#قسمت_پایانی
.... هر کسی به یک طرف می دوید خوابیدیم روی زمین و بعضیها اشهدشون رو هم خوندن و هر لحظه منتظر شهادت...
تا اینکه بمب به زمین اصابت کرد و در کمال ناباوری زمین دهان باز کرد و بمب توی زمین فرو رفت . نفسها حبس شده بود . صدایی از کسی در نمی اومد . همه در انتظار انفجار مهیبی بودن . چند ثانیه گذشت . خبری نشد، اتفاقی نیفتاد . یکی یکی سر از زمین برداشتند و از جا بلند شدند . نگاهها از بمب غول پیکر سردر زمین رو به آسمان رفت . نفسها بالا اومد . شادی بازگشت به ز ندگی از چشمای بچه ها می بارید . لبها خندان . فریادهای خوشحالی و شکر خدا فضای اسکله فاو رو برای لحظاتی دگرگون کرد . خواست خدا بر سلامت بچه ها بود،
گروهها که به اسکله میرسیدن با قایق به ساحل اون طرف اروند میرفتند . از اونجا با ماشین به سمت عقبه گردان حرکت کردیم . شب رسیدیم به منطقه خسرو آباد، بعد از دو هفته با اون همه خاک و خون و کثیفی حمام رفتن خستگی رو از تن بچه ها گرفت،
هر چند که حمامها به این شکل بود که آبو رو آتیش گرم کرده بودن و در ظرفهای 20 کیلویی حلبی تحویل بچه ها می دادن . با مقدار کمی آب تو سرمای اونجا بچه ها استحمام کردن ولی حتما یکی از بهترین حمامهای عمر مون بود و خیلی بهمون چسبید هر چند که به شدت سرما خوردم.
فردا صبح از خسروآباد رفتیم اردوگاه کارون وقتی رسیدیم
اعلام شد که همه میتونن برن تهران ولی باز لشکر نیاز به نیرو داره و هر کس مایل هست و میتونه بمونه .چند نفری باز هم مردونگی کردند و با یک سری نیروهای جدید، کنار فرمانده ها موندند . یکی از نیروهای جدید علی بود. قبل عملیات یه بار اومدم تهران. موقع برگشت علی هم برگه اعزام گرفت و همراهم شد. رفتیم راه اهن .وقتی وارد قطار شدیم دیدیم صندلی هاش چوبیه . به علی گفتم تا اندیمشک داغون میشیم . بیا برگردیم خونه فردا میریم. قبول کرد و اون شب نرفتیم. فردا صبح زنگ زدم که قرار رفتن رو بذارم ، علی گفت حالم خوب نیست. رفتم دکتر .احتمال هپاتیت دادن . مجبور شدم تنهایی برم . علی بستری شد و به عملیات نرسید. وسطای عملیات کمی که بهتر شد خودشو رسوند و به عنوان امدادگر رفت به اورژانس خط . حالا برای پدافندی اومده بود به گردان . داشتم از کنار چادر رد می شدم . صدایم زد .حمید تو نمیمونی ؟ برگشتم نگاش کردم . احساس کردم دیگه علی رو نمیبینم .نخلستونهای کارون شاهد آخرین دیدار من و علی بود . ده روز نگذشته بود که علی برگشت . اما این بار ماه بی سر آمد . پیشونی فاو میعادگاه علی شد . هنوز بعد از سی سال صدای حمید گفتنش تو گوش بی سیم چی میپیچه . حمید حمید علی... بگوشی؟... بیدار باش حمید
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#شهید_علی_حلاجیان
#اسفند_1364
@hamidraz
.... هر کسی به یک طرف می دوید خوابیدیم روی زمین و بعضیها اشهدشون رو هم خوندن و هر لحظه منتظر شهادت...
تا اینکه بمب به زمین اصابت کرد و در کمال ناباوری زمین دهان باز کرد و بمب توی زمین فرو رفت . نفسها حبس شده بود . صدایی از کسی در نمی اومد . همه در انتظار انفجار مهیبی بودن . چند ثانیه گذشت . خبری نشد، اتفاقی نیفتاد . یکی یکی سر از زمین برداشتند و از جا بلند شدند . نگاهها از بمب غول پیکر سردر زمین رو به آسمان رفت . نفسها بالا اومد . شادی بازگشت به ز ندگی از چشمای بچه ها می بارید . لبها خندان . فریادهای خوشحالی و شکر خدا فضای اسکله فاو رو برای لحظاتی دگرگون کرد . خواست خدا بر سلامت بچه ها بود،
گروهها که به اسکله میرسیدن با قایق به ساحل اون طرف اروند میرفتند . از اونجا با ماشین به سمت عقبه گردان حرکت کردیم . شب رسیدیم به منطقه خسرو آباد، بعد از دو هفته با اون همه خاک و خون و کثیفی حمام رفتن خستگی رو از تن بچه ها گرفت،
هر چند که حمامها به این شکل بود که آبو رو آتیش گرم کرده بودن و در ظرفهای 20 کیلویی حلبی تحویل بچه ها می دادن . با مقدار کمی آب تو سرمای اونجا بچه ها استحمام کردن ولی حتما یکی از بهترین حمامهای عمر مون بود و خیلی بهمون چسبید هر چند که به شدت سرما خوردم.
فردا صبح از خسروآباد رفتیم اردوگاه کارون وقتی رسیدیم
اعلام شد که همه میتونن برن تهران ولی باز لشکر نیاز به نیرو داره و هر کس مایل هست و میتونه بمونه .چند نفری باز هم مردونگی کردند و با یک سری نیروهای جدید، کنار فرمانده ها موندند . یکی از نیروهای جدید علی بود. قبل عملیات یه بار اومدم تهران. موقع برگشت علی هم برگه اعزام گرفت و همراهم شد. رفتیم راه اهن .وقتی وارد قطار شدیم دیدیم صندلی هاش چوبیه . به علی گفتم تا اندیمشک داغون میشیم . بیا برگردیم خونه فردا میریم. قبول کرد و اون شب نرفتیم. فردا صبح زنگ زدم که قرار رفتن رو بذارم ، علی گفت حالم خوب نیست. رفتم دکتر .احتمال هپاتیت دادن . مجبور شدم تنهایی برم . علی بستری شد و به عملیات نرسید. وسطای عملیات کمی که بهتر شد خودشو رسوند و به عنوان امدادگر رفت به اورژانس خط . حالا برای پدافندی اومده بود به گردان . داشتم از کنار چادر رد می شدم . صدایم زد .حمید تو نمیمونی ؟ برگشتم نگاش کردم . احساس کردم دیگه علی رو نمیبینم .نخلستونهای کارون شاهد آخرین دیدار من و علی بود . ده روز نگذشته بود که علی برگشت . اما این بار ماه بی سر آمد . پیشونی فاو میعادگاه علی شد . هنوز بعد از سی سال صدای حمید گفتنش تو گوش بی سیم چی میپیچه . حمید حمید علی... بگوشی؟... بیدار باش حمید
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#شهید_علی_حلاجیان
#اسفند_1364
@hamidraz
روایتی از فرمانده گروهان شهادت #حسن_قاسمی
ساعت یازده شب بود، به دستور حاج جعفر محتشم فرمانده گردان انصار، بایدگروهان شهادت رو جلو میبردم و ادامه عملیات پیشروی گردانهای سلمان ومالک رو درطول جاده فاو ام القصرانجام میدادم گروهان اماده شد. درطول شبهای گذشته شهیدانی چون وحیدو محمود باقری، احمدی نسب و... جانانه برابرپاتکهای سنگین دشمن اوج حماسه وایثاررابه نمایش گذاشتند. شب عجیبی بود. تانکها بطورزیگزاگ روی جاده ارایش گرفته بودندوما میبایست به موازات کارخانه نمک پس ازعبورازتانکهابه سمت ام القصر میرفتیم .من جلوی ستون وبیسیم چی موسی پور پشت به پشت سرم حرکت میکرد. پس ازطی مسافتی ، درگیری شروع شد. پس ازشنیدن صدای عراقیها بهنام پازوکی رو به سمت چپ جاده فرستادم که خیلی زود مجروح شد. تیرهای رسام مثل بارون به سمت ما شلیک میشد. یک لحظه متوجه شدم گوشی بیسیم جلوترنمیادو همراه من نیست . برگشتم دیدم بیسیم چی ازناحیه شکم تیرخورده . بیسیم رودادم به یک نفردیگه . ازکارخانه نمک کیلومترها دورشده بودیم تااینکه رسیدیم به مقرزرهی دشمن. نبرد در اینجا تن به تن شد. تانکهای دشمن ازاین یورش گیج و وحشت زده بودند. سردرگم در جهات مختلف مانورمیدادن وگاها ازتانک پیاده شده و درگیرمیشدند. تعدادی ازتانکها با نارنجک منهدم شدند و تعدادی هم فرارکردند. قرارنبود اونجابمونیم ،باید عبور میکردیم . ستون رابه سمت جاده هدایت کردم . ازتیپ المهدی شیراز هم که قراربود پس ازکارخانه نمک به ما ملحق بشه هنوز خبری نبود. ازشدت تیر و ترکش هاکاسته شده بود. این مهم ترغیبم کردکه از مسیرپرگل ولای کناره بریم روی جاده حرکت کنیم . غافل ازاینکه دوتا تانک در پد خاکی داخل خورعبدالله کمین کردند. با اولین قدم که روی جاده گذاشتم باشلیک تیربار دوشکای دوزمانه (بعد از اصابت به هدف انفجار هم داره) به پای راست من نقش برزمین شدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بیست_و_هفت_بهمن_1364
@hamidraz
ساعت یازده شب بود، به دستور حاج جعفر محتشم فرمانده گردان انصار، بایدگروهان شهادت رو جلو میبردم و ادامه عملیات پیشروی گردانهای سلمان ومالک رو درطول جاده فاو ام القصرانجام میدادم گروهان اماده شد. درطول شبهای گذشته شهیدانی چون وحیدو محمود باقری، احمدی نسب و... جانانه برابرپاتکهای سنگین دشمن اوج حماسه وایثاررابه نمایش گذاشتند. شب عجیبی بود. تانکها بطورزیگزاگ روی جاده ارایش گرفته بودندوما میبایست به موازات کارخانه نمک پس ازعبورازتانکهابه سمت ام القصر میرفتیم .من جلوی ستون وبیسیم چی موسی پور پشت به پشت سرم حرکت میکرد. پس ازطی مسافتی ، درگیری شروع شد. پس ازشنیدن صدای عراقیها بهنام پازوکی رو به سمت چپ جاده فرستادم که خیلی زود مجروح شد. تیرهای رسام مثل بارون به سمت ما شلیک میشد. یک لحظه متوجه شدم گوشی بیسیم جلوترنمیادو همراه من نیست . برگشتم دیدم بیسیم چی ازناحیه شکم تیرخورده . بیسیم رودادم به یک نفردیگه . ازکارخانه نمک کیلومترها دورشده بودیم تااینکه رسیدیم به مقرزرهی دشمن. نبرد در اینجا تن به تن شد. تانکهای دشمن ازاین یورش گیج و وحشت زده بودند. سردرگم در جهات مختلف مانورمیدادن وگاها ازتانک پیاده شده و درگیرمیشدند. تعدادی ازتانکها با نارنجک منهدم شدند و تعدادی هم فرارکردند. قرارنبود اونجابمونیم ،باید عبور میکردیم . ستون رابه سمت جاده هدایت کردم . ازتیپ المهدی شیراز هم که قراربود پس ازکارخانه نمک به ما ملحق بشه هنوز خبری نبود. ازشدت تیر و ترکش هاکاسته شده بود. این مهم ترغیبم کردکه از مسیرپرگل ولای کناره بریم روی جاده حرکت کنیم . غافل ازاینکه دوتا تانک در پد خاکی داخل خورعبدالله کمین کردند. با اولین قدم که روی جاده گذاشتم باشلیک تیربار دوشکای دوزمانه (بعد از اصابت به هدف انفجار هم داره) به پای راست من نقش برزمین شدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بیست_و_هفت_بهمن_1364
@hamidraz
روایتی از فرمانده گروهان شهادت #حسن_قاسمی
با اصابت تیربه پای راستم نقش برزمین شدم . استخوان ران منهدم و به قسمتهای نامساوی تقسیم و تا شد. استخوان ران بیرون زده بود . تنهاکاری که تونستم بکنم این بود که برای جلوگیری ازتضعیف روحیه بچه ها روی یک کلاش قنداق دار ایستادم تا گروهان به حرکت خود ادامه دهد . ستون رو به معاونهای گروهان بیات و صیدابادی سپردم . بعد دیگه از پا افتادم . دراعلام وضعیت من پشت بیسیم گفته بودندحسن قاسمی شهیدشده . لذا معاون گردان حاج امینی گفته بودکه جناره حسن حتما باید بیاد عقب . یک بسیجی تنومند بنام شعبانی مامورانتقال من شد . من رو روی دوش انداخت . محل زخم باخونریزی زیاد باز بود. اختیار پایم را نداشتم. در کنار جاده به سمت عقب درگل لای شروع به حرکت کرد. انفجارهای پی درپی تانکهای در حال سوختن باعث میشد که شعبانی چپ وراست روی گل هاشیرجه میزد وچون دستهایش را حایل خودش میکرد من باسرعت هرچه تمامتر باصورت توی گلها فرومیرفتم. بدتراینکه پای مجروح من مثل طناب زیرشکم این برادرصد کیلویی جا میماند . نمیدونستم به کی پناه ببرم هرچی التماس کردم قسمش دادم بیفایده بود، کار داشت بیخ پیدامیکرد که بالاخر ه راضی شد منوبه روی شکم به خواست خودم بخوابونه بره کمک بیاره . دقایقی بعد نوجوان امدادگری که ارزش کارش بعدا معلوم شد ، دوتا تخته روی ران پام گذاشت و با گارو محکم بست و رفت . شاید نیم ساعت بعد دوتا بسیحی که معلوم نبودتو کدوم گردان بودن اومدن بالای سرم .لباس من بادگیریشمی رنگ بود شبیه لباس عراقیها . دهنم پر از گل و خون بود. نمیتونستم حرف بزنم نوک تفنگ رو سمت من گرفت، شاید در کسری ازثانیه تانکی منفجر شد . نورساطع شده نیمرخ من نمایان شد با مکث واحتیاط سرش اورد نزدیک فقط اروم گفتم نزن. طلبکارانه داد زد که این چه لباسیه پوشیدی و اسپیلت منو پاره کرد شاید حدودیک ساعت بعد شعبانی بابرانکارد و یک نفر رسید . چندکیلومترمنو اوردن عقب . گذاشتن تو یک تویوتا پر از مجروح . همه روی هم ناله کنان صحنه بدو سختی بود . ماشین با سرعت ازموانع میگدشت . بالاوپایین افتادن مجروحها باعث شدتعدادی بیهوش شدن . وقتی بهوش اومدم اورژانس فاو بودم . رضا اکبری بالای سرم شوخی میکردکه دوباره بیهوش شدم . چند روز بعد دربیمارستان جندی شاپور اهواز وقتی به هوش اومدم پزشکی داشت میگفت اون امدادگراولی کار ده تاپرشک روانجام داده . هشت واحدخون برای من زدن . بازم میگفتن مجروح هنوز کم خونه . سپس به بیمارستان طالقانی تهران منتقل شدم . چهارماه اونجا بستری بودم .با سیزده کیلو وزنه پام در حال کشش بود اما هرگز کامل جمع نشد ....
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بهمن_1364
@hamidraz
با اصابت تیربه پای راستم نقش برزمین شدم . استخوان ران منهدم و به قسمتهای نامساوی تقسیم و تا شد. استخوان ران بیرون زده بود . تنهاکاری که تونستم بکنم این بود که برای جلوگیری ازتضعیف روحیه بچه ها روی یک کلاش قنداق دار ایستادم تا گروهان به حرکت خود ادامه دهد . ستون رو به معاونهای گروهان بیات و صیدابادی سپردم . بعد دیگه از پا افتادم . دراعلام وضعیت من پشت بیسیم گفته بودندحسن قاسمی شهیدشده . لذا معاون گردان حاج امینی گفته بودکه جناره حسن حتما باید بیاد عقب . یک بسیجی تنومند بنام شعبانی مامورانتقال من شد . من رو روی دوش انداخت . محل زخم باخونریزی زیاد باز بود. اختیار پایم را نداشتم. در کنار جاده به سمت عقب درگل لای شروع به حرکت کرد. انفجارهای پی درپی تانکهای در حال سوختن باعث میشد که شعبانی چپ وراست روی گل هاشیرجه میزد وچون دستهایش را حایل خودش میکرد من باسرعت هرچه تمامتر باصورت توی گلها فرومیرفتم. بدتراینکه پای مجروح من مثل طناب زیرشکم این برادرصد کیلویی جا میماند . نمیدونستم به کی پناه ببرم هرچی التماس کردم قسمش دادم بیفایده بود، کار داشت بیخ پیدامیکرد که بالاخر ه راضی شد منوبه روی شکم به خواست خودم بخوابونه بره کمک بیاره . دقایقی بعد نوجوان امدادگری که ارزش کارش بعدا معلوم شد ، دوتا تخته روی ران پام گذاشت و با گارو محکم بست و رفت . شاید نیم ساعت بعد دوتا بسیحی که معلوم نبودتو کدوم گردان بودن اومدن بالای سرم .لباس من بادگیریشمی رنگ بود شبیه لباس عراقیها . دهنم پر از گل و خون بود. نمیتونستم حرف بزنم نوک تفنگ رو سمت من گرفت، شاید در کسری ازثانیه تانکی منفجر شد . نورساطع شده نیمرخ من نمایان شد با مکث واحتیاط سرش اورد نزدیک فقط اروم گفتم نزن. طلبکارانه داد زد که این چه لباسیه پوشیدی و اسپیلت منو پاره کرد شاید حدودیک ساعت بعد شعبانی بابرانکارد و یک نفر رسید . چندکیلومترمنو اوردن عقب . گذاشتن تو یک تویوتا پر از مجروح . همه روی هم ناله کنان صحنه بدو سختی بود . ماشین با سرعت ازموانع میگدشت . بالاوپایین افتادن مجروحها باعث شدتعدادی بیهوش شدن . وقتی بهوش اومدم اورژانس فاو بودم . رضا اکبری بالای سرم شوخی میکردکه دوباره بیهوش شدم . چند روز بعد دربیمارستان جندی شاپور اهواز وقتی به هوش اومدم پزشکی داشت میگفت اون امدادگراولی کار ده تاپرشک روانجام داده . هشت واحدخون برای من زدن . بازم میگفتن مجروح هنوز کم خونه . سپس به بیمارستان طالقانی تهران منتقل شدم . چهارماه اونجا بستری بودم .با سیزده کیلو وزنه پام در حال کشش بود اما هرگز کامل جمع نشد ....
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بهمن_1364
@hamidraz
روایتی از جانباز گروهان شهادت #سعید_مزلقانی
بعدازظهر بود . اعلام کردند دشمن درحال پاتک به مواضع ما در پیشونی ست. به سرعت دسته ما که نزدیک جاده مستقربود آماده حرکت به سمت جلو شد. اسماعیلی فرمانده دسته جلو و بقیه پشت سرش. نزدیک خاکریز اول روی جاده که رسیدیم بچه ها را سریع داخل سنگرها تقسیم کردند. من و دو سه نفر دیگه از جمله مرتضی ابراهیمی به سنگر انتهای خاکریز روی جاده فرستاده شدیم. درگیری درجلوتر از ما به شدت ادامه داشت ولی با نزدیک شدن غروب از شدتش کم شد. با غروب آفتاب همراه اسماعیلی به کمی عقب تر و داخل یک سنگر عراقی برگشتیم تا انتهای شب که موعد ادامه عملیات بود بهمراه سایر نیروها وارد عمل بشیم. داخل سنگر از امدادگر شنیدم که مسعود رحمانی زخمی شده و وقتی می خواسته زخمش را پانسمان کنه دستش کاملا وارد پهلوی او می شده . فهمیدیم قضیه مسعود جدی است، برایش دعا کردیم. کمی که گذشت صدای چند نفر از بیرون توجهمان را جلب کرد. داشتند شهیدی را به عقب منتقل می کردند . باروشن شدن چراغ قوه صورت زیبای احمدی نسب توی اون شب تار خودنمایی می کرد. به داخل سنگر برگشتیم از خستگی خوابمان برده بود که با صدای اسماعیلی از خواب بیدارشدیم. شروع به حرکت کردیم. از آخرین خاکریز عبور کردیم. محشری از تانکها سوخته روی جاده که شب قبل توسط گردان حمزه به آتش کشیده شده بود جلومان ظاهر شد. از کنار سنگرها و کشته های عراقی و سلاحهای به جا موندشون عبور کردیم . مدتی از جلو رفتن ما نگذشته بود که ستون باید به سمت راست جاده منتقل می شد. نوبت من که شد شروع به دویدن از عرض جاده کردم. وسط جاده یکدفعه افتادم. دردی تو ناحیه پا داشتم که قادر به حرکت نبودم. ستون از کنار من رد شد و کسی متوجه من نشد. بعد از عبور آخرین نفر خودم را سینه خیز به سمت راست رساندم و منتظر شدم شاید با کاهش درد به راهم ادامه دهم ولی نشد. مجددا سینه خیز به سمت چپ برگشتم و کمی منتظر شدم . یک امدادگر که از ستون عقب افتاده بود به من رسید و روی زخمم پانسمان گذاشت و گفت سعی کنم خودم به عقب برگردم. تیر به استخوان رانم خورده بود . حرکت رو برام مشکل می کرد. با کمک چند مجروح دیگه و عصا کردن اسلحه به سمت عقب برگشتیم. میون راه که نشسته بودیم بیات معاون گروهان را دیدم که به عقب برمی گشت . از ناحیه دست مجروح شده بود . حالا دیگه به تانکهای سوخته رسیده بودیم. آتیش دشمن شدید شده بود. با گذشت زمان درد بچه های زخمی که به من کمک می کردند بیشتر شده بود . خودمو به کنار آسفالت رسوندم . یک ماشین عراقی غنیمتی داشت آرام با چراغهای خاموش به عقب برمی گشت. از اونا خواستم منو باخودشون ببرن. یکی از اونا گفت جا نداریم . راست می گفت. تنها جای خالی روی کاپوت جلو بود . با کمکشون خودمو روی کاپوت کشوندم وطاقباز با دو دستم آینه بغلهای جیپ رو چسبیدم و توی اون تاریکی خیره جلو رو نگاه میکردم. بعد از مدتی به سه راه شهادت و سنگر مجروحین رسیدیم. داخل سنگر صدای یک آشنا توجهمو جلب کرد. رضا اکبری را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده که گفت ترکش به دستش خورده و خیلی می سوزه. گفتم چرا عقب نرفتی گفت نه اینجا کار دارم. آمبولانسها بتدریج بچه های داخل سنگر را به عقب منتقل می کردند که سرانجام نوبت به من رسید و....
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بهمن_1364
@hamidraz
بعدازظهر بود . اعلام کردند دشمن درحال پاتک به مواضع ما در پیشونی ست. به سرعت دسته ما که نزدیک جاده مستقربود آماده حرکت به سمت جلو شد. اسماعیلی فرمانده دسته جلو و بقیه پشت سرش. نزدیک خاکریز اول روی جاده که رسیدیم بچه ها را سریع داخل سنگرها تقسیم کردند. من و دو سه نفر دیگه از جمله مرتضی ابراهیمی به سنگر انتهای خاکریز روی جاده فرستاده شدیم. درگیری درجلوتر از ما به شدت ادامه داشت ولی با نزدیک شدن غروب از شدتش کم شد. با غروب آفتاب همراه اسماعیلی به کمی عقب تر و داخل یک سنگر عراقی برگشتیم تا انتهای شب که موعد ادامه عملیات بود بهمراه سایر نیروها وارد عمل بشیم. داخل سنگر از امدادگر شنیدم که مسعود رحمانی زخمی شده و وقتی می خواسته زخمش را پانسمان کنه دستش کاملا وارد پهلوی او می شده . فهمیدیم قضیه مسعود جدی است، برایش دعا کردیم. کمی که گذشت صدای چند نفر از بیرون توجهمان را جلب کرد. داشتند شهیدی را به عقب منتقل می کردند . باروشن شدن چراغ قوه صورت زیبای احمدی نسب توی اون شب تار خودنمایی می کرد. به داخل سنگر برگشتیم از خستگی خوابمان برده بود که با صدای اسماعیلی از خواب بیدارشدیم. شروع به حرکت کردیم. از آخرین خاکریز عبور کردیم. محشری از تانکها سوخته روی جاده که شب قبل توسط گردان حمزه به آتش کشیده شده بود جلومان ظاهر شد. از کنار سنگرها و کشته های عراقی و سلاحهای به جا موندشون عبور کردیم . مدتی از جلو رفتن ما نگذشته بود که ستون باید به سمت راست جاده منتقل می شد. نوبت من که شد شروع به دویدن از عرض جاده کردم. وسط جاده یکدفعه افتادم. دردی تو ناحیه پا داشتم که قادر به حرکت نبودم. ستون از کنار من رد شد و کسی متوجه من نشد. بعد از عبور آخرین نفر خودم را سینه خیز به سمت راست رساندم و منتظر شدم شاید با کاهش درد به راهم ادامه دهم ولی نشد. مجددا سینه خیز به سمت چپ برگشتم و کمی منتظر شدم . یک امدادگر که از ستون عقب افتاده بود به من رسید و روی زخمم پانسمان گذاشت و گفت سعی کنم خودم به عقب برگردم. تیر به استخوان رانم خورده بود . حرکت رو برام مشکل می کرد. با کمک چند مجروح دیگه و عصا کردن اسلحه به سمت عقب برگشتیم. میون راه که نشسته بودیم بیات معاون گروهان را دیدم که به عقب برمی گشت . از ناحیه دست مجروح شده بود . حالا دیگه به تانکهای سوخته رسیده بودیم. آتیش دشمن شدید شده بود. با گذشت زمان درد بچه های زخمی که به من کمک می کردند بیشتر شده بود . خودمو به کنار آسفالت رسوندم . یک ماشین عراقی غنیمتی داشت آرام با چراغهای خاموش به عقب برمی گشت. از اونا خواستم منو باخودشون ببرن. یکی از اونا گفت جا نداریم . راست می گفت. تنها جای خالی روی کاپوت جلو بود . با کمکشون خودمو روی کاپوت کشوندم وطاقباز با دو دستم آینه بغلهای جیپ رو چسبیدم و توی اون تاریکی خیره جلو رو نگاه میکردم. بعد از مدتی به سه راه شهادت و سنگر مجروحین رسیدیم. داخل سنگر صدای یک آشنا توجهمو جلب کرد. رضا اکبری را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده که گفت ترکش به دستش خورده و خیلی می سوزه. گفتم چرا عقب نرفتی گفت نه اینجا کار دارم. آمبولانسها بتدریج بچه های داخل سنگر را به عقب منتقل می کردند که سرانجام نوبت به من رسید و....
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بهمن_1364
@hamidraz
#چشمهایش...
تازه رسیده بودم تهران، که خبر دادن جواد از ناحیه چشم مجروح و در بیمارستان لبافینژاد بستری شده
به سرعت همرا پدر اونجا رفتیم، وارد اتاق که شدم، جواد رو در حالی دیدم که هردو چشمش پانسمان بود یک لحظه دنیا رو سرم خراب شد، فکر از دست دادن چشمان جواد خیلی سخت و وحشتناک بود. جلو رفتم سلام کردم و بوسیدمش، درد شدیدی داشت و خیلی بیحال بود. دوستاش که زودتر رسیده بودند، گفتند: یک چشمش ترکش خورده و برای مداواهای اولیه، اون یکی رو هم بستهاند. وقتی اینو شنیدم نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. بابا هم مثل همیشه راضی بود به رضای خدا. بعد از عید نوروز، جواد از بیمارستان مرخص شده بود و دوران نقاهتش رو در خانه میگذراند.
همون موقع پدر ومادر سوریه رفتند از طرفی هم اعزام بزرگی به راه افتاده بود، و به علت ازدیاد نیرو، همه را یکجا نمیتونستن بفرستند. برای همین، همه رو بردن پادگان تا در روزهای بعدی بهتدریج اعزام کنند. گروهی از بچهها که پدر و مادرشون اجازه نمیدادن به جبهه برن، به دردسر افتاده بودند؛ چون میدونستن همین که شب که بشه و خونه نباشن، خانواده متوجه میشن و اونا رو از پادگان به خانه برشون میگردونن.
اما عدهای از دوستان صمیمی به دلیل نبود پدر و مادر در منزل، به جای رفتن در پادگان، اومدن خونه ما،
بعد از دو روز نیروها رو برای اعزام از پادگان به راهآهن بردند، ما هم رفتیم و بعد از چند ساعت، همراه بقیه عازم دوکوهه شدیم...
#ادامه_دارد
#نوروز۶۵
#اعزام_سپاهیان_محمد
@hamidraz
تازه رسیده بودم تهران، که خبر دادن جواد از ناحیه چشم مجروح و در بیمارستان لبافینژاد بستری شده
به سرعت همرا پدر اونجا رفتیم، وارد اتاق که شدم، جواد رو در حالی دیدم که هردو چشمش پانسمان بود یک لحظه دنیا رو سرم خراب شد، فکر از دست دادن چشمان جواد خیلی سخت و وحشتناک بود. جلو رفتم سلام کردم و بوسیدمش، درد شدیدی داشت و خیلی بیحال بود. دوستاش که زودتر رسیده بودند، گفتند: یک چشمش ترکش خورده و برای مداواهای اولیه، اون یکی رو هم بستهاند. وقتی اینو شنیدم نفس راحتی کشیدم و خدا را شکر کردم. بابا هم مثل همیشه راضی بود به رضای خدا. بعد از عید نوروز، جواد از بیمارستان مرخص شده بود و دوران نقاهتش رو در خانه میگذراند.
همون موقع پدر ومادر سوریه رفتند از طرفی هم اعزام بزرگی به راه افتاده بود، و به علت ازدیاد نیرو، همه را یکجا نمیتونستن بفرستند. برای همین، همه رو بردن پادگان تا در روزهای بعدی بهتدریج اعزام کنند. گروهی از بچهها که پدر و مادرشون اجازه نمیدادن به جبهه برن، به دردسر افتاده بودند؛ چون میدونستن همین که شب که بشه و خونه نباشن، خانواده متوجه میشن و اونا رو از پادگان به خانه برشون میگردونن.
اما عدهای از دوستان صمیمی به دلیل نبود پدر و مادر در منزل، به جای رفتن در پادگان، اومدن خونه ما،
بعد از دو روز نیروها رو برای اعزام از پادگان به راهآهن بردند، ما هم رفتیم و بعد از چند ساعت، همراه بقیه عازم دوکوهه شدیم...
#ادامه_دارد
#نوروز۶۵
#اعزام_سپاهیان_محمد
@hamidraz
#مخابرات_گردان_انصار
پادگان دوکوهه، در دوازدهکیلومتری اندیمشک بود. همیشه دعا میکردیم که قطار جلوی پادگان بایستد؛ چون اگر آنجا نمیایستاد، میبایست دوباره آن راه را از شهر برمیگشتیم. این بار، چون نیرو زیاد بود، قطار جلوی پادگان ایستاد.
چند روزی در دوکوهه ماندیم. سپس مثل والفجر ۸ از دوکوهه به اردوگاه کرخه رفتیم . موقع تقسیم نیرو در واحدهای گردان، همراه ۹ نفر از هم مدرسه ایها به واحد مخابرات رفتیم
غیر از ما ، ده نفر دیگر هم در واحد مخابرات بودند که همه از بچههای جنوب شهر بودند
این ترکیب ناهمگون، بهتدریج مشکلاتش نمایان میشد صمیمیت بیش از حد ما برای آنها صورت خوشی نداشت..
بگونه ای که ما ده نفر که سالها با هم دوست بودیم همه کارهایمان با هم بود و در مواردی، کارهای بچگانه هم میکردیم و در آنطرف هم همین اتفاق افتاد؛ هر چند آنها همدیگر رادر جبهه شناخته بودند
و بعضی از آن گروه هم کارهای خاص خودشان را داشتند. مثلاً فشنگ جور میکردند و با سلاح میرفتند شکار کبک. ما میگفتیم این تیر و سلاح، مال بیتالمال است و استفاده از آنها اشکال دارد. در مجموع، حضور دو طیف متفاوت در یک واحد، (یعنی گروهی از بچههای جنوب شهر که بیشترشان تحصیل را رها کرده بودند، و عدهای دانشجوی قشر متوسط به بالایی که با هم سابقة دوستی طولانی داشتند،) فضای نامطلوبی ایجاد کرده بود
این مسائل، بهشدت مرا اذیت میکرد؛ تا حدی که تصمیم به ترک گردان گرفتم، به همین منظور از شاهسون فرمانده گردان کمیل خواستم که به گردان اونها برم، هر چند
ته دلم پیش بچههایی بود که سالها به آنها عادت کرده بودم و موقع عملیات میتوانستیم بیشتر کمکحال هم باشیم تا جایی که هیچکس را نمیشناختم؛ اما مسائل پیشآمده در چادر و وجود دودستگی کامل، را نمیشد نادیده گرفت
همینکه موضوع رفتنم را به بچهها گفتم با مخالفت شدید محتشم فرمانده گردان و بچه ها روبرو شدم
و هر چند نهایتا انجا ماندم اما بچهها به خودشان آمدند، و بعد از آن، مشکلات گذشته پیش نیامد.
#ادامه_دارد
#پدافندی_فاو
#اردیبهشت_۶۵
#شاهسون_فرمانده_گردان_کمیل
#محتشم_فرمانده_گردان_انصار
@hamidraz
پادگان دوکوهه، در دوازدهکیلومتری اندیمشک بود. همیشه دعا میکردیم که قطار جلوی پادگان بایستد؛ چون اگر آنجا نمیایستاد، میبایست دوباره آن راه را از شهر برمیگشتیم. این بار، چون نیرو زیاد بود، قطار جلوی پادگان ایستاد.
چند روزی در دوکوهه ماندیم. سپس مثل والفجر ۸ از دوکوهه به اردوگاه کرخه رفتیم . موقع تقسیم نیرو در واحدهای گردان، همراه ۹ نفر از هم مدرسه ایها به واحد مخابرات رفتیم
غیر از ما ، ده نفر دیگر هم در واحد مخابرات بودند که همه از بچههای جنوب شهر بودند
این ترکیب ناهمگون، بهتدریج مشکلاتش نمایان میشد صمیمیت بیش از حد ما برای آنها صورت خوشی نداشت..
بگونه ای که ما ده نفر که سالها با هم دوست بودیم همه کارهایمان با هم بود و در مواردی، کارهای بچگانه هم میکردیم و در آنطرف هم همین اتفاق افتاد؛ هر چند آنها همدیگر رادر جبهه شناخته بودند
و بعضی از آن گروه هم کارهای خاص خودشان را داشتند. مثلاً فشنگ جور میکردند و با سلاح میرفتند شکار کبک. ما میگفتیم این تیر و سلاح، مال بیتالمال است و استفاده از آنها اشکال دارد. در مجموع، حضور دو طیف متفاوت در یک واحد، (یعنی گروهی از بچههای جنوب شهر که بیشترشان تحصیل را رها کرده بودند، و عدهای دانشجوی قشر متوسط به بالایی که با هم سابقة دوستی طولانی داشتند،) فضای نامطلوبی ایجاد کرده بود
این مسائل، بهشدت مرا اذیت میکرد؛ تا حدی که تصمیم به ترک گردان گرفتم، به همین منظور از شاهسون فرمانده گردان کمیل خواستم که به گردان اونها برم، هر چند
ته دلم پیش بچههایی بود که سالها به آنها عادت کرده بودم و موقع عملیات میتوانستیم بیشتر کمکحال هم باشیم تا جایی که هیچکس را نمیشناختم؛ اما مسائل پیشآمده در چادر و وجود دودستگی کامل، را نمیشد نادیده گرفت
همینکه موضوع رفتنم را به بچهها گفتم با مخالفت شدید محتشم فرمانده گردان و بچه ها روبرو شدم
و هر چند نهایتا انجا ماندم اما بچهها به خودشان آمدند، و بعد از آن، مشکلات گذشته پیش نیامد.
#ادامه_دارد
#پدافندی_فاو
#اردیبهشت_۶۵
#شاهسون_فرمانده_گردان_کمیل
#محتشم_فرمانده_گردان_انصار
@hamidraz
#پدافندی_فاو / #قسمت_اول
برای بچه های واحد مخابرات یک دوره تخصصی گذاشته شد که خیلی مفید واقع شد. در مدت دوره، از گردان جدا شدیم و به محلی دیگر در همون اردوگاه کرخه رفتیم. بعد از آموزش اوقات فراغت بیشتری داشتیم. کنار رودخانه کرخه آلاچیقی زیر سایه درختها درست کرده بودیم. رفقای دیگر هم از گردان مالک می اومدند، و دور هم جمع میشدیم شور و نشاط جوانی و بگو و بخندهای بچهها، فضای خوب و صمیمی رو ایجاد کرده بود . اواسط اردیبهشت، گردان آماده شد تا خط پدافندی فاو رو از گردان مالک تحویل بگیره. وقتی رسیدیم لب اروند، شب بود. چند دقیقه که گذشت، پشهها حمله ور شدند . حتی از روی زیپ پوتین ، پاها را نیش می زدن . به بچهها گفتم: بیچاره شدیم! خدا به دادمون برسه! اگر تیر و ترکش نخوریم، از دست پشه حتماً میمیریم. سرگرم جنگ با پشهها بودیم که فرمان اومد سوار قایقها بشیم و بزنیم به دل اروند. پس از گذشتن از اروند ، در اسکله فاو پیاده شدیم و گروه گروه با تجهیزات انفرادی خودمونو به خط رسوندیم. ما گروهان شهادت بودیم و در جلوترین قسمت خط یعنی همون پیشونی جادة فاو ـ امالقصر جلوتر از گروهان جهاد و هجرت مستقر شدیم .اسمش خط پدافندی بود؛ ولی از هر عملیاتی وحشتناکتر و سختتر بود. موقع تعویض دو گردان، عراقیها پذیرایی مفصلی از ما کردند و با آتیشبازی حسابی، به ما خوشآمد گفتند. ما که باید به جلوترین نقطه خط میرسیدیم، مجبور شدیم چند کیلومتری رو زیر آتیش سنگین با سرعت زیاد بدویم . بی سیم روی کولم حسابی سنگینی میکرد، و با اینکه سفت بسته بودمش، مرتب لق میزد و اینطرف و اونطرف پرت میشد. سرانجام با سید احمد نبوی، فرمانده گروهان، رضا اکبری که برای کمک سید آمده بود و دوتا کمکهام ، خودمونو به پیشونی رسوندیم، وداخل سنگر شدیم . سنگر، سقف کوتاه هلالی داشت با تل عظیمی ازخاک، و به نسبت بیرون، جای امنی بود؛ منتهی ظرفیت محدودی داشت، و شمار ما در اون دقایق، دقیقاً دوبرابر ظرفیت سنگر بود؛ چون افراد کادر گردان مالک مانده بودند تا فرماندهی ما را توجیه کنند و بعد به عقب برگردن
همه راه رو با تجهیزات کامل دویده بودیم، خیس عرق و حسابی خسته بودیم. جای نفس کشیدن نبود ؛ اما چارهای نبود، و همه باید داخل سنگر میموندیم. توپها و خمپارهها، زمینو بیامان شخم میزدند و از روزهای سخت آینده خبر میدادند. بالأخره بعد از توجیه نیروها و سبک شدن اتیش از تعداد افراد داخل سنگر هم کم شد و تونستیم نفسی تازه کنیم و وسایلمون رو مرتب کنیم و آماده خواب نوبتی شدیم. هر دو ساعت، یکی میبایست پای بیسیم بیدار میموند تا نوبت نفر بعدی بشه ...
#ادامه_دارد
#پیشونی_فاو
#اردیبهشت_65
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
@hamidraz
برای بچه های واحد مخابرات یک دوره تخصصی گذاشته شد که خیلی مفید واقع شد. در مدت دوره، از گردان جدا شدیم و به محلی دیگر در همون اردوگاه کرخه رفتیم. بعد از آموزش اوقات فراغت بیشتری داشتیم. کنار رودخانه کرخه آلاچیقی زیر سایه درختها درست کرده بودیم. رفقای دیگر هم از گردان مالک می اومدند، و دور هم جمع میشدیم شور و نشاط جوانی و بگو و بخندهای بچهها، فضای خوب و صمیمی رو ایجاد کرده بود . اواسط اردیبهشت، گردان آماده شد تا خط پدافندی فاو رو از گردان مالک تحویل بگیره. وقتی رسیدیم لب اروند، شب بود. چند دقیقه که گذشت، پشهها حمله ور شدند . حتی از روی زیپ پوتین ، پاها را نیش می زدن . به بچهها گفتم: بیچاره شدیم! خدا به دادمون برسه! اگر تیر و ترکش نخوریم، از دست پشه حتماً میمیریم. سرگرم جنگ با پشهها بودیم که فرمان اومد سوار قایقها بشیم و بزنیم به دل اروند. پس از گذشتن از اروند ، در اسکله فاو پیاده شدیم و گروه گروه با تجهیزات انفرادی خودمونو به خط رسوندیم. ما گروهان شهادت بودیم و در جلوترین قسمت خط یعنی همون پیشونی جادة فاو ـ امالقصر جلوتر از گروهان جهاد و هجرت مستقر شدیم .اسمش خط پدافندی بود؛ ولی از هر عملیاتی وحشتناکتر و سختتر بود. موقع تعویض دو گردان، عراقیها پذیرایی مفصلی از ما کردند و با آتیشبازی حسابی، به ما خوشآمد گفتند. ما که باید به جلوترین نقطه خط میرسیدیم، مجبور شدیم چند کیلومتری رو زیر آتیش سنگین با سرعت زیاد بدویم . بی سیم روی کولم حسابی سنگینی میکرد، و با اینکه سفت بسته بودمش، مرتب لق میزد و اینطرف و اونطرف پرت میشد. سرانجام با سید احمد نبوی، فرمانده گروهان، رضا اکبری که برای کمک سید آمده بود و دوتا کمکهام ، خودمونو به پیشونی رسوندیم، وداخل سنگر شدیم . سنگر، سقف کوتاه هلالی داشت با تل عظیمی ازخاک، و به نسبت بیرون، جای امنی بود؛ منتهی ظرفیت محدودی داشت، و شمار ما در اون دقایق، دقیقاً دوبرابر ظرفیت سنگر بود؛ چون افراد کادر گردان مالک مانده بودند تا فرماندهی ما را توجیه کنند و بعد به عقب برگردن
همه راه رو با تجهیزات کامل دویده بودیم، خیس عرق و حسابی خسته بودیم. جای نفس کشیدن نبود ؛ اما چارهای نبود، و همه باید داخل سنگر میموندیم. توپها و خمپارهها، زمینو بیامان شخم میزدند و از روزهای سخت آینده خبر میدادند. بالأخره بعد از توجیه نیروها و سبک شدن اتیش از تعداد افراد داخل سنگر هم کم شد و تونستیم نفسی تازه کنیم و وسایلمون رو مرتب کنیم و آماده خواب نوبتی شدیم. هر دو ساعت، یکی میبایست پای بیسیم بیدار میموند تا نوبت نفر بعدی بشه ...
#ادامه_دارد
#پیشونی_فاو
#اردیبهشت_65
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
@hamidraz
#پدافندی_فاو / #قسمت_دوم
تو خط آب کم بود . برای خوردن نیز باید مراقبت می کردیم که به همه آب برسه . به همین خاطر به نیروها گفته شد که به جای وضو ، تیمم کنند . صبح که شد، فهمیدیم از توالت و دستشویی هم خبری نیست . سه ماه از عملیات گذشته بود . اما حجم آتیش عراقیها کم که نشده بود، هر روز زیادتر هم می شد . در نتیجه نمی شد اونجا توالت ساخته بشه. بر فرض ساخت باز قابل استفاده نبود . غذای گرم رو تو پلاستیک بین نیروها تقسیم میکردن و آبی برای شستن قاشقها نداشتیم. سید احمد (فرمانده گروهان) با چفیه ش همه کار میکرد. غذا که میخوردیم، میگفت قاشقهاتونو بدید. بعد با چفیه قاشقها رو پاک میکرد و برق مینداخت. خودش به چفیه ش میگفت دستمال همهکاره !! یه بار فرود موشک کاتیوشا ، گودال عمیقی تو جاده ی خاکی منتهی به پیشونی ایجاد کرد که ماشین های تدارکات برای عبور با مشکل روبرو شدن.گودالی به عمق سه و قطر حدود نه متر . اونایی که لحظه انفجار اونجا نبودن باور نمیکردن کار کاتیوشا باشه. به نظر می اومد لودر چنین گودالی حفر کرده باشه. حجم گسترده شلیکها هیچ گروهانی رو در امان نمیذاشت. حتی گروهان هجرت که در منتهی الیه خط قرار داشت . یه روز به خاطر توپ وخمپاره های پی در پی که روی جاده فرود میومد همه رفته بودن تو سنگراشون، و کسی جرأت بیرون اومدن نداشت . فرمان این بود که در چنین مواقعی همه تو سنگرهای اجتماعی چند نفره ی مسقف باقی بمونن ، تا وضعیت عادی بشه. کسی از کسی خبر نداشت . بعد از مدتی که حجم آتیش سبک تر شد ، بچهها از سنگر بیرون اومدن و با صحنه غریبی روبرو شدن . یکی از سنگرها محو شده بود . سقف سنگر و زمین یکی شده بود . شش نفر تو سنگر در بد وضعیتی گرفتار شده بودند. در تمام این مدت کسی ازشون خبری نداشت. بچه ها به کمک اومدن. شروع کردن به کنار زدن خاکها ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_هجرت
@hamidraz
تو خط آب کم بود . برای خوردن نیز باید مراقبت می کردیم که به همه آب برسه . به همین خاطر به نیروها گفته شد که به جای وضو ، تیمم کنند . صبح که شد، فهمیدیم از توالت و دستشویی هم خبری نیست . سه ماه از عملیات گذشته بود . اما حجم آتیش عراقیها کم که نشده بود، هر روز زیادتر هم می شد . در نتیجه نمی شد اونجا توالت ساخته بشه. بر فرض ساخت باز قابل استفاده نبود . غذای گرم رو تو پلاستیک بین نیروها تقسیم میکردن و آبی برای شستن قاشقها نداشتیم. سید احمد (فرمانده گروهان) با چفیه ش همه کار میکرد. غذا که میخوردیم، میگفت قاشقهاتونو بدید. بعد با چفیه قاشقها رو پاک میکرد و برق مینداخت. خودش به چفیه ش میگفت دستمال همهکاره !! یه بار فرود موشک کاتیوشا ، گودال عمیقی تو جاده ی خاکی منتهی به پیشونی ایجاد کرد که ماشین های تدارکات برای عبور با مشکل روبرو شدن.گودالی به عمق سه و قطر حدود نه متر . اونایی که لحظه انفجار اونجا نبودن باور نمیکردن کار کاتیوشا باشه. به نظر می اومد لودر چنین گودالی حفر کرده باشه. حجم گسترده شلیکها هیچ گروهانی رو در امان نمیذاشت. حتی گروهان هجرت که در منتهی الیه خط قرار داشت . یه روز به خاطر توپ وخمپاره های پی در پی که روی جاده فرود میومد همه رفته بودن تو سنگراشون، و کسی جرأت بیرون اومدن نداشت . فرمان این بود که در چنین مواقعی همه تو سنگرهای اجتماعی چند نفره ی مسقف باقی بمونن ، تا وضعیت عادی بشه. کسی از کسی خبر نداشت . بعد از مدتی که حجم آتیش سبک تر شد ، بچهها از سنگر بیرون اومدن و با صحنه غریبی روبرو شدن . یکی از سنگرها محو شده بود . سقف سنگر و زمین یکی شده بود . شش نفر تو سنگر در بد وضعیتی گرفتار شده بودند. در تمام این مدت کسی ازشون خبری نداشت. بچه ها به کمک اومدن. شروع کردن به کنار زدن خاکها ...
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_هجرت
@hamidraz
#پدافندی_فاو / #قسمت_سوم
لحظاتی بعد متوجه شدیم که شش تا از گلهای قشنگ ما پر پر شده بودن ... 😔
فردای اونروز ، مشابه همین وضعیت برای سنگر کناری در گروهان شهادت پیش اومد!
که با یک انفجار، سقف سنگر میخوابه و فقط یک روزنه کوچک مونده بود که نور و هوا از اونجا به داخل میرفت؛ در حالی که هر آن ممکن بود این منفذ نیز با کوچکترین لرزش یا انفجاری دیگر بسته بشه . بچهها هر چه داد و فریاد کردند، صداشون حتی به ما که سنگر کناری بودیم، نرسید. بعد از مدتی، که اوضاع آروم شد، بچههای تدارکات، طبق روال هر روز، قبل از تاریک شدن هوا برای تقسیم شام میان تو پیشونی خط . تدارکاتچی گروهان(آرامش)، موقع پخش غذا احساس میکنه یک سنگر کم شده بعد از بررسی میفهمن که سقف یکی از سنگرها خوابیده و وقتی خاکها را کنار زدن تازه فهمیدن که بچهها زنده هستن . اومدن و ما رو خبر کرد ن. با کمک هم بچه ها رو از سنگر خرابشده کشیدیم بیرون. بردیمشون تو سنگر خودمون . خیس آب بودند؛ شرح حادثه رو پرسیدیم ، سعید مزلقانی میگفت: وقتی صدای انفجار اومد و سقف سنگر خوابید بعد همه جا سیاه شد؛ جوری که چشم، چشم رو نمیدید. یک لحظه فکر کردم شهید شدم.
بعد از چند دقیقه داد و فریاد فهمیدیم کسی صدای ما رو نمی شنوه . برای اینکه نفس کم نیاریم بی حرکت موندیم به امید اینکه کمک برسه . نکته جالب این بود که تو اون وضعیت اصغر کاظمی، از گوشه سنگر آب لیمو و شکر و اب برداشته بود و برای بچهها شربت آبلیمو درست کرده بود 😊
در بدترین حالات بعضی از بچه ها با کارهای خاص به بقیه روحیه مضاعف می دادن 🍀 از اون جمع بعدها بلورچی و فیاضی به همراه آرامش که جون بچه ها رو نجات داده بود در عملیاتهای بعد شهید شدند🌷 پیشونی، محل شهادت علی حلاجیان بود. علی، دو ماه قبل، از همینجا پر کشید و برای همیشه از پیش ما رفته بود. در فراق علی روزهای سختی رو در تهران گذرونده بودم، فکر میکردم که دلم با آمدن به فاو و محل شهادتش آروم میگیره؛ ولی ... 😔 اتفاقهای پی در پی نمیذاشت تمرکزی داشته باشم .فردای حادثه نجات بچه ها توی سنگر نشسته بودیم که پیک گروهان رفت نزدیک ورودی سنگر ایستاد و خط عراقیها را برانداز میکرد . اونا هم شروع کردند به شلیک. گفتم: مجید، بیا تو سنگر؛ میزنن. گفت: نه. نمیتونن غلطی بکنن.مجید، خیلی شوخ طبع و شجاع بود . وقتی با سید احمد فرمانده گروهان به هم میافتادند، حرف زدن و شوخیهاشون خیلی تماشایی میشد . مجید به دیدهبانی خط عراقیها ادامه میداد و اونا دستبردار از ریختن آتیش نبودند . سرانجام یک خمپاره نزدیک سنگر منفجر شد و یک ترکش ریز درست بالای قلب مجید خورد. دستش رو گذاشت جایی که ترکش خورده بود و میگفت: چیزی نشده. گفتم: دستت رو بردار ببینیم چی شده تا پانسمانش کنیم. همین که مجید دستش رو از روی سینه ش برداشت، خون از همون سوراخ ریز فوران کرد و به هوا پاشید. صحنه بسیار وحشتناکی بود. همه ترسیده بودیم. خون بهشدت بیرون میپاشید ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مجید_کلیج
@hamidraz
لحظاتی بعد متوجه شدیم که شش تا از گلهای قشنگ ما پر پر شده بودن ... 😔
فردای اونروز ، مشابه همین وضعیت برای سنگر کناری در گروهان شهادت پیش اومد!
که با یک انفجار، سقف سنگر میخوابه و فقط یک روزنه کوچک مونده بود که نور و هوا از اونجا به داخل میرفت؛ در حالی که هر آن ممکن بود این منفذ نیز با کوچکترین لرزش یا انفجاری دیگر بسته بشه . بچهها هر چه داد و فریاد کردند، صداشون حتی به ما که سنگر کناری بودیم، نرسید. بعد از مدتی، که اوضاع آروم شد، بچههای تدارکات، طبق روال هر روز، قبل از تاریک شدن هوا برای تقسیم شام میان تو پیشونی خط . تدارکاتچی گروهان(آرامش)، موقع پخش غذا احساس میکنه یک سنگر کم شده بعد از بررسی میفهمن که سقف یکی از سنگرها خوابیده و وقتی خاکها را کنار زدن تازه فهمیدن که بچهها زنده هستن . اومدن و ما رو خبر کرد ن. با کمک هم بچه ها رو از سنگر خرابشده کشیدیم بیرون. بردیمشون تو سنگر خودمون . خیس آب بودند؛ شرح حادثه رو پرسیدیم ، سعید مزلقانی میگفت: وقتی صدای انفجار اومد و سقف سنگر خوابید بعد همه جا سیاه شد؛ جوری که چشم، چشم رو نمیدید. یک لحظه فکر کردم شهید شدم.
بعد از چند دقیقه داد و فریاد فهمیدیم کسی صدای ما رو نمی شنوه . برای اینکه نفس کم نیاریم بی حرکت موندیم به امید اینکه کمک برسه . نکته جالب این بود که تو اون وضعیت اصغر کاظمی، از گوشه سنگر آب لیمو و شکر و اب برداشته بود و برای بچهها شربت آبلیمو درست کرده بود 😊
در بدترین حالات بعضی از بچه ها با کارهای خاص به بقیه روحیه مضاعف می دادن 🍀 از اون جمع بعدها بلورچی و فیاضی به همراه آرامش که جون بچه ها رو نجات داده بود در عملیاتهای بعد شهید شدند🌷 پیشونی، محل شهادت علی حلاجیان بود. علی، دو ماه قبل، از همینجا پر کشید و برای همیشه از پیش ما رفته بود. در فراق علی روزهای سختی رو در تهران گذرونده بودم، فکر میکردم که دلم با آمدن به فاو و محل شهادتش آروم میگیره؛ ولی ... 😔 اتفاقهای پی در پی نمیذاشت تمرکزی داشته باشم .فردای حادثه نجات بچه ها توی سنگر نشسته بودیم که پیک گروهان رفت نزدیک ورودی سنگر ایستاد و خط عراقیها را برانداز میکرد . اونا هم شروع کردند به شلیک. گفتم: مجید، بیا تو سنگر؛ میزنن. گفت: نه. نمیتونن غلطی بکنن.مجید، خیلی شوخ طبع و شجاع بود . وقتی با سید احمد فرمانده گروهان به هم میافتادند، حرف زدن و شوخیهاشون خیلی تماشایی میشد . مجید به دیدهبانی خط عراقیها ادامه میداد و اونا دستبردار از ریختن آتیش نبودند . سرانجام یک خمپاره نزدیک سنگر منفجر شد و یک ترکش ریز درست بالای قلب مجید خورد. دستش رو گذاشت جایی که ترکش خورده بود و میگفت: چیزی نشده. گفتم: دستت رو بردار ببینیم چی شده تا پانسمانش کنیم. همین که مجید دستش رو از روی سینه ش برداشت، خون از همون سوراخ ریز فوران کرد و به هوا پاشید. صحنه بسیار وحشتناکی بود. همه ترسیده بودیم. خون بهشدت بیرون میپاشید ....
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مجید_کلیج
@hamidraz
#پدافندی_فاو/ #قسمت_چهارم
شانس آورده بود جای ترکش ریز بود. امدادگر، روی زخم را با گاز و باند بست؛ ولی خونریزی شدید بود. رنگ و روی مجید، حسابی پریده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود . حالش هر لحظه رو به وخامت میرفت؛ اما باز هم شوخی میکرد و میگفت چیزی نیست. با کمک بچهها، سریع به آمبولانس رسوندیمش . خون زیادی ازش رفته بود و حالا به جای شوخی های چند لحظه قبل ، فقط فحش نثار عراقیها میکرد. با بدرقه نگاههای نگران ما، آمبولانس با سرعت به سمت اورژانس رفت و از آنجا عازم عقبه شد. دو روز می گذشت که از مجید و شوخیهاش خبری نبود . در نبودش خنده کمتر به لب بچه ها می اومد . از طرفی مجید همه کار برای گروهان می کرد . اسمش پیک بود اما در حد یه معاون کمک سید بود . دم غروب که هوا رو به تاریکی می رفت ، صدای آشنایی، همه را از سنگر بیرون کشید. چشممان میدید؛ اما باور نمیکردیم . مجید بود که با سینه پانسمان شده جلو رومون ایستاده بود. همه با تعجب و همزمان پرسیدیم: اینجا چی کار میکنی؟ با همون لحن شوخش جواب داد: هیچچی بابا. پرستارها رو گذاشتم سر کار، فلنگ رو بستم و اومدم . مجید با اون وضع از بیمارستان فرار کرده و برگشته بود به خط مقدمی که خیلی ها برای بازگشت از آنجا و رفتن به عقبه لحظه شماری می کردند. هر چند به علت جراحت سختی که داشت فعالیتش محدود شده بود اما حضورش قوت قلب همه بود . یکی از شواهد شجاعت و تواضع مجید این بود که همیشه لباس بسیجیها رو می پوشید و فقط شب عملیات لباس سبز سپاه رو بر تن می کرد. لباسی که اگر کسی با اون به اسارت عراقی ها در میومد حسابش جدا بود و در سختترین شرایط به اردوگاههای خاص فرستاده می شد.
به پاس ایثار و فداکاریهای دیروزش برای امروز مجید دعا کنیم .
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مجید_کلیج
@hamidraz
شانس آورده بود جای ترکش ریز بود. امدادگر، روی زخم را با گاز و باند بست؛ ولی خونریزی شدید بود. رنگ و روی مجید، حسابی پریده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود . حالش هر لحظه رو به وخامت میرفت؛ اما باز هم شوخی میکرد و میگفت چیزی نیست. با کمک بچهها، سریع به آمبولانس رسوندیمش . خون زیادی ازش رفته بود و حالا به جای شوخی های چند لحظه قبل ، فقط فحش نثار عراقیها میکرد. با بدرقه نگاههای نگران ما، آمبولانس با سرعت به سمت اورژانس رفت و از آنجا عازم عقبه شد. دو روز می گذشت که از مجید و شوخیهاش خبری نبود . در نبودش خنده کمتر به لب بچه ها می اومد . از طرفی مجید همه کار برای گروهان می کرد . اسمش پیک بود اما در حد یه معاون کمک سید بود . دم غروب که هوا رو به تاریکی می رفت ، صدای آشنایی، همه را از سنگر بیرون کشید. چشممان میدید؛ اما باور نمیکردیم . مجید بود که با سینه پانسمان شده جلو رومون ایستاده بود. همه با تعجب و همزمان پرسیدیم: اینجا چی کار میکنی؟ با همون لحن شوخش جواب داد: هیچچی بابا. پرستارها رو گذاشتم سر کار، فلنگ رو بستم و اومدم . مجید با اون وضع از بیمارستان فرار کرده و برگشته بود به خط مقدمی که خیلی ها برای بازگشت از آنجا و رفتن به عقبه لحظه شماری می کردند. هر چند به علت جراحت سختی که داشت فعالیتش محدود شده بود اما حضورش قوت قلب همه بود . یکی از شواهد شجاعت و تواضع مجید این بود که همیشه لباس بسیجیها رو می پوشید و فقط شب عملیات لباس سبز سپاه رو بر تن می کرد. لباسی که اگر کسی با اون به اسارت عراقی ها در میومد حسابش جدا بود و در سختترین شرایط به اردوگاههای خاص فرستاده می شد.
به پاس ایثار و فداکاریهای دیروزش برای امروز مجید دعا کنیم .
#ادامه_دارد
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
#مجید_کلیج
@hamidraz
#پدافندی_فاو / قسمت_پنجم/ به روایت دکتر #سعید_حجازی
يه روز ساعت ٤-٥ عصر كه عراقی ها به شدت اتيش ميريختن ، برادر واحدی فرمانده دسته به من بسته اى داد كه هر طور شده برسونم به فرمانده گروهان . بی معطلی حرکت کردم . تو مسیر چندين بار کنارم خمپاره منفجر شد . بچه ها از تو سنگرا سرك ميكشيدن و می پرسیدن برادر سالم هستى ؟ طوريت نشده ؟ يه خمپاره خورد جلوم و قبل از انفجار من شيرجه رو رفته بودم ، يه دفعه ديدم از ميون دود و خاك ناشى از انفجار خمپاره، يه نفر داره راست راست راه ميره و مياد سمت من ! ديدم سيد احمده ! به خاطر گرمای شدید هوا لباس نظامیش رو در آورده بود و در حالی که استتار هم نبود با يه زيرپيراهن ابى و يه گونى شبيه كلاه که رو سرش كشيده بود بهم نزدیک شد.
بهش گفتم سيد اين بسته رو واحدى داده. بسته رو ازم گرفت و تشكر كرد و سينه ى خاكريز نشست و شروع كرد به باز كردن بسته، منم كنارش نشستم تا ببينم چيه ! ... به چشم خودم ديدم كه زیر اون اتيش سنگین، وقتى صدای سوت خمپاره ميومد اصلا خیز نمی رفت و نگران ترکش خوردن نبود . شجاعت فرمانده ها ستودنی و همیشه قوت قلب بسیجیهاشون بود
—----
شباى آخر پدافندى بود، داشتم نيمه هاى شب نگهبانى ميدادم، يه شبحى ديدم كه فكر كردم عراقيها هستن، داد زدم يكى بياد اين سمت، عراقيها اومدن جلو و ميخوان حمله کنن ! در حال داد زدن بودم كه يه دفعه ديدم پور احمد ( معاون گردان) پريد توو سنگر و گفت چرا اينقدر داد ميزنى ؟ بهش موضوع رو گفتم، دقيق نگاه كرد و گفت : تو خسته اى و چشمهات اشتباه ميبينه . يه كم بخواب، من نگهبانى ميدم ، همونجا چشامو بستم و خوابيدم ، فكر كنم يك ساعتى خوابيده بودم كه نوبت نگهبانيم تموم شد، بيدارم كرد و گفت حالا برو توو سنگر استراحت، نفر بعدى اومد و پُست رو تحويل گرفت. فرمانده ای که به خاطر مسئولیتش هیچ شبی رو درست نخوابیده بود اون شب هم جای من پاس داد . ارتباط صمیمی و معنوی فرمانده ها با بچه ها یکی از رموز موفقیت نیروها تو جبهه بود
#شهيد_پوراحمد
#شهید_واحدی
#سید_احمد_نبوی
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
@hamidraz
يه روز ساعت ٤-٥ عصر كه عراقی ها به شدت اتيش ميريختن ، برادر واحدی فرمانده دسته به من بسته اى داد كه هر طور شده برسونم به فرمانده گروهان . بی معطلی حرکت کردم . تو مسیر چندين بار کنارم خمپاره منفجر شد . بچه ها از تو سنگرا سرك ميكشيدن و می پرسیدن برادر سالم هستى ؟ طوريت نشده ؟ يه خمپاره خورد جلوم و قبل از انفجار من شيرجه رو رفته بودم ، يه دفعه ديدم از ميون دود و خاك ناشى از انفجار خمپاره، يه نفر داره راست راست راه ميره و مياد سمت من ! ديدم سيد احمده ! به خاطر گرمای شدید هوا لباس نظامیش رو در آورده بود و در حالی که استتار هم نبود با يه زيرپيراهن ابى و يه گونى شبيه كلاه که رو سرش كشيده بود بهم نزدیک شد.
بهش گفتم سيد اين بسته رو واحدى داده. بسته رو ازم گرفت و تشكر كرد و سينه ى خاكريز نشست و شروع كرد به باز كردن بسته، منم كنارش نشستم تا ببينم چيه ! ... به چشم خودم ديدم كه زیر اون اتيش سنگین، وقتى صدای سوت خمپاره ميومد اصلا خیز نمی رفت و نگران ترکش خوردن نبود . شجاعت فرمانده ها ستودنی و همیشه قوت قلب بسیجیهاشون بود
—----
شباى آخر پدافندى بود، داشتم نيمه هاى شب نگهبانى ميدادم، يه شبحى ديدم كه فكر كردم عراقيها هستن، داد زدم يكى بياد اين سمت، عراقيها اومدن جلو و ميخوان حمله کنن ! در حال داد زدن بودم كه يه دفعه ديدم پور احمد ( معاون گردان) پريد توو سنگر و گفت چرا اينقدر داد ميزنى ؟ بهش موضوع رو گفتم، دقيق نگاه كرد و گفت : تو خسته اى و چشمهات اشتباه ميبينه . يه كم بخواب، من نگهبانى ميدم ، همونجا چشامو بستم و خوابيدم ، فكر كنم يك ساعتى خوابيده بودم كه نوبت نگهبانيم تموم شد، بيدارم كرد و گفت حالا برو توو سنگر استراحت، نفر بعدى اومد و پُست رو تحويل گرفت. فرمانده ای که به خاطر مسئولیتش هیچ شبی رو درست نخوابیده بود اون شب هم جای من پاس داد . ارتباط صمیمی و معنوی فرمانده ها با بچه ها یکی از رموز موفقیت نیروها تو جبهه بود
#شهيد_پوراحمد
#شهید_واحدی
#سید_احمد_نبوی
#گردان_انصار
#گروهان_شهادت
@hamidraz