بی سیم چی
304 subscribers
360 photos
73 videos
1 file
40 links
ما خبرشان را بر تو درست‏ حكايت مى‏كنيم آنان جوانانى بودند كه به پروردگارشان ايمان آورده بودند و بر هدايتشان افزوديم

نحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُم بِالْحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْنَاهُمْ
هُدًى

ارتباط با ادمین
@hamid1967
Download Telegram
Forwarded from .
#بی_سیم_چی / مانور / رودخانه #کارون
Forwarded from .
امضای بچه ها قبل از عملیات والفجر 8
شهیدان: امیری مقدم/اکبری/بلورچی/ کریمیان/ فیض
#قسمت_پنجم
همه بچه ها سوار کامیون ها شدن. گفته شد که هیچکس سرشو بالا نیاره ، طوری که انگار کامیونها خالی است. در منطقه خوزستان ستون پنجم (جاسوسها) فعال بود و باید در انتقال نیرو خیلی مراقبت می شد. به همین دلیل کامیونها با فاصله و با پلاکاردهایی که نشون دهنده ی حمل کمک های مردمی برای رزمندگان بود در حرکت بودند. و همین امر مشکلات خاص خودش رو هم در پی داشت . من جمله نیاز به دستشویی .... هیچ کامیونی حق توقف نداشت و ستون نباید قطع می شد بهمین دلیل بچه ها خیلی اذیت میشدن گرچه به ظاهر اتفاق ساده ای به نظر میرسید . بودند بچه های بسیار بازیگوش ، که در مواقع عادی قابل کنترل نبودن در چنین موقعیتهایی تمام و کمال گوش به فرمان بودند. در سخت ترین شرایط کسی حرفی نمی زد و همه پشت هم بودند. کامیونها چند جا توقف کوتاهی کردند . یه بار صدای جریان آب رودخونه شنیدیم . چند بار هم تو خاکی رفتیم . هر بار همه شروع کردن به حدس زدن که داریم کجا میریم . بلاخره به مقصد رسیدیم. از کامیونها که پیاده شدیم ، خودمونو جلوی یه رودخونه دیدیم . سریع به خط شدیم و از روی پل، به ستون یک عبور کردیم و رسیدیم به منطقه ای پر درخت وسوت و کور . در نگاه اول جزیره ترسناک فیلمها تو نظرم اومد . آنقدر ناشناخته که حتی یک نفر از نیروها نتونست حدس بزنه که کجا هستیم... وارد دهی شدیم که معلوم بود مدتها خالی ازسکنه ست . نیروها با توجه به ظرفیت اتاقها در خونه ها تقسیم شدند. توی ده پر از درخت موز بود. ولی همه کوچیک وکال بود. چند روزی اونجا موندیم . غیر از جمع شدنهای چند نفره بعضی بچه ها و سینه زنی شبانه هیچ فعالیت دیگه ای نمی شد در اون فضای محدود انجام داد. به جهت لو نرفتن عملیات و حفظ امنیت بیشتر بچه ها مجاز نبودن تو منطقه تردد داشته باشن . و فقط اطراف خانه ها می گشتند . بلاخره انتظارها به سر اومد . اعلام شد که امشب عملیات شروع می شه و ما به عنوان یکی از گردان های خط شکن وارد عمل میشیم . شب که شد همه گردان در محوطه بیرون خونه ها جمع شدند و جعفر محتشم فرمانده گردان، برای بچه ها کمی صحبت کرد و گفت سریع آماده حرکت بشید . اون شب اشک و آغوش بچه ها تو تاریکی نخلستون دیدنی بود . صحنه های پر از مهر و عاطفه از مردای جنگی . جوون مردهایی که ملائک خدا حتما به حال بعضی از اونا غبطه می خوردن . با اعلام حرکت ، نیروها دوباره سوار کامیونها شدن به سمت مقصد بعدی ....
عکس ، لحظه عبور بچه ها از روی رودخونه رو نشون می ده
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جعفر_محتشم

@hamidraz
Forwarded from .
گردان انصار هنگام عبور از رودخانه / در عقبه عملیات والفجر 8
#قسمت_ششم
کامیونها حرکت کردند و بعد از مدت کوتاهی به نخلستانهای کنار اروند رسیدیم . به همه نیروها فرمان داده شد که داخل سوله ها مستقر بشن ، به صورت فشرده، کنار هم در دو طرف سوله نشستیم . طوری که جا برای دراز کردن پاها نبود . اما چون فکرمیکردیم که فقط چند ساعت اونجاییم تحمل میکردیم ،و به دلیل حفظ امنیت به غیر از موارد ضروری نباید از سوله بیرون میومدیم .یک شب اونجا موندیم . شب بعد اعلام شد که آماده حرکت به سمت خط و انجام عملیات بشیم . بعد از جمع و جور کردن وسایل ، گوشه و کنار نخلستان بار دیگه شاهد اخرین سفارش بچه ها قول شفاعت گرفتن از هم بود . فرماندهی گردان در انتظار ِ، اعلام لشگر علی بن ابی طالب برای ورود به عملیات بود . عملیات شروع شده بود و صدای انفجار و تیراندازیهای شدید از نزدیک به گوش می رسید و ما در حسرت جلو رفتن ! غرق در سکوت بودیم ، وصیت نامه ها تحویل تعاون گردان داده شده بود . پلاکها بر گردن ، پیشونی بند ها بسته ، سلاحها آماده ، پر از هیجان در انتظار فرمان بودیم . عاقبت با چند ساعت تاخیر،فرمان حرکت داده شد . با سلاح و تجهیزات باید تا کنار رودخانه می دویدیم. بعد از اینکه رسیدیم منتظر اومدن قایقها شدیم تا بریم اون طرف. جایی که حالا می دونستیم شهر فاو عراقِ و چند ساعت قبل بوسیله لشگر کربلا (بچه های استان مازندران)، به فرماندهی مرتضی قربانی آزاد شده بود. اروند به طرز وحشت آوری خروشان بود. شدت آب به این دلیل بود که اونجا مدخل ورودی رودخونه به خلیج فارس بود. به آب که نگاه می کردم از شدت حرکت و موجش سرم گیج می رفت. در چنین وضعیتی غواصها، بی سروصدا از آب رد شده بودند و سنگرهای اول عراقی ها رو به تصرف در آورده بودن. گفتنش راحته اما همین الان در وضعیت عادی و با قایق امداد هم هر کسی حاضر نیست داخل رودخونه بشه . همون شب تعدادی از غواصها به دلیل شدت جریان آب غرق شدند. بعد ازمدتی به طور غیر منتظره فرمان بازگشت به سوله ها و وعده فردا برای انجام عملیات داده شد . وقتی علت رو جویا شدیم ، گفتن دیر شده و اگر بریم اون طرف آب ، به روشنایی هوا می خوریم و عملیات تو روز روشن به مشکل برمی خوره . همه شاکی شده بویم. ولی سعی کردیم ، همدیگر رو دلداری بدیم . مسیری که چند ساعت پیش با شور و هیجان رفته بودیم با حالِ گرفته برمی گشتیم ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#اروند_رود
#شهر_فاو_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
حرکت نیروها به سمت اروند / عملیات والفجر هشت
@hamidraz
#قسمت_هفتم
دو باره برگشتیم تو سوله ها . بچه ها شب گذشته نخوابیده بودند ولی با محدودیت جا برای استراحت هم مشکل داشتند . بعد از نماز و ناهار گفتند آماده حرکت بشیم . این بار قرار بود هلی بُرن بشیم . ( برای هلی بُرن، هلی کوپتر در فاصله یک متری از سطح زمین قرار می گیره و بدون اینکه روی زمین بشینه نفرات رزمنده باید از هلی کوپتر بپرن پایین . علت این کار اینه که هلی کوپتر راحت تر بتونه از تیررس آتیش دشمن دور بشه . و در مواردی نیروها پشت مواضع دشمن فرود میان) . هنوز پام مشکل داشت و حتی موقع پایین پریدن از بالای کامیون از بچه ها کمک می گرفتم . نگران بودم که چطور باید از هلی کوپتر پایین بپرم. هلی کوپترهای شنوک بزرگ دو ملخه دائم تو منطقه در پرواز بودن و ما چشم به آسمون، منتظر بودم که یکی ازاونا بیاد پایین و ما رو با خودش ببره بالا . ساعتها به همین وضع گذشت . هوا رو به تاریکی میرفت . دیگه ناامید شده بودیم ، چون میدونستیم هلی کوپترها درشب پرواز نمی کنن . در این فکربودیم و حرفشو میزدیم که اعلام شد عملیات هلی برن به شب می خوره و پرواز امکان پذیرنیست . دوباره باید برمی گشتیم عقب . بچه ها کلافه بودن . گردان خط شکن حالا پس از دوشب بی خوابی بدون هیچ کاری باز باید به سوله ها برمیگشت. وصف این حالت بچه ها برام سخته . خیلی از بچه ها برای رفتن و شهادت لحظه شماری می کردند و تنها عاملی که باعث شده بود اون لحظات به سکوت بگذره ،همین حالات بچه های منتظر بود که دیگران را هم تحت تاثیر قرار داده بود . یه بار گفته بودن به روشنایی میخوریم و این بار به تاریکی هوا . هرچه بود گذشته بود، حالا ما بودیم و شبی دیگر ، و سوله هایی که با وجود اندازه های کوچک شون میزبان روحهای بزرگی بودند . در حالت نشسته و پاهای نیمه دراز، سومین شب پیاپی را با سختی و با چرتهای لحظه به لحظه گذروندیم. صبح که شد نوزده سالم تموم شد . از فکر شهادت در روز تولد فرار کردم و خودمو با بقیه مشغول کردم. ظهر فرمان حرکت داده شد ولی این بار دیگه قرار بود در محدوده لشگر خودمون (محمد رسول الله ص ) عملیات کنیم. راه افتادیم و رسیدیم لب رودخونه . منتظر قایقها که بودیم که ناگهان تعداد زیادی هواپیمای عراقی به سمت شهر و اسکله حمله ور شدند ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#اروند_رود
#شهر_فاو_عراق
#24_بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
هلی کوپتر شنوک برای عملیات هلی بُرن
#قسمت_هشتم
هواپیماهای عراقی بالای سرمون به شدت منطقه رو بمباران می کردن . شهر فاو حالا دست بچه های ما بود. پرچمی که از حرم امام رضا آورده بودند بوسیله مرتضی قربانی فرمانده لشگر کربلا بر فراز مسجد شهر نصب شده بود و در میان دود شدید ناشی از انفجار مخازن بزرگ نفت خودنمایی می کرد . شعله های آتش همه جا رو فرا گرفته بود . در حین بمباران ، بچه ها با ضد هوایی یکی از هواپیماها را هدف قراردادند و همینطور که هواپیمای آتش گرفته در هوا میچرخید وبا سرعت به سمت پایین می آمد فریاد الله اکبر همه کسانی که در اسکله بودند روحیه ای مضاعف در بچه های گردان که در شرف رفتن به خط و عملیات بودند ایجاد کرد . همین باعث شد ، بقیه هواپیماهای عراقی فرارکنند بلاخره گروه گروه سوار قایقها شدیم وبعد از طی عرض رودخانه درساحل فاو پیاده شدیم . بقیه راه رو باید پیاده می رفتیم . درمسیر که جلو می رفتیم پایگاههای موشکی عراق که شبهای قبل بوسیله بچه ها آزادشده بود را دیدیم. همان هایی که قرار بود یکی شو ما بگیریم.بچه های لشگر کربلا با موتورهای سه چرخی که ازعراقیها غنیمت گرفته بودند مشغول انتقال شهدا به عقب بودند. صداهای ناگهانی شلیک کاتیوشاهای خودی که کنار جاده بود هر چند دقیقه یه بار حسابی بچه ها را می ترسوند . بعد از طی کیلومترها راهپیمایی نزدیکای غروب پشت خاکریزی مستقر شدیم تا شب وارد عملیات بشیم . نیروهای ما در دو جاده فاو-البحار و فاو -بصره پیشروی کرده بودن و قرار بود ما بعد از انجام عملیات و پیش روی در خط تعیین شده در جاده فاو-ام القصر مستقر بشیم ، سمت چپ جاده خور عبدالله بود. (خور عبدالله فرو رفتگی خلیج در خشکی بین جزیره بوبیان کویت و شبه جزیره فاو بود ) زمین خور حالت باتلاقی داشت و غیر از هاور کرافت (شناوری دریایی که روی بالشتکی از هوا قدرت حرکت در آب و خشکی رو داره ) هیچ وسیله ای قابلیت حرکت در خور رو نداشت . خود عراقیها قبلا برای حفاظت ، سراسر جاده رو به فاصله چند متر چند متر با میله پوشونده بودن . قرار بود اول گردان مالک عملیات رو شروع کنه و ما به عنوان آخرین گردان ، ماموریت لشگر را تمام بکنیم . جالب بود دقیقاً مثل عملیات بدر شد و ما که قرار بود اولین گردان عمل کننده باشیم حالا باید کار را تمام می کردیم . شب شد و گردان مالک عملیات را شروع کرد . بعد از چند ساعت انتظار فرمان عملیات به گردان ما داده شد . به ستون یک از پشت خاکریز جدا و وارد دشت شدیم...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#خور_عبدالله
#بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
نیروهای مستقر در جاده فاو_ ام القصر
عملیات والفجر هشت
@hamidraz
#قسمت_نهم
گردان به ستون یک و با قدمهای تند و بعضی جاها با دویدنهای سریع از نقطه رهایی دور شد . با اینکه قرار بود موقع عملیات بی سیم چی حسن باشم ولی به علت فرستادن بی سیم چی از مخابرات لشگر به عنوان نیرو آزاد گروهان وارد عملیات شدم . گروهان شهادت دوتا نیرو ازاد دیگه هم داشت که منم بین اون دو بزرگ مرد بُر خورده بودم. رضا اکبری همون فرشته نجات دژ بدر و بهنام پازوکی که تو عملیات خیبر معاون گروهان بود . بهنام تو خیبر به شدت مجروح شده بود و حالا تونسته بود بعد از مدتها دوباره بیاد جبهه . سر ستون با حسن می رفت . اسلحه نداشت و فقط همه داروهاشو تو یه چفیه همراه خودش داشت . گروهان ما سر ستون بود و دو گروهان دیگه پشت سر ما می اومدن هوا کاملا تاریک بود و هیچ چیزی دیده نمی شد مگر لحظاتی که نور منورهای عراقی دشت را روشن میکرد.سمت چپ ما خورعبدالله بود و امکان تردد نیروی پیاده و حتی تانک نبود. مطمئن بودیم از اون طرف نیرویی به ماحمله نمیکنه ولی سمت راست پر از سنگر بود و موقع پیشروی باید همه اونارو پاکسازی می کردیم.شکرخدا اکثر عراقی ها فرار کرده بودند وداخل سنگرها کسی نبود. تیراندازیهای پراکنده وبی هدفی از طرف عراقی ها انجام میشد که با جواب سریع و دقیق بچه ها خاموش میشد. یک تانک عراقی که قصد شلیک به سمت ستون گردان رو داشت،قبل از اینکه بتونه کاری بکنه یکی از آرپی چی زنها به سمتش شلیک کرد . هر چند آرپی چی به هدف نخورد ولی خدمه تانک ازترس بیرون اومدند و قصد فرار داشتند که بچه ها به سمتشون تیراندازی کردن . از اونجا به بعد سرعت حرکتمون بالا رفت . به طوری که یه جاهایی بعضی بچه ها نفس کم می آوردن. ستون نباید قطع می شد و تو تاریکی ممکن بود نفرات عقب ستون راه رو گم کنن، به هر سختی بود بچه ها همدیگرو کمک کردن و مسافت زیادی رو تو جاده در زمان کوتاهی پیشروی کردیم . نیمه های شب بود که به هدف مورد نظر رسیدیم و پشت یک خاکریز مستقر شدیم. به همه گفته شد با بیلچه هایی که داشتیم سنگر بکنیم. هوا سرد بود.با خستگی که داشتیم با کمک هم هر چند نفر زمین را گود کردیم و چاله ای به عنوان سنگر موقت درست کردیم تا فردا صبح با رسیدن امکانات بتونیم سنگر بسازیم. 22 کیلومتر در جاده ام القصر پیشروی کرده بودیم.بچه ها سه،چهار شب درست حسابی نخوابیده بودند . راهپیمایی طولانی و انجام عملیات رمقی براشون باقی نذاشته بود . ساعت نزدیک چهار صبح بود که کل گردان پشت خاکریز مستقرشد . ما گروهان شهادت بودیم که از روی جاده ام القصر به سمت راست در پشت خاکریز قرار گرفتیم. به همین ترتیب گروهان جهاد و هجرت کنار ما قرار گرفتن. ما از وضع منطقه و استقرارنیروهای عراقی هیچ اطلاع درستی نداشتیم و هر لحظه احتمال حمله و شبیخون می رفت ولی بچه ها به واقع دیگه نمی تونستن جلوی خوابشونو بگیرن .چند دقیقه بعد خط در سکوت خواب همه بچه ها فرو رفت ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گروهان_شهادت
#بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
عاشقانت گرچه بی دست و بی پا آمدند اما پر پرواز داشتند
یا حسین
@hamidraz
Forwarded from .
دریاچه نمک صبح عملیات والفجر 8 / چهار شهید عزیز و دکتر مجید مرادی شهید زنده (نفر جلو با عینک)
#قسمت_دهم
وقتی فرمانده های گردان برای سرکشی به نیروها خط رو چک می کردن از کل گروهان ما فقط حسین الهی بیدار بود . همه از فرط خستگی در خواب عمیق بودن. حسین نیروی پرتلاش و در عین حال بسیار اروم بود . فرمانده ها نیز مثل بقیه بچه ها چند شب بود درست نخوابیده بودن ولی احساس مسئولیت خواب رو از چشماشون گرفته بود. اذان صبح که شد نماز خوندیم و تا طلوع آفتاب دوباره در چاله هایی که حکم سنگر موقت رو داشت چرت زدیم.با بالا اومدن خورشید گرما و نشاط کار هم اومد . شکر خدا درعملیات دیشب شهید و مجروح نداشتیم و با کمی استراحت بچه ها دوباره آماده بودند . همه شروع کردن به درست کردن سنگر. همزمان ، شلیک خمپاره عراقی هاشروع شد وباعث شد بچه ها سریعتر سنگرها رو بسازن . در یکی از انفجارها حسین الهی ترکش خورد و اولین شهید گردان شد. حسین آرام و پرتلاش حالا آرامشی جاودانه پیدا کرده بود.
اینجا یک پرانتز باز کنم و توضیح کوتاهی از عملیات دیگری که همزمان با عملیات ما انجام شده بود رو بگم . درست شب اول عملیات در فاو ، لشگر سید الشهدا در جزیره ام الرصاص عراق عملیاتی را شروع کرد. این جزیره دقیقاً روبروی خرمشهر بود و آنقدر فاصله کم بود که همه چیز در ساحل دو طرف با چشم غیر مسلح دیده میشد .این منطقه به دلیل نزدیکی به بصره اهمیت فوق العاده ای برای عراق داشت . این دو عملیات همزمان باعث فریب دشمن شد و فکری که فرمانده های ما داشتند عملی شد.عراق فکر کرد که عملیات اصلی ما درام الرصاص شروع شده که به بصره نزدیکه و عملیات فاو را ایذایی فرض کرد و جدی نگرفت و این دقیقاً خواسته ما بود. البته عملیات ام الرصاص یک شب بیشتر نبود وشهدای ما اونجا جا موندن . ولی عراق از ترس از دست دادن بصره بیشتر نیروهاشو به اون سمت گسیل داشت و چند روز متمرکز اونجا بود و وقتی فهمید چی به چیه که کار از کار گذشته بود . دلیل اینکه گردان ما با کمترین در گیری در شب سوم به راحتی پیشروی کرد، همین کمبود نیروهای عراق در منطقه فاو بود.ولی به تدریج حجم نیروهای عراقی در جبهه فاو زیاد شد . همین امر باعث شد لشگر از گردان ما بخواد که بعد از انجام عملیات در خط باقی بمونه و عقب نیاد . بعد از ساخت سنگرها میخواستم استراحت کنم که دیدم سر و صدای بچه ها دسته یک میاد . رفتم دیدم حرف دوتا عراقیه که شب قبل همون جا کشته شده بودن . حسن بختو مسئول دسته1، از فاصله نزدیک با تیرزده بودشون . چند ساعت قبل بچه ها خاک ریخته بودن روشون که جنازه ها بو نگیره . ولی دوباره پای جفتشون از خاک زده بود بیرون. این خاک ریختن و یک جای بدن اونا از خاک بیرون زدن چندین مرتبه تکرار شده بود. بچه ها کلافه شده بودن،بلاخره سیم بکسل بستن به پای جنازه ها و بردن وسط دشت، دور از جایی که نیروها بودن . اون روز حادثه خاصی جز شهادت علی نداشتیم . فردا خبر دادن که عراق با تعداد زیادی تانک آماده پاتک شدید شده . حرکت تانک و نیروی زرهی تو اون دشت تقریبا نشدنی بود. چون زمین باتلاقی بود و باعث زمین گیر شدن تانکها میشد.تنها راه عبورتانک درمحدوده ما، جاده آسفالت فاو-ام القصر بود . قرار شد همون شب گردان حمزه روی جاده عملیات کنه . چون اگر صبح می شد جلوی تانکهای عراقی رو نمی شد گرفت.دسته ویژه گردان ما به گردان حمزه ملحق شد تا با کمک هم در تاریکی شب به جنگ صدها تانک عراقی برن. ...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
پنج شهید دوست داشتنی
نقر اول حسین الهی
علی روضه ای/حسین مصطفایی/ مهدی اسماعیلی / سید جلال خوشی
#قسمت_یازدهم
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که بچه های دسته روح الله(شهید پورات)همراه گردان حمزه وارد عملیات شدند و یک شاهکار بزرگ نظامی را رقم زدند. تمام جاده ام القصر پر شده بود از تانک و یقیناً اگر بچه ها کاری انجام نمی دادن، فردا صبح تخته گاز تا خود فاو جلو می اومدن . اون شب، شیرمردان جوان با تنها سلاحشون یعنی آرپی چی تانک ها را شکار کردند . 53 تانک عراقی در فاصله چند ساعت منهدم شد و بقیه هم مجبور به فرار شده بودند . مزیت این عملیات برای ما این شد که عمده تانکها روی جاده منهدم شده بودند و تا فاصله زیادی روی جاده را بسته بودند و خودشون شده بودن یک مانع و سنگر دفاعی برای ما . یعنی از آن به بعد تردد نیروی زرهی دشمن روی جاده بسیار محدود میشد و در صورت تردد باید اول همه تانکها را کنار میزدند که کار سخت و ناممکن به نظر می آمد. معاون دسته ویژه وحید باقری اون شب شهید شد و با بقیه شهدا بین تانکها جا مونده بودند. تعداد شهدای ما کم بود اما عراقی ها خیلی تلفات داده بودند. صبح که شد برای پیدا کردن پیکر وحید با فریبرز یوسفی رفتیم اون طرف خاکریز و بین تانکها شروع کردیم به گشتن . وحید در قسمت جلوتر از تانکها شهید شده بود. از بین تانکها که میرفتیم جلو، صجنه های دلخراشی میدیدم. چندتا از شهدای خودمون بین تانکها بودن . یک پای قطع شده که هر چه به جنازه های اطراف نگاه کردم صاحب پا را ندیدم و معلوم بود طرف مجروح شده و بردنش عقب . در چنین موقعیتهایی همیشه شهدا جا می موندن و نهایتاً اگر بچه ها می تونستن به همدیگه کمک کنن مجروحا رو به عقب می بردن . کشته های عراقی بد وضعیتی داشتند و بعضا سوخته بودن . این ها خدمه تانکها بودند که وقتی تانک منفجر شده بود دچار سوختگی شده بودند و فقط تونسته بودن خودشونو از تانک بیرون بندازن . اما جلوی تانک افتاده بودن و بر اثر سوختن تانک جنازه اونا هم سوخته بود، و هیکلی که ازشون باقی مونده بود به اندازه ی یک بچه کوچیک بود. از تانکها که رد شدیم، وحید رو دیدم . پشت یک تل کوچیک خاک روی سینه و به سمت عراقی ها افتاده بود . معلوم بود تا لحظه آخر مردونه جنگیده و رو به دشمن شهید شده. پاهای فریبرز سست شده بود و نمی خواست باورکنه رفیق صمیمیش وحید شهید شده. اونجا اصلا جای امنی نبود و باید زودتر پیکر وحید رو به عقب می آوردیم.فریبرز نای راه رفتن نداشت و خیلی ناراحت بود، به من گفت: حمید توزحمت بکش وحید رو بیار عقب . من نمیتونم به وحید نگاه کنم. بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش...
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#وحید_باقری
#گردان_حمزه
#دسته_ویژه_روح_الله
#بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
معاون دسته ویژه روح الله شهید #وحید_باقری
@hamidraz
Forwarded from .
انتقال شهدا و مجروحین یکی از مهمترین و سختترین کارها به عقبه عملیات بود
@hamidraz
#قسمت_دوازدهم
بدن وحید رو چرخوندم. نگاهم افتاد به صورت قشنگش . غم سنگینی تو دلم احساس کردم. به خصوص که محمود برادر کوچکتر وحید هنوز توی خط بود و در انتظار خبری از وحید . فکر می کردم که چه طور این خبر را به محمودبدیم . وحید را بلند کردم و انداختم روی دوشم. همین که سرش آمد سمت پایین، کلی خون تازه از بینی اش ریخت . شلوارم پر از خون شد . حدود 2کیلومتر راه اومدیم تا رسیدیم به خاکریز خودمون . بی سر صدا، بدون اینکه محمود بفهمه ، وحید رو فرستادیم عقب. همه نگران محمود بودند و می‌خواستند به بهانه مجروحیت وحید او رو بفرستن تهران . در این فکرها بودیم و هر کی نقشه‌ای می‌کشید که در میان صدای انفجارها خبری به گوش رسید که فکرها را باطل کرد و همه را بی نیاز از طرح و نقشه در غم دیگری فرو برد. با انفجار یک خمپاره 60 محمود و مجید یوسفی منشی گروهان شهید و چندتا از بچه ها مجروح شدند . دو برادر در فاصله کوتاهی شهید شده بودن. همه در سکوت پریشان و به هم ریخته بودند. چه کسی میخواست این خبر را به مادر و پدر وحید و محمود بده !؟
چهار شب از موندن ما درخط گذشته بود که اعلام شد وسایلمونو جمع کنیم تا خط رو تحویل گردان دیگه ای بدیم و بریم عقب . از روزی که برای عملیات راه افتاده بودیم بیش از یک هفته میگذشت . خستگی و کثیفی همه را کلافه کرده بود و این خبر خوبی بود . از طرفی با شهادت و مجروح شدن تعدادی از بچه ها ، همه میخواستند برن عقب که از وضع رفقای مجروحشون با خبر بشن و احیاناً به مراسم شهدا برسن. هوا کاملا تاریک شده بود که بعد از خوندن نماز فرمان حرکت داده شد . ستون راه افتاد ولی چند متر بیشتر نرفته بودیم که فرمان توقف اومد و گفتند بشینید . چند ساعت درهمون وضعیت با تجهیزات نشستیم و منتظر فرمان حرکت بودیم اما خبری نشد که نشد . نشستن همانا و شش روز دیگه در خط ماندن همان....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#شهید_محمود_باقری
#شهید_مجید_یوسفی
#بهمن_1364
@hamidraz
Forwarded from .
محمود باقری که در فاصله کوتاهی از برادر شهیدش وحید به او پیوست
@hamidraz
قسمت_سیزدهم
... دوباره برگشتیم به سنگرهامون نمیدونستیم چقدر دیگه باید تو خط بمونیم . خط اروم شده بود. شب راحت خوابیدیم. صبح که شد هلی کوپترهای عراقی اومدن بالا سر ما . یکیشون شروع کرد با بلندگو با بچه ها صحبت کردن.قشنگ فارسی صحبت می کرد (احتمالا از منافقین بودن) . می گفت شمارا به زور آوردند جبهه،پدرو مادرهای شما چشم انتظار شما هستند. حرفاش رو اعصاب بود. از این طرف صدای رادیوی خودمون می اومد که مارش حمله گذاشته بود و همون صدای معروف رزمنده ها را ترغیب به حمله می کرد.این مارش و صدا را وقتی تهران بودم خیلی دوست داشتم ولی در خط مقدم و زیر آتیش که بودیم لجم می گرفت . می گفتم طرف نشسته توی استودیو و هی میگه حمله کنید. ضد هوایی ها شروع کردن به شلیک و بعد از چند دقیقه هلی کوپتری که با بلندگو بچه ها رو به پناهندگی تشویق می کرد رو زدن . صحنه قشنگی بود. هلی کوپتر می چرخید و از کنترل خارج شده بود وچند لحظه بعد صدای انفجار مهیبش همه جا رو لرزوند . همه حسابی سر کیف اومدن . بعد از ظهر که شد رفتم جلو پیش بچه های پیشونی(برای حفاظت از خط اصلی حدود یک کیلومتر جلوتر ، روی جاده خاکریزی زده شده بود .به علت اینکه نقطه اول مقابله با دشمن بود بچه ها بهش می گفتن پیشونی) یکی از دسته های گروهان، جلو بود و دوتای دیگه در خاکریز عقبی.یک بی سیم برده بودیم برای خاکریز جلو تا با گروهانهای دیگه در ارتباط باشیم.دو ساعت مونده بود به غروب که ناگهان متوجه شدیم تعداد زیادی نیروی عراقی از لای تانک سوخته ها خودشونو رسوندن به نزدیکی ما و قصد حمله دارند. حسن به بیسیم چی گفت: تماس بگیر بگو نیروی کمکی بفرستند.بیسیم چی هر چه سعی کرد، نتونست تماس بگیره. رفتم کمکش ولی فایده نکرد. اون شب قرار بود گردان مالک ومسلم با کمک گردان ما عملیات کنند و یک مقدار خط را جلو ببرن .اگر عراقی ها الان پیشروی میکردن، کار خراب می شد . نیروهاشون زیاد بود و یک دسته ی ما با مهمات کمی که داشت، نمی تونست جلوشون بایسته . به حسن گفتم: چاره ای نیست. میخوای برم عقب و یه دسته دیگه روبردارم بیارم؟ گفت:آره فقط بدو که داره دیر میشه. آتش تهیه عراق (شلیک خمپاره اندازها و توپها ،قبل از حمله نیروی پیاده) هر لحظه شدیدتر میشد . معلوم بود که میخوان کاری کنن . با سرعت هر چه تمامتر شروع کردم به دویدن به سمت عقب . دیگه مجال خیز رفتن برای سوت و انفجار خمپاره ها هم نبود ....
#ادامه_دارد
#عملیات_والفجر_هشت
#گردان_انصار
#جاده_فاو_ام_القصر
#پاتک_عراق
#بهمن_1364
@hamidraz