👆
The Moving Body (Le Corps Poetique): Teaching Creative Theatre
Jacques Lecoq
A& C Black, 1 Aug 2013 - Performing Arts
بدن در حرکت(بوطیقای جسم): آموزش تئاتر خلاق
نوشتهی ژاک لهکو
ویراست 2013
عبدالحسین مرتضوی
ژاک لهکو از برجستهترین اساتید تئاتر فرانسه و بلکه جهان است که مدرسهی نمایش او در پاریس، شاگردان، بازیگران و کارگردانهای بزرگی را پرورانده است. او در این کتاب به شرح و بیانِ آموزههای خویش در زمینهی بازیگری پرداخته است.
تاکید بر شیوههای آمادگی بدن و بیان، حرکت، اشاره، ژست و کنشگریِ خلاق از راه بهکارگیری نقاب، مهمترین موضوعات این اثر یگانه و درسآموز است.
ژاک لهکو یکی از الهامبخشترین معلمان تئاتر عصر ما بود. مدرسه بینالمللی تئاتری که او در پاریس تأسیس کرد، همچنان یک مرکز بینظیر برای هنر تئاتر فیزیکی باقی مانده است. لهکو در این کتاب، اندیشهی منحصربهفرد خود را درباره اجرا، بداههپردازی، بهکارگیری نقاب (ماسک)، حرکت و ژست که در مجموع تأثیرات بسیاری بر تئاتر معاصر گذاشتهاند، به اشتراک میگذارد.
تمام تکنیکهای مشهور لهکو در این کتاب تشریح شدهاند؛ از جمله: استفاده از نقاب یا ماسک خنثی، ماسکِ شخصیت، ماسکهای متضاد، آکروباسی، کمدیا، دلقکها و... تکنیکهایی که به آثار همکاران و دانشآموختگان مشهوری مانند داریو فو، جولی تیلور، آریان منوشکین، یاسمینا رضا و تئاتر کامپلیکیت راه یافتهاند.
گفتنیست که این ویراست حاوی پیشگفتاری از سایمون مکبرنی مدیر هنری کامپلیکیت و پسگفتاری از فی لهکو، مدیر مدرسه بینالمللی تئاتر در پاریس است.
(ادامه دارد...)
#تئاتر
#بازیگری
#ماسک
#هنرهای_اجرایی
#ژاک_لهکو
#عبدالحسین_مرتضوی
#هفت_پیکر
#Jacques_Lecoq
#theatre
#acting
#Performing_Arts
#haftoeikar
⏹️
The Moving Body (Le Corps Poetique): Teaching Creative Theatre
Jacques Lecoq
A& C Black, 1 Aug 2013 - Performing Arts
بدن در حرکت(بوطیقای جسم): آموزش تئاتر خلاق
نوشتهی ژاک لهکو
ویراست 2013
عبدالحسین مرتضوی
ژاک لهکو از برجستهترین اساتید تئاتر فرانسه و بلکه جهان است که مدرسهی نمایش او در پاریس، شاگردان، بازیگران و کارگردانهای بزرگی را پرورانده است. او در این کتاب به شرح و بیانِ آموزههای خویش در زمینهی بازیگری پرداخته است.
تاکید بر شیوههای آمادگی بدن و بیان، حرکت، اشاره، ژست و کنشگریِ خلاق از راه بهکارگیری نقاب، مهمترین موضوعات این اثر یگانه و درسآموز است.
ژاک لهکو یکی از الهامبخشترین معلمان تئاتر عصر ما بود. مدرسه بینالمللی تئاتری که او در پاریس تأسیس کرد، همچنان یک مرکز بینظیر برای هنر تئاتر فیزیکی باقی مانده است. لهکو در این کتاب، اندیشهی منحصربهفرد خود را درباره اجرا، بداههپردازی، بهکارگیری نقاب (ماسک)، حرکت و ژست که در مجموع تأثیرات بسیاری بر تئاتر معاصر گذاشتهاند، به اشتراک میگذارد.
تمام تکنیکهای مشهور لهکو در این کتاب تشریح شدهاند؛ از جمله: استفاده از نقاب یا ماسک خنثی، ماسکِ شخصیت، ماسکهای متضاد، آکروباسی، کمدیا، دلقکها و... تکنیکهایی که به آثار همکاران و دانشآموختگان مشهوری مانند داریو فو، جولی تیلور، آریان منوشکین، یاسمینا رضا و تئاتر کامپلیکیت راه یافتهاند.
گفتنیست که این ویراست حاوی پیشگفتاری از سایمون مکبرنی مدیر هنری کامپلیکیت و پسگفتاری از فی لهکو، مدیر مدرسه بینالمللی تئاتر در پاریس است.
(ادامه دارد...)
#تئاتر
#بازیگری
#ماسک
#هنرهای_اجرایی
#ژاک_لهکو
#عبدالحسین_مرتضوی
#هفت_پیکر
#Jacques_Lecoq
#theatre
#acting
#Performing_Arts
#haftoeikar
⏹️
❤13
⬇️
هراس از موفقیت
(گزارش یک کتاب برای بازیگران و نابازیگران!)
تا کنون دربارهی ترس از شکست بسیار شنیدهایم اما در مورد هراس از موفقیت چه میدانیم؟
این هراسِ پنهان را لئون تِک در کتابی با این مشخصات واکاوی کرده است:
Fear of Success
by Leon Tec
Publication date 1978
Publisher Penguin
نویسنده در این کتاب به علل و عواملی میپردازد که به ترس از موفقیت دامن میزند.
از جمله:
⏺️نگرانی از طردشدگی و عدم پذیرش دیگران. درواقع این نگرانی به هراسی بزرگتر دامن میزند: هراس از تنها ماندن!
⏺️ ترس از پذیرش احساسِ مسئولیتِ ناشی از دستیابی به موفقیت. این ترس، اندکاندک اشتیاق به موفقیت را کمرنگتر میکند و اضطرابِ رویارویی با نتایج موفقیت را جایگزین آن میسازد.
⏺️ ترس برآمده از احساس گناه. احساسی نهادینه شده و بسیار پُر زور در سطوح مختلف روان و ذهن آدمی.
⏺️ پیشبینی انتظارات آینده و ترس از ناتوانی در تکرار موفقیت. این هراس از جمله برای هنرمندان، هراسی پُر تکرار و فراگیر است و به نوعی رکود و فلجِ ذهنی منجر میشود.
⏺️ افراد دارای سندروم ایمپاستر (impostor). «سندرم ایمپاستر یک پدیده روانشناختی است که در آن افراد با وجود داشتن موفقیتهای آشکار، خود را نالایق و فاقد صلاحیت میدانند و باور دارند که موفقیتهایشان نتیجهی شانس، فریب دیگران یا عوامل بیرونی است و به زودی توانایی واقعیشان آشکار خواهد شد. این احساسات میتواند منجر به اضطراب، ترس از شکست و اجتناب از فرصتها شود.»
⏺️ ترس برآمده از تحقیر خصوصیات بارز در کودکی. وقتی که استعداد یا توانایی کودک نه مورد حمایت اطرافیان بلکه با تحقیر آنها مواجه میشود، به هراسی نهادینه در بزرگسالی میانجامد که فرد را از آشکارسازی تواناییهایش میترساند.
⏺️ وجود تعارض در ارزشهای اجتماعی که از سویی فرد را به کسبِ موفقیت وامیدارد و از سوی دیگر جلوههای موفقیت را زشت و ناپسند میشمارد. زشتپنداری موفقیت که بهطرزی غریب به سرکوب اجتماعیِ پیروزی و البته شادی آشکار از شکست منجر میشود، در نهایت از شکست فضیلت میسازد!
⏺️ نکتهی آخر: هراس از موفقیت در همه یا بیشتر موارد نسبت و ارتباطی عمیق با حسادت دارد. این کهنترین و نیرومندتری احساس آدمی!
⏹️ در صورت تمایل میتوانید دریافت یا تجربه یا استنباط خود را برای خوانندگان احتمالی این چکیده از کتاب هراس از موفقیت و نظرات دکتر تِک نویسندهی کتاب، طرح کنید.
عبدالحسین مرتضوی
https://www.instagram.com/p/DOgKYD3CBJE/?igsh=MW5nM2VuazljZGg1aw==
هراس از موفقیت
(گزارش یک کتاب برای بازیگران و نابازیگران!)
تا کنون دربارهی ترس از شکست بسیار شنیدهایم اما در مورد هراس از موفقیت چه میدانیم؟
این هراسِ پنهان را لئون تِک در کتابی با این مشخصات واکاوی کرده است:
Fear of Success
by Leon Tec
Publication date 1978
Publisher Penguin
نویسنده در این کتاب به علل و عواملی میپردازد که به ترس از موفقیت دامن میزند.
از جمله:
⏺️نگرانی از طردشدگی و عدم پذیرش دیگران. درواقع این نگرانی به هراسی بزرگتر دامن میزند: هراس از تنها ماندن!
⏺️ ترس از پذیرش احساسِ مسئولیتِ ناشی از دستیابی به موفقیت. این ترس، اندکاندک اشتیاق به موفقیت را کمرنگتر میکند و اضطرابِ رویارویی با نتایج موفقیت را جایگزین آن میسازد.
⏺️ ترس برآمده از احساس گناه. احساسی نهادینه شده و بسیار پُر زور در سطوح مختلف روان و ذهن آدمی.
⏺️ پیشبینی انتظارات آینده و ترس از ناتوانی در تکرار موفقیت. این هراس از جمله برای هنرمندان، هراسی پُر تکرار و فراگیر است و به نوعی رکود و فلجِ ذهنی منجر میشود.
⏺️ افراد دارای سندروم ایمپاستر (impostor). «سندرم ایمپاستر یک پدیده روانشناختی است که در آن افراد با وجود داشتن موفقیتهای آشکار، خود را نالایق و فاقد صلاحیت میدانند و باور دارند که موفقیتهایشان نتیجهی شانس، فریب دیگران یا عوامل بیرونی است و به زودی توانایی واقعیشان آشکار خواهد شد. این احساسات میتواند منجر به اضطراب، ترس از شکست و اجتناب از فرصتها شود.»
⏺️ ترس برآمده از تحقیر خصوصیات بارز در کودکی. وقتی که استعداد یا توانایی کودک نه مورد حمایت اطرافیان بلکه با تحقیر آنها مواجه میشود، به هراسی نهادینه در بزرگسالی میانجامد که فرد را از آشکارسازی تواناییهایش میترساند.
⏺️ وجود تعارض در ارزشهای اجتماعی که از سویی فرد را به کسبِ موفقیت وامیدارد و از سوی دیگر جلوههای موفقیت را زشت و ناپسند میشمارد. زشتپنداری موفقیت که بهطرزی غریب به سرکوب اجتماعیِ پیروزی و البته شادی آشکار از شکست منجر میشود، در نهایت از شکست فضیلت میسازد!
⏺️ نکتهی آخر: هراس از موفقیت در همه یا بیشتر موارد نسبت و ارتباطی عمیق با حسادت دارد. این کهنترین و نیرومندتری احساس آدمی!
⏹️ در صورت تمایل میتوانید دریافت یا تجربه یا استنباط خود را برای خوانندگان احتمالی این چکیده از کتاب هراس از موفقیت و نظرات دکتر تِک نویسندهی کتاب، طرح کنید.
عبدالحسین مرتضوی
https://www.instagram.com/p/DOgKYD3CBJE/?igsh=MW5nM2VuazljZGg1aw==
❤5🔥1
هفت پيكر
حافظدزدی(۲) 👇👇👇
⏸️
#حافظ_دزدی(۲)
◀️ به روزگار حافظ، سرزمین فارس و مردم آن، از جمله حافظِ شیرازی، به پدیدهای «دچار» بودهاند که عصاره و چکیدهاش میشود: «شاه-شیخ-شاعر-منتقد!»
اما تا نوبت به شرح این ترشی هفتِبیجار برسیم، ابتدا از نوع سادهترش یعنی «شاه-شیخ!» شروع میکنیم: امیرمبارزالدینمحمد!
امیری متشرع و بسیار سختگیر که حافظ و دیگر رندهای شیرازی، به کنایه او را «محتسِب» مینامیدند. چون فرصت شرح نیست، افتخارات او را فهرست میکنم؛ البته مهمترین اقلام آن را، به قرار زیر:
- ممنوع کردن آموزش طب و فلسفه و هیئت!
- سوزاندن و شستن کتابها به جرم محرمةالانتفاع بودن!
- گردن زدن زردشتی و مسیحی و شیعه به جرم بَددینی!
- سکهزدن بهنام خلیفۀ عباسیِ مصر، المعتضد بالله المستعصمی یا بهقول رندهای شیرازی «المعتزل» (یعنی خاک بر سر!)
- افتخار به کشتن هفتصدتن بهدست خویش!
- افتخار به گردنزدنِ گناهکاران همراه با قرائت قرآن! ....
همچنین گفتهاند که دانشِ ویراستاری (سانسور!) در دوران او چنان پیشرفتی کرد که این بیت حافظ:
«محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد/ قصهی ماست که بر هر سر بازار بماند»
با ویرایش لازم تبدیل شد به:
«خرقهپوشانِ دگر مست گذشتند و گذشت/ قصهی ماست که در هر سر بازار بماند!»
اما به باور منِ یکلاقبایِ شیرازی، بزرگترین دستاورد امیر مبارزالدینمحمد، الحق و والانصاف، واداشتن حافظ و شیرازیهای دیگر به بیان اعتراض و مخالفت بود! گفته بودم و مکّرر میکنم که شیرازیها خاصه در فصل بهار و با طلوعِ بهارنارنج، هیچکاری غیر از گُلگشت و عیشونوش را مُباح و مُجاز و روا نمیدانند، چه برسد به اعتراض!
و حق هم همین است! آخِر مگر:
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست/ ساقی کجاست؟ گو سببِ انتظار چیست؟
ادامه دارد...⏸️
تصویر: شِش پادشاه |اثر مانو مرزبان | اکریلیک و رنگ فسفر روی بوم
#حافظ_شیرازی
#حلفظ_پژوهی
#شعر_فارسی
#محتسب
#امیرمبارزالدین_محمد
#عبدالحسین_مرتضوی
https://www.instagram.com/reel/DPOoFQDiPen/?igsh=NDd2bnZmbTZ2dDVp
#حافظ_دزدی(۲)
◀️ به روزگار حافظ، سرزمین فارس و مردم آن، از جمله حافظِ شیرازی، به پدیدهای «دچار» بودهاند که عصاره و چکیدهاش میشود: «شاه-شیخ-شاعر-منتقد!»
اما تا نوبت به شرح این ترشی هفتِبیجار برسیم، ابتدا از نوع سادهترش یعنی «شاه-شیخ!» شروع میکنیم: امیرمبارزالدینمحمد!
امیری متشرع و بسیار سختگیر که حافظ و دیگر رندهای شیرازی، به کنایه او را «محتسِب» مینامیدند. چون فرصت شرح نیست، افتخارات او را فهرست میکنم؛ البته مهمترین اقلام آن را، به قرار زیر:
- ممنوع کردن آموزش طب و فلسفه و هیئت!
- سوزاندن و شستن کتابها به جرم محرمةالانتفاع بودن!
- گردن زدن زردشتی و مسیحی و شیعه به جرم بَددینی!
- سکهزدن بهنام خلیفۀ عباسیِ مصر، المعتضد بالله المستعصمی یا بهقول رندهای شیرازی «المعتزل» (یعنی خاک بر سر!)
- افتخار به کشتن هفتصدتن بهدست خویش!
- افتخار به گردنزدنِ گناهکاران همراه با قرائت قرآن! ....
همچنین گفتهاند که دانشِ ویراستاری (سانسور!) در دوران او چنان پیشرفتی کرد که این بیت حافظ:
«محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد/ قصهی ماست که بر هر سر بازار بماند»
با ویرایش لازم تبدیل شد به:
«خرقهپوشانِ دگر مست گذشتند و گذشت/ قصهی ماست که در هر سر بازار بماند!»
اما به باور منِ یکلاقبایِ شیرازی، بزرگترین دستاورد امیر مبارزالدینمحمد، الحق و والانصاف، واداشتن حافظ و شیرازیهای دیگر به بیان اعتراض و مخالفت بود! گفته بودم و مکّرر میکنم که شیرازیها خاصه در فصل بهار و با طلوعِ بهارنارنج، هیچکاری غیر از گُلگشت و عیشونوش را مُباح و مُجاز و روا نمیدانند، چه برسد به اعتراض!
و حق هم همین است! آخِر مگر:
خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست/ ساقی کجاست؟ گو سببِ انتظار چیست؟
ادامه دارد...⏸️
تصویر: شِش پادشاه |اثر مانو مرزبان | اکریلیک و رنگ فسفر روی بوم
#حافظ_شیرازی
#حلفظ_پژوهی
#شعر_فارسی
#محتسب
#امیرمبارزالدین_محمد
#عبدالحسین_مرتضوی
https://www.instagram.com/reel/DPOoFQDiPen/?igsh=NDd2bnZmbTZ2dDVp
❤6
هفت پيكر
انسانیت باید بیاد پایین!
🔽
◀️ صرفاً برای یادآوری!
(بخش نخست: انسانیت باید بیاد پایین!)
فرازهایی از متن اجراییِ
«ملاقات بانوی سالخورده»
(مجلسِ ایلکُشی)
معلم: آقایون، خانوما! من معلم قدیمی شما هستم. تقریباً همهی شما در گذشتهی دور و نزدیک شاگردهای من بودید. اما حالا میخوام به شما یک درس جدید بدم.
مشتری: (با پوزخند) درس؟ املا، انشا، ریاضی یا چی؟
معلم: میخوام داستان ملاقات بانوی سالخورده از گولن رو براتون تعریف کنم.
نقاش: اینو که همه میدونیم.
معلم: (به بالای سکو میرود) مردم گولن! من میخوام حقیقتِ داستان ملاقات بانوی سالخورده رو به شما بگم.
نقاش: بیا پایین خانوم؛ کار دستمون میدیها!
معلم: من به نام انسانیت، به نام تمدن و به نام حقیقت به رفتار همهی شما اعتراض دارم.
[گولنیها به سمت معلم یورش میبرند و میخواهند او را به زیر بکشند]
اولی: حقیقت؟
دومی: حقیقت کیلویی چنده؟
سومی: حقیقت برای مردم این شهر نون و آب نمیشه.
چهارمی: بیا پایین بابا!
[ایل پشت پنجره ظاهر می شود؛ همه سکوت میکنند.]
ایل: توی مغازهی من چه خبره؟ شما روی اون بشکه چیکار میکنید؟
معلم: حقیقت، ایل. میخوام حقیقت رو برای خبرنگارها و این مردم بگم.
ایل: لازم نیست! بیاید پایین خانم معلم.
معلم: انسانیت چی؟
ایل: خواهش میکنم بیاید پایین.
معلم: انسانیت باید بیاد پایین! بسیار خب.
( ادامه دارد...)
◀️ صرفاً برای یادآوری!
(بخش نخست: انسانیت باید بیاد پایین!)
فرازهایی از متن اجراییِ
«ملاقات بانوی سالخورده»
(مجلسِ ایلکُشی)
معلم: آقایون، خانوما! من معلم قدیمی شما هستم. تقریباً همهی شما در گذشتهی دور و نزدیک شاگردهای من بودید. اما حالا میخوام به شما یک درس جدید بدم.
مشتری: (با پوزخند) درس؟ املا، انشا، ریاضی یا چی؟
معلم: میخوام داستان ملاقات بانوی سالخورده از گولن رو براتون تعریف کنم.
نقاش: اینو که همه میدونیم.
معلم: (به بالای سکو میرود) مردم گولن! من میخوام حقیقتِ داستان ملاقات بانوی سالخورده رو به شما بگم.
نقاش: بیا پایین خانوم؛ کار دستمون میدیها!
معلم: من به نام انسانیت، به نام تمدن و به نام حقیقت به رفتار همهی شما اعتراض دارم.
[گولنیها به سمت معلم یورش میبرند و میخواهند او را به زیر بکشند]
اولی: حقیقت؟
دومی: حقیقت کیلویی چنده؟
سومی: حقیقت برای مردم این شهر نون و آب نمیشه.
چهارمی: بیا پایین بابا!
[ایل پشت پنجره ظاهر می شود؛ همه سکوت میکنند.]
ایل: توی مغازهی من چه خبره؟ شما روی اون بشکه چیکار میکنید؟
معلم: حقیقت، ایل. میخوام حقیقت رو برای خبرنگارها و این مردم بگم.
ایل: لازم نیست! بیاید پایین خانم معلم.
معلم: انسانیت چی؟
ایل: خواهش میکنم بیاید پایین.
معلم: انسانیت باید بیاد پایین! بسیار خب.
( ادامه دارد...)
❤8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صرفاً برای یادآوری!
من فقط عدالت میخوا
👇
من فقط عدالت میخوا
👇
❤8🔥1
🔽
صرفاً برای یادآوری!
(فرازهایی از متن اجرایی ملاقات بانوی سالخورده)
عبدالحسین مرتضوی
◀️ من فقط عدالت میخوام!
کلر زاخانسیان: (از جای خود برمیخیزد)
اون روزی که من این شهر رو ترک کردم، درست شبیه به همین روزها بود. من با گیسهای بافتۀ قرمز، آبستن و پابهماه، با لباسهای مُندرس و پارهپوره. اون روز گولنیها پشت سرم پوزخند
میزدن. مسخرهام میکردن. انگشتنما شده بودم. در حالیکه از سرما میلرزیدم، خودمو انداختم توی قطار و از اینجا رفتم. اما هنوز سقف انبار پیتر و کلیسای شهر از نظرم ناپدید نشده بود که با خودم عهد کردم یه
روز دوباره برگردم. و حالا من برگشتهام. حالا این منم که شرایط رو تعیین میکنم. این منم که به شما دیکته میکنم چه جوری رفتار کنید....
من فقط عدالت میخوام. عدالت مطلق! تمام گولن در برابر یک قتل. خوشبختی در برابر یک جنازه!
(ادامه دارد...)
⏸️
صرفاً برای یادآوری!
(فرازهایی از متن اجرایی ملاقات بانوی سالخورده)
عبدالحسین مرتضوی
◀️ من فقط عدالت میخوام!
کلر زاخانسیان: (از جای خود برمیخیزد)
اون روزی که من این شهر رو ترک کردم، درست شبیه به همین روزها بود. من با گیسهای بافتۀ قرمز، آبستن و پابهماه، با لباسهای مُندرس و پارهپوره. اون روز گولنیها پشت سرم پوزخند
میزدن. مسخرهام میکردن. انگشتنما شده بودم. در حالیکه از سرما میلرزیدم، خودمو انداختم توی قطار و از اینجا رفتم. اما هنوز سقف انبار پیتر و کلیسای شهر از نظرم ناپدید نشده بود که با خودم عهد کردم یه
روز دوباره برگردم. و حالا من برگشتهام. حالا این منم که شرایط رو تعیین میکنم. این منم که به شما دیکته میکنم چه جوری رفتار کنید....
من فقط عدالت میخوام. عدالت مطلق! تمام گولن در برابر یک قتل. خوشبختی در برابر یک جنازه!
(ادامه دارد...)
⏸️
❤6🔥5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⏺️ یاد بعضی نفرات
بله، از ما چه میماند جز یادی و نامی که روشنمان بدارد در بیداد تاریکی؛ که اجاقِ سردِ سرایمان را گرم بدارد زیر این آوار رنج و تلخی و تیرگی؟
به قول شاعر یوش، نیمایوشیج:
«یاد بعضی نفرات
روشنم میدارد.
...
قُوتَم میبخشد،
ره میاندازد،
و اجاقِ کهنِ سردِ سرایم
گرم میآید از گرمیِ عالی دَمشان.
نام بعضی نفرات
رِزقِ روحم شدهاست.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرأتم میبخشد
روشنم میدارد.»
عبدالحسین مرتضوی
⏸️
بله، از ما چه میماند جز یادی و نامی که روشنمان بدارد در بیداد تاریکی؛ که اجاقِ سردِ سرایمان را گرم بدارد زیر این آوار رنج و تلخی و تیرگی؟
به قول شاعر یوش، نیمایوشیج:
«یاد بعضی نفرات
روشنم میدارد.
...
قُوتَم میبخشد،
ره میاندازد،
و اجاقِ کهنِ سردِ سرایم
گرم میآید از گرمیِ عالی دَمشان.
نام بعضی نفرات
رِزقِ روحم شدهاست.
وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جرأتم میبخشد
روشنم میدارد.»
عبدالحسین مرتضوی
⏸️
❤12🔥5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
فروغ فرخزاد و تجربهی بازیگری
پرویز پورحسینی، عزتالله انتظامی، محمدعلی سپانلو و بهرام بیضایی از بازیگری فروغ فرخزاد در نمایش شش شخصیت در جستوجوی نویسنده میگویند.
نمایش «شش شخصیت در جستوجوی نویسنده» به کارگردانی پری صابری در ۱۳۴۲ به روی صحنه رفت. پرویز پورحسینی، مسعود فقیه و فروغ فرخزاد در این نمایش حضور داشته اند و عکسها توسط ابراهیم گلستان گرفته شدهاند. «شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده» نمایشنامهای ایتالیایی اثر لوئیجی پیراندلو است که در ۱۹۲۱ نگاشته است.
@haftpeikar
❤8👍4
دریغا که باز آتشی از چراغ تئاتر خاموش شد.
استاد بهرام بیضایی، راوی اسطوره و تاریخ، به جهان دیگر کوچید.
چنانکه در مرگ یزدگرد گفت: حقیقت همیشه بر دار است و روایتها میمانند.
نامش در یاد ما چون حماسهای ماندگار، تا همیشه زنده باد.
@haftpeikar
استاد بهرام بیضایی، راوی اسطوره و تاریخ، به جهان دیگر کوچید.
چنانکه در مرگ یزدگرد گفت: حقیقت همیشه بر دار است و روایتها میمانند.
نامش در یاد ما چون حماسهای ماندگار، تا همیشه زنده باد.
@haftpeikar
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤16
دکتر عبدالمجید ارفعی، عیلامشناس نامدار و استاد فرهنگ و زبانهای باستانی، پساز عمری تلاش علمی جان به جانآفرین سپرد.
او با چیرگی بر زبان و خط عیلامی و ترجمهٔ آثار بازمانده از دورهٔ هخامنشیان به شناخت ما از آن روزگار کمکی شایان توجه کرد.
روانشگرامیباد.
@haftpeikar
او با چیرگی بر زبان و خط عیلامی و ترجمهٔ آثار بازمانده از دورهٔ هخامنشیان به شناخت ما از آن روزگار کمکی شایان توجه کرد.
روانشگرامیباد.
@haftpeikar
❤8
هفت پيكر
دکتر عبدالمجید ارفعی، عیلامشناس نامدار و استاد فرهنگ و زبانهای باستانی، پساز عمری تلاش علمی جان به جانآفرین سپرد. او با چیرگی بر زبان و خط عیلامی و ترجمهٔ آثار بازمانده از دورهٔ هخامنشیان به شناخت ما از آن روزگار کمکی شایان توجه کرد. روانشگرامیباد.…
عبدالمجید ارفعی یکی از دانشجویان برجستهای بود که در نیمه دهه 1340 برای تحصیل تاریخ و زبانهای ایران باستان به آمریکا رفت و با هدایت اساتید مهمی چون ریچارد هلک در موسسه خاورشناسی دانشگاه شیکاگو آموزش یافت. او پس از اتمام تحصیل، با عشق به خدمت به فرهنگ و کشور خویش، چند سال بعد به ایران بازگشت و از ابتدای دهه 1350 زیر نظر دکتر پرویز ناتل خانلری مشغول کار و پژوهش در زمینه تاریخ و فرهنگ ایران باستان شد. با وجود این متاسفانه در ابتدای انقلاب امکان فعالیتهای ارزشمند او از میان رفت و سالها ناچار شد برای تامین معاش خود به کارهای پیشپاافتاده اما شرافتمند تن دهد . اما سرانجام از نیمه دهه 1370 بود که بار دیگر دعوت به همکاری شد و توانست خدمات بزرگی در طول این بیست و چند سال اخیر به فرهنگ ایران را به ثمر برساند. ارفعی شاگردان معدودی در رشته بسیار سخت خویش یعنی ایلامشناسی داشت که امید میرود بتوانند راه او را ادامه دهند. یاد و خاطرهاش همواره در فرهنگ و تاریخ ایران خواهد درخشید.
برگرفته از سایت انسانشناسی و فرهنگ
@haftpeikar
برگرفته از سایت انسانشناسی و فرهنگ
@haftpeikar
❤8
Forwarded from تصنیفها
Baadeye Dooshin
radiosonati
باده ی دوشین
شهرام ناظری
دﻳﺸﺐ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻰ ﺑﺎ ﻟﺐ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﮔﻴﺴﻮی ﻏﺰل را ﺷﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﺷﺐ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ در ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﻮدم
ﺑﺎ ﻳﺎد ﭼﺸﻤﺶ ﺑﺎده در ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
اول ﺳﻠﺎﻣﺖ ﺑﺎده دل را ﻧﻮش ﮔﻔﺘﻢ
آﻧﮕﻪ دﻋﺎ ﺑﺮ ﺳﺎﻗﻰ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﺑﺎ ﺳﻮز دل ﮔﺎﻫﻰ ﻧﻮاﻳﻰ ﺳﺎز ﻛﺮدم
ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﻰ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﮔﺎﻫﻰ ﻏﺰل ﺧﻮاﻧﺪم قناری وار ﮔﺎﻫﻰ
ﺑﻠﺒﻞ ﺷﺪم در ﺗﺎب زﻟﻔﺶ ﻟﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ میﺮﻗﺼﻴﺪ ﺑﺎ آوای ﺳﺎزم
ﺟﺎم و ﻣﻰ و ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ را دﻳﻮاﻧﻪ ﻛﺮدم
ﻣﺴﺘﻢ ﻫﻨﻮز از ﺑﺎدهی ﻧﻮﺷﻴﻦ دوﺷﻴﻦ
دﻳﺸﺐ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﻰ ﺑﺎ ﻟﺐ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
🌹
شهرام ناظری
دﻳﺸﺐ ﻛﻪ ﺣﺎﻟﻰ ﺑﺎ ﻟﺐ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﮔﻴﺴﻮی ﻏﺰل را ﺷﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﺷﺐ ﺗﺎ ﺳﺤﺮ در ﮔﻔﺘﮕﻮ ﺑﺎ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﻮدم
ﺑﺎ ﻳﺎد ﭼﺸﻤﺶ ﺑﺎده در ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
اول ﺳﻠﺎﻣﺖ ﺑﺎده دل را ﻧﻮش ﮔﻔﺘﻢ
آﻧﮕﻪ دﻋﺎ ﺑﺮ ﺳﺎﻗﻰ ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﺑﺎ ﺳﻮز دل ﮔﺎﻫﻰ ﻧﻮاﻳﻰ ﺳﺎز ﻛﺮدم
ﮔﺎﻫﻰ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﻰ ﮔﺮﻳﻪ ﻣﺴﺘﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﮔﺎﻫﻰ ﻏﺰل ﺧﻮاﻧﺪم قناری وار ﮔﺎﻫﻰ
ﺑﻠﺒﻞ ﺷﺪم در ﺗﺎب زﻟﻔﺶ ﻟﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ میﺮﻗﺼﻴﺪ ﺑﺎ آوای ﺳﺎزم
ﺟﺎم و ﻣﻰ و ﻣﻴﺨﺎﻧﻪ را دﻳﻮاﻧﻪ ﻛﺮدم
ﻣﺴﺘﻢ ﻫﻨﻮز از ﺑﺎدهی ﻧﻮﺷﻴﻦ دوﺷﻴﻦ
دﻳﺸﺐ ﭼﻪ ﺣﺎﻟﻰ ﺑﺎ ﻟﺐ ﭘﻴﻤﺎﻧﻪ ﻛﺮدم
🌹
❤4