#قسمت_هفتم
دو باره برگشتیم تو سوله ها . بچه ها شب گذشته نخوابیده بودند ولی با محدودیت جا برای استراحت هم مشکل داشتند . بعد از نماز و ناهار گفتند آماده حرکت بشیم . این بار قرار بود هلی بُرن بشیم . ( برای هلی بُرن، هلی کوپتر در فاصله یک متری از سطح زمین قرار می گیره و بدون اینکه روی زمین بشینه نفرات رزمنده باید از هلی کوپتر بپرن پایین . علت این کار اینه که هلی کوپتر راحت تر بتونه از تیررس آتیش دشمن دور بشه . و در مواردی نیروها پشت مواضع دشمن فرود میان) . هنوز پام مشکل داشت و حتی موقع پایین پریدن از بالای کامیون از بچه ها کمک می گرفتم . نگران بودم که چطور باید از هلی کوپتر پایین بپرم. هلی کوپترهای شنوک بزرگ دو ملخه دائم تو منطقه در پرواز بودن و ما چشم به آسمون، منتظر بودم که یکی ازاونا بیاد پایین و ما رو با خودش ببره بالا . ساعتها به همین وضع گذشت . هوا رو به تاریکی میرفت . دیگه ناامید شده بودیم ، چون میدونستیم هلی کوپترها درشب پرواز نمی کنن . در این فکربودیم و حرفشو میزدیم که اعلام شد عملیات هلی برن به شب می خوره و پرواز امکان پذیرنیست . دوباره باید برمی گشتیم عقب . بچه ها کلافه بودن . گردان خط شکن حالا پس از دوشب بی خوابی بدون هیچ کاری باز باید به سوله ها برمیگشت. وصف این حالت بچه ها برام سخته . خیلی از بچه ها برای رفتن و شهادت لحظه شماری می کردند و تنها عاملی که باعث شده بود اون لحظات به سکوت بگذره ،همین حالات بچه های منتظر بود که دیگران را هم تحت تاثیر قرار داده بود . یه بار گفته بودن به روشنایی میخوریم و این بار به تاریکی هوا . هرچه بود گذشته بود، حالا ما بودیم و شبی دیگر ، و سوله هایی که با وجود اندازه های کوچک شون میزبان روحهای بزرگی بودند . در حالت نشسته و پاهای نیمه دراز، سومین شب پیاپی را با سختی و با چرتهای لحظه به لحظه گذروندیم. صبح که شد نوزده سالم تموم شد . از فکر شهادت در روز تولد فرار کردم و خودمو با بقیه مشغول کردم. ظهر فرمان حرکت داده شد ولی این بار دیگه قرار بود در محدوده لشگر خودمون (محمد رسول الله ص ) عملیات کنیم. راه افتادیم و رسیدیم لب رودخونه . منتظر قایقها که بودیم که ناگهان تعداد زیادی هواپیمای عراقی به سمت شهر و اسکله حمله ور شدند ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#اروند_رود
#شهر_فاو_عراق
#24_بهمن_1364
@hamidraz
دو باره برگشتیم تو سوله ها . بچه ها شب گذشته نخوابیده بودند ولی با محدودیت جا برای استراحت هم مشکل داشتند . بعد از نماز و ناهار گفتند آماده حرکت بشیم . این بار قرار بود هلی بُرن بشیم . ( برای هلی بُرن، هلی کوپتر در فاصله یک متری از سطح زمین قرار می گیره و بدون اینکه روی زمین بشینه نفرات رزمنده باید از هلی کوپتر بپرن پایین . علت این کار اینه که هلی کوپتر راحت تر بتونه از تیررس آتیش دشمن دور بشه . و در مواردی نیروها پشت مواضع دشمن فرود میان) . هنوز پام مشکل داشت و حتی موقع پایین پریدن از بالای کامیون از بچه ها کمک می گرفتم . نگران بودم که چطور باید از هلی کوپتر پایین بپرم. هلی کوپترهای شنوک بزرگ دو ملخه دائم تو منطقه در پرواز بودن و ما چشم به آسمون، منتظر بودم که یکی ازاونا بیاد پایین و ما رو با خودش ببره بالا . ساعتها به همین وضع گذشت . هوا رو به تاریکی میرفت . دیگه ناامید شده بودیم ، چون میدونستیم هلی کوپترها درشب پرواز نمی کنن . در این فکربودیم و حرفشو میزدیم که اعلام شد عملیات هلی برن به شب می خوره و پرواز امکان پذیرنیست . دوباره باید برمی گشتیم عقب . بچه ها کلافه بودن . گردان خط شکن حالا پس از دوشب بی خوابی بدون هیچ کاری باز باید به سوله ها برمیگشت. وصف این حالت بچه ها برام سخته . خیلی از بچه ها برای رفتن و شهادت لحظه شماری می کردند و تنها عاملی که باعث شده بود اون لحظات به سکوت بگذره ،همین حالات بچه های منتظر بود که دیگران را هم تحت تاثیر قرار داده بود . یه بار گفته بودن به روشنایی میخوریم و این بار به تاریکی هوا . هرچه بود گذشته بود، حالا ما بودیم و شبی دیگر ، و سوله هایی که با وجود اندازه های کوچک شون میزبان روحهای بزرگی بودند . در حالت نشسته و پاهای نیمه دراز، سومین شب پیاپی را با سختی و با چرتهای لحظه به لحظه گذروندیم. صبح که شد نوزده سالم تموم شد . از فکر شهادت در روز تولد فرار کردم و خودمو با بقیه مشغول کردم. ظهر فرمان حرکت داده شد ولی این بار دیگه قرار بود در محدوده لشگر خودمون (محمد رسول الله ص ) عملیات کنیم. راه افتادیم و رسیدیم لب رودخونه . منتظر قایقها که بودیم که ناگهان تعداد زیادی هواپیمای عراقی به سمت شهر و اسکله حمله ور شدند ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#اروند_رود
#شهر_فاو_عراق
#24_بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_هشتم
هواپیماهای عراقی بالای سرمون به شدت منطقه رو بمباران می کردن . شهر فاو حالا دست بچه های ما بود. پرچمی که از حرم امام رضا آورده بودند بوسیله مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلا بر فراز مسجد شهر نصب شده بود و در میان دود شدید ناشی از انفجار مخازن بزرگ نفت خودنمایی می کرد . شعله های آتش همه جا رو فرا گرفته بود . در حین بمباران ، بچه ها با ضد هوایی یکی از هواپیماها را هدف قراردادند و همینطور که هواپیمای آتش گرفته در هوا میچرخید وبا سرعت به سمت پایین می آمد فریاد الله اکبر همه کسانی که در اسکله بودند روحیه ای مضاعف در بچه های گردان که در شرف رفتن به خط و عملیات بودند ایجاد کرد . همین باعث شد ، بقیه هواپیماهای عراقی فرارکنند بلاخره گروه گروه سوار قایقها شدیم وبعد از طی عرض رودخانه درساحل فاو پیاده شدیم . بقیه راه رو باید پیاده می رفتیم . درمسیر که جلو می رفتیم پایگاههای موشکی عراق که شبهای قبل بوسیله بچه ها آزادشده بود را دیدیم. همان هایی که قرار بود یکی شو ما بگیریم.بچه های لشگر کربلا با موتورهای سه چرخی که ازعراقیها غنیمت گرفته بودند مشغول انتقال شهدا به عقب بودند. صداهای ناگهانی شلیک کاتیوشاهای خودی که کنار جاده بود هر چند دقیقه یه بار حسابی بچه ها را می ترسوند . بعد از طی کیلومترها راهپیمایی نزدیکای غروب پشت خاکریزی مستقر شدیم تا شب وارد عملیات بشیم . نیروهای ما در دو جاده فاو-البحار و فاو -بصره پیشروی کرده بودن و قرار بود ما بعد از انجام عملیات و پیش روی در خط تعیین شده در جاده فاو-ام القصر مستقر بشیم ، سمت چپ جاده خور عبدالله بود. (خور عبدالله فرو رفتگی خلیج در خشکی بین جزیره بوبیان کویت و شبه جزیره فاو بود ) زمین خور حالت باتلاقی داشت و غیر از هاور کرافت (شناوری دریایی که روی بالشتکی از هوا قدرت حرکت در آب و خشکی رو داره ) هیچ وسیله ای قابلیت حرکت در خور رو نداشت . خود عراقیها قبلا برای حفاظت ، سراسر جاده رو به فاصله چند متر چند متر با میله پوشونده بودن . قرار بود اول گردان مالک عملیات رو شروع کنه و ما به عنوان آخرین گردان ، ماموریت لشگر را تمام بکنیم . جالب بود دقیقاً مثل عملیات بدر شد و ما که قرار بود اولین گردان عمل کننده باشیم حالا باید کار را تمام می کردیم . شب شد و گردان مالک عملیات را شروع کرد . بعد از چند ساعت انتظار فرمان عملیات به گردان ما داده شد . به ستون یک از پشت خاکریز جدا و وارد دشت شدیم...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#خور_عبدالله
#بهمن_1364
@hamidraz
هواپیماهای عراقی بالای سرمون به شدت منطقه رو بمباران می کردن . شهر فاو حالا دست بچه های ما بود. پرچمی که از حرم امام رضا آورده بودند بوسیله مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلا بر فراز مسجد شهر نصب شده بود و در میان دود شدید ناشی از انفجار مخازن بزرگ نفت خودنمایی می کرد . شعله های آتش همه جا رو فرا گرفته بود . در حین بمباران ، بچه ها با ضد هوایی یکی از هواپیماها را هدف قراردادند و همینطور که هواپیمای آتش گرفته در هوا میچرخید وبا سرعت به سمت پایین می آمد فریاد الله اکبر همه کسانی که در اسکله بودند روحیه ای مضاعف در بچه های گردان که در شرف رفتن به خط و عملیات بودند ایجاد کرد . همین باعث شد ، بقیه هواپیماهای عراقی فرارکنند بلاخره گروه گروه سوار قایقها شدیم وبعد از طی عرض رودخانه درساحل فاو پیاده شدیم . بقیه راه رو باید پیاده می رفتیم . درمسیر که جلو می رفتیم پایگاههای موشکی عراق که شبهای قبل بوسیله بچه ها آزادشده بود را دیدیم. همان هایی که قرار بود یکی شو ما بگیریم.بچه های لشگر کربلا با موتورهای سه چرخی که ازعراقیها غنیمت گرفته بودند مشغول انتقال شهدا به عقب بودند. صداهای ناگهانی شلیک کاتیوشاهای خودی که کنار جاده بود هر چند دقیقه یه بار حسابی بچه ها را می ترسوند . بعد از طی کیلومترها راهپیمایی نزدیکای غروب پشت خاکریزی مستقر شدیم تا شب وارد عملیات بشیم . نیروهای ما در دو جاده فاو-البحار و فاو -بصره پیشروی کرده بودن و قرار بود ما بعد از انجام عملیات و پیش روی در خط تعیین شده در جاده فاو-ام القصر مستقر بشیم ، سمت چپ جاده خور عبدالله بود. (خور عبدالله فرو رفتگی خلیج در خشکی بین جزیره بوبیان کویت و شبه جزیره فاو بود ) زمین خور حالت باتلاقی داشت و غیر از هاور کرافت (شناوری دریایی که روی بالشتکی از هوا قدرت حرکت در آب و خشکی رو داره ) هیچ وسیله ای قابلیت حرکت در خور رو نداشت . خود عراقیها قبلا برای حفاظت ، سراسر جاده رو به فاصله چند متر چند متر با میله پوشونده بودن . قرار بود اول گردان مالک عملیات رو شروع کنه و ما به عنوان آخرین گردان ، ماموریت لشگر را تمام بکنیم . جالب بود دقیقاً مثل عملیات بدر شد و ما که قرار بود اولین گردان عمل کننده باشیم حالا باید کار را تمام می کردیم . شب شد و گردان مالک عملیات را شروع کرد . بعد از چند ساعت انتظار فرمان عملیات به گردان ما داده شد . به ستون یک از پشت خاکریز جدا و وارد دشت شدیم...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#خور_عبدالله
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_نهم
گردان به ستون یک و با قدمهای تند و بعضی جاها با دویدنهای سریع از نقطه رهایی دور شد . با اینکه قرار بود موقع عملیات بی سیم چی حسن باشم ولی به علت فرستادن بی سیم چی از مخابرات لشگر به عنوان نیرو آزاد گروهان وارد عملیات شدم . گروهان شهادت دوتا نیرو ازاد دیگه هم داشت که منم بین اون دو بزرگ مرد بُر خورده بودم. رضا اکبری همون فرشته نجات دژ بدر و بهنام پازوکی که تو عملیات خیبر معاون گروهان بود . بهنام تو خیبر به شدت مجروح شده بود و حالا تونسته بود بعد از مدتها دوباره بیاد جبهه . سر ستون با حسن می رفت . اسلحه نداشت و فقط همه داروهاشو تو یه چفیه همراه خودش داشت . گروهان ما سر ستون بود و دو گروهان دیگه پشت سر ما می اومدن هوا کاملا تاریک بود و هیچ چیزی دیده نمی شد مگر لحظاتی که نور منورهای عراقی دشت را روشن میکرد.سمت چپ ما خورعبدالله بود و امکان تردد نیروی پیاده و حتی تانک نبود. مطمئن بودیم از اون طرف نیرویی به ماحمله نمیکنه ولی سمت راست پر از سنگر بود و موقع پیشروی باید همه اونارو پاکسازی می کردیم.شکرخدا اکثر عراقی ها فرار کرده بودند وداخل سنگرها کسی نبود. تیراندازیهای پراکنده وبی هدفی از طرف عراقی ها انجام میشد که با جواب سریع و دقیق بچه ها خاموش میشد. یک تانک عراقی که قصد شلیک به سمت ستون گردان رو داشت،قبل از اینکه بتونه کاری بکنه یکی از آرپی چی زنها به سمتش شلیک کرد . هر چند آرپی چی به هدف نخورد ولی خدمه تانک ازترس بیرون اومدند و قصد فرار داشتند که بچه ها به سمتشون تیراندازی کردن . از اونجا به بعد سرعت حرکتمون بالا رفت . به طوری که یه جاهایی بعضی بچه ها نفس کم می آوردن. ستون نباید قطع می شد و تو تاریکی ممکن بود نفرات عقب ستون راه رو گم کنن، به هر سختی بود بچه ها همدیگرو کمک کردن و مسافت زیادی رو تو جاده در زمان کوتاهی پیشروی کردیم . نیمه های شب بود که به هدف مورد نظر رسیدیم و پشت یک خاکریز مستقر شدیم. به همه گفته شد با بیلچه هایی که داشتیم سنگر بکنیم. هوا سرد بود.با خستگی که داشتیم با کمک هم هر چند نفر زمین را گود کردیم و چاله ای به عنوان سنگر موقت درست کردیم تا فردا صبح با رسیدن امکانات بتونیم سنگر بسازیم. 22 کیلومتر در جاده ام القصر پیشروی کرده بودیم.بچه ها سه،چهار شب درست حسابی نخوابیده بودند . راهپیمایی طولانی و انجام عملیات رمقی براشون باقی نذاشته بود . ساعت نزدیک چهار صبح بود که کل گردان پشت خاکریز مستقرشد . ما گروهان شهادت بودیم که از روی جاده ام القصر به سمت راست در پشت خاکریز قرار گرفتیم. به همین ترتیب گروهان جهاد و هجرت کنار ما قرار گرفتن. ما از وضع منطقه و استقرارنیروهای عراقی هیچ اطلاع درستی نداشتیم و هر لحظه احتمال حمله و شبیخون می رفت ولی بچه ها به واقع دیگه نمی تونستن جلوی خوابشونو بگیرن .چند دقیقه بعد خط در سکوت خواب همه بچه ها فرو رفت ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گروهان_شهادت
#بهمن_1364
@hamidraz
گردان به ستون یک و با قدمهای تند و بعضی جاها با دویدنهای سریع از نقطه رهایی دور شد . با اینکه قرار بود موقع عملیات بی سیم چی حسن باشم ولی به علت فرستادن بی سیم چی از مخابرات لشگر به عنوان نیرو آزاد گروهان وارد عملیات شدم . گروهان شهادت دوتا نیرو ازاد دیگه هم داشت که منم بین اون دو بزرگ مرد بُر خورده بودم. رضا اکبری همون فرشته نجات دژ بدر و بهنام پازوکی که تو عملیات خیبر معاون گروهان بود . بهنام تو خیبر به شدت مجروح شده بود و حالا تونسته بود بعد از مدتها دوباره بیاد جبهه . سر ستون با حسن می رفت . اسلحه نداشت و فقط همه داروهاشو تو یه چفیه همراه خودش داشت . گروهان ما سر ستون بود و دو گروهان دیگه پشت سر ما می اومدن هوا کاملا تاریک بود و هیچ چیزی دیده نمی شد مگر لحظاتی که نور منورهای عراقی دشت را روشن میکرد.سمت چپ ما خورعبدالله بود و امکان تردد نیروی پیاده و حتی تانک نبود. مطمئن بودیم از اون طرف نیرویی به ماحمله نمیکنه ولی سمت راست پر از سنگر بود و موقع پیشروی باید همه اونارو پاکسازی می کردیم.شکرخدا اکثر عراقی ها فرار کرده بودند وداخل سنگرها کسی نبود. تیراندازیهای پراکنده وبی هدفی از طرف عراقی ها انجام میشد که با جواب سریع و دقیق بچه ها خاموش میشد. یک تانک عراقی که قصد شلیک به سمت ستون گردان رو داشت،قبل از اینکه بتونه کاری بکنه یکی از آرپی چی زنها به سمتش شلیک کرد . هر چند آرپی چی به هدف نخورد ولی خدمه تانک ازترس بیرون اومدند و قصد فرار داشتند که بچه ها به سمتشون تیراندازی کردن . از اونجا به بعد سرعت حرکتمون بالا رفت . به طوری که یه جاهایی بعضی بچه ها نفس کم می آوردن. ستون نباید قطع می شد و تو تاریکی ممکن بود نفرات عقب ستون راه رو گم کنن، به هر سختی بود بچه ها همدیگرو کمک کردن و مسافت زیادی رو تو جاده در زمان کوتاهی پیشروی کردیم . نیمه های شب بود که به هدف مورد نظر رسیدیم و پشت یک خاکریز مستقر شدیم. به همه گفته شد با بیلچه هایی که داشتیم سنگر بکنیم. هوا سرد بود.با خستگی که داشتیم با کمک هم هر چند نفر زمین را گود کردیم و چاله ای به عنوان سنگر موقت درست کردیم تا فردا صبح با رسیدن امکانات بتونیم سنگر بسازیم. 22 کیلومتر در جاده ام القصر پیشروی کرده بودیم.بچه ها سه،چهار شب درست حسابی نخوابیده بودند . راهپیمایی طولانی و انجام عملیات رمقی براشون باقی نذاشته بود . ساعت نزدیک چهار صبح بود که کل گردان پشت خاکریز مستقرشد . ما گروهان شهادت بودیم که از روی جاده ام القصر به سمت راست در پشت خاکریز قرار گرفتیم. به همین ترتیب گروهان جهاد و هجرت کنار ما قرار گرفتن. ما از وضع منطقه و استقرارنیروهای عراقی هیچ اطلاع درستی نداشتیم و هر لحظه احتمال حمله و شبیخون می رفت ولی بچه ها به واقع دیگه نمی تونستن جلوی خوابشونو بگیرن .چند دقیقه بعد خط در سکوت خواب همه بچه ها فرو رفت ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گروهان_شهادت
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_دهم
وقتی فرمانده های گردان برای سرکشی به نیروها خط رو چک می کردن از کل گروهان ما فقط حسین الهی بیدار بود . همه از فرط خستگی در خواب عمیق بودن. حسین نیروی پرتلاش و در عین حال بسیار اروم بود . فرمانده ها نیز مثل بقیه بچه ها چند شب بود درست نخوابیده بودن ولی احساس مسئولیت خواب رو از چشماشون گرفته بود. اذان صبح که شد نماز خوندیم و تا طلوع آفتاب دوباره در چاله هایی که حکم سنگر موقت رو داشت چرت زدیم.با بالا اومدن خورشید گرما و نشاط کار هم اومد . شکر خدا درعملیات دیشب شهید و مجروح نداشتیم و با کمی استراحت بچه ها دوباره آماده بودند . همه شروع کردن به درست کردن سنگر. همزمان ، شلیک خمپاره عراقی هاشروع شد وباعث شد بچه ها سریعتر سنگرها رو بسازن . در یکی از انفجارها حسین الهی ترکش خورد و اولین شهید گردان شد. حسین آرام و پرتلاش حالا آرامشی جاودانه پیدا کرده بود.
اینجا یک پرانتز باز کنم و توضیح کوتاهی از عملیات دیگری که همزمان با عملیات ما انجام شده بود رو بگم . درست شب اول عملیات در فاو ، لشگر سید الشهدا در جزیره ام الرصاص عراق عملیاتی را شروع کرد. این جزیره دقیقاً روبروی خرمشهر بود و آنقدر فاصله کم بود که همه چیز در ساحل دو طرف با چشم غیر مسلح دیده میشد .این منطقه به دلیل نزدیکی به بصره اهمیت فوق العاده ای برای عراق داشت . این دو عملیات همزمان باعث فریب دشمن شد و فکری که فرمانده های ما داشتند عملی شد.عراق فکر کرد که عملیات اصلی ما درام الرصاص شروع شده که به بصره نزدیکه و عملیات فاو را ایذایی فرض کرد و جدی نگرفت و این دقیقاً خواسته ما بود. البته عملیات ام الرصاص یک شب بیشتر نبود وشهدای ما اونجا جا موندن . ولی عراق از ترس از دست دادن بصره بیشتر نیروهاشو به اون سمت گسیل داشت و چند روز متمرکز اونجا بود و وقتی فهمید چی به چیه که کار از کار گذشته بود . دلیل اینکه گردان ما با کمترین در گیری در شب سوم به راحتی پیشروی کرد، همین کمبود نیروهای عراق در منطقه فاو بود.ولی به تدریج حجم نیروهای عراقی در جبهه فاو زیاد شد . همین امر باعث شد لشگر از گردان ما بخواد که بعد از انجام عملیات در خط باقی بمونه و عقب نیاد . بعد از ساخت سنگرها میخواستم استراحت کنم که دیدم سر و صدای بچه ها دسته یک میاد . رفتم دیدم حرف دوتا عراقیه که شب قبل همون جا کشته شده بودن . حسن بختو مسئول دسته1، از فاصله نزدیک با تیرزده بودشون . چند ساعت قبل بچه ها خاک ریخته بودن روشون که جنازه ها بو نگیره . ولی دوباره پای جفتشون از خاک زده بود بیرون. این خاک ریختن و یک جای بدن اونا از خاک بیرون زدن چندین مرتبه تکرار شده بود. بچه ها کلافه شده بودن،بلاخره سیم بکسل بستن به پای جنازه ها و بردن وسط دشت، دور از جایی که نیروها بودن . اون روز حادثه خاصی جز شهادت علی نداشتیم . فردا خبر دادن که عراق با تعداد زیادی تانک آماده پاتک شدید شده . حرکت تانک و نیروی زرهی تو اون دشت تقریبا نشدنی بود. چون زمین باتلاقی بود و باعث زمین گیر شدن تانکها میشد.تنها راه عبورتانک درمحدوده ما، جاده آسفالت فاو-ام القصر بود . قرار شد همون شب گردان حمزه روی جاده عملیات کنه . چون اگر صبح می شد جلوی تانکهای عراقی رو نمی شد گرفت.دسته ویژه گردان ما به گردان حمزه ملحق شد تا با کمک هم در تاریکی شب به جنگ صدها تانک عراقی برن. ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
وقتی فرمانده های گردان برای سرکشی به نیروها خط رو چک می کردن از کل گروهان ما فقط حسین الهی بیدار بود . همه از فرط خستگی در خواب عمیق بودن. حسین نیروی پرتلاش و در عین حال بسیار اروم بود . فرمانده ها نیز مثل بقیه بچه ها چند شب بود درست نخوابیده بودن ولی احساس مسئولیت خواب رو از چشماشون گرفته بود. اذان صبح که شد نماز خوندیم و تا طلوع آفتاب دوباره در چاله هایی که حکم سنگر موقت رو داشت چرت زدیم.با بالا اومدن خورشید گرما و نشاط کار هم اومد . شکر خدا درعملیات دیشب شهید و مجروح نداشتیم و با کمی استراحت بچه ها دوباره آماده بودند . همه شروع کردن به درست کردن سنگر. همزمان ، شلیک خمپاره عراقی هاشروع شد وباعث شد بچه ها سریعتر سنگرها رو بسازن . در یکی از انفجارها حسین الهی ترکش خورد و اولین شهید گردان شد. حسین آرام و پرتلاش حالا آرامشی جاودانه پیدا کرده بود.
اینجا یک پرانتز باز کنم و توضیح کوتاهی از عملیات دیگری که همزمان با عملیات ما انجام شده بود رو بگم . درست شب اول عملیات در فاو ، لشگر سید الشهدا در جزیره ام الرصاص عراق عملیاتی را شروع کرد. این جزیره دقیقاً روبروی خرمشهر بود و آنقدر فاصله کم بود که همه چیز در ساحل دو طرف با چشم غیر مسلح دیده میشد .این منطقه به دلیل نزدیکی به بصره اهمیت فوق العاده ای برای عراق داشت . این دو عملیات همزمان باعث فریب دشمن شد و فکری که فرمانده های ما داشتند عملی شد.عراق فکر کرد که عملیات اصلی ما درام الرصاص شروع شده که به بصره نزدیکه و عملیات فاو را ایذایی فرض کرد و جدی نگرفت و این دقیقاً خواسته ما بود. البته عملیات ام الرصاص یک شب بیشتر نبود وشهدای ما اونجا جا موندن . ولی عراق از ترس از دست دادن بصره بیشتر نیروهاشو به اون سمت گسیل داشت و چند روز متمرکز اونجا بود و وقتی فهمید چی به چیه که کار از کار گذشته بود . دلیل اینکه گردان ما با کمترین در گیری در شب سوم به راحتی پیشروی کرد، همین کمبود نیروهای عراق در منطقه فاو بود.ولی به تدریج حجم نیروهای عراقی در جبهه فاو زیاد شد . همین امر باعث شد لشگر از گردان ما بخواد که بعد از انجام عملیات در خط باقی بمونه و عقب نیاد . بعد از ساخت سنگرها میخواستم استراحت کنم که دیدم سر و صدای بچه ها دسته یک میاد . رفتم دیدم حرف دوتا عراقیه که شب قبل همون جا کشته شده بودن . حسن بختو مسئول دسته1، از فاصله نزدیک با تیرزده بودشون . چند ساعت قبل بچه ها خاک ریخته بودن روشون که جنازه ها بو نگیره . ولی دوباره پای جفتشون از خاک زده بود بیرون. این خاک ریختن و یک جای بدن اونا از خاک بیرون زدن چندین مرتبه تکرار شده بود. بچه ها کلافه شده بودن،بلاخره سیم بکسل بستن به پای جنازه ها و بردن وسط دشت، دور از جایی که نیروها بودن . اون روز حادثه خاصی جز شهادت علی نداشتیم . فردا خبر دادن که عراق با تعداد زیادی تانک آماده پاتک شدید شده . حرکت تانک و نیروی زرهی تو اون دشت تقریبا نشدنی بود. چون زمین باتلاقی بود و باعث زمین گیر شدن تانکها میشد.تنها راه عبورتانک درمحدوده ما، جاده آسفالت فاو-ام القصر بود . قرار شد همون شب گردان حمزه روی جاده عملیات کنه . چون اگر صبح می شد جلوی تانکهای عراقی رو نمی شد گرفت.دسته ویژه گردان ما به گردان حمزه ملحق شد تا با کمک هم در تاریکی شب به جنگ صدها تانک عراقی برن. ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_یازدهم
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که بچه های دسته روح الله(شهید پورات)همراه گردان حمزه وارد عملیات شدند و یک شاهکار بزرگ نظامی را رقم زدند. تمام جاده ام القصر پر شده بود از تانک و یقیناً اگر بچه ها کاری انجام نمی دادن، فردا صبح تخته گاز تا خود فاو جلو می اومدن . اون شب، شیرمردان جوان با تنها سلاحشون یعنی آرپی چی تانک ها را شکار کردند . 53 تانک عراقی در فاصله چند ساعت منهدم شد و بقیه هم مجبور به فرار شده بودند . مزیت این عملیات برای ما این شد که عمده تانکها روی جاده منهدم شده بودند و تا فاصله زیادی روی جاده را بسته بودند و خودشون شده بودن یک مانع و سنگر دفاعی برای ما . یعنی از آن به بعد تردد نیروی زرهی دشمن روی جاده بسیار محدود میشد و در صورت تردد باید اول همه تانکها را کنار میزدند که کار سخت و ناممکن به نظر می آمد. معاون دسته ویژه وحید باقری اون شب شهید شد و با بقیه شهدا بین تانکها جا مونده بودند. تعداد شهدای ما کم بود اما عراقی ها خیلی تلفات داده بودند. صبح که شد برای پیدا کردن پیکر وحید با فریبرز یوسفی رفتیم اون طرف خاکریز و بین تانکها شروع کردیم به گشتن . وحید در قسمت جلوتر از تانکها شهید شده بود. از بین تانکها که میرفتیم جلو، صجنه های دلخراشی میدیدم. چندتا از شهدای خودمون بین تانکها بودن . یک پای قطع شده که هر چه به جنازه های اطراف نگاه کردم صاحب پا را ندیدم و معلوم بود طرف مجروح شده و بردنش عقب . در چنین موقعیتهایی همیشه شهدا جا می موندن و نهایتاً اگر بچه ها می تونستن به همدیگه کمک کنن مجروحا رو به عقب می بردن . کشته های عراقی بد وضعیتی داشتند و بعضا سوخته بودن . این ها خدمه تانکها بودند که وقتی تانک منفجر شده بود دچار سوختگی شده بودند و فقط تونسته بودن خودشونو از تانک بیرون بندازن . اما جلوی تانک افتاده بودن و بر اثر سوختن تانک جنازه اونا هم سوخته بود، و هیکلی که ازشون باقی مونده بود به اندازه ی یک بچه کوچیک بود. از تانکها که رد شدیم، وحید رو دیدم . پشت یک تل کوچیک خاک روی سینه و به سمت عراقی ها افتاده بود . معلوم بود تا لحظه آخر مردونه جنگیده و رو به دشمن شهید شده. پاهای فریبرز سست شده بود و نمی خواست باورکنه رفیق صمیمیش وحید شهید شده. اونجا اصلا جای امنی نبود و باید زودتر پیکر وحید رو به عقب می آوردیم.فریبرز نای راه رفتن نداشت و خیلی ناراحت بود، به من گفت: حمید توزحمت بکش وحید رو بیار عقب . من نمیتونم به وحید نگاه کنم. بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#وحید_باقری
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که بچه های دسته روح الله(شهید پورات)همراه گردان حمزه وارد عملیات شدند و یک شاهکار بزرگ نظامی را رقم زدند. تمام جاده ام القصر پر شده بود از تانک و یقیناً اگر بچه ها کاری انجام نمی دادن، فردا صبح تخته گاز تا خود فاو جلو می اومدن . اون شب، شیرمردان جوان با تنها سلاحشون یعنی آرپی چی تانک ها را شکار کردند . 53 تانک عراقی در فاصله چند ساعت منهدم شد و بقیه هم مجبور به فرار شده بودند . مزیت این عملیات برای ما این شد که عمده تانکها روی جاده منهدم شده بودند و تا فاصله زیادی روی جاده را بسته بودند و خودشون شده بودن یک مانع و سنگر دفاعی برای ما . یعنی از آن به بعد تردد نیروی زرهی دشمن روی جاده بسیار محدود میشد و در صورت تردد باید اول همه تانکها را کنار میزدند که کار سخت و ناممکن به نظر می آمد. معاون دسته ویژه وحید باقری اون شب شهید شد و با بقیه شهدا بین تانکها جا مونده بودند. تعداد شهدای ما کم بود اما عراقی ها خیلی تلفات داده بودند. صبح که شد برای پیدا کردن پیکر وحید با فریبرز یوسفی رفتیم اون طرف خاکریز و بین تانکها شروع کردیم به گشتن . وحید در قسمت جلوتر از تانکها شهید شده بود. از بین تانکها که میرفتیم جلو، صجنه های دلخراشی میدیدم. چندتا از شهدای خودمون بین تانکها بودن . یک پای قطع شده که هر چه به جنازه های اطراف نگاه کردم صاحب پا را ندیدم و معلوم بود طرف مجروح شده و بردنش عقب . در چنین موقعیتهایی همیشه شهدا جا می موندن و نهایتاً اگر بچه ها می تونستن به همدیگه کمک کنن مجروحا رو به عقب می بردن . کشته های عراقی بد وضعیتی داشتند و بعضا سوخته بودن . این ها خدمه تانکها بودند که وقتی تانک منفجر شده بود دچار سوختگی شده بودند و فقط تونسته بودن خودشونو از تانک بیرون بندازن . اما جلوی تانک افتاده بودن و بر اثر سوختن تانک جنازه اونا هم سوخته بود، و هیکلی که ازشون باقی مونده بود به اندازه ی یک بچه کوچیک بود. از تانکها که رد شدیم، وحید رو دیدم . پشت یک تل کوچیک خاک روی سینه و به سمت عراقی ها افتاده بود . معلوم بود تا لحظه آخر مردونه جنگیده و رو به دشمن شهید شده. پاهای فریبرز سست شده بود و نمی خواست باورکنه رفیق صمیمیش وحید شهید شده. اونجا اصلا جای امنی نبود و باید زودتر پیکر وحید رو به عقب می آوردیم.فریبرز نای راه رفتن نداشت و خیلی ناراحت بود، به من گفت: حمید توزحمت بکش وحید رو بیار عقب . من نمیتونم به وحید نگاه کنم. بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#وحید_باقری
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_دوازدهم
بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش . غم سنگینی تو دلم احساس کردم. به خصوص که محمود برادر کوچکتر وحید هنوز توی خط بود و در انتظار خبری از وحید . فکر می کردم که چه طور این خبر را به محمودبدیم . وحید را بلند کردم و انداختم روی دوشم. همین که سرش آمد سمت پایین، کلی خون تازه از بینی اش ریخت . شلوارم پر از خون شد . حدود 2کیلومتر راه اومدیم تا رسیدیم به خاکریز خودمون . بی سر صدا، بدون اینکه محمود بفهمه ، وحید رو فرستادیم عقب. همه نگران محمود بودند و میخواستند به بهانه مجروحیت وحید او رو بفرستن تهران . در این فکرها بودیم و هر کی نقشهای میکشید که در میان صدای انفجارها خبری به گوش رسید که فکرها را باطل کرد و همه را بی نیاز از طرح و نقشه در غم دیگری فرو برد. با انفجار یک خمپاره 60 محمود و مجید یوسفی منشی گروهان شهید و چندتا از بچه ها مجروح شدند . دو برادر در فاصله کوتاهی شهید شده بودن. همه در سکوت پریشان و به هم ریخته بودند. چه کسی میخواست این خبر را به مادر و پدر وحید و محمود بده !؟
چهار شب از موندن ما درخط گذشته بود که اعلام شد وسایلمونو جمع کنیم تا خط رو تحویل گردان دیگه ای بدیم و بریم عقب . از روزی که برای عملیات راه افتاده بودیم بیش از یک هفته میگذشت . خستگی و کثیفی همه را کلافه کرده بود و این خبر خوبی بود . از طرفی با شهادت و مجروح شدن تعدادی از بچه ها ، همه میخواستند برن عقب که از وضع رفقای مجروحشون با خبر بشن و احیاناً به مراسم شهدا برسن. هوا کاملا تاریک شده بود که بعد از خوندن نماز فرمان حرکت داده شد . ستون راه افتاد ولی چند متر بیشتر نرفته بودیم که فرمان توقف اومد و گفتند بشینید . چند ساعت درهمون وضعیت با تجهیزات نشستیم و منتظر فرمان حرکت بودیم اما خبری نشد که نشد . نشستن همانا و شش روز دیگه در خط ماندن همان....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#شهید_محمود_باقری
#شهید_مجید_یوسفی
#بهمن_1364
@hamidraz
بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش . غم سنگینی تو دلم احساس کردم. به خصوص که محمود برادر کوچکتر وحید هنوز توی خط بود و در انتظار خبری از وحید . فکر می کردم که چه طور این خبر را به محمودبدیم . وحید را بلند کردم و انداختم روی دوشم. همین که سرش آمد سمت پایین، کلی خون تازه از بینی اش ریخت . شلوارم پر از خون شد . حدود 2کیلومتر راه اومدیم تا رسیدیم به خاکریز خودمون . بی سر صدا، بدون اینکه محمود بفهمه ، وحید رو فرستادیم عقب. همه نگران محمود بودند و میخواستند به بهانه مجروحیت وحید او رو بفرستن تهران . در این فکرها بودیم و هر کی نقشهای میکشید که در میان صدای انفجارها خبری به گوش رسید که فکرها را باطل کرد و همه را بی نیاز از طرح و نقشه در غم دیگری فرو برد. با انفجار یک خمپاره 60 محمود و مجید یوسفی منشی گروهان شهید و چندتا از بچه ها مجروح شدند . دو برادر در فاصله کوتاهی شهید شده بودن. همه در سکوت پریشان و به هم ریخته بودند. چه کسی میخواست این خبر را به مادر و پدر وحید و محمود بده !؟
چهار شب از موندن ما درخط گذشته بود که اعلام شد وسایلمونو جمع کنیم تا خط رو تحویل گردان دیگه ای بدیم و بریم عقب . از روزی که برای عملیات راه افتاده بودیم بیش از یک هفته میگذشت . خستگی و کثیفی همه را کلافه کرده بود و این خبر خوبی بود . از طرفی با شهادت و مجروح شدن تعدادی از بچه ها ، همه میخواستند برن عقب که از وضع رفقای مجروحشون با خبر بشن و احیاناً به مراسم شهدا برسن. هوا کاملا تاریک شده بود که بعد از خوندن نماز فرمان حرکت داده شد . ستون راه افتاد ولی چند متر بیشتر نرفته بودیم که فرمان توقف اومد و گفتند بشینید . چند ساعت درهمون وضعیت با تجهیزات نشستیم و منتظر فرمان حرکت بودیم اما خبری نشد که نشد . نشستن همانا و شش روز دیگه در خط ماندن همان....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#شهید_محمود_باقری
#شهید_مجید_یوسفی
#بهمن_1364
@hamidraz
قسمت_سیزدهم
... دوباره برگشتیم به سنگرهامون نمیدونستیم چقدر دیگه باید تو خط بمونیم . خط اروم شده بود. شب راحت خوابیدیم. صبح که شد هلی کوپترهای عراقی اومدن بالا سر ما . یکیشون شروع کرد با بلندگو با بچه ها صحبت کردن.قشنگ فارسی صحبت می کرد (احتمالا از منافقین بودن) . می گفت شمارا به زور آوردند جبهه،پدرو مادرهای شما چشم انتظار شما هستند. حرفاش رو اعصاب بود. از این طرف صدای رادیوی خودمون می اومد که مارش حمله گذاشته بود و همون صدای معروف رزمنده ها را ترغیب به حمله می کرد.این مارش و صدا را وقتی تهران بودم خیلی دوست داشتم ولی در خط مقدم و زیر آتیش که بودیم لجم می گرفت . می گفتم طرف نشسته توی استودیو و هی میگه حمله کنید. ضد هوایی ها شروع کردن به شلیک و بعد از چند دقیقه هلی کوپتری که با بلندگو بچه ها رو به پناهندگی تشویق می کرد رو زدن . صحنه قشنگی بود. هلی کوپتر می چرخید و از کنترل خارج شده بود وچند لحظه بعد صدای انفجار مهیبش همه جا رو لرزوند . همه حسابی سر کیف اومدن . بعد از ظهر که شد رفتم جلو پیش بچه های پیشونی(برای حفاظت از خط اصلی حدود یک کیلومتر جلوتر ، روی جاده خاکریزی زده شده بود .به علت اینکه نقطه اول مقابله با دشمن بود بچه ها بهش می گفتن پیشونی) یکی از دسته های گروهان، جلو بود و دوتای دیگه در خاکریز عقبی.یک بی سیم برده بودیم برای خاکریز جلو تا با گروهانهای دیگه در ارتباط باشیم.دو ساعت مونده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک سوخته ها خودشونو رسوندن به نزدیکی ما و قصد حمله دارند. حسن به بیسیم چی گفت: تماس بگیر بگو نیروی کمکی بفرستند.بیسیم چی هر چه سعی کرد، نتونست تماس بگیره. رفتم کمکش ولی فایده نکرد. اون شب قرار بود گردان مالک ومسلم با کمک گردان ما عملیات کنند و یک مقدار خط را جلو ببرن .اگر عراقی ها الان پیشروی میکردن، کار خراب می شد . نیروهاشون زیاد بود و یک دسته ی ما با مهمات کمی که داشت، نمی تونست جلوشون بایسته . به حسن گفتم: چاره ای نیست. میخوای برم عقب و یه دسته دیگه روبردارم بیارم؟ گفت:آره فقط بدو که داره دیر میشه. آتش تهیه عراق (شلیک خمپاره اندازها و توپها ،قبل از حمله نیروی پیاده) هر لحظه شدیدتر میشد . معلوم بود که میخوان کاری کنن . با سرعت هر چه تمامتر شروع کردم به دویدن به سمت عقب . دیگه مجال خیز رفتن برای سوت و انفجار خمپاره ها هم نبود ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
... دوباره برگشتیم به سنگرهامون نمیدونستیم چقدر دیگه باید تو خط بمونیم . خط اروم شده بود. شب راحت خوابیدیم. صبح که شد هلی کوپترهای عراقی اومدن بالا سر ما . یکیشون شروع کرد با بلندگو با بچه ها صحبت کردن.قشنگ فارسی صحبت می کرد (احتمالا از منافقین بودن) . می گفت شمارا به زور آوردند جبهه،پدرو مادرهای شما چشم انتظار شما هستند. حرفاش رو اعصاب بود. از این طرف صدای رادیوی خودمون می اومد که مارش حمله گذاشته بود و همون صدای معروف رزمنده ها را ترغیب به حمله می کرد.این مارش و صدا را وقتی تهران بودم خیلی دوست داشتم ولی در خط مقدم و زیر آتیش که بودیم لجم می گرفت . می گفتم طرف نشسته توی استودیو و هی میگه حمله کنید. ضد هوایی ها شروع کردن به شلیک و بعد از چند دقیقه هلی کوپتری که با بلندگو بچه ها رو به پناهندگی تشویق می کرد رو زدن . صحنه قشنگی بود. هلی کوپتر می چرخید و از کنترل خارج شده بود وچند لحظه بعد صدای انفجار مهیبش همه جا رو لرزوند . همه حسابی سر کیف اومدن . بعد از ظهر که شد رفتم جلو پیش بچه های پیشونی(برای حفاظت از خط اصلی حدود یک کیلومتر جلوتر ، روی جاده خاکریزی زده شده بود .به علت اینکه نقطه اول مقابله با دشمن بود بچه ها بهش می گفتن پیشونی) یکی از دسته های گروهان، جلو بود و دوتای دیگه در خاکریز عقبی.یک بی سیم برده بودیم برای خاکریز جلو تا با گروهانهای دیگه در ارتباط باشیم.دو ساعت مونده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک سوخته ها خودشونو رسوندن به نزدیکی ما و قصد حمله دارند. حسن به بیسیم چی گفت: تماس بگیر بگو نیروی کمکی بفرستند.بیسیم چی هر چه سعی کرد، نتونست تماس بگیره. رفتم کمکش ولی فایده نکرد. اون شب قرار بود گردان مالک ومسلم با کمک گردان ما عملیات کنند و یک مقدار خط را جلو ببرن .اگر عراقی ها الان پیشروی میکردن، کار خراب می شد . نیروهاشون زیاد بود و یک دسته ی ما با مهمات کمی که داشت، نمی تونست جلوشون بایسته . به حسن گفتم: چاره ای نیست. میخوای برم عقب و یه دسته دیگه روبردارم بیارم؟ گفت:آره فقط بدو که داره دیر میشه. آتش تهیه عراق (شلیک خمپاره اندازها و توپها ،قبل از حمله نیروی پیاده) هر لحظه شدیدتر میشد . معلوم بود که میخوان کاری کنن . با سرعت هر چه تمامتر شروع کردم به دویدن به سمت عقب . دیگه مجال خیز رفتن برای سوت و انفجار خمپاره ها هم نبود ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت_چهاردهم
در مسیر برگشت به عقب ، فاضل، و صالحی ازفرمانده های گردان مالک را دیدم . اومده بودن ،برای عملیات شب خط رو شناسایی کنن . ولی با آتیش شدیدی که کل جاده رو پوشش می داد مجبور شده بودن پشت تل خاکی سنگر بگیرن . منو که دیدن، پرسیدند: چه خبرشده ؟ چرا انقدر آتیش میریزن؟ همون طور که میدویدم قضیه جلو اومدن نیروهای عراقی رو بهشون گفتم و بدون مکث با سرعت رفتم سمت خاکریز عقب . وقتی رسیدم به اسماعیلی مسئول دسته 3 گفتم: عراقیها تا پشت تانک سوخته ها اومدن جلو . حسن گفته سریع بچه هاتو بیار جلو تو پیشونی. بی معطلی دسته را آماده کرد . به ستون یک زیر آتشی که هر لحظه سنگین تر میشد شروع کردند به حرکت . یه لحظه دیدم یک نفر خیلی معطل میکنه و حرکت ستون به هم خورده . چند بار داد زدم، برادر افشاری بدو . داره دیر می شه . ولی فریادها کارساز نبود. عاقبت ستون راه افتاد و به سرعت خودمونو رسوندیم به پیشونی . بچه ها آرایش گرفتن و در جاهایی که گفته شد مستقر شدن . بعد از استقرار بچه ها در محور مورد نظر،رفتم پیش رفقای قدیمی و گفتم: این برادر افشاری شما اعصاب برای ما نذاشت، سعید مزلقانی گفت: افشاری کیه؟ ما افشاری نداریم. تازه فهمیدم اون بنده خدا رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم و وقتی میگفتم برادر افشاری، فکر نمی کرده با او هستم و کار خودشو می کرد . زدیم زیر خنده و از اون به بعد تا یکی میگفت برادر افشاری،بقیه می خندیدند. از بچه ها جدا شدم و یه کلاش برداشتم و رفتم جلو پشت خاکریز اصلی پیشونی .اونجا یک سنگر تیر بار داشتیم که احمدی نسب مسئول دسته 2 پشتش نشسته بود و ما چند نفر روی خاکریز با کلاش تیر می زدیم . حجم شلیکها انقدر بالابود که سلاح ها تند تند داغ می کردند و چند نفر پایین خاکریز کارشون شده بود روغن زدن به سلاح ها.به محض این که یک عراقی سرشو از خاکریز بالا می آورد یا قصد حرکت بین تانکها رو داشت رگبار گلوله های ما بود که به سمتش شلیک میشد. در حین تیرزدن ما بهنام پازوکی و بیات (معاون گروهان) گاهی آرپی چی شلیک می کردند وسط تانک سوخته ها که نیروهای پشتش رو بزنن . 15 تا آرپی چی کنار گوشم شلیک کردند . بعد از اون گوشم یک بند سوت میکشید و به راحتی چیزی نمیشنیدم. چند بار تیرعراقی ها خورد سر خاکریز و خاکش پاشید توی چشمم.کلاه آهنی سرم نبود و یکی از اون تیرها میتونست کار رو تموم کنه . همونطور که داشتم تیر می زدم یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
در مسیر برگشت به عقب ، فاضل، و صالحی ازفرمانده های گردان مالک را دیدم . اومده بودن ،برای عملیات شب خط رو شناسایی کنن . ولی با آتیش شدیدی که کل جاده رو پوشش می داد مجبور شده بودن پشت تل خاکی سنگر بگیرن . منو که دیدن، پرسیدند: چه خبرشده ؟ چرا انقدر آتیش میریزن؟ همون طور که میدویدم قضیه جلو اومدن نیروهای عراقی رو بهشون گفتم و بدون مکث با سرعت رفتم سمت خاکریز عقب . وقتی رسیدم به اسماعیلی مسئول دسته 3 گفتم: عراقیها تا پشت تانک سوخته ها اومدن جلو . حسن گفته سریع بچه هاتو بیار جلو تو پیشونی. بی معطلی دسته را آماده کرد . به ستون یک زیر آتشی که هر لحظه سنگین تر میشد شروع کردند به حرکت . یه لحظه دیدم یک نفر خیلی معطل میکنه و حرکت ستون به هم خورده . چند بار داد زدم، برادر افشاری بدو . داره دیر می شه . ولی فریادها کارساز نبود. عاقبت ستون راه افتاد و به سرعت خودمونو رسوندیم به پیشونی . بچه ها آرایش گرفتن و در جاهایی که گفته شد مستقر شدن . بعد از استقرار بچه ها در محور مورد نظر،رفتم پیش رفقای قدیمی و گفتم: این برادر افشاری شما اعصاب برای ما نذاشت، سعید مزلقانی گفت: افشاری کیه؟ ما افشاری نداریم. تازه فهمیدم اون بنده خدا رو با یکی دیگه اشتباه گرفتم و وقتی میگفتم برادر افشاری، فکر نمی کرده با او هستم و کار خودشو می کرد . زدیم زیر خنده و از اون به بعد تا یکی میگفت برادر افشاری،بقیه می خندیدند. از بچه ها جدا شدم و یه کلاش برداشتم و رفتم جلو پشت خاکریز اصلی پیشونی .اونجا یک سنگر تیر بار داشتیم که احمدی نسب مسئول دسته 2 پشتش نشسته بود و ما چند نفر روی خاکریز با کلاش تیر می زدیم . حجم شلیکها انقدر بالابود که سلاح ها تند تند داغ می کردند و چند نفر پایین خاکریز کارشون شده بود روغن زدن به سلاح ها.به محض این که یک عراقی سرشو از خاکریز بالا می آورد یا قصد حرکت بین تانکها رو داشت رگبار گلوله های ما بود که به سمتش شلیک میشد. در حین تیرزدن ما بهنام پازوکی و بیات (معاون گروهان) گاهی آرپی چی شلیک می کردند وسط تانک سوخته ها که نیروهای پشتش رو بزنن . 15 تا آرپی چی کنار گوشم شلیک کردند . بعد از اون گوشم یک بند سوت میکشید و به راحتی چیزی نمیشنیدم. چند بار تیرعراقی ها خورد سر خاکریز و خاکش پاشید توی چشمم.کلاه آهنی سرم نبود و یکی از اون تیرها میتونست کار رو تموم کنه . همونطور که داشتم تیر می زدم یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
#قسمت _چهاردهم
یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد . فکر کردم داره خون میاد اما وقتی دست کشیدم به صورتم ، دستم چرب و سیاه شد. تازه فهمیدم روغنهایی که بچه ها به اسلحه میزدن پاشیده تو صورتم . تیراندازی از دو طرف شدت پیدا کرده بود . احمدی نسب مسئول دسته 2 شجاعانه پشت تیربار شلیک می کرد که ناگهان تیری وسط پیشونیش نشست وغم رفتن یکی از فرمانده های زحمتکش گردان بر دل بچه ها نشست . بعد از چند ساعت جنگ سخت و رو در رو، در حالی که هوا رو به تاریکی میسپرد، عراقیها با دادن تلفات، مجبور به عقبنشینی شدند، و بچهها نیز بعد از چند ساعت جنگ طاقتفرسا، از بالای خاکریز پایین اومدن.وقتی اومدم پیش حسن و شروع کردم با او در مورد عملیات شب صحبت کردن، دیدم مرتب با ایما و اشاره میگه، داد نزن؛ ممکنه عراقیها هنوز اینجا باشند و صداتو بشنون (دیروزسرنشین هلی کوپترعراقی فارسی صحبت می کرد و احتمال میرفت نیروی فارسی زبان همراهشون باشه). تازه فهمیدم که آرپیجیها کار دستم داده، و چون خودم نمیشنوم، موقع حرف زدن، ناخودآگاه داد میزنم. هرطوری بود، اون پاتک به خیر گذشت و بچهها آماده ، منتظر عملیات شب شدند. قرار بود گروهی از بچههای ما به کمک گردان مالک و مسلم برن. گوشم سوت میکشید، یه لحظه قطع نمیشد، سرگیجه هم گرفته بودم. رفتم خاکریز عقبی، و در سنگر بزرگ فرماندهی گردان دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد . تا صبح، با اونهمه صدای انفجاری که بیرون سنگر بود، فقط گاهی در حالت نیمههوشیار متوجه رفتوآمدهای داخل سنگر و سر و صداهای بیرون میشدم و دوباره خوابم میبرد. اون شب، بچههای لشکر، چند کیلومترپیشروی کردند، و از فردا، ما شدیم خط دوم؛ ولی باز هم برای احتیاط در خط موندیم. حتی بعضیها که مجروح بودند، پس از مداوایی سرپایی، در خط موندن. پوراحمد، معاون گردان، یکی از انگشتاش ترکش خورده و قطع شده بود؛ ولی هر چه میگفتند برو عقب، نمیرفت. جواد کنار پیشونیش ترکش خورده و با پانسمانی ساده خود شو سرپا نگه داشته بود. اما حسن اون شب بهشدت مجروح شد وبا کمک معجزهآسای بچهها به عقب برده شد. منصور حاجامینی، یکی ازمعاونهای گردان، بدجور مجروح شد و به عقب رفت. بقیه تا موقعی که میتونستند سرپا باشند، درد رو تحمل میکردند و نگران عفونت زخم و جراحت خود نبودند. این حالت فرمانده ها، نیرویی مضاعف به بقیة بچهها میداد و باعث میشد با شور و نشاط در خط بمونن . وقتی پیشروی شد ما شدیم خط دوم، بیشتر میتونستیم استراحت کنیم . یکی از فرماندهای مجروحی که تا اون موقع عقب نرفته بود، رضا اکبری بود. چند روز بود که آرنج رضا ترکش خورده بود. با یه پانسمان ساده و باند دستش به گردنش آویزون بود. یه روز عصر تو سنگر نشسته بودیم و گپ میزدیم، صدای عبور ماشین به گوشمون رسید. یهو رضا گفت: من رفتم تهران.این جملهاش بهخوبی یادمه که گفت: اگر یه لحظة دیگه اینجا بمونم، شهید میشم . از سنگر پرید بیرون، و با همون دست مجروح ، پرید پشت وانتِ در حال حرکت ، و ثانیههایی بعد، از پیش چشم ما دور شد. همه فکر میکردیم شوخی کرده و الآن برمیگرده؛ اما رضا واقعاً رفته بود تهران. این هم از کارهای عجیبش بود که همه اصرار می کردن برو عقب، گوش نکرده بود، و حالا در یک ثانیه تصمیمی گرفت که کسی نتونه بهش چیزی بگه . با شهید و مجروح شدن بعضیها، شمار بچههای گردان کم شده و گروهانها با هم ادغام شده و حالا محل استقرار ما شده بود یک واگن بزرگ قطار که عراقیها قبلاً تبدیل به سنگر کرده بودن.به نظرمیرسید جای مطمئنی باشه اما ناگهان هلیکوپتر عراقی موشکی شلیک کرد که ازتل بزرگ خاک رد شد و سقف واگن رو سوراخ کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#پیشونی_جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
یه لحظه احساس کردم سمت راست صورتم خیس و داغ شد . فکر کردم داره خون میاد اما وقتی دست کشیدم به صورتم ، دستم چرب و سیاه شد. تازه فهمیدم روغنهایی که بچه ها به اسلحه میزدن پاشیده تو صورتم . تیراندازی از دو طرف شدت پیدا کرده بود . احمدی نسب مسئول دسته 2 شجاعانه پشت تیربار شلیک می کرد که ناگهان تیری وسط پیشونیش نشست وغم رفتن یکی از فرمانده های زحمتکش گردان بر دل بچه ها نشست . بعد از چند ساعت جنگ سخت و رو در رو، در حالی که هوا رو به تاریکی میسپرد، عراقیها با دادن تلفات، مجبور به عقبنشینی شدند، و بچهها نیز بعد از چند ساعت جنگ طاقتفرسا، از بالای خاکریز پایین اومدن.وقتی اومدم پیش حسن و شروع کردم با او در مورد عملیات شب صحبت کردن، دیدم مرتب با ایما و اشاره میگه، داد نزن؛ ممکنه عراقیها هنوز اینجا باشند و صداتو بشنون (دیروزسرنشین هلی کوپترعراقی فارسی صحبت می کرد و احتمال میرفت نیروی فارسی زبان همراهشون باشه). تازه فهمیدم که آرپیجیها کار دستم داده، و چون خودم نمیشنوم، موقع حرف زدن، ناخودآگاه داد میزنم. هرطوری بود، اون پاتک به خیر گذشت و بچهها آماده ، منتظر عملیات شب شدند. قرار بود گروهی از بچههای ما به کمک گردان مالک و مسلم برن. گوشم سوت میکشید، یه لحظه قطع نمیشد، سرگیجه هم گرفته بودم. رفتم خاکریز عقبی، و در سنگر بزرگ فرماندهی گردان دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد . تا صبح، با اونهمه صدای انفجاری که بیرون سنگر بود، فقط گاهی در حالت نیمههوشیار متوجه رفتوآمدهای داخل سنگر و سر و صداهای بیرون میشدم و دوباره خوابم میبرد. اون شب، بچههای لشکر، چند کیلومترپیشروی کردند، و از فردا، ما شدیم خط دوم؛ ولی باز هم برای احتیاط در خط موندیم. حتی بعضیها که مجروح بودند، پس از مداوایی سرپایی، در خط موندن. پوراحمد، معاون گردان، یکی از انگشتاش ترکش خورده و قطع شده بود؛ ولی هر چه میگفتند برو عقب، نمیرفت. جواد کنار پیشونیش ترکش خورده و با پانسمانی ساده خود شو سرپا نگه داشته بود. اما حسن اون شب بهشدت مجروح شد وبا کمک معجزهآسای بچهها به عقب برده شد. منصور حاجامینی، یکی ازمعاونهای گردان، بدجور مجروح شد و به عقب رفت. بقیه تا موقعی که میتونستند سرپا باشند، درد رو تحمل میکردند و نگران عفونت زخم و جراحت خود نبودند. این حالت فرمانده ها، نیرویی مضاعف به بقیة بچهها میداد و باعث میشد با شور و نشاط در خط بمونن . وقتی پیشروی شد ما شدیم خط دوم، بیشتر میتونستیم استراحت کنیم . یکی از فرماندهای مجروحی که تا اون موقع عقب نرفته بود، رضا اکبری بود. چند روز بود که آرنج رضا ترکش خورده بود. با یه پانسمان ساده و باند دستش به گردنش آویزون بود. یه روز عصر تو سنگر نشسته بودیم و گپ میزدیم، صدای عبور ماشین به گوشمون رسید. یهو رضا گفت: من رفتم تهران.این جملهاش بهخوبی یادمه که گفت: اگر یه لحظة دیگه اینجا بمونم، شهید میشم . از سنگر پرید بیرون، و با همون دست مجروح ، پرید پشت وانتِ در حال حرکت ، و ثانیههایی بعد، از پیش چشم ما دور شد. همه فکر میکردیم شوخی کرده و الآن برمیگرده؛ اما رضا واقعاً رفته بود تهران. این هم از کارهای عجیبش بود که همه اصرار می کردن برو عقب، گوش نکرده بود، و حالا در یک ثانیه تصمیمی گرفت که کسی نتونه بهش چیزی بگه . با شهید و مجروح شدن بعضیها، شمار بچههای گردان کم شده و گروهانها با هم ادغام شده و حالا محل استقرار ما شده بود یک واگن بزرگ قطار که عراقیها قبلاً تبدیل به سنگر کرده بودن.به نظرمیرسید جای مطمئنی باشه اما ناگهان هلیکوپتر عراقی موشکی شلیک کرد که ازتل بزرگ خاک رد شد و سقف واگن رو سوراخ کرد...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#پیشونی_جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz