#قسمت_یازدهم
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که بچه های دسته روح الله(شهید پورات)همراه گردان حمزه وارد عملیات شدند و یک شاهکار بزرگ نظامی را رقم زدند. تمام جاده ام القصر پر شده بود از تانک و یقیناً اگر بچه ها کاری انجام نمی دادن، فردا صبح تخته گاز تا خود فاو جلو می اومدن . اون شب، شیرمردان جوان با تنها سلاحشون یعنی آرپی چی تانک ها را شکار کردند . 53 تانک عراقی در فاصله چند ساعت منهدم شد و بقیه هم مجبور به فرار شده بودند . مزیت این عملیات برای ما این شد که عمده تانکها روی جاده منهدم شده بودند و تا فاصله زیادی روی جاده را بسته بودند و خودشون شده بودن یک مانع و سنگر دفاعی برای ما . یعنی از آن به بعد تردد نیروی زرهی دشمن روی جاده بسیار محدود میشد و در صورت تردد باید اول همه تانکها را کنار میزدند که کار سخت و ناممکن به نظر می آمد. معاون دسته ویژه وحید باقری اون شب شهید شد و با بقیه شهدا بین تانکها جا مونده بودند. تعداد شهدای ما کم بود اما عراقی ها خیلی تلفات داده بودند. صبح که شد برای پیدا کردن پیکر وحید با فریبرز یوسفی رفتیم اون طرف خاکریز و بین تانکها شروع کردیم به گشتن . وحید در قسمت جلوتر از تانکها شهید شده بود. از بین تانکها که میرفتیم جلو، صجنه های دلخراشی میدیدم. چندتا از شهدای خودمون بین تانکها بودن . یک پای قطع شده که هر چه به جنازه های اطراف نگاه کردم صاحب پا را ندیدم و معلوم بود طرف مجروح شده و بردنش عقب . در چنین موقعیتهایی همیشه شهدا جا می موندن و نهایتاً اگر بچه ها می تونستن به همدیگه کمک کنن مجروحا رو به عقب می بردن . کشته های عراقی بد وضعیتی داشتند و بعضا سوخته بودن . این ها خدمه تانکها بودند که وقتی تانک منفجر شده بود دچار سوختگی شده بودند و فقط تونسته بودن خودشونو از تانک بیرون بندازن . اما جلوی تانک افتاده بودن و بر اثر سوختن تانک جنازه اونا هم سوخته بود، و هیکلی که ازشون باقی مونده بود به اندازه ی یک بچه کوچیک بود. از تانکها که رد شدیم، وحید رو دیدم . پشت یک تل کوچیک خاک روی سینه و به سمت عراقی ها افتاده بود . معلوم بود تا لحظه آخر مردونه جنگیده و رو به دشمن شهید شده. پاهای فریبرز سست شده بود و نمی خواست باورکنه رفیق صمیمیش وحید شهید شده. اونجا اصلا جای امنی نبود و باید زودتر پیکر وحید رو به عقب می آوردیم.فریبرز نای راه رفتن نداشت و خیلی ناراحت بود، به من گفت: حمید توزحمت بکش وحید رو بیار عقب . من نمیتونم به وحید نگاه کنم. بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#وحید_باقری
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که بچه های دسته روح الله(شهید پورات)همراه گردان حمزه وارد عملیات شدند و یک شاهکار بزرگ نظامی را رقم زدند. تمام جاده ام القصر پر شده بود از تانک و یقیناً اگر بچه ها کاری انجام نمی دادن، فردا صبح تخته گاز تا خود فاو جلو می اومدن . اون شب، شیرمردان جوان با تنها سلاحشون یعنی آرپی چی تانک ها را شکار کردند . 53 تانک عراقی در فاصله چند ساعت منهدم شد و بقیه هم مجبور به فرار شده بودند . مزیت این عملیات برای ما این شد که عمده تانکها روی جاده منهدم شده بودند و تا فاصله زیادی روی جاده را بسته بودند و خودشون شده بودن یک مانع و سنگر دفاعی برای ما . یعنی از آن به بعد تردد نیروی زرهی دشمن روی جاده بسیار محدود میشد و در صورت تردد باید اول همه تانکها را کنار میزدند که کار سخت و ناممکن به نظر می آمد. معاون دسته ویژه وحید باقری اون شب شهید شد و با بقیه شهدا بین تانکها جا مونده بودند. تعداد شهدای ما کم بود اما عراقی ها خیلی تلفات داده بودند. صبح که شد برای پیدا کردن پیکر وحید با فریبرز یوسفی رفتیم اون طرف خاکریز و بین تانکها شروع کردیم به گشتن . وحید در قسمت جلوتر از تانکها شهید شده بود. از بین تانکها که میرفتیم جلو، صجنه های دلخراشی میدیدم. چندتا از شهدای خودمون بین تانکها بودن . یک پای قطع شده که هر چه به جنازه های اطراف نگاه کردم صاحب پا را ندیدم و معلوم بود طرف مجروح شده و بردنش عقب . در چنین موقعیتهایی همیشه شهدا جا می موندن و نهایتاً اگر بچه ها می تونستن به همدیگه کمک کنن مجروحا رو به عقب می بردن . کشته های عراقی بد وضعیتی داشتند و بعضا سوخته بودن . این ها خدمه تانکها بودند که وقتی تانک منفجر شده بود دچار سوختگی شده بودند و فقط تونسته بودن خودشونو از تانک بیرون بندازن . اما جلوی تانک افتاده بودن و بر اثر سوختن تانک جنازه اونا هم سوخته بود، و هیکلی که ازشون باقی مونده بود به اندازه ی یک بچه کوچیک بود. از تانکها که رد شدیم، وحید رو دیدم . پشت یک تل کوچیک خاک روی سینه و به سمت عراقی ها افتاده بود . معلوم بود تا لحظه آخر مردونه جنگیده و رو به دشمن شهید شده. پاهای فریبرز سست شده بود و نمی خواست باورکنه رفیق صمیمیش وحید شهید شده. اونجا اصلا جای امنی نبود و باید زودتر پیکر وحید رو به عقب می آوردیم.فریبرز نای راه رفتن نداشت و خیلی ناراحت بود، به من گفت: حمید توزحمت بکش وحید رو بیار عقب . من نمیتونم به وحید نگاه کنم. بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#وحید_باقری
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_دوازدهم
بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش . غم سنگینی تو دلم احساس کردم. به خصوص که محمود برادر کوچکتر وحید هنوز توی خط بود و در انتظار خبری از وحید . فکر می کردم که چه طور این خبر را به محمودبدیم . وحید را بلند کردم و انداختم روی دوشم. همین که سرش آمد سمت پایین، کلی خون تازه از بینی اش ریخت . شلوارم پر از خون شد . حدود 2کیلومتر راه اومدیم تا رسیدیم به خاکریز خودمون . بی سر صدا، بدون اینکه محمود بفهمه ، وحید رو فرستادیم عقب. همه نگران محمود بودند و میخواستند به بهانه مجروحیت وحید او رو بفرستن تهران . در این فکرها بودیم و هر کی نقشهای میکشید که در میان صدای انفجارها خبری به گوش رسید که فکرها را باطل کرد و همه را بی نیاز از طرح و نقشه در غم دیگری فرو برد. با انفجار یک خمپاره 60 محمود و مجید یوسفی منشی گروهان شهید و چندتا از بچه ها مجروح شدند . دو برادر در فاصله کوتاهی شهید شده بودن. همه در سکوت پریشان و به هم ریخته بودند. چه کسی میخواست این خبر را به مادر و پدر وحید و محمود بده !؟
چهار شب از موندن ما درخط گذشته بود که اعلام شد وسایلمونو جمع کنیم تا خط رو تحویل گردان دیگه ای بدیم و بریم عقب . از روزی که برای عملیات راه افتاده بودیم بیش از یک هفته میگذشت . خستگی و کثیفی همه را کلافه کرده بود و این خبر خوبی بود . از طرفی با شهادت و مجروح شدن تعدادی از بچه ها ، همه میخواستند برن عقب که از وضع رفقای مجروحشون با خبر بشن و احیاناً به مراسم شهدا برسن. هوا کاملا تاریک شده بود که بعد از خوندن نماز فرمان حرکت داده شد . ستون راه افتاد ولی چند متر بیشتر نرفته بودیم که فرمان توقف اومد و گفتند بشینید . چند ساعت درهمون وضعیت با تجهیزات نشستیم و منتظر فرمان حرکت بودیم اما خبری نشد که نشد . نشستن همانا و شش روز دیگه در خط ماندن همان....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#شهید_محمود_باقری
#شهید_مجید_یوسفی
#بهمن_1364
@hamidraz
بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش . غم سنگینی تو دلم احساس کردم. به خصوص که محمود برادر کوچکتر وحید هنوز توی خط بود و در انتظار خبری از وحید . فکر می کردم که چه طور این خبر را به محمودبدیم . وحید را بلند کردم و انداختم روی دوشم. همین که سرش آمد سمت پایین، کلی خون تازه از بینی اش ریخت . شلوارم پر از خون شد . حدود 2کیلومتر راه اومدیم تا رسیدیم به خاکریز خودمون . بی سر صدا، بدون اینکه محمود بفهمه ، وحید رو فرستادیم عقب. همه نگران محمود بودند و میخواستند به بهانه مجروحیت وحید او رو بفرستن تهران . در این فکرها بودیم و هر کی نقشهای میکشید که در میان صدای انفجارها خبری به گوش رسید که فکرها را باطل کرد و همه را بی نیاز از طرح و نقشه در غم دیگری فرو برد. با انفجار یک خمپاره 60 محمود و مجید یوسفی منشی گروهان شهید و چندتا از بچه ها مجروح شدند . دو برادر در فاصله کوتاهی شهید شده بودن. همه در سکوت پریشان و به هم ریخته بودند. چه کسی میخواست این خبر را به مادر و پدر وحید و محمود بده !؟
چهار شب از موندن ما درخط گذشته بود که اعلام شد وسایلمونو جمع کنیم تا خط رو تحویل گردان دیگه ای بدیم و بریم عقب . از روزی که برای عملیات راه افتاده بودیم بیش از یک هفته میگذشت . خستگی و کثیفی همه را کلافه کرده بود و این خبر خوبی بود . از طرفی با شهادت و مجروح شدن تعدادی از بچه ها ، همه میخواستند برن عقب که از وضع رفقای مجروحشون با خبر بشن و احیاناً به مراسم شهدا برسن. هوا کاملا تاریک شده بود که بعد از خوندن نماز فرمان حرکت داده شد . ستون راه افتاد ولی چند متر بیشتر نرفته بودیم که فرمان توقف اومد و گفتند بشینید . چند ساعت درهمون وضعیت با تجهیزات نشستیم و منتظر فرمان حرکت بودیم اما خبری نشد که نشد . نشستن همانا و شش روز دیگه در خط ماندن همان....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#شهید_محمود_باقری
#شهید_مجید_یوسفی
#بهمن_1364
@hamidraz
قسمت_سیزدهم
... دوباره برگشتیم به سنگرهامون نمیدونستیم چقدر دیگه باید تو خط بمونیم . خط اروم شده بود. شب راحت خوابیدیم. صبح که شد هلی کوپترهای عراقی اومدن بالا سر ما . یکیشون شروع کرد با بلندگو با بچه ها صحبت کردن.قشنگ فارسی صحبت می کرد (احتمالا از منافقین بودن) . می گفت شمارا به زور آوردند جبهه،پدرو مادرهای شما چشم انتظار شما هستند. حرفاش رو اعصاب بود. از این طرف صدای رادیوی خودمون می اومد که مارش حمله گذاشته بود و همون صدای معروف رزمنده ها را ترغیب به حمله می کرد.این مارش و صدا را وقتی تهران بودم خیلی دوست داشتم ولی در خط مقدم و زیر آتیش که بودیم لجم می گرفت . می گفتم طرف نشسته توی استودیو و هی میگه حمله کنید. ضد هوایی ها شروع کردن به شلیک و بعد از چند دقیقه هلی کوپتری که با بلندگو بچه ها رو به پناهندگی تشویق می کرد رو زدن . صحنه قشنگی بود. هلی کوپتر می چرخید و از کنترل خارج شده بود وچند لحظه بعد صدای انفجار مهیبش همه جا رو لرزوند . همه حسابی سر کیف اومدن . بعد از ظهر که شد رفتم جلو پیش بچه های پیشونی(برای حفاظت از خط اصلی حدود یک کیلومتر جلوتر ، روی جاده خاکریزی زده شده بود .به علت اینکه نقطه اول مقابله با دشمن بود بچه ها بهش می گفتن پیشونی) یکی از دسته های گروهان، جلو بود و دوتای دیگه در خاکریز عقبی.یک بی سیم برده بودیم برای خاکریز جلو تا با گروهانهای دیگه در ارتباط باشیم.دو ساعت مونده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک سوخته ها خودشونو رسوندن به نزدیکی ما و قصد حمله دارند. حسن به بیسیم چی گفت: تماس بگیر بگو نیروی کمکی بفرستند.بیسیم چی هر چه سعی کرد، نتونست تماس بگیره. رفتم کمکش ولی فایده نکرد. اون شب قرار بود گردان مالک ومسلم با کمک گردان ما عملیات کنند و یک مقدار خط را جلو ببرن .اگر عراقی ها الان پیشروی میکردن، کار خراب می شد . نیروهاشون زیاد بود و یک دسته ی ما با مهمات کمی که داشت، نمی تونست جلوشون بایسته . به حسن گفتم: چاره ای نیست. میخوای برم عقب و یه دسته دیگه روبردارم بیارم؟ گفت:آره فقط بدو که داره دیر میشه. آتش تهیه عراق (شلیک خمپاره اندازها و توپها ،قبل از حمله نیروی پیاده) هر لحظه شدیدتر میشد . معلوم بود که میخوان کاری کنن . با سرعت هر چه تمامتر شروع کردم به دویدن به سمت عقب . دیگه مجال خیز رفتن برای سوت و انفجار خمپاره ها هم نبود ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
... دوباره برگشتیم به سنگرهامون نمیدونستیم چقدر دیگه باید تو خط بمونیم . خط اروم شده بود. شب راحت خوابیدیم. صبح که شد هلی کوپترهای عراقی اومدن بالا سر ما . یکیشون شروع کرد با بلندگو با بچه ها صحبت کردن.قشنگ فارسی صحبت می کرد (احتمالا از منافقین بودن) . می گفت شمارا به زور آوردند جبهه،پدرو مادرهای شما چشم انتظار شما هستند. حرفاش رو اعصاب بود. از این طرف صدای رادیوی خودمون می اومد که مارش حمله گذاشته بود و همون صدای معروف رزمنده ها را ترغیب به حمله می کرد.این مارش و صدا را وقتی تهران بودم خیلی دوست داشتم ولی در خط مقدم و زیر آتیش که بودیم لجم می گرفت . می گفتم طرف نشسته توی استودیو و هی میگه حمله کنید. ضد هوایی ها شروع کردن به شلیک و بعد از چند دقیقه هلی کوپتری که با بلندگو بچه ها رو به پناهندگی تشویق می کرد رو زدن . صحنه قشنگی بود. هلی کوپتر می چرخید و از کنترل خارج شده بود وچند لحظه بعد صدای انفجار مهیبش همه جا رو لرزوند . همه حسابی سر کیف اومدن . بعد از ظهر که شد رفتم جلو پیش بچه های پیشونی(برای حفاظت از خط اصلی حدود یک کیلومتر جلوتر ، روی جاده خاکریزی زده شده بود .به علت اینکه نقطه اول مقابله با دشمن بود بچه ها بهش می گفتن پیشونی) یکی از دسته های گروهان، جلو بود و دوتای دیگه در خاکریز عقبی.یک بی سیم برده بودیم برای خاکریز جلو تا با گروهانهای دیگه در ارتباط باشیم.دو ساعت مونده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک سوخته ها خودشونو رسوندن به نزدیکی ما و قصد حمله دارند. حسن به بیسیم چی گفت: تماس بگیر بگو نیروی کمکی بفرستند.بیسیم چی هر چه سعی کرد، نتونست تماس بگیره. رفتم کمکش ولی فایده نکرد. اون شب قرار بود گردان مالک ومسلم با کمک گردان ما عملیات کنند و یک مقدار خط را جلو ببرن .اگر عراقی ها الان پیشروی میکردن، کار خراب می شد . نیروهاشون زیاد بود و یک دسته ی ما با مهمات کمی که داشت، نمی تونست جلوشون بایسته . به حسن گفتم: چاره ای نیست. میخوای برم عقب و یه دسته دیگه روبردارم بیارم؟ گفت:آره فقط بدو که داره دیر میشه. آتش تهیه عراق (شلیک خمپاره اندازها و توپها ،قبل از حمله نیروی پیاده) هر لحظه شدیدتر میشد . معلوم بود که میخوان کاری کنن . با سرعت هر چه تمامتر شروع کردم به دویدن به سمت عقب . دیگه مجال خیز رفتن برای سوت و انفجار خمپاره ها هم نبود ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_چهاردهم
در مسیر برگشت به عقب ، فاضل، و صالحی ازفرمانده های گردان مالک را دیدم . اومده بودن ،برای عملیات شب خط رو شناسایی کنن . ولی با آتیش شدیدی که کل جاده رو پوشش می داد مجبور شده بودن پشت تل خاکی سنگر بگیرن . منو که دیدن، پرسیدند: چه خبرشده ؟ چرا انقدر آتیش میریزن؟ همون طور که میدویدم قضیه جلو اومدن نیروهای عراقی رو بهشون گفتم و بدون مکث با سرعت رفتم سمت خاکریز عقب . وقتی رسیدم به اسماعیلی مسئول دسته 3 گفتم: عراقیها تا پشت تانک سوخته ها اومدن جلو . حسن گفته سریع بچه هاتو بیار جلو تو پیشونی. بی معطلی دسته را آماده کرد . به ستون یک زیر آتشی که هر لحظه سنگین تر میشد شروع کردند به حرکت . یه لحظه دیدم یک نفر خیلی معطل میکنه و حرکت ستون به هم خورده . چند بار داد زدم، برادر افشاری بدو . داره دیر می شه . ولی فریادها کارساز نبود. عاقبت ستون راه افتاد و به سرعت خودمونو رسوندیم به پیشونی . بچه ها آرایش گرفتن و در جاهایی که گفته شد مستقر شدن . بعد از استقرار بچه ها در محور مورد نظر،رفتم پیش رفقای قدیمی و گفتم: این برادر افشاری شما اعصاب برای ما نذاشت، سعید مزلقانی گفت: افشاری کیه؟ ما افشاری نداریم. تازه فهمیدم اون بنده خدا رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم و وقتی میگفتم برادر افشاری، فکر نمی کرده با او هستم و کار خودشو می کرد . زدیم زیر خنده و از اون به بعد تا یکی میگفت برادر افشاری،بقیه می خندیدند. از بچه ها جدا شدم و یه کلاش برداشتم و رفتم جلو پشت خاکریز اصلی پیشونی .اونجا یک سنگر تیر بار داشتیم که احمدی نسب مسئول دسته 2 پشتش نشسته بود و ما چند نفر روی خاکریز با کلاش تیر می زدیم . حجم شلیکها انقدر بالابود که سلاح ها تند تند داغ می کردند و چند نفر پایین خاکریز کارشون شده بود روغن زدن به سلاح ها.به محض این که یک عراقی سرشو از خاکریز بالا می آورد یا قصد حرکت بین تانکها رو داشت رگبار گلوله های ما بود که به سمتش شلیک میشد. در حین تیرزدن ما بهنام پازوکی و بیات (معاون گروهان) گاهی آرپی چی شلیک می کردند وسط تانک سوخته ها که نیروهای پشتش رو بزنن . 15 تا آرپی چی کنار گوشم شلیک کردند . بعد از اون گوشم یک بند سوت میکشید و به راحتی چیزی نمیشنیدم. چند بار تیرعراقی ها خورد سر خاکریز و خاکش پاشید توی چشمم.کلاه آهنی سرم نبود و یکی از اون تیرها میتونست کار رو تموم کنه . همونطور که داشتم تیر می زدم یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
در مسیر برگشت به عقب ، فاضل، و صالحی ازفرمانده های گردان مالک را دیدم . اومده بودن ،برای عملیات شب خط رو شناسایی کنن . ولی با آتیش شدیدی که کل جاده رو پوشش می داد مجبور شده بودن پشت تل خاکی سنگر بگیرن . منو که دیدن، پرسیدند: چه خبرشده ؟ چرا انقدر آتیش میریزن؟ همون طور که میدویدم قضیه جلو اومدن نیروهای عراقی رو بهشون گفتم و بدون مکث با سرعت رفتم سمت خاکریز عقب . وقتی رسیدم به اسماعیلی مسئول دسته 3 گفتم: عراقیها تا پشت تانک سوخته ها اومدن جلو . حسن گفته سریع بچه هاتو بیار جلو تو پیشونی. بی معطلی دسته را آماده کرد . به ستون یک زیر آتشی که هر لحظه سنگین تر میشد شروع کردند به حرکت . یه لحظه دیدم یک نفر خیلی معطل میکنه و حرکت ستون به هم خورده . چند بار داد زدم، برادر افشاری بدو . داره دیر می شه . ولی فریادها کارساز نبود. عاقبت ستون راه افتاد و به سرعت خودمونو رسوندیم به پیشونی . بچه ها آرایش گرفتن و در جاهایی که گفته شد مستقر شدن . بعد از استقرار بچه ها در محور مورد نظر،رفتم پیش رفقای قدیمی و گفتم: این برادر افشاری شما اعصاب برای ما نذاشت، سعید مزلقانی گفت: افشاری کیه؟ ما افشاری نداریم. تازه فهمیدم اون بنده خدا رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم و وقتی میگفتم برادر افشاری، فکر نمی کرده با او هستم و کار خودشو می کرد . زدیم زیر خنده و از اون به بعد تا یکی میگفت برادر افشاری،بقیه می خندیدند. از بچه ها جدا شدم و یه کلاش برداشتم و رفتم جلو پشت خاکریز اصلی پیشونی .اونجا یک سنگر تیر بار داشتیم که احمدی نسب مسئول دسته 2 پشتش نشسته بود و ما چند نفر روی خاکریز با کلاش تیر می زدیم . حجم شلیکها انقدر بالابود که سلاح ها تند تند داغ می کردند و چند نفر پایین خاکریز کارشون شده بود روغن زدن به سلاح ها.به محض این که یک عراقی سرشو از خاکریز بالا می آورد یا قصد حرکت بین تانکها رو داشت رگبار گلوله های ما بود که به سمتش شلیک میشد. در حین تیرزدن ما بهنام پازوکی و بیات (معاون گروهان) گاهی آرپی چی شلیک می کردند وسط تانک سوخته ها که نیروهای پشتش رو بزنن . 15 تا آرپی چی کنار گوشم شلیک کردند . بعد از اون گوشم یک بند سوت میکشید و به راحتی چیزی نمیشنیدم. چند بار تیرعراقی ها خورد سر خاکریز و خاکش پاشید توی چشمم.کلاه آهنی سرم نبود و یکی از اون تیرها میتونست کار رو تموم کنه . همونطور که داشتم تیر می زدم یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت _چهاردهم
یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد . فکر کردم داره خون میاد اما وقتی دست کشیدم به صورتم ، دستم چرب و سیاه شد. تازه فهمیدم روغنهایی که بچه ها به اسلحه میزدن پاشیده تو صورتم . تیراندازی از دو طرف شدت پیدا کرده بود . احمدی نسب مسئول دسته 2 شجاعانه پشت تیربار شلیک می کرد که ناگهان تیری وسط پیشونیش نشست وغم رفتن یکی از فرمانده های زحمتکش گردان بر دل بچه ها نشست . بعد از چند ساعت جنگ سخت و رو در رو، در حالی که هوا رو به تاریکی میسپرد، عراقیها با دادن تلفات، مجبور به عقبنشینی شدند، و بچهها نیز بعد از چند ساعت جنگ طاقتفرسا، از بالای خاکریز پایین اومدن.وقتی اومدم پیش حسن و شروع کردم با او در مورد عملیات شب صحبت کردن، دیدم مرتب با ایما و اشاره میگه، داد نزن؛ ممکنه عراقیها هنوز اینجا باشند و صداتو بشنون (دیروزسرنشین هلی کوپترعراقی فارسی صحبت می کرد و احتمال میرفت نیروی فارسی زبان همراهشون باشه). تازه فهمیدم که آرپیجیها کار دستم داده، و چون خودم نمیشنوم، موقع حرف زدن، ناخودآگاه داد میزنم. هرطوری بود، اون پاتک به خیر گذشت و بچهها آماده ، منتظر عملیات شب شدند. قرار بود گروهی از بچههای ما به کمک گردان مالک و مسلم برن. گوشم سوت میکشید، یه لحظه قطع نمیشد، سرگیجه هم گرفته بودم. رفتم خاکریز عقبی، و در سنگر بزرگ فرماندهی گردان دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد . تا صبح، با اونهمه صدای انفجاری که بیرون سنگر بود، فقط گاهی در حالت نیمههوشیار متوجه رفتوآمدهای داخل سنگر و سر و صداهای بیرون میشدم و دوباره خوابم میبرد. اون شب، بچههای لشکر، چند کیلومترپیشروی کردند، و از فردا، ما شدیم خط دوم؛ ولی باز هم برای احتیاط در خط موندیم. حتی بعضیها که مجروح بودند، پس از مداوایی سرپایی، در خط موندن. پوراحمد، معاون گردان، یکی از انگشتاش ترکش خورده و قطع شده بود؛ ولی هر چه میگفتند برو عقب، نمیرفت. جواد کنار پیشونیش ترکش خورده و با پانسمانی ساده خود شو سرپا نگه داشته بود. اما حسن اون شب بهشدت مجروح شد وبا کمک معجزهآسای بچهها به عقب برده شد. منصور حاجامینی، یکی ازمعاونهای گردان، بدجور مجروح شد و به عقب رفت. بقیه تا موقعی که میتونستند سرپا باشند، درد رو تحمل میکردند و نگران عفونت زخم و جراحت خود نبودند. این حالت فرمانده ها، نیرویی مضاعف به بقیة بچهها میداد و باعث میشد با شور و نشاط در خط بمونن . وقتی پیشروی شد ما شدیم خط دوم، بیشتر میتونستیم استراحت کنیم . یکی از فرماندهای مجروحی که تا اون موقع عقب نرفته بود، رضا اکبری بود. چند روز بود که آرنج رضا ترکش خورده بود. با یه پانسمان ساده و باند دستش به گردنش آویزون بود. یه روز عصر تو سنگر نشسته بودیم و گپ میزدیم، صدای عبور ماشین به گوشمون رسید. یهو رضا گفت: من رفتم تهران.این جملهاش بهخوبی یادمه که گفت: اگر یه لحظة دیگه اینجا بمونم، شهید میشم . از سنگر پرید بیرون، و با همون دست مجروح ، پرید پشت وانتِ در حال حرکت ، و ثانیههایی بعد، از پیش چشم ما دور شد. همه فکر میکردیم شوخی کرده و الآن برمیگرده؛ اما رضا واقعاً رفته بود تهران. این هم از کارهای عجیبش بود که همه اصرار می کردن برو عقب، گوش نکرده بود، و حالا در یک ثانیه تصمیمی گرفت که کسی نتونه بهش چیزی بگه . با شهید و مجروح شدن بعضیها، شمار بچههای گردان کم شده و گروهانها با هم ادغام شده و حالا محل استقرار ما شده بود یک واگن بزرگ قطار که عراقیها قبلاً تبدیل به سنگر کرده بودن.به نظرمیرسید جای مطمئنی باشه اما ناگهان هلیکوپتر عراقی موشکی شلیک کرد که ازتل بزرگ خاک رد شد و سقف واگن رو سوراخ کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#پیشونی_جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد . فکر کردم داره خون میاد اما وقتی دست کشیدم به صورتم ، دستم چرب و سیاه شد. تازه فهمیدم روغنهایی که بچه ها به اسلحه میزدن پاشیده تو صورتم . تیراندازی از دو طرف شدت پیدا کرده بود . احمدی نسب مسئول دسته 2 شجاعانه پشت تیربار شلیک می کرد که ناگهان تیری وسط پیشونیش نشست وغم رفتن یکی از فرمانده های زحمتکش گردان بر دل بچه ها نشست . بعد از چند ساعت جنگ سخت و رو در رو، در حالی که هوا رو به تاریکی میسپرد، عراقیها با دادن تلفات، مجبور به عقبنشینی شدند، و بچهها نیز بعد از چند ساعت جنگ طاقتفرسا، از بالای خاکریز پایین اومدن.وقتی اومدم پیش حسن و شروع کردم با او در مورد عملیات شب صحبت کردن، دیدم مرتب با ایما و اشاره میگه، داد نزن؛ ممکنه عراقیها هنوز اینجا باشند و صداتو بشنون (دیروزسرنشین هلی کوپترعراقی فارسی صحبت می کرد و احتمال میرفت نیروی فارسی زبان همراهشون باشه). تازه فهمیدم که آرپیجیها کار دستم داده، و چون خودم نمیشنوم، موقع حرف زدن، ناخودآگاه داد میزنم. هرطوری بود، اون پاتک به خیر گذشت و بچهها آماده ، منتظر عملیات شب شدند. قرار بود گروهی از بچههای ما به کمک گردان مالک و مسلم برن. گوشم سوت میکشید، یه لحظه قطع نمیشد، سرگیجه هم گرفته بودم. رفتم خاکریز عقبی، و در سنگر بزرگ فرماندهی گردان دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد . تا صبح، با اونهمه صدای انفجاری که بیرون سنگر بود، فقط گاهی در حالت نیمههوشیار متوجه رفتوآمدهای داخل سنگر و سر و صداهای بیرون میشدم و دوباره خوابم میبرد. اون شب، بچههای لشکر، چند کیلومترپیشروی کردند، و از فردا، ما شدیم خط دوم؛ ولی باز هم برای احتیاط در خط موندیم. حتی بعضیها که مجروح بودند، پس از مداوایی سرپایی، در خط موندن. پوراحمد، معاون گردان، یکی از انگشتاش ترکش خورده و قطع شده بود؛ ولی هر چه میگفتند برو عقب، نمیرفت. جواد کنار پیشونیش ترکش خورده و با پانسمانی ساده خود شو سرپا نگه داشته بود. اما حسن اون شب بهشدت مجروح شد وبا کمک معجزهآسای بچهها به عقب برده شد. منصور حاجامینی، یکی ازمعاونهای گردان، بدجور مجروح شد و به عقب رفت. بقیه تا موقعی که میتونستند سرپا باشند، درد رو تحمل میکردند و نگران عفونت زخم و جراحت خود نبودند. این حالت فرمانده ها، نیرویی مضاعف به بقیة بچهها میداد و باعث میشد با شور و نشاط در خط بمونن . وقتی پیشروی شد ما شدیم خط دوم، بیشتر میتونستیم استراحت کنیم . یکی از فرماندهای مجروحی که تا اون موقع عقب نرفته بود، رضا اکبری بود. چند روز بود که آرنج رضا ترکش خورده بود. با یه پانسمان ساده و باند دستش به گردنش آویزون بود. یه روز عصر تو سنگر نشسته بودیم و گپ میزدیم، صدای عبور ماشین به گوشمون رسید. یهو رضا گفت: من رفتم تهران.این جملهاش بهخوبی یادمه که گفت: اگر یه لحظة دیگه اینجا بمونم، شهید میشم . از سنگر پرید بیرون، و با همون دست مجروح ، پرید پشت وانتِ در حال حرکت ، و ثانیههایی بعد، از پیش چشم ما دور شد. همه فکر میکردیم شوخی کرده و الآن برمیگرده؛ اما رضا واقعاً رفته بود تهران. این هم از کارهای عجیبش بود که همه اصرار می کردن برو عقب، گوش نکرده بود، و حالا در یک ثانیه تصمیمی گرفت که کسی نتونه بهش چیزی بگه . با شهید و مجروح شدن بعضیها، شمار بچههای گردان کم شده و گروهانها با هم ادغام شده و حالا محل استقرار ما شده بود یک واگن بزرگ قطار که عراقیها قبلاً تبدیل به سنگر کرده بودن.به نظرمیرسید جای مطمئنی باشه اما ناگهان هلیکوپتر عراقی موشکی شلیک کرد که ازتل بزرگ خاک رد شد و سقف واگن رو سوراخ کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#پیشونی_جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_پانزدهم
موشک هلی کوپتر سقف واگن را سوراخ کرد، و ترکش یکی از بچههای گروهان جهاد را زخمی کرد. از اون روز به بعد، واگن هم جای امنی نبود. از طرفی عدم استحمام.. لباسهای کثیف و بعضا خونی ، بچه ها رو کلافه کرده بود، و با توجه به کمبود آب و وضعیت خاص همه مجبور به تیمم بودیم. انقدر خاک روی لباسها نشسته بود که دستارو به شلوارمون میزدیم و با خاکش تیمم میکردیم. بعضیها برای شوخی چنان محکم روی شلوارشون میزدند که کلی خاک میرفت توی حلق دور و بریها، و اسباب خنده میشد. روزهای پدافندی، فرسایشی میگذشت. این در حالی بود که همة گردانها بعد از عملیات رفته بودند عقب، و فقط ما بودیم که هفتة دوم موندن در خط را شروع کرده بودیم. یک روز صبح، آتش تهیة سنگین عراق، روی سنگرهای خط جلویی نشست و بعدش هم پاتک وحشتناکشون شروع شد. خط، در دست تیپ امام حسن(ع) بود که بیشتر اهالی بهبهان و روستاهای اطرافش بودند. چند دقیقه بعد از شروع پاتک دیدیم که همه خط را رها کردهاند و بدون سلاح و حتی بعضی با لباس گرمکن و بدون لباس نظامی به سمت عقب فرار میکنند. جلوی چند نفر رو گرفتیم و علت فرار رو پرسیدیم: در حالیکه میدویدند، گفتند: نمیدونید چه خبره . دارن همه جا رو میزنند و همه را میکشند. بعد هم بهسرعت رفتند. تو دلم خندیدم و گفتم: مگه قرار بوده تو جنگ چه کار کنند؟ بعدش به یاد عقبنشینی خودمون در عملیات بدر افتادم که اصفهانیها با ما دعوا میکردند که چرا عقبنشینی میکنید . البته ما به فرمان لشکر عقب میرفتیم و سلاحمون هم همراهمان بود؛ اما اینها غافلگیر شده بودند و خط را با وضعی ناجور و بههمریخته ترک می کردن. ازاون به بعد، در مدت کوتاهی که در خط بودیم، اتفاق خاصی نیفتاد، و سرانجام روز دهم، اعلام شد که گردان ما میتونه برگرده به پشت جبهه . بعدازظهر روزی، بدون اینکه وسیلهای برای بردن نیروهای گردان بیاد، گفتن که گروه گروه برگردید اسکلة فاو تا از اونجا دسته جمعی برید خسروآباد؛ همان جایی که قبل از عملیات مستقر بودیم. 22 کیلومتر، راه زیادی بود؛ اما چارهای نبود. پیاده و در گروههای چندنفره راه افتادیم به سمت عقب. البته قسمتهایی از راه را توانستیم با ماشینهایی بریم که در مسیر تردد میکردند. وقتی به فاو رسیدیم، هواپیماهای عراقی داشتند شهر را بهشدت بمباران میکردند؛ خیلی بدتر از موقعی که داشتیم میرفتیم عملیات. هواپیمای جنگی بزرگ توپولف، وسط حرکت میکرد و چند هواپیمای سوخو هم اسکورتش میکردند. همة این هواپیماها، روسی بودند. غیر از اینها، عراق، هواپیماهای سوپراتاندارد و میراژ فرانسوی هم داشت. نشانهای که ما با دیدن آن، سریع تشخیص میدادیم که هواپیمای بالای سرمان عراقی هست، ارتفاع بالای پروازش بود؛ در حالی که هواپیماهای ما در ارتفاع خیلی پایین پرواز میکردند. اون روز دیدیم چیزهایی از هوا به سمت پایین میآید که شبیه بمب نیست، و بعداً شنیدیم که غیر از بمب از تیرآهن هم استفاده میکردن. که خب، هر جا میافتاد، قدرت تخریب زیادی داشت. در انبوه بمبها ناگهان دیدیم یک بمب هر چی پایینتر میاد انگار داره به طرف ما میاد. به خودمون که اومدیم، دیدیم کار از کار گذشته و الآنه که بمب کنارمون منفجر بشه ......
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بمباران_هنگام_بازگشت_گردان
#بهمن_1364
@hamidraz
موشک هلی کوپتر سقف واگن را سوراخ کرد، و ترکش یکی از بچههای گروهان جهاد را زخمی کرد. از اون روز به بعد، واگن هم جای امنی نبود. از طرفی عدم استحمام.. لباسهای کثیف و بعضا خونی ، بچه ها رو کلافه کرده بود، و با توجه به کمبود آب و وضعیت خاص همه مجبور به تیمم بودیم. انقدر خاک روی لباسها نشسته بود که دستارو به شلوارمون میزدیم و با خاکش تیمم میکردیم. بعضیها برای شوخی چنان محکم روی شلوارشون میزدند که کلی خاک میرفت توی حلق دور و بریها، و اسباب خنده میشد. روزهای پدافندی، فرسایشی میگذشت. این در حالی بود که همة گردانها بعد از عملیات رفته بودند عقب، و فقط ما بودیم که هفتة دوم موندن در خط را شروع کرده بودیم. یک روز صبح، آتش تهیة سنگین عراق، روی سنگرهای خط جلویی نشست و بعدش هم پاتک وحشتناکشون شروع شد. خط، در دست تیپ امام حسن(ع) بود که بیشتر اهالی بهبهان و روستاهای اطرافش بودند. چند دقیقه بعد از شروع پاتک دیدیم که همه خط را رها کردهاند و بدون سلاح و حتی بعضی با لباس گرمکن و بدون لباس نظامی به سمت عقب فرار میکنند. جلوی چند نفر رو گرفتیم و علت فرار رو پرسیدیم: در حالیکه میدویدند، گفتند: نمیدونید چه خبره . دارن همه جا رو میزنند و همه را میکشند. بعد هم بهسرعت رفتند. تو دلم خندیدم و گفتم: مگه قرار بوده تو جنگ چه کار کنند؟ بعدش به یاد عقبنشینی خودمون در عملیات بدر افتادم که اصفهانیها با ما دعوا میکردند که چرا عقبنشینی میکنید . البته ما به فرمان لشکر عقب میرفتیم و سلاحمون هم همراهمان بود؛ اما اینها غافلگیر شده بودند و خط را با وضعی ناجور و بههمریخته ترک می کردن. ازاون به بعد، در مدت کوتاهی که در خط بودیم، اتفاق خاصی نیفتاد، و سرانجام روز دهم، اعلام شد که گردان ما میتونه برگرده به پشت جبهه . بعدازظهر روزی، بدون اینکه وسیلهای برای بردن نیروهای گردان بیاد، گفتن که گروه گروه برگردید اسکلة فاو تا از اونجا دسته جمعی برید خسروآباد؛ همان جایی که قبل از عملیات مستقر بودیم. 22 کیلومتر، راه زیادی بود؛ اما چارهای نبود. پیاده و در گروههای چندنفره راه افتادیم به سمت عقب. البته قسمتهایی از راه را توانستیم با ماشینهایی بریم که در مسیر تردد میکردند. وقتی به فاو رسیدیم، هواپیماهای عراقی داشتند شهر را بهشدت بمباران میکردند؛ خیلی بدتر از موقعی که داشتیم میرفتیم عملیات. هواپیمای جنگی بزرگ توپولف، وسط حرکت میکرد و چند هواپیمای سوخو هم اسکورتش میکردند. همة این هواپیماها، روسی بودند. غیر از اینها، عراق، هواپیماهای سوپراتاندارد و میراژ فرانسوی هم داشت. نشانهای که ما با دیدن آن، سریع تشخیص میدادیم که هواپیمای بالای سرمان عراقی هست، ارتفاع بالای پروازش بود؛ در حالی که هواپیماهای ما در ارتفاع خیلی پایین پرواز میکردند. اون روز دیدیم چیزهایی از هوا به سمت پایین میآید که شبیه بمب نیست، و بعداً شنیدیم که غیر از بمب از تیرآهن هم استفاده میکردن. که خب، هر جا میافتاد، قدرت تخریب زیادی داشت. در انبوه بمبها ناگهان دیدیم یک بمب هر چی پایینتر میاد انگار داره به طرف ما میاد. به خودمون که اومدیم، دیدیم کار از کار گذشته و الآنه که بمب کنارمون منفجر بشه ......
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بمباران_هنگام_بازگشت_گردان
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_پایانی
.... هر کسی به یک طرف می دوید خوابیدیم روی زمین و بعضیها اشهدشون رو هم خوندن و هر لحظه منتظر شهادت...
تا اینکه بمب به زمین اصابت کرد و در کمال ناباوری زمین دهان باز کرد و بمب توی زمین فرو رفت . نفسها حبس شده بود . صدایی از کسی در نمی اومد . همه در انتظار انفجار مهیبی بودن . چند ثانیه گذشت . خبری نشد، اتفاقی نیفتاد . یکی یکی سر از زمین برداشتند و از جا بلند شدند . نگاهها از بمب غول پیکر سردر زمین رو به آسمان رفت . نفسها بالا اومد . شادی بازگشت به ز ندگی از چشمای بچه ها می بارید . لبها خندان . فریادهای خوشحالی و شکر خدا فضای اسکله فاو رو برای لحظاتی دگرگون کرد . خواست خدا بر سلامت بچه ها بود،
گروهها که به اسکله میرسیدن با قایق به ساحل اون طرف اروند میرفتند . از اونجا با ماشین به سمت عقبه گردان حرکت کردیم . شب رسیدیم به منطقه خسرو آباد، بعد از دو هفته با اون همه خاک و خون و کثیفی حمام رفتن خستگی رو از تن بچه ها گرفت،
هر چند که حمامها به این شکل بود که آبو رو آتیش گرم کرده بودن و در ظرفهای 20 کیلویی حلبی تحویل بچه ها می دادن . با مقدار کمی آب تو سرمای اونجا بچه ها استحمام کردن ولی حتما یکی از بهترین حمامهای عمر مون بود و خیلی بهمون چسبید هر چند که به شدت سرما خوردم.
فردا صبح از خسروآباد رفتیم اردوگاه کارون وقتی رسیدیم
اعلام شد که همه میتونن برن تهران ولی باز لشکر نیاز به نیرو داره و هر کس مایل هست و میتونه بمونه .چند نفری باز هم مردونگی کردند و با یک سری نیروهای جدید، کنار فرمانده ها موندند . یکی از نیروهای جدید علی بود. قبل عملیات یه بار اومدم تهران. موقع برگشت علی هم برگه اعزام گرفت و همراهم شد. رفتیم راه اهن .وقتی وارد قطار شدیم دیدیم صندلی هاش چوبیه . به علی گفتم تا اندیمشک داغون میشیم . بیا برگردیم خونه فردا میریم. قبول کرد و اون شب نرفتیم. فردا صبح زنگ زدم که قرار رفتن رو بذارم ، علی گفت حالم خوب نیست. رفتم دکتر .احتمال هپاتیت دادن . مجبور شدم تنهایی برم . علی بستری شد و به عملیات نرسید. وسطای عملیات کمی که بهتر شد خودشو رسوند و به عنوان امدادگر رفت به اورژانس خط . حالا برای پدافندی اومده بود به گردان . داشتم از کنار چادر رد می شدم . صدایم زد .حمید تو نمیمونی ؟ برگشتم نگاش کردم . احساس کردم دیگه علی رو نمیبینم .نخلستونهای کارون شاهد آخرین دیدار من و علی بود . ده روز نگذشته بود که علی برگشت . اما این بار ماه بی سر آمد . پیشونی فاو میعادگاه علی شد . هنوز بعد از سی سال صدای حمید گفتنش تو گوش بی سیم چی میپیچه . حمید حمید علی... بگوشی؟... بیدار باش حمید
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#شهید_علی_حلاجیان
#اسفند_1364
@hamidraz
.... هر کسی به یک طرف می دوید خوابیدیم روی زمین و بعضیها اشهدشون رو هم خوندن و هر لحظه منتظر شهادت...
تا اینکه بمب به زمین اصابت کرد و در کمال ناباوری زمین دهان باز کرد و بمب توی زمین فرو رفت . نفسها حبس شده بود . صدایی از کسی در نمی اومد . همه در انتظار انفجار مهیبی بودن . چند ثانیه گذشت . خبری نشد، اتفاقی نیفتاد . یکی یکی سر از زمین برداشتند و از جا بلند شدند . نگاهها از بمب غول پیکر سردر زمین رو به آسمان رفت . نفسها بالا اومد . شادی بازگشت به ز ندگی از چشمای بچه ها می بارید . لبها خندان . فریادهای خوشحالی و شکر خدا فضای اسکله فاو رو برای لحظاتی دگرگون کرد . خواست خدا بر سلامت بچه ها بود،
گروهها که به اسکله میرسیدن با قایق به ساحل اون طرف اروند میرفتند . از اونجا با ماشین به سمت عقبه گردان حرکت کردیم . شب رسیدیم به منطقه خسرو آباد، بعد از دو هفته با اون همه خاک و خون و کثیفی حمام رفتن خستگی رو از تن بچه ها گرفت،
هر چند که حمامها به این شکل بود که آبو رو آتیش گرم کرده بودن و در ظرفهای 20 کیلویی حلبی تحویل بچه ها می دادن . با مقدار کمی آب تو سرمای اونجا بچه ها استحمام کردن ولی حتما یکی از بهترین حمامهای عمر مون بود و خیلی بهمون چسبید هر چند که به شدت سرما خوردم.
فردا صبح از خسروآباد رفتیم اردوگاه کارون وقتی رسیدیم
اعلام شد که همه میتونن برن تهران ولی باز لشکر نیاز به نیرو داره و هر کس مایل هست و میتونه بمونه .چند نفری باز هم مردونگی کردند و با یک سری نیروهای جدید، کنار فرمانده ها موندند . یکی از نیروهای جدید علی بود. قبل عملیات یه بار اومدم تهران. موقع برگشت علی هم برگه اعزام گرفت و همراهم شد. رفتیم راه اهن .وقتی وارد قطار شدیم دیدیم صندلی هاش چوبیه . به علی گفتم تا اندیمشک داغون میشیم . بیا برگردیم خونه فردا میریم. قبول کرد و اون شب نرفتیم. فردا صبح زنگ زدم که قرار رفتن رو بذارم ، علی گفت حالم خوب نیست. رفتم دکتر .احتمال هپاتیت دادن . مجبور شدم تنهایی برم . علی بستری شد و به عملیات نرسید. وسطای عملیات کمی که بهتر شد خودشو رسوند و به عنوان امدادگر رفت به اورژانس خط . حالا برای پدافندی اومده بود به گردان . داشتم از کنار چادر رد می شدم . صدایم زد .حمید تو نمیمونی ؟ برگشتم نگاش کردم . احساس کردم دیگه علی رو نمیبینم .نخلستونهای کارون شاهد آخرین دیدار من و علی بود . ده روز نگذشته بود که علی برگشت . اما این بار ماه بی سر آمد . پیشونی فاو میعادگاه علی شد . هنوز بعد از سی سال صدای حمید گفتنش تو گوش بی سیم چی میپیچه . حمید حمید علی... بگوشی؟... بیدار باش حمید
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#شهید_علی_حلاجیان
#اسفند_1364
@hamidraz
روایتی از فرمانده گروهان شهادت #حسن_قاسمی
ساعت یازده شب بود، به دستور حاج جعفر محتشم فرمانده گردان انصار، بایدگروهان شهادت رو جلو میبردم و ادامه عملیات پیشروی گردانهای سلمان ومالک رو درطول جاده فاو ام القصرانجام میدادم گروهان اماده شد. درطول شبهای گذشته شهیدانی چون وحیدو محمود باقری، احمدی نسب و... جانانه برابرپاتکهای سنگین دشمن اوج حماسه وایثاررابه نمایش گذاشتند. شب عجیبی بود. تانکها بطورزیگزاگ روی جاده ارایش گرفته بودندوما میبایست به موازات کارخانه نمک پس ازعبورازتانکهابه سمت ام القصر میرفتیم .من جلوی ستون وبیسیم چی موسی پور پشت به پشت سرم حرکت میکرد. پس ازطی مسافتی ، درگیری شروع شد. پس ازشنیدن صدای عراقیها بهنام پازوکی رو به سمت چپ جاده فرستادم که خیلی زود مجروح شد. تیرهای رسام مثل بارون به سمت ما شلیک میشد. یک لحظه متوجه شدم گوشی بیسیم جلوترنمیادو همراه من نیست . برگشتم دیدم بیسیم چی ازناحیه شکم تیرخورده . بیسیم رودادم به یک نفردیگه . ازکارخانه نمک کیلومترها دورشده بودیم تااینکه رسیدیم به مقرزرهی دشمن. نبرد در اینجا تن به تن شد. تانکهای دشمن ازاین یورش گیج و وحشت زده بودند. سردرگم در جهات مختلف مانورمیدادن وگاها ازتانک پیاده شده و درگیرمیشدند. تعدادی ازتانکها با نارنجک منهدم شدند و تعدادی هم فرارکردند. قرارنبود اونجابمونیم ،باید عبور میکردیم . ستون رابه سمت جاده هدایت کردم . ازتیپ المهدی شیراز هم که قراربود پس ازکارخانه نمک به ما ملحق بشه هنوز خبری نبود. ازشدت تیر و ترکش هاکاسته شده بود. این مهم ترغیبم کردکه از مسیرپرگل ولای کناره بریم روی جاده حرکت کنیم . غافل ازاینکه دوتا تانک در پد خاکی داخل خورعبدالله کمین کردند. با اولین قدم که روی جاده گذاشتم باشلیک تیربار دوشکای دوزمانه (بعد از اصابت به هدف انفجار هم داره) به پای راست من نقش برزمین شدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بیست_و_هفت_بهمن_1364
@hamidraz
ساعت یازده شب بود، به دستور حاج جعفر محتشم فرمانده گردان انصار، بایدگروهان شهادت رو جلو میبردم و ادامه عملیات پیشروی گردانهای سلمان ومالک رو درطول جاده فاو ام القصرانجام میدادم گروهان اماده شد. درطول شبهای گذشته شهیدانی چون وحیدو محمود باقری، احمدی نسب و... جانانه برابرپاتکهای سنگین دشمن اوج حماسه وایثاررابه نمایش گذاشتند. شب عجیبی بود. تانکها بطورزیگزاگ روی جاده ارایش گرفته بودندوما میبایست به موازات کارخانه نمک پس ازعبورازتانکهابه سمت ام القصر میرفتیم .من جلوی ستون وبیسیم چی موسی پور پشت به پشت سرم حرکت میکرد. پس ازطی مسافتی ، درگیری شروع شد. پس ازشنیدن صدای عراقیها بهنام پازوکی رو به سمت چپ جاده فرستادم که خیلی زود مجروح شد. تیرهای رسام مثل بارون به سمت ما شلیک میشد. یک لحظه متوجه شدم گوشی بیسیم جلوترنمیادو همراه من نیست . برگشتم دیدم بیسیم چی ازناحیه شکم تیرخورده . بیسیم رودادم به یک نفردیگه . ازکارخانه نمک کیلومترها دورشده بودیم تااینکه رسیدیم به مقرزرهی دشمن. نبرد در اینجا تن به تن شد. تانکهای دشمن ازاین یورش گیج و وحشت زده بودند. سردرگم در جهات مختلف مانورمیدادن وگاها ازتانک پیاده شده و درگیرمیشدند. تعدادی ازتانکها با نارنجک منهدم شدند و تعدادی هم فرارکردند. قرارنبود اونجابمونیم ،باید عبور میکردیم . ستون رابه سمت جاده هدایت کردم . ازتیپ المهدی شیراز هم که قراربود پس ازکارخانه نمک به ما ملحق بشه هنوز خبری نبود. ازشدت تیر و ترکش هاکاسته شده بود. این مهم ترغیبم کردکه از مسیرپرگل ولای کناره بریم روی جاده حرکت کنیم . غافل ازاینکه دوتا تانک در پد خاکی داخل خورعبدالله کمین کردند. با اولین قدم که روی جاده گذاشتم باشلیک تیربار دوشکای دوزمانه (بعد از اصابت به هدف انفجار هم داره) به پای راست من نقش برزمین شدم ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بیست_و_هفت_بهمن_1364
@hamidraz
روایتی از فرمانده گروهان شهادت #حسن_قاسمی
با اصابت تیربه پای راستم نقش برزمین شدم . استخوان ران منهدم و به قسمتهای نامساوی تقسیم و تا شد. استخوان ران بیرون زده بود . تنهاکاری که تونستم بکنم این بود که برای جلوگیری ازتضعیف روحیه بچه ها روی یک کلاش قنداق دار ایستادم تا گروهان به حرکت خود ادامه دهد . ستون رو به معاونهای گروهان بیات و صیدابادی سپردم . بعد دیگه از پا افتادم . دراعلام وضعیت من پشت بیسیم گفته بودندحسن قاسمی شهیدشده . لذا معاون گردان حاج امینی گفته بودکه جناره حسن حتما باید بیاد عقب . یک بسیجی تنومند بنام شعبانی مامورانتقال من شد . من رو روی دوش انداخت . محل زخم باخونریزی زیاد باز بود. اختیار پایم را نداشتم. در کنار جاده به سمت عقب درگل لای شروع به حرکت کرد. انفجارهای پی درپی تانکهای در حال سوختن باعث میشد که شعبانی چپ وراست روی گل هاشیرجه میزد وچون دستهایش را حایل خودش میکرد من باسرعت هرچه تمامتر باصورت توی گلها فرومیرفتم. بدتراینکه پای مجروح من مثل طناب زیرشکم این برادرصد کیلویی جا میماند . نمیدونستم به کی پناه ببرم هرچی التماس کردم قسمش دادم بیفایده بود، کار داشت بیخ پیدامیکرد که بالاخر ه راضی شد منوبه روی شکم به خواست خودم بخوابونه بره کمک بیاره . دقایقی بعد نوجوان امدادگری که ارزش کارش بعدا معلوم شد ، دوتا تخته روی ران پام گذاشت و با گارو محکم بست و رفت . شاید نیم ساعت بعد دوتا بسیحی که معلوم نبودتو کدوم گردان بودن اومدن بالای سرم .لباس من بادگیریشمی رنگ بود شبیه لباس عراقیها . دهنم پر از گل و خون بود. نمیتونستم حرف بزنم نوک تفنگ رو سمت من گرفت، شاید در کسری ازثانیه تانکی منفجر شد . نورساطع شده نیمرخ من نمایان شد با مکث واحتیاط سرش اورد نزدیک فقط اروم گفتم نزن. طلبکارانه داد زد که این چه لباسیه پوشیدی و اسپیلت منو پاره کرد شاید حدودیک ساعت بعد شعبانی بابرانکارد و یک نفر رسید . چندکیلومترمنو اوردن عقب . گذاشتن تو یک تویوتا پر از مجروح . همه روی هم ناله کنان صحنه بدو سختی بود . ماشین با سرعت ازموانع میگدشت . بالاوپایین افتادن مجروحها باعث شدتعدادی بیهوش شدن . وقتی بهوش اومدم اورژانس فاو بودم . رضا اکبری بالای سرم شوخی میکردکه دوباره بیهوش شدم . چند روز بعد دربیمارستان جندی شاپور اهواز وقتی به هوش اومدم پزشکی داشت میگفت اون امدادگراولی کار ده تاپرشک روانجام داده . هشت واحدخون برای من زدن . بازم میگفتن مجروح هنوز کم خونه . سپس به بیمارستان طالقانی تهران منتقل شدم . چهارماه اونجا بستری بودم .با سیزده کیلو وزنه پام در حال کشش بود اما هرگز کامل جمع نشد ....
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بهمن_1364
@hamidraz
با اصابت تیربه پای راستم نقش برزمین شدم . استخوان ران منهدم و به قسمتهای نامساوی تقسیم و تا شد. استخوان ران بیرون زده بود . تنهاکاری که تونستم بکنم این بود که برای جلوگیری ازتضعیف روحیه بچه ها روی یک کلاش قنداق دار ایستادم تا گروهان به حرکت خود ادامه دهد . ستون رو به معاونهای گروهان بیات و صیدابادی سپردم . بعد دیگه از پا افتادم . دراعلام وضعیت من پشت بیسیم گفته بودندحسن قاسمی شهیدشده . لذا معاون گردان حاج امینی گفته بودکه جناره حسن حتما باید بیاد عقب . یک بسیجی تنومند بنام شعبانی مامورانتقال من شد . من رو روی دوش انداخت . محل زخم باخونریزی زیاد باز بود. اختیار پایم را نداشتم. در کنار جاده به سمت عقب درگل لای شروع به حرکت کرد. انفجارهای پی درپی تانکهای در حال سوختن باعث میشد که شعبانی چپ وراست روی گل هاشیرجه میزد وچون دستهایش را حایل خودش میکرد من باسرعت هرچه تمامتر باصورت توی گلها فرومیرفتم. بدتراینکه پای مجروح من مثل طناب زیرشکم این برادرصد کیلویی جا میماند . نمیدونستم به کی پناه ببرم هرچی التماس کردم قسمش دادم بیفایده بود، کار داشت بیخ پیدامیکرد که بالاخر ه راضی شد منوبه روی شکم به خواست خودم بخوابونه بره کمک بیاره . دقایقی بعد نوجوان امدادگری که ارزش کارش بعدا معلوم شد ، دوتا تخته روی ران پام گذاشت و با گارو محکم بست و رفت . شاید نیم ساعت بعد دوتا بسیحی که معلوم نبودتو کدوم گردان بودن اومدن بالای سرم .لباس من بادگیریشمی رنگ بود شبیه لباس عراقیها . دهنم پر از گل و خون بود. نمیتونستم حرف بزنم نوک تفنگ رو سمت من گرفت، شاید در کسری ازثانیه تانکی منفجر شد . نورساطع شده نیمرخ من نمایان شد با مکث واحتیاط سرش اورد نزدیک فقط اروم گفتم نزن. طلبکارانه داد زد که این چه لباسیه پوشیدی و اسپیلت منو پاره کرد شاید حدودیک ساعت بعد شعبانی بابرانکارد و یک نفر رسید . چندکیلومترمنو اوردن عقب . گذاشتن تو یک تویوتا پر از مجروح . همه روی هم ناله کنان صحنه بدو سختی بود . ماشین با سرعت ازموانع میگدشت . بالاوپایین افتادن مجروحها باعث شدتعدادی بیهوش شدن . وقتی بهوش اومدم اورژانس فاو بودم . رضا اکبری بالای سرم شوخی میکردکه دوباره بیهوش شدم . چند روز بعد دربیمارستان جندی شاپور اهواز وقتی به هوش اومدم پزشکی داشت میگفت اون امدادگراولی کار ده تاپرشک روانجام داده . هشت واحدخون برای من زدن . بازم میگفتن مجروح هنوز کم خونه . سپس به بیمارستان طالقانی تهران منتقل شدم . چهارماه اونجا بستری بودم .با سیزده کیلو وزنه پام در حال کشش بود اما هرگز کامل جمع نشد ....
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بهمن_1364
@hamidraz
روایتی از جانباز گروهان شهادت #سعید_مزلقانی
بعدازظهر بود . اعلام کردند دشمن درحال پاتک به مواضع ما در پیشونی ست. به سرعت دسته ما که نزدیک جاده مستقربود آماده حرکت به سمت جلو شد. اسماعیلی فرمانده دسته جلو و بقیه پشت سرش. نزدیک خاکریز اول روی جاده که رسیدیم بچه ها را سریع داخل سنگرها تقسیم کردند. من و دو سه نفر دیگه از جمله مرتضی ابراهیمی به سنگر انتهای خاکریز روی جاده فرستاده شدیم. درگیری درجلوتر از ما به شدت ادامه داشت ولی با نزدیک شدن غروب از شدتش کم شد. با غروب آفتاب همراه اسماعیلی به کمی عقب تر و داخل یک سنگر عراقی برگشتیم تا انتهای شب که موعد ادامه عملیات بود بهمراه سایر نیروها وارد عمل بشیم. داخل سنگر از امدادگر شنیدم که مسعود رحمانی زخمی شده و وقتی می خواسته زخمش را پانسمان کنه دستش کاملا وارد پهلوی او می شده . فهمیدیم قضیه مسعود جدی است، برایش دعا کردیم. کمی که گذشت صدای چند نفر از بیرون توجهمان را جلب کرد. داشتند شهیدی را به عقب منتقل می کردند . باروشن شدن چراغ قوه صورت زیبای احمدی نسب توی اون شب تار خودنمایی می کرد. به داخل سنگر برگشتیم از خستگی خوابمان برده بود که با صدای اسماعیلی از خواب بیدارشدیم. شروع به حرکت کردیم. از آخرین خاکریز عبور کردیم. محشری از تانکها سوخته روی جاده که شب قبل توسط گردان حمزه به آتش کشیده شده بود جلومان ظاهر شد. از کنار سنگرها و کشته های عراقی و سلاحهای به جا موندشون عبور کردیم . مدتی از جلو رفتن ما نگذشته بود که ستون باید به سمت راست جاده منتقل می شد. نوبت من که شد شروع به دویدن از عرض جاده کردم. وسط جاده یکدفعه افتادم. دردی تو ناحیه پا داشتم که قادر به حرکت نبودم. ستون از کنار من رد شد و کسی متوجه من نشد. بعد از عبور آخرین نفر خودم را سینه خیز به سمت راست رساندم و منتظر شدم شاید با کاهش درد به راهم ادامه دهم ولی نشد. مجددا سینه خیز به سمت چپ برگشتم و کمی منتظر شدم . یک امدادگر که از ستون عقب افتاده بود به من رسید و روی زخمم پانسمان گذاشت و گفت سعی کنم خودم به عقب برگردم. تیر به استخوان رانم خورده بود . حرکت رو برام مشکل می کرد. با کمک چند مجروح دیگه و عصا کردن اسلحه به سمت عقب برگشتیم. میون راه که نشسته بودیم بیات معاون گروهان را دیدم که به عقب برمی گشت . از ناحیه دست مجروح شده بود . حالا دیگه به تانکهای سوخته رسیده بودیم. آتیش دشمن شدید شده بود. با گذشت زمان درد بچه های زخمی که به من کمک می کردند بیشتر شده بود . خودمو به کنار آسفالت رسوندم . یک ماشین عراقی غنیمتی داشت آرام با چراغهای خاموش به عقب برمی گشت. از اونا خواستم منو باخودشون ببرن. یکی از اونا گفت جا نداریم . راست می گفت. تنها جای خالی روی کاپوت جلو بود . با کمکشون خودمو روی کاپوت کشوندم وطاقباز با دو دستم آینه بغلهای جیپ رو چسبیدم و توی اون تاریکی خیره جلو رو نگاه میکردم. بعد از مدتی به سه راه شهادت و سنگر مجروحین رسیدیم. داخل سنگر صدای یک آشنا توجهمو جلب کرد. رضا اکبری را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده که گفت ترکش به دستش خورده و خیلی می سوزه. گفتم چرا عقب نرفتی گفت نه اینجا کار دارم. آمبولانسها بتدریج بچه های داخل سنگر را به عقب منتقل می کردند که سرانجام نوبت به من رسید و....
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بهمن_1364
@hamidraz
بعدازظهر بود . اعلام کردند دشمن درحال پاتک به مواضع ما در پیشونی ست. به سرعت دسته ما که نزدیک جاده مستقربود آماده حرکت به سمت جلو شد. اسماعیلی فرمانده دسته جلو و بقیه پشت سرش. نزدیک خاکریز اول روی جاده که رسیدیم بچه ها را سریع داخل سنگرها تقسیم کردند. من و دو سه نفر دیگه از جمله مرتضی ابراهیمی به سنگر انتهای خاکریز روی جاده فرستاده شدیم. درگیری درجلوتر از ما به شدت ادامه داشت ولی با نزدیک شدن غروب از شدتش کم شد. با غروب آفتاب همراه اسماعیلی به کمی عقب تر و داخل یک سنگر عراقی برگشتیم تا انتهای شب که موعد ادامه عملیات بود بهمراه سایر نیروها وارد عمل بشیم. داخل سنگر از امدادگر شنیدم که مسعود رحمانی زخمی شده و وقتی می خواسته زخمش را پانسمان کنه دستش کاملا وارد پهلوی او می شده . فهمیدیم قضیه مسعود جدی است، برایش دعا کردیم. کمی که گذشت صدای چند نفر از بیرون توجهمان را جلب کرد. داشتند شهیدی را به عقب منتقل می کردند . باروشن شدن چراغ قوه صورت زیبای احمدی نسب توی اون شب تار خودنمایی می کرد. به داخل سنگر برگشتیم از خستگی خوابمان برده بود که با صدای اسماعیلی از خواب بیدارشدیم. شروع به حرکت کردیم. از آخرین خاکریز عبور کردیم. محشری از تانکها سوخته روی جاده که شب قبل توسط گردان حمزه به آتش کشیده شده بود جلومان ظاهر شد. از کنار سنگرها و کشته های عراقی و سلاحهای به جا موندشون عبور کردیم . مدتی از جلو رفتن ما نگذشته بود که ستون باید به سمت راست جاده منتقل می شد. نوبت من که شد شروع به دویدن از عرض جاده کردم. وسط جاده یکدفعه افتادم. دردی تو ناحیه پا داشتم که قادر به حرکت نبودم. ستون از کنار من رد شد و کسی متوجه من نشد. بعد از عبور آخرین نفر خودم را سینه خیز به سمت راست رساندم و منتظر شدم شاید با کاهش درد به راهم ادامه دهم ولی نشد. مجددا سینه خیز به سمت چپ برگشتم و کمی منتظر شدم . یک امدادگر که از ستون عقب افتاده بود به من رسید و روی زخمم پانسمان گذاشت و گفت سعی کنم خودم به عقب برگردم. تیر به استخوان رانم خورده بود . حرکت رو برام مشکل می کرد. با کمک چند مجروح دیگه و عصا کردن اسلحه به سمت عقب برگشتیم. میون راه که نشسته بودیم بیات معاون گروهان را دیدم که به عقب برمی گشت . از ناحیه دست مجروح شده بود . حالا دیگه به تانکهای سوخته رسیده بودیم. آتیش دشمن شدید شده بود. با گذشت زمان درد بچه های زخمی که به من کمک می کردند بیشتر شده بود . خودمو به کنار آسفالت رسوندم . یک ماشین عراقی غنیمتی داشت آرام با چراغهای خاموش به عقب برمی گشت. از اونا خواستم منو باخودشون ببرن. یکی از اونا گفت جا نداریم . راست می گفت. تنها جای خالی روی کاپوت جلو بود . با کمکشون خودمو روی کاپوت کشوندم وطاقباز با دو دستم آینه بغلهای جیپ رو چسبیدم و توی اون تاریکی خیره جلو رو نگاه میکردم. بعد از مدتی به سه راه شهادت و سنگر مجروحین رسیدیم. داخل سنگر صدای یک آشنا توجهمو جلب کرد. رضا اکبری را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده که گفت ترکش به دستش خورده و خیلی می سوزه. گفتم چرا عقب نرفتی گفت نه اینجا کار دارم. آمبولانسها بتدریج بچه های داخل سنگر را به عقب منتقل می کردند که سرانجام نوبت به من رسید و....
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بهمن_1364
@hamidraz