#قسمت_نهم
گردان به ستون یک و با قدمهای تند و بعضی جاها با دویدنهای سریع از نقطه رهایی دور شد . با اینکه قرار بود موقع عملیات بی سیم چی حسن باشم ولی به علت فرستادن بی سیم چی از مخابرات لشگر به عنوان نیرو آزاد گروهان وارد عملیات شدم . گروهان شهادت دوتا نیرو ازاد دیگه هم داشت که منم بین اون دو بزرگ مرد بُر خورده بودم. رضا اکبری همون فرشته نجات دژ بدر و بهنام پازوکی که تو عملیات خیبر معاون گروهان بود . بهنام تو خیبر به شدت مجروح شده بود و حالا تونسته بود بعد از مدتها دوباره بیاد جبهه . سر ستون با حسن می رفت . اسلحه نداشت و فقط همه داروهاشو تو یه چفیه همراه خودش داشت . گروهان ما سر ستون بود و دو گروهان دیگه پشت سر ما می اومدن هوا کاملا تاریک بود و هیچ چیزی دیده نمی شد مگر لحظاتی که نور منورهای عراقی دشت را روشن میکرد.سمت چپ ما خورعبدالله بود و امکان تردد نیروی پیاده و حتی تانک نبود. مطمئن بودیم از اون طرف نیرویی به ماحمله نمیکنه ولی سمت راست پر از سنگر بود و موقع پیشروی باید همه اونارو پاکسازی می کردیم.شکرخدا اکثر عراقی ها فرار کرده بودند وداخل سنگرها کسی نبود. تیراندازیهای پراکنده وبی هدفی از طرف عراقی ها انجام میشد که با جواب سریع و دقیق بچه ها خاموش میشد. یک تانک عراقی که قصد شلیک به سمت ستون گردان رو داشت،قبل از اینکه بتونه کاری بکنه یکی از آرپی چی زنها به سمتش شلیک کرد . هر چند آرپی چی به هدف نخورد ولی خدمه تانک ازترس بیرون اومدند و قصد فرار داشتند که بچه ها به سمتشون تیراندازی کردن . از اونجا به بعد سرعت حرکتمون بالا رفت . به طوری که یه جاهایی بعضی بچه ها نفس کم می آوردن. ستون نباید قطع می شد و تو تاریکی ممکن بود نفرات عقب ستون راه رو گم کنن، به هر سختی بود بچه ها همدیگرو کمک کردن و مسافت زیادی رو تو جاده در زمان کوتاهی پیشروی کردیم . نیمه های شب بود که به هدف مورد نظر رسیدیم و پشت یک خاکریز مستقر شدیم. به همه گفته شد با بیلچه هایی که داشتیم سنگر بکنیم. هوا سرد بود.با خستگی که داشتیم با کمک هم هر چند نفر زمین را گود کردیم و چاله ای به عنوان سنگر موقت درست کردیم تا فردا صبح با رسیدن امکانات بتونیم سنگر بسازیم. 22 کیلومتر در جاده ام القصر پیشروی کرده بودیم.بچه ها سه،چهار شب درست حسابی نخوابیده بودند . راهپیمایی طولانی و انجام عملیات رمقی براشون باقی نذاشته بود . ساعت نزدیک چهار صبح بود که کل گردان پشت خاکریز مستقرشد . ما گروهان شهادت بودیم که از روی جاده ام القصر به سمت راست در پشت خاکریز قرار گرفتیم. به همین ترتیب گروهان جهاد و هجرت کنار ما قرار گرفتن. ما از وضع منطقه و استقرارنیروهای عراقی هیچ اطلاع درستی نداشتیم و هر لحظه احتمال حمله و شبیخون می رفت ولی بچه ها به واقع دیگه نمی تونستن جلوی خوابشونو بگیرن .چند دقیقه بعد خط در سکوت خواب همه بچه ها فرو رفت ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گروهان_شهادت
#بهمن_1364
@hamidraz
گردان به ستون یک و با قدمهای تند و بعضی جاها با دویدنهای سریع از نقطه رهایی دور شد . با اینکه قرار بود موقع عملیات بی سیم چی حسن باشم ولی به علت فرستادن بی سیم چی از مخابرات لشگر به عنوان نیرو آزاد گروهان وارد عملیات شدم . گروهان شهادت دوتا نیرو ازاد دیگه هم داشت که منم بین اون دو بزرگ مرد بُر خورده بودم. رضا اکبری همون فرشته نجات دژ بدر و بهنام پازوکی که تو عملیات خیبر معاون گروهان بود . بهنام تو خیبر به شدت مجروح شده بود و حالا تونسته بود بعد از مدتها دوباره بیاد جبهه . سر ستون با حسن می رفت . اسلحه نداشت و فقط همه داروهاشو تو یه چفیه همراه خودش داشت . گروهان ما سر ستون بود و دو گروهان دیگه پشت سر ما می اومدن هوا کاملا تاریک بود و هیچ چیزی دیده نمی شد مگر لحظاتی که نور منورهای عراقی دشت را روشن میکرد.سمت چپ ما خورعبدالله بود و امکان تردد نیروی پیاده و حتی تانک نبود. مطمئن بودیم از اون طرف نیرویی به ماحمله نمیکنه ولی سمت راست پر از سنگر بود و موقع پیشروی باید همه اونارو پاکسازی می کردیم.شکرخدا اکثر عراقی ها فرار کرده بودند وداخل سنگرها کسی نبود. تیراندازیهای پراکنده وبی هدفی از طرف عراقی ها انجام میشد که با جواب سریع و دقیق بچه ها خاموش میشد. یک تانک عراقی که قصد شلیک به سمت ستون گردان رو داشت،قبل از اینکه بتونه کاری بکنه یکی از آرپی چی زنها به سمتش شلیک کرد . هر چند آرپی چی به هدف نخورد ولی خدمه تانک ازترس بیرون اومدند و قصد فرار داشتند که بچه ها به سمتشون تیراندازی کردن . از اونجا به بعد سرعت حرکتمون بالا رفت . به طوری که یه جاهایی بعضی بچه ها نفس کم می آوردن. ستون نباید قطع می شد و تو تاریکی ممکن بود نفرات عقب ستون راه رو گم کنن، به هر سختی بود بچه ها همدیگرو کمک کردن و مسافت زیادی رو تو جاده در زمان کوتاهی پیشروی کردیم . نیمه های شب بود که به هدف مورد نظر رسیدیم و پشت یک خاکریز مستقر شدیم. به همه گفته شد با بیلچه هایی که داشتیم سنگر بکنیم. هوا سرد بود.با خستگی که داشتیم با کمک هم هر چند نفر زمین را گود کردیم و چاله ای به عنوان سنگر موقت درست کردیم تا فردا صبح با رسیدن امکانات بتونیم سنگر بسازیم. 22 کیلومتر در جاده ام القصر پیشروی کرده بودیم.بچه ها سه،چهار شب درست حسابی نخوابیده بودند . راهپیمایی طولانی و انجام عملیات رمقی براشون باقی نذاشته بود . ساعت نزدیک چهار صبح بود که کل گردان پشت خاکریز مستقرشد . ما گروهان شهادت بودیم که از روی جاده ام القصر به سمت راست در پشت خاکریز قرار گرفتیم. به همین ترتیب گروهان جهاد و هجرت کنار ما قرار گرفتن. ما از وضع منطقه و استقرارنیروهای عراقی هیچ اطلاع درستی نداشتیم و هر لحظه احتمال حمله و شبیخون می رفت ولی بچه ها به واقع دیگه نمی تونستن جلوی خوابشونو بگیرن .چند دقیقه بعد خط در سکوت خواب همه بچه ها فرو رفت ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گروهان_شهادت
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_دهم
وقتی فرمانده های گردان برای سرکشی به نیروها خط رو چک می کردن از کل گروهان ما فقط حسین الهی بیدار بود . همه از فرط خستگی در خواب عمیق بودن. حسین نیروی پرتلاش و در عین حال بسیار اروم بود . فرمانده ها نیز مثل بقیه بچه ها چند شب بود درست نخوابیده بودن ولی احساس مسئولیت خواب رو از چشماشون گرفته بود. اذان صبح که شد نماز خوندیم و تا طلوع آفتاب دوباره در چاله هایی که حکم سنگر موقت رو داشت چرت زدیم.با بالا اومدن خورشید گرما و نشاط کار هم اومد . شکر خدا درعملیات دیشب شهید و مجروح نداشتیم و با کمی استراحت بچه ها دوباره آماده بودند . همه شروع کردن به درست کردن سنگر. همزمان ، شلیک خمپاره عراقی هاشروع شد وباعث شد بچه ها سریعتر سنگرها رو بسازن . در یکی از انفجارها حسین الهی ترکش خورد و اولین شهید گردان شد. حسین آرام و پرتلاش حالا آرامشی جاودانه پیدا کرده بود.
اینجا یک پرانتز باز کنم و توضیح کوتاهی از عملیات دیگری که همزمان با عملیات ما انجام شده بود رو بگم . درست شب اول عملیات در فاو ، لشگر سید الشهدا در جزیره ام الرصاص عراق عملیاتی را شروع کرد. این جزیره دقیقاً روبروی خرمشهر بود و آنقدر فاصله کم بود که همه چیز در ساحل دو طرف با چشم غیر مسلح دیده میشد .این منطقه به دلیل نزدیکی به بصره اهمیت فوق العاده ای برای عراق داشت . این دو عملیات همزمان باعث فریب دشمن شد و فکری که فرمانده های ما داشتند عملی شد.عراق فکر کرد که عملیات اصلی ما درام الرصاص شروع شده که به بصره نزدیکه و عملیات فاو را ایذایی فرض کرد و جدی نگرفت و این دقیقاً خواسته ما بود. البته عملیات ام الرصاص یک شب بیشتر نبود وشهدای ما اونجا جا موندن . ولی عراق از ترس از دست دادن بصره بیشتر نیروهاشو به اون سمت گسیل داشت و چند روز متمرکز اونجا بود و وقتی فهمید چی به چیه که کار از کار گذشته بود . دلیل اینکه گردان ما با کمترین در گیری در شب سوم به راحتی پیشروی کرد، همین کمبود نیروهای عراق در منطقه فاو بود.ولی به تدریج حجم نیروهای عراقی در جبهه فاو زیاد شد . همین امر باعث شد لشگر از گردان ما بخواد که بعد از انجام عملیات در خط باقی بمونه و عقب نیاد . بعد از ساخت سنگرها میخواستم استراحت کنم که دیدم سر و صدای بچه ها دسته یک میاد . رفتم دیدم حرف دوتا عراقیه که شب قبل همون جا کشته شده بودن . حسن بختو مسئول دسته1، از فاصله نزدیک با تیرزده بودشون . چند ساعت قبل بچه ها خاک ریخته بودن روشون که جنازه ها بو نگیره . ولی دوباره پای جفتشون از خاک زده بود بیرون. این خاک ریختن و یک جای بدن اونا از خاک بیرون زدن چندین مرتبه تکرار شده بود. بچه ها کلافه شده بودن،بلاخره سیم بکسل بستن به پای جنازه ها و بردن وسط دشت، دور از جایی که نیروها بودن . اون روز حادثه خاصی جز شهادت علی نداشتیم . فردا خبر دادن که عراق با تعداد زیادی تانک آماده پاتک شدید شده . حرکت تانک و نیروی زرهی تو اون دشت تقریبا نشدنی بود. چون زمین باتلاقی بود و باعث زمین گیر شدن تانکها میشد.تنها راه عبورتانک درمحدوده ما، جاده آسفالت فاو-ام القصر بود . قرار شد همون شب گردان حمزه روی جاده عملیات کنه . چون اگر صبح می شد جلوی تانکهای عراقی رو نمی شد گرفت.دسته ویژه گردان ما به گردان حمزه ملحق شد تا با کمک هم در تاریکی شب به جنگ صدها تانک عراقی برن. ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
وقتی فرمانده های گردان برای سرکشی به نیروها خط رو چک می کردن از کل گروهان ما فقط حسین الهی بیدار بود . همه از فرط خستگی در خواب عمیق بودن. حسین نیروی پرتلاش و در عین حال بسیار اروم بود . فرمانده ها نیز مثل بقیه بچه ها چند شب بود درست نخوابیده بودن ولی احساس مسئولیت خواب رو از چشماشون گرفته بود. اذان صبح که شد نماز خوندیم و تا طلوع آفتاب دوباره در چاله هایی که حکم سنگر موقت رو داشت چرت زدیم.با بالا اومدن خورشید گرما و نشاط کار هم اومد . شکر خدا درعملیات دیشب شهید و مجروح نداشتیم و با کمی استراحت بچه ها دوباره آماده بودند . همه شروع کردن به درست کردن سنگر. همزمان ، شلیک خمپاره عراقی هاشروع شد وباعث شد بچه ها سریعتر سنگرها رو بسازن . در یکی از انفجارها حسین الهی ترکش خورد و اولین شهید گردان شد. حسین آرام و پرتلاش حالا آرامشی جاودانه پیدا کرده بود.
اینجا یک پرانتز باز کنم و توضیح کوتاهی از عملیات دیگری که همزمان با عملیات ما انجام شده بود رو بگم . درست شب اول عملیات در فاو ، لشگر سید الشهدا در جزیره ام الرصاص عراق عملیاتی را شروع کرد. این جزیره دقیقاً روبروی خرمشهر بود و آنقدر فاصله کم بود که همه چیز در ساحل دو طرف با چشم غیر مسلح دیده میشد .این منطقه به دلیل نزدیکی به بصره اهمیت فوق العاده ای برای عراق داشت . این دو عملیات همزمان باعث فریب دشمن شد و فکری که فرمانده های ما داشتند عملی شد.عراق فکر کرد که عملیات اصلی ما درام الرصاص شروع شده که به بصره نزدیکه و عملیات فاو را ایذایی فرض کرد و جدی نگرفت و این دقیقاً خواسته ما بود. البته عملیات ام الرصاص یک شب بیشتر نبود وشهدای ما اونجا جا موندن . ولی عراق از ترس از دست دادن بصره بیشتر نیروهاشو به اون سمت گسیل داشت و چند روز متمرکز اونجا بود و وقتی فهمید چی به چیه که کار از کار گذشته بود . دلیل اینکه گردان ما با کمترین در گیری در شب سوم به راحتی پیشروی کرد، همین کمبود نیروهای عراق در منطقه فاو بود.ولی به تدریج حجم نیروهای عراقی در جبهه فاو زیاد شد . همین امر باعث شد لشگر از گردان ما بخواد که بعد از انجام عملیات در خط باقی بمونه و عقب نیاد . بعد از ساخت سنگرها میخواستم استراحت کنم که دیدم سر و صدای بچه ها دسته یک میاد . رفتم دیدم حرف دوتا عراقیه که شب قبل همون جا کشته شده بودن . حسن بختو مسئول دسته1، از فاصله نزدیک با تیرزده بودشون . چند ساعت قبل بچه ها خاک ریخته بودن روشون که جنازه ها بو نگیره . ولی دوباره پای جفتشون از خاک زده بود بیرون. این خاک ریختن و یک جای بدن اونا از خاک بیرون زدن چندین مرتبه تکرار شده بود. بچه ها کلافه شده بودن،بلاخره سیم بکسل بستن به پای جنازه ها و بردن وسط دشت، دور از جایی که نیروها بودن . اون روز حادثه خاصی جز شهادت علی نداشتیم . فردا خبر دادن که عراق با تعداد زیادی تانک آماده پاتک شدید شده . حرکت تانک و نیروی زرهی تو اون دشت تقریبا نشدنی بود. چون زمین باتلاقی بود و باعث زمین گیر شدن تانکها میشد.تنها راه عبورتانک درمحدوده ما، جاده آسفالت فاو-ام القصر بود . قرار شد همون شب گردان حمزه روی جاده عملیات کنه . چون اگر صبح می شد جلوی تانکهای عراقی رو نمی شد گرفت.دسته ویژه گردان ما به گردان حمزه ملحق شد تا با کمک هم در تاریکی شب به جنگ صدها تانک عراقی برن. ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_یازدهم
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که بچه های دسته روح الله(شهید پورات)همراه گردان حمزه وارد عملیات شدند و یک شاهکار بزرگ نظامی را رقم زدند. تمام جاده ام القصر پر شده بود از تانک و یقیناً اگر بچه ها کاری انجام نمی دادن، فردا صبح تخته گاز تا خود فاو جلو می اومدن . اون شب، شیرمردان جوان با تنها سلاحشون یعنی آرپی چی تانک ها را شکار کردند . 53 تانک عراقی در فاصله چند ساعت منهدم شد و بقیه هم مجبور به فرار شده بودند . مزیت این عملیات برای ما این شد که عمده تانکها روی جاده منهدم شده بودند و تا فاصله زیادی روی جاده را بسته بودند و خودشون شده بودن یک مانع و سنگر دفاعی برای ما . یعنی از آن به بعد تردد نیروی زرهی دشمن روی جاده بسیار محدود میشد و در صورت تردد باید اول همه تانکها را کنار میزدند که کار سخت و ناممکن به نظر می آمد. معاون دسته ویژه وحید باقری اون شب شهید شد و با بقیه شهدا بین تانکها جا مونده بودند. تعداد شهدای ما کم بود اما عراقی ها خیلی تلفات داده بودند. صبح که شد برای پیدا کردن پیکر وحید با فریبرز یوسفی رفتیم اون طرف خاکریز و بین تانکها شروع کردیم به گشتن . وحید در قسمت جلوتر از تانکها شهید شده بود. از بین تانکها که میرفتیم جلو، صجنه های دلخراشی میدیدم. چندتا از شهدای خودمون بین تانکها بودن . یک پای قطع شده که هر چه به جنازه های اطراف نگاه کردم صاحب پا را ندیدم و معلوم بود طرف مجروح شده و بردنش عقب . در چنین موقعیتهایی همیشه شهدا جا می موندن و نهایتاً اگر بچه ها می تونستن به همدیگه کمک کنن مجروحا رو به عقب می بردن . کشته های عراقی بد وضعیتی داشتند و بعضا سوخته بودن . این ها خدمه تانکها بودند که وقتی تانک منفجر شده بود دچار سوختگی شده بودند و فقط تونسته بودن خودشونو از تانک بیرون بندازن . اما جلوی تانک افتاده بودن و بر اثر سوختن تانک جنازه اونا هم سوخته بود، و هیکلی که ازشون باقی مونده بود به اندازه ی یک بچه کوچیک بود. از تانکها که رد شدیم، وحید رو دیدم . پشت یک تل کوچیک خاک روی سینه و به سمت عراقی ها افتاده بود . معلوم بود تا لحظه آخر مردونه جنگیده و رو به دشمن شهید شده. پاهای فریبرز سست شده بود و نمی خواست باورکنه رفیق صمیمیش وحید شهید شده. اونجا اصلا جای امنی نبود و باید زودتر پیکر وحید رو به عقب می آوردیم.فریبرز نای راه رفتن نداشت و خیلی ناراحت بود، به من گفت: حمید توزحمت بکش وحید رو بیار عقب . من نمیتونم به وحید نگاه کنم. بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#وحید_باقری
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که بچه های دسته روح الله(شهید پورات)همراه گردان حمزه وارد عملیات شدند و یک شاهکار بزرگ نظامی را رقم زدند. تمام جاده ام القصر پر شده بود از تانک و یقیناً اگر بچه ها کاری انجام نمی دادن، فردا صبح تخته گاز تا خود فاو جلو می اومدن . اون شب، شیرمردان جوان با تنها سلاحشون یعنی آرپی چی تانک ها را شکار کردند . 53 تانک عراقی در فاصله چند ساعت منهدم شد و بقیه هم مجبور به فرار شده بودند . مزیت این عملیات برای ما این شد که عمده تانکها روی جاده منهدم شده بودند و تا فاصله زیادی روی جاده را بسته بودند و خودشون شده بودن یک مانع و سنگر دفاعی برای ما . یعنی از آن به بعد تردد نیروی زرهی دشمن روی جاده بسیار محدود میشد و در صورت تردد باید اول همه تانکها را کنار میزدند که کار سخت و ناممکن به نظر می آمد. معاون دسته ویژه وحید باقری اون شب شهید شد و با بقیه شهدا بین تانکها جا مونده بودند. تعداد شهدای ما کم بود اما عراقی ها خیلی تلفات داده بودند. صبح که شد برای پیدا کردن پیکر وحید با فریبرز یوسفی رفتیم اون طرف خاکریز و بین تانکها شروع کردیم به گشتن . وحید در قسمت جلوتر از تانکها شهید شده بود. از بین تانکها که میرفتیم جلو، صجنه های دلخراشی میدیدم. چندتا از شهدای خودمون بین تانکها بودن . یک پای قطع شده که هر چه به جنازه های اطراف نگاه کردم صاحب پا را ندیدم و معلوم بود طرف مجروح شده و بردنش عقب . در چنین موقعیتهایی همیشه شهدا جا می موندن و نهایتاً اگر بچه ها می تونستن به همدیگه کمک کنن مجروحا رو به عقب می بردن . کشته های عراقی بد وضعیتی داشتند و بعضا سوخته بودن . این ها خدمه تانکها بودند که وقتی تانک منفجر شده بود دچار سوختگی شده بودند و فقط تونسته بودن خودشونو از تانک بیرون بندازن . اما جلوی تانک افتاده بودن و بر اثر سوختن تانک جنازه اونا هم سوخته بود، و هیکلی که ازشون باقی مونده بود به اندازه ی یک بچه کوچیک بود. از تانکها که رد شدیم، وحید رو دیدم . پشت یک تل کوچیک خاک روی سینه و به سمت عراقی ها افتاده بود . معلوم بود تا لحظه آخر مردونه جنگیده و رو به دشمن شهید شده. پاهای فریبرز سست شده بود و نمی خواست باورکنه رفیق صمیمیش وحید شهید شده. اونجا اصلا جای امنی نبود و باید زودتر پیکر وحید رو به عقب می آوردیم.فریبرز نای راه رفتن نداشت و خیلی ناراحت بود، به من گفت: حمید توزحمت بکش وحید رو بیار عقب . من نمیتونم به وحید نگاه کنم. بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#وحید_باقری
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_دوازدهم
بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش . غم سنگینی تو دلم احساس کردم. به خصوص که محمود برادر کوچکتر وحید هنوز توی خط بود و در انتظار خبری از وحید . فکر می کردم که چه طور این خبر را به محمودبدیم . وحید را بلند کردم و انداختم روی دوشم. همین که سرش آمد سمت پایین، کلی خون تازه از بینی اش ریخت . شلوارم پر از خون شد . حدود 2کیلومتر راه اومدیم تا رسیدیم به خاکریز خودمون . بی سر صدا، بدون اینکه محمود بفهمه ، وحید رو فرستادیم عقب. همه نگران محمود بودند و میخواستند به بهانه مجروحیت وحید او رو بفرستن تهران . در این فکرها بودیم و هر کی نقشهای میکشید که در میان صدای انفجارها خبری به گوش رسید که فکرها را باطل کرد و همه را بی نیاز از طرح و نقشه در غم دیگری فرو برد. با انفجار یک خمپاره 60 محمود و مجید یوسفی منشی گروهان شهید و چندتا از بچه ها مجروح شدند . دو برادر در فاصله کوتاهی شهید شده بودن. همه در سکوت پریشان و به هم ریخته بودند. چه کسی میخواست این خبر را به مادر و پدر وحید و محمود بده !؟
چهار شب از موندن ما درخط گذشته بود که اعلام شد وسایلمونو جمع کنیم تا خط رو تحویل گردان دیگه ای بدیم و بریم عقب . از روزی که برای عملیات راه افتاده بودیم بیش از یک هفته میگذشت . خستگی و کثیفی همه را کلافه کرده بود و این خبر خوبی بود . از طرفی با شهادت و مجروح شدن تعدادی از بچه ها ، همه میخواستند برن عقب که از وضع رفقای مجروحشون با خبر بشن و احیاناً به مراسم شهدا برسن. هوا کاملا تاریک شده بود که بعد از خوندن نماز فرمان حرکت داده شد . ستون راه افتاد ولی چند متر بیشتر نرفته بودیم که فرمان توقف اومد و گفتند بشینید . چند ساعت درهمون وضعیت با تجهیزات نشستیم و منتظر فرمان حرکت بودیم اما خبری نشد که نشد . نشستن همانا و شش روز دیگه در خط ماندن همان....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#شهید_محمود_باقری
#شهید_مجید_یوسفی
#بهمن_1364
@hamidraz
بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش . غم سنگینی تو دلم احساس کردم. به خصوص که محمود برادر کوچکتر وحید هنوز توی خط بود و در انتظار خبری از وحید . فکر می کردم که چه طور این خبر را به محمودبدیم . وحید را بلند کردم و انداختم روی دوشم. همین که سرش آمد سمت پایین، کلی خون تازه از بینی اش ریخت . شلوارم پر از خون شد . حدود 2کیلومتر راه اومدیم تا رسیدیم به خاکریز خودمون . بی سر صدا، بدون اینکه محمود بفهمه ، وحید رو فرستادیم عقب. همه نگران محمود بودند و میخواستند به بهانه مجروحیت وحید او رو بفرستن تهران . در این فکرها بودیم و هر کی نقشهای میکشید که در میان صدای انفجارها خبری به گوش رسید که فکرها را باطل کرد و همه را بی نیاز از طرح و نقشه در غم دیگری فرو برد. با انفجار یک خمپاره 60 محمود و مجید یوسفی منشی گروهان شهید و چندتا از بچه ها مجروح شدند . دو برادر در فاصله کوتاهی شهید شده بودن. همه در سکوت پریشان و به هم ریخته بودند. چه کسی میخواست این خبر را به مادر و پدر وحید و محمود بده !؟
چهار شب از موندن ما درخط گذشته بود که اعلام شد وسایلمونو جمع کنیم تا خط رو تحویل گردان دیگه ای بدیم و بریم عقب . از روزی که برای عملیات راه افتاده بودیم بیش از یک هفته میگذشت . خستگی و کثیفی همه را کلافه کرده بود و این خبر خوبی بود . از طرفی با شهادت و مجروح شدن تعدادی از بچه ها ، همه میخواستند برن عقب که از وضع رفقای مجروحشون با خبر بشن و احیاناً به مراسم شهدا برسن. هوا کاملا تاریک شده بود که بعد از خوندن نماز فرمان حرکت داده شد . ستون راه افتاد ولی چند متر بیشتر نرفته بودیم که فرمان توقف اومد و گفتند بشینید . چند ساعت درهمون وضعیت با تجهیزات نشستیم و منتظر فرمان حرکت بودیم اما خبری نشد که نشد . نشستن همانا و شش روز دیگه در خط ماندن همان....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#شهید_محمود_باقری
#شهید_مجید_یوسفی
#بهمن_1364
@hamidraz
قسمت_سیزدهم
... دوباره برگشتیم به سنگرهامون نمیدونستیم چقدر دیگه باید تو خط بمونیم . خط اروم شده بود. شب راحت خوابیدیم. صبح که شد هلی کوپترهای عراقی اومدن بالا سر ما . یکیشون شروع کرد با بلندگو با بچه ها صحبت کردن.قشنگ فارسی صحبت می کرد (احتمالا از منافقین بودن) . می گفت شمارا به زور آوردند جبهه،پدرو مادرهای شما چشم انتظار شما هستند. حرفاش رو اعصاب بود. از این طرف صدای رادیوی خودمون می اومد که مارش حمله گذاشته بود و همون صدای معروف رزمنده ها را ترغیب به حمله می کرد.این مارش و صدا را وقتی تهران بودم خیلی دوست داشتم ولی در خط مقدم و زیر آتیش که بودیم لجم می گرفت . می گفتم طرف نشسته توی استودیو و هی میگه حمله کنید. ضد هوایی ها شروع کردن به شلیک و بعد از چند دقیقه هلی کوپتری که با بلندگو بچه ها رو به پناهندگی تشویق می کرد رو زدن . صحنه قشنگی بود. هلی کوپتر می چرخید و از کنترل خارج شده بود وچند لحظه بعد صدای انفجار مهیبش همه جا رو لرزوند . همه حسابی سر کیف اومدن . بعد از ظهر که شد رفتم جلو پیش بچه های پیشونی(برای حفاظت از خط اصلی حدود یک کیلومتر جلوتر ، روی جاده خاکریزی زده شده بود .به علت اینکه نقطه اول مقابله با دشمن بود بچه ها بهش می گفتن پیشونی) یکی از دسته های گروهان، جلو بود و دوتای دیگه در خاکریز عقبی.یک بی سیم برده بودیم برای خاکریز جلو تا با گروهانهای دیگه در ارتباط باشیم.دو ساعت مونده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک سوخته ها خودشونو رسوندن به نزدیکی ما و قصد حمله دارند. حسن به بیسیم چی گفت: تماس بگیر بگو نیروی کمکی بفرستند.بیسیم چی هر چه سعی کرد، نتونست تماس بگیره. رفتم کمکش ولی فایده نکرد. اون شب قرار بود گردان مالک ومسلم با کمک گردان ما عملیات کنند و یک مقدار خط را جلو ببرن .اگر عراقی ها الان پیشروی میکردن، کار خراب می شد . نیروهاشون زیاد بود و یک دسته ی ما با مهمات کمی که داشت، نمی تونست جلوشون بایسته . به حسن گفتم: چاره ای نیست. میخوای برم عقب و یه دسته دیگه روبردارم بیارم؟ گفت:آره فقط بدو که داره دیر میشه. آتش تهیه عراق (شلیک خمپاره اندازها و توپها ،قبل از حمله نیروی پیاده) هر لحظه شدیدتر میشد . معلوم بود که میخوان کاری کنن . با سرعت هر چه تمامتر شروع کردم به دویدن به سمت عقب . دیگه مجال خیز رفتن برای سوت و انفجار خمپاره ها هم نبود ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
... دوباره برگشتیم به سنگرهامون نمیدونستیم چقدر دیگه باید تو خط بمونیم . خط اروم شده بود. شب راحت خوابیدیم. صبح که شد هلی کوپترهای عراقی اومدن بالا سر ما . یکیشون شروع کرد با بلندگو با بچه ها صحبت کردن.قشنگ فارسی صحبت می کرد (احتمالا از منافقین بودن) . می گفت شمارا به زور آوردند جبهه،پدرو مادرهای شما چشم انتظار شما هستند. حرفاش رو اعصاب بود. از این طرف صدای رادیوی خودمون می اومد که مارش حمله گذاشته بود و همون صدای معروف رزمنده ها را ترغیب به حمله می کرد.این مارش و صدا را وقتی تهران بودم خیلی دوست داشتم ولی در خط مقدم و زیر آتیش که بودیم لجم می گرفت . می گفتم طرف نشسته توی استودیو و هی میگه حمله کنید. ضد هوایی ها شروع کردن به شلیک و بعد از چند دقیقه هلی کوپتری که با بلندگو بچه ها رو به پناهندگی تشویق می کرد رو زدن . صحنه قشنگی بود. هلی کوپتر می چرخید و از کنترل خارج شده بود وچند لحظه بعد صدای انفجار مهیبش همه جا رو لرزوند . همه حسابی سر کیف اومدن . بعد از ظهر که شد رفتم جلو پیش بچه های پیشونی(برای حفاظت از خط اصلی حدود یک کیلومتر جلوتر ، روی جاده خاکریزی زده شده بود .به علت اینکه نقطه اول مقابله با دشمن بود بچه ها بهش می گفتن پیشونی) یکی از دسته های گروهان، جلو بود و دوتای دیگه در خاکریز عقبی.یک بی سیم برده بودیم برای خاکریز جلو تا با گروهانهای دیگه در ارتباط باشیم.دو ساعت مونده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک سوخته ها خودشونو رسوندن به نزدیکی ما و قصد حمله دارند. حسن به بیسیم چی گفت: تماس بگیر بگو نیروی کمکی بفرستند.بیسیم چی هر چه سعی کرد، نتونست تماس بگیره. رفتم کمکش ولی فایده نکرد. اون شب قرار بود گردان مالک ومسلم با کمک گردان ما عملیات کنند و یک مقدار خط را جلو ببرن .اگر عراقی ها الان پیشروی میکردن، کار خراب می شد . نیروهاشون زیاد بود و یک دسته ی ما با مهمات کمی که داشت، نمی تونست جلوشون بایسته . به حسن گفتم: چاره ای نیست. میخوای برم عقب و یه دسته دیگه روبردارم بیارم؟ گفت:آره فقط بدو که داره دیر میشه. آتش تهیه عراق (شلیک خمپاره اندازها و توپها ،قبل از حمله نیروی پیاده) هر لحظه شدیدتر میشد . معلوم بود که میخوان کاری کنن . با سرعت هر چه تمامتر شروع کردم به دویدن به سمت عقب . دیگه مجال خیز رفتن برای سوت و انفجار خمپاره ها هم نبود ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_چهاردهم
در مسیر برگشت به عقب ، فاضل، و صالحی ازفرمانده های گردان مالک را دیدم . اومده بودن ،برای عملیات شب خط رو شناسایی کنن . ولی با آتیش شدیدی که کل جاده رو پوشش می داد مجبور شده بودن پشت تل خاکی سنگر بگیرن . منو که دیدن، پرسیدند: چه خبرشده ؟ چرا انقدر آتیش میریزن؟ همون طور که میدویدم قضیه جلو اومدن نیروهای عراقی رو بهشون گفتم و بدون مکث با سرعت رفتم سمت خاکریز عقب . وقتی رسیدم به اسماعیلی مسئول دسته 3 گفتم: عراقیها تا پشت تانک سوخته ها اومدن جلو . حسن گفته سریع بچه هاتو بیار جلو تو پیشونی. بی معطلی دسته را آماده کرد . به ستون یک زیر آتشی که هر لحظه سنگین تر میشد شروع کردند به حرکت . یه لحظه دیدم یک نفر خیلی معطل میکنه و حرکت ستون به هم خورده . چند بار داد زدم، برادر افشاری بدو . داره دیر می شه . ولی فریادها کارساز نبود. عاقبت ستون راه افتاد و به سرعت خودمونو رسوندیم به پیشونی . بچه ها آرایش گرفتن و در جاهایی که گفته شد مستقر شدن . بعد از استقرار بچه ها در محور مورد نظر،رفتم پیش رفقای قدیمی و گفتم: این برادر افشاری شما اعصاب برای ما نذاشت، سعید مزلقانی گفت: افشاری کیه؟ ما افشاری نداریم. تازه فهمیدم اون بنده خدا رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم و وقتی میگفتم برادر افشاری، فکر نمی کرده با او هستم و کار خودشو می کرد . زدیم زیر خنده و از اون به بعد تا یکی میگفت برادر افشاری،بقیه می خندیدند. از بچه ها جدا شدم و یه کلاش برداشتم و رفتم جلو پشت خاکریز اصلی پیشونی .اونجا یک سنگر تیر بار داشتیم که احمدی نسب مسئول دسته 2 پشتش نشسته بود و ما چند نفر روی خاکریز با کلاش تیر می زدیم . حجم شلیکها انقدر بالابود که سلاح ها تند تند داغ می کردند و چند نفر پایین خاکریز کارشون شده بود روغن زدن به سلاح ها.به محض این که یک عراقی سرشو از خاکریز بالا می آورد یا قصد حرکت بین تانکها رو داشت رگبار گلوله های ما بود که به سمتش شلیک میشد. در حین تیرزدن ما بهنام پازوکی و بیات (معاون گروهان) گاهی آرپی چی شلیک می کردند وسط تانک سوخته ها که نیروهای پشتش رو بزنن . 15 تا آرپی چی کنار گوشم شلیک کردند . بعد از اون گوشم یک بند سوت میکشید و به راحتی چیزی نمیشنیدم. چند بار تیرعراقی ها خورد سر خاکریز و خاکش پاشید توی چشمم.کلاه آهنی سرم نبود و یکی از اون تیرها میتونست کار رو تموم کنه . همونطور که داشتم تیر می زدم یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
در مسیر برگشت به عقب ، فاضل، و صالحی ازفرمانده های گردان مالک را دیدم . اومده بودن ،برای عملیات شب خط رو شناسایی کنن . ولی با آتیش شدیدی که کل جاده رو پوشش می داد مجبور شده بودن پشت تل خاکی سنگر بگیرن . منو که دیدن، پرسیدند: چه خبرشده ؟ چرا انقدر آتیش میریزن؟ همون طور که میدویدم قضیه جلو اومدن نیروهای عراقی رو بهشون گفتم و بدون مکث با سرعت رفتم سمت خاکریز عقب . وقتی رسیدم به اسماعیلی مسئول دسته 3 گفتم: عراقیها تا پشت تانک سوخته ها اومدن جلو . حسن گفته سریع بچه هاتو بیار جلو تو پیشونی. بی معطلی دسته را آماده کرد . به ستون یک زیر آتشی که هر لحظه سنگین تر میشد شروع کردند به حرکت . یه لحظه دیدم یک نفر خیلی معطل میکنه و حرکت ستون به هم خورده . چند بار داد زدم، برادر افشاری بدو . داره دیر می شه . ولی فریادها کارساز نبود. عاقبت ستون راه افتاد و به سرعت خودمونو رسوندیم به پیشونی . بچه ها آرایش گرفتن و در جاهایی که گفته شد مستقر شدن . بعد از استقرار بچه ها در محور مورد نظر،رفتم پیش رفقای قدیمی و گفتم: این برادر افشاری شما اعصاب برای ما نذاشت، سعید مزلقانی گفت: افشاری کیه؟ ما افشاری نداریم. تازه فهمیدم اون بنده خدا رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم و وقتی میگفتم برادر افشاری، فکر نمی کرده با او هستم و کار خودشو می کرد . زدیم زیر خنده و از اون به بعد تا یکی میگفت برادر افشاری،بقیه می خندیدند. از بچه ها جدا شدم و یه کلاش برداشتم و رفتم جلو پشت خاکریز اصلی پیشونی .اونجا یک سنگر تیر بار داشتیم که احمدی نسب مسئول دسته 2 پشتش نشسته بود و ما چند نفر روی خاکریز با کلاش تیر می زدیم . حجم شلیکها انقدر بالابود که سلاح ها تند تند داغ می کردند و چند نفر پایین خاکریز کارشون شده بود روغن زدن به سلاح ها.به محض این که یک عراقی سرشو از خاکریز بالا می آورد یا قصد حرکت بین تانکها رو داشت رگبار گلوله های ما بود که به سمتش شلیک میشد. در حین تیرزدن ما بهنام پازوکی و بیات (معاون گروهان) گاهی آرپی چی شلیک می کردند وسط تانک سوخته ها که نیروهای پشتش رو بزنن . 15 تا آرپی چی کنار گوشم شلیک کردند . بعد از اون گوشم یک بند سوت میکشید و به راحتی چیزی نمیشنیدم. چند بار تیرعراقی ها خورد سر خاکریز و خاکش پاشید توی چشمم.کلاه آهنی سرم نبود و یکی از اون تیرها میتونست کار رو تموم کنه . همونطور که داشتم تیر می زدم یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت _چهاردهم
یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد . فکر کردم داره خون میاد اما وقتی دست کشیدم به صورتم ، دستم چرب و سیاه شد. تازه فهمیدم روغنهایی که بچه ها به اسلحه میزدن پاشیده تو صورتم . تیراندازی از دو طرف شدت پیدا کرده بود . احمدی نسب مسئول دسته 2 شجاعانه پشت تیربار شلیک می کرد که ناگهان تیری وسط پیشونیش نشست وغم رفتن یکی از فرمانده های زحمتکش گردان بر دل بچه ها نشست . بعد از چند ساعت جنگ سخت و رو در رو، در حالی که هوا رو به تاریکی میسپرد، عراقیها با دادن تلفات، مجبور به عقبنشینی شدند، و بچهها نیز بعد از چند ساعت جنگ طاقتفرسا، از بالای خاکریز پایین اومدن.وقتی اومدم پیش حسن و شروع کردم با او در مورد عملیات شب صحبت کردن، دیدم مرتب با ایما و اشاره میگه، داد نزن؛ ممکنه عراقیها هنوز اینجا باشند و صداتو بشنون (دیروزسرنشین هلی کوپترعراقی فارسی صحبت می کرد و احتمال میرفت نیروی فارسی زبان همراهشون باشه). تازه فهمیدم که آرپیجیها کار دستم داده، و چون خودم نمیشنوم، موقع حرف زدن، ناخودآگاه داد میزنم. هرطوری بود، اون پاتک به خیر گذشت و بچهها آماده ، منتظر عملیات شب شدند. قرار بود گروهی از بچههای ما به کمک گردان مالک و مسلم برن. گوشم سوت میکشید، یه لحظه قطع نمیشد، سرگیجه هم گرفته بودم. رفتم خاکریز عقبی، و در سنگر بزرگ فرماندهی گردان دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد . تا صبح، با اونهمه صدای انفجاری که بیرون سنگر بود، فقط گاهی در حالت نیمههوشیار متوجه رفتوآمدهای داخل سنگر و سر و صداهای بیرون میشدم و دوباره خوابم میبرد. اون شب، بچههای لشکر، چند کیلومترپیشروی کردند، و از فردا، ما شدیم خط دوم؛ ولی باز هم برای احتیاط در خط موندیم. حتی بعضیها که مجروح بودند، پس از مداوایی سرپایی، در خط موندن. پوراحمد، معاون گردان، یکی از انگشتاش ترکش خورده و قطع شده بود؛ ولی هر چه میگفتند برو عقب، نمیرفت. جواد کنار پیشونیش ترکش خورده و با پانسمانی ساده خود شو سرپا نگه داشته بود. اما حسن اون شب بهشدت مجروح شد وبا کمک معجزهآسای بچهها به عقب برده شد. منصور حاجامینی، یکی ازمعاونهای گردان، بدجور مجروح شد و به عقب رفت. بقیه تا موقعی که میتونستند سرپا باشند، درد رو تحمل میکردند و نگران عفونت زخم و جراحت خود نبودند. این حالت فرمانده ها، نیرویی مضاعف به بقیة بچهها میداد و باعث میشد با شور و نشاط در خط بمونن . وقتی پیشروی شد ما شدیم خط دوم، بیشتر میتونستیم استراحت کنیم . یکی از فرماندهای مجروحی که تا اون موقع عقب نرفته بود، رضا اکبری بود. چند روز بود که آرنج رضا ترکش خورده بود. با یه پانسمان ساده و باند دستش به گردنش آویزون بود. یه روز عصر تو سنگر نشسته بودیم و گپ میزدیم، صدای عبور ماشین به گوشمون رسید. یهو رضا گفت: من رفتم تهران.این جملهاش بهخوبی یادمه که گفت: اگر یه لحظة دیگه اینجا بمونم، شهید میشم . از سنگر پرید بیرون، و با همون دست مجروح ، پرید پشت وانتِ در حال حرکت ، و ثانیههایی بعد، از پیش چشم ما دور شد. همه فکر میکردیم شوخی کرده و الآن برمیگرده؛ اما رضا واقعاً رفته بود تهران. این هم از کارهای عجیبش بود که همه اصرار می کردن برو عقب، گوش نکرده بود، و حالا در یک ثانیه تصمیمی گرفت که کسی نتونه بهش چیزی بگه . با شهید و مجروح شدن بعضیها، شمار بچههای گردان کم شده و گروهانها با هم ادغام شده و حالا محل استقرار ما شده بود یک واگن بزرگ قطار که عراقیها قبلاً تبدیل به سنگر کرده بودن.به نظرمیرسید جای مطمئنی باشه اما ناگهان هلیکوپتر عراقی موشکی شلیک کرد که ازتل بزرگ خاک رد شد و سقف واگن رو سوراخ کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#پیشونی_جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد . فکر کردم داره خون میاد اما وقتی دست کشیدم به صورتم ، دستم چرب و سیاه شد. تازه فهمیدم روغنهایی که بچه ها به اسلحه میزدن پاشیده تو صورتم . تیراندازی از دو طرف شدت پیدا کرده بود . احمدی نسب مسئول دسته 2 شجاعانه پشت تیربار شلیک می کرد که ناگهان تیری وسط پیشونیش نشست وغم رفتن یکی از فرمانده های زحمتکش گردان بر دل بچه ها نشست . بعد از چند ساعت جنگ سخت و رو در رو، در حالی که هوا رو به تاریکی میسپرد، عراقیها با دادن تلفات، مجبور به عقبنشینی شدند، و بچهها نیز بعد از چند ساعت جنگ طاقتفرسا، از بالای خاکریز پایین اومدن.وقتی اومدم پیش حسن و شروع کردم با او در مورد عملیات شب صحبت کردن، دیدم مرتب با ایما و اشاره میگه، داد نزن؛ ممکنه عراقیها هنوز اینجا باشند و صداتو بشنون (دیروزسرنشین هلی کوپترعراقی فارسی صحبت می کرد و احتمال میرفت نیروی فارسی زبان همراهشون باشه). تازه فهمیدم که آرپیجیها کار دستم داده، و چون خودم نمیشنوم، موقع حرف زدن، ناخودآگاه داد میزنم. هرطوری بود، اون پاتک به خیر گذشت و بچهها آماده ، منتظر عملیات شب شدند. قرار بود گروهی از بچههای ما به کمک گردان مالک و مسلم برن. گوشم سوت میکشید، یه لحظه قطع نمیشد، سرگیجه هم گرفته بودم. رفتم خاکریز عقبی، و در سنگر بزرگ فرماندهی گردان دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد . تا صبح، با اونهمه صدای انفجاری که بیرون سنگر بود، فقط گاهی در حالت نیمههوشیار متوجه رفتوآمدهای داخل سنگر و سر و صداهای بیرون میشدم و دوباره خوابم میبرد. اون شب، بچههای لشکر، چند کیلومترپیشروی کردند، و از فردا، ما شدیم خط دوم؛ ولی باز هم برای احتیاط در خط موندیم. حتی بعضیها که مجروح بودند، پس از مداوایی سرپایی، در خط موندن. پوراحمد، معاون گردان، یکی از انگشتاش ترکش خورده و قطع شده بود؛ ولی هر چه میگفتند برو عقب، نمیرفت. جواد کنار پیشونیش ترکش خورده و با پانسمانی ساده خود شو سرپا نگه داشته بود. اما حسن اون شب بهشدت مجروح شد وبا کمک معجزهآسای بچهها به عقب برده شد. منصور حاجامینی، یکی ازمعاونهای گردان، بدجور مجروح شد و به عقب رفت. بقیه تا موقعی که میتونستند سرپا باشند، درد رو تحمل میکردند و نگران عفونت زخم و جراحت خود نبودند. این حالت فرمانده ها، نیرویی مضاعف به بقیة بچهها میداد و باعث میشد با شور و نشاط در خط بمونن . وقتی پیشروی شد ما شدیم خط دوم، بیشتر میتونستیم استراحت کنیم . یکی از فرماندهای مجروحی که تا اون موقع عقب نرفته بود، رضا اکبری بود. چند روز بود که آرنج رضا ترکش خورده بود. با یه پانسمان ساده و باند دستش به گردنش آویزون بود. یه روز عصر تو سنگر نشسته بودیم و گپ میزدیم، صدای عبور ماشین به گوشمون رسید. یهو رضا گفت: من رفتم تهران.این جملهاش بهخوبی یادمه که گفت: اگر یه لحظة دیگه اینجا بمونم، شهید میشم . از سنگر پرید بیرون، و با همون دست مجروح ، پرید پشت وانتِ در حال حرکت ، و ثانیههایی بعد، از پیش چشم ما دور شد. همه فکر میکردیم شوخی کرده و الآن برمیگرده؛ اما رضا واقعاً رفته بود تهران. این هم از کارهای عجیبش بود که همه اصرار می کردن برو عقب، گوش نکرده بود، و حالا در یک ثانیه تصمیمی گرفت که کسی نتونه بهش چیزی بگه . با شهید و مجروح شدن بعضیها، شمار بچههای گردان کم شده و گروهانها با هم ادغام شده و حالا محل استقرار ما شده بود یک واگن بزرگ قطار که عراقیها قبلاً تبدیل به سنگر کرده بودن.به نظرمیرسید جای مطمئنی باشه اما ناگهان هلیکوپتر عراقی موشکی شلیک کرد که ازتل بزرگ خاک رد شد و سقف واگن رو سوراخ کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#پیشونی_جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_پانزدهم
موشک هلی کوپتر سقف واگن را سوراخ کرد، و ترکش یکی از بچههای گروهان جهاد را زخمی کرد. از اون روز به بعد، واگن هم جای امنی نبود. از طرفی عدم استحمام.. لباسهای کثیف و بعضا خونی ، بچه ها رو کلافه کرده بود، و با توجه به کمبود آب و وضعیت خاص همه مجبور به تیمم بودیم. انقدر خاک روی لباسها نشسته بود که دستارو به شلوارمون میزدیم و با خاکش تیمم میکردیم. بعضیها برای شوخی چنان محکم روی شلوارشون میزدند که کلی خاک میرفت توی حلق دور و بریها، و اسباب خنده میشد. روزهای پدافندی، فرسایشی میگذشت. این در حالی بود که همة گردانها بعد از عملیات رفته بودند عقب، و فقط ما بودیم که هفتة دوم موندن در خط را شروع کرده بودیم. یک روز صبح، آتش تهیة سنگین عراق، روی سنگرهای خط جلویی نشست و بعدش هم پاتک وحشتناکشون شروع شد. خط، در دست تیپ امام حسن(ع) بود که بیشتر اهالی بهبهان و روستاهای اطرافش بودند. چند دقیقه بعد از شروع پاتک دیدیم که همه خط را رها کردهاند و بدون سلاح و حتی بعضی با لباس گرمکن و بدون لباس نظامی به سمت عقب فرار میکنند. جلوی چند نفر رو گرفتیم و علت فرار رو پرسیدیم: در حالیکه میدویدند، گفتند: نمیدونید چه خبره . دارن همه جا رو میزنند و همه را میکشند. بعد هم بهسرعت رفتند. تو دلم خندیدم و گفتم: مگه قرار بوده تو جنگ چه کار کنند؟ بعدش به یاد عقبنشینی خودمون در عملیات بدر افتادم که اصفهانیها با ما دعوا میکردند که چرا عقبنشینی میکنید . البته ما به فرمان لشکر عقب میرفتیم و سلاحمون هم همراهمان بود؛ اما اینها غافلگیر شده بودند و خط را با وضعی ناجور و بههمریخته ترک می کردن. ازاون به بعد، در مدت کوتاهی که در خط بودیم، اتفاق خاصی نیفتاد، و سرانجام روز دهم، اعلام شد که گردان ما میتونه برگرده به پشت جبهه . بعدازظهر روزی، بدون اینکه وسیلهای برای بردن نیروهای گردان بیاد، گفتن که گروه گروه برگردید اسکلة فاو تا از اونجا دسته جمعی برید خسروآباد؛ همان جایی که قبل از عملیات مستقر بودیم. 22 کیلومتر، راه زیادی بود؛ اما چارهای نبود. پیاده و در گروههای چندنفره راه افتادیم به سمت عقب. البته قسمتهایی از راه را توانستیم با ماشینهایی بریم که در مسیر تردد میکردند. وقتی به فاو رسیدیم، هواپیماهای عراقی داشتند شهر را بهشدت بمباران میکردند؛ خیلی بدتر از موقعی که داشتیم میرفتیم عملیات. هواپیمای جنگی بزرگ توپولف، وسط حرکت میکرد و چند هواپیمای سوخو هم اسکورتش میکردند. همة این هواپیماها، روسی بودند. غیر از اینها، عراق، هواپیماهای سوپراتاندارد و میراژ فرانسوی هم داشت. نشانهای که ما با دیدن آن، سریع تشخیص میدادیم که هواپیمای بالای سرمان عراقی هست، ارتفاع بالای پروازش بود؛ در حالی که هواپیماهای ما در ارتفاع خیلی پایین پرواز میکردند. اون روز دیدیم چیزهایی از هوا به سمت پایین میآید که شبیه بمب نیست، و بعداً شنیدیم که غیر از بمب از تیرآهن هم استفاده میکردن. که خب، هر جا میافتاد، قدرت تخریب زیادی داشت. در انبوه بمبها ناگهان دیدیم یک بمب هر چی پایینتر میاد انگار داره به طرف ما میاد. به خودمون که اومدیم، دیدیم کار از کار گذشته و الآنه که بمب کنارمون منفجر بشه ......
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بمباران_هنگام_بازگشت_گردان
#بهمن_1364
@hamidraz
موشک هلی کوپتر سقف واگن را سوراخ کرد، و ترکش یکی از بچههای گروهان جهاد را زخمی کرد. از اون روز به بعد، واگن هم جای امنی نبود. از طرفی عدم استحمام.. لباسهای کثیف و بعضا خونی ، بچه ها رو کلافه کرده بود، و با توجه به کمبود آب و وضعیت خاص همه مجبور به تیمم بودیم. انقدر خاک روی لباسها نشسته بود که دستارو به شلوارمون میزدیم و با خاکش تیمم میکردیم. بعضیها برای شوخی چنان محکم روی شلوارشون میزدند که کلی خاک میرفت توی حلق دور و بریها، و اسباب خنده میشد. روزهای پدافندی، فرسایشی میگذشت. این در حالی بود که همة گردانها بعد از عملیات رفته بودند عقب، و فقط ما بودیم که هفتة دوم موندن در خط را شروع کرده بودیم. یک روز صبح، آتش تهیة سنگین عراق، روی سنگرهای خط جلویی نشست و بعدش هم پاتک وحشتناکشون شروع شد. خط، در دست تیپ امام حسن(ع) بود که بیشتر اهالی بهبهان و روستاهای اطرافش بودند. چند دقیقه بعد از شروع پاتک دیدیم که همه خط را رها کردهاند و بدون سلاح و حتی بعضی با لباس گرمکن و بدون لباس نظامی به سمت عقب فرار میکنند. جلوی چند نفر رو گرفتیم و علت فرار رو پرسیدیم: در حالیکه میدویدند، گفتند: نمیدونید چه خبره . دارن همه جا رو میزنند و همه را میکشند. بعد هم بهسرعت رفتند. تو دلم خندیدم و گفتم: مگه قرار بوده تو جنگ چه کار کنند؟ بعدش به یاد عقبنشینی خودمون در عملیات بدر افتادم که اصفهانیها با ما دعوا میکردند که چرا عقبنشینی میکنید . البته ما به فرمان لشکر عقب میرفتیم و سلاحمون هم همراهمان بود؛ اما اینها غافلگیر شده بودند و خط را با وضعی ناجور و بههمریخته ترک می کردن. ازاون به بعد، در مدت کوتاهی که در خط بودیم، اتفاق خاصی نیفتاد، و سرانجام روز دهم، اعلام شد که گردان ما میتونه برگرده به پشت جبهه . بعدازظهر روزی، بدون اینکه وسیلهای برای بردن نیروهای گردان بیاد، گفتن که گروه گروه برگردید اسکلة فاو تا از اونجا دسته جمعی برید خسروآباد؛ همان جایی که قبل از عملیات مستقر بودیم. 22 کیلومتر، راه زیادی بود؛ اما چارهای نبود. پیاده و در گروههای چندنفره راه افتادیم به سمت عقب. البته قسمتهایی از راه را توانستیم با ماشینهایی بریم که در مسیر تردد میکردند. وقتی به فاو رسیدیم، هواپیماهای عراقی داشتند شهر را بهشدت بمباران میکردند؛ خیلی بدتر از موقعی که داشتیم میرفتیم عملیات. هواپیمای جنگی بزرگ توپولف، وسط حرکت میکرد و چند هواپیمای سوخو هم اسکورتش میکردند. همة این هواپیماها، روسی بودند. غیر از اینها، عراق، هواپیماهای سوپراتاندارد و میراژ فرانسوی هم داشت. نشانهای که ما با دیدن آن، سریع تشخیص میدادیم که هواپیمای بالای سرمان عراقی هست، ارتفاع بالای پروازش بود؛ در حالی که هواپیماهای ما در ارتفاع خیلی پایین پرواز میکردند. اون روز دیدیم چیزهایی از هوا به سمت پایین میآید که شبیه بمب نیست، و بعداً شنیدیم که غیر از بمب از تیرآهن هم استفاده میکردن. که خب، هر جا میافتاد، قدرت تخریب زیادی داشت. در انبوه بمبها ناگهان دیدیم یک بمب هر چی پایینتر میاد انگار داره به طرف ما میاد. به خودمون که اومدیم، دیدیم کار از کار گذشته و الآنه که بمب کنارمون منفجر بشه ......
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#بمباران_هنگام_بازگشت_گردان
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_پایانی
.... هر کسی به یک طرف می دوید خوابیدیم روی زمین و بعضیها اشهدشون رو هم خوندن و هر لحظه منتظر شهادت...
تا اینکه بمب به زمین اصابت کرد و در کمال ناباوری زمین دهان باز کرد و بمب توی زمین فرو رفت . نفسها حبس شده بود . صدایی از کسی در نمی اومد . همه در انتظار انفجار مهیبی بودن . چند ثانیه گذشت . خبری نشد، اتفاقی نیفتاد . یکی یکی سر از زمین برداشتند و از جا بلند شدند . نگاهها از بمب غول پیکر سردر زمین رو به آسمان رفت . نفسها بالا اومد . شادی بازگشت به ز ندگی از چشمای بچه ها می بارید . لبها خندان . فریادهای خوشحالی و شکر خدا فضای اسکله فاو رو برای لحظاتی دگرگون کرد . خواست خدا بر سلامت بچه ها بود،
گروهها که به اسکله میرسیدن با قایق به ساحل اون طرف اروند میرفتند . از اونجا با ماشین به سمت عقبه گردان حرکت کردیم . شب رسیدیم به منطقه خسرو آباد، بعد از دو هفته با اون همه خاک و خون و کثیفی حمام رفتن خستگی رو از تن بچه ها گرفت،
هر چند که حمامها به این شکل بود که آبو رو آتیش گرم کرده بودن و در ظرفهای 20 کیلویی حلبی تحویل بچه ها می دادن . با مقدار کمی آب تو سرمای اونجا بچه ها استحمام کردن ولی حتما یکی از بهترین حمامهای عمر مون بود و خیلی بهمون چسبید هر چند که به شدت سرما خوردم.
فردا صبح از خسروآباد رفتیم اردوگاه کارون وقتی رسیدیم
اعلام شد که همه میتونن برن تهران ولی باز لشکر نیاز به نیرو داره و هر کس مایل هست و میتونه بمونه .چند نفری باز هم مردونگی کردند و با یک سری نیروهای جدید، کنار فرمانده ها موندند . یکی از نیروهای جدید علی بود. قبل عملیات یه بار اومدم تهران. موقع برگشت علی هم برگه اعزام گرفت و همراهم شد. رفتیم راه اهن .وقتی وارد قطار شدیم دیدیم صندلی هاش چوبیه . به علی گفتم تا اندیمشک داغون میشیم . بیا برگردیم خونه فردا میریم. قبول کرد و اون شب نرفتیم. فردا صبح زنگ زدم که قرار رفتن رو بذارم ، علی گفت حالم خوب نیست. رفتم دکتر .احتمال هپاتیت دادن . مجبور شدم تنهایی برم . علی بستری شد و به عملیات نرسید. وسطای عملیات کمی که بهتر شد خودشو رسوند و به عنوان امدادگر رفت به اورژانس خط . حالا برای پدافندی اومده بود به گردان . داشتم از کنار چادر رد می شدم . صدایم زد .حمید تو نمیمونی ؟ برگشتم نگاش کردم . احساس کردم دیگه علی رو نمیبینم .نخلستونهای کارون شاهد آخرین دیدار من و علی بود . ده روز نگذشته بود که علی برگشت . اما این بار ماه بی سر آمد . پیشونی فاو میعادگاه علی شد . هنوز بعد از سی سال صدای حمید گفتنش تو گوش بی سیم چی میپیچه . حمید حمید علی... بگوشی؟... بیدار باش حمید
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#شهید_علی_حلاجیان
#اسفند_1364
@hamidraz
.... هر کسی به یک طرف می دوید خوابیدیم روی زمین و بعضیها اشهدشون رو هم خوندن و هر لحظه منتظر شهادت...
تا اینکه بمب به زمین اصابت کرد و در کمال ناباوری زمین دهان باز کرد و بمب توی زمین فرو رفت . نفسها حبس شده بود . صدایی از کسی در نمی اومد . همه در انتظار انفجار مهیبی بودن . چند ثانیه گذشت . خبری نشد، اتفاقی نیفتاد . یکی یکی سر از زمین برداشتند و از جا بلند شدند . نگاهها از بمب غول پیکر سردر زمین رو به آسمان رفت . نفسها بالا اومد . شادی بازگشت به ز ندگی از چشمای بچه ها می بارید . لبها خندان . فریادهای خوشحالی و شکر خدا فضای اسکله فاو رو برای لحظاتی دگرگون کرد . خواست خدا بر سلامت بچه ها بود،
گروهها که به اسکله میرسیدن با قایق به ساحل اون طرف اروند میرفتند . از اونجا با ماشین به سمت عقبه گردان حرکت کردیم . شب رسیدیم به منطقه خسرو آباد، بعد از دو هفته با اون همه خاک و خون و کثیفی حمام رفتن خستگی رو از تن بچه ها گرفت،
هر چند که حمامها به این شکل بود که آبو رو آتیش گرم کرده بودن و در ظرفهای 20 کیلویی حلبی تحویل بچه ها می دادن . با مقدار کمی آب تو سرمای اونجا بچه ها استحمام کردن ولی حتما یکی از بهترین حمامهای عمر مون بود و خیلی بهمون چسبید هر چند که به شدت سرما خوردم.
فردا صبح از خسروآباد رفتیم اردوگاه کارون وقتی رسیدیم
اعلام شد که همه میتونن برن تهران ولی باز لشکر نیاز به نیرو داره و هر کس مایل هست و میتونه بمونه .چند نفری باز هم مردونگی کردند و با یک سری نیروهای جدید، کنار فرمانده ها موندند . یکی از نیروهای جدید علی بود. قبل عملیات یه بار اومدم تهران. موقع برگشت علی هم برگه اعزام گرفت و همراهم شد. رفتیم راه اهن .وقتی وارد قطار شدیم دیدیم صندلی هاش چوبیه . به علی گفتم تا اندیمشک داغون میشیم . بیا برگردیم خونه فردا میریم. قبول کرد و اون شب نرفتیم. فردا صبح زنگ زدم که قرار رفتن رو بذارم ، علی گفت حالم خوب نیست. رفتم دکتر .احتمال هپاتیت دادن . مجبور شدم تنهایی برم . علی بستری شد و به عملیات نرسید. وسطای عملیات کمی که بهتر شد خودشو رسوند و به عنوان امدادگر رفت به اورژانس خط . حالا برای پدافندی اومده بود به گردان . داشتم از کنار چادر رد می شدم . صدایم زد .حمید تو نمیمونی ؟ برگشتم نگاش کردم . احساس کردم دیگه علی رو نمیبینم .نخلستونهای کارون شاهد آخرین دیدار من و علی بود . ده روز نگذشته بود که علی برگشت . اما این بار ماه بی سر آمد . پیشونی فاو میعادگاه علی شد . هنوز بعد از سی سال صدای حمید گفتنش تو گوش بی سیم چی میپیچه . حمید حمید علی... بگوشی؟... بیدار باش حمید
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#شهید_علی_حلاجیان
#اسفند_1364
@hamidraz