.
دیدهٔ سیر و دلِ بیمدعا داریم ما
آن چه میباید درین مهمانسرا داریم ما
آبروی بینیازی چشمهٔ حیوان ماست
کی چو اسکندر غم آب بقا داریم ما؟
گر به درد و داغ روزافزون خود قانع شویم
برگ ِ عیش آماده تا روز جزا داریم ما
جنگ دارد دولت دنیا و امنیت به هم
جا به زیر تیغ از بال هما داریم ما
شکوه از غربت درین گلزار، کافر نعمتی است
آشنایی چون نسیم آشنا داریم ما
خصم اگر بر دست و تیغِ خویش دارد اعتماد
اعتماد تیغ بر دست دعا داریم ما
می کند دست دعا بیبرگی ما را علاج
دست پیش مردم عالم چرا داریم ما؟
چون الف هر چند ما را از دو عالم هیچ نیست
ز استقامت سقف گردون را به پا داریم ما...
#صائب_تبریزی
....
دیدهٔ سیر و دلِ بیمدعا داریم ما
آن چه میباید درین مهمانسرا داریم ما
آبروی بینیازی چشمهٔ حیوان ماست
کی چو اسکندر غم آب بقا داریم ما؟
گر به درد و داغ روزافزون خود قانع شویم
برگ ِ عیش آماده تا روز جزا داریم ما
جنگ دارد دولت دنیا و امنیت به هم
جا به زیر تیغ از بال هما داریم ما
شکوه از غربت درین گلزار، کافر نعمتی است
آشنایی چون نسیم آشنا داریم ما
خصم اگر بر دست و تیغِ خویش دارد اعتماد
اعتماد تیغ بر دست دعا داریم ما
می کند دست دعا بیبرگی ما را علاج
دست پیش مردم عالم چرا داریم ما؟
چون الف هر چند ما را از دو عالم هیچ نیست
ز استقامت سقف گردون را به پا داریم ما...
#صائب_تبریزی
....
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی
#خواجوی_کرمانی
.
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی
#خواجوی_کرمانی
.
یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی بابی انت و امّی
گوییا هیچ نه همّی به دلم بوده، نه غمّی بابی انت و امّی
تو که از مرگ و حیات، این همه فخری و مباهات علی ای قبله حاجات
گویی آن دزد شقی تیغ نیالوده به سمّی بابی انت و امّی
گویی آن فاجعه ی دشت بلا هیچ نبوده است درِ این غم نگشوده است
سینه ی هیچ شهیدی نخراشیده به سمّی بابی انت و امّی
حق اگر جلوه ی با وجه أتَمّ کرده در انسان کان نه سهل است و نه آسان
به خود حق که تو آن جلوه ی با وجه أتَمّی بابی انت و امّی
منکِر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل کر و کور است و عزازیل
با کر و کور چه عیدی و چه غدیریّ و چه خُمّی بابی انت و امّی
در تولا هم اگر سهو ولایت!چه سفاهت اُف بر این شَمّ فقاهت
بی ولای علی و آل، چه فقهی و چه شمّی! بابی انت و امّی
تو کم و کیف جهانیّ و به کمبود تو دنیا از ثَری تا به ثریّا
شَر و شور است و دگر هیچ نه کیفیّ و نه کمّی بابی انت و امّی
آدمی جامع جمعیت و موجود أتَمّ است گر به معنای أعَمّ است
تو بِهین مظهر انسان و به معنای أعمّی بابی انت و امّی
چون بود آدم کامل غرض از خلقت عالم پس به ذریه آدم
جز شما مهدِ نبوت نبُوَد چیز مهمی بابی انت و امّی
عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم منکرت مستحق ذَم
وز تو بیگانه نیرزد نه به مدحی و نه ذمّی بابی انت و امّی
بی تو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان شده بازیچه ی شیطان
این چه بوزینه که سرها همه را بسته به ذمّی بابی انت و امّی
لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیا همه طوفان همه دریا
چه کند با تو که چون صخره ی صمّا بابی انت و امّی
یا علی خواهمت آن شعشعه ی تیغ زرافشان هم بدو کفر سرافشان
بایدم این لَمَعان دیده، ندانم به چه لِمّی بابی انت و امّی
جناب شهریار
گوییا هیچ نه همّی به دلم بوده، نه غمّی بابی انت و امّی
تو که از مرگ و حیات، این همه فخری و مباهات علی ای قبله حاجات
گویی آن دزد شقی تیغ نیالوده به سمّی بابی انت و امّی
گویی آن فاجعه ی دشت بلا هیچ نبوده است درِ این غم نگشوده است
سینه ی هیچ شهیدی نخراشیده به سمّی بابی انت و امّی
حق اگر جلوه ی با وجه أتَمّ کرده در انسان کان نه سهل است و نه آسان
به خود حق که تو آن جلوه ی با وجه أتَمّی بابی انت و امّی
منکِر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل کر و کور است و عزازیل
با کر و کور چه عیدی و چه غدیریّ و چه خُمّی بابی انت و امّی
در تولا هم اگر سهو ولایت!چه سفاهت اُف بر این شَمّ فقاهت
بی ولای علی و آل، چه فقهی و چه شمّی! بابی انت و امّی
تو کم و کیف جهانیّ و به کمبود تو دنیا از ثَری تا به ثریّا
شَر و شور است و دگر هیچ نه کیفیّ و نه کمّی بابی انت و امّی
آدمی جامع جمعیت و موجود أتَمّ است گر به معنای أعَمّ است
تو بِهین مظهر انسان و به معنای أعمّی بابی انت و امّی
چون بود آدم کامل غرض از خلقت عالم پس به ذریه آدم
جز شما مهدِ نبوت نبُوَد چیز مهمی بابی انت و امّی
عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم منکرت مستحق ذَم
وز تو بیگانه نیرزد نه به مدحی و نه ذمّی بابی انت و امّی
بی تو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان شده بازیچه ی شیطان
این چه بوزینه که سرها همه را بسته به ذمّی بابی انت و امّی
لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیا همه طوفان همه دریا
چه کند با تو که چون صخره ی صمّا بابی انت و امّی
یا علی خواهمت آن شعشعه ی تیغ زرافشان هم بدو کفر سرافشان
بایدم این لَمَعان دیده، ندانم به چه لِمّی بابی انت و امّی
جناب شهریار
يكي از قشنگ ترين و در عين حال دلهره آورترين صحنههاي غدير، آنجاست كه پيامبر فرمود به هر كسي که رفته، بگوييد برگردد. فكر كن، بعدِ يك مسير طولاني رسيدهاي به جايي كه اميدي براي گذشتن نيست و تواني براي بازگشتن. تشنهاي و دلتنگ، گرسنهاي و دلتنگ، خستهاي و دلتنگ. بعد يكي فرياد بكشد به هر كسي که رفته، بگوييد برگردد. آن وقت چشم باز كني و همه رفته ها را ببيني كه دارند برميگردند. عشق رفته، رفيق رفته، بابای رفته، مامان رفته. اصلا هر رفتهاي كه خيال بازگشت نداشته را ببيني كه دارد میآيد. و يك آن بفهمي كه ديگر نه تشنگي مانده و نه دلتنگي، نه گرسنگي مانده و نه دلتنگي، نه خستگي مانده و نه دلتنگي. و عجيب نيست كه خود تنهايش، خودِ نه زاده شده و نه زاييده اش، دست هایش را به دور خودش می پیچید و احدیتش را این گونه دلداري مي دهد كه «انا لله و انا اليه راجعون.»؟ كه همه رفتههايي كه از من بوده اند، باز ميگردند و وعده ديدار نزديك است؟ كه من نه تشنه می شوم و نه گرسنه و نه خسته. ولي دلتنگ. ولي دلتنگ...
اين روزهاي عجيب که جای قلب، سنگ در سینه ها می تپد و آغوش ها، خالی از هندسه دلدارند، بايد كه پيامبري از كوچه ما رد شود و با صدای داوودی اش بانگ سر دهد: «به هر كسي که رفته، بگوييد برگردد.» که غدیر نه در گذشته ای دور، که هر روز است.
#مرتضی_برزگر
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبـر نداشته است
یوم السرور، یوم الولایة، عیدالله الاكبر، عید سعید غدیر خم روز شادمانی شیفتگان ولایت برشما تبریک و تهنیت باد....🌹
─═༅࿇༅ @gzr06 ༅࿇༅═─
اين روزهاي عجيب که جای قلب، سنگ در سینه ها می تپد و آغوش ها، خالی از هندسه دلدارند، بايد كه پيامبري از كوچه ما رد شود و با صدای داوودی اش بانگ سر دهد: «به هر كسي که رفته، بگوييد برگردد.» که غدیر نه در گذشته ای دور، که هر روز است.
#مرتضی_برزگر
دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبـر نداشته است
یوم السرور، یوم الولایة، عیدالله الاكبر، عید سعید غدیر خم روز شادمانی شیفتگان ولایت برشما تبریک و تهنیت باد....🌹
─═༅࿇༅ @gzr06 ༅࿇༅═─
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
سالها پیش پادشاهی به دنبال یک معلم خوب و باسواد برای آموزش پسرش بود.
معلمهای مختلفی آمدند و رفتند تا اینکه شاه از میان این همه معلم، مردی را انتخاب کرد و به او قول داد اگر بتواند پسرش را به خوبی تعلیم دهد ثروت قابل توجهی به او خواهد داد. معلم قبول کرد فقط به این شرط که حق داشته باشد، سختگیریهای لازم و حتی تنبیه به موقع را برای ولیعهد انجام دهد.
پادشاه با اینکه خیلی پسرش را دوست داشت ولی موافقت کرد. شاهزاده در سن پایین به این معلم سپرده شد تا مورد تعلیم و تربیت قرار گیرد. هر روز از
طرف معلم تکالیفی به او سپرده میشد که او موظف بود آنها را انجام دهد و اگر انجام نمیشد معلم به شدت با او برخورد میکرد .
در حیاط قصر درخت آلبالویی بود که معلم یک شاخه از آن را کنده و به شکل ترکه ای در دست داشت و اگر ولیعهد سؤالات معلم را به درستی پاسخ نمیداد، یک ترکه میخورد.
پسر شاه چندین بار از سختگیری معلم نزد پدرش شکایت کرده بود. ولی شاه قبل از شروع کار این شرط را پذیرفته بود و نمیتوانست قولش را برهم بزند. چندین سال گذشت تا کمکم پسر به سنین جوانی رسید و توانست تمام علوم زمانه را از معلم خود بیاموزد. شاه که از عملکرد معلم خیلی راضی بود، ثروت قابل توجهی به معلم بخشید و او را راهی خانهاش کرد.
پس از آن به دستور شاه پسرش آماده آموزش اصول نظامی شد.
پسر اول خیلی ناراحت شد ولی کمی که گذشت متوجه شد آموزش نظامی با تنبیه همراه نیست. چون فرماندگان نظامی مراعات مقام و رتبهی او را در آینده میکردند و احترام خاصی برای او
قائل بودند. این رفتار مهربانانهی آنها باعث شده بود او روز به روز کینهی بیشتری نسبت به معلم کودکیاش پیدا کند.
بعد از چند سال شاه مُرد و پسرش جانشین او شد.
یک روز وقتی شاه جوان در حیاط قصر در حال قدم زدن بود ناگهان چشمش به درخت آلبالو افتاد و تمام ترکههای آلبالویی که در کودکی از معلمش خورده بود یادش آمد و به فکر تلافی افتاد.
پس یکی از نگهبانان قصر را به دنبال معلم فرستاد. نگهبان به منزل معلم رفت و گفت: شاه دستور فرمودند هرچه سریع تر خود را به قصر برسانید.
معلم پرسید شاه با من چه کار دارند؟
نگهبان پاسخ داد: نمیدانم. امروز که در باغ در حال قدم زدن بودند جلوی درخت آلبالو که رسیدند، نگاهی به درخت انداختند و به من گفتند بیایم و شما را به قصر ببرم. معلم فهمید که شاه میخواهد تلافی کند و در بین راه مقداری آلبالوی تازه خرید و در جیب خود ریخت. به قصر که رسید دید شاگرد که حالا بر تخت سلطنت نشسته ترکهای در دست دارد و به او لبخند میزند. سلام کرد، شاه جوان پاسخش را داد و بعد به ترکهی آلبالو اشارهای کرد و گفت: این را میشناسی؟
معلم پاسخ داد: بله میشناسم. چوب تازهی درخت آلبالوست.
شاه گفت: میدانی میخواهم با آن چه کار کنم. معلم که میدانست شاه میخواهد با آن ترکه چه بلایی سرش بیاورد، پیشدستی کرد و گفت:
نمیدانم. ولی بهترین کار این است آن را جایی بگذاری که همیشه پیش چشم تو باشد. شاه گفت: چرا آن را جلوی چشمهایم بگذارم؟ معلم آلبالوها را از جیبش درآورد و به طرف شاه گرفت و گفت: این آلبالوها را میبینی چقدر قشنگ هستند؟ اگر درخت آلبالو گرمای تابستان و سرمای زمستان را تاب نمیآورد نمیتوانست چنین آلبالوی خوبی به بار آورد. شما هم اگر آن همه تلاش و سختی را پشت سر نمیگذاشتید به این باسوادی و درک فهم امروز نبودید.
شاه از این تشبیه خوشش آمد، لبخندی به معلم زد و از او خواست تا در دربار بماند و از وزیران شاه باشد.
البته معلوم نیست این داستان منشا این مثل بوده و یا بعدها شخصی آن را ساخته باشد. ولی این مثل به این صورت در شعر سعدی آورده شده و شاعران دیگر هم اشاره به مفهوم آن دارند.
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
"سعدی"
به رنج اندر است اي خردمند گنج
نيابد کسي گنج نابرده رنج
«فردوسی»
اگر کاری کنی مزدی ستانی
چو بیکاری یقین بی مزد مانی
"ناصر خسرو"
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
«حافظ»
به کار اندرآ این چه پژمردگی است
که پایان بیکاری افسردگی است
«اوحدی»
سعدی در جای دیگری میگوید:
حاتم طایی را گفتند از خود بزرگ همتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟ گفت بلی. روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را. پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمدهاند؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد
منت حاتم طائی نبرد
سالها پیش پادشاهی به دنبال یک معلم خوب و باسواد برای آموزش پسرش بود.
معلمهای مختلفی آمدند و رفتند تا اینکه شاه از میان این همه معلم، مردی را انتخاب کرد و به او قول داد اگر بتواند پسرش را به خوبی تعلیم دهد ثروت قابل توجهی به او خواهد داد. معلم قبول کرد فقط به این شرط که حق داشته باشد، سختگیریهای لازم و حتی تنبیه به موقع را برای ولیعهد انجام دهد.
پادشاه با اینکه خیلی پسرش را دوست داشت ولی موافقت کرد. شاهزاده در سن پایین به این معلم سپرده شد تا مورد تعلیم و تربیت قرار گیرد. هر روز از
طرف معلم تکالیفی به او سپرده میشد که او موظف بود آنها را انجام دهد و اگر انجام نمیشد معلم به شدت با او برخورد میکرد .
در حیاط قصر درخت آلبالویی بود که معلم یک شاخه از آن را کنده و به شکل ترکه ای در دست داشت و اگر ولیعهد سؤالات معلم را به درستی پاسخ نمیداد، یک ترکه میخورد.
پسر شاه چندین بار از سختگیری معلم نزد پدرش شکایت کرده بود. ولی شاه قبل از شروع کار این شرط را پذیرفته بود و نمیتوانست قولش را برهم بزند. چندین سال گذشت تا کمکم پسر به سنین جوانی رسید و توانست تمام علوم زمانه را از معلم خود بیاموزد. شاه که از عملکرد معلم خیلی راضی بود، ثروت قابل توجهی به معلم بخشید و او را راهی خانهاش کرد.
پس از آن به دستور شاه پسرش آماده آموزش اصول نظامی شد.
پسر اول خیلی ناراحت شد ولی کمی که گذشت متوجه شد آموزش نظامی با تنبیه همراه نیست. چون فرماندگان نظامی مراعات مقام و رتبهی او را در آینده میکردند و احترام خاصی برای او
قائل بودند. این رفتار مهربانانهی آنها باعث شده بود او روز به روز کینهی بیشتری نسبت به معلم کودکیاش پیدا کند.
بعد از چند سال شاه مُرد و پسرش جانشین او شد.
یک روز وقتی شاه جوان در حیاط قصر در حال قدم زدن بود ناگهان چشمش به درخت آلبالو افتاد و تمام ترکههای آلبالویی که در کودکی از معلمش خورده بود یادش آمد و به فکر تلافی افتاد.
پس یکی از نگهبانان قصر را به دنبال معلم فرستاد. نگهبان به منزل معلم رفت و گفت: شاه دستور فرمودند هرچه سریع تر خود را به قصر برسانید.
معلم پرسید شاه با من چه کار دارند؟
نگهبان پاسخ داد: نمیدانم. امروز که در باغ در حال قدم زدن بودند جلوی درخت آلبالو که رسیدند، نگاهی به درخت انداختند و به من گفتند بیایم و شما را به قصر ببرم. معلم فهمید که شاه میخواهد تلافی کند و در بین راه مقداری آلبالوی تازه خرید و در جیب خود ریخت. به قصر که رسید دید شاگرد که حالا بر تخت سلطنت نشسته ترکهای در دست دارد و به او لبخند میزند. سلام کرد، شاه جوان پاسخش را داد و بعد به ترکهی آلبالو اشارهای کرد و گفت: این را میشناسی؟
معلم پاسخ داد: بله میشناسم. چوب تازهی درخت آلبالوست.
شاه گفت: میدانی میخواهم با آن چه کار کنم. معلم که میدانست شاه میخواهد با آن ترکه چه بلایی سرش بیاورد، پیشدستی کرد و گفت:
نمیدانم. ولی بهترین کار این است آن را جایی بگذاری که همیشه پیش چشم تو باشد. شاه گفت: چرا آن را جلوی چشمهایم بگذارم؟ معلم آلبالوها را از جیبش درآورد و به طرف شاه گرفت و گفت: این آلبالوها را میبینی چقدر قشنگ هستند؟ اگر درخت آلبالو گرمای تابستان و سرمای زمستان را تاب نمیآورد نمیتوانست چنین آلبالوی خوبی به بار آورد. شما هم اگر آن همه تلاش و سختی را پشت سر نمیگذاشتید به این باسوادی و درک فهم امروز نبودید.
شاه از این تشبیه خوشش آمد، لبخندی به معلم زد و از او خواست تا در دربار بماند و از وزیران شاه باشد.
البته معلوم نیست این داستان منشا این مثل بوده و یا بعدها شخصی آن را ساخته باشد. ولی این مثل به این صورت در شعر سعدی آورده شده و شاعران دیگر هم اشاره به مفهوم آن دارند.
نابرده رنج گنج میسر نمیشود
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
"سعدی"
به رنج اندر است اي خردمند گنج
نيابد کسي گنج نابرده رنج
«فردوسی»
اگر کاری کنی مزدی ستانی
چو بیکاری یقین بی مزد مانی
"ناصر خسرو"
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
«حافظ»
به کار اندرآ این چه پژمردگی است
که پایان بیکاری افسردگی است
«اوحدی»
سعدی در جای دیگری میگوید:
حاتم طایی را گفتند از خود بزرگ همتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟ گفت بلی. روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را. پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمدهاند؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد
منت حاتم طائی نبرد
👍2❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شعر شمس تبریزی به سه نوع خط اشاره میکند که هر کدام نمادی از نوعی درک یا شناخت هستند:
۱) خط اول: خطی که فقط خود خطاط میتواند بخواند.
این نشاندهنده دانشی است که فقط برای صاحب آن قابل فهم است، مثل تجربههای شخصی یا دانش عمیق درونی.
۲) خط دوم: خطی که هم خطاط و هم دیگران میتوانند بخوانند.
این نماد دانشی است که هم برای فرد و هم برای دیگران قابل درک و استفاده است، مثل دانش عمومی یا علمی.
۳) خط سوم: خطی که نه خطاط و نه دیگران میتوانند بخوانند.
این نماد دانشی است که فراتر از درک معمولی است و به نوعی به اسرار الهی یا عرفانی اشاره دارد.
شمس تبریزی در اینجا خود را به خط سوم تشبیه میکند، یعنی کسی که سخنانش فراتر از درک معمولی است و حتی خودش نیز بهطور کامل نمیتواند آن را توضیح دهد.
این بیان به نوعی به پیچیدگی و عمق عرفان و شناخت الهی اشاره دارد.
شمس
۱) خط اول: خطی که فقط خود خطاط میتواند بخواند.
این نشاندهنده دانشی است که فقط برای صاحب آن قابل فهم است، مثل تجربههای شخصی یا دانش عمیق درونی.
۲) خط دوم: خطی که هم خطاط و هم دیگران میتوانند بخوانند.
این نماد دانشی است که هم برای فرد و هم برای دیگران قابل درک و استفاده است، مثل دانش عمومی یا علمی.
۳) خط سوم: خطی که نه خطاط و نه دیگران میتوانند بخوانند.
این نماد دانشی است که فراتر از درک معمولی است و به نوعی به اسرار الهی یا عرفانی اشاره دارد.
شمس تبریزی در اینجا خود را به خط سوم تشبیه میکند، یعنی کسی که سخنانش فراتر از درک معمولی است و حتی خودش نیز بهطور کامل نمیتواند آن را توضیح دهد.
این بیان به نوعی به پیچیدگی و عمق عرفان و شناخت الهی اشاره دارد.
شمس
وقتی ردپای خدا را در زندگی پيدا كردم، فهميدم میتوانم پاهايم را از گليمم درازتر كنم و خواستههايم از قد خودم بزرگتر باشند.
وقتی لبخند خدا را ميان دعاهايم ديدم، «ترس» برايم معنايش را از دست داد و جايش را «ايمان» پر كرد.
هنوز از ياد نبردهام چه گلههايی كردم برای سختی راه، و خدا چگونه مرا به بالای كوه هدايت كرد.
و فراموش نكردهام كه چه نااميدانه در پی جرعهای آب بودم و خداوند چگونه سيرابم كرد.
وعده خدا اين است: «دستانت را به من بده تا فتح كنی دنيا را و ممكن كنی ناممكنها را و بهدست بیاوری دستنيافتنیها را.»
🔻 پس خود را به خدا بسپار تا:
▫️بيداریات آرام شود چون خواب؛
▫️و خوابت شيرين شود چون رويا؛
▫️و روياهايت قابللمس شوند چون واقعيت؛
▫️و واقعیتهای زندگیات زيبا شوند چون آرامش؛
▫️و آرامشت از جنس عشق شود چون خدا؛
▫️و خدا همراهت شود مثل همیشه.
وقتی لبخند خدا را ميان دعاهايم ديدم، «ترس» برايم معنايش را از دست داد و جايش را «ايمان» پر كرد.
هنوز از ياد نبردهام چه گلههايی كردم برای سختی راه، و خدا چگونه مرا به بالای كوه هدايت كرد.
و فراموش نكردهام كه چه نااميدانه در پی جرعهای آب بودم و خداوند چگونه سيرابم كرد.
وعده خدا اين است: «دستانت را به من بده تا فتح كنی دنيا را و ممكن كنی ناممكنها را و بهدست بیاوری دستنيافتنیها را.»
🔻 پس خود را به خدا بسپار تا:
▫️بيداریات آرام شود چون خواب؛
▫️و خوابت شيرين شود چون رويا؛
▫️و روياهايت قابللمس شوند چون واقعيت؛
▫️و واقعیتهای زندگیات زيبا شوند چون آرامش؛
▫️و آرامشت از جنس عشق شود چون خدا؛
▫️و خدا همراهت شود مثل همیشه.
قاصدک های پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد
ای که می پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانه ای را برد ، از بنیاد برد
عشق می بازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین ، هر کس به خاک افتاد، برد
شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن ها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد
جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هر چه برد، از آنچه روزی خود به دستم داد برد
در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد، برد
#فاضل_نظری
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد
ای که می پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانه ای را برد ، از بنیاد برد
عشق می بازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین ، هر کس به خاک افتاد، برد
شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن ها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد
جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هر چه برد، از آنچه روزی خود به دستم داد برد
در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد، برد
#فاضل_نظری
جانا نظری فرما چون جان نظرهایی
چون گویم دل بردی چون عین دل مایی
جانها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی
دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی
تن روح برافشاند چون دست برافشانی
مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی
گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد
ای دل به جفای او جان باز چه میپایی
امروز چنان مستم کز خویش برون جستم
ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی
مولانا
▫️
چون گویم دل بردی چون عین دل مایی
جانها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی
دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی
تن روح برافشاند چون دست برافشانی
مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی
گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد
ای دل به جفای او جان باز چه میپایی
امروز چنان مستم کز خویش برون جستم
ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی
مولانا
▫️
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
یک کار بسیار خلاقانه و زیبا ببینیم حالمون خوب شه. 👌😍
✍️دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه دو نفر در مدرسه
مرد اول میگفت:«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بیمسئولیت و بیحواس هستم.
آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم.
روز بعد نقشهام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش میرفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مدادبرداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام میدادم ولی کمکم بر ترسم غلبه کردم و از نقشههای زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم میدزدیدم و به خودشان میفروختم.
بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفهای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفهای شدم!
مرد دوم میگفت:«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟
خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد میخریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود.
آن مداد را به کسی که مدادش گم ميشود میدهی و بعد از پایان درس پس میگیری. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری میگذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم.با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقهام به مدرسه چند برابر شده بود.
ستاره کلاس شده بودم به گونهای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره میشناختند و همیشه از من کمک میگرفتند.
حالا که بزرگ شدهام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفتهام و تشکیل خانواده دادهام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.»
👌#نـتـیـجـه:
به نظر شما، چقدر تربیت کودکی در آینده انسان نقش دارد؟
پس بیاییم اشتباهات فرزندان را از راه صحیح بررسی کنیم
چون یک حرف ویک رفتار چقدر میتواند در رفتار دیگران تاثیر گذار باشد
▫️
مرد اول میگفت:«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بیمسئولیت و بیحواس هستم.
آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم.
روز بعد نقشهام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش میرفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مدادبرداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام میدادم ولی کمکم بر ترسم غلبه کردم و از نقشههای زیادی استفاده کردم تا جایی که مدادها را از دوستانم میدزدیدم و به خودشان میفروختم.
بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کارهای بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفهای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفهای شدم!
مرد دوم میگفت:«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت خوب بدون مداد چکار کردی؟ گفتم از دوستم مداد گرفتم. مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟
خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟ گفتم چگونه نیکی کنم؟ مادرم گفت دو مداد میخریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود.
آن مداد را به کسی که مدادش گم ميشود میدهی و بعد از پایان درس پس میگیری. خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن قدر که در کیفم مدادهای اضافی بیشتری میگذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم.با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقهام به مدرسه چند برابر شده بود.
ستاره کلاس شده بودم به گونهای که همه مرا صاحب مدادهای ذخیره میشناختند و همیشه از من کمک میگرفتند.
حالا که بزرگ شدهام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفتهام و تشکیل خانواده دادهام، صاحب بزرگترین جمعیت خیریه شهر هستم.»
👌#نـتـیـجـه:
به نظر شما، چقدر تربیت کودکی در آینده انسان نقش دارد؟
پس بیاییم اشتباهات فرزندان را از راه صحیح بررسی کنیم
چون یک حرف ویک رفتار چقدر میتواند در رفتار دیگران تاثیر گذار باشد
▫️
❤2
.
اگر معاشرت با دیگران تو را آزرده میکند، همیشه قدری از تنهایی ات را با خود به جمع ببر.
یعنی بیاموز آنچه میاندیشی را فوراً ابراز نکنی،
چیزی که میشنوی را زیاد جدی نگیری و از دیگران بیش از اندازه انتظار نداشته باشی.
📚در باب حکمت زندگی
🕴آرتور شوپنهاور
.
اگر معاشرت با دیگران تو را آزرده میکند، همیشه قدری از تنهایی ات را با خود به جمع ببر.
یعنی بیاموز آنچه میاندیشی را فوراً ابراز نکنی،
چیزی که میشنوی را زیاد جدی نگیری و از دیگران بیش از اندازه انتظار نداشته باشی.
📚در باب حکمت زندگی
🕴آرتور شوپنهاور
.
خنک او را که مغزی دارد و جانی دارد، آن مغز باید تا مغز را دریابد و جانی باید که از جان لذتی گیرد ای جان عزیز من ای طالب من چندانکه تو در طلب از یک پوست بیرون می آیی عروس معنی از یک پوست بیرون می آید و چون تو از دوم پوست بیرون می آیی او از دوم پوست بیرون می آید میگوید که
اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنم
ز مهر خلق و هوای کسان کرانه کنم
چون تو باز به حکم هوی و شهوت در پوست اندر میروی او نیز در حجاب می رود میگویی عروس معنی ای مطلوب عالم ای صورت ،غیبی ای کمال بی عیبی جمال نمودی باز چرا در حجاب رفتی؟ او جواب می گوید : «زیرا که تو در حجاب هوی و شهوت رفتی.»
دلدار چنان مشوش آمد که مپرس
هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس
📚فیه ما فیه
🕴مولانا
.
اگر یگانه شوی با تو دل یگانه کنم
ز مهر خلق و هوای کسان کرانه کنم
چون تو باز به حکم هوی و شهوت در پوست اندر میروی او نیز در حجاب می رود میگویی عروس معنی ای مطلوب عالم ای صورت ،غیبی ای کمال بی عیبی جمال نمودی باز چرا در حجاب رفتی؟ او جواب می گوید : «زیرا که تو در حجاب هوی و شهوت رفتی.»
دلدار چنان مشوش آمد که مپرس
هجرانش چنان پر آتش آمد که مپرس
📚فیه ما فیه
🕴مولانا
.
خیالِ روی تو در هر طریق همرهِ ماست
نسیم ِ موی تو پیوندِ جانِ آگهِ ماست
به رغم ِ مدّعیانی که منعِ عشق کنند
جمالِ چهرهی تو حجّت ِ موجّهِ ماست
ببین که سیب ِ زنخدانِ تو چه میگوید
هزار یوسف ِ مصری فتاده در چَهِ ماست
اگر به زلف ِ درازِ تو دست ِ ما نرسد
گناهِ بخت ِ پریشان و دست ِ کوتهِ ماست
به حاجب ِ درِ خلوتسرای خاص بگو
فلان ز گوشهنشینانِ خاک ِ درگهِ ماست
به صورت از نظرِ ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظرِ خاطرِ مرفّهِ ماست
اگر بسائلی حافظ دری زند بگشا
که سالهاست که مشتاقِ روی چون مهِ ماست
🕴حافظ
📚 غزل شماره ۲۸
.
نسیم ِ موی تو پیوندِ جانِ آگهِ ماست
به رغم ِ مدّعیانی که منعِ عشق کنند
جمالِ چهرهی تو حجّت ِ موجّهِ ماست
ببین که سیب ِ زنخدانِ تو چه میگوید
هزار یوسف ِ مصری فتاده در چَهِ ماست
اگر به زلف ِ درازِ تو دست ِ ما نرسد
گناهِ بخت ِ پریشان و دست ِ کوتهِ ماست
به حاجب ِ درِ خلوتسرای خاص بگو
فلان ز گوشهنشینانِ خاک ِ درگهِ ماست
به صورت از نظرِ ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظرِ خاطرِ مرفّهِ ماست
اگر بسائلی حافظ دری زند بگشا
که سالهاست که مشتاقِ روی چون مهِ ماست
🕴حافظ
📚 غزل شماره ۲۸
.
📜بهترین مدرک تحصیلی جهان چیست ؟!
دکتر ویکتور فرانکل ؛ تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشويتس در لهستان معروف به قتلگاه آدم سوزی فرار کند ، او در نامهای خطاب به معلمان سراسر جهان برای تمام تاریخ اینگونه مینویسد:
چشمان من چیزهایی دیده است که چشم هیچ انسانی نباید ببیند، من اتاقهای گازی را ديدم كه توسط بهترين مهندسين طراحی میشدند. من پزشكان ماهری را ديدم كه کودکـانی معصوم و بی گناه را به راحتی مسموم میكردند.
من پرستارانی کاربلد را دیدم که انسانها را با تزریق یک آمپول به قتل میرسانند.
من فارغ التحصیلان دانشگاهی را دیدم که میتوانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند.
و مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد.
از شما تقاضا میکنم که تلاش کنید قبل از تربیت دانشآموزانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس از آنها یک انسان بسازید ، تا روزی تبدیل به جانوران روانی دانشمند نشوند.
پزشک یا مهندس شدن کار چندان دشواری نيست و هرکسی میتواند با چند سال تلاش به آن برسد . اما به دانشآموزان خود بیاموزید که بهترین و بزرگترين ثروت هر کدام از آنها "انسانیت" است كه با هيچ مدرک تحصیلی در جهان قابل مقايسه نيست...
.
دکتر ویکتور فرانکل ؛ تنها کسی بود که موفق شد از زندان آشويتس در لهستان معروف به قتلگاه آدم سوزی فرار کند ، او در نامهای خطاب به معلمان سراسر جهان برای تمام تاریخ اینگونه مینویسد:
چشمان من چیزهایی دیده است که چشم هیچ انسانی نباید ببیند، من اتاقهای گازی را ديدم كه توسط بهترين مهندسين طراحی میشدند. من پزشكان ماهری را ديدم كه کودکـانی معصوم و بی گناه را به راحتی مسموم میكردند.
من پرستارانی کاربلد را دیدم که انسانها را با تزریق یک آمپول به قتل میرسانند.
من فارغ التحصیلان دانشگاهی را دیدم که میتوانستند انسان دیگری را در آتش بسوزانند.
و مجموع این دلایل مرا به آموزش مَشکوک کرد.
از شما تقاضا میکنم که تلاش کنید قبل از تربیت دانشآموزانتان به عنوان یک دکتر یا یک مهندس از آنها یک انسان بسازید ، تا روزی تبدیل به جانوران روانی دانشمند نشوند.
پزشک یا مهندس شدن کار چندان دشواری نيست و هرکسی میتواند با چند سال تلاش به آن برسد . اما به دانشآموزان خود بیاموزید که بهترین و بزرگترين ثروت هر کدام از آنها "انسانیت" است كه با هيچ مدرک تحصیلی در جهان قابل مقايسه نيست...
.
من دوست میدارم جفا، کز دست جانان میبرم
طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم
از دست او جان میبرم تا افکنم در پای او
تا تو نپنداری که من از دست او جان میبرم
تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدل
هر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرم
خواهی به لطفم گو «بخوان»، خواهی به قهرم گو «بران»
طوعا و کرها بندهام، ناچار فرمان میبرم
درمان درد عاشقان، صبر است و من دیوانهام
نه درد ساکن میشود، نه ره به درمان میبرم
ای ساربان! آهسته رو، با ناتوانان صبر کن
تو بارِ جانان میبری، من بارِ هجران میبرم
ای روزگار عافیت! شکرت نکردم لاجرم
دستی که در آغوش بود، اکنون به دندان میبرم
گفتم «به پایان آورم در عمر خود با او شبی»
حالا به عشقِ روی او، روزی به پایان میبرم
سعدی! دگربار از وطن، عزم سفر کردی چرا؟
از دست آن ترک خطا، یرغو به قاآن میبرم
من خود ندانم وصف او، گفتن سزای قدر او
گل آورند از بوستان، من گل به بُستان میبرم
✍️ غزلیات سعدی شمارهٔ۳۹۲ .
طاقت نمیدارم ولی افتان و خیزان میبرم
از دست او جان میبرم تا افکنم در پای او
تا تو نپنداری که من از دست او جان میبرم
تا سر برآورد از گریبان آن نگار سنگدل
هر لحظه از بیداد او سر در گریبان میبرم
خواهی به لطفم گو «بخوان»، خواهی به قهرم گو «بران»
طوعا و کرها بندهام، ناچار فرمان میبرم
درمان درد عاشقان، صبر است و من دیوانهام
نه درد ساکن میشود، نه ره به درمان میبرم
ای ساربان! آهسته رو، با ناتوانان صبر کن
تو بارِ جانان میبری، من بارِ هجران میبرم
ای روزگار عافیت! شکرت نکردم لاجرم
دستی که در آغوش بود، اکنون به دندان میبرم
گفتم «به پایان آورم در عمر خود با او شبی»
حالا به عشقِ روی او، روزی به پایان میبرم
سعدی! دگربار از وطن، عزم سفر کردی چرا؟
از دست آن ترک خطا، یرغو به قاآن میبرم
من خود ندانم وصف او، گفتن سزای قدر او
گل آورند از بوستان، من گل به بُستان میبرم
✍️ غزلیات سعدی شمارهٔ۳۹۲ .
روزی خواهی فهمید که تو در این جهان کاملاً تنهایی.
هر کس که برای آموزش به سمت تو میآید نیز بخشی از توست. هیچ کسی نمیتواند چیزی به تو بیاموزد. زیرا آن که یاد می دهد و یاد می گیرد ،
همه و همه تو هستی.
تو در آینه ی جهان با خودت رو به رو هستی ،
یاد می گیری و یاد می دهی و گمان میکنی که دیگرانند ، اما او خودت هستی.
منتظر کسی نباش
روزی که تنها بودنِ خود را بپذیری دل از انتظار
برای دیدار با استادان بر خواهی داشت
و به استاد درون خود سجده خواهی کرد.
انسان زمانی که به تنهایی خود پی ببرد ،
شروع می کند به رشد کردن
آن زمان دیگر به هیچکس
در جهان تکیه نمی کند.
اﺷﻮ .
هر کس که برای آموزش به سمت تو میآید نیز بخشی از توست. هیچ کسی نمیتواند چیزی به تو بیاموزد. زیرا آن که یاد می دهد و یاد می گیرد ،
همه و همه تو هستی.
تو در آینه ی جهان با خودت رو به رو هستی ،
یاد می گیری و یاد می دهی و گمان میکنی که دیگرانند ، اما او خودت هستی.
منتظر کسی نباش
روزی که تنها بودنِ خود را بپذیری دل از انتظار
برای دیدار با استادان بر خواهی داشت
و به استاد درون خود سجده خواهی کرد.
انسان زمانی که به تنهایی خود پی ببرد ،
شروع می کند به رشد کردن
آن زمان دیگر به هیچکس
در جهان تکیه نمی کند.
اﺷﻮ .
خدایا
به دشمنانمان خوشیهای بزرگ عطا کن
تا دست بردارند از نابودی دلگرمیهای کوچکمان
خدایا
سلامت عقل را درکنار سلامتی جانهایمان محفوظ بدار...! تا از یادمان نرود انسانیت، درستی و گذشت را...!
خدایا
هرکه با ما بد کرد و بدی را نشانمان داد
تو خوبی را نشانشان بده و معجزه ی بزرگ محبت را...!
خدایا
صبری طولانی در دیده و دلهایمان قرار ده تا یک عمر از یاد نبریم برای گذشتن از هر طوفانی،باید صبور بود و طاقتهایی بسیار به دوش کشید...
آمین....🤲🌹
ثلاث کلمات من مولانا علی علیه السلام فی المناجاة:
إِلَهِی کَفَى بِی عِزّا أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْدا وَ کَفَى
بِی فَخْرا أَنْ تَکُونَ لِی رَبّا أَنْتَ کَمَا أُحِبُّ
فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِبُّ
خدایا،همین عزت مرا بس که برای تو بنده و عبد باشم و همین فخر مرا بس که تو پروردگار من باشی. پروردگارا تو همان طور هستی که من دوست دارم، پس مرا نیز همانطور پرورش ده که خود دوست میداری.
از کلمات قصار حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام
ر.ک مفاتیح الجنان تذکرة الاولیاء،
.
به دشمنانمان خوشیهای بزرگ عطا کن
تا دست بردارند از نابودی دلگرمیهای کوچکمان
خدایا
سلامت عقل را درکنار سلامتی جانهایمان محفوظ بدار...! تا از یادمان نرود انسانیت، درستی و گذشت را...!
خدایا
هرکه با ما بد کرد و بدی را نشانمان داد
تو خوبی را نشانشان بده و معجزه ی بزرگ محبت را...!
خدایا
صبری طولانی در دیده و دلهایمان قرار ده تا یک عمر از یاد نبریم برای گذشتن از هر طوفانی،باید صبور بود و طاقتهایی بسیار به دوش کشید...
آمین....🤲🌹
ثلاث کلمات من مولانا علی علیه السلام فی المناجاة:
إِلَهِی کَفَى بِی عِزّا أَنْ أَکُونَ لَکَ عَبْدا وَ کَفَى
بِی فَخْرا أَنْ تَکُونَ لِی رَبّا أَنْتَ کَمَا أُحِبُّ
فَاجْعَلْنِی کَمَا تُحِبُّ
خدایا،همین عزت مرا بس که برای تو بنده و عبد باشم و همین فخر مرا بس که تو پروردگار من باشی. پروردگارا تو همان طور هستی که من دوست دارم، پس مرا نیز همانطور پرورش ده که خود دوست میداری.
از کلمات قصار حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام
ر.ک مفاتیح الجنان تذکرة الاولیاء،
.