🔴https://www.aparat.com/v/jqh06ar
این مهم ترغیبم کرد که از مسیر پرگل و لای کناره بریم روی جاده حرکت کنیم . غافل ازاینکه دوتا تانک اونجا کمین کردند. با اولین قدم که روی جاده گذاشتم با شلیک تیر دوشکای عراقیها به پای راستم نقش برزمین شدم ...
@hamidraz
این مهم ترغیبم کرد که از مسیر پرگل و لای کناره بریم روی جاده حرکت کنیم . غافل ازاینکه دوتا تانک اونجا کمین کردند. با اولین قدم که روی جاده گذاشتم با شلیک تیر دوشکای عراقیها به پای راستم نقش برزمین شدم ...
@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۵ فصل چهارم
شب عجیبی بود. تانکها بطور زیگزاگ روی جاده ارایش گرفته بودند و ما میبایست به موازات کارخانه نمک پس از عبور از تانکها به سمت ام القصر میرفتیم
شب عجیبی بود. تانکها بطور زیگزاگ روی جاده ارایش گرفته بودند و ما میبایست به موازات کارخانه نمک پس از عبور از تانکها به سمت ام القصر میرفتیم
❤6👏2
https://www.aparat.com/v/bocu37x
قسمت ۶ فصل چهارم
چند دقیقه بعد محسن و دو اسیر دیگر و یکی از عراقیها را اوردن بالا.
فهمیدم زنده هستند
🔴@hamidraz
قسمت ۶ فصل چهارم
چند دقیقه بعد محسن و دو اسیر دیگر و یکی از عراقیها را اوردن بالا.
فهمیدم زنده هستند
🔴@hamidraz
❤7👏1
https://www.aparat.com/v/hkp7p8l
بعد از بیست سال دوباره همدیگر را دیدیم اما اون دختر جوانی که در بیروت برای اولین بار دیده بودم حالا رخت میانسالی بر تن کرده بود . شکسته تر از عکسهاش نشون می داد
🔵@hamidraz
بعد از بیست سال دوباره همدیگر را دیدیم اما اون دختر جوانی که در بیروت برای اولین بار دیده بودم حالا رخت میانسالی بر تن کرده بود . شکسته تر از عکسهاش نشون می داد
🔵@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت اول فصل پنجم
سفر به پاریس
سفر به پاریس
❤7
https://www.aparat.com/v/gby677z
فکر رفتن به پاریس به سرم زده بود . می خواستم قید کار را بزنم و برم .
اما پدر و مادر پا به سن گذاشته بودند و به زندگی با من عادت کرده بودند.
هنوز چشم به راهِ اومدن محسن بودم ، محسن ، برای بقیه شهید شده بود و برای من نه
🔴@hamidraz
فکر رفتن به پاریس به سرم زده بود . می خواستم قید کار را بزنم و برم .
اما پدر و مادر پا به سن گذاشته بودند و به زندگی با من عادت کرده بودند.
هنوز چشم به راهِ اومدن محسن بودم ، محسن ، برای بقیه شهید شده بود و برای من نه
🔴@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۲ فصل پنجم
❤7
https://www.aparat.com/v/sjn106h
هفته پیش نشانی یک نفر در اصفهان را بهم دادند و دیروز ملاقاتش کردم . مردی مهربان با چهره ای تکیده که معلوم بود سختیها او را سالخورده کرده نه سن و سال. از محسن برام تعریف کرد و این خاطره آخرین جایی بود که محسن را پنج ماه قبل از پایان جنگ دیده بود.
امیدهام زنده تر شد
🟢@hamidraz
هفته پیش نشانی یک نفر در اصفهان را بهم دادند و دیروز ملاقاتش کردم . مردی مهربان با چهره ای تکیده که معلوم بود سختیها او را سالخورده کرده نه سن و سال. از محسن برام تعریف کرد و این خاطره آخرین جایی بود که محسن را پنج ماه قبل از پایان جنگ دیده بود.
امیدهام زنده تر شد
🟢@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۳ فصل پنجم
❤7
https://www.aparat.com/v/legwcy5
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی
و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
🔴@hamidraz
حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی
و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم
🔴@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۴ فصل پنجم
❤6
https://youtube.com/@habutdarshanzalize?si=z9hdgHuVD_f5Ti-D
رمان هبوط در شانزلیزه در یوتیوب نیز قابل دسترسی شد
🔴@hamidraz
رمان هبوط در شانزلیزه در یوتیوب نیز قابل دسترسی شد
🔴@hamidraz
❤7
https://www.aparat.com/v/grh4m12
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که وارد عملیات شدیم . بچه ها مردونه جنگیدند و تعداد زیادی از تانک ها را شکار کردند
🟢@hamidraz
همه آرپی چی زنها آماده شدند . پاسی از شب گذشته بود که وارد عملیات شدیم . بچه ها مردونه جنگیدند و تعداد زیادی از تانک ها را شکار کردند
🟢@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۵ فصل پنجم
❤7
https://www.aparat.com/v/bhi1haj
محسن را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده ؟ گفت ترکش به دستش خورده . گفتم چرا عقب نرفتی. گفت نمیشه بچه ها رو تنها بذارم
پیشانی ام را بوسید و با دست پانسمان شده به سمت خط مقدم برگشت
🔴@hamidraz
محسن را توی نور کم دیدم و پرسیدم چی شده ؟ گفت ترکش به دستش خورده . گفتم چرا عقب نرفتی. گفت نمیشه بچه ها رو تنها بذارم
پیشانی ام را بوسید و با دست پانسمان شده به سمت خط مقدم برگشت
🔴@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۶ فصل پنجم
❤8
https://www.aparat.com/v/seesg41
با شنیدن نام محسن در پایان خاطره قطرات اشک گوشه چشم فاطمه جمع شد. نفسم تنگ شده بود . رفتم تو اتاق . اشک امانم را بریده بود . دوست داشتم کسی نیاد پیشم تا یک دل سیر گریه کنم...
🟢@hamidraz
با شنیدن نام محسن در پایان خاطره قطرات اشک گوشه چشم فاطمه جمع شد. نفسم تنگ شده بود . رفتم تو اتاق . اشک امانم را بریده بود . دوست داشتم کسی نیاد پیشم تا یک دل سیر گریه کنم...
🟢@hamidraz
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
رمان هبوط در شانزلیزه
قسمت ۷ فصل پنجم
❤7👏1