🖍قسمت پایانی داستان تو را از دل جنگ آوردم
روز دوازدهم: روزی معمولی، روزی که آرزو کرده بودیم
صبح که چشم باز کردم، صدای انفجار نبود.
نه جیغ، نه آژیر، نه بوی دود. فقط صدای زندگی… صدای بشقابهایی که مادر در آشپزخانه جابهجا میکرد، صدای کلاغی که روی کابل برق نشسته بود، صدای پای بچهای در کوچه که بیدلیل میدوید.
شهر داشت نفس تازه میکشید.
در راه رفتن به مدرسه، جایی که هنوز پناهگاه زخمیها بود، دیدم مردی سقف دکانش را وصله میزد. دو دختر جوان، شیشهی ویترین مغازهی خیاطی مادرشان را پاک میکردند. صدای کوبیدن چکش، برای اولینبار در این چند روز، صدای زندگی بود، نه ویرانی.
محمود، حالا دیگر روی پا ایستاده بود. با عصا، ولی ایستاده. تیشرت سفید تنش بود، همان که همیشه وقتی قرار مهمی داشت میپوشید.
نگاهش که به من افتاد، همان لبخند همیشگی را زد.
– روز معمولیه، لیلا.
– بله... و تو هم کنارش هستی.
روی پلههای مدرسه نشستیم. نفس کشیدیم. بیآنکه عجله کنیم. محمود از جیبش چیزی بیرون آورد؛ یک تکه کاغذ تاخورده، با خطوط ناصاف.
– اینو روز ششم نوشتم، وقتی نمیدونستم دوباره میبینمت. میخواستم برات بخونم.
باز کرد و شروع کرد با صدایی آرام، گاهی لرزان، گاهی محکم خواندن:
> «اگر زنده بمونم،
قول میدم روزی برسه که در سکوت یه بعدازظهر تابستونی،
فقط کنارت بنشینم، بدون حرف، بدون ترس،
و تو همون لبخند رو بزنی که فقط تو بلدی...
اگر زنده بمونم، دیگه به جای جنگیدن، زندگی میکنم...
کنارت.»
نگاهم به صورتش بود، به خط اخمهایش، که انگار حالا از میان رفته بود.
اشک توی چشمم جمع شد، ولی اشک شادی.
دستش را گرفتم. اینبار محکمتر.
– حالا وقتشه که قولت رو نگهداری.
– حتماً... با اولین نان تازه، اولین دویدن بچهها، اولین بوسهی باد روی پوست سالم شهر...
همانجا، روی پلهها، در روز دوازدهم، درست در اوج گرمای تابستان، در میانهی صدای چکش و خنده، در آرامشی که ساده بود اما نایاب، من و محمود کنار هم نشستیم.
و آن روز، همان "روزی معمولی" بود که آرزویش را کرده بودیم.
@hamidraz
روز دوازدهم: روزی معمولی، روزی که آرزو کرده بودیم
صبح که چشم باز کردم، صدای انفجار نبود.
نه جیغ، نه آژیر، نه بوی دود. فقط صدای زندگی… صدای بشقابهایی که مادر در آشپزخانه جابهجا میکرد، صدای کلاغی که روی کابل برق نشسته بود، صدای پای بچهای در کوچه که بیدلیل میدوید.
شهر داشت نفس تازه میکشید.
در راه رفتن به مدرسه، جایی که هنوز پناهگاه زخمیها بود، دیدم مردی سقف دکانش را وصله میزد. دو دختر جوان، شیشهی ویترین مغازهی خیاطی مادرشان را پاک میکردند. صدای کوبیدن چکش، برای اولینبار در این چند روز، صدای زندگی بود، نه ویرانی.
محمود، حالا دیگر روی پا ایستاده بود. با عصا، ولی ایستاده. تیشرت سفید تنش بود، همان که همیشه وقتی قرار مهمی داشت میپوشید.
نگاهش که به من افتاد، همان لبخند همیشگی را زد.
– روز معمولیه، لیلا.
– بله... و تو هم کنارش هستی.
روی پلههای مدرسه نشستیم. نفس کشیدیم. بیآنکه عجله کنیم. محمود از جیبش چیزی بیرون آورد؛ یک تکه کاغذ تاخورده، با خطوط ناصاف.
– اینو روز ششم نوشتم، وقتی نمیدونستم دوباره میبینمت. میخواستم برات بخونم.
باز کرد و شروع کرد با صدایی آرام، گاهی لرزان، گاهی محکم خواندن:
> «اگر زنده بمونم،
قول میدم روزی برسه که در سکوت یه بعدازظهر تابستونی،
فقط کنارت بنشینم، بدون حرف، بدون ترس،
و تو همون لبخند رو بزنی که فقط تو بلدی...
اگر زنده بمونم، دیگه به جای جنگیدن، زندگی میکنم...
کنارت.»
نگاهم به صورتش بود، به خط اخمهایش، که انگار حالا از میان رفته بود.
اشک توی چشمم جمع شد، ولی اشک شادی.
دستش را گرفتم. اینبار محکمتر.
– حالا وقتشه که قولت رو نگهداری.
– حتماً... با اولین نان تازه، اولین دویدن بچهها، اولین بوسهی باد روی پوست سالم شهر...
همانجا، روی پلهها، در روز دوازدهم، درست در اوج گرمای تابستان، در میانهی صدای چکش و خنده، در آرامشی که ساده بود اما نایاب، من و محمود کنار هم نشستیم.
و آن روز، همان "روزی معمولی" بود که آرزویش را کرده بودیم.
@hamidraz
❤7
🔴بازگشت
قسمت اول
زیر سقف نیمهویران
باد از میان پنجرهی شکسته میوزید و پردهی خاکستری رنگ را تکان میداد. صدای هواپیمایی که از دور نزدیک میشد، مثل خنجری در سکوت شب فرو میرفت. در گوشهی اتاق، حلیمه دستهای لرزانش را بر شانهی پسرش گذاشت و گفت:
— یاسر، چراغ را خاموش کن، عزیزم.
خانه در خاموشی فرو رفت.
خالد، پدر خانواده، کنار درِ نیمهکندهی حیاط ایستاده بود. رادیویی کوچک در دست داشت؛ صدایش خشخش میکرد و گاهی صدای گوینده از میان پارازیت بیرون میآمد:
...حملات امشب گستردهتر از شب گذشته گزارش شدهاند. مناطق شمالی و شرقی شهر هدف قرار گرفتهاند...
دخترک کوچک، حورا، با صدای لرزان پرسید:
— بابا، اگه خونهمون خراب بشه، کجا میریم؟
در همان لحظه، صدای انفجاری مهیب شیشههای باقیمانده را لرزاند. گرد و خاک از سقف فرو ریخت. حلیمه با فریادی کوتاه، بچهها را در آغوش گرفت.
خالد بیرون را نگاه کرد، شعلههای آتش را دید و زیر لب گفت:
— اون خونهی ابوسالمه... خدا رحمشون کنه.
اما در دلش، چیزی دیگر جوانه میزد — چیزی که از ترس و ویرانی هم سرسختتر بود:
امید به بقا
عکس : کودک شهید مومن محمد النیرب
@hamidraz
قسمت اول
زیر سقف نیمهویران
باد از میان پنجرهی شکسته میوزید و پردهی خاکستری رنگ را تکان میداد. صدای هواپیمایی که از دور نزدیک میشد، مثل خنجری در سکوت شب فرو میرفت. در گوشهی اتاق، حلیمه دستهای لرزانش را بر شانهی پسرش گذاشت و گفت:
— یاسر، چراغ را خاموش کن، عزیزم.
خانه در خاموشی فرو رفت.
خالد، پدر خانواده، کنار درِ نیمهکندهی حیاط ایستاده بود. رادیویی کوچک در دست داشت؛ صدایش خشخش میکرد و گاهی صدای گوینده از میان پارازیت بیرون میآمد:
...حملات امشب گستردهتر از شب گذشته گزارش شدهاند. مناطق شمالی و شرقی شهر هدف قرار گرفتهاند...
دخترک کوچک، حورا، با صدای لرزان پرسید:
— بابا، اگه خونهمون خراب بشه، کجا میریم؟
در همان لحظه، صدای انفجاری مهیب شیشههای باقیمانده را لرزاند. گرد و خاک از سقف فرو ریخت. حلیمه با فریادی کوتاه، بچهها را در آغوش گرفت.
خالد بیرون را نگاه کرد، شعلههای آتش را دید و زیر لب گفت:
— اون خونهی ابوسالمه... خدا رحمشون کنه.
اما در دلش، چیزی دیگر جوانه میزد — چیزی که از ترس و ویرانی هم سرسختتر بود:
امید به بقا
عکس : کودک شهید مومن محمد النیرب
@hamidraz
❤5👏2
🟢بازگشت
قسمت ۲
صبح از میان سقف ترکخورده نوری به داخل میتابید. صدای مؤذن از دور، میان آوار ها مثل نخی نازک از امید میپیچید
حلیمه با تکه پارچهای خاک را از صورت حورا پاک میکرد.
خالد از خانه بیرون رفت . جایی که دیروز نانوایی ابوسالم بود، حالا فقط بوی سوختگی مانده بود.
از گوشهی ویرانهها، صدایی آمد. پیرزنی زیر دیوار فرو ریخته کمک می خواست
خالد دوید، با دستان خالی آجرها را کنار زد. چند نفر از همسایهها هم آمدند. صدای بیوقفهی پهپادها بالای سرشان میپیچید؛ کسی دیگر حتی سرش را بالا نمیآورد.
خالد موفق شد پیرزن را از زیر آوار بیرون بکشد. چشمانش پر از خاک بود و دستهایش میلرزید.
خدا خیرت بده، پسرم... خدا نگهدارت باشه
وقتی خسته به خانه رسید، نگاهی به حلیمه کرد و گفت:
زنده موندن توی اینجا خودش یه جنگه ولی ما هنوز نفس میکشیم. هنوز میتونیم دست همو بگیریم.
زیر سقف نیمهویران فقط آنها بودند و یک شمع روشن
حورا آرام گفت:
بابا خدا ما رو میبینه؟
خالد دستی بر سر دخترک کشید و گفت:
— آره دخترم. وقتی حتی یه قطره اشک از چشمهات میافته، اون میفهمه. و این یعنی هنوز امید هست
عکس: کودک شهید آلاء عبدالله قدوم
@hamidraz
قسمت ۲
صبح از میان سقف ترکخورده نوری به داخل میتابید. صدای مؤذن از دور، میان آوار ها مثل نخی نازک از امید میپیچید
حلیمه با تکه پارچهای خاک را از صورت حورا پاک میکرد.
خالد از خانه بیرون رفت . جایی که دیروز نانوایی ابوسالم بود، حالا فقط بوی سوختگی مانده بود.
از گوشهی ویرانهها، صدایی آمد. پیرزنی زیر دیوار فرو ریخته کمک می خواست
خالد دوید، با دستان خالی آجرها را کنار زد. چند نفر از همسایهها هم آمدند. صدای بیوقفهی پهپادها بالای سرشان میپیچید؛ کسی دیگر حتی سرش را بالا نمیآورد.
خالد موفق شد پیرزن را از زیر آوار بیرون بکشد. چشمانش پر از خاک بود و دستهایش میلرزید.
خدا خیرت بده، پسرم... خدا نگهدارت باشه
وقتی خسته به خانه رسید، نگاهی به حلیمه کرد و گفت:
زنده موندن توی اینجا خودش یه جنگه ولی ما هنوز نفس میکشیم. هنوز میتونیم دست همو بگیریم.
زیر سقف نیمهویران فقط آنها بودند و یک شمع روشن
حورا آرام گفت:
بابا خدا ما رو میبینه؟
خالد دستی بر سر دخترک کشید و گفت:
— آره دخترم. وقتی حتی یه قطره اشک از چشمهات میافته، اون میفهمه. و این یعنی هنوز امید هست
عکس: کودک شهید آلاء عبدالله قدوم
@hamidraz
❤7👍1👏1
بازگشت
قسمت ۳
صدای بلندگو از دور میآمد؛ تکرارش مثل پتکی بر اعصاب مردم میکوبید:
لطفاً فوراً به سمت جنوب حرکت کنید.
یاسر وسایل را برداشت و از خانه بیرون زد
دو تکه نان خشک، بطری آب نیمهپر، و دفترچهی نقاشیاش که در صفحهی آخرش تصویری از خانهیشان کشیده بود
خانهای با سقف سالم و آسمان آبی
خالد رو به همسرش گفت:
نمیدونم جنوب امنتره یا نه
ولی اینجا که هر لحظه ممکنه بریزه روی سرمون
حلیمه آهی کشید و گفت پس میریم. ولی هر چی بشه، برمیگردیم. این خاک مال ماست.
خیابان پر بود از مردم. انگار تظاهرات بود
در مسیر، صدای انفجار دیگری آمد. مردم پناه گرفتند پشت دیوار شکستهی مدرسهای. خاک بر سر همه بارید. حورا گریه کرد. خالد او را در آغوش گرفت و گفت: نترس، دخترم
چند ساعت بعد، به مرزی از سیمخاردار و یک خاکریز رسیدند .در آنسوی خط، چادرهای سفید، صفهای آب، و چشمانی پر از سؤال.
خالد برگشت و به پشت سر نگاهی انداخت؛ دود، خاک، و سایهی خانهای که دیگر وجود نداشت. زیر لب گفت: خداحافظ، شهر من
حلیمه دستش را گرفت و گفت: خداحافظی نکن .ما برمی گردیم
در دلِ بیجایی و خستگی، این تنها جمله ای بود که بوی امید میداد
@hamidraz
قسمت ۳
صدای بلندگو از دور میآمد؛ تکرارش مثل پتکی بر اعصاب مردم میکوبید:
لطفاً فوراً به سمت جنوب حرکت کنید.
یاسر وسایل را برداشت و از خانه بیرون زد
دو تکه نان خشک، بطری آب نیمهپر، و دفترچهی نقاشیاش که در صفحهی آخرش تصویری از خانهیشان کشیده بود
خانهای با سقف سالم و آسمان آبی
خالد رو به همسرش گفت:
نمیدونم جنوب امنتره یا نه
ولی اینجا که هر لحظه ممکنه بریزه روی سرمون
حلیمه آهی کشید و گفت پس میریم. ولی هر چی بشه، برمیگردیم. این خاک مال ماست.
خیابان پر بود از مردم. انگار تظاهرات بود
در مسیر، صدای انفجار دیگری آمد. مردم پناه گرفتند پشت دیوار شکستهی مدرسهای. خاک بر سر همه بارید. حورا گریه کرد. خالد او را در آغوش گرفت و گفت: نترس، دخترم
چند ساعت بعد، به مرزی از سیمخاردار و یک خاکریز رسیدند .در آنسوی خط، چادرهای سفید، صفهای آب، و چشمانی پر از سؤال.
خالد برگشت و به پشت سر نگاهی انداخت؛ دود، خاک، و سایهی خانهای که دیگر وجود نداشت. زیر لب گفت: خداحافظ، شهر من
حلیمه دستش را گرفت و گفت: خداحافظی نکن .ما برمی گردیم
در دلِ بیجایی و خستگی، این تنها جمله ای بود که بوی امید میداد
@hamidraz
❤6👏2
🔴 بازگشت
قسمت چهارم
باد داغ از میان چادرها میگذشت و بوی پلاستیک سوخته و عرق آدمها در هوا پیچیده بود.
حورا کنار بشکهی آب نشسته بود و سنگریزهها را یکییکی به زمین میزد. صف آب از صبح تا عصر کش آمده بود، مثل خطی بیپایان از خستگی.
حلیمه در چادرشان، با تکه پارچه ای پاره برای بچهها لباس میدوخت. هر کوک، مثل زخمی تازه بر دلش مینشست.
صدای رادیوی اردوگاه ضعیف بود، اما همه گوش میدادند. گوینده با لحنی رسمی گفت: کمکهای انساندوستانهی جدید تا فردا به اردوگاه میرسد. مقامات بینالمللی از بحران انسانی عمیقتر خبر میدهند
خالد در صف نان ایستاده بود. آفتاب روی چهرهاش میتابید، اما ذهنش جای دیگری بود پشت دیوار خانهی ویرانشان، در کوچهای که صدای اذان مسجد محله هنوز در گوشش میپیچید.
مردی کنارش آهی کشید و گفت:
ما حالا فقط عددیم، برادر. هیچکس نمیپرسه اسممون چیه، فقط میگن چند نفر دیگه آواره شدن.
شب، وقتی باد خنکتر شد، خانواده دور چراغ کمنور جمع شدند. حورا با صدایی خوابآلود پرسید:
مامان، ما کی برمیگردیم خونهمون؟
حلیمه سکوت کرد. لبهایش لرزید. خالد آرام گفت:
وقتی دیگه صدای هواپیماها از آسمون شهر خاموش بشه
یاسر دفترچهاش را باز کرد و نقاشی تازهای کشید: چادری با سقف پاره، و در کنارش درخت زیتونی که از دل خاک خشک روییده بود.
زیرش نوشت:
*ما هنوز ریشه داریم*
در گوشهی اردوگاه، جوانی با گوشی قدیمیاش لایو میگرفت. تصویر خانوادهها در تاریکی پخش میشد و صدای او میگفت: اینجا انسانها هنوز زندگی میکنند، حتی وقتی دنیا از مرگشان میگوید
آن شب، سکوت اردوگاه با صدای گریهی کودکی و تلاوت آرام قرآن از چادری دیگر درهم آمیخت. و در دل هر نفس، دعاهایی خاموش میچرخید که شاید روزی دوباره به خانه برسند
خانهای که دیگر در نقشه نیست، اما هنوز در قلبشان زنده است.
@hamidraz
قسمت چهارم
باد داغ از میان چادرها میگذشت و بوی پلاستیک سوخته و عرق آدمها در هوا پیچیده بود.
حورا کنار بشکهی آب نشسته بود و سنگریزهها را یکییکی به زمین میزد. صف آب از صبح تا عصر کش آمده بود، مثل خطی بیپایان از خستگی.
حلیمه در چادرشان، با تکه پارچه ای پاره برای بچهها لباس میدوخت. هر کوک، مثل زخمی تازه بر دلش مینشست.
صدای رادیوی اردوگاه ضعیف بود، اما همه گوش میدادند. گوینده با لحنی رسمی گفت: کمکهای انساندوستانهی جدید تا فردا به اردوگاه میرسد. مقامات بینالمللی از بحران انسانی عمیقتر خبر میدهند
خالد در صف نان ایستاده بود. آفتاب روی چهرهاش میتابید، اما ذهنش جای دیگری بود پشت دیوار خانهی ویرانشان، در کوچهای که صدای اذان مسجد محله هنوز در گوشش میپیچید.
مردی کنارش آهی کشید و گفت:
ما حالا فقط عددیم، برادر. هیچکس نمیپرسه اسممون چیه، فقط میگن چند نفر دیگه آواره شدن.
شب، وقتی باد خنکتر شد، خانواده دور چراغ کمنور جمع شدند. حورا با صدایی خوابآلود پرسید:
مامان، ما کی برمیگردیم خونهمون؟
حلیمه سکوت کرد. لبهایش لرزید. خالد آرام گفت:
وقتی دیگه صدای هواپیماها از آسمون شهر خاموش بشه
یاسر دفترچهاش را باز کرد و نقاشی تازهای کشید: چادری با سقف پاره، و در کنارش درخت زیتونی که از دل خاک خشک روییده بود.
زیرش نوشت:
*ما هنوز ریشه داریم*
در گوشهی اردوگاه، جوانی با گوشی قدیمیاش لایو میگرفت. تصویر خانوادهها در تاریکی پخش میشد و صدای او میگفت: اینجا انسانها هنوز زندگی میکنند، حتی وقتی دنیا از مرگشان میگوید
آن شب، سکوت اردوگاه با صدای گریهی کودکی و تلاوت آرام قرآن از چادری دیگر درهم آمیخت. و در دل هر نفس، دعاهایی خاموش میچرخید که شاید روزی دوباره به خانه برسند
خانهای که دیگر در نقشه نیست، اما هنوز در قلبشان زنده است.
@hamidraz
❤5👏1
بازگشت
قسمت پنجم
چند روز گذشته بود. هوا هنوز بوی خاک و ترس میداد. در اردوگاه، خبرنگاران خارجی با دوربینهای خاکگرفته میان چادرها میگشتند، از مادرانی میپرسیدند که فرزندانشان کجایند، از پدرانی که هنوز امید به بازگشت دارند.
خالد یکی از آنها را میشناخت سامی، خبرنگار جوانی که چند بار از او دربارهی زندگی پیش از جنگ پرسیده بود. لبخندش همیشه آرام بود، حتی وقتی از میان ویرانهها فیلم میگرفت.
آن روز، سامی و دو خبرنگار دیگر تصمیم گرفتند از مرز اردوگاه تا منطقهی شمال فیلم بگیرند، جایی که هنوز دود از زمین بلند میشد. حلیمه نگاهی نگران به آنها کرد و گفت:
خدا به همراهتون... دنیا باید بدونه اینجا چه میگذره.
غروب همان روز، صدای انفجار از دور آمد. آسمان کوتاهمدت روشن شد و بعد خاموش. چند ساعت بعد، خبر رسید سه خبرنگار در حملهی هوایی در جنوب شهر کشته شدند. دوربینها و تجهیزاتشان سوخته، اما تصاویرشان ارسال شده است
خالد تا مدتی چیزی نگفت. فقط نشست و رادیوی خاموش را در دست گرفت. بعد آرام گفت:
حتی وقتی کشتهشدنشون اعلام میشه، صدای اونها هنوز زندهست.
حورا پرسید:
بابا، یعنی اونا هم برمیگردن؟
خالد با صدایی آرام و خسته گفت: نه، دخترم... ولی حقیقتی که گفتن، همیشه برمیگرده.
آن شب، صدای مردم اردوگاه تغییر کرده بود. کسی دیگر فقط از درد نمیگفت؛ حالا از شهادت حقیقت حرف میزدند.
روی دیوار چادر اصلی، یکی از جوانها با زغال نوشت:
خبرنگارها کشته شدند، اما دوربینها هنوز میبینند.
و در گوشهی اردوگاه، یاسر روی صفحهی آخر دفترش نوشت:
وقتی حتی صداها هم خاموش میشن، ما باید ادامه بدیم. برای گفتن. برای برگشتن
@hamidraz
قسمت پنجم
چند روز گذشته بود. هوا هنوز بوی خاک و ترس میداد. در اردوگاه، خبرنگاران خارجی با دوربینهای خاکگرفته میان چادرها میگشتند، از مادرانی میپرسیدند که فرزندانشان کجایند، از پدرانی که هنوز امید به بازگشت دارند.
خالد یکی از آنها را میشناخت سامی، خبرنگار جوانی که چند بار از او دربارهی زندگی پیش از جنگ پرسیده بود. لبخندش همیشه آرام بود، حتی وقتی از میان ویرانهها فیلم میگرفت.
آن روز، سامی و دو خبرنگار دیگر تصمیم گرفتند از مرز اردوگاه تا منطقهی شمال فیلم بگیرند، جایی که هنوز دود از زمین بلند میشد. حلیمه نگاهی نگران به آنها کرد و گفت:
خدا به همراهتون... دنیا باید بدونه اینجا چه میگذره.
غروب همان روز، صدای انفجار از دور آمد. آسمان کوتاهمدت روشن شد و بعد خاموش. چند ساعت بعد، خبر رسید سه خبرنگار در حملهی هوایی در جنوب شهر کشته شدند. دوربینها و تجهیزاتشان سوخته، اما تصاویرشان ارسال شده است
خالد تا مدتی چیزی نگفت. فقط نشست و رادیوی خاموش را در دست گرفت. بعد آرام گفت:
حتی وقتی کشتهشدنشون اعلام میشه، صدای اونها هنوز زندهست.
حورا پرسید:
بابا، یعنی اونا هم برمیگردن؟
خالد با صدایی آرام و خسته گفت: نه، دخترم... ولی حقیقتی که گفتن، همیشه برمیگرده.
آن شب، صدای مردم اردوگاه تغییر کرده بود. کسی دیگر فقط از درد نمیگفت؛ حالا از شهادت حقیقت حرف میزدند.
روی دیوار چادر اصلی، یکی از جوانها با زغال نوشت:
خبرنگارها کشته شدند، اما دوربینها هنوز میبینند.
و در گوشهی اردوگاه، یاسر روی صفحهی آخر دفترش نوشت:
وقتی حتی صداها هم خاموش میشن، ما باید ادامه بدیم. برای گفتن. برای برگشتن
@hamidraz
❤6👏1
🟢 بازگشت
قسمت ششم
در ارتفاع هفتهزار پایی، آسمان صاف و آبی بود. یوآو در کابین باریک جنگندهی F-16I Sufa نشسته بود؛ چراغهای سبز صفحهنمایش روی چهرهاش میدرخشیدند. از آن بالا، زمین فقط شبکهای از سایه و دود بود بینام، بیچهره.
صدای فرمانده در هدفونش آمد:
هدف تأیید شد — بخش شرقی اردوگاه. مختصات ارسال شد. مجوز شلیک.
او به نقشه نگاه کرد. نقطهی قرمز روی نمایشگر دقیقاً همانجایی بود که دیروز هنگام مأموریت شناسایی دیده بود: ردیف چادرهای سفید، زنی که بچهای را بغل کرده بود، و کودکی که چیزی شبیه بادکنک پلاستیکی در دست داشت.
دستش روی ماشهی سیستم تسلیحات لرزید. صدای موتور توربوجت مثل غرش حیوانی اسیر در گوشش میپیچید.
یوآو، تأخیر داری. گزارش بده!
اما یوآو سکوت کرد. در ذهنش تصویر پسر خودش، نوآم، نقش بسته بود؛ همان شب قبل از پرواز پرسیده بود:
بابا، اون پایین آدمها هستن؟
و او نتوانسته بود جواب بدهد.
اکنون آدم ها را می دید.
یوآو جنگنده را از مسیر هدف منحرف کرد. در صفحهی رادار، فرماندهان فریاد میزدند، هشدارها چشمک میزدند. اما او گوش نمیداد. به سمت مدیترانه چرخید و از ارتفاع پایینتر گذشت تا از محدودهی مأموریت خارج شود.
آن پایین، در اردوگاه، صدای غرش هواپیما برای چند لحظه بر فراز چادرها پیچید اما هیچ بمبی فرود نیامد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد و گفت:
صدای مرگ بود... ولی گذشت.
در گزارش رسمی بعدها نوشته شد:
خلبان، مأموریت را نیمهتمام رها کرد.
دلیل: نافرمانی در شرایط رزمی
اما جوخه اعدام زودتر از گزارش رسمی آماده شده بود ....
@hamidraz
قسمت ششم
در ارتفاع هفتهزار پایی، آسمان صاف و آبی بود. یوآو در کابین باریک جنگندهی F-16I Sufa نشسته بود؛ چراغهای سبز صفحهنمایش روی چهرهاش میدرخشیدند. از آن بالا، زمین فقط شبکهای از سایه و دود بود بینام، بیچهره.
صدای فرمانده در هدفونش آمد:
هدف تأیید شد — بخش شرقی اردوگاه. مختصات ارسال شد. مجوز شلیک.
او به نقشه نگاه کرد. نقطهی قرمز روی نمایشگر دقیقاً همانجایی بود که دیروز هنگام مأموریت شناسایی دیده بود: ردیف چادرهای سفید، زنی که بچهای را بغل کرده بود، و کودکی که چیزی شبیه بادکنک پلاستیکی در دست داشت.
دستش روی ماشهی سیستم تسلیحات لرزید. صدای موتور توربوجت مثل غرش حیوانی اسیر در گوشش میپیچید.
یوآو، تأخیر داری. گزارش بده!
اما یوآو سکوت کرد. در ذهنش تصویر پسر خودش، نوآم، نقش بسته بود؛ همان شب قبل از پرواز پرسیده بود:
بابا، اون پایین آدمها هستن؟
و او نتوانسته بود جواب بدهد.
اکنون آدم ها را می دید.
یوآو جنگنده را از مسیر هدف منحرف کرد. در صفحهی رادار، فرماندهان فریاد میزدند، هشدارها چشمک میزدند. اما او گوش نمیداد. به سمت مدیترانه چرخید و از ارتفاع پایینتر گذشت تا از محدودهی مأموریت خارج شود.
آن پایین، در اردوگاه، صدای غرش هواپیما برای چند لحظه بر فراز چادرها پیچید اما هیچ بمبی فرود نیامد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد و گفت:
صدای مرگ بود... ولی گذشت.
در گزارش رسمی بعدها نوشته شد:
خلبان، مأموریت را نیمهتمام رها کرد.
دلیل: نافرمانی در شرایط رزمی
اما جوخه اعدام زودتر از گزارش رسمی آماده شده بود ....
@hamidraz
❤7
بازگشت
قسمت هفتم
خورشید هنوز بالا نیامده بود که صدای همهمه در اردوگاه پیچید. صف نان مثل مار بلندی از میان چادرها میگذشت. بوی دود و نان نیمپز در هوا بود.
حلیمه ظرفهای خالی را در دست داشت و در صف ایستاده بود. زنی کنارش آه کشید و گفت: دیشب بچه ام تب داشت، دکتر نیست، دارو نیست... فقط دعا کردیم تا صبح زنده بمونه.
حلیمه سر تکان داد. دعا این روزها شده تنها داروی ما.
در چادرشان، یاسر کنار حورا نشسته بود و سعی میکرد با مداد کوتاه باقیمانده، مشق بنویسد. روی تکهای کارتن خیس، تمرین میکرد:
خانه، مادر، وطن
اما مدادش شکست. خندید، نه از شادی — از بیحسی.
مامان، میگن شاید مدرسه درست کنن اینجا.
حلیمه لبخندی خسته زد:
انشاءالله. هر جایی که یاد بگیری، همونجا مدرسهست، پسرم.
در گوشهی اردوگاه، مردی آب توزیع میکرد. تنها یک بشکه برای هر خانواده بود. خالد دبهی پلاستیکی را پر کرد و در راه برگشت دید پیرمردی زیر آفتاب روی زمین نشسته، خیره به نقطهای دور. پرسید: چیزی شده، عمو؟
پیرمرد گفت: من از خونهم فقط کلیدش رو دارم... همهچی رفت، ولی هنوز کلیدو نگه داشتم. شاید یه روز دوباره درو باز کنه.
خالد لبخند زد.
همهمون یه کلید داریم، عمو. فقط درها هنوز پیداشون نیست.
شب، صدای گریهی کودکان با پارس سگهای ولگرد قاطی میشد. حورا در آغوش مادرش خوابیده بود، ولی هر چند دقیقه از کابوس میپرید.
مامان... خونهمون هنوز سر جاشه؟
حلیمه نفس عمیقی کشید.
آره عزیزم، خونهی ما همینجاست... تا وقتی با همیم.
در گوشهی چادر، خالد دفتر یاسر را ورق زد. در آخرین صفحه نوشته بود:
ما در اردوگاه زندگی میکنیم، ولی هنوز مردمیم. هنوز اسم داریم، هنوز رؤیا داریم
باد از میان چادرها گذشت، بوی نم و شن و خستگی را با خود آورد. اما در دل تاریکی، نوری کمسو از چراغی نفتی میدرخشید همانقدر که امید در دل انسانها هنوز زنده بود.
@hamidraz
قسمت هفتم
خورشید هنوز بالا نیامده بود که صدای همهمه در اردوگاه پیچید. صف نان مثل مار بلندی از میان چادرها میگذشت. بوی دود و نان نیمپز در هوا بود.
حلیمه ظرفهای خالی را در دست داشت و در صف ایستاده بود. زنی کنارش آه کشید و گفت: دیشب بچه ام تب داشت، دکتر نیست، دارو نیست... فقط دعا کردیم تا صبح زنده بمونه.
حلیمه سر تکان داد. دعا این روزها شده تنها داروی ما.
در چادرشان، یاسر کنار حورا نشسته بود و سعی میکرد با مداد کوتاه باقیمانده، مشق بنویسد. روی تکهای کارتن خیس، تمرین میکرد:
خانه، مادر، وطن
اما مدادش شکست. خندید، نه از شادی — از بیحسی.
مامان، میگن شاید مدرسه درست کنن اینجا.
حلیمه لبخندی خسته زد:
انشاءالله. هر جایی که یاد بگیری، همونجا مدرسهست، پسرم.
در گوشهی اردوگاه، مردی آب توزیع میکرد. تنها یک بشکه برای هر خانواده بود. خالد دبهی پلاستیکی را پر کرد و در راه برگشت دید پیرمردی زیر آفتاب روی زمین نشسته، خیره به نقطهای دور. پرسید: چیزی شده، عمو؟
پیرمرد گفت: من از خونهم فقط کلیدش رو دارم... همهچی رفت، ولی هنوز کلیدو نگه داشتم. شاید یه روز دوباره درو باز کنه.
خالد لبخند زد.
همهمون یه کلید داریم، عمو. فقط درها هنوز پیداشون نیست.
شب، صدای گریهی کودکان با پارس سگهای ولگرد قاطی میشد. حورا در آغوش مادرش خوابیده بود، ولی هر چند دقیقه از کابوس میپرید.
مامان... خونهمون هنوز سر جاشه؟
حلیمه نفس عمیقی کشید.
آره عزیزم، خونهی ما همینجاست... تا وقتی با همیم.
در گوشهی چادر، خالد دفتر یاسر را ورق زد. در آخرین صفحه نوشته بود:
ما در اردوگاه زندگی میکنیم، ولی هنوز مردمیم. هنوز اسم داریم، هنوز رؤیا داریم
باد از میان چادرها گذشت، بوی نم و شن و خستگی را با خود آورد. اما در دل تاریکی، نوری کمسو از چراغی نفتی میدرخشید همانقدر که امید در دل انسانها هنوز زنده بود.
@hamidraz
❤6
🔴 بازگشت
قسمت هشتم
صبحِ آن روز مثل همیشه شروع شد؛ آفتابی بیرحم، بوی نان نیمپز، صدای بچههایی که در خاک بازی میکردند.
هیچکس نمیدانست تا غروب، همهچیز تغییر میکند.
خالد در صف آب بود. حورا و یاسر با بچههای دیگر روی زمین نقاشی میکشیدند — درخت، خانه، آسمان آبی.
ناگهان زمین لرزید. صدایی کوتاه و سنگین آمد. بعد، سکوت.
وقتی گرد و خاک فرو نشست، اردوگاه دیگر مثل قبل نبود. چادرها پاره شده بودند، هوا پر از خاک و بوی تند سوختگی بود.
حلیمه با دستان لرزان دنبال بچهها میگشت. صدایش میلرزید، اما تسلیم نمیشد:
— یاسر ! حورا ! صدامو میشنوین؟
میان خاک و گریه، صدایی آمد:
— مامان... اینجام.
خالد دوید، بچهها را در آغوش گرفت. هیچکس حرفی نمیزد. فقط نفس میکشیدند، با تردید، با ترس.
آن شب، آسمان دوباره تاریک بود، ولی اردوگاه روشنتر از همیشه — با شمعهایی که مردم روشن کرده بودند برای آنهایی که دیگر صدایشان شنیده نمیشد.
حلیمه آرام گفت:
— ما هنوز اینجاییم. هنوز زندهایم.
خالد نگاهش را به آسمان دوخت، جایی که هنوز دود میپیچید. زیر لب گفت:
— اگر دنیا نمیشنوه، پس باید خودمون شاهد باشیم.
یاسر دفترچهی خاکیاش را باز کرد و نوشت:
هر بار که آسمان بر ما میریزد، ما دوباره از خاک بلند میشیم. چون هنوز اسممون انسانه.
@hamidraz
قسمت هشتم
صبحِ آن روز مثل همیشه شروع شد؛ آفتابی بیرحم، بوی نان نیمپز، صدای بچههایی که در خاک بازی میکردند.
هیچکس نمیدانست تا غروب، همهچیز تغییر میکند.
خالد در صف آب بود. حورا و یاسر با بچههای دیگر روی زمین نقاشی میکشیدند — درخت، خانه، آسمان آبی.
ناگهان زمین لرزید. صدایی کوتاه و سنگین آمد. بعد، سکوت.
وقتی گرد و خاک فرو نشست، اردوگاه دیگر مثل قبل نبود. چادرها پاره شده بودند، هوا پر از خاک و بوی تند سوختگی بود.
حلیمه با دستان لرزان دنبال بچهها میگشت. صدایش میلرزید، اما تسلیم نمیشد:
— یاسر ! حورا ! صدامو میشنوین؟
میان خاک و گریه، صدایی آمد:
— مامان... اینجام.
خالد دوید، بچهها را در آغوش گرفت. هیچکس حرفی نمیزد. فقط نفس میکشیدند، با تردید، با ترس.
آن شب، آسمان دوباره تاریک بود، ولی اردوگاه روشنتر از همیشه — با شمعهایی که مردم روشن کرده بودند برای آنهایی که دیگر صدایشان شنیده نمیشد.
حلیمه آرام گفت:
— ما هنوز اینجاییم. هنوز زندهایم.
خالد نگاهش را به آسمان دوخت، جایی که هنوز دود میپیچید. زیر لب گفت:
— اگر دنیا نمیشنوه، پس باید خودمون شاهد باشیم.
یاسر دفترچهی خاکیاش را باز کرد و نوشت:
هر بار که آسمان بر ما میریزد، ما دوباره از خاک بلند میشیم. چون هنوز اسممون انسانه.
@hamidraz
❤5👏2
بازگشت
قسمت نهم
سه روز از بمباران گذشته بود. اردوگاه هنوز در شوک بود. بوی خاک سوخته با هر نسیمی برمیخاست.
از راه جنوب، گروهی از امدادگران با جلیقههای سفید رسیدند. کامیونهای کوچکشان خاکگرفته و پر از جعبههای دارو بود.
روی جلیقهها نوشته شده بود: “Medical Relief Team – Volunteers”
در گوشهی اردوگاه، چادر کوچکی به درمانگاه تبدیل شد. پزشک جوانی با چهرهای خسته اما مصمم، نبض کودکی را میگرفت.
به حلیمه گفت:
— فقط چند باند و آنتیبیوتیک داریم. آب هم کمکم تموم میشه.
حلیمه لبخند زد.
— همینم برکته، دکتر. خدا خیرتون بده.
خالد به توزیع غذا کمک میکرد. صفها طولانی بود. کامیونهای غذا فقط گاهی میرسیدند، چون جادهها بسته و خطرناک بود.
هر بار که کامیونی از دور ظاهر میشد، مردم کف میزدند؛ نه از شادی، از امید.
اما گاهی کامیونها نمیرسیدند. آن روز، صدای زمزمه در صف پیچید:
— گفتن امشب شاید نیاد...
حلیمه نگاهی به حورا انداخت، که لقمهی کوچکی از نان را برای برادرش نگه داشته بود.
— بخور، دخترم.
— نه مامان، تو بخور. من سیرم.
خالد نگاهش را دزدید تا اشکش را نبینند.
در شب، پزشکان با چراغهای دستی به بیماران سر میزدند. صدای سرفه، گریهی بچهها، و دعاهای آرام در هوا میپیچید.
اما در گوشهای از اردوگاه، یاسر با تکهای زغال روی دیوار چادر نوشت:
امروز دکترها اومدن، نون کم بود، ولی مردم بازم تقسیم کردن. ما هنوز با همیم
صبح روز بعد، وقتی هوا هنوز خاکستری بود، صدای اذان از میان چادرها بلند شد.
یاسر به جوانی که روی ویلچر بود کمک کرد تا به صف جماعت برسد
همانجا، روی خاک نرم، مردم صف بستند برای نماز. صدای تکبیرشان، از ویرانهها عبور کرد و بالا رفت —
تا جایی که حتی آسمان، اگر گوش میداد، میفهمید:
زندگی هنوز ادامه دارد.
@hamidraz
قسمت نهم
سه روز از بمباران گذشته بود. اردوگاه هنوز در شوک بود. بوی خاک سوخته با هر نسیمی برمیخاست.
از راه جنوب، گروهی از امدادگران با جلیقههای سفید رسیدند. کامیونهای کوچکشان خاکگرفته و پر از جعبههای دارو بود.
روی جلیقهها نوشته شده بود: “Medical Relief Team – Volunteers”
در گوشهی اردوگاه، چادر کوچکی به درمانگاه تبدیل شد. پزشک جوانی با چهرهای خسته اما مصمم، نبض کودکی را میگرفت.
به حلیمه گفت:
— فقط چند باند و آنتیبیوتیک داریم. آب هم کمکم تموم میشه.
حلیمه لبخند زد.
— همینم برکته، دکتر. خدا خیرتون بده.
خالد به توزیع غذا کمک میکرد. صفها طولانی بود. کامیونهای غذا فقط گاهی میرسیدند، چون جادهها بسته و خطرناک بود.
هر بار که کامیونی از دور ظاهر میشد، مردم کف میزدند؛ نه از شادی، از امید.
اما گاهی کامیونها نمیرسیدند. آن روز، صدای زمزمه در صف پیچید:
— گفتن امشب شاید نیاد...
حلیمه نگاهی به حورا انداخت، که لقمهی کوچکی از نان را برای برادرش نگه داشته بود.
— بخور، دخترم.
— نه مامان، تو بخور. من سیرم.
خالد نگاهش را دزدید تا اشکش را نبینند.
در شب، پزشکان با چراغهای دستی به بیماران سر میزدند. صدای سرفه، گریهی بچهها، و دعاهای آرام در هوا میپیچید.
اما در گوشهای از اردوگاه، یاسر با تکهای زغال روی دیوار چادر نوشت:
امروز دکترها اومدن، نون کم بود، ولی مردم بازم تقسیم کردن. ما هنوز با همیم
صبح روز بعد، وقتی هوا هنوز خاکستری بود، صدای اذان از میان چادرها بلند شد.
یاسر به جوانی که روی ویلچر بود کمک کرد تا به صف جماعت برسد
همانجا، روی خاک نرم، مردم صف بستند برای نماز. صدای تکبیرشان، از ویرانهها عبور کرد و بالا رفت —
تا جایی که حتی آسمان، اگر گوش میداد، میفهمید:
زندگی هنوز ادامه دارد.
@hamidraz
❤4👏3