بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت دهم
بوی نان در ویرانه‌ها

@hamidraz
5👏2👍1
🔴تو را از دل جنگ آوردم

روز یازدهم: صدای صلح

آن روز صبح، همه‌چیز فرق داشت. نه به خاطر اینکه صدای انفجاری نیامد یا آسمان کمی آبی‌تر بود، بلکه به خاطر چیزی در نگاه مردم، چیزی در طرز راه‌رفتن، ایستادن، و لبخندهایشان.
انگار همه به چیزی گوش می‌دادند که هنوز گفته نشده بود اما حس می شد.

مادرم زودتر از همیشه بیدار شده بود. لباس‌های شسته‌اش را روی طناب پشت‌بام پهن می‌کرد. حتی آن پیراهن گل‌دار آبی‌اش را هم که همیشه برای "مهمان‌های خاص" نگه می‌داشت، شسته بود. وقتی ازش پرسیدم، فقط گفت:
– آدم برای پس از جنگ هم باید لباس خوب داشته باشه.

پدرم آن‌سوتر با مردهای محله نشسته بود، رادیوی کوچکش را روی زانویش گذاشته بود و منتظر خبر می‌ماندند. صدای گوینده در باد گم می‌شد، اما وقتی چشم پدرم برق زد، دانستم اتفاقی افتاده.

رفتم مدرسه، به دیدن محمود. حالا می‌توانست کمی راه برود، با عصا. چشمش که بهم افتاد، گفت:
– شنیدی؟ گفتن احتمال آتش‌بس هست.

– از چشمات فهمیدم

با کمک هم رفتیم توی حیاط مدرسه. آنجا چندتا بچه با گچ‌های رنگی روی زمین نقاشی می‌کشیدند. آسمان، خورشید، خانه‌هایی با سقف سالم، درختی با پرنده‌ای در بالایش.

یکی از بچه‌ها پرسید:
– آقا محمود، شما وقتی خوب شدین، با ما بازی می‌کنین؟
محمود خم شد، خندید، و گفت:
– قول می‌دم، اولین روزی که بتونم بدوم، باهاتون قایم‌موشک بازی کنم.

در همان لحظه، زنی از ته کوچه دوید، نفس‌نفس‌زنان:
– تموم شد! آتش بس اعلام شد! رادیو گفت!

صدای او مثل موجی از نور از روی آجرهای شکسته گذشت، از دیوارهای سوخته بالا رفت، و در سقف ترک‌خورده‌ی شهر پیچید.

محمود سرش را بالا گرفت. آسمان را نگاه کرد.

من لب‌هایم را نزدیک گوشش بردم:
– قولتو یادت نره...
– کدوم قول؟
– اون روز معمولی که گفتی می‌خوای با من باشی. حالا وقتشه.
@hamidraz
6👏2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو را از دل جنگ آوردم

قسمت ۱۱ صدای صلح

@hamidraz
5👏2👍1
🖍قسمت پایانی داستان تو را از دل جنگ آوردم

روز دوازدهم: روزی معمولی، روزی که آرزو کرده بودیم

صبح که چشم باز کردم، صدای انفجار نبود.
نه جیغ، نه آژیر، نه بوی دود. فقط صدای زندگی… صدای بشقاب‌هایی که مادر در آشپزخانه جابه‌جا می‌کرد، صدای کلاغی که روی کابل برق نشسته بود، صدای پای بچه‌ای در کوچه که بی‌دلیل می‌دوید.

شهر داشت نفس تازه می‌کشید.

در راه رفتن به مدرسه، جایی که هنوز پناه‌گاه زخمی‌ها بود، دیدم مردی سقف دکانش را وصله می‌زد. دو دختر جوان، شیشه‌ی ویترین مغازه‌ی خیاطی مادرشان را پاک می‌کردند. صدای کوبیدن چکش، برای اولین‌بار در این چند روز، صدای زندگی بود، نه ویرانی.

محمود، حالا دیگر روی پا ایستاده بود. با عصا، ولی ایستاده. تی‌شرت سفید تنش بود، همان که همیشه وقتی قرار مهمی داشت می‌پوشید.
نگاهش که به من افتاد، همان لبخند همیشگی را زد.
– روز معمولیه، لیلا.
– بله... و تو هم کنارش هستی.

روی پله‌های مدرسه نشستیم. نفس کشیدیم. بی‌آن‌که عجله کنیم. محمود از جیبش چیزی بیرون آورد؛ یک تکه کاغذ تاخورده، با خطوط ناصاف.
– اینو روز ششم نوشتم، وقتی نمی‌دونستم دوباره می‌بینمت. می‌خواستم برات بخونم.

باز کرد و شروع کرد با صدایی آرام، گاهی لرزان، گاهی محکم خواندن:

> «اگر زنده بمونم،
قول می‌دم روزی برسه که در سکوت یه بعدازظهر تابستونی،
فقط کنارت بنشینم، بدون حرف، بدون ترس،
و تو همون لبخند رو بزنی که فقط تو بلدی...
اگر زنده بمونم، دیگه به جای جنگیدن، زندگی می‌کنم...
کنارت.»



نگاهم به صورتش بود، به خط اخم‌هایش، که انگار حالا از میان رفته بود.
اشک توی چشمم جمع شد، ولی اشک شادی.
دستش را گرفتم. این‌بار محکم‌تر.
– حالا وقتشه که قولت رو نگه‌داری.
– حتماً... با اولین نان تازه، اولین دویدن بچه‌ها، اولین بوسه‌ی باد روی پوست سالم شهر...

همان‌جا، روی پله‌ها، در روز دوازدهم، درست در اوج گرمای تابستان، در میانه‌ی صدای چکش و خنده، در آرامشی که ساده بود اما نایاب، من و محمود کنار هم نشستیم.

و آن روز، همان "روزی معمولی" بود که آرزویش را کرده بودیم.
@hamidraz
7
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت پایانی داستان
تو را از دل جنگ آوردم

@hamidraz
9
بی سیم چی pinned «🔴 به بهانه جنگ ۱۲ روزه و حمله رژیم غاصب کودک کش به وطن عزیزمان یک داستان کوتاه با نام تو را از دل جنگ آوردم در ۱۲ قسمت به صورت متن و فایل صوتی خدمت دوستان گرامی تقدیم می شود @hamidraz»
🖍روایتی داستانی از مردمی که پس از سالها آوارگی به سمت ویران شهر خود باز می گردند
تقدیم به روح آنانی که در برابر ظلم سر خم نکردند و ایستاده و استوار رفتند
👇
@hamidraz
5
🔴بازگشت
قسمت اول
زیر سقف نیمه‌ویران

باد از میان پنجره‌ی شکسته می‌وزید و پرده‌ی خاکستری‌ رنگ را تکان می‌داد. صدای هواپیمایی که از دور نزدیک می‌شد، مثل خنجری در سکوت شب فرو می‌رفت. در گوشه‌ی اتاق، حلیمه دست‌های لرزانش را بر شانه‌ی پسرش گذاشت و گفت:
— یاسر، چراغ را خاموش کن، عزیزم.
خانه در خاموشی فرو رفت.
خالد، پدر خانواده، کنار درِ نیمه‌کنده‌ی حیاط ایستاده بود. رادیویی کوچک در دست داشت؛ صدایش خش‌خش می‌کرد و گاهی صدای گوینده از میان پارازیت بیرون می‌آمد:
...حملات امشب گسترده‌تر از شب گذشته گزارش شده‌اند. مناطق شمالی و شرقی شهر هدف قرار گرفته‌اند...
دخترک کوچک، حورا، با صدای لرزان پرسید:
— بابا، اگه خونه‌مون خراب بشه، کجا می‌ریم؟
در همان لحظه، صدای انفجاری مهیب شیشه‌های باقی‌مانده را لرزاند. گرد و خاک از سقف فرو ریخت. حلیمه با فریادی کوتاه، بچه‌ها را در آغوش گرفت.
خالد بیرون را نگاه کرد، شعله‌های آتش را دید و زیر لب گفت:
— اون خونه‌ی ابوسالمه... خدا رحمشون کنه.
اما در دلش، چیزی دیگر جوانه می‌زد — چیزی که از ترس و ویرانی هم سرسخت‌تر بود:
امید به بقا
عکس : کودک شهید مومن محمد النیرب
@hamidraz
5👏2
🟢بازگشت
قسمت ۲
صبح از میان سقف ترک‌خورده نوری به داخل می‌تابید. صدای مؤذن از دور، میان آوار ها مثل نخی نازک از امید می‌پیچید
حلیمه با تکه پارچه‌ای خاک را از صورت حورا پاک می‌کرد.
خالد از خانه بیرون رفت . جایی که دیروز نانوایی ابوسالم بود، حالا فقط بوی سوختگی مانده بود.
از گوشه‌ی ویرانه‌ها، صدایی آمد. پیرزنی زیر دیوار فرو ریخته کمک می خواست
خالد دوید، با دستان خالی آجرها را کنار زد. چند نفر از همسایه‌ها هم آمدند. صدای بی‌وقفه‌ی پهپادها بالای سرشان می‌پیچید؛ کسی دیگر حتی سرش را بالا نمی‌آورد.
خالد موفق شد پیرزن را از زیر آوار بیرون بکشد. چشمانش پر از خاک بود و دست‌هایش می‌لرزید.
خدا خیرت بده، پسرم... خدا نگهدارت باشه
وقتی خسته به خانه رسید، نگاهی به حلیمه کرد و گفت:
زنده موندن توی این‌جا خودش یه جنگه ولی ما هنوز نفس می‌کشیم. هنوز می‌تونیم دست همو بگیریم.
زیر سقف نیمه‌ویران فقط آنها بودند و یک شمع روشن
حورا آرام گفت:
بابا خدا ما رو می‌بینه؟
خالد دستی بر سر دخترک کشید و گفت:
— آره دخترم. وقتی حتی یه قطره اشک از چشم‌هات می‌افته، اون می‌فهمه. و این یعنی هنوز امید هست
عکس: کودک شهید آلاء عبدالله قدوم
@hamidraz
7👍1👏1
بازگشت
قسمت ۳

صدای بلندگو از دور می‌آمد؛ تکرارش مثل پتکی بر اعصاب مردم می‌کوبید:
لطفاً فوراً به سمت جنوب حرکت کنید.
یاسر وسایل را برداشت و از خانه بیرون زد
دو تکه نان خشک، بطری آب نیمه‌پر، و دفترچه‌ی نقاشی‌اش که در صفحه‌ی آخرش تصویری از خانه‌ی‌شان کشیده بود
خانه‌ای با سقف سالم و آسمان آبی
خالد رو به همسرش گفت:
نمی‌دونم جنوب امن‌تره یا نه
ولی این‌جا که هر لحظه ممکنه بریزه روی سرمون
حلیمه آهی کشید و گفت پس می‌ریم. ولی هر چی بشه، برمی‌گردیم. این خاک مال ماست.
خیابان پر بود از مردم. انگار تظاهرات بود
در مسیر، صدای انفجار دیگری آمد. مردم پناه گرفتند پشت دیوار شکسته‌ی مدرسه‌ای. خاک بر سر همه بارید. حورا گریه کرد. خالد او را در آغوش گرفت و گفت: نترس، دخترم
چند ساعت بعد، به مرزی از سیم‌خاردار و یک خاکریز رسیدند .در آن‌سوی خط، چادرهای سفید، صف‌های آب، و چشمانی پر از سؤال.
خالد برگشت و به پشت سر نگاهی انداخت؛ دود، خاک، و سایه‌ی خانه‌ای که دیگر وجود نداشت. زیر لب گفت: خداحافظ، شهر من
حلیمه دستش را گرفت و گفت: خداحافظی نکن .ما برمی گردیم
در دلِ بی‌جایی و خستگی، این تنها جمله ای بود که بوی امید می‌داد
@hamidraz
6👏2
🔴 بازگشت
قسمت چهارم

باد داغ از میان چادرها می‌گذشت و بوی پلاستیک سوخته و عرق آدم‌ها در هوا پیچیده بود.
حورا کنار بشکه‌ی آب نشسته بود و سنگ‌ریزه‌ها را یکی‌یکی به زمین می‌زد. صف آب از صبح تا عصر کش آمده بود، مثل خطی بی‌پایان از خستگی.
حلیمه در چادرشان، با تکه‌ پارچه‌ ای پاره برای بچه‌ها لباس می‌دوخت. هر کوک، مثل زخمی تازه بر دلش می‌نشست.
صدای رادیوی اردوگاه ضعیف بود، اما همه گوش می‌دادند. گوینده با لحنی رسمی گفت: کمک‌های انسان‌دوستانه‌ی جدید تا فردا به اردوگاه می‌رسد. مقامات بین‌المللی از بحران انسانی عمیق‌تر خبر می‌دهند
خالد در صف نان ایستاده بود. آفتاب روی چهره‌اش می‌تابید، اما ذهنش جای دیگری بود پشت دیوار خانه‌ی ویرانشان، در کوچه‌ای که صدای اذان مسجد محله هنوز در گوشش می‌پیچید.
مردی کنارش آهی کشید و گفت:
ما حالا فقط عددیم، برادر. هیچ‌کس نمی‌پرسه اسم‌مون چیه، فقط می‌گن چند نفر دیگه آواره شدن.
شب، وقتی باد خنک‌تر شد، خانواده دور چراغ کم‌نور جمع شدند. حورا با صدایی خواب‌آلود پرسید:
مامان، ما کی برمی‌گردیم خونه‌مون؟
حلیمه سکوت کرد. لب‌هایش لرزید. خالد آرام گفت:
وقتی دیگه صدای هواپیماها از آسمون شهر خاموش بشه
یاسر دفترچه‌اش را باز کرد و نقاشی تازه‌ای کشید: چادری با سقف پاره، و در کنارش درخت زیتونی که از دل خاک خشک روییده بود.
زیرش نوشت:
*ما هنوز ریشه داریم*
در گوشه‌ی اردوگاه، جوانی با گوشی قدیمی‌اش لایو می‌گرفت. تصویر خانواده‌ها در تاریکی پخش می‌شد و صدای او می‌گفت: اینجا انسان‌ها هنوز زندگی می‌کنند، حتی وقتی دنیا از مرگشان می‌گوید
آن شب، سکوت اردوگاه با صدای گریه‌ی کودکی و تلاوت آرام قرآن از چادری دیگر درهم آمیخت. و در دل هر نفس، دعاهایی خاموش می‌چرخید که شاید روزی دوباره به خانه برسند
خانه‌ای که دیگر در نقشه نیست، اما هنوز در قلبشان زنده است.
@hamidraz
5👏1
بازگشت
قسمت پنجم

چند روز گذشته بود. هوا هنوز بوی خاک و ترس می‌داد. در اردوگاه، خبرنگاران خارجی با دوربین‌های خاک‌گرفته میان چادرها می‌گشتند، از مادرانی می‌پرسیدند که فرزندانشان کجایند، از پدرانی که هنوز امید به بازگشت دارند.
خالد یکی از آن‌ها را می‌شناخت سامی، خبرنگار جوانی که چند بار از او درباره‌ی زندگی پیش از جنگ پرسیده بود. لبخندش همیشه آرام بود، حتی وقتی از میان ویرانه‌ها فیلم می‌گرفت.
آن روز، سامی و دو خبرنگار دیگر تصمیم گرفتند از مرز اردوگاه تا منطقه‌ی شمال فیلم بگیرند، جایی که هنوز دود از زمین بلند می‌شد. حلیمه نگاهی نگران به آن‌ها کرد و گفت:
خدا به همراهتون... دنیا باید بدونه این‌جا چه می‌گذره.
غروب همان روز، صدای انفجار از دور آمد. آسمان کوتاه‌مدت روشن شد و بعد خاموش. چند ساعت بعد، خبر رسید سه خبرنگار در حمله‌ی هوایی در جنوب شهر کشته شدند. دوربین‌ها و تجهیزاتشان سوخته، اما تصاویرشان ارسال شده است
خالد تا مدتی چیزی نگفت. فقط نشست و رادیوی خاموش را در دست گرفت. بعد آرام گفت:
حتی وقتی کشته‌شدنشون اعلام می‌شه، صدای اون‌ها هنوز زنده‌ست.
حورا پرسید:
بابا، یعنی اونا هم برمی‌گردن؟
خالد با صدایی آرام و خسته گفت: نه، دخترم... ولی حقیقتی که گفتن، همیشه برمی‌گرده.
آن شب، صدای مردم اردوگاه تغییر کرده بود. کسی دیگر فقط از درد نمی‌گفت؛ حالا از شهادت حقیقت حرف می‌زدند.
روی دیوار چادر اصلی، یکی از جوان‌ها با زغال نوشت:
خبرنگارها کشته شدند، اما دوربین‌ها هنوز می‌بینند.
و در گوشه‌ی اردوگاه، یاسر روی صفحه‌ی آخر دفترش نوشت:
وقتی حتی صداها هم خاموش می‌شن، ما باید ادامه بدیم. برای گفتن. برای برگشتن
@hamidraz
6👏1
بی سیم چی pinned «بازگشت قسمت پنجم چند روز گذشته بود. هوا هنوز بوی خاک و ترس می‌داد. در اردوگاه، خبرنگاران خارجی با دوربین‌های خاک‌گرفته میان چادرها می‌گشتند، از مادرانی می‌پرسیدند که فرزندانشان کجایند، از پدرانی که هنوز امید به بازگشت دارند. خالد یکی از آن‌ها را می‌شناخت…»
🟢 بازگشت
قسمت ششم

در ارتفاع هفت‌هزار پایی، آسمان صاف و آبی بود. یوآو در کابین باریک جنگنده‌ی F-16I Sufa نشسته بود؛ چراغ‌های سبز صفحه‌نمایش روی چهره‌اش می‌درخشیدند. از آن بالا، زمین فقط شبکه‌ای از سایه و دود بود  بی‌نام، بی‌چهره.
صدای فرمانده در هدفونش آمد:
هدف تأیید شد — بخش شرقی اردوگاه. مختصات ارسال شد. مجوز شلیک.
او به نقشه نگاه کرد. نقطه‌ی قرمز روی نمایشگر دقیقاً همان‌جایی بود که دیروز هنگام مأموریت شناسایی دیده بود: ردیف چادرهای سفید، زنی که بچه‌ای را بغل کرده بود، و کودکی که چیزی شبیه بادکنک پلاستیکی در دست داشت.
دستش روی ماشه‌ی سیستم تسلیحات لرزید. صدای موتور توربوجت مثل غرش حیوانی اسیر در گوشش می‌پیچید.
یوآو، تأخیر داری. گزارش بده!
اما یوآو سکوت کرد. در ذهنش تصویر پسر خودش، نوآم، نقش بسته بود؛ همان شب قبل از پرواز پرسیده بود:
بابا، اون پایین آدم‌ها هستن؟
و او نتوانسته بود جواب بدهد.
اکنون آدم ها را می دید.
یوآو جنگنده را از مسیر هدف منحرف کرد. در صفحه‌ی رادار، فرماندهان فریاد می‌زدند، هشدارها چشمک می‌زدند. اما او گوش نمی‌داد. به سمت مدیترانه چرخید و از ارتفاع پایین‌تر گذشت تا از محدوده‌ی مأموریت خارج شود.
آن پایین، در اردوگاه، صدای غرش هواپیما برای چند لحظه بر فراز چادرها پیچید اما هیچ بمبی فرود نیامد.
حلیمه به آسمان نگاه کرد و گفت:
صدای مرگ بود... ولی گذشت.
در گزارش رسمی بعدها نوشته شد:
خلبان، مأموریت را نیمه‌تمام رها کرد.
دلیل: نافرمانی در شرایط رزمی
اما جوخه اعدام زودتر از گزارش رسمی آماده شده بود ....
@hamidraz
7
بی سیم چی pinned «🟢 بازگشت قسمت ششم در ارتفاع هفت‌هزار پایی، آسمان صاف و آبی بود. یوآو در کابین باریک جنگنده‌ی F-16I Sufa نشسته بود؛ چراغ‌های سبز صفحه‌نمایش روی چهره‌اش می‌درخشیدند. از آن بالا، زمین فقط شبکه‌ای از سایه و دود بود  بی‌نام، بی‌چهره. صدای فرمانده در هدفونش آمد:…»
بازگشت
قسمت هفتم

خورشید هنوز بالا نیامده بود که صدای همهمه در اردوگاه پیچید. صف نان مثل مار بلندی از میان چادرها می‌گذشت. بوی دود و نان نیم‌پز در هوا بود.
حلیمه ظرف‌های خالی را در دست داشت و در صف ایستاده بود. زنی کنارش آه کشید و گفت: دیشب بچه‌ ام تب داشت، دکتر نیست، دارو نیست... فقط دعا کردیم تا صبح زنده بمونه.
حلیمه سر تکان داد. دعا این روزها شده تنها داروی ما.
در چادرشان، یاسر کنار حورا نشسته بود و سعی می‌کرد با مداد کوتاه باقی‌مانده، مشق بنویسد. روی تکه‌ای کارتن خیس، تمرین می‌کرد:
خانه، مادر، وطن
اما مدادش شکست. خندید، نه از شادی — از بی‌حسی.
مامان، می‌گن شاید مدرسه درست کنن این‌جا.
حلیمه لبخندی خسته زد:
ان‌شاءالله. هر جایی که یاد بگیری، همون‌جا مدرسه‌ست، پسرم.
در گوشه‌ی اردوگاه، مردی آب توزیع می‌کرد. تنها یک بشکه برای هر خانواده بود. خالد دبه‌ی پلاستیکی را پر کرد و در راه برگشت دید پیرمردی زیر آفتاب روی زمین نشسته، خیره به نقطه‌ای دور. پرسید: چیزی شده، عمو؟
پیرمرد گفت: من از خونه‌م فقط کلیدش رو دارم... همه‌چی رفت، ولی هنوز کلیدو نگه داشتم. شاید یه روز دوباره درو باز کنه.
خالد لبخند زد.
همه‌مون یه کلید داریم، عمو. فقط درها هنوز پیداشون نیست.
شب، صدای گریه‌ی کودکان با پارس سگ‌های ولگرد قاطی می‌شد. حورا در آغوش مادرش خوابیده بود، ولی هر چند دقیقه از کابوس می‌پرید.
مامان... خونه‌مون هنوز سر جاشه؟
حلیمه نفس عمیقی کشید.
آره عزیزم، خونه‌ی ما همین‌جاست... تا وقتی با همیم.
در گوشه‌ی چادر، خالد دفتر یاسر را ورق زد. در آخرین صفحه نوشته بود:
ما در اردوگاه زندگی می‌کنیم، ولی هنوز مردمیم. هنوز اسم داریم، هنوز رؤیا داریم

باد از میان چادرها گذشت، بوی نم و شن و خستگی را با خود آورد. اما در دل تاریکی، نوری کم‌سو از چراغی نفتی می‌درخشید  همان‌قدر که امید در دل انسان‌ها هنوز زنده بود.
@hamidraz
6
بی سیم چی pinned «بازگشت قسمت هفتم خورشید هنوز بالا نیامده بود که صدای همهمه در اردوگاه پیچید. صف نان مثل مار بلندی از میان چادرها می‌گذشت. بوی دود و نان نیم‌پز در هوا بود. حلیمه ظرف‌های خالی را در دست داشت و در صف ایستاده بود. زنی کنارش آه کشید و گفت: دیشب بچه‌ ام تب داشت،…»
🔴 بازگشت
قسمت هشتم

صبحِ آن روز مثل همیشه شروع شد؛ آفتابی بی‌رحم، بوی نان نیم‌پز، صدای بچه‌هایی که در خاک بازی می‌کردند.
هیچ‌کس نمی‌دانست تا غروب، همه‌چیز تغییر می‌کند.
خالد در صف آب بود. حورا و یاسر با بچه‌های دیگر روی زمین نقاشی می‌کشیدند — درخت، خانه، آسمان آبی.
ناگهان زمین لرزید. صدایی کوتاه و سنگین آمد. بعد، سکوت.
وقتی گرد و خاک فرو نشست، اردوگاه دیگر مثل قبل نبود. چادرها پاره شده بودند، هوا پر از خاک و بوی تند سوختگی بود.
حلیمه با دستان لرزان دنبال بچه‌ها می‌گشت. صدایش می‌لرزید، اما تسلیم نمی‌شد:
— یاسر ! حورا ! صدامو می‌شنوین؟
میان خاک و گریه، صدایی آمد:
— مامان... این‌جام.
خالد دوید، بچه‌ها را در آغوش گرفت. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. فقط نفس می‌کشیدند، با تردید، با ترس.
آن شب، آسمان دوباره تاریک بود، ولی اردوگاه روشن‌تر از همیشه — با شمع‌هایی که مردم روشن کرده بودند برای آن‌هایی که دیگر صدایشان شنیده نمی‌شد.
حلیمه آرام گفت:
— ما هنوز این‌جاییم. هنوز زنده‌ایم.
خالد نگاهش را به آسمان دوخت، جایی که هنوز دود می‌پیچید. زیر لب گفت:
— اگر دنیا نمی‌شنوه، پس باید خودمون شاهد باشیم.
یاسر دفترچه‌ی خاکی‌اش را باز کرد و نوشت:
هر بار که آسمان بر ما می‌ریزد، ما دوباره از خاک بلند می‌شیم. چون هنوز اسم‌مون انسانه.

@hamidraz
5👏2