتیم ماموریت مجدد به گردان داده شد . پاسی از شب گذشته بود که کل نیروها سوار تانکهای * بی ام پی شدن و به سمت خط راه افتادیم.
*( نفربر زرهی مخصوص حمل نیرو )
یک سری از نیروها داخل بی ام پی بودن و بقیه روی تانک نشسته بودیم تانکها با سرعت زیاد و پشت سر هم در حرکت بودن که فرمان توقف داده شد. فرمانده ها متوجه شدند که قسمتی از مسیر رو اشتباه رفتیم. باید دور می زدیم و بخشی از راه رفته رو برمی گشتیم .در این عقب جلو کردن و دور زدن فاصله تانکها از هم کم شد و در منطقه ای، ناخواسته تجمع کردن. گرد و خاک زیادی به پا شد . با اینکه هوا تاریک بود اما همین چند دقیقه کوتاه برای دیدبانهای عراقی کافی بود تا به خمپاره انداز ها ، گرای اونجا رو بدن . در حالیکه تانکها هنوز نتونسته بودن دور بزنن آتش بارهای عراق منطقه رو زیر آتیش سنگین قرار داد . همه مجبور شدن از تانکها پیاده بشن تا پشت خاکریز مجاور پناه بگیرن . هنوز روی تانک بودم که خمپاره ای درست کنار تانک منفجر شد . انفجار خمپاره برق از سرم پروند و لحظه ای بعد صدای مهیبش پرده ای برای گوشم باقی نگذاشت . با سرعت از تانک پریدم پایین و همراه بقیه تو دل خاکریز پناه گرفتم ، اضطراب و هیجان از یک طرف ،درد و سوزش از طرف دیگه اذیتم میکرد ،
داد و فریادها و خبرهای بدی که از شهادت و مجروح شدن بچه ها به گوش میرسید اوضاع رو بدتر میکرد ، در حالی که درد و سوزش تو قفسه سینه احساس میکردم بی سیم رو از پشتم باز کردم و تکیه دادم به خاکریز و ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مهران
@hamidraz
