This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فرمایشات جناب آقای مردانی درویش صدقعلی رحمت الله علیه، در باب بیداری سحر
#فرمایشات_جناب_آقای_مردانی
#در_باب_بیداری_سحر
#فرمایشات_جناب_آقای_مردانی
#در_باب_بیداری_سحر
Forwarded from Zahramir
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨
شمع را پرسیدند: چرا میسوزی؟
گفت: آنکه عشق را شناخت، راهی جز سوختن ندارد.
نور، از دلِ آتش برمیخیزد و حقیقت، از دلِ فنا.
اگر قرار است روشنایی ببخشی،
باید از خویش بگذری.
شمع نیز هر قطره از وجودش را نثار میکند، نه از سر اندوه، بلکه از شوقِ دیدار.
سوختن، پایانِ او نیست؛
آغازِ روشناییِ دیگران است.
پس عاشق، چون شمع، خاموش نمیشود؛ در هر شعله، هزار بار جان میدهد و هزار بار نور میشود.
«أنا الحق.»
این ندا، فریادِ خودبینی نبود؛ بانگِ گم شدنِ قطره در دریای حقیقت بود.
شمع نیز همین راز را هر شب روایت میکند؛ تا خویش را نسوزاند، روشنی نمیبخشد.
مومِ وجودش قطرهقطره آب میشود، اما هر قطره، گواهِ حضوری روشنتر است.
عارف، چون شمع، از سوختن شکایت ندارد؛
که میداند راهِ وصال از آتشِ عشق میگذرد،
و آنگاه که «من» در شعلهٔ محبت خاکستر شود،
تنها «او» باقی میماند.
شمع را پرسیدند: چرا میسوزی؟
گفت: آنکه عشق را شناخت، راهی جز سوختن ندارد.
نور، از دلِ آتش برمیخیزد و حقیقت، از دلِ فنا.
اگر قرار است روشنایی ببخشی،
باید از خویش بگذری.
منصور گفت: «عشق، جان را به آتش میسپارد تا حقیقت رخ بنماید.»
شمع نیز هر قطره از وجودش را نثار میکند، نه از سر اندوه، بلکه از شوقِ دیدار.
سوختن، پایانِ او نیست؛
آغازِ روشناییِ دیگران است.
پس عاشق، چون شمع، خاموش نمیشود؛ در هر شعله، هزار بار جان میدهد و هزار بار نور میشود.
«أنا الحق.»
این ندا، فریادِ خودبینی نبود؛ بانگِ گم شدنِ قطره در دریای حقیقت بود.
منصور گفت:
«میان من و تو، منیِ من حجاب است؛ آن من را از میان بردار تا تو آشکار شوی
شمع نیز همین راز را هر شب روایت میکند؛ تا خویش را نسوزاند، روشنی نمیبخشد.
مومِ وجودش قطرهقطره آب میشود، اما هر قطره، گواهِ حضوری روشنتر است.
عارف، چون شمع، از سوختن شکایت ندارد؛
که میداند راهِ وصال از آتشِ عشق میگذرد،
و آنگاه که «من» در شعلهٔ محبت خاکستر شود،
تنها «او» باقی میماند.
Feel the Miracle Instantly ✨ Powerful Dhikr: Allah La Ilaha Illallah…
✨
ذکر شریف الله هو... لا إله إلا الله
ارزش آدمی ب فکر است و
ارزش فکر به ذکر.
هیچ کس به هیچ عبادت به حق نرسید الا به مداومت ذکر" الله "-
و ذکر که افضل اعمال و خیر الاعمال و اشراف الاعمال است بدین معنی است، و این اختصاص که ذکر راست هیچ عبادت دیگر را نیست.
افضل ذکر در نزد اهل معرفت عبارت شریف. " لا اله الا الله"
است این عبارت چنان ارزنده است که همه عارفان از آن سخن گفته اند و در خلوت و حلقه جلوت ذکر از آن بهره ها می گیرند
که این ذکر قلاویز راهروان و بدرقه طالبان و امید خائفان است.
هم حفیظ مال توانگران و سرمایه درویشان و مرهم جراحت دردمندان است.
ذکر لا اله الا الله مست کننده عاشقان است و مونس مشتاقان و آفت جان بی دلان.
باطل کننده خیال و گمان است بر باد دهنده تمیز و معرفت الله است،
خانه براندازنده علم و فهم و ارادت است
و عارفان بزرگ گفته اند تا مرید چهل سال به طریق.
" لا اله الا الله"
سلوک نکند و به حقیقت. " الله" نرسد
و به سبب این ذکر گفتن بر دوام، موانع از پیش راه برگرفته اند و به حضرت حق رفته اند و بدین ذکر رسیده اند.
💥گوارای وجود ذاکرین
ذکر شریف الله هو... لا إله إلا الله
ارزش آدمی ب فکر است و
ارزش فکر به ذکر.
هیچ کس به هیچ عبادت به حق نرسید الا به مداومت ذکر" الله "-
و ذکر که افضل اعمال و خیر الاعمال و اشراف الاعمال است بدین معنی است، و این اختصاص که ذکر راست هیچ عبادت دیگر را نیست.
افضل ذکر در نزد اهل معرفت عبارت شریف. " لا اله الا الله"
است این عبارت چنان ارزنده است که همه عارفان از آن سخن گفته اند و در خلوت و حلقه جلوت ذکر از آن بهره ها می گیرند
که این ذکر قلاویز راهروان و بدرقه طالبان و امید خائفان است.
هم حفیظ مال توانگران و سرمایه درویشان و مرهم جراحت دردمندان است.
ذکر لا اله الا الله مست کننده عاشقان است و مونس مشتاقان و آفت جان بی دلان.
باطل کننده خیال و گمان است بر باد دهنده تمیز و معرفت الله است،
خانه براندازنده علم و فهم و ارادت است
و عارفان بزرگ گفته اند تا مرید چهل سال به طریق.
" لا اله الا الله"
سلوک نکند و به حقیقت. " الله" نرسد
و به سبب این ذکر گفتن بر دوام، موانع از پیش راه برگرفته اند و به حضرت حق رفته اند و بدین ذکر رسیده اند.
💥گوارای وجود ذاکرین
آینه بستان جمال او نگر
هر چه بینی از کمال او نگر
چشمهٔ آب حیات ما بنوش
لذت عین زلال او نگر
در نظر نقش خیال او بکار
دیده بگشا بر جمال او نگر
عقل می خواهد که یابد ذوق ما
این خیالات محال او نگر
باش با ساقی سرمستان حریف
حاصل عمر از وصال او نگر
میل ما با او و میل او به ما
میل داری میل و مال او نگر
گر ندانی سید هر دو سرا
اهل بیت او و آل او نگر
حضرت شاه نعمتالله ولی🍃
هر چه بینی از کمال او نگر
چشمهٔ آب حیات ما بنوش
لذت عین زلال او نگر
در نظر نقش خیال او بکار
دیده بگشا بر جمال او نگر
عقل می خواهد که یابد ذوق ما
این خیالات محال او نگر
باش با ساقی سرمستان حریف
حاصل عمر از وصال او نگر
میل ما با او و میل او به ما
میل داری میل و مال او نگر
گر ندانی سید هر دو سرا
اهل بیت او و آل او نگر
حضرت شاه نعمتالله ولی🍃
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را
بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
دیوان شمس🍃
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را
بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
دیوان شمس🍃
پروانه باش
یک دعوت به عشق بیقید و شرط و فنا شدن در معشوق است
پروانه در شعر صوفیان، عاشقی است که گرد ش مع میگردد و سرانجام خود را در آتش آن میسوزاند
شمع نماد خداوند یا حقیقت مطلق است و پروانه نماد سالک عاشق
وقتی عارف میگوید پروانه باش
منظورش این است که:
از خودخواهی و من محدود عبور کن.
برای رسیدن به حقیقت، آمادهٔ فدا کردن دلبستگیهای نفسانی باش
عشق را تنها در حرف نخواه، بلکه با تمام وجود زندگی کن
آنقدر به محبوب نزدیک شو که میان من و او جدایی نماند
مولانا جلالالدین محمد بلخی بارها از این نماد بهره گرفته است.
مضمون بسیاری از اشعار او این است که:
پروانه چون به شمع رسید
دیگر به فکر حفظ خویش نبود
همهٔ وجودش عشق شد.
البته در عرفان، سوختن پروانه به معنای نابودی جسمانی نیست
بلکه اشاره به فنای نفس دارد یعنی از بین رفتن غرور، خودبینی و جدایی خیالی میان بنده و خدا
پروانه باش
را در یک جمله عرفانی خلاصه کنیم:
پروانه باش؛ یعنی آنچنان خدا را دوست بدار که خودت مانع دیدن او نباشد
یک دعوت به عشق بیقید و شرط و فنا شدن در معشوق است
پروانه در شعر صوفیان، عاشقی است که گرد ش مع میگردد و سرانجام خود را در آتش آن میسوزاند
شمع نماد خداوند یا حقیقت مطلق است و پروانه نماد سالک عاشق
وقتی عارف میگوید پروانه باش
منظورش این است که:
از خودخواهی و من محدود عبور کن.
برای رسیدن به حقیقت، آمادهٔ فدا کردن دلبستگیهای نفسانی باش
عشق را تنها در حرف نخواه، بلکه با تمام وجود زندگی کن
آنقدر به محبوب نزدیک شو که میان من و او جدایی نماند
مولانا جلالالدین محمد بلخی بارها از این نماد بهره گرفته است.
مضمون بسیاری از اشعار او این است که:
پروانه چون به شمع رسید
دیگر به فکر حفظ خویش نبود
همهٔ وجودش عشق شد.
البته در عرفان، سوختن پروانه به معنای نابودی جسمانی نیست
بلکه اشاره به فنای نفس دارد یعنی از بین رفتن غرور، خودبینی و جدایی خیالی میان بنده و خدا
پروانه باش
را در یک جمله عرفانی خلاصه کنیم:
پروانه باش؛ یعنی آنچنان خدا را دوست بدار که خودت مانع دیدن او نباشد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✨
#قاعده_اول_از_چهل_قاعده_شمس:
کلماتی که برای توصیف #پروردگار به کار می بریم، همچون #آینه ایست که #خود را در آن می بینیم. هنگامی که نام #خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید به این معناست که تو نیز بیشتر مواقع در #ترس و شرم به سر می بری.
اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا #عشق و #لطف و #مهربانی به یادت بیاید، بدین معناست که این صفات در #وجود تو نیز فراوان است.
#شمس_تبریزی
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
#قاعده_اول_از_چهل_قاعده_شمس:
کلماتی که برای توصیف #پروردگار به کار می بریم، همچون #آینه ایست که #خود را در آن می بینیم. هنگامی که نام #خدا را می شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم آور به ذهنت بیاید به این معناست که تو نیز بیشتر مواقع در #ترس و شرم به سر می بری.
اما اگر هنگامی که نام خدا را می شنوی ابتدا #عشق و #لطف و #مهربانی به یادت بیاید، بدین معناست که این صفات در #وجود تو نیز فراوان است.
#شمس_تبریزی
#ملت_عشق
#الیف_شافاک
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
✨
آواز او سرشار از وجد و شادیست...
حسبی ربی جل الله
در حلقهٔ ذکر، اگر آتش عشق در دل افتد، زبان دیگر تنها «الله» نمیگوید؛ بلکه همهٔ وجود، ذکر میشود.
آنگاه وجد، شعلهای است که حجاب عقلِ حسابگر را میسوزاند و مستی، بیخودی از خویش و هوشیاری به حضرت دوست است.
در این مستی، نه پایِ رقص در میان است و نه دعویِ کرامت؛
تنها دلی است که از شوق دیدار میتپد، اشکی که بیاختیار فرو میریزد و جانی که در آتش محبت حق، آرام میگیرد.
هر ذکری که از عشق برخیزد، سالک را یک گام از «من» دور و یک گام به «او» نزدیکتر میکند.
وجدِ حقیقی آن است که انسان را پس از پایان حلقهٔ ذکر، فروتنتر، مهربانتر و نزدیکتر به خدا سازد؛ زیرا آتش عشق، اگر از حق باشد، خاکسترِ نفس را بر جای میگذارد، نه شعلهٔ خودنمایی را.
آواز او سرشار از وجد و شادیست...
در حلقهٔ ذکر، اگر آتش عشق در دل افتد، زبان دیگر تنها «الله» نمیگوید؛ بلکه همهٔ وجود، ذکر میشود.
آنگاه وجد، شعلهای است که حجاب عقلِ حسابگر را میسوزاند و مستی، بیخودی از خویش و هوشیاری به حضرت دوست است.
در این مستی، نه پایِ رقص در میان است و نه دعویِ کرامت؛
تنها دلی است که از شوق دیدار میتپد، اشکی که بیاختیار فرو میریزد و جانی که در آتش محبت حق، آرام میگیرد.
هر ذکری که از عشق برخیزد، سالک را یک گام از «من» دور و یک گام به «او» نزدیکتر میکند.
وجدِ حقیقی آن است که انسان را پس از پایان حلقهٔ ذکر، فروتنتر، مهربانتر و نزدیکتر به خدا سازد؛ زیرا آتش عشق، اگر از حق باشد، خاکسترِ نفس را بر جای میگذارد، نه شعلهٔ خودنمایی را.
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را
بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
دیوان شمس🍃
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم
چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم
چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را
چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی
خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی
چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق
چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو
همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان
دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را
منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن
هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را
بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را
دیوان شمس🍃
❤1
Forwarded from Zahramir
✨
ای جان،
اگر عشق را میجویی،
از خویش عبور کن...
آنگاه که «من» فرو میریزد،
اوست که در تو طلوع میکند؛
و آنگاه که از خویش تهی میشوی،
تمام جهان، پر از حضور او میگردد.
من تو را در دوردستها جستوجو کردم،
در آسمان، در ستاره، در سجده، در اشک...
غافل از آنکه
تو نزدیکتر از نفس من بودی .
چه سوزیست این عشق،
که هرچه از تو دور میشوم،
بیشتر در تو گم میشوم؛
و هرچه میخواهمت،
بیشتر میفهمم که
خواستنِ تو،
سوختنِ من است.
ای نورِ بیکران،
مرا چنان در خود بسوزان
که دیگر از «من»
جز خاکستری بر جای نماند؛
تا از میان خاکسترِ خویش،
فقط یک حقیقت برخیزد:
تو...
و من، هیچ.
و شاید رازِ عشق همین باشد؛
که عاشق سرانجام به جایی میرسد
که دیگر نمیپرسد:
«کجایی؟»
چون میفهمد
هرجا که دل میتپد،
هرجا که اشکی بیصدا میچکد،
هرجا که روح از شوق میلرزد،
تو همانجایی...
و من
در این دریای نور،
با تمام وجود
به سوی تو میآیم؛
نه برای رسیدن،
که برای سوختن...
که عشق،
راهِ رسیدن نیست؛
راهِ گمشدن در محبوب است.
ای جان،
اگر عشق را میجویی،
از خویش عبور کن...
آنگاه که «من» فرو میریزد،
اوست که در تو طلوع میکند؛
و آنگاه که از خویش تهی میشوی،
تمام جهان، پر از حضور او میگردد.
من تو را در دوردستها جستوجو کردم،
در آسمان، در ستاره، در سجده، در اشک...
غافل از آنکه
چه سوزیست این عشق،
که هرچه از تو دور میشوم،
بیشتر در تو گم میشوم؛
و هرچه میخواهمت،
بیشتر میفهمم که
خواستنِ تو،
سوختنِ من است.
ای نورِ بیکران،
مرا چنان در خود بسوزان
که دیگر از «من»
جز خاکستری بر جای نماند؛
تا از میان خاکسترِ خویش،
فقط یک حقیقت برخیزد:
تو...
و من، هیچ.
و شاید رازِ عشق همین باشد؛
که عاشق سرانجام به جایی میرسد
که دیگر نمیپرسد:
«کجایی؟»
چون میفهمد
هرجا که دل میتپد،
هرجا که اشکی بیصدا میچکد،
هرجا که روح از شوق میلرزد،
تو همانجایی...
و من
در این دریای نور،
با تمام وجود
به سوی تو میآیم؛
نه برای رسیدن،
که برای سوختن...
که عشق،
راهِ رسیدن نیست؛
راهِ گمشدن در محبوب است.
✨
📢 جلسه ۲۰شرح مثنوی معنوی
استاد دکتر اسماعیل #منصوری لاریجانی
🔷هوشمندی جهان هستی
🔷در نظام هستی، تمامی موجودات از مرتبهای از هوشمندی برخوردارند؛ به این معنا که هر موجودی به غایتِ وجودی خویش و علت حضورش در عالم آگاه است.
اگرچه ما در ظاهر، آنها را بیجان و صامت میپنداریم، اما تاریخ و روایتهای عرفانی گواه هوشیاری آنهاست.
مولوی برای اثبات این مدعا مثالهای نغزی میآورد:
۱. باد:
آنگاه که طوفان سهمگین بر قوم «عاد» فرود آمد، به امر الهی تفکیک قائل شد؛ باد هوشمندانه از خطی که پیامبر خدا ترسیم کرده بود عبور نمیکرد و تنها بر کافران میتاخت.
۲. خاک:
روایت «شعیبان راعی» (چوپان عارف) که با ترسیم خطی بر گرد گوسفندانش، به نماز میایستاد و خاک و زمین به امر حق، مانع ورود گرگان به آن حریم میشدند.
۳. آتش:
که در اوج شعلهوری، فرمان "بَرداً و سَلاماً" را شنید و گلستانی برای ابراهیم خلیل گشت.
🔷اینها نشان میدهد که عناصر طبیعت، حق را میشناسند و در پیشگاه او بیدار و گوشبهفرماناند
⏱.مدت زمان: ۳ دقیقه و ۴۷ ثانیه
صبحتان به زیبایی کلام حق
📢 جلسه ۲۰شرح مثنوی معنوی
استاد دکتر اسماعیل #منصوری لاریجانی
🔷هوشمندی جهان هستی
🔷در نظام هستی، تمامی موجودات از مرتبهای از هوشمندی برخوردارند؛ به این معنا که هر موجودی به غایتِ وجودی خویش و علت حضورش در عالم آگاه است.
چنان که حضرت مولانا میفرماید:🔷عناصر چهارگانه طبیعت که تمام جهان مادی را شکل میدهند، همگی فرمانبردار حق تعالی هستند.
باد و خاک و آب و آتش بندهاند
با من و تو مرده، با حق زندهاند
اگرچه ما در ظاهر، آنها را بیجان و صامت میپنداریم، اما تاریخ و روایتهای عرفانی گواه هوشیاری آنهاست.
مولوی برای اثبات این مدعا مثالهای نغزی میآورد:
۱. باد:
آنگاه که طوفان سهمگین بر قوم «عاد» فرود آمد، به امر الهی تفکیک قائل شد؛ باد هوشمندانه از خطی که پیامبر خدا ترسیم کرده بود عبور نمیکرد و تنها بر کافران میتاخت.
۲. خاک:
روایت «شعیبان راعی» (چوپان عارف) که با ترسیم خطی بر گرد گوسفندانش، به نماز میایستاد و خاک و زمین به امر حق، مانع ورود گرگان به آن حریم میشدند.
۳. آتش:
که در اوج شعلهوری، فرمان "بَرداً و سَلاماً" را شنید و گلستانی برای ابراهیم خلیل گشت.
🔷اینها نشان میدهد که عناصر طبیعت، حق را میشناسند و در پیشگاه او بیدار و گوشبهفرماناند
⏱.مدت زمان: ۳ دقیقه و ۴۷ ثانیه
صبحتان به زیبایی کلام حق
Telegram
attach 📎
✨
«تو کتاب این عالم و کائنات هستی؛ خودت را باز کن و بخوان.»
در نگاه عرفانی، انسان فقط تماشاگر جهان نیست؛ جهان در وجود او نیز بازتاب یافته است.
پس عارف به جای آنکه تنها در بیرون به دنبال حقیقت بگردد، به کتاب دل و نفس خویش نیز رجوع میکند؛ زیرا هرچه در عالم میبیند، میتواند آیتی برای شناخت خویش و در نهایت شناخت پروردگار باشد.
و در سنت عرفانی، «خود را خواندن» به معنای خودپرستی نیست؛ بلکه یعنی از خودِ ظاهری عبور کنی و آن حقیقتی را که در وجودت به سوی خدا اشاره میکند، بشناسی.
در این معنا، جهان کتاب است، انسان نسخهای از آن کتاب، و دل آینهای برای خواندن آیات الهی. ✨
«تو کتاب این عالم و کائنات هستی؛ خودت را باز کن و بخوان.»
در نگاه عرفانی، انسان فقط تماشاگر جهان نیست؛ جهان در وجود او نیز بازتاب یافته است.
.
قرآن میفرماید:
«سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ»
(فصلت، ۵۳)؛ یعنی نشانههای خود را در جهان بیرون و در وجود خودشان به آنان نشان خواهیم داد
پس عارف به جای آنکه تنها در بیرون به دنبال حقیقت بگردد، به کتاب دل و نفس خویش نیز رجوع میکند؛ زیرا هرچه در عالم میبیند، میتواند آیتی برای شناخت خویش و در نهایت شناخت پروردگار باشد.
مولانا نیز همین معنا را با زبان شعر بیان میکند:
ای برادر تو همان اندیشهای
مابقی تو استخوان و ریشهای
و در سنت عرفانی، «خود را خواندن» به معنای خودپرستی نیست؛ بلکه یعنی از خودِ ظاهری عبور کنی و آن حقیقتی را که در وجودت به سوی خدا اشاره میکند، بشناسی.
در این معنا، جهان کتاب است، انسان نسخهای از آن کتاب، و دل آینهای برای خواندن آیات الهی. ✨