#پدافندی_فاو / #قسمت_دوم
تو خط آب کم بود . برای خوردن نیز باید مراقبت می کردیم که به همه آب برسه . به همین خاطر به نیروها گفته شد که به جای وضو ، تیمم کنند . صبح که شد، فهمیدیم از توالت و دستشویی هم خبری نیست . سه ماه از عملیات گذشته بود . اما حجم آتیش عراقیها کم که نشده بود، هر روز زیادتر هم می شد . در نتیجه نمی شد اونجا توالت ساخته بشه. بر فرض ساخت باز قابل استفاده نبود . غذای گرم رو تو پلاستیک بین نیروها تقسیم میکردن و آبی برای شستن قاشقها نداشتیم. سید احمد (فرمانده گروهان) با چفیه ش همه کار میکرد. غذا که میخوردیم، میگفت قاشقهاتونو بدید. بعد با چفیه قاشقها رو پاک میکرد و برق مینداخت. خودش به چفیه ش میگفت دستمال همهکاره !! یه بار فرود موشک کاتیوشا ، گودال عمیقی تو جاده ی خاکی منتهی به پیشونی ایجاد کرد که ماشین های تدارکات برای عبور با مشکل روبرو شدن.گودالی به عمق سه و قطر حدود نه متر . اونایی که لحظه انفجار اونجا نبودن باور نمیکردن کار کاتیوشا باشه. به نظر می اومد لودر چنین گودالی حفر کرده باشه. حجم گسترده شلیکها هیچ گروهانی رو در امان نمیذاشت. حتی گروهان هجرت که در منتهی الیه خط قرار داشت . یه روز به خاطر توپ وخمپاره های پی در پی که روی جاده فرود میومد همه رفته بودن تو سنگراشون، و کسی جرأت بیرون اومدن نداشت . فرمان این بود که در چنین مواقعی همه تو سنگرهای اجتماعی چند نفره ی مسقف باقی بمونن ، تا وضعیت عادی بشه. کسی از کسی خبر نداشت . بعد از مدتی که حجم آتیش سبک تر شد ، بچهها از سنگر بیرون اومدن و با صحنه غریبی روبرو شدن . یکی از سنگرها محو شده بود . سقف سنگر و زمین یکی شده بود . شش نفر تو سنگر در بد وضعیتی گرفتار شده بودند. در تمام این مدت کسی ازشون خبری نداشت. بچه ها به کمک اومدن. شروع کردن به کنار زدن خاکها ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_هجرت
@hamidraz
تو خط آب کم بود . برای خوردن نیز باید مراقبت می کردیم که به همه آب برسه . به همین خاطر به نیروها گفته شد که به جای وضو ، تیمم کنند . صبح که شد، فهمیدیم از توالت و دستشویی هم خبری نیست . سه ماه از عملیات گذشته بود . اما حجم آتیش عراقیها کم که نشده بود، هر روز زیادتر هم می شد . در نتیجه نمی شد اونجا توالت ساخته بشه. بر فرض ساخت باز قابل استفاده نبود . غذای گرم رو تو پلاستیک بین نیروها تقسیم میکردن و آبی برای شستن قاشقها نداشتیم. سید احمد (فرمانده گروهان) با چفیه ش همه کار میکرد. غذا که میخوردیم، میگفت قاشقهاتونو بدید. بعد با چفیه قاشقها رو پاک میکرد و برق مینداخت. خودش به چفیه ش میگفت دستمال همهکاره !! یه بار فرود موشک کاتیوشا ، گودال عمیقی تو جاده ی خاکی منتهی به پیشونی ایجاد کرد که ماشین های تدارکات برای عبور با مشکل روبرو شدن.گودالی به عمق سه و قطر حدود نه متر . اونایی که لحظه انفجار اونجا نبودن باور نمیکردن کار کاتیوشا باشه. به نظر می اومد لودر چنین گودالی حفر کرده باشه. حجم گسترده شلیکها هیچ گروهانی رو در امان نمیذاشت. حتی گروهان هجرت که در منتهی الیه خط قرار داشت . یه روز به خاطر توپ وخمپاره های پی در پی که روی جاده فرود میومد همه رفته بودن تو سنگراشون، و کسی جرأت بیرون اومدن نداشت . فرمان این بود که در چنین مواقعی همه تو سنگرهای اجتماعی چند نفره ی مسقف باقی بمونن ، تا وضعیت عادی بشه. کسی از کسی خبر نداشت . بعد از مدتی که حجم آتیش سبک تر شد ، بچهها از سنگر بیرون اومدن و با صحنه غریبی روبرو شدن . یکی از سنگرها محو شده بود . سقف سنگر و زمین یکی شده بود . شش نفر تو سنگر در بد وضعیتی گرفتار شده بودند. در تمام این مدت کسی ازشون خبری نداشت. بچه ها به کمک اومدن. شروع کردن به کنار زدن خاکها ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_هجرت
@hamidraz
#پدافندی_فاو / #قسمت_سوم
لحظاتی بعد متوجه شدیم که شش تا از گلهای قشنگ ما پر پر شده بودن ... 😔
فردای اونروز ، مشابه همین وضعیت برای سنگر کناری در گروهان شهادت پیش اومد!
که با یک انفجار، سقف سنگر میخوابه و فقط یک روزنه کوچک مونده بود که نور و هوا از اونجا به داخل میرفت؛ در حالی که هر آن ممکن بود این منفذ نیز با کوچکترین لرزش یا انفجاری دیگر بسته بشه . بچهها هر چه داد و فریاد کردند، صداشون حتی به ما که سنگر کناری بودیم، نرسید. بعد از مدتی، که اوضاع آروم شد، بچههای تدارکات، طبق روال هر روز، قبل از تاریک شدن هوا برای تقسیم شام میان تو پیشونی خط . تدارکاتچی گروهان(آرامش)، موقع پخش غذا احساس میکنه یک سنگر کم شده بعد از بررسی میفهمن که سقف یکی از سنگرها خوابیده و وقتی خاکها را کنار زدن تازه فهمیدن که بچهها زنده هستن . اومدن و ما رو خبر کرد ن. با کمک هم بچه ها رو از سنگر خرابشده کشیدیم بیرون. بردیمشون تو سنگر خودمون . خیس آب بودند؛ شرح حادثه رو پرسیدیم ، سعید مزلقانی میگفت: وقتی صدای انفجار اومد و سقف سنگر خوابید بعد همه جا سیاه شد؛ جوری که چشم، چشم رو نمیدید. یک لحظه فکر کردم شهید شدم.
بعد از چند دقیقه داد و فریاد فهمیدیم کسی صدای ما رو نمی شنوه . برای اینکه نفس کم نیاریم بی حرکت موندیم به امید اینکه کمک برسه . نکته جالب این بود که تو اون وضعیت اصغر کاظمی، از گوشه سنگر آب لیمو و شکر و اب برداشته بود و برای بچهها شربت آبلیمو درست کرده بود 😊
در بدترین حالات بعضی از بچه ها با کارهای خاص به بقیه روحیه مضاعف می دادن 🍀 از اون جمع بعدها بلورچی و فیاضی به همراه آرامش که جون بچه ها رو نجات داده بود در عملیاتهای بعد شهید شدند🌷 پیشونی، محل شهادت علی حلاجیان بود. علی، دو ماه قبل، از همینجا پر کشید و برای همیشه از پیش ما رفته بود. در فراق علی روزهای سختی رو در تهران گذرونده بودم، فکر میکردم که دلم با آمدن به فاو و محل شهادتش آروم میگیره؛ ولی ... 😔 اتفاقهای پی در پی نمیذاشت تمرکزی داشته باشم .فردای حادثه نجات بچه ها توی سنگر نشسته بودیم که پیک گروهان رفت نزدیک ورودی سنگر ایستاد و خط عراقیها را برانداز میکرد . اونا هم شروع کردند به شلیک. گفتم: مجید، بیا تو سنگر؛ میزنن. گفت: نه. نمیتونن غلطی بکنن.مجید، خیلی شوخ طبع و شجاع بود . وقتی با سید احمد فرمانده گروهان به هم میافتادند، حرف زدن و شوخیهاشون خیلی تماشایی میشد . مجید به دیدهبانی خط عراقیها ادامه میداد و اونا دستبردار از ریختن آتیش نبودند . سرانجام یک خمپاره نزدیک سنگر منفجر شد و یک ترکش ریز درست بالای قلب مجید خورد. دستش رو گذاشت جایی که ترکش خورده بود و میگفت: چیزی نشده. گفتم: دستت رو بردار ببینیم چی شده تا پانسمانش کنیم. همین که مجید دستش رو از روی سینه ش برداشت، خون از همون سوراخ ریز فوران کرد و به هوا پاشید. صحنه بسیار وحشتناکی بود. همه ترسیده بودیم. خون بهشدت بیرون میپاشید ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مجید_کلیج
@hamidraz
لحظاتی بعد متوجه شدیم که شش تا از گلهای قشنگ ما پر پر شده بودن ... 😔
فردای اونروز ، مشابه همین وضعیت برای سنگر کناری در گروهان شهادت پیش اومد!
که با یک انفجار، سقف سنگر میخوابه و فقط یک روزنه کوچک مونده بود که نور و هوا از اونجا به داخل میرفت؛ در حالی که هر آن ممکن بود این منفذ نیز با کوچکترین لرزش یا انفجاری دیگر بسته بشه . بچهها هر چه داد و فریاد کردند، صداشون حتی به ما که سنگر کناری بودیم، نرسید. بعد از مدتی، که اوضاع آروم شد، بچههای تدارکات، طبق روال هر روز، قبل از تاریک شدن هوا برای تقسیم شام میان تو پیشونی خط . تدارکاتچی گروهان(آرامش)، موقع پخش غذا احساس میکنه یک سنگر کم شده بعد از بررسی میفهمن که سقف یکی از سنگرها خوابیده و وقتی خاکها را کنار زدن تازه فهمیدن که بچهها زنده هستن . اومدن و ما رو خبر کرد ن. با کمک هم بچه ها رو از سنگر خرابشده کشیدیم بیرون. بردیمشون تو سنگر خودمون . خیس آب بودند؛ شرح حادثه رو پرسیدیم ، سعید مزلقانی میگفت: وقتی صدای انفجار اومد و سقف سنگر خوابید بعد همه جا سیاه شد؛ جوری که چشم، چشم رو نمیدید. یک لحظه فکر کردم شهید شدم.
بعد از چند دقیقه داد و فریاد فهمیدیم کسی صدای ما رو نمی شنوه . برای اینکه نفس کم نیاریم بی حرکت موندیم به امید اینکه کمک برسه . نکته جالب این بود که تو اون وضعیت اصغر کاظمی، از گوشه سنگر آب لیمو و شکر و اب برداشته بود و برای بچهها شربت آبلیمو درست کرده بود 😊
در بدترین حالات بعضی از بچه ها با کارهای خاص به بقیه روحیه مضاعف می دادن 🍀 از اون جمع بعدها بلورچی و فیاضی به همراه آرامش که جون بچه ها رو نجات داده بود در عملیاتهای بعد شهید شدند🌷 پیشونی، محل شهادت علی حلاجیان بود. علی، دو ماه قبل، از همینجا پر کشید و برای همیشه از پیش ما رفته بود. در فراق علی روزهای سختی رو در تهران گذرونده بودم، فکر میکردم که دلم با آمدن به فاو و محل شهادتش آروم میگیره؛ ولی ... 😔 اتفاقهای پی در پی نمیذاشت تمرکزی داشته باشم .فردای حادثه نجات بچه ها توی سنگر نشسته بودیم که پیک گروهان رفت نزدیک ورودی سنگر ایستاد و خط عراقیها را برانداز میکرد . اونا هم شروع کردند به شلیک. گفتم: مجید، بیا تو سنگر؛ میزنن. گفت: نه. نمیتونن غلطی بکنن.مجید، خیلی شوخ طبع و شجاع بود . وقتی با سید احمد فرمانده گروهان به هم میافتادند، حرف زدن و شوخیهاشون خیلی تماشایی میشد . مجید به دیدهبانی خط عراقیها ادامه میداد و اونا دستبردار از ریختن آتیش نبودند . سرانجام یک خمپاره نزدیک سنگر منفجر شد و یک ترکش ریز درست بالای قلب مجید خورد. دستش رو گذاشت جایی که ترکش خورده بود و میگفت: چیزی نشده. گفتم: دستت رو بردار ببینیم چی شده تا پانسمانش کنیم. همین که مجید دستش رو از روی سینه ش برداشت، خون از همون سوراخ ریز فوران کرد و به هوا پاشید. صحنه بسیار وحشتناکی بود. همه ترسیده بودیم. خون بهشدت بیرون میپاشید ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مجید_کلیج
@hamidraz
#پدافندی_فاو/ #قسمت_چهارم
شانس آورده بود جای ترکش ریز بود. امدادگر، روی زخم را با گاز و باند بست؛ ولی خونریزی شدید بود. رنگ و روی مجید، حسابی پریده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود . حالش هر لحظه رو به وخامت میرفت؛ اما باز هم شوخی میکرد و میگفت چیزی نیست. با کمک بچهها، سریع به آمبولانس رسوندیمش . خون زیادی ازش رفته بود و حالا به جای شوخی های چند لحظه قبل ، فقط فحش نثار عراقیها میکرد. با بدرقه نگاههای نگران ما، آمبولانس با سرعت به سمت اورژانس رفت و از آنجا عازم عقبه شد. دو روز می گذشت که از مجید و شوخیهاش خبری نبود . در نبودش خنده کمتر به لب بچه ها می اومد . از طرفی مجید همه کار برای گروهان می کرد . اسمش پیک بود اما در حد یه معاون کمک سید بود . دم غروب که هوا رو به تاریکی می رفت ، صدای آشنایی، همه را از سنگر بیرون کشید. چشممان میدید؛ اما باور نمیکردیم . مجید بود که با سینه پانسمان شده جلو رومون ایستاده بود. همه با تعجب و همزمان پرسیدیم: اینجا چی کار میکنی؟ با همون لحن شوخش جواب داد: هیچچی بابا. پرستارها رو گذاشتم سر کار، فلنگ رو بستم و اومدم . مجید با اون وضع از بیمارستان فرار کرده و برگشته بود به خط مقدمی که خیلی ها برای بازگشت از آنجا و رفتن به عقبه لحظه شماری می کردند. هر چند به علت جراحت سختی که داشت فعالیتش محدود شده بود اما حضورش قوت قلب همه بود . یکی از شواهد شجاعت و تواضع مجید این بود که همیشه لباس بسیجیها رو می پوشید و فقط شب عملیات لباس سبز سپاه رو بر تن می کرد. لباسی که اگر کسی با اون به اسارت عراقی ها در میومد حسابش جدا بود و در سختترین شرایط به اردوگاههای خاص فرستاده می شد.
به پاس ایثار و فداکاریهای دیروزش برای امروز مجید دعا کنیم .
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مجید_کلیج
@hamidraz
شانس آورده بود جای ترکش ریز بود. امدادگر، روی زخم را با گاز و باند بست؛ ولی خونریزی شدید بود. رنگ و روی مجید، حسابی پریده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود . حالش هر لحظه رو به وخامت میرفت؛ اما باز هم شوخی میکرد و میگفت چیزی نیست. با کمک بچهها، سریع به آمبولانس رسوندیمش . خون زیادی ازش رفته بود و حالا به جای شوخی های چند لحظه قبل ، فقط فحش نثار عراقیها میکرد. با بدرقه نگاههای نگران ما، آمبولانس با سرعت به سمت اورژانس رفت و از آنجا عازم عقبه شد. دو روز می گذشت که از مجید و شوخیهاش خبری نبود . در نبودش خنده کمتر به لب بچه ها می اومد . از طرفی مجید همه کار برای گروهان می کرد . اسمش پیک بود اما در حد یه معاون کمک سید بود . دم غروب که هوا رو به تاریکی می رفت ، صدای آشنایی، همه را از سنگر بیرون کشید. چشممان میدید؛ اما باور نمیکردیم . مجید بود که با سینه پانسمان شده جلو رومون ایستاده بود. همه با تعجب و همزمان پرسیدیم: اینجا چی کار میکنی؟ با همون لحن شوخش جواب داد: هیچچی بابا. پرستارها رو گذاشتم سر کار، فلنگ رو بستم و اومدم . مجید با اون وضع از بیمارستان فرار کرده و برگشته بود به خط مقدمی که خیلی ها برای بازگشت از آنجا و رفتن به عقبه لحظه شماری می کردند. هر چند به علت جراحت سختی که داشت فعالیتش محدود شده بود اما حضورش قوت قلب همه بود . یکی از شواهد شجاعت و تواضع مجید این بود که همیشه لباس بسیجیها رو می پوشید و فقط شب عملیات لباس سبز سپاه رو بر تن می کرد. لباسی که اگر کسی با اون به اسارت عراقی ها در میومد حسابش جدا بود و در سختترین شرایط به اردوگاههای خاص فرستاده می شد.
به پاس ایثار و فداکاریهای دیروزش برای امروز مجید دعا کنیم .
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مجید_کلیج
@hamidraz
#پدافندی_فاو / قسمت_پنجم/ به روایت دکتر #سعید_حجازی
يه روز ساعت ٤-٥ عصر كه عراقی ها به شدت اتيش ميريختن ، برادر واحدی فرمانده دسته به من بسته اى داد كه هر طور شده برسونم به فرمانده گروهان . بی معطلی حرکت کردم . تو مسیر چندين بار کنارم خمپاره منفجر شد . بچه ها از تو سنگرا سرك ميكشيدن و می پرسیدن برادر سالم هستى ؟ طوريت نشده ؟ يه خمپاره خورد جلوم و قبل از انفجار من شيرجه رو رفته بودم ، يه دفعه ديدم از ميون دود و خاك ناشى از انفجار خمپاره، يه نفر داره راست راست راه ميره و مياد سمت من ! ديدم سيد احمده ! به خاطر گرمای شدید هوا لباس نظامیش رو در آورده بود و در حالی که استتار هم نبود با يه زيرپيراهن ابى و يه گونى شبيه كلاه که رو سرش كشيده بود بهم نزدیک شد.
بهش گفتم سيد اين بسته رو واحدى داده. بسته رو ازم گرفت و تشكر كرد و سينه ى خاكريز نشست و شروع كرد به باز كردن بسته، منم كنارش نشستم تا ببينم چيه ! ... به چشم خودم ديدم كه زیر اون اتيش سنگین، وقتى صدای سوت خمپاره ميومد اصلا خیز نمی رفت و نگران ترکش خوردن نبود . شجاعت فرمانده ها ستودنی و همیشه قوت قلب بسیجیهاشون بود
—----
شباى آخر پدافندى بود، داشتم نيمه هاى شب نگهبانى ميدادم، يه شبحى ديدم كه فكر كردم عراقيها هستن، داد زدم يكى بياد اين سمت، عراقيها اومدن جلو و ميخوان حمله کنن ! در حال داد زدن بودم كه يه دفعه ديدم پور احمد ( معاون گردان) پريد توو سنگر و گفت چرا اينقدر داد ميزنى ؟ بهش موضوع رو گفتم، دقيق نگاه كرد و گفت : تو خسته اى و چشمهات اشتباه ميبينه . يه كم بخواب، من نگهبانى ميدم ، همونجا چشامو بستم و خوابيدم ، فكر كنم يك ساعتى خوابيده بودم كه نوبت نگهبانيم تموم شد، بيدارم كرد و گفت حالا برو توو سنگر استراحت، نفر بعدى اومد و پُست رو تحويل گرفت. فرمانده ای که به خاطر مسئولیتش هیچ شبی رو درست نخوابیده بود اون شب هم جای من پاس داد . ارتباط صمیمی و معنوی فرمانده ها با بچه ها یکی از رموز موفقیت نیروها تو جبهه بود
#شهيد_پوراحمد
#شهید_واحدی
#سید_احمد_نبوی
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
@hamidraz
يه روز ساعت ٤-٥ عصر كه عراقی ها به شدت اتيش ميريختن ، برادر واحدی فرمانده دسته به من بسته اى داد كه هر طور شده برسونم به فرمانده گروهان . بی معطلی حرکت کردم . تو مسیر چندين بار کنارم خمپاره منفجر شد . بچه ها از تو سنگرا سرك ميكشيدن و می پرسیدن برادر سالم هستى ؟ طوريت نشده ؟ يه خمپاره خورد جلوم و قبل از انفجار من شيرجه رو رفته بودم ، يه دفعه ديدم از ميون دود و خاك ناشى از انفجار خمپاره، يه نفر داره راست راست راه ميره و مياد سمت من ! ديدم سيد احمده ! به خاطر گرمای شدید هوا لباس نظامیش رو در آورده بود و در حالی که استتار هم نبود با يه زيرپيراهن ابى و يه گونى شبيه كلاه که رو سرش كشيده بود بهم نزدیک شد.
بهش گفتم سيد اين بسته رو واحدى داده. بسته رو ازم گرفت و تشكر كرد و سينه ى خاكريز نشست و شروع كرد به باز كردن بسته، منم كنارش نشستم تا ببينم چيه ! ... به چشم خودم ديدم كه زیر اون اتيش سنگین، وقتى صدای سوت خمپاره ميومد اصلا خیز نمی رفت و نگران ترکش خوردن نبود . شجاعت فرمانده ها ستودنی و همیشه قوت قلب بسیجیهاشون بود
—----
شباى آخر پدافندى بود، داشتم نيمه هاى شب نگهبانى ميدادم، يه شبحى ديدم كه فكر كردم عراقيها هستن، داد زدم يكى بياد اين سمت، عراقيها اومدن جلو و ميخوان حمله کنن ! در حال داد زدن بودم كه يه دفعه ديدم پور احمد ( معاون گردان) پريد توو سنگر و گفت چرا اينقدر داد ميزنى ؟ بهش موضوع رو گفتم، دقيق نگاه كرد و گفت : تو خسته اى و چشمهات اشتباه ميبينه . يه كم بخواب، من نگهبانى ميدم ، همونجا چشامو بستم و خوابيدم ، فكر كنم يك ساعتى خوابيده بودم كه نوبت نگهبانيم تموم شد، بيدارم كرد و گفت حالا برو توو سنگر استراحت، نفر بعدى اومد و پُست رو تحويل گرفت. فرمانده ای که به خاطر مسئولیتش هیچ شبی رو درست نخوابیده بود اون شب هم جای من پاس داد . ارتباط صمیمی و معنوی فرمانده ها با بچه ها یکی از رموز موفقیت نیروها تو جبهه بود
#شهيد_پوراحمد
#شهید_واحدی
#سید_احمد_نبوی
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
@hamidraz
Forwarded from .
@hamidraz
از راست : شهید #رضا_واحدی فرمانده دسته یک
حسن برادر دوقلوی شهید حسین ثقفی / شهید محمود شعبانی
از راست : شهید #رضا_واحدی فرمانده دسته یک
حسن برادر دوقلوی شهید حسین ثقفی / شهید محمود شعبانی
#پدافندی_فاو/ #قسمت_ششم / به روایت #دکتر_مجید_مرادی
با گذشت مدتی از عملیات ، پاتک های دشمن بی امان ادامه داشت ولشگر باید دوباره به منطقه عملیاتی برمیگشت. به همین دلیل رضا دستواره معاون لشگر جهت درخواست از نیروها برای ماندن در جبهه گردان به گردان میرفت واز بسیجیها می خواست که علیرغم چندین ماه حضور در جبهه ونرفتن به مرخصی ، تسویه نکنند و تو جبهه بمونن . از بچه هایی که در عملیات حضور داشتند ، سعید امیری مقدم ، محسن فیض، حمید صالحی و من به همراه علی حلاجیان و علی بلورچی که ناخواسته حضور در عملیات را از دست داده بودند و حسرت آن را میخوردند، باقی ماندیم. ( همه این بچه ها در عملیاتهای بعد شهید شدند *1) . به همین خاطر تنها یک روز رفتیم اهواز و خبر سلامتی خود را به خانواده ها دادیم و به اردوگاه کارون بازگشتیم. نیروهای باقیمانده گردان انصار که حدود کمتر از هشتاد نفر می شدند در قالب دو دسته به فرماندهی برادر سید مدنی سازماندهی شد. و در پیشونی جاده فاو-ام القصر خط رو از تیپ انصارالحسین همدان تحویل گرفتیم. خط آرام نشده بود و پاتک های گارد ریاست جمهوری عراق به صورت شبانه روزی برای باز پس گیری فاو ادامه داشت. تعویض نیروها ، هنگام غروب در حال انجام بود که آتش شدید دشمن شدت گرفت و تا چند ساعت ادامه داشت به طوری که نمی تونستیم حتی یک لحظه از سنگرها بیرون بیایم. به صورت غیر منتظره ای آتش دشمن کم شد . ناگهان صدای نیروهای عراقی که در پناه آتش سنگین تا پای خاکریز ما اومده بودند را شنیدم. در همین حال به همسنگرم، برادر چیذری گفتم که به سنگرهای استراحت خبر پاتک دشمن را بده و درخواست نیروی کمکی کنه . چیذری که رفت سعی کردم با شلیک تیربار از نزدیک شدن بیشتر نیروهای دشمن جلوگیری کنم . در این حین به علت باران و گل آلود شدن اسلحه چندین بار گیر کرد . نگران سقوط خط بودم . من بودم و یک سنگر و یک تیر بار . بیست دقیقه طول کشید تا بچه ها برای کمک رسیدند . اون شب تا صبح جنگ بی امان بین ما و نیروهای عراقی ادامه داشت. صبح که هوا روشن شد تعداد زیادی از جنازه های عراقی در اطراف خاکریز مشاهده می شد. در روزهای بعد نیز پاتک عراقی ها با تانک و نیروهای پیاده که در پناه زرهی به طرف ما می اومدن ادامه داشت و هر بار با دفاع جانانه بچه ها روبرو می شدند . یکی از روزها حدود ساعت 11 صبح یکی از سنگین ترین پاتک های عراق آغاز شد . با تیر مستقیم تانک، و با حجم بسیار، به طرف خاکریز ما شلیک می کردند . نیروهای پیاده ی دشمن به نزدیکی خاکریز ما رسیده بودن . بچه ها پی در پی مجروح می شدند . علی حلاجیان که سمت امدادگری داشت، آرام و قرار نداشت و برای مداوای اولیه مجروحین از سنگری به سنگر دیگه می رفت . دقایقی فشار دشمن انقدر زیاد شد که علی نیز برای دفاع مجبور شد امداد را رها کنه و اسلحه به دست بشه . یک لحظه، شلیک مستقیم توپ تانک از نوک خاکریز گذشت و گرد و خاک زیادی به پا کرد، به طوری که تا چند دقیقه چیزی دیده نمی شد. پس از فروکش کردن گرد و خاک متوجه پیکر بی سری شدیم که در نهایت سعید امیری مقدم از روی پوتینهای علی اونو شناسایی کرد 😔
*1- شهیدان والامقام #علی_حلاجیان 12اسفند 64 / #حمید_صالحی ،#محسن_فیض ،#علی_بلورچی 12 اسفند 65 #سعید_امیری_مقدم 26 دی 66
#گردان_انصار
#پیشونی_فاو
@hamidraz
با گذشت مدتی از عملیات ، پاتک های دشمن بی امان ادامه داشت ولشگر باید دوباره به منطقه عملیاتی برمیگشت. به همین دلیل رضا دستواره معاون لشگر جهت درخواست از نیروها برای ماندن در جبهه گردان به گردان میرفت واز بسیجیها می خواست که علیرغم چندین ماه حضور در جبهه ونرفتن به مرخصی ، تسویه نکنند و تو جبهه بمونن . از بچه هایی که در عملیات حضور داشتند ، سعید امیری مقدم ، محسن فیض، حمید صالحی و من به همراه علی حلاجیان و علی بلورچی که ناخواسته حضور در عملیات را از دست داده بودند و حسرت آن را میخوردند، باقی ماندیم. ( همه این بچه ها در عملیاتهای بعد شهید شدند *1) . به همین خاطر تنها یک روز رفتیم اهواز و خبر سلامتی خود را به خانواده ها دادیم و به اردوگاه کارون بازگشتیم. نیروهای باقیمانده گردان انصار که حدود کمتر از هشتاد نفر می شدند در قالب دو دسته به فرماندهی برادر سید مدنی سازماندهی شد. و در پیشونی جاده فاو-ام القصر خط رو از تیپ انصارالحسین همدان تحویل گرفتیم. خط آرام نشده بود و پاتک های گارد ریاست جمهوری عراق به صورت شبانه روزی برای باز پس گیری فاو ادامه داشت. تعویض نیروها ، هنگام غروب در حال انجام بود که آتش شدید دشمن شدت گرفت و تا چند ساعت ادامه داشت به طوری که نمی تونستیم حتی یک لحظه از سنگرها بیرون بیایم. به صورت غیر منتظره ای آتش دشمن کم شد . ناگهان صدای نیروهای عراقی که در پناه آتش سنگین تا پای خاکریز ما اومده بودند را شنیدم. در همین حال به همسنگرم، برادر چیذری گفتم که به سنگرهای استراحت خبر پاتک دشمن را بده و درخواست نیروی کمکی کنه . چیذری که رفت سعی کردم با شلیک تیربار از نزدیک شدن بیشتر نیروهای دشمن جلوگیری کنم . در این حین به علت باران و گل آلود شدن اسلحه چندین بار گیر کرد . نگران سقوط خط بودم . من بودم و یک سنگر و یک تیر بار . بیست دقیقه طول کشید تا بچه ها برای کمک رسیدند . اون شب تا صبح جنگ بی امان بین ما و نیروهای عراقی ادامه داشت. صبح که هوا روشن شد تعداد زیادی از جنازه های عراقی در اطراف خاکریز مشاهده می شد. در روزهای بعد نیز پاتک عراقی ها با تانک و نیروهای پیاده که در پناه زرهی به طرف ما می اومدن ادامه داشت و هر بار با دفاع جانانه بچه ها روبرو می شدند . یکی از روزها حدود ساعت 11 صبح یکی از سنگین ترین پاتک های عراق آغاز شد . با تیر مستقیم تانک، و با حجم بسیار، به طرف خاکریز ما شلیک می کردند . نیروهای پیاده ی دشمن به نزدیکی خاکریز ما رسیده بودن . بچه ها پی در پی مجروح می شدند . علی حلاجیان که سمت امدادگری داشت، آرام و قرار نداشت و برای مداوای اولیه مجروحین از سنگری به سنگر دیگه می رفت . دقایقی فشار دشمن انقدر زیاد شد که علی نیز برای دفاع مجبور شد امداد را رها کنه و اسلحه به دست بشه . یک لحظه، شلیک مستقیم توپ تانک از نوک خاکریز گذشت و گرد و خاک زیادی به پا کرد، به طوری که تا چند دقیقه چیزی دیده نمی شد. پس از فروکش کردن گرد و خاک متوجه پیکر بی سری شدیم که در نهایت سعید امیری مقدم از روی پوتینهای علی اونو شناسایی کرد 😔
*1- شهیدان والامقام #علی_حلاجیان 12اسفند 64 / #حمید_صالحی ،#محسن_فیض ،#علی_بلورچی 12 اسفند 65 #سعید_امیری_مقدم 26 دی 66
#گردان_انصار
#پیشونی_فاو
@hamidraz
#پدافندی_فاو/ #قسمت_پایانی
چند روز قبل از رفتن به خط آخرین گروه اعزامی وارد دوکوهه شده بود . تو اون جمع حاج آقای سیادت ( پدر شهید حمید رضا ) همراه بچه های مسجد محلشون به جبهه اومده بود . موقع تقسیم نیرو همه لشکر سید الشهدا رفتن ، ولی هر چه اصرار کردن حاج قا سیادت قبول نکرد همراهشون بره . گفت من میخوام گردانی که حمید رضا بوده باشم . با همون مسئولیتی که حمید داشت . نتیجه اون شدکه اومدن پیش ما . کمک آرپی چی گروهان شهادتِ گردان انصار . از دوره راهنمایی با حمید همکلاس بودم . هر هفته جلساتی داشتیم که به صورت گردشی در منزل بچه ها و با صحبت اخلاقی معلمین برگزار می شد. آخرین جلسه ای که منزل حمید اینا برگزار شد موقع نماز مغرب که شد ، معلمین از حاج اقای سیادت خواستند برای نماز جلو بایستند. اما ایشون،ا حمید رضا رو جلو فرستادندتا همه ما به بزرگ مردش که هنوز تو سن نوجوونی بود اقتدا کنیم ، اون آخرین نماز ما با حمید بود😔 نوروز سال 62 بود و دوران نقاهت بعد از سفر سوسنگرد رو تو خونه می گذروندم که خبر شهادت حمید رضا رو همزمان با شهادت محمد پسر خالم شنیدم . محمد مفقود شده بود و تشییع حمید رضا رو هم به علت بستری بودن نتونستم شرکت کنم . حالا سه سال گذشته بود و افتخار همراهی پدر حمید رو داشتم . مرد محکم و استواری که پس از شهادت پسر بزرگش به علت نامشخصی داغدار فاطمه دختر کوچولوی 4 ساله اش نیز شده بود ، اوایل اردیبهشت راهی خط شدیم .
وضعیت خط طوری بود که هر روز و هر ساعت یک حادثه سختی و فشار کار رو بیشتر می کرد . بی سیم 24 ساعته همیشه روشن بود . حمید حمید ... گوشی رو برداشتم . کاش هیچوقت بر نمی داشتم . کاش نمی شنیدم . حمید حمید... بگوشم ... فقط یک ترکش ریز روی قلب ، ️ برای پایان صبر سه ساله کافی بود تا پدر و پسر را به هم برسونه و سه یا زینب آخرین کلام حاج اقای سیادت بود که حکایت از روزهای دشوارتر برای مادر صبور حمید داشت . مادری که پس از شهادت همسر عزیزش داغ سومین فرزند خود را نیز دید تا معنا و مفهوم اون یا زینب ها رو همه بفهمیم ، الان سی سال است که بی سیم خانواده سیادت روشن است .که اگر این اتصال برقرار نبود کوه هم زیر فشار این مصیبت خورد می شد .
این واژه های ناقص و الکن تقدیم به صبورترین مادری که #بی_سیم_چی به چشم خود دیده . سایه پرمهرشان مستدام
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_سید_رضا_سیادت
#شهید_حمید_رضا_سیادت
@hamidraz
چند روز قبل از رفتن به خط آخرین گروه اعزامی وارد دوکوهه شده بود . تو اون جمع حاج آقای سیادت ( پدر شهید حمید رضا ) همراه بچه های مسجد محلشون به جبهه اومده بود . موقع تقسیم نیرو همه لشکر سید الشهدا رفتن ، ولی هر چه اصرار کردن حاج قا سیادت قبول نکرد همراهشون بره . گفت من میخوام گردانی که حمید رضا بوده باشم . با همون مسئولیتی که حمید داشت . نتیجه اون شدکه اومدن پیش ما . کمک آرپی چی گروهان شهادتِ گردان انصار . از دوره راهنمایی با حمید همکلاس بودم . هر هفته جلساتی داشتیم که به صورت گردشی در منزل بچه ها و با صحبت اخلاقی معلمین برگزار می شد. آخرین جلسه ای که منزل حمید اینا برگزار شد موقع نماز مغرب که شد ، معلمین از حاج اقای سیادت خواستند برای نماز جلو بایستند. اما ایشون،ا حمید رضا رو جلو فرستادندتا همه ما به بزرگ مردش که هنوز تو سن نوجوونی بود اقتدا کنیم ، اون آخرین نماز ما با حمید بود😔 نوروز سال 62 بود و دوران نقاهت بعد از سفر سوسنگرد رو تو خونه می گذروندم که خبر شهادت حمید رضا رو همزمان با شهادت محمد پسر خالم شنیدم . محمد مفقود شده بود و تشییع حمید رضا رو هم به علت بستری بودن نتونستم شرکت کنم . حالا سه سال گذشته بود و افتخار همراهی پدر حمید رو داشتم . مرد محکم و استواری که پس از شهادت پسر بزرگش به علت نامشخصی داغدار فاطمه دختر کوچولوی 4 ساله اش نیز شده بود ، اوایل اردیبهشت راهی خط شدیم .
وضعیت خط طوری بود که هر روز و هر ساعت یک حادثه سختی و فشار کار رو بیشتر می کرد . بی سیم 24 ساعته همیشه روشن بود . حمید حمید ... گوشی رو برداشتم . کاش هیچوقت بر نمی داشتم . کاش نمی شنیدم . حمید حمید... بگوشم ... فقط یک ترکش ریز روی قلب ، ️ برای پایان صبر سه ساله کافی بود تا پدر و پسر را به هم برسونه و سه یا زینب آخرین کلام حاج اقای سیادت بود که حکایت از روزهای دشوارتر برای مادر صبور حمید داشت . مادری که پس از شهادت همسر عزیزش داغ سومین فرزند خود را نیز دید تا معنا و مفهوم اون یا زینب ها رو همه بفهمیم ، الان سی سال است که بی سیم خانواده سیادت روشن است .که اگر این اتصال برقرار نبود کوه هم زیر فشار این مصیبت خورد می شد .
این واژه های ناقص و الکن تقدیم به صبورترین مادری که #بی_سیم_چی به چشم خود دیده . سایه پرمهرشان مستدام
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#شهید_سید_رضا_سیادت
#شهید_حمید_رضا_سیادت
@hamidraz
Forwarded from .
Forwarded from .
دیروز که خاطره شهادت حاج آقای سیادت و حمید را نوشتم یکی از همکلاسیها خاطره ای از بعد شهادت ایشان برایم ارسال کرد . امروز #میر_حجت_سعادتی جانباز بزرگوار و دوست قدیمی با خاطره زیبایش میزبان شما عزیزان در کانال #بی_سیم_چی خواهد بود
—------------
اردوگاه ما و حمید عسگریان نزدیک هم بود. یه روز همینطوری رفتم پیش دوستان که یه حالی ازشون بپرسم. حمید ناگهان گفت: میدونی که حاجی سیادت هم شهید شد. (خبر شهادت ناصر امراللهی تو عملیات بدر رو هم همینجوری بهم داده بود... یهو شدم عین آدمی که صاعقه بهش زده باشه. اصلا روحم هم خبر نداشت. موقع برگشتن به واحد ادوات تو مسیر اینقدر گیج بودم که افتادم و پام شکست.
یه هفته ای بخاطر نبودن دستگاه عکسبرداری با همون شکستگی نازک نی راه میرفتم. دکتر میگفت کشیدگی عضله است! خلاصه پام انقد ورم کرد که شد اندازه متکا . فرمانده واحد نمیدونم دلش سوخت یا حالا هر چی یه مرخصی دبش بهم داد. موقع برگشتن تو کوپه قطار
یه مرد میان سالی هم کوپه ما بود. دید اوضاع من خیلی خرابه و از درد به خودم میپیچم شروع کرد باهام حرف زدن. برام تعریف کرد که تو معراج اهواز خدمت میکنه و از شهدا برام گفت . تا رسید به اینجا که گفت چند روز پیشا یه شهیدی داشتیم . یه مردی بود که سنش به نسبت بقیه شهدا بیشتر بود ولی اینقدر نورانی بود توجه همه رو به خودش جلب کرده بود . همه بچه ها جمع شده بودن دور پیکرش و تماشا میکردن . اون وسط مثل یه جواهر میدرخشید. میگفت موقع چرخوندن پیکر ، انگار فرشته ها پهلو به پهلوش میکردن ... بزاق تو حلقم شیرین شد . آب دهانم گیر کرده بود ته حلقم . اشک تو چشام حلقه زد . می دونستم کیه... گفتم حاجی ، اسمش سید رضا سیادت نبود؟ با تعجب گفت آره ... میشناسیش؟ گفتم خبر نداری از دل سوخته این خانواده...خلاصه باقی راه رو دیگه تا تهران نفهمیدم انگار حاجی اونجا اومده بود سراغم که دردم رو تسکین بده. یه روز خواستم تو بزرگداشت شهدا جلوی مادر حمیدرضا این خاطره رو تعریف کنم ولی نتونستم خودمو راضی کنم. مادر عزیزم خداوند نگهبان خون شهیدان شماست. و آنچه بر ما می رود حتما حکمتی داره. و قطعا روزی شهادت خواهید داد تک تک این لحظات رو. در مورد شماو خانواده محترمتون نمی دونم چه رازیه ولی هر چه که هست بزرگی و بزرگواری بسیاری درونش نهفته است. خداوند همگی شما رو همنشین شهدای کربلا قرار بده ان شاءالله.
#شهید_سید_حمید_رضا_سیادت
#شهید_سید_رضا_سیادت
#اردیبهشت_65
#شهدای_گردان_انصار_لشگر_محمد_رسول_الله_ص
@hamidraz
—------------
اردوگاه ما و حمید عسگریان نزدیک هم بود. یه روز همینطوری رفتم پیش دوستان که یه حالی ازشون بپرسم. حمید ناگهان گفت: میدونی که حاجی سیادت هم شهید شد. (خبر شهادت ناصر امراللهی تو عملیات بدر رو هم همینجوری بهم داده بود... یهو شدم عین آدمی که صاعقه بهش زده باشه. اصلا روحم هم خبر نداشت. موقع برگشتن به واحد ادوات تو مسیر اینقدر گیج بودم که افتادم و پام شکست.
یه هفته ای بخاطر نبودن دستگاه عکسبرداری با همون شکستگی نازک نی راه میرفتم. دکتر میگفت کشیدگی عضله است! خلاصه پام انقد ورم کرد که شد اندازه متکا . فرمانده واحد نمیدونم دلش سوخت یا حالا هر چی یه مرخصی دبش بهم داد. موقع برگشتن تو کوپه قطار
یه مرد میان سالی هم کوپه ما بود. دید اوضاع من خیلی خرابه و از درد به خودم میپیچم شروع کرد باهام حرف زدن. برام تعریف کرد که تو معراج اهواز خدمت میکنه و از شهدا برام گفت . تا رسید به اینجا که گفت چند روز پیشا یه شهیدی داشتیم . یه مردی بود که سنش به نسبت بقیه شهدا بیشتر بود ولی اینقدر نورانی بود توجه همه رو به خودش جلب کرده بود . همه بچه ها جمع شده بودن دور پیکرش و تماشا میکردن . اون وسط مثل یه جواهر میدرخشید. میگفت موقع چرخوندن پیکر ، انگار فرشته ها پهلو به پهلوش میکردن ... بزاق تو حلقم شیرین شد . آب دهانم گیر کرده بود ته حلقم . اشک تو چشام حلقه زد . می دونستم کیه... گفتم حاجی ، اسمش سید رضا سیادت نبود؟ با تعجب گفت آره ... میشناسیش؟ گفتم خبر نداری از دل سوخته این خانواده...خلاصه باقی راه رو دیگه تا تهران نفهمیدم انگار حاجی اونجا اومده بود سراغم که دردم رو تسکین بده. یه روز خواستم تو بزرگداشت شهدا جلوی مادر حمیدرضا این خاطره رو تعریف کنم ولی نتونستم خودمو راضی کنم. مادر عزیزم خداوند نگهبان خون شهیدان شماست. و آنچه بر ما می رود حتما حکمتی داره. و قطعا روزی شهادت خواهید داد تک تک این لحظات رو. در مورد شماو خانواده محترمتون نمی دونم چه رازیه ولی هر چه که هست بزرگی و بزرگواری بسیاری درونش نهفته است. خداوند همگی شما رو همنشین شهدای کربلا قرار بده ان شاءالله.
#شهید_سید_حمید_رضا_سیادت
#شهید_سید_رضا_سیادت
#اردیبهشت_65
#شهدای_گردان_انصار_لشگر_محمد_رسول_الله_ص
@hamidraz
زندگی در #اردوگاه/ #قسمت_اول
بعد از یک هفته، خط رو تحویل گردان دیگه ای دادیم و به اردوگاه کرخه برگشتیم. به همهٔ گردان مرخصی روزانه شهری دادند، برای تلفن و حمام و آب و هوا عوض کردن. تنها راه تماس با خانواده نامه بود و تماسهای تلفنی دیر به دیر . حمام داخل اردوگاه فقط برای موارد ضروری بود و بچه ها چند وقت یک بار که به شهر می رفتن می تونستن حمام درست و حسابی برن . که البته دربعضی مواقع با فشار کم آب نیز روبرو می شدن. با بچهها راهی شهر شدیم. جلوی یکی از وانت تویوتاها را که تنها وسیله حمل و نقل بود، گرفتیم و پریدیم پشتش. ماشین، با سرعت زیاد تو جاده خاکی اردوگاه تخته گاز حرکت کرد . پشت وانت دل و روده مون بالا اومد و استخونامون از بس به بدنهٔ وانت خورده بود ، درد میکرد ، ماشین جلویی هم سر و رومونو حسابی خاکی کرد. پل کرخه پیاده شدیم. از لباس تا مو و ابرو و مژه همه پر از خاک بود . اونجا یک ایستگاه صلواتی بود که حمام خوبی داشت. بعد از حمام و خوردن شربت صلواتی، با وانت دیگه ای راهی شهر شدیم. ظهر شده بود. برای خوردن ناهار رفتیم بهترین چلوکبابی اندیمشک. زودتر از بقیه وارد رستوران شدم و غذا رو سفارش دادم ، ناهار رو خوردیم و بعد رفتیم مخابرات. نوبت گرفتیم تا به خونههامون تلفن بزنیم. معطلیِ به نسبت زیادی داشت. نوبت هر کسی که میشد، بلندگو صداش میکرد، و طرف میرفت داخل کابین. مکالمات معمولاً حدود سه دقیقه طول میکشید. اونایی که خونشون تلفن داشتند یه بار تماس می گرفتن. ولی بعضیا که تلفن نداشتند، یک بار زنگ میزدن خونه همسایه، تا خونوادشونو خبر کنن . و چند دقیقه بعد مجبور بودن دوباره تماس بگیرن. بعضی وقتها، بعد از اینهمه دنگ و فنگ، تلفن هر چه بوق میخورد، کسی گوشی رو برنمیداشت و دست از پا درازتر برمیگشتیم؛ تا کی دوباره بتونیم بریم شهر یا پادگان برای تماس مجدد. با اینکه کلی جوون دور هم بودیم و خوش میگذروندیم، اما دلمون برای خانواده تنگ میشد. کارامون که تموم شد حرکت کردیم. باید قبل از تاریکی هوا میرسیدیم اردوگاه. دو ساعت مونده به غروب، پل کرخه بودیم. از اونجا به بعد باید حدود پانزده کیلومتر در جاده خاکی میرفتیم تا برسیم به اردوگاه. عده زیادی منتظر ماشین بودن . از طرفی پشت وانت ، خاک میخوردیم، و حمامی که رفته بودیم، هدر میرفت. تصمیم گرفتیم پیاده ولی از کنار رودخونه که باصفا بود، بقیه راه رو بریم. مسیر قشنگی بود؛ اما چون مسیر عادی نبود و جاده نداشت، پستی و بلندی زیادی داشت. با بگو و بخند،اون مسیر پرفراز و نشیب رو طی کردیم، و هوا هنوز روشن بود که رسیدیم به چادر مخابرات. از فرط خستگی ولو شدیم کف چادر، و ثانیههایی بعد، همه خوابمون برد . از سر و صدای عبور بچهها از کنار چادر، از خواب بیدار شدم. هوا، گرگ و میش بود. همه جام کوفته بود و احساس خستگی زیادی میکردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که چه جوری صبحگاه نرم. برای وضو گرفتن رفتم سمت منبع آب. چند نفر جلوم بودن . نوبتم شد. در حالی که داشتم آب رو دستم میریختم و فکر صبحگاه نرفتن ذهنمو پر کرده بود ، از گفتگوی بچهها فهمیدم که تازه دم غروب و موقع نماز مغربِ . از فکر اینکه موقع رفتن صبحگاه نیست، داشتم بال در میآوردم. کمتر از بیست دقیقه خوابیده بودم؛ ولی از شدت خستگی و به علت گرگ و میش بودن هوا، شب و صبحو قاطی کرده بودم. با خوشحالی رفتم سمت حسینیه برای نماز مغرب و عشا. وقتی نماز تمام شد، یکی از بچه ها که کنارم بود، گفت: چرا سه رکعت نماز خوندن؟ گفتم: خب، پس چند رکعت بخونن؟گفت: معلومه دیگه؛ دو رکعت. زدم زیر خنده، و گفتم: بابا، نماز مغربهها! مات و مبهوت، تازه متوجه شد که به جای نماز مغرب، نماز صبح خونده. تازه فهمیدم وضع خودم بهتر بود که زود فهمیدم هنوز صبح نشده 😊
باش تا #صبح دولتت بدمد
کاین هنوز از نتایج #سحر ست
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
اردیبهشت_65
@hamidraz
بعد از یک هفته، خط رو تحویل گردان دیگه ای دادیم و به اردوگاه کرخه برگشتیم. به همهٔ گردان مرخصی روزانه شهری دادند، برای تلفن و حمام و آب و هوا عوض کردن. تنها راه تماس با خانواده نامه بود و تماسهای تلفنی دیر به دیر . حمام داخل اردوگاه فقط برای موارد ضروری بود و بچه ها چند وقت یک بار که به شهر می رفتن می تونستن حمام درست و حسابی برن . که البته دربعضی مواقع با فشار کم آب نیز روبرو می شدن. با بچهها راهی شهر شدیم. جلوی یکی از وانت تویوتاها را که تنها وسیله حمل و نقل بود، گرفتیم و پریدیم پشتش. ماشین، با سرعت زیاد تو جاده خاکی اردوگاه تخته گاز حرکت کرد . پشت وانت دل و روده مون بالا اومد و استخونامون از بس به بدنهٔ وانت خورده بود ، درد میکرد ، ماشین جلویی هم سر و رومونو حسابی خاکی کرد. پل کرخه پیاده شدیم. از لباس تا مو و ابرو و مژه همه پر از خاک بود . اونجا یک ایستگاه صلواتی بود که حمام خوبی داشت. بعد از حمام و خوردن شربت صلواتی، با وانت دیگه ای راهی شهر شدیم. ظهر شده بود. برای خوردن ناهار رفتیم بهترین چلوکبابی اندیمشک. زودتر از بقیه وارد رستوران شدم و غذا رو سفارش دادم ، ناهار رو خوردیم و بعد رفتیم مخابرات. نوبت گرفتیم تا به خونههامون تلفن بزنیم. معطلیِ به نسبت زیادی داشت. نوبت هر کسی که میشد، بلندگو صداش میکرد، و طرف میرفت داخل کابین. مکالمات معمولاً حدود سه دقیقه طول میکشید. اونایی که خونشون تلفن داشتند یه بار تماس می گرفتن. ولی بعضیا که تلفن نداشتند، یک بار زنگ میزدن خونه همسایه، تا خونوادشونو خبر کنن . و چند دقیقه بعد مجبور بودن دوباره تماس بگیرن. بعضی وقتها، بعد از اینهمه دنگ و فنگ، تلفن هر چه بوق میخورد، کسی گوشی رو برنمیداشت و دست از پا درازتر برمیگشتیم؛ تا کی دوباره بتونیم بریم شهر یا پادگان برای تماس مجدد. با اینکه کلی جوون دور هم بودیم و خوش میگذروندیم، اما دلمون برای خانواده تنگ میشد. کارامون که تموم شد حرکت کردیم. باید قبل از تاریکی هوا میرسیدیم اردوگاه. دو ساعت مونده به غروب، پل کرخه بودیم. از اونجا به بعد باید حدود پانزده کیلومتر در جاده خاکی میرفتیم تا برسیم به اردوگاه. عده زیادی منتظر ماشین بودن . از طرفی پشت وانت ، خاک میخوردیم، و حمامی که رفته بودیم، هدر میرفت. تصمیم گرفتیم پیاده ولی از کنار رودخونه که باصفا بود، بقیه راه رو بریم. مسیر قشنگی بود؛ اما چون مسیر عادی نبود و جاده نداشت، پستی و بلندی زیادی داشت. با بگو و بخند،اون مسیر پرفراز و نشیب رو طی کردیم، و هوا هنوز روشن بود که رسیدیم به چادر مخابرات. از فرط خستگی ولو شدیم کف چادر، و ثانیههایی بعد، همه خوابمون برد . از سر و صدای عبور بچهها از کنار چادر، از خواب بیدار شدم. هوا، گرگ و میش بود. همه جام کوفته بود و احساس خستگی زیادی میکردم. اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که چه جوری صبحگاه نرم. برای وضو گرفتن رفتم سمت منبع آب. چند نفر جلوم بودن . نوبتم شد. در حالی که داشتم آب رو دستم میریختم و فکر صبحگاه نرفتن ذهنمو پر کرده بود ، از گفتگوی بچهها فهمیدم که تازه دم غروب و موقع نماز مغربِ . از فکر اینکه موقع رفتن صبحگاه نیست، داشتم بال در میآوردم. کمتر از بیست دقیقه خوابیده بودم؛ ولی از شدت خستگی و به علت گرگ و میش بودن هوا، شب و صبحو قاطی کرده بودم. با خوشحالی رفتم سمت حسینیه برای نماز مغرب و عشا. وقتی نماز تمام شد، یکی از بچه ها که کنارم بود، گفت: چرا سه رکعت نماز خوندن؟ گفتم: خب، پس چند رکعت بخونن؟گفت: معلومه دیگه؛ دو رکعت. زدم زیر خنده، و گفتم: بابا، نماز مغربهها! مات و مبهوت، تازه متوجه شد که به جای نماز مغرب، نماز صبح خونده. تازه فهمیدم وضع خودم بهتر بود که زود فهمیدم هنوز صبح نشده 😊
باش تا #صبح دولتت بدمد
کاین هنوز از نتایج #سحر ست
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
اردیبهشت_65
@hamidraz
Forwarded from .
#دوکوهه
همراه چهار شهید عزیز
نفر اول از چپ #جواد_صراف
نفر چهارم #سعید_مهاجر
نشسته از چپ #علی_فقیه_میرزایی
از راست #محمد_باقر_فیاضی
@hamidraz
همراه چهار شهید عزیز
نفر اول از چپ #جواد_صراف
نفر چهارم #سعید_مهاجر
نشسته از چپ #علی_فقیه_میرزایی
از راست #محمد_باقر_فیاضی
@hamidraz
زندگی در #اردوگاه / #قسمت_دوم
نماز که تمام شد، به چادر مخابرات برگشتیم و فهمیدیم یکی از بچهها رو عقرب زده. محسن وقتی از شهر برمیگشت، پشت کامیون نشسته بود که عقرب، چهار جای بدنش از شونه تا دستش رو نیش زده بود . با کلی دارو و مسکّن تازه از بهداری برگشته بود. بیحال تو چادر ولو شده بود . شام که خوردیم، همه از بس خسته بودیم زود خوابیدیم . صبح که برای نماز بیدار شدیم، چهره بیحال و بههمریخته محسن، توجه همه رو به خودش جلب کرد . با اینکه درد و ناراحتی داشت، با شوخی و خنده گفت: دیشب که همه خواب بودید عقاربه و کلامنه و اسالحه افتاده بودن به جون من، فکر کردیم شاید هذیون میگه . گفتیم: یعنی چی؟ مگه چی شده؟ گفت: دیشب، بعد از کلی کلنجار، همین که خوابم برد، باد زد و کلمن آب از روی جعبه کنار چادر افتاد روی من، و همه جام خیس شد. من نفر دوم کنار جعبه بودم، و از شانس بدم آب روی نفر اول نریخت و همش ریخت روی من. لباسمو عوض کردم و رفتم یه جای دیگه خودمو لای بچه ها جا دادم و خوابیدم. تازه خوابم برده بود که این بار باد، کلاشینکوفی که بالای چادر آویزون بود، انداخت روی سرم. (نزدیک عملیات یا رفتن به خط پدافندی به همه نیروها سلاح و وسایلشون تحویل داده می شد و بچه ها معمولا اسلحه ها رو باسیم به میله های چادر وصل می کردند) با این اوصاف، محسن تقریباً همه شب بیدار بود و حالا حس ادبیش گل کرده و چند تا جمع مکسر الکی از خودش ساخته بود. منظورش این بود که عقربها و کلمنها و سلاحها دیشب افتاده بودند به جونم . چند روزی کمی بی حال بود تا الحمدلله وضعیتش بهتر شد . در اون ایام در حالی که همه منتظر عملیات بودیم، عراق در منطقه فکه دست به تک سنگینی زد. برای همین قرار شد یکی از گردان های لشکر برای دفع حمله و کمک به خط مقدم بره . چند شب بود وقتی که میخوابیدیم، در اضطراب رفتن به فکه بودیم. بچهها اصلاً تمایلی به رفتن به فکه نداشتند و میدونستن که رفتن به اونجا، یعنی تار و مار شدن گردان و از دست دادن عملیات اصلی. یکی از شبها نزدیکای اذان صبح با هیجان بیدار شدم و تو تاریکی ، محوطه گردان رو پر از اتوبوس دیدم . چشمامو مالیدم ببینم درست می بینم . وقتی مطمئن شدم با ناراحتی بچه ها رو برای نماز صدا کردم . قیافه ها ی گرفته چشم تو چشم هم آرزو می کردن اتوبوسها زودتر بی مسافر از اردوگاه خارج بشن ....
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
#فکه
#محسن_نجفی
#خرداد_65
@hamidraz
نماز که تمام شد، به چادر مخابرات برگشتیم و فهمیدیم یکی از بچهها رو عقرب زده. محسن وقتی از شهر برمیگشت، پشت کامیون نشسته بود که عقرب، چهار جای بدنش از شونه تا دستش رو نیش زده بود . با کلی دارو و مسکّن تازه از بهداری برگشته بود. بیحال تو چادر ولو شده بود . شام که خوردیم، همه از بس خسته بودیم زود خوابیدیم . صبح که برای نماز بیدار شدیم، چهره بیحال و بههمریخته محسن، توجه همه رو به خودش جلب کرد . با اینکه درد و ناراحتی داشت، با شوخی و خنده گفت: دیشب که همه خواب بودید عقاربه و کلامنه و اسالحه افتاده بودن به جون من، فکر کردیم شاید هذیون میگه . گفتیم: یعنی چی؟ مگه چی شده؟ گفت: دیشب، بعد از کلی کلنجار، همین که خوابم برد، باد زد و کلمن آب از روی جعبه کنار چادر افتاد روی من، و همه جام خیس شد. من نفر دوم کنار جعبه بودم، و از شانس بدم آب روی نفر اول نریخت و همش ریخت روی من. لباسمو عوض کردم و رفتم یه جای دیگه خودمو لای بچه ها جا دادم و خوابیدم. تازه خوابم برده بود که این بار باد، کلاشینکوفی که بالای چادر آویزون بود، انداخت روی سرم. (نزدیک عملیات یا رفتن به خط پدافندی به همه نیروها سلاح و وسایلشون تحویل داده می شد و بچه ها معمولا اسلحه ها رو باسیم به میله های چادر وصل می کردند) با این اوصاف، محسن تقریباً همه شب بیدار بود و حالا حس ادبیش گل کرده و چند تا جمع مکسر الکی از خودش ساخته بود. منظورش این بود که عقربها و کلمنها و سلاحها دیشب افتاده بودند به جونم . چند روزی کمی بی حال بود تا الحمدلله وضعیتش بهتر شد . در اون ایام در حالی که همه منتظر عملیات بودیم، عراق در منطقه فکه دست به تک سنگینی زد. برای همین قرار شد یکی از گردان های لشکر برای دفع حمله و کمک به خط مقدم بره . چند شب بود وقتی که میخوابیدیم، در اضطراب رفتن به فکه بودیم. بچهها اصلاً تمایلی به رفتن به فکه نداشتند و میدونستن که رفتن به اونجا، یعنی تار و مار شدن گردان و از دست دادن عملیات اصلی. یکی از شبها نزدیکای اذان صبح با هیجان بیدار شدم و تو تاریکی ، محوطه گردان رو پر از اتوبوس دیدم . چشمامو مالیدم ببینم درست می بینم . وقتی مطمئن شدم با ناراحتی بچه ها رو برای نماز صدا کردم . قیافه ها ی گرفته چشم تو چشم هم آرزو می کردن اتوبوسها زودتر بی مسافر از اردوگاه خارج بشن ....
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
#فکه
#محسن_نجفی
#خرداد_65
@hamidraz
Forwarded from .
زندگی در #اردوگاه/ #قسمت_پایانی
نماز صبح رو خوندیم و آماده صبحگاه شدیم . نزدیک عملیات بود و صبحگاههای سنگین تری انجام می شد تا بچه ها آمادگی جسمانی بیشتری برای شبهای سخت عملیات داشته باشند . بعدِ صبحگاه همه چادرها موقع صبحانه حرفِ رفتن به فکه بود . بعد چند ساعت اتوبوسها از اردوگاه خارج شدند ولی تا موقعی که به صورت رسمی اعلام نشده بود که ما به فکه نمیریم خیال بچه ها راحت نبود . با صحبتی که فرمانده های گردان با لشگر داشتند ما به فکه نرفتیم و قرعه به نام گردان عمار افتاد. گردان عمار در شرف رفتن به تهران بود .درحالی که نیروهای گردان عمار در راه آهن اندیمشک منتظر حرکت قطار به سمت تهران بودند ، به ناگاه خبر لغو مرخصی اعلام شد و سریعا به خط مقدم فکه اعزام شدند.بچه های گردان عمار در کنار لشگر سیدالشهدا و نیروهای دیگه با ایثارگری فراوان و دادن شهدا و مجروحین زیاد، موفق شدند جلوی پیشروی عراقیها را بگیرند و ازطرفی باعث شدند تا عملیاتی که در پیش بود نیز به هم نخوره.قاعدتاً اگر عراق در منطقه فکه پیشروی می کردما مجبور میشدیم نیروها رو به اونجا ببریم و نیرویی که برای عملیات آزادسازی مهران آماده بود در منطقه فکه از بین میرفت.ایستادگی گردان عمار و بقیه نیروها در فکه جلوی پیشروی دشمن را گرفت وعراقی ها شکست خورده به خطوط خودشون بازگشتند و بقیه گردانهای لشگر آماده برای عملیات باقی ماندند. در ایام باقی مانده تا عملیات بچه ها با انگیزه مضاعف روز به روز به لحاظ روحی و جسمی آمادگی خودشونو بیشتر می کردند . دربین کارهای سخت تبلیغاتِ گردان با کمک بچه ها جشن خوبی برای میلاد امام زمان عج در اردوگاه برپا کردن . دیگه بوی عملیات می اومد . برای یک مرخصی کوتاه و خداحافظی به تهران رفتیم . همه میدونستن که برای حفاظت اطلاعات نباید به خانواده ها چیزی در مورد عملیات بگن. به همین خاطر آخرین خداحافظی بعضی بچه هایی که تو عملیات شهید شدن غریبانه بود . روزی که از تهران بر میگشتیم مصادف بود با افتتاح جام جهانی 1986 مکزیک . با اینکه اکثر بچه ها علاقه مند به فوتبال بودن اما حالا جوانانی بودند که با ریشه دینی شور دفاع از مردم و وطن در سر داشتند و برای رسیدن به این هدف دنیا براشون خیلی کوچیک شده بود و علاقه ها شون رنگ عوض کرده بود . در عین حال نشاط جوونی بچه ها تموم شدنی نبود.چون همه قطار رزمنده بودن تو راه برگشت به جبهه ،بچه ها تا خواستند شلوغ کردند و خوش گذروندن ....
قسمت بعد حرکت به سمت منطقه عملیاتی
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
#فکه
#گردان_عمار
نماز صبح رو خوندیم و آماده صبحگاه شدیم . نزدیک عملیات بود و صبحگاههای سنگین تری انجام می شد تا بچه ها آمادگی جسمانی بیشتری برای شبهای سخت عملیات داشته باشند . بعدِ صبحگاه همه چادرها موقع صبحانه حرفِ رفتن به فکه بود . بعد چند ساعت اتوبوسها از اردوگاه خارج شدند ولی تا موقعی که به صورت رسمی اعلام نشده بود که ما به فکه نمیریم خیال بچه ها راحت نبود . با صحبتی که فرمانده های گردان با لشگر داشتند ما به فکه نرفتیم و قرعه به نام گردان عمار افتاد. گردان عمار در شرف رفتن به تهران بود .درحالی که نیروهای گردان عمار در راه آهن اندیمشک منتظر حرکت قطار به سمت تهران بودند ، به ناگاه خبر لغو مرخصی اعلام شد و سریعا به خط مقدم فکه اعزام شدند.بچه های گردان عمار در کنار لشگر سیدالشهدا و نیروهای دیگه با ایثارگری فراوان و دادن شهدا و مجروحین زیاد، موفق شدند جلوی پیشروی عراقیها را بگیرند و ازطرفی باعث شدند تا عملیاتی که در پیش بود نیز به هم نخوره.قاعدتاً اگر عراق در منطقه فکه پیشروی می کردما مجبور میشدیم نیروها رو به اونجا ببریم و نیرویی که برای عملیات آزادسازی مهران آماده بود در منطقه فکه از بین میرفت.ایستادگی گردان عمار و بقیه نیروها در فکه جلوی پیشروی دشمن را گرفت وعراقی ها شکست خورده به خطوط خودشون بازگشتند و بقیه گردانهای لشگر آماده برای عملیات باقی ماندند. در ایام باقی مانده تا عملیات بچه ها با انگیزه مضاعف روز به روز به لحاظ روحی و جسمی آمادگی خودشونو بیشتر می کردند . دربین کارهای سخت تبلیغاتِ گردان با کمک بچه ها جشن خوبی برای میلاد امام زمان عج در اردوگاه برپا کردن . دیگه بوی عملیات می اومد . برای یک مرخصی کوتاه و خداحافظی به تهران رفتیم . همه میدونستن که برای حفاظت اطلاعات نباید به خانواده ها چیزی در مورد عملیات بگن. به همین خاطر آخرین خداحافظی بعضی بچه هایی که تو عملیات شهید شدن غریبانه بود . روزی که از تهران بر میگشتیم مصادف بود با افتتاح جام جهانی 1986 مکزیک . با اینکه اکثر بچه ها علاقه مند به فوتبال بودن اما حالا جوانانی بودند که با ریشه دینی شور دفاع از مردم و وطن در سر داشتند و برای رسیدن به این هدف دنیا براشون خیلی کوچیک شده بود و علاقه ها شون رنگ عوض کرده بود . در عین حال نشاط جوونی بچه ها تموم شدنی نبود.چون همه قطار رزمنده بودن تو راه برگشت به جبهه ،بچه ها تا خواستند شلوغ کردند و خوش گذروندن ....
قسمت بعد حرکت به سمت منطقه عملیاتی
#گردان_انصار
#اردوگاه_کرخه
#فکه
#گردان_عمار