https://www.aparat.com/v/gby677z
فکر رفتن به پاریس به سرم زده بود . می خواستم قید کار را بزنم و برم .
اما پدر و مادر پا به سن گذاشته بودند و به زندگی با من عادت کرده بودند.
هنوز چشم به راهِ اومدن محسن بودم ، محسن ، برای بقیه شهید شده بود و برای من نه
🔴@hamidraz
فکر رفتن به پاریس به سرم زده بود . می خواستم قید کار را بزنم و برم .
اما پدر و مادر پا به سن گذاشته بودند و به زندگی با من عادت کرده بودند.
هنوز چشم به راهِ اومدن محسن بودم ، محسن ، برای بقیه شهید شده بود و برای من نه
🔴@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۲ فصل پنجم
❤7
https://www.aparat.com/v/sjn106h
هفته پیش نشانی یک نفر در اصفهان را بهم دادند و دیروز ملاقاتش کردم . مردی مهربان با چهره ای تکیده که معلوم بود سختیها او را سالخورده کرده نه سن و سال. از محسن برام تعریف کرد و این خاطره آخرین جایی بود که محسن را پنج ماه قبل از پایان جنگ دیده بود.
امیدهام زنده تر شد
🟢@hamidraz
هفته پیش نشانی یک نفر در اصفهان را بهم دادند و دیروز ملاقاتش کردم . مردی مهربان با چهره ای تکیده که معلوم بود سختیها او را سالخورده کرده نه سن و سال. از محسن برام تعریف کرد و این خاطره آخرین جایی بود که محسن را پنج ماه قبل از پایان جنگ دیده بود.
امیدهام زنده تر شد
🟢@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۳ فصل پنجم
❤7
https://www.aparat.com/v/legwcy5
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی
و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
🔴@hamidraz
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی
و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
🔴@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۴ فصل پنجم
❤6
https://youtube.com/@habutdarshanzalize?si=z9hdgHuVD_f5Ti-D
رمان هبوط در شانزلیزه در یوتیوب نیز قابل دسترسی شد
🔴@hamidraz
رمان هبوط در شانزلیزه در یوتیوب نیز قابل دسترسی شد
🔴@hamidraz
❤7
https://www.aparat.com/v/grh4m12
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که وارد عملیات شدیم . بچه ها مردونه جنگیدند و تعداد زیادی از تانک ها را شکار کردند
🟢@hamidraz
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که وارد عملیات شدیم . بچه ها مردونه جنگیدند و تعداد زیادی از تانک ها را شکار کردند
🟢@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۵ فصل پنجم
❤7
https://www.aparat.com/v/bhi1haj
محسن را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده ؟ گفت ترکش به دستش خورده . گفتم چرا عقب نرفتی. گفت نمیشه بچه ها رو تنها بذارم
پیشانی ام را بوسید و با دست پانسمان شده به سمت خط مقدم برگشت
🔴@hamidraz
محسن را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده ؟ گفت ترکش به دستش خورده . گفتم چرا عقب نرفتی. گفت نمیشه بچه ها رو تنها بذارم
پیشانی ام را بوسید و با دست پانسمان شده به سمت خط مقدم برگشت
🔴@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۶ فصل پنجم
❤8
https://www.aparat.com/v/seesg41
با شنیدن نام محسن در پایان خاطره قطرات اشک گوشه چشم فاطمه جمع شد. نفسم تنگ شده بود . رفتم تو اتاق . اشک امانم را بریده بود . دوست داشتم کسی نیاد پیشم تا یک دل سیر گریه کنم...
🟢@hamidraz
با شنیدن نام محسن در پایان خاطره قطرات اشک گوشه چشم فاطمه جمع شد. نفسم تنگ شده بود . رفتم تو اتاق . اشک امانم را بریده بود . دوست داشتم کسی نیاد پیشم تا یک دل سیر گریه کنم...
🟢@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۷ فصل پنجم
❤7👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۱ فصل ششم
پس از آزمایش موفقیت آمیز تزریق و تاثیر مثبت دارو به روی حاج رضا ، فرصت دو ساله ما برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر از یک ماه پیش آغاز شد
🔴@hamidraz
پس از آزمایش موفقیت آمیز تزریق و تاثیر مثبت دارو به روی حاج رضا ، فرصت دو ساله ما برای آزمایش بالینی بر روی دویست بیمار دیگر از یک ماه پیش آغاز شد
🔴@hamidraz
❤6👍1👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۲ فصل ششم
بعد از سه دهه دو نفر که در جنگ در صف مقابل هم بودند حالا به جهت عوارض همان جنگ کنار هم قرار گرفته بودند
🟢@hamidraz
بعد از سه دهه دو نفر که در جنگ در صف مقابل هم بودند حالا به جهت عوارض همان جنگ کنار هم قرار گرفته بودند
🟢@hamidraz
❤5👏2👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۳ فصل ششم
صحبتم با بابا گل انداخت
اينجا دور از تو، دور از وطن، کار ما گره خورده و حال و هواي من باور و آرامش تو رو میخواد .
كمی زيبايي برام حواله كن، يك ذره بركت ، یک لحظه امید .
دستمو بگير. در این لحظات سخت ، همت و اراده و تلاش خودت را از خدا برای من بخواه
مثل همیشه باران رحمت شو و بر دخترت ببار ...
🔴@hamidraz
صحبتم با بابا گل انداخت
اينجا دور از تو، دور از وطن، کار ما گره خورده و حال و هواي من باور و آرامش تو رو میخواد .
كمی زيبايي برام حواله كن، يك ذره بركت ، یک لحظه امید .
دستمو بگير. در این لحظات سخت ، همت و اراده و تلاش خودت را از خدا برای من بخواه
مثل همیشه باران رحمت شو و بر دخترت ببار ...
🔴@hamidraz
❤8
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
قسمت ۱ فصل هفتم
قضیه محسن و هبوط به هم گره خورده بود . اما باورش سخت بود .
دوست داشتم وقتی محسن را پیدا می کنم ناب و خالص مثل روز اول آشناییمون باشه.
حس اینکه اون یه آدم دیگه شده اذیتم میکرد.
حتی اگر اون ادم پدر فاطمه باشه . اگر این حدس درست بود با یک تیر دو نشان زده بودم . هم محسن پیدا می شد هم پدر فاطمه .
اما من این تضاد درونی را دوست نداشتم
🔴@hamidraz
قضیه محسن و هبوط به هم گره خورده بود . اما باورش سخت بود .
دوست داشتم وقتی محسن را پیدا می کنم ناب و خالص مثل روز اول آشناییمون باشه.
حس اینکه اون یه آدم دیگه شده اذیتم میکرد.
حتی اگر اون ادم پدر فاطمه باشه . اگر این حدس درست بود با یک تیر دو نشان زده بودم . هم محسن پیدا می شد هم پدر فاطمه .
اما من این تضاد درونی را دوست نداشتم
🔴@hamidraz
❤6👍1👏1