https://www.aparat.com/v/seesg41
با شنیدن نام محسن در پایان خاطره قطرات اشک گوشه چشم فاطمه جمع شد. نفسم تنگ شده بود . رفتم تو اتاق . اشک امانم را بریده بود . دوست داشتم کسی نیاد پیشم تا یک دل سیر گریه کنم...
🟢@hamidraz
با شنیدن نام محسن در پایان خاطره قطرات اشک گوشه چشم فاطمه جمع شد. نفسم تنگ شده بود . رفتم تو اتاق . اشک امانم را بریده بود . دوست داشتم کسی نیاد پیشم تا یک دل سیر گریه کنم...
🟢@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۷ فصل پنجم
❤7👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۱ فصل ششم
پس از آزمایش موفقیت آمیز تزریق و تاثیر مثبت دارو به روی حاج رضا ، فرصت دو ساله ما برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر از یک ماه پیش آغاز شد
🔴@hamidraz
پس از آزمایش موفقیت آمیز تزریق و تاثیر مثبت دارو به روی حاج رضا ، فرصت دو ساله ما برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر از یک ماه پیش آغاز شد
🔴@hamidraz
❤6👍1👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۲ فصل ششم
بعد از سه دهه دو نفر که در جنگ در صف مقابل هم بودند حالا به جهت عوارض همان جنگ کنار هم قرار گرفته بودند
🟢@hamidraz
بعد از سه دهه دو نفر که در جنگ در صف مقابل هم بودند حالا به جهت عوارض همان جنگ کنار هم قرار گرفته بودند
🟢@hamidraz
❤5👏2👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۳ فصل ششم
صحبتم با بابا گل انداخت
اينجا دور از تو، دور از وطن، کار ما گره خورده و حال و هواي من باور و آرامش تو رو میخواد .
كمی زيبايي برام حواله كن، يك ذره بركت ، یک لحظه امید .
دستمو بگير. در این لحظات سخت ، همت و اراده و تلاش خودت را از خدا برای من بخواه
مثل همیشه باران رحمت شو و بر دخترت ببار ...
🔴@hamidraz
صحبتم با بابا گل انداخت
اينجا دور از تو، دور از وطن، کار ما گره خورده و حال و هواي من باور و آرامش تو رو میخواد .
كمی زيبايي برام حواله كن، يك ذره بركت ، یک لحظه امید .
دستمو بگير. در این لحظات سخت ، همت و اراده و تلاش خودت را از خدا برای من بخواه
مثل همیشه باران رحمت شو و بر دخترت ببار ...
🔴@hamidraz
❤8
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۱ فصل هفتم
قضیه محسن و هبوط به هم گره خورده بود . اما باورش سخت بود .
دوست داشتم وقتی محسن را پیدا می کنم ناب و خالص مثل روز اول آشناییمون باشه.
حس اینکه اون یه آدم دیگه شده اذیتم میکرد.
حتی اگر اون ادم پدر فاطمه باشه . اگر این حدس درست بود با یک تیر دو نشان زده بودم . هم محسن پیدا می شد هم پدر فاطمه .
اما من این تضاد درونی را دوست نداشتم
🔴@hamidraz
قضیه محسن و هبوط به هم گره خورده بود . اما باورش سخت بود .
دوست داشتم وقتی محسن را پیدا می کنم ناب و خالص مثل روز اول آشناییمون باشه.
حس اینکه اون یه آدم دیگه شده اذیتم میکرد.
حتی اگر اون ادم پدر فاطمه باشه . اگر این حدس درست بود با یک تیر دو نشان زده بودم . هم محسن پیدا می شد هم پدر فاطمه .
اما من این تضاد درونی را دوست نداشتم
🔴@hamidraz
❤6👍1👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۲ فصل هفتم
خلبان هواپیمای جنگی "اکرم همام العطا" شصت ساله اعزامی از بغداد
جزو افرادی بود که داوطلبانه تزریق دارو را پذیرفته بود . با مسئول گروه عراقی تماس گرفتیم و اطلاعات بیشتری از بیمار خواستیم . بلاخره بعد از چند روز از عراق ایمیلی اومد که نشون میداد العطا جزو خلبانانی بوده که حلبچه را بمباران شیمیایی کرده و بعد از اون جنایت بزرگ که در عرض چند ساعت پنج هزار انسان بی دفاع را به کام مرگ فرو برده بود دچار مشکلات روحی و به دنبال آن سکته مغزی شده بود .
عذاب وجدانی که بعد از سه دهه همچنان گریبانگیر او بود .
🔴@hamidraz
خلبان هواپیمای جنگی "اکرم همام العطا" شصت ساله اعزامی از بغداد
جزو افرادی بود که داوطلبانه تزریق دارو را پذیرفته بود . با مسئول گروه عراقی تماس گرفتیم و اطلاعات بیشتری از بیمار خواستیم . بلاخره بعد از چند روز از عراق ایمیلی اومد که نشون میداد العطا جزو خلبانانی بوده که حلبچه را بمباران شیمیایی کرده و بعد از اون جنایت بزرگ که در عرض چند ساعت پنج هزار انسان بی دفاع را به کام مرگ فرو برده بود دچار مشکلات روحی و به دنبال آن سکته مغزی شده بود .
عذاب وجدانی که بعد از سه دهه همچنان گریبانگیر او بود .
🔴@hamidraz
❤8👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۳ فصل هفتم
عکسهای اون فاجعه در همه این سالها راحتم نذاشتند . همیشه جلوی چشمهام هستند.
در مدت کوتاهی بعد از واقعه حلبچه زن و فرزندم در یک تصادف کشته شدند و خودم روانه بیمارستان و بعد آسایشگاه روانی شدم.
در پایان وقتی خلبان عراقی فهمید کسی که داره باهاش صحبت میکنه یک مجروح شیمیایی ایرانی هست و الان در تیم درمانی داره بهش کمک میکنه شرمسار و خجالت زده شده بود و انگار که میخواست حرفهاشو پس بگیره اما اشک امانش را بریده بود .
🟢@hamidraz
عکسهای اون فاجعه در همه این سالها راحتم نذاشتند . همیشه جلوی چشمهام هستند.
در مدت کوتاهی بعد از واقعه حلبچه زن و فرزندم در یک تصادف کشته شدند و خودم روانه بیمارستان و بعد آسایشگاه روانی شدم.
در پایان وقتی خلبان عراقی فهمید کسی که داره باهاش صحبت میکنه یک مجروح شیمیایی ایرانی هست و الان در تیم درمانی داره بهش کمک میکنه شرمسار و خجالت زده شده بود و انگار که میخواست حرفهاشو پس بگیره اما اشک امانش را بریده بود .
🟢@hamidraz
❤7
https://www.aparat.com/v/lif8704
قسمت ۴ فصل هفتم
مشخصاتی که خلبان عراقی از بیمار در آسایشگاه داده بود شباهت زیادی به محسن داشت .
خوشحالی از احتمال پیدا شدن محسن در پس یک غم بزرگ پنهان بود.
شادی برای تمام شدن انتظاری طولانی . نگرانی برای پایانی تلخ و آغازی سخت.
باید خودم رو برای یک اتفاق دشوارتر از گذشته آماده میکردم
🔴@hamidraz
قسمت ۴ فصل هفتم
مشخصاتی که خلبان عراقی از بیمار در آسایشگاه داده بود شباهت زیادی به محسن داشت .
خوشحالی از احتمال پیدا شدن محسن در پس یک غم بزرگ پنهان بود.
شادی برای تمام شدن انتظاری طولانی . نگرانی برای پایانی تلخ و آغازی سخت.
باید خودم رو برای یک اتفاق دشوارتر از گذشته آماده میکردم
🔴@hamidraz
❤6👏2
https://www.aparat.com/v/opd2v35
قسمت ۵ فصل هفتم
با سرعت بیشتر خودمو بهش رسوندم و درست جلوی ورودی هتل پای چپم رو جلوی پاش گذاشتم و با دست راست چنان ضربه محکمی به کوله پشتیش زدم که چند متر سکندری خورد و با صورت روی زمین پهن شد .
تا اومد بجنبه و ضامن را بکشه شلیک پلیس عراقی امانش نداد و خون از بازوی راستش فوران کرد و ...
خواست خدا اینطور بود که ما سر راه اون زن انتحاری قرار بگیریم والا انفجار تو اون شلوغی باعث تلفات خیلی بیشتری میشد.
صفیه هیجان زده بغلم کرد و در حالی که گریه و خنده اش قاطی شده بود گفت فتانه اگر منفجر میشد الان اینجا نبودی. فکر نکردی چی میشه که دنبالش رفتی؟
بوسش کردم و اشکهاشو پاک کردم.
گفتم خدا یه جاهایی فکر را در لحظه از آدم میگیره . برای اینکه قبلا با تفکر راهتو انتخاب کردی
🔴@hamidraz
قسمت ۵ فصل هفتم
با سرعت بیشتر خودمو بهش رسوندم و درست جلوی ورودی هتل پای چپم رو جلوی پاش گذاشتم و با دست راست چنان ضربه محکمی به کوله پشتیش زدم که چند متر سکندری خورد و با صورت روی زمین پهن شد .
تا اومد بجنبه و ضامن را بکشه شلیک پلیس عراقی امانش نداد و خون از بازوی راستش فوران کرد و ...
خواست خدا اینطور بود که ما سر راه اون زن انتحاری قرار بگیریم والا انفجار تو اون شلوغی باعث تلفات خیلی بیشتری میشد.
صفیه هیجان زده بغلم کرد و در حالی که گریه و خنده اش قاطی شده بود گفت فتانه اگر منفجر میشد الان اینجا نبودی. فکر نکردی چی میشه که دنبالش رفتی؟
بوسش کردم و اشکهاشو پاک کردم.
گفتم خدا یه جاهایی فکر را در لحظه از آدم میگیره . برای اینکه قبلا با تفکر راهتو انتخاب کردی
🔴@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۵ فصل هفتم
❤5👏3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۶ فصل هفتم
ناگهان یک تانک از انتهای خاکریز بیرون اومد . بلند شدم و یه آرپی چی زدم. خورد به تانک ولی چون فاصله ش کم بود کمانه کرد.
شلیکش میتونست تلفات زیادی از بچه ها بگیره . دومین آرپی چی هم اثر نکرد .احساس درماندگی کردم و از خدا کمک خواستم.
یک لحظه بعد محسن بالای برجک تانک بود و ....
🟢@hamidraz
ناگهان یک تانک از انتهای خاکریز بیرون اومد . بلند شدم و یه آرپی چی زدم. خورد به تانک ولی چون فاصله ش کم بود کمانه کرد.
شلیکش میتونست تلفات زیادی از بچه ها بگیره . دومین آرپی چی هم اثر نکرد .احساس درماندگی کردم و از خدا کمک خواستم.
یک لحظه بعد محسن بالای برجک تانک بود و ....
🟢@hamidraz
❤6👏2
https://www.aparat.com/v/yis4h51
قسمت ۷ فصل هفتم
همراه صفیه وارد آسایشگاه شدیم
مسئول پذیرش گفت در طول این سالها چندین نفر اینجا بودند که فارسی صحبت میکردند و هنوز دو نفرشون هستند.
اما هر دو عراقی اند .یکی عرب و یکی کرد. مشخصاتی که شما گفتید به بیماری که کرد هست میخوره.
هیچ ملاقات کننده ای تا به حال نداشته . و میگه همه خانواده شو از دست داده.
دل تو دلم نبود . کم کم حدس و گمانی که دوست نداشتم رو به واقعیت میرفت.
یعنی محسن همون هُبوطه ؟
@hamidraz
قسمت ۷ فصل هفتم
همراه صفیه وارد آسایشگاه شدیم
مسئول پذیرش گفت در طول این سالها چندین نفر اینجا بودند که فارسی صحبت میکردند و هنوز دو نفرشون هستند.
اما هر دو عراقی اند .یکی عرب و یکی کرد. مشخصاتی که شما گفتید به بیماری که کرد هست میخوره.
هیچ ملاقات کننده ای تا به حال نداشته . و میگه همه خانواده شو از دست داده.
دل تو دلم نبود . کم کم حدس و گمانی که دوست نداشتم رو به واقعیت میرفت.
یعنی محسن همون هُبوطه ؟
@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۷ فصل هفتم
❤5👏3