🔴بازگشت
قسمت اول
زیر سقف نیمهویران
باد از میان پنجرهی شکسته میوزید و پردهی خاکستری رنگ را تکان میداد. صدای هواپیمایی که از دور نزدیک میشد، مثل خنجری در سکوت شب فرو میرفت. در گوشهی اتاق، حلیمه دستهای لرزانش را بر شانهی پسرش گذاشت و گفت:
— یاسر، چراغ را خاموش کن، عزیزم.
خانه در خاموشی فرو رفت.
خالد، پدر خانواده، کنار درِ نیمهکندهی حیاط ایستاده بود. رادیویی کوچک در دست داشت؛ صدایش خشخش میکرد و گاهی صدای گوینده از میان پارازیت بیرون میآمد:
...حملات امشب گستردهتر از شب گذشته گزارش شدهاند. مناطق شمالی و شرقی شهر هدف قرار گرفتهاند...
دخترک کوچک، حورا، با صدای لرزان پرسید:
— بابا، اگه خونهمون خراب بشه، کجا میریم؟
در همان لحظه، صدای انفجاری مهیب شیشههای باقیمانده را لرزاند. گرد و خاک از سقف فرو ریخت. حلیمه با فریادی کوتاه، بچهها را در آغوش گرفت.
خالد بیرون را نگاه کرد، شعلههای آتش را دید و زیر لب گفت:
— اون خونهی ابوسالمه... خدا رحمشون کنه.
اما در دلش، چیزی دیگر جوانه میزد — چیزی که از ترس و ویرانی هم سرسختتر بود:
امید به بقا
عکس : کودک شهید مومن محمد النیرب
@hamidraz
قسمت اول
زیر سقف نیمهویران
باد از میان پنجرهی شکسته میوزید و پردهی خاکستری رنگ را تکان میداد. صدای هواپیمایی که از دور نزدیک میشد، مثل خنجری در سکوت شب فرو میرفت. در گوشهی اتاق، حلیمه دستهای لرزانش را بر شانهی پسرش گذاشت و گفت:
— یاسر، چراغ را خاموش کن، عزیزم.
خانه در خاموشی فرو رفت.
خالد، پدر خانواده، کنار درِ نیمهکندهی حیاط ایستاده بود. رادیویی کوچک در دست داشت؛ صدایش خشخش میکرد و گاهی صدای گوینده از میان پارازیت بیرون میآمد:
...حملات امشب گستردهتر از شب گذشته گزارش شدهاند. مناطق شمالی و شرقی شهر هدف قرار گرفتهاند...
دخترک کوچک، حورا، با صدای لرزان پرسید:
— بابا، اگه خونهمون خراب بشه، کجا میریم؟
در همان لحظه، صدای انفجاری مهیب شیشههای باقیمانده را لرزاند. گرد و خاک از سقف فرو ریخت. حلیمه با فریادی کوتاه، بچهها را در آغوش گرفت.
خالد بیرون را نگاه کرد، شعلههای آتش را دید و زیر لب گفت:
— اون خونهی ابوسالمه... خدا رحمشون کنه.
اما در دلش، چیزی دیگر جوانه میزد — چیزی که از ترس و ویرانی هم سرسختتر بود:
امید به بقا
عکس : کودک شهید مومن محمد النیرب
@hamidraz
❤5👏2
🟢بازگشت
قسمت ۲
صبح از میان سقف ترکخورده نوری به داخل میتابید. صدای مؤذن از دور، میان آوار ها مثل نخی نازک از امید میپیچید
حلیمه با تکه پارچهای خاک را از صورت حورا پاک میکرد.
خالد از خانه بیرون رفت . جایی که دیروز نانوایی ابوسالم بود، حالا فقط بوی سوختگی مانده بود.
از گوشهی ویرانهها، صدایی آمد. پیرزنی زیر دیوار فرو ریخته کمک می خواست
خالد دوید، با دستان خالی آجرها را کنار زد. چند نفر از همسایهها هم آمدند. صدای بیوقفهی پهپادها بالای سرشان میپیچید؛ کسی دیگر حتی سرش را بالا نمیآورد.
خالد موفق شد پیرزن را از زیر آوار بیرون بکشد. چشمانش پر از خاک بود و دستهایش میلرزید.
خدا خیرت بده، پسرم... خدا نگهدارت باشه
وقتی خسته به خانه رسید، نگاهی به حلیمه کرد و گفت:
زنده موندن توی اینجا خودش یه جنگه ولی ما هنوز نفس میکشیم. هنوز میتونیم دست همو بگیریم.
زیر سقف نیمهویران فقط آنها بودند و یک شمع روشن
حورا آرام گفت:
بابا خدا ما رو میبینه؟
خالد دستی بر سر دخترک کشید و گفت:
— آره دخترم. وقتی حتی یه قطره اشک از چشمهات میافته، اون میفهمه. و این یعنی هنوز امید هست
عکس: کودک شهید آلاء عبدالله قدوم
@hamidraz
قسمت ۲
صبح از میان سقف ترکخورده نوری به داخل میتابید. صدای مؤذن از دور، میان آوار ها مثل نخی نازک از امید میپیچید
حلیمه با تکه پارچهای خاک را از صورت حورا پاک میکرد.
خالد از خانه بیرون رفت . جایی که دیروز نانوایی ابوسالم بود، حالا فقط بوی سوختگی مانده بود.
از گوشهی ویرانهها، صدایی آمد. پیرزنی زیر دیوار فرو ریخته کمک می خواست
خالد دوید، با دستان خالی آجرها را کنار زد. چند نفر از همسایهها هم آمدند. صدای بیوقفهی پهپادها بالای سرشان میپیچید؛ کسی دیگر حتی سرش را بالا نمیآورد.
خالد موفق شد پیرزن را از زیر آوار بیرون بکشد. چشمانش پر از خاک بود و دستهایش میلرزید.
خدا خیرت بده، پسرم... خدا نگهدارت باشه
وقتی خسته به خانه رسید، نگاهی به حلیمه کرد و گفت:
زنده موندن توی اینجا خودش یه جنگه ولی ما هنوز نفس میکشیم. هنوز میتونیم دست همو بگیریم.
زیر سقف نیمهویران فقط آنها بودند و یک شمع روشن
حورا آرام گفت:
بابا خدا ما رو میبینه؟
خالد دستی بر سر دخترک کشید و گفت:
— آره دخترم. وقتی حتی یه قطره اشک از چشمهات میافته، اون میفهمه. و این یعنی هنوز امید هست
عکس: کودک شهید آلاء عبدالله قدوم
@hamidraz
❤7👍1👏1
بازگشت
قسمت ۳
صدای بلندگو از دور میآمد؛ تکرارش مثل پتکی بر اعصاب مردم میکوبید:
لطفاً فوراً به سمت جنوب حرکت کنید.
یاسر وسایل را برداشت و از خانه بیرون زد
دو تکه نان خشک، بطری آب نیمهپر، و دفترچهی نقاشیاش که در صفحهی آخرش تصویری از خانهیشان کشیده بود
خانهای با سقف سالم و آسمان آبی
خالد رو به همسرش گفت:
نمیدونم جنوب امنتره یا نه
ولی اینجا که هر لحظه ممکنه بریزه روی سرمون
حلیمه آهی کشید و گفت پس میریم. ولی هر چی بشه، برمیگردیم. این خاک مال ماست.
خیابان پر بود از مردم. انگار تظاهرات بود
در مسیر، صدای انفجار دیگری آمد. مردم پناه گرفتند پشت دیوار شکستهی مدرسهای. خاک بر سر همه بارید. حورا گریه کرد. خالد او را در آغوش گرفت و گفت: نترس، دخترم
چند ساعت بعد، به مرزی از سیمخاردار و یک خاکریز رسیدند .در آنسوی خط، چادرهای سفید، صفهای آب، و چشمانی پر از سؤال.
خالد برگشت و به پشت سر نگاهی انداخت؛ دود، خاک، و سایهی خانهای که دیگر وجود نداشت. زیر لب گفت: خداحافظ، شهر من
حلیمه دستش را گرفت و گفت: خداحافظی نکن .ما برمی گردیم
در دلِ بیجایی و خستگی، این تنها جمله ای بود که بوی امید میداد
@hamidraz
قسمت ۳
صدای بلندگو از دور میآمد؛ تکرارش مثل پتکی بر اعصاب مردم میکوبید:
لطفاً فوراً به سمت جنوب حرکت کنید.
یاسر وسایل را برداشت و از خانه بیرون زد
دو تکه نان خشک، بطری آب نیمهپر، و دفترچهی نقاشیاش که در صفحهی آخرش تصویری از خانهیشان کشیده بود
خانهای با سقف سالم و آسمان آبی
خالد رو به همسرش گفت:
نمیدونم جنوب امنتره یا نه
ولی اینجا که هر لحظه ممکنه بریزه روی سرمون
حلیمه آهی کشید و گفت پس میریم. ولی هر چی بشه، برمیگردیم. این خاک مال ماست.
خیابان پر بود از مردم. انگار تظاهرات بود
در مسیر، صدای انفجار دیگری آمد. مردم پناه گرفتند پشت دیوار شکستهی مدرسهای. خاک بر سر همه بارید. حورا گریه کرد. خالد او را در آغوش گرفت و گفت: نترس، دخترم
چند ساعت بعد، به مرزی از سیمخاردار و یک خاکریز رسیدند .در آنسوی خط، چادرهای سفید، صفهای آب، و چشمانی پر از سؤال.
خالد برگشت و به پشت سر نگاهی انداخت؛ دود، خاک، و سایهی خانهای که دیگر وجود نداشت. زیر لب گفت: خداحافظ، شهر من
حلیمه دستش را گرفت و گفت: خداحافظی نکن .ما برمی گردیم
در دلِ بیجایی و خستگی، این تنها جمله ای بود که بوی امید میداد
@hamidraz
❤6👏2
🔴 بازگشت
قسمت چهارم
باد داغ از میان چادرها میگذشت و بوی پلاستیک سوخته و عرق آدمها در هوا پیچیده بود.
حورا کنار بشکهی آب نشسته بود و سنگریزهها را یکییکی به زمین میزد. صف آب از صبح تا عصر کش آمده بود، مثل خطی بیپایان از خستگی.
حلیمه در چادرشان، با تکه پارچه ای پاره برای بچهها لباس میدوخت. هر کوک، مثل زخمی تازه بر دلش مینشست.
صدای رادیوی اردوگاه ضعیف بود، اما همه گوش میدادند. گوینده با لحنی رسمی گفت: کمکهای انساندوستانهی جدید تا فردا به اردوگاه میرسد. مقامات بینالمللی از بحران انسانی عمیقتر خبر میدهند
خالد در صف نان ایستاده بود. آفتاب روی چهرهاش میتابید، اما ذهنش جای دیگری بود پشت دیوار خانهی ویرانشان، در کوچهای که صدای اذان مسجد محله هنوز در گوشش میپیچید.
مردی کنارش آهی کشید و گفت:
ما حالا فقط عددیم، برادر. هیچکس نمیپرسه اسممون چیه، فقط میگن چند نفر دیگه آواره شدن.
شب، وقتی باد خنکتر شد، خانواده دور چراغ کمنور جمع شدند. حورا با صدایی خوابآلود پرسید:
مامان، ما کی برمیگردیم خونهمون؟
حلیمه سکوت کرد. لبهایش لرزید. خالد آرام گفت:
وقتی دیگه صدای هواپیماها از آسمون شهر خاموش بشه
یاسر دفترچهاش را باز کرد و نقاشی تازهای کشید: چادری با سقف پاره، و در کنارش درخت زیتونی که از دل خاک خشک روییده بود.
زیرش نوشت:
*ما هنوز ریشه داریم*
در گوشهی اردوگاه، جوانی با گوشی قدیمیاش لایو میگرفت. تصویر خانوادهها در تاریکی پخش میشد و صدای او میگفت: اینجا انسانها هنوز زندگی میکنند، حتی وقتی دنیا از مرگشان میگوید
آن شب، سکوت اردوگاه با صدای گریهی کودکی و تلاوت آرام قرآن از چادری دیگر درهم آمیخت. و در دل هر نفس، دعاهایی خاموش میچرخید که شاید روزی دوباره به خانه برسند
خانهای که دیگر در نقشه نیست، اما هنوز در قلبشان زنده است.
@hamidraz
قسمت چهارم
باد داغ از میان چادرها میگذشت و بوی پلاستیک سوخته و عرق آدمها در هوا پیچیده بود.
حورا کنار بشکهی آب نشسته بود و سنگریزهها را یکییکی به زمین میزد. صف آب از صبح تا عصر کش آمده بود، مثل خطی بیپایان از خستگی.
حلیمه در چادرشان، با تکه پارچه ای پاره برای بچهها لباس میدوخت. هر کوک، مثل زخمی تازه بر دلش مینشست.
صدای رادیوی اردوگاه ضعیف بود، اما همه گوش میدادند. گوینده با لحنی رسمی گفت: کمکهای انساندوستانهی جدید تا فردا به اردوگاه میرسد. مقامات بینالمللی از بحران انسانی عمیقتر خبر میدهند
خالد در صف نان ایستاده بود. آفتاب روی چهرهاش میتابید، اما ذهنش جای دیگری بود پشت دیوار خانهی ویرانشان، در کوچهای که صدای اذان مسجد محله هنوز در گوشش میپیچید.
مردی کنارش آهی کشید و گفت:
ما حالا فقط عددیم، برادر. هیچکس نمیپرسه اسممون چیه، فقط میگن چند نفر دیگه آواره شدن.
شب، وقتی باد خنکتر شد، خانواده دور چراغ کمنور جمع شدند. حورا با صدایی خوابآلود پرسید:
مامان، ما کی برمیگردیم خونهمون؟
حلیمه سکوت کرد. لبهایش لرزید. خالد آرام گفت:
وقتی دیگه صدای هواپیماها از آسمون شهر خاموش بشه
یاسر دفترچهاش را باز کرد و نقاشی تازهای کشید: چادری با سقف پاره، و در کنارش درخت زیتونی که از دل خاک خشک روییده بود.
زیرش نوشت:
*ما هنوز ریشه داریم*
در گوشهی اردوگاه، جوانی با گوشی قدیمیاش لایو میگرفت. تصویر خانوادهها در تاریکی پخش میشد و صدای او میگفت: اینجا انسانها هنوز زندگی میکنند، حتی وقتی دنیا از مرگشان میگوید
آن شب، سکوت اردوگاه با صدای گریهی کودکی و تلاوت آرام قرآن از چادری دیگر درهم آمیخت. و در دل هر نفس، دعاهایی خاموش میچرخید که شاید روزی دوباره به خانه برسند
خانهای که دیگر در نقشه نیست، اما هنوز در قلبشان زنده است.
@hamidraz
❤5👏1
بازگشت
قسمت پنجم
چند روز گذشته بود. هوا هنوز بوی خاک و ترس میداد. در اردوگاه، خبرنگاران خارجی با دوربینهای خاکگرفته میان چادرها میگشتند، از مادرانی میپرسیدند که فرزندانشان کجایند، از پدرانی که هنوز امید به بازگشت دارند.
خالد یکی از آنها را میشناخت سامی، خبرنگار جوانی که چند بار از او دربارهی زندگی پیش از جنگ پرسیده بود. لبخندش همیشه آرام بود، حتی وقتی از میان ویرانهها فیلم میگرفت.
آن روز، سامی و دو خبرنگار دیگر تصمیم گرفتند از مرز اردوگاه تا منطقهی شمال فیلم بگیرند، جایی که هنوز دود از زمین بلند میشد. حلیمه نگاهی نگران به آنها کرد و گفت:
خدا به همراهتون... دنیا باید بدونه اینجا چه میگذره.
غروب همان روز، صدای انفجار از دور آمد. آسمان کوتاهمدت روشن شد و بعد خاموش. چند ساعت بعد، خبر رسید سه خبرنگار در حملهی هوایی در جنوب شهر کشته شدند. دوربینها و تجهیزاتشان سوخته، اما تصاویرشان ارسال شده است
خالد تا مدتی چیزی نگفت. فقط نشست و رادیوی خاموش را در دست گرفت. بعد آرام گفت:
حتی وقتی کشتهشدنشون اعلام میشه، صدای اونها هنوز زندهست.
حورا پرسید:
بابا، یعنی اونا هم برمیگردن؟
خالد با صدایی آرام و خسته گفت: نه، دخترم... ولی حقیقتی که گفتن، همیشه برمیگرده.
آن شب، صدای مردم اردوگاه تغییر کرده بود. کسی دیگر فقط از درد نمیگفت؛ حالا از شهادت حقیقت حرف میزدند.
روی دیوار چادر اصلی، یکی از جوانها با زغال نوشت:
خبرنگارها کشته شدند، اما دوربینها هنوز میبینند.
و در گوشهی اردوگاه، یاسر روی صفحهی آخر دفترش نوشت:
وقتی حتی صداها هم خاموش میشن، ما باید ادامه بدیم. برای گفتن. برای برگشتن
@hamidraz
قسمت پنجم
چند روز گذشته بود. هوا هنوز بوی خاک و ترس میداد. در اردوگاه، خبرنگاران خارجی با دوربینهای خاکگرفته میان چادرها میگشتند، از مادرانی میپرسیدند که فرزندانشان کجایند، از پدرانی که هنوز امید به بازگشت دارند.
خالد یکی از آنها را میشناخت سامی، خبرنگار جوانی که چند بار از او دربارهی زندگی پیش از جنگ پرسیده بود. لبخندش همیشه آرام بود، حتی وقتی از میان ویرانهها فیلم میگرفت.
آن روز، سامی و دو خبرنگار دیگر تصمیم گرفتند از مرز اردوگاه تا منطقهی شمال فیلم بگیرند، جایی که هنوز دود از زمین بلند میشد. حلیمه نگاهی نگران به آنها کرد و گفت:
خدا به همراهتون... دنیا باید بدونه اینجا چه میگذره.
غروب همان روز، صدای انفجار از دور آمد. آسمان کوتاهمدت روشن شد و بعد خاموش. چند ساعت بعد، خبر رسید سه خبرنگار در حملهی هوایی در جنوب شهر کشته شدند. دوربینها و تجهیزاتشان سوخته، اما تصاویرشان ارسال شده است
خالد تا مدتی چیزی نگفت. فقط نشست و رادیوی خاموش را در دست گرفت. بعد آرام گفت:
حتی وقتی کشتهشدنشون اعلام میشه، صدای اونها هنوز زندهست.
حورا پرسید:
بابا، یعنی اونا هم برمیگردن؟
خالد با صدایی آرام و خسته گفت: نه، دخترم... ولی حقیقتی که گفتن، همیشه برمیگرده.
آن شب، صدای مردم اردوگاه تغییر کرده بود. کسی دیگر فقط از درد نمیگفت؛ حالا از شهادت حقیقت حرف میزدند.
روی دیوار چادر اصلی، یکی از جوانها با زغال نوشت:
خبرنگارها کشته شدند، اما دوربینها هنوز میبینند.
و در گوشهی اردوگاه، یاسر روی صفحهی آخر دفترش نوشت:
وقتی حتی صداها هم خاموش میشن، ما باید ادامه بدیم. برای گفتن. برای برگشتن
@hamidraz
❤6👏1
🟢 بازگشت
قسمت ششم
در ارتفاع هفتهزار پایی، آسمان صاف و آبی بود. یوآو در کابین باریک جنگندهی F-16I Sufa نشسته بود؛ چراغهای سبز صفحهنمایش روی چهرهاش میدرخشیدند. از آن بالا، زمین فقط شبکهای از سایه و دود بود بینام، بیچهره.
صدای فرمانده در هدفونش آمد:
هدف تأیید شد — بخش شرقی اردوگاه. مختصات ارسال شد. مجوز شلیک.
او به نقشه نگاه کرد. نقطهی قرمز روی نمایشگر دقیقاً همانجایی بود که دیروز هنگام مأموریت شناسایی دیده بود: ردیف چادرهای سفید، زنی که بچهای را بغل کرده بود، و کودکی که چیزی شبیه بادکنک پلاستیکی در دست داشت.
دستش روی ماشهی سیستم تسلیحات لرزید. صدای موتور توربوجت مثل غرش حیوانی اسیر در گوشش میپیچید.
یوآو، تأخیر داری. گزارش بده!
اما یوآو سکوت کرد. در ذهنش تصویر پسر خودش، نوآم، نقش بسته بود؛ همان شب قبل از پرواز پرسیده بود:
بابا، اون پایین آدمها هستن؟
و او نتوانسته بود جواب بدهد.
اکنون آدم ها را می دید.
یوآو جنگنده را از مسیر هدف منحرف کرد. در صفحهی رادار، فرماندهان فریاد میزدند، هشدارها چشمک میزدند. اما او گوش نمیداد. به سمت مدیترانه چرخید و از ارتفاع پایینتر گذشت تا از محدودهی مأموریت خارج شود.
آن پایین، در اردوگاه، صدای غرش هواپیما برای چند لحظه بر فراز چادرها پیچید اما هیچ بمبی فرود نیامد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد و گفت:
صدای مرگ بود... ولی گذشت.
در گزارش رسمی بعدها نوشته شد:
خلبان، مأموریت را نیمهتمام رها کرد.
دلیل: نافرمانی در شرایط رزمی
اما جوخه اعدام زودتر از گزارش رسمی آماده شده بود ....
@hamidraz
قسمت ششم
در ارتفاع هفتهزار پایی، آسمان صاف و آبی بود. یوآو در کابین باریک جنگندهی F-16I Sufa نشسته بود؛ چراغهای سبز صفحهنمایش روی چهرهاش میدرخشیدند. از آن بالا، زمین فقط شبکهای از سایه و دود بود بینام، بیچهره.
صدای فرمانده در هدفونش آمد:
هدف تأیید شد — بخش شرقی اردوگاه. مختصات ارسال شد. مجوز شلیک.
او به نقشه نگاه کرد. نقطهی قرمز روی نمایشگر دقیقاً همانجایی بود که دیروز هنگام مأموریت شناسایی دیده بود: ردیف چادرهای سفید، زنی که بچهای را بغل کرده بود، و کودکی که چیزی شبیه بادکنک پلاستیکی در دست داشت.
دستش روی ماشهی سیستم تسلیحات لرزید. صدای موتور توربوجت مثل غرش حیوانی اسیر در گوشش میپیچید.
یوآو، تأخیر داری. گزارش بده!
اما یوآو سکوت کرد. در ذهنش تصویر پسر خودش، نوآم، نقش بسته بود؛ همان شب قبل از پرواز پرسیده بود:
بابا، اون پایین آدمها هستن؟
و او نتوانسته بود جواب بدهد.
اکنون آدم ها را می دید.
یوآو جنگنده را از مسیر هدف منحرف کرد. در صفحهی رادار، فرماندهان فریاد میزدند، هشدارها چشمک میزدند. اما او گوش نمیداد. به سمت مدیترانه چرخید و از ارتفاع پایینتر گذشت تا از محدودهی مأموریت خارج شود.
آن پایین، در اردوگاه، صدای غرش هواپیما برای چند لحظه بر فراز چادرها پیچید اما هیچ بمبی فرود نیامد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد و گفت:
صدای مرگ بود... ولی گذشت.
در گزارش رسمی بعدها نوشته شد:
خلبان، مأموریت را نیمهتمام رها کرد.
دلیل: نافرمانی در شرایط رزمی
اما جوخه اعدام زودتر از گزارش رسمی آماده شده بود ....
@hamidraz
❤7
بازگشت
قسمت هفتم
خورشید هنوز بالا نیامده بود که صدای همهمه در اردوگاه پیچید. صف نان مثل مار بلندی از میان چادرها میگذشت. بوی دود و نان نیمپز در هوا بود.
حلیمه ظرفهای خالی را در دست داشت و در صف ایستاده بود. زنی کنارش آه کشید و گفت: دیشب بچه ام تب داشت، دکتر نیست، دارو نیست... فقط دعا کردیم تا صبح زنده بمونه.
حلیمه سر تکان داد. دعا این روزها شده تنها داروی ما.
در چادرشان، یاسر کنار حورا نشسته بود و سعی میکرد با مداد کوتاه باقیمانده، مشق بنویسد. روی تکهای کارتن خیس، تمرین میکرد:
خانه، مادر، وطن
اما مدادش شکست. خندید، نه از شادی — از بیحسی.
مامان، میگن شاید مدرسه درست کنن اینجا.
حلیمه لبخندی خسته زد:
انشاءالله. هر جایی که یاد بگیری، همونجا مدرسهست، پسرم.
در گوشهی اردوگاه، مردی آب توزیع میکرد. تنها یک بشکه برای هر خانواده بود. خالد دبهی پلاستیکی را پر کرد و در راه برگشت دید پیرمردی زیر آفتاب روی زمین نشسته، خیره به نقطهای دور. پرسید: چیزی شده، عمو؟
پیرمرد گفت: من از خونهم فقط کلیدش رو دارم... همهچی رفت، ولی هنوز کلیدو نگه داشتم. شاید یه روز دوباره درو باز کنه.
خالد لبخند زد.
همهمون یه کلید داریم، عمو. فقط درها هنوز پیداشون نیست.
شب، صدای گریهی کودکان با پارس سگهای ولگرد قاطی میشد. حورا در آغوش مادرش خوابیده بود، ولی هر چند دقیقه از کابوس میپرید.
مامان... خونهمون هنوز سر جاشه؟
حلیمه نفس عمیقی کشید.
آره عزیزم، خونهی ما همینجاست... تا وقتی با همیم.
در گوشهی چادر، خالد دفتر یاسر را ورق زد. در آخرین صفحه نوشته بود:
ما در اردوگاه زندگی میکنیم، ولی هنوز مردمیم. هنوز اسم داریم، هنوز رؤیا داریم
باد از میان چادرها گذشت، بوی نم و شن و خستگی را با خود آورد. اما در دل تاریکی، نوری کمسو از چراغی نفتی میدرخشید همانقدر که امید در دل انسانها هنوز زنده بود.
@hamidraz
قسمت هفتم
خورشید هنوز بالا نیامده بود که صدای همهمه در اردوگاه پیچید. صف نان مثل مار بلندی از میان چادرها میگذشت. بوی دود و نان نیمپز در هوا بود.
حلیمه ظرفهای خالی را در دست داشت و در صف ایستاده بود. زنی کنارش آه کشید و گفت: دیشب بچه ام تب داشت، دکتر نیست، دارو نیست... فقط دعا کردیم تا صبح زنده بمونه.
حلیمه سر تکان داد. دعا این روزها شده تنها داروی ما.
در چادرشان، یاسر کنار حورا نشسته بود و سعی میکرد با مداد کوتاه باقیمانده، مشق بنویسد. روی تکهای کارتن خیس، تمرین میکرد:
خانه، مادر، وطن
اما مدادش شکست. خندید، نه از شادی — از بیحسی.
مامان، میگن شاید مدرسه درست کنن اینجا.
حلیمه لبخندی خسته زد:
انشاءالله. هر جایی که یاد بگیری، همونجا مدرسهست، پسرم.
در گوشهی اردوگاه، مردی آب توزیع میکرد. تنها یک بشکه برای هر خانواده بود. خالد دبهی پلاستیکی را پر کرد و در راه برگشت دید پیرمردی زیر آفتاب روی زمین نشسته، خیره به نقطهای دور. پرسید: چیزی شده، عمو؟
پیرمرد گفت: من از خونهم فقط کلیدش رو دارم... همهچی رفت، ولی هنوز کلیدو نگه داشتم. شاید یه روز دوباره درو باز کنه.
خالد لبخند زد.
همهمون یه کلید داریم، عمو. فقط درها هنوز پیداشون نیست.
شب، صدای گریهی کودکان با پارس سگهای ولگرد قاطی میشد. حورا در آغوش مادرش خوابیده بود، ولی هر چند دقیقه از کابوس میپرید.
مامان... خونهمون هنوز سر جاشه؟
حلیمه نفس عمیقی کشید.
آره عزیزم، خونهی ما همینجاست... تا وقتی با همیم.
در گوشهی چادر، خالد دفتر یاسر را ورق زد. در آخرین صفحه نوشته بود:
ما در اردوگاه زندگی میکنیم، ولی هنوز مردمیم. هنوز اسم داریم، هنوز رؤیا داریم
باد از میان چادرها گذشت، بوی نم و شن و خستگی را با خود آورد. اما در دل تاریکی، نوری کمسو از چراغی نفتی میدرخشید همانقدر که امید در دل انسانها هنوز زنده بود.
@hamidraz
❤6
🔴 بازگشت
قسمت هشتم
صبحِ آن روز مثل همیشه شروع شد؛ آفتابی بیرحم، بوی نان نیمپز، صدای بچههایی که در خاک بازی میکردند.
هیچکس نمیدانست تا غروب، همهچیز تغییر میکند.
خالد در صف آب بود. حورا و یاسر با بچههای دیگر روی زمین نقاشی میکشیدند — درخت، خانه، آسمان آبی.
ناگهان زمین لرزید. صدایی کوتاه و سنگین آمد. بعد، سکوت.
وقتی گرد و خاک فرو نشست، اردوگاه دیگر مثل قبل نبود. چادرها پاره شده بودند، هوا پر از خاک و بوی تند سوختگی بود.
حلیمه با دستان لرزان دنبال بچهها میگشت. صدایش میلرزید، اما تسلیم نمیشد:
— یاسر ! حورا ! صدامو میشنوین؟
میان خاک و گریه، صدایی آمد:
— مامان... اینجام.
خالد دوید، بچهها را در آغوش گرفت. هیچکس حرفی نمیزد. فقط نفس میکشیدند، با تردید، با ترس.
آن شب، آسمان دوباره تاریک بود، ولی اردوگاه روشنتر از همیشه — با شمعهایی که مردم روشن کرده بودند برای آنهایی که دیگر صدایشان شنیده نمیشد.
حلیمه آرام گفت:
— ما هنوز اینجاییم. هنوز زندهایم.
خالد نگاهش را به آسمان دوخت، جایی که هنوز دود میپیچید. زیر لب گفت:
— اگر دنیا نمیشنوه، پس باید خودمون شاهد باشیم.
یاسر دفترچهی خاکیاش را باز کرد و نوشت:
هر بار که آسمان بر ما میریزد، ما دوباره از خاک بلند میشیم. چون هنوز اسممون انسانه.
@hamidraz
قسمت هشتم
صبحِ آن روز مثل همیشه شروع شد؛ آفتابی بیرحم، بوی نان نیمپز، صدای بچههایی که در خاک بازی میکردند.
هیچکس نمیدانست تا غروب، همهچیز تغییر میکند.
خالد در صف آب بود. حورا و یاسر با بچههای دیگر روی زمین نقاشی میکشیدند — درخت، خانه، آسمان آبی.
ناگهان زمین لرزید. صدایی کوتاه و سنگین آمد. بعد، سکوت.
وقتی گرد و خاک فرو نشست، اردوگاه دیگر مثل قبل نبود. چادرها پاره شده بودند، هوا پر از خاک و بوی تند سوختگی بود.
حلیمه با دستان لرزان دنبال بچهها میگشت. صدایش میلرزید، اما تسلیم نمیشد:
— یاسر ! حورا ! صدامو میشنوین؟
میان خاک و گریه، صدایی آمد:
— مامان... اینجام.
خالد دوید، بچهها را در آغوش گرفت. هیچکس حرفی نمیزد. فقط نفس میکشیدند، با تردید، با ترس.
آن شب، آسمان دوباره تاریک بود، ولی اردوگاه روشنتر از همیشه — با شمعهایی که مردم روشن کرده بودند برای آنهایی که دیگر صدایشان شنیده نمیشد.
حلیمه آرام گفت:
— ما هنوز اینجاییم. هنوز زندهایم.
خالد نگاهش را به آسمان دوخت، جایی که هنوز دود میپیچید. زیر لب گفت:
— اگر دنیا نمیشنوه، پس باید خودمون شاهد باشیم.
یاسر دفترچهی خاکیاش را باز کرد و نوشت:
هر بار که آسمان بر ما میریزد، ما دوباره از خاک بلند میشیم. چون هنوز اسممون انسانه.
@hamidraz
❤5👏2
بازگشت
قسمت نهم
سه روز از بمباران گذشته بود. اردوگاه هنوز در شوک بود. بوی خاک سوخته با هر نسیمی برمیخاست.
از راه جنوب، گروهی از امدادگران با جلیقههای سفید رسیدند. کامیونهای کوچکشان خاکگرفته و پر از جعبههای دارو بود.
روی جلیقهها نوشته شده بود: “Medical Relief Team – Volunteers”
در گوشهی اردوگاه، چادر کوچکی به درمانگاه تبدیل شد. پزشک جوانی با چهرهای خسته اما مصمم، نبض کودکی را میگرفت.
به حلیمه گفت:
— فقط چند باند و آنتیبیوتیک داریم. آب هم کمکم تموم میشه.
حلیمه لبخند زد.
— همینم برکته، دکتر. خدا خیرتون بده.
خالد به توزیع غذا کمک میکرد. صفها طولانی بود. کامیونهای غذا فقط گاهی میرسیدند، چون جادهها بسته و خطرناک بود.
هر بار که کامیونی از دور ظاهر میشد، مردم کف میزدند؛ نه از شادی، از امید.
اما گاهی کامیونها نمیرسیدند. آن روز، صدای زمزمه در صف پیچید:
— گفتن امشب شاید نیاد...
حلیمه نگاهی به حورا انداخت، که لقمهی کوچکی از نان را برای برادرش نگه داشته بود.
— بخور، دخترم.
— نه مامان، تو بخور. من سیرم.
خالد نگاهش را دزدید تا اشکش را نبینند.
در شب، پزشکان با چراغهای دستی به بیماران سر میزدند. صدای سرفه، گریهی بچهها، و دعاهای آرام در هوا میپیچید.
اما در گوشهای از اردوگاه، یاسر با تکهای زغال روی دیوار چادر نوشت:
امروز دکترها اومدن، نون کم بود، ولی مردم بازم تقسیم کردن. ما هنوز با همیم
صبح روز بعد، وقتی هوا هنوز خاکستری بود، صدای اذان از میان چادرها بلند شد.
یاسر به جوانی که روی ویلچر بود کمک کرد تا به صف جماعت برسد
همانجا، روی خاک نرم، مردم صف بستند برای نماز. صدای تکبیرشان، از ویرانهها عبور کرد و بالا رفت —
تا جایی که حتی آسمان، اگر گوش میداد، میفهمید:
زندگی هنوز ادامه دارد.
@hamidraz
قسمت نهم
سه روز از بمباران گذشته بود. اردوگاه هنوز در شوک بود. بوی خاک سوخته با هر نسیمی برمیخاست.
از راه جنوب، گروهی از امدادگران با جلیقههای سفید رسیدند. کامیونهای کوچکشان خاکگرفته و پر از جعبههای دارو بود.
روی جلیقهها نوشته شده بود: “Medical Relief Team – Volunteers”
در گوشهی اردوگاه، چادر کوچکی به درمانگاه تبدیل شد. پزشک جوانی با چهرهای خسته اما مصمم، نبض کودکی را میگرفت.
به حلیمه گفت:
— فقط چند باند و آنتیبیوتیک داریم. آب هم کمکم تموم میشه.
حلیمه لبخند زد.
— همینم برکته، دکتر. خدا خیرتون بده.
خالد به توزیع غذا کمک میکرد. صفها طولانی بود. کامیونهای غذا فقط گاهی میرسیدند، چون جادهها بسته و خطرناک بود.
هر بار که کامیونی از دور ظاهر میشد، مردم کف میزدند؛ نه از شادی، از امید.
اما گاهی کامیونها نمیرسیدند. آن روز، صدای زمزمه در صف پیچید:
— گفتن امشب شاید نیاد...
حلیمه نگاهی به حورا انداخت، که لقمهی کوچکی از نان را برای برادرش نگه داشته بود.
— بخور، دخترم.
— نه مامان، تو بخور. من سیرم.
خالد نگاهش را دزدید تا اشکش را نبینند.
در شب، پزشکان با چراغهای دستی به بیماران سر میزدند. صدای سرفه، گریهی بچهها، و دعاهای آرام در هوا میپیچید.
اما در گوشهای از اردوگاه، یاسر با تکهای زغال روی دیوار چادر نوشت:
امروز دکترها اومدن، نون کم بود، ولی مردم بازم تقسیم کردن. ما هنوز با همیم
صبح روز بعد، وقتی هوا هنوز خاکستری بود، صدای اذان از میان چادرها بلند شد.
یاسر به جوانی که روی ویلچر بود کمک کرد تا به صف جماعت برسد
همانجا، روی خاک نرم، مردم صف بستند برای نماز. صدای تکبیرشان، از ویرانهها عبور کرد و بالا رفت —
تا جایی که حتی آسمان، اگر گوش میداد، میفهمید:
زندگی هنوز ادامه دارد.
@hamidraz
❤4👏3
🔴بازگشت
قسمت دهم
باد خنکتر شده بود. چادرها هنوز پاره و وصلهدار بودند، اما مردمشان دیگر در سکوت نمیزیستند.
چند خبرنگار و امدادگر دوباره به اردوگاه برگشته بودند؛ با دوربینهایی خاکی، ضبطصوتهای ترکخورده، و چشمانی خسته اما زنده.
یاسر اولین کسی بود که جلو رفت. در دستش دفترچهی قدیمیاش را گرفته بود. همان دفترچهای که حالا پر از جملههای کوتاه و تصویرهای ساده بود — از خانه، از دود، از امید.
یکی از خبرنگاران از او پرسید:
— این دفتر مال توئه؟ چی توش نوشتی؟
یاسر لبخند زد.
— قصهی خودمان را نوشتم... چون ممکنه یه روز دیگه کسی نباشه که بگه.
دوربین روی چهرهاش زوم کرد. صدایش لرزید، اما واضح بود:
ما پناهنده نیستیم. ما آدمیم. پدر داریم، مادر داریم، اسم داریم. ما میخوایم برگردیم خونهمون
حلیمه از دور نگاه میکرد. اشک در چشمانش بود، اما این بار نه از غم — از غرور.
او آرام گفت:
— پسرم حالا خودش شاهد شده... شاهدِ زندگی.
در همان روز، گزارش آن خبرنگار در شبکههای جهانی پخش شد. تصویر یاسر با دفترچهاش، حورا که نان را نصف میکرد، و صدای مؤذن اردوگاه، در سراسر جهان پخش شد
چند هفته بعد، کمکهای بیشتری رسید. دارو، آب، کتاب برای کودکان. حتی چند تخته سیاه که رویشان نوشته بودند:
مدرسهٔ امید
خالد در کلاس کوچک ایستاد. بچهها دورتادور نشسته بودند. او گفت:
— امروز میخوایم یاد بگیریم چطور با حرفهامون بجنگیم، نه با گلوله.
در گوشهی کلاس، روی دیوار چادر، نقاشی کوچکی نصب شده بود:
یک درخت زیتون سبز، ریشهدوانده در خاک خشک. زیرش نوشته بود:
ما هنوز اینجاییم
@hamidraz
قسمت دهم
باد خنکتر شده بود. چادرها هنوز پاره و وصلهدار بودند، اما مردمشان دیگر در سکوت نمیزیستند.
چند خبرنگار و امدادگر دوباره به اردوگاه برگشته بودند؛ با دوربینهایی خاکی، ضبطصوتهای ترکخورده، و چشمانی خسته اما زنده.
یاسر اولین کسی بود که جلو رفت. در دستش دفترچهی قدیمیاش را گرفته بود. همان دفترچهای که حالا پر از جملههای کوتاه و تصویرهای ساده بود — از خانه، از دود، از امید.
یکی از خبرنگاران از او پرسید:
— این دفتر مال توئه؟ چی توش نوشتی؟
یاسر لبخند زد.
— قصهی خودمان را نوشتم... چون ممکنه یه روز دیگه کسی نباشه که بگه.
دوربین روی چهرهاش زوم کرد. صدایش لرزید، اما واضح بود:
ما پناهنده نیستیم. ما آدمیم. پدر داریم، مادر داریم، اسم داریم. ما میخوایم برگردیم خونهمون
حلیمه از دور نگاه میکرد. اشک در چشمانش بود، اما این بار نه از غم — از غرور.
او آرام گفت:
— پسرم حالا خودش شاهد شده... شاهدِ زندگی.
در همان روز، گزارش آن خبرنگار در شبکههای جهانی پخش شد. تصویر یاسر با دفترچهاش، حورا که نان را نصف میکرد، و صدای مؤذن اردوگاه، در سراسر جهان پخش شد
چند هفته بعد، کمکهای بیشتری رسید. دارو، آب، کتاب برای کودکان. حتی چند تخته سیاه که رویشان نوشته بودند:
مدرسهٔ امید
خالد در کلاس کوچک ایستاد. بچهها دورتادور نشسته بودند. او گفت:
— امروز میخوایم یاد بگیریم چطور با حرفهامون بجنگیم، نه با گلوله.
در گوشهی کلاس، روی دیوار چادر، نقاشی کوچکی نصب شده بود:
یک درخت زیتون سبز، ریشهدوانده در خاک خشک. زیرش نوشته بود:
ما هنوز اینجاییم
@hamidraz
❤5👏2👍1
🟢 بازگشت
قسمت پایانی
ماه کامل بر فراز اردوگاه میدرخشید. صدای کودکان از چادر مدرسه میآمد؛ شعر میخواندند، کلمات سادهی عربی و انگلیسی را تمرین میکردند.
یاسر به معلم کمک می کرد. تختهی سیاه کوچک را تمیز میکرد و برای شاگردها نوشت:
کلمهی امروز: سلام
حورا کنار مادرش در صف آب ایستاده بود. اما اینبار صف آرامتر بود. صدای خنده، حتی اگر کوتاه، در هوا شنیده میشد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد.
— انگار صدای مرگ کمتر شده، خالد.
خالد لبخند تلخی زد.
— یا شاید ما قویتر شدیم.
در گوشهای از اردوگاه، امدادگران باغچهای کوچک درست کرده بودند. چند نهال زیتون، که آورده بودند، در خاک کاشته شد.
یاسر با هیجان پرسید:
— اگه خاک خشک باشه، سبز میشن؟
پیرمردی از داوطلبان گفت:
— وقتی آدمها بهش آب بدن، وقتی باورش کنن، چرا که نه؟
باد ملایمی برگهای کوچک نهال را تکان داد. در آن لحظه، اردوگاه دیگر فقط پناهگاه نبود — تبدیل شده بود به مزرعهی امید.
چند ماه گذشت. جنگ آرام گرفته بود، اما هنوز همه جا سایه ویرانی بود.
روزی کامیونی وارد اردوگاه شد، با برگههایی در دست مأموران سازمانهای امدادی.
روی یکی از آنها نوشته بود:
اجازهٔ بازگشت محدود به مناطق شمالی صادر شده است
خالد کاغذ را خواند. نگاهی به خانوادهاش کرد. قلبش لرزید.
— یعنی میتونیم برگردیم؟
حلیمه گفت:
— خونهمون دیگه نیست، خالد...
— میدونم. ولی خاکش هست.
صبح روز بعد، آنها همراه چند خانواده دیگر راه افتادند. از میان جادههایی که هنوز بوی سوختگی میداد، از کنار ساختمانهای نیمهویران، از میان سکوتی که سنگینتر از باد بود.
وقتی به محلهشان رسیدند، فقط دیوار کوتاهی از خانه باقی مانده بود. حورا جلو رفت، تکهای آجر برداشت، بوسید و گفت:
— این همونجاست که من خواب میدیدم.
یاسر دفترچهاش را باز کرد، صفحهی آخر را نوشت:
ما برگشتیم ، برای ساختن. چون ریشههامون اینجاست
خالد و حلیمه روی خاک نشستند. زیتونی کوچک که از اردوگاه آورده بودند، در دل زمین کاشتند.
خورشید آرام بالا آمد. باد از میان شاخههای نهال گذشت.
و در دل آن سکوت، زندگی دوباره شروع شد —
آرام، خسته، اما زنده.
🌿 پایان 🌿
این پایان داستان رنج نیست، بلکه نشانی است از تداوم انسانیت و ایمان در میان ویرانهها
@hamidraz
قسمت پایانی
ماه کامل بر فراز اردوگاه میدرخشید. صدای کودکان از چادر مدرسه میآمد؛ شعر میخواندند، کلمات سادهی عربی و انگلیسی را تمرین میکردند.
یاسر به معلم کمک می کرد. تختهی سیاه کوچک را تمیز میکرد و برای شاگردها نوشت:
کلمهی امروز: سلام
حورا کنار مادرش در صف آب ایستاده بود. اما اینبار صف آرامتر بود. صدای خنده، حتی اگر کوتاه، در هوا شنیده میشد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد.
— انگار صدای مرگ کمتر شده، خالد.
خالد لبخند تلخی زد.
— یا شاید ما قویتر شدیم.
در گوشهای از اردوگاه، امدادگران باغچهای کوچک درست کرده بودند. چند نهال زیتون، که آورده بودند، در خاک کاشته شد.
یاسر با هیجان پرسید:
— اگه خاک خشک باشه، سبز میشن؟
پیرمردی از داوطلبان گفت:
— وقتی آدمها بهش آب بدن، وقتی باورش کنن، چرا که نه؟
باد ملایمی برگهای کوچک نهال را تکان داد. در آن لحظه، اردوگاه دیگر فقط پناهگاه نبود — تبدیل شده بود به مزرعهی امید.
چند ماه گذشت. جنگ آرام گرفته بود، اما هنوز همه جا سایه ویرانی بود.
روزی کامیونی وارد اردوگاه شد، با برگههایی در دست مأموران سازمانهای امدادی.
روی یکی از آنها نوشته بود:
اجازهٔ بازگشت محدود به مناطق شمالی صادر شده است
خالد کاغذ را خواند. نگاهی به خانوادهاش کرد. قلبش لرزید.
— یعنی میتونیم برگردیم؟
حلیمه گفت:
— خونهمون دیگه نیست، خالد...
— میدونم. ولی خاکش هست.
صبح روز بعد، آنها همراه چند خانواده دیگر راه افتادند. از میان جادههایی که هنوز بوی سوختگی میداد، از کنار ساختمانهای نیمهویران، از میان سکوتی که سنگینتر از باد بود.
وقتی به محلهشان رسیدند، فقط دیوار کوتاهی از خانه باقی مانده بود. حورا جلو رفت، تکهای آجر برداشت، بوسید و گفت:
— این همونجاست که من خواب میدیدم.
یاسر دفترچهاش را باز کرد، صفحهی آخر را نوشت:
ما برگشتیم ، برای ساختن. چون ریشههامون اینجاست
خالد و حلیمه روی خاک نشستند. زیتونی کوچک که از اردوگاه آورده بودند، در دل زمین کاشتند.
خورشید آرام بالا آمد. باد از میان شاخههای نهال گذشت.
و در دل آن سکوت، زندگی دوباره شروع شد —
آرام، خسته، اما زنده.
🌿 پایان 🌿
این پایان داستان رنج نیست، بلکه نشانی است از تداوم انسانیت و ایمان در میان ویرانهها
@hamidraz
❤8👏1
به نام خدای مهربانی ها
این روزها نام ایران با اندوهی سنگین درآمیخته است. خانهها و کوچهها و شهرها عزادارند.
مردمی که امروز داغدارند، بیگانه با این خاک نبودند؛ فرزندان نسلی هستند که هشت سال در برابر تجاوز صدامیان تا پای جان ایستادند. آن نسل با دستهای خالی اما با ایمانی بزرگ از خانه و حرمت انسانیت دفاع کرد. آن روزها اختلافها رنگ باخت و در میانه دود و آتش جنگ ، برای زندگی بهتر سرود آزادی و استقلال سر داده شد . امروز نیز همان روح در میان مردم نفس میکشد . روحی که نمیخواهد خاموش شود.
مردمی که خواستهشان نه آشوب که کرامت است؛ نه ویرانی که عدالت است. امنیت واقعی از دل رضایت مردم میجوشد، نه از دیوار ترس.
نسل مقاومت در جنگ آموختند که وطن با همدلی حفظ میشود. آنان برای بیرون راندن متجاوز جنگیدند تا کودکان این سرزمین آزاد زندگی کنند. چه تلخ است اگر همان فرزندان ، امروز به جای آغوش، گلوله ببینند. آنان که علیه ملت خویش لباس رزم پوشیده اند تیشه به ریشهٔ خود زده اند. مردم از خشونت و وعدههای تهی خسته هستند و نمی خواهند و نمی گذارند آینده بهتر از آنها دور شود.
راه نجات، شنیدن صدای مردم است. تنها راهی به مقصد می رسد که بر پایهٔ ارادهٔ ملت و نفی دخالت خارجی باشد . ایرانیان توان ساختن دارند اگر حرمتشان نگاه داشته شود. همانگونه که نسل دفاع با امید ایستاد، نسل امروز نیز میخواهد با امید زندگی کند.
این روزها و آن سالهای مقاومت یک حقیقت مشترک را فریاد میزند: ایران خانهٔ همه ماست. خانهای که باید با عدالت، گفتوگو و مهربانی بنا شود تا دیگر هیچ مادری سیاهپوش نشود.
خداوندا، فریاد بندگان مظلومت را بشنو و دل های داغدار را آرام گردان.
با آرزوی سربلندی و بهروزی برای ایران، به ویژه نسل نوخاسته و نوساخته آن
@hamidraz
این روزها نام ایران با اندوهی سنگین درآمیخته است. خانهها و کوچهها و شهرها عزادارند.
مردمی که امروز داغدارند، بیگانه با این خاک نبودند؛ فرزندان نسلی هستند که هشت سال در برابر تجاوز صدامیان تا پای جان ایستادند. آن نسل با دستهای خالی اما با ایمانی بزرگ از خانه و حرمت انسانیت دفاع کرد. آن روزها اختلافها رنگ باخت و در میانه دود و آتش جنگ ، برای زندگی بهتر سرود آزادی و استقلال سر داده شد . امروز نیز همان روح در میان مردم نفس میکشد . روحی که نمیخواهد خاموش شود.
مردمی که خواستهشان نه آشوب که کرامت است؛ نه ویرانی که عدالت است. امنیت واقعی از دل رضایت مردم میجوشد، نه از دیوار ترس.
نسل مقاومت در جنگ آموختند که وطن با همدلی حفظ میشود. آنان برای بیرون راندن متجاوز جنگیدند تا کودکان این سرزمین آزاد زندگی کنند. چه تلخ است اگر همان فرزندان ، امروز به جای آغوش، گلوله ببینند. آنان که علیه ملت خویش لباس رزم پوشیده اند تیشه به ریشهٔ خود زده اند. مردم از خشونت و وعدههای تهی خسته هستند و نمی خواهند و نمی گذارند آینده بهتر از آنها دور شود.
راه نجات، شنیدن صدای مردم است. تنها راهی به مقصد می رسد که بر پایهٔ ارادهٔ ملت و نفی دخالت خارجی باشد . ایرانیان توان ساختن دارند اگر حرمتشان نگاه داشته شود. همانگونه که نسل دفاع با امید ایستاد، نسل امروز نیز میخواهد با امید زندگی کند.
این روزها و آن سالهای مقاومت یک حقیقت مشترک را فریاد میزند: ایران خانهٔ همه ماست. خانهای که باید با عدالت، گفتوگو و مهربانی بنا شود تا دیگر هیچ مادری سیاهپوش نشود.
خداوندا، فریاد بندگان مظلومت را بشنو و دل های داغدار را آرام گردان.
با آرزوی سربلندی و بهروزی برای ایران، به ویژه نسل نوخاسته و نوساخته آن
@hamidraz
❤11👍1👏1