🟡 تو را از دل جنگ آوردم
روز ششم: پنجرههایی که هنوز بازند
صبح، صدای دختربچهای از کوچه بیدارم کرد. داشت شعر میخواند. با صدای نازک، پر از اشتباه، اما سرشار از زندگی:
دخترک کوچک من
خواب دیده جنگ تمام شده...
نشستم کنار پنجره، همانجایی که دیروز خاک نشسته بود روی لبهها. دختر روی سکوی روبهرو نشسته بود، عروسکی آویزان از دستش، کفش یکیدرمیون پاش، اما لبخند داشت. یک لبخندِ کامل.
نمیدانم چرا، اما دلم لرزید. فکر کردم اینجا هنوز چیزی هست که مقاومت میکند. حتی اگر خانهها بریزند، حتی اگر مدرسهها نباشند، کودکی هست که شعر میخواند و لبخند میزند. یعنی هنوز امید مانده.
مادرم با یک لیوان آب و تکهای نان خشک آمد کنارم. دستم را گرفت و گفت: – امشب میخوام بگم برات چطور من باباتو تو جنگ پیدا کردم...
با تعجب نگاهش کردم. همیشه از آن سالها ساکت گذشته بود.
گفت: – اون موقعها ما تو پناهگاه غذا تقسیم میکردیم. بابات همیشه بیشتر از سهمش میداد به بقیه. یه بار یه بچه رو بغل کرد و برد بیمارستان . میدانی همون شب، من فهمیدم اون مردی که با دستای خونی، صورتش رو پاک کرد تا بچه نترسه... همونیه که دلم براش قرصه.
مثل تو و محمود.
لبخند زدم. شاید عشق در زمانهی جنگ، قدیمیترین امید بشره.
آن روز بعدازظهر، صدای تیر کمتر شد. هوا گرم بود، اما روشن. آسمان کمی از دود سبکتر بود. گفتم به مادرم: – بریم حیاط. یه چیزی بکاریم.
او خندید، با همان خستگی سالها.
با هم، چند دانهی جعفری و ریحان کنار شمعدونی کاشتیم. خاک ترکخورده بود، اما دل ما نه. موقع آبیاری، صدای پیام موبایلم آمد. دستم از آب خیس بود. با گوشهی روسری خشک کردم و بازش کردم.
محمود – ۱۷:۴۰ عصر:
«امروز پنجرهای دیدم که باز بود. تو ساختمونی که نیمهویرانه بود. پیرزنی کنار پنجره نشسته بود و چای میخورد. گفتم: چرا درو بستی ولی پنجره رو باز کردی؟ گفت: برای نور...
لیلا، فهمیدم ماها هنوز پنجرههامون بازه. یعنی هنوز نور میخوایم. هنوز میخوایم ببینیم.
من هم، هنوز چشمهام سمت تو بازه.»
نفس عمیقی کشیدم. آسمان کمکم نارنجی میشد. جواب دادم:
«ما هم امروز دانه کاشتیم، توی همین حیاط. شاید برسه روزی که تو ازش برگ بچینی.
پنجرهمون همیشه بازه، محمود. حتی اگه آسمون گاهی تار باشه.»
آن شب، بعد از مدتها، ستارهها پیدا بودند. نشستم کنار شمعدانی، نگاهشان کردم. صدای کودک در کوچه هنوز میخواند. از دل زخم، ترانه بیرون میزد.
و من، با دلی روشنتر از روزهای قبل، باور کردم:
بعضی پنجرهها هرگز بسته نمیشن، چون امید، مثل نور، راه خودش را پیدا میکند
@hamidraz.
روز ششم: پنجرههایی که هنوز بازند
صبح، صدای دختربچهای از کوچه بیدارم کرد. داشت شعر میخواند. با صدای نازک، پر از اشتباه، اما سرشار از زندگی:
دخترک کوچک من
خواب دیده جنگ تمام شده...
نشستم کنار پنجره، همانجایی که دیروز خاک نشسته بود روی لبهها. دختر روی سکوی روبهرو نشسته بود، عروسکی آویزان از دستش، کفش یکیدرمیون پاش، اما لبخند داشت. یک لبخندِ کامل.
نمیدانم چرا، اما دلم لرزید. فکر کردم اینجا هنوز چیزی هست که مقاومت میکند. حتی اگر خانهها بریزند، حتی اگر مدرسهها نباشند، کودکی هست که شعر میخواند و لبخند میزند. یعنی هنوز امید مانده.
مادرم با یک لیوان آب و تکهای نان خشک آمد کنارم. دستم را گرفت و گفت: – امشب میخوام بگم برات چطور من باباتو تو جنگ پیدا کردم...
با تعجب نگاهش کردم. همیشه از آن سالها ساکت گذشته بود.
گفت: – اون موقعها ما تو پناهگاه غذا تقسیم میکردیم. بابات همیشه بیشتر از سهمش میداد به بقیه. یه بار یه بچه رو بغل کرد و برد بیمارستان . میدانی همون شب، من فهمیدم اون مردی که با دستای خونی، صورتش رو پاک کرد تا بچه نترسه... همونیه که دلم براش قرصه.
مثل تو و محمود.
لبخند زدم. شاید عشق در زمانهی جنگ، قدیمیترین امید بشره.
آن روز بعدازظهر، صدای تیر کمتر شد. هوا گرم بود، اما روشن. آسمان کمی از دود سبکتر بود. گفتم به مادرم: – بریم حیاط. یه چیزی بکاریم.
او خندید، با همان خستگی سالها.
با هم، چند دانهی جعفری و ریحان کنار شمعدونی کاشتیم. خاک ترکخورده بود، اما دل ما نه. موقع آبیاری، صدای پیام موبایلم آمد. دستم از آب خیس بود. با گوشهی روسری خشک کردم و بازش کردم.
محمود – ۱۷:۴۰ عصر:
«امروز پنجرهای دیدم که باز بود. تو ساختمونی که نیمهویرانه بود. پیرزنی کنار پنجره نشسته بود و چای میخورد. گفتم: چرا درو بستی ولی پنجره رو باز کردی؟ گفت: برای نور...
لیلا، فهمیدم ماها هنوز پنجرههامون بازه. یعنی هنوز نور میخوایم. هنوز میخوایم ببینیم.
من هم، هنوز چشمهام سمت تو بازه.»
نفس عمیقی کشیدم. آسمان کمکم نارنجی میشد. جواب دادم:
«ما هم امروز دانه کاشتیم، توی همین حیاط. شاید برسه روزی که تو ازش برگ بچینی.
پنجرهمون همیشه بازه، محمود. حتی اگه آسمون گاهی تار باشه.»
آن شب، بعد از مدتها، ستارهها پیدا بودند. نشستم کنار شمعدانی، نگاهشان کردم. صدای کودک در کوچه هنوز میخواند. از دل زخم، ترانه بیرون میزد.
و من، با دلی روشنتر از روزهای قبل، باور کردم:
بعضی پنجرهها هرگز بسته نمیشن، چون امید، مثل نور، راه خودش را پیدا میکند
@hamidraz.
❤7👏2
🔴 تو را از دل جنگ آوردم
روز هفتم: سکوتِ سفید
گرما مثل پتوی سنگینی روی شهر افتاده بود. آفتابِ تیزِ تیرماه دیوارهای نیمهسوخته را داغ میکرد و بوی قیرِ ذوبشده از آسفالت بالا میزد. حوالی بامداد انفجار بزرگی سمت کارگاه بتنِ حاشیهی خیابان روی داد؛ تودهای از گردِ سیمان و گچ در هوا پخش شد و همهچیز را برای چند ساعت سفیدپوش کرد—نه برف، بلکه گردی ریز و سرد که بر پوست عرقکرده مینشست و سوزنش را زیر آفتاب تیزتر میکرد.
از پنجره نگاه کردم؛ کوچه شبیه عکس سیاهوسفیدی شده بود که رنگهایش پاک شده باشد. همهچیز آرام بود، عجیب آرام. صدای انفجار نمیآمد، فقط وزوز مگسها و گهگاه عطسهی کسی که گردِ سیمان در گلویش گیر کرده بود. به مادرم گفتم:
– عجیبه… انگار جنگ یکهو خسته شده باشه و رفته پشت سایه نفَس بکشه.
مادر لیوانی آب گذاشت جلوم و گفت:
– سکوت همیشه قبلِ طوفانه، دخترم. ولی گاهی همین سکوت، به ما میگه هنوز زندهایم.
درِ خانه را نیمه باز گذاشتیم تا گرد سفید بیرون بماند. کودکی از روبهرو عبور میکرد؛ کف دمپاییهایش رد کِشیدهای روی غبار میساخت. با انگشتش روی سپیدیِ دیوار شکسته یک قلب کشید و دو حرف: «م» و «ل». لبخندم از پشت ماسک پارچهای پیدا نبود، ولی دلم روشن شد: بین اینهمه ویرانی، بچهای هنوز دلبازی میکند.
ظهر، گرما طاقتفرسا شد. برق نبود؛ پنکه خاموش ماند. نشستم کنار سبزههای جعفری و ریحانی که روز ششم کاشته بودیم. خاک داغ بود، اما دانهها اولین لپههای سبز را بیرون داده بودند، همان گرد سفید مثل مه نازکی رویشان نشسته بود، انگار برفِ حریصی که اشتباهی در تابستان باریده باشد. با سرانگشت تَرِ خودم غبار را زدودم تا نور به برگها برسد. در دل گفتم: «تو هم بجنگ… کوچولو، تو هم بجنگ.»
غروب، هوا کمی سبک شد. پدربزرگِ همسایه چند آجرِ باقیمانده را روی هم چید و قاب درِ خرابهشان را دوباره ایستاده کرد. به شوخی گفت:
– اگر سقف نداریم، لااقل چارچوب درست میکنیم؛ شاید فردا بتوانیم در بسازیم.
همه خندیدند. خندهای کوتاه ولی واقعی،
ساعت ۹ و نیم شب، موبایلم لرزید و باسرعتی که فقط دلتنگی میدهد بازش کردم:
محمود – ۲۱:۳۰
«امروز که انفجارِ کارگاه خوابید، همهچیز سفید شد؛ نه مثل زمستون، مثل گرد فرشتهها. یکی از بچهها گفت: “انگار خدا روی شهر گچ پاشیده تا دوباره طرح بکشه.”
لیلا، من اون لحظه دیدم چطور خورشید از لابهلای ذرات گرد میگذره و پرتوهاش مثل ریسمون طلا میوفته روی صورت زخمیها. فهمیدم هر ذرهی نور یعنی هنوز زندگی هست.
من نفس میکشم چون تو جایی نفس میکشی.»
اشک گرمی پشت پلکها
@hamidraz
روز هفتم: سکوتِ سفید
گرما مثل پتوی سنگینی روی شهر افتاده بود. آفتابِ تیزِ تیرماه دیوارهای نیمهسوخته را داغ میکرد و بوی قیرِ ذوبشده از آسفالت بالا میزد. حوالی بامداد انفجار بزرگی سمت کارگاه بتنِ حاشیهی خیابان روی داد؛ تودهای از گردِ سیمان و گچ در هوا پخش شد و همهچیز را برای چند ساعت سفیدپوش کرد—نه برف، بلکه گردی ریز و سرد که بر پوست عرقکرده مینشست و سوزنش را زیر آفتاب تیزتر میکرد.
از پنجره نگاه کردم؛ کوچه شبیه عکس سیاهوسفیدی شده بود که رنگهایش پاک شده باشد. همهچیز آرام بود، عجیب آرام. صدای انفجار نمیآمد، فقط وزوز مگسها و گهگاه عطسهی کسی که گردِ سیمان در گلویش گیر کرده بود. به مادرم گفتم:
– عجیبه… انگار جنگ یکهو خسته شده باشه و رفته پشت سایه نفَس بکشه.
مادر لیوانی آب گذاشت جلوم و گفت:
– سکوت همیشه قبلِ طوفانه، دخترم. ولی گاهی همین سکوت، به ما میگه هنوز زندهایم.
درِ خانه را نیمه باز گذاشتیم تا گرد سفید بیرون بماند. کودکی از روبهرو عبور میکرد؛ کف دمپاییهایش رد کِشیدهای روی غبار میساخت. با انگشتش روی سپیدیِ دیوار شکسته یک قلب کشید و دو حرف: «م» و «ل». لبخندم از پشت ماسک پارچهای پیدا نبود، ولی دلم روشن شد: بین اینهمه ویرانی، بچهای هنوز دلبازی میکند.
ظهر، گرما طاقتفرسا شد. برق نبود؛ پنکه خاموش ماند. نشستم کنار سبزههای جعفری و ریحانی که روز ششم کاشته بودیم. خاک داغ بود، اما دانهها اولین لپههای سبز را بیرون داده بودند، همان گرد سفید مثل مه نازکی رویشان نشسته بود، انگار برفِ حریصی که اشتباهی در تابستان باریده باشد. با سرانگشت تَرِ خودم غبار را زدودم تا نور به برگها برسد. در دل گفتم: «تو هم بجنگ… کوچولو، تو هم بجنگ.»
غروب، هوا کمی سبک شد. پدربزرگِ همسایه چند آجرِ باقیمانده را روی هم چید و قاب درِ خرابهشان را دوباره ایستاده کرد. به شوخی گفت:
– اگر سقف نداریم، لااقل چارچوب درست میکنیم؛ شاید فردا بتوانیم در بسازیم.
همه خندیدند. خندهای کوتاه ولی واقعی،
ساعت ۹ و نیم شب، موبایلم لرزید و باسرعتی که فقط دلتنگی میدهد بازش کردم:
محمود – ۲۱:۳۰
«امروز که انفجارِ کارگاه خوابید، همهچیز سفید شد؛ نه مثل زمستون، مثل گرد فرشتهها. یکی از بچهها گفت: “انگار خدا روی شهر گچ پاشیده تا دوباره طرح بکشه.”
لیلا، من اون لحظه دیدم چطور خورشید از لابهلای ذرات گرد میگذره و پرتوهاش مثل ریسمون طلا میوفته روی صورت زخمیها. فهمیدم هر ذرهی نور یعنی هنوز زندگی هست.
من نفس میکشم چون تو جایی نفس میکشی.»
اشک گرمی پشت پلکها
@hamidraz
❤8
🟢تو را از دل جنگ آوردم
روز هشتم: در میان سایهها
هوا سنگین بود. نه فقط از گرما، که از انتظار. ظهر، صدای آژیر کوتاهی آمد و خاموش شد، مثل نفسی حبسشده در سینهی شهر. من و مادرم کنار پنجره نشسته بودیم و مثل هر روز، اخبار را با گوشهایی تیز و چشمهایی خسته دنبال میکردیم. هنوز خبری از محمود نبود.
پدرم دیشب برگشته بود. نه خسته، که خاموش. نگاهش به زمین بود و حرف نمیزد. صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم روی ایوان نشسته و رادیوی کوچکش را در آغوش گرفته.
– بابا، محمودو پیدا نکردن؟
رادیو را خاموش کرد و گفت:
– دیشب آوردنش مرکز امداد. زخمی شده، اما زندهست.
دنیا برای لحظهای ایستاد. دلم مثل پنجرهی شکسته، ترک برداشت.
تا برسیم، بعدازظهر شده بود. مدرسهای قدیمی در نزدیکی میدان ترمینال را تبدیل به بیمارستان صحرایی کرده بودند. کلاسهایی که روزی پر از تختهسیاه و نیمکت بود، حالا پر بود از برانکارد، پتو و صدای ناله.
داخل یکی از کلاسها، محمود را دیدم. یک طرف صورتش کبود بود و شانهاش با باند سفید بسته شده بود. رنگش پریده بود، اما لبخند زد. لبخندی آشنا، آرام، شبیه همان وقتهایی که از پشت کوچه رد میشد و بیصدا نگاهم میکرد.
– لیلا...
– محمود... چرا هیچچی نگفتی؟
– نمیخواستم نگران شی. فقط یه ترکش کوچیکه. از ساختمون پرت شدم پایین. یه پیرزن زیر آوار مونده بود... تونستم نجاتش بدم.
دستش را گرفتم. دستانش خشنتر شده بود. گرم و زنده.
– حالا که پیدات کردم، دیگه نمیذارم ازم دور شی.
محمود چشمهایش را بست و زمزمه کرد:
– همین که صداتو میشنوم، دردم کم میشه.
همان لحظه، فهمیدم عشق فقط حرفهای قشنگ نیست. عشق یعنی بمانی، حتی وقتی همهچیز فرو میریزد. عشق یعنی بایستی، با دلی شکسته، اما امیدوار.
@hamidraz
روز هشتم: در میان سایهها
هوا سنگین بود. نه فقط از گرما، که از انتظار. ظهر، صدای آژیر کوتاهی آمد و خاموش شد، مثل نفسی حبسشده در سینهی شهر. من و مادرم کنار پنجره نشسته بودیم و مثل هر روز، اخبار را با گوشهایی تیز و چشمهایی خسته دنبال میکردیم. هنوز خبری از محمود نبود.
پدرم دیشب برگشته بود. نه خسته، که خاموش. نگاهش به زمین بود و حرف نمیزد. صبح، وقتی از خواب بیدار شدم، دیدم روی ایوان نشسته و رادیوی کوچکش را در آغوش گرفته.
– بابا، محمودو پیدا نکردن؟
رادیو را خاموش کرد و گفت:
– دیشب آوردنش مرکز امداد. زخمی شده، اما زندهست.
دنیا برای لحظهای ایستاد. دلم مثل پنجرهی شکسته، ترک برداشت.
تا برسیم، بعدازظهر شده بود. مدرسهای قدیمی در نزدیکی میدان ترمینال را تبدیل به بیمارستان صحرایی کرده بودند. کلاسهایی که روزی پر از تختهسیاه و نیمکت بود، حالا پر بود از برانکارد، پتو و صدای ناله.
داخل یکی از کلاسها، محمود را دیدم. یک طرف صورتش کبود بود و شانهاش با باند سفید بسته شده بود. رنگش پریده بود، اما لبخند زد. لبخندی آشنا، آرام، شبیه همان وقتهایی که از پشت کوچه رد میشد و بیصدا نگاهم میکرد.
– لیلا...
– محمود... چرا هیچچی نگفتی؟
– نمیخواستم نگران شی. فقط یه ترکش کوچیکه. از ساختمون پرت شدم پایین. یه پیرزن زیر آوار مونده بود... تونستم نجاتش بدم.
دستش را گرفتم. دستانش خشنتر شده بود. گرم و زنده.
– حالا که پیدات کردم، دیگه نمیذارم ازم دور شی.
محمود چشمهایش را بست و زمزمه کرد:
– همین که صداتو میشنوم، دردم کم میشه.
همان لحظه، فهمیدم عشق فقط حرفهای قشنگ نیست. عشق یعنی بمانی، حتی وقتی همهچیز فرو میریزد. عشق یعنی بایستی، با دلی شکسته، اما امیدوار.
@hamidraz
❤5👏2👍1
🟢 تو را از دل جنگ آوردم
*روز نهم: در آستانهی روشنایی*
محمود هنوز بستری بود، اما حالش کمی بهتر شده بود. تب نداشت. شب قبل کمی سوپ خورده بود، و لبخندهایی که لابهلای سکوتش پنهان میشد، دوباره داشتند برمیگشتند.
کنار تختش نشسته بودم. نور خورشید از شیشههای مات کلاس مدرسه به صورتش میتابید. زخم شانهاش هنوز تازه بود، اما نه آنقدر که بخواهد باز هم از درد بخندد. دستش را آرام روی دستانم گذاشت و گفت:
– وقتی اون زن از زیر آوار بیرون اومد و اسم بچهش رو صدا زد، یک بار دیگر فهمیدم که جان عزیزان چقدر ارزش داره...
مکث کرد. نفسش را بیرون داد:
– اما بعد، فقط به تو فکر میکردم. اینکه اگه نبینمت، چی میشه... اگه هیچوقت فرصت نکنم بگم چقدر دوستت دارم...
نگاهش کردم. دیگر حرفی باقی نمیماند. فقط حضور مهم بود. بودن. نفس کشیدن در کنار کسی که حالا زنده است، زخمی، اما زنده.
مادر هر روز برایش سوپ میآورد. پدر، آن روز صبح کمک کرده بود برق اضطراری مدرسه را وصل کنند. آدمها، هرکدام به شکلی داشتند شهر را دوباره *میساختند* . از میان ترس، *امید* مثل یک ریشهی نازک در دل آجرهای شکسته رشد میکرد.
بیرون از مدرسه، باد خاک را در هوا میچرخاند. اما صدای بلند خندهی کودکی در حیاط پیچید. دختربچهای در حال بازی با تکهای بطری پلاستیکی بود که برای خودش از آن یک عروسک ساخته بود.
با خودم فکر کردم: زندگی، مثل همین دخترک، به جای سوگواری برای عروسکِ شکسته، از یک بطری جنگزده عروسک میسازد.
محمود سرش را به دیوار تکیه داد. آرام گفت:
– اگه این جنگ تموم شه، فقط یه چیز میخوام...
– چی؟
– یه روز معمولی... فقط یه روز معمولی، که کنار تو باشم و هیچچیز منفجر نشه.
اشک توی چشمم حلقه زد، اما لبخند زدم.
– قول میدم اون روزو با هم بسازیم.
@hamidraz
*روز نهم: در آستانهی روشنایی*
محمود هنوز بستری بود، اما حالش کمی بهتر شده بود. تب نداشت. شب قبل کمی سوپ خورده بود، و لبخندهایی که لابهلای سکوتش پنهان میشد، دوباره داشتند برمیگشتند.
کنار تختش نشسته بودم. نور خورشید از شیشههای مات کلاس مدرسه به صورتش میتابید. زخم شانهاش هنوز تازه بود، اما نه آنقدر که بخواهد باز هم از درد بخندد. دستش را آرام روی دستانم گذاشت و گفت:
– وقتی اون زن از زیر آوار بیرون اومد و اسم بچهش رو صدا زد، یک بار دیگر فهمیدم که جان عزیزان چقدر ارزش داره...
مکث کرد. نفسش را بیرون داد:
– اما بعد، فقط به تو فکر میکردم. اینکه اگه نبینمت، چی میشه... اگه هیچوقت فرصت نکنم بگم چقدر دوستت دارم...
نگاهش کردم. دیگر حرفی باقی نمیماند. فقط حضور مهم بود. بودن. نفس کشیدن در کنار کسی که حالا زنده است، زخمی، اما زنده.
مادر هر روز برایش سوپ میآورد. پدر، آن روز صبح کمک کرده بود برق اضطراری مدرسه را وصل کنند. آدمها، هرکدام به شکلی داشتند شهر را دوباره *میساختند* . از میان ترس، *امید* مثل یک ریشهی نازک در دل آجرهای شکسته رشد میکرد.
بیرون از مدرسه، باد خاک را در هوا میچرخاند. اما صدای بلند خندهی کودکی در حیاط پیچید. دختربچهای در حال بازی با تکهای بطری پلاستیکی بود که برای خودش از آن یک عروسک ساخته بود.
با خودم فکر کردم: زندگی، مثل همین دخترک، به جای سوگواری برای عروسکِ شکسته، از یک بطری جنگزده عروسک میسازد.
محمود سرش را به دیوار تکیه داد. آرام گفت:
– اگه این جنگ تموم شه، فقط یه چیز میخوام...
– چی؟
– یه روز معمولی... فقط یه روز معمولی، که کنار تو باشم و هیچچیز منفجر نشه.
اشک توی چشمم حلقه زد، اما لبخند زدم.
– قول میدم اون روزو با هم بسازیم.
@hamidraz
❤7👏1
🟢 تو را از دل جنگ آوردم
روز دهم: بوی نان در ویرانهها
صبح، شهر بیدار شد. نه با صدای انفجار، نه با آژیر؛ بلکه با بوی نان.
در کوچهی بنبست پایین، زنها آجرها را کنار زده بودند و تنور کوچکی روشن کرده بودند. از میان دود خاکستری، بوی خمیر تازه و حرارت نان در فضا پیچید.
من با ظرفی از سوپ نخود که مادرم پخته بود، راهی مدرسه شدم؛ همان بیمارستان صحراییای که حالا شده بود خانهی موقت ما برای دیدن محمود.
وقتی رسیدم، محمود نشسته بود. هنوز رنگش پریده بود، اما چشمهایش زندهتر از همیشه.
– تو رو خدا بوی نونو حس میکنی؟
خندیدم. برای لحظهای حس کردم جنگ واقعاً چند کیلومتر عقبتر رفته.
– بوی زندگیه، محمود. شهر هنوز نفس میکشه.
مردم مثل لشکری از کارگران بیادعا، بیآنکه کسی بهشان دستور دهد، به جانِ کوچهها و خانهها افتاده بودند. زنها دیوارها را میشستند، مردها تیرآهنها را از زیر آوار بیرون میکشیدند.
حتی بچهها هم سهمی داشتند؛ با سطلهای کوچک، آب میآوردند، خاکروبهها را کنار میزدند، و در میان همهی اینها، صدای خندهشان پررنگترین معجزه بود.
در یکی از گوشههای حیاط مدرسه، مردی تار میزد. انگشتانش خاکی بود، ولی ملودی آرامی مینواخت. نه غم، نه خشم، فقط آرامش... چیزی شبیه رؤیای خانهای که هنوز پابرجاست.
محمود رو به من کرد و گفت:
– این مردم... اینجا... این لبخندها...
مکث کرد، چشمش پر از اشک شد:
– انگار امید هنوز وسط همین شهر مونده، لابهلای ترکهای دیوار و بوی نون تازه .
دستم را در دستش گذاشتم. آرام. محکم.
– ما از نو میسازیم، محمود. از دل همین خاک. با همین دستها.
او سر تکان داد.
– فقط یه قول بهم بده.
– چی؟
– هیچوقت از این روزها، از این مقاومت، از این زندگی ساده... خسته نشو.
لبخند زدم.
– اگه کنار تو باشم، خستگی معنا نداره
@hamidraz
روز دهم: بوی نان در ویرانهها
صبح، شهر بیدار شد. نه با صدای انفجار، نه با آژیر؛ بلکه با بوی نان.
در کوچهی بنبست پایین، زنها آجرها را کنار زده بودند و تنور کوچکی روشن کرده بودند. از میان دود خاکستری، بوی خمیر تازه و حرارت نان در فضا پیچید.
من با ظرفی از سوپ نخود که مادرم پخته بود، راهی مدرسه شدم؛ همان بیمارستان صحراییای که حالا شده بود خانهی موقت ما برای دیدن محمود.
وقتی رسیدم، محمود نشسته بود. هنوز رنگش پریده بود، اما چشمهایش زندهتر از همیشه.
– تو رو خدا بوی نونو حس میکنی؟
خندیدم. برای لحظهای حس کردم جنگ واقعاً چند کیلومتر عقبتر رفته.
– بوی زندگیه، محمود. شهر هنوز نفس میکشه.
مردم مثل لشکری از کارگران بیادعا، بیآنکه کسی بهشان دستور دهد، به جانِ کوچهها و خانهها افتاده بودند. زنها دیوارها را میشستند، مردها تیرآهنها را از زیر آوار بیرون میکشیدند.
حتی بچهها هم سهمی داشتند؛ با سطلهای کوچک، آب میآوردند، خاکروبهها را کنار میزدند، و در میان همهی اینها، صدای خندهشان پررنگترین معجزه بود.
در یکی از گوشههای حیاط مدرسه، مردی تار میزد. انگشتانش خاکی بود، ولی ملودی آرامی مینواخت. نه غم، نه خشم، فقط آرامش... چیزی شبیه رؤیای خانهای که هنوز پابرجاست.
محمود رو به من کرد و گفت:
– این مردم... اینجا... این لبخندها...
مکث کرد، چشمش پر از اشک شد:
– انگار امید هنوز وسط همین شهر مونده، لابهلای ترکهای دیوار و بوی نون تازه .
دستم را در دستش گذاشتم. آرام. محکم.
– ما از نو میسازیم، محمود. از دل همین خاک. با همین دستها.
او سر تکان داد.
– فقط یه قول بهم بده.
– چی؟
– هیچوقت از این روزها، از این مقاومت، از این زندگی ساده... خسته نشو.
لبخند زدم.
– اگه کنار تو باشم، خستگی معنا نداره
@hamidraz
❤5👏2👍1
🔴تو را از دل جنگ آوردم
روز یازدهم: صدای صلح
آن روز صبح، همهچیز فرق داشت. نه به خاطر اینکه صدای انفجاری نیامد یا آسمان کمی آبیتر بود، بلکه به خاطر چیزی در نگاه مردم، چیزی در طرز راهرفتن، ایستادن، و لبخندهایشان.
انگار همه به چیزی گوش میدادند که هنوز گفته نشده بود اما حس می شد.
مادرم زودتر از همیشه بیدار شده بود. لباسهای شستهاش را روی طناب پشتبام پهن میکرد. حتی آن پیراهن گلدار آبیاش را هم که همیشه برای "مهمانهای خاص" نگه میداشت، شسته بود. وقتی ازش پرسیدم، فقط گفت:
– آدم برای پس از جنگ هم باید لباس خوب داشته باشه.
پدرم آنسوتر با مردهای محله نشسته بود، رادیوی کوچکش را روی زانویش گذاشته بود و منتظر خبر میماندند. صدای گوینده در باد گم میشد، اما وقتی چشم پدرم برق زد، دانستم اتفاقی افتاده.
رفتم مدرسه، به دیدن محمود. حالا میتوانست کمی راه برود، با عصا. چشمش که بهم افتاد، گفت:
– شنیدی؟ گفتن احتمال آتشبس هست.
– از چشمات فهمیدم
با کمک هم رفتیم توی حیاط مدرسه. آنجا چندتا بچه با گچهای رنگی روی زمین نقاشی میکشیدند. آسمان، خورشید، خانههایی با سقف سالم، درختی با پرندهای در بالایش.
یکی از بچهها پرسید:
– آقا محمود، شما وقتی خوب شدین، با ما بازی میکنین؟
محمود خم شد، خندید، و گفت:
– قول میدم، اولین روزی که بتونم بدوم، باهاتون قایمموشک بازی کنم.
در همان لحظه، زنی از ته کوچه دوید، نفسنفسزنان:
– تموم شد! آتش بس اعلام شد! رادیو گفت!
صدای او مثل موجی از نور از روی آجرهای شکسته گذشت، از دیوارهای سوخته بالا رفت، و در سقف ترکخوردهی شهر پیچید.
محمود سرش را بالا گرفت. آسمان را نگاه کرد.
من لبهایم را نزدیک گوشش بردم:
– قولتو یادت نره...
– کدوم قول؟
– اون روز معمولی که گفتی میخوای با من باشی. حالا وقتشه.
@hamidraz
روز یازدهم: صدای صلح
آن روز صبح، همهچیز فرق داشت. نه به خاطر اینکه صدای انفجاری نیامد یا آسمان کمی آبیتر بود، بلکه به خاطر چیزی در نگاه مردم، چیزی در طرز راهرفتن، ایستادن، و لبخندهایشان.
انگار همه به چیزی گوش میدادند که هنوز گفته نشده بود اما حس می شد.
مادرم زودتر از همیشه بیدار شده بود. لباسهای شستهاش را روی طناب پشتبام پهن میکرد. حتی آن پیراهن گلدار آبیاش را هم که همیشه برای "مهمانهای خاص" نگه میداشت، شسته بود. وقتی ازش پرسیدم، فقط گفت:
– آدم برای پس از جنگ هم باید لباس خوب داشته باشه.
پدرم آنسوتر با مردهای محله نشسته بود، رادیوی کوچکش را روی زانویش گذاشته بود و منتظر خبر میماندند. صدای گوینده در باد گم میشد، اما وقتی چشم پدرم برق زد، دانستم اتفاقی افتاده.
رفتم مدرسه، به دیدن محمود. حالا میتوانست کمی راه برود، با عصا. چشمش که بهم افتاد، گفت:
– شنیدی؟ گفتن احتمال آتشبس هست.
– از چشمات فهمیدم
با کمک هم رفتیم توی حیاط مدرسه. آنجا چندتا بچه با گچهای رنگی روی زمین نقاشی میکشیدند. آسمان، خورشید، خانههایی با سقف سالم، درختی با پرندهای در بالایش.
یکی از بچهها پرسید:
– آقا محمود، شما وقتی خوب شدین، با ما بازی میکنین؟
محمود خم شد، خندید، و گفت:
– قول میدم، اولین روزی که بتونم بدوم، باهاتون قایمموشک بازی کنم.
در همان لحظه، زنی از ته کوچه دوید، نفسنفسزنان:
– تموم شد! آتش بس اعلام شد! رادیو گفت!
صدای او مثل موجی از نور از روی آجرهای شکسته گذشت، از دیوارهای سوخته بالا رفت، و در سقف ترکخوردهی شهر پیچید.
محمود سرش را بالا گرفت. آسمان را نگاه کرد.
من لبهایم را نزدیک گوشش بردم:
– قولتو یادت نره...
– کدوم قول؟
– اون روز معمولی که گفتی میخوای با من باشی. حالا وقتشه.
@hamidraz
❤6👏2
🖍قسمت پایانی داستان تو را از دل جنگ آوردم
روز دوازدهم: روزی معمولی، روزی که آرزو کرده بودیم
صبح که چشم باز کردم، صدای انفجار نبود.
نه جیغ، نه آژیر، نه بوی دود. فقط صدای زندگی… صدای بشقابهایی که مادر در آشپزخانه جابهجا میکرد، صدای کلاغی که روی کابل برق نشسته بود، صدای پای بچهای در کوچه که بیدلیل میدوید.
شهر داشت نفس تازه میکشید.
در راه رفتن به مدرسه، جایی که هنوز پناهگاه زخمیها بود، دیدم مردی سقف دکانش را وصله میزد. دو دختر جوان، شیشهی ویترین مغازهی خیاطی مادرشان را پاک میکردند. صدای کوبیدن چکش، برای اولینبار در این چند روز، صدای زندگی بود، نه ویرانی.
محمود، حالا دیگر روی پا ایستاده بود. با عصا، ولی ایستاده. تیشرت سفید تنش بود، همان که همیشه وقتی قرار مهمی داشت میپوشید.
نگاهش که به من افتاد، همان لبخند همیشگی را زد.
– روز معمولیه، لیلا.
– بله... و تو هم کنارش هستی.
روی پلههای مدرسه نشستیم. نفس کشیدیم. بیآنکه عجله کنیم. محمود از جیبش چیزی بیرون آورد؛ یک تکه کاغذ تاخورده، با خطوط ناصاف.
– اینو روز ششم نوشتم، وقتی نمیدونستم دوباره میبینمت. میخواستم برات بخونم.
باز کرد و شروع کرد با صدایی آرام، گاهی لرزان، گاهی محکم خواندن:
> «اگر زنده بمونم،
قول میدم روزی برسه که در سکوت یه بعدازظهر تابستونی،
فقط کنارت بنشینم، بدون حرف، بدون ترس،
و تو همون لبخند رو بزنی که فقط تو بلدی...
اگر زنده بمونم، دیگه به جای جنگیدن، زندگی میکنم...
کنارت.»
نگاهم به صورتش بود، به خط اخمهایش، که انگار حالا از میان رفته بود.
اشک توی چشمم جمع شد، ولی اشک شادی.
دستش را گرفتم. اینبار محکمتر.
– حالا وقتشه که قولت رو نگهداری.
– حتماً... با اولین نان تازه، اولین دویدن بچهها، اولین بوسهی باد روی پوست سالم شهر...
همانجا، روی پلهها، در روز دوازدهم، درست در اوج گرمای تابستان، در میانهی صدای چکش و خنده، در آرامشی که ساده بود اما نایاب، من و محمود کنار هم نشستیم.
و آن روز، همان "روزی معمولی" بود که آرزویش را کرده بودیم.
@hamidraz
روز دوازدهم: روزی معمولی، روزی که آرزو کرده بودیم
صبح که چشم باز کردم، صدای انفجار نبود.
نه جیغ، نه آژیر، نه بوی دود. فقط صدای زندگی… صدای بشقابهایی که مادر در آشپزخانه جابهجا میکرد، صدای کلاغی که روی کابل برق نشسته بود، صدای پای بچهای در کوچه که بیدلیل میدوید.
شهر داشت نفس تازه میکشید.
در راه رفتن به مدرسه، جایی که هنوز پناهگاه زخمیها بود، دیدم مردی سقف دکانش را وصله میزد. دو دختر جوان، شیشهی ویترین مغازهی خیاطی مادرشان را پاک میکردند. صدای کوبیدن چکش، برای اولینبار در این چند روز، صدای زندگی بود، نه ویرانی.
محمود، حالا دیگر روی پا ایستاده بود. با عصا، ولی ایستاده. تیشرت سفید تنش بود، همان که همیشه وقتی قرار مهمی داشت میپوشید.
نگاهش که به من افتاد، همان لبخند همیشگی را زد.
– روز معمولیه، لیلا.
– بله... و تو هم کنارش هستی.
روی پلههای مدرسه نشستیم. نفس کشیدیم. بیآنکه عجله کنیم. محمود از جیبش چیزی بیرون آورد؛ یک تکه کاغذ تاخورده، با خطوط ناصاف.
– اینو روز ششم نوشتم، وقتی نمیدونستم دوباره میبینمت. میخواستم برات بخونم.
باز کرد و شروع کرد با صدایی آرام، گاهی لرزان، گاهی محکم خواندن:
> «اگر زنده بمونم،
قول میدم روزی برسه که در سکوت یه بعدازظهر تابستونی،
فقط کنارت بنشینم، بدون حرف، بدون ترس،
و تو همون لبخند رو بزنی که فقط تو بلدی...
اگر زنده بمونم، دیگه به جای جنگیدن، زندگی میکنم...
کنارت.»
نگاهم به صورتش بود، به خط اخمهایش، که انگار حالا از میان رفته بود.
اشک توی چشمم جمع شد، ولی اشک شادی.
دستش را گرفتم. اینبار محکمتر.
– حالا وقتشه که قولت رو نگهداری.
– حتماً... با اولین نان تازه، اولین دویدن بچهها، اولین بوسهی باد روی پوست سالم شهر...
همانجا، روی پلهها، در روز دوازدهم، درست در اوج گرمای تابستان، در میانهی صدای چکش و خنده، در آرامشی که ساده بود اما نایاب، من و محمود کنار هم نشستیم.
و آن روز، همان "روزی معمولی" بود که آرزویش را کرده بودیم.
@hamidraz
❤7