Gray Pen
23 subscribers
18 photos
9 links
#قلم_خاکستری
تمام متن نوشته ها،دیالوگ ها، متن های کوتاه وبلند مربوط به Mr gray درکانال Gray Pens قرار دارد.
متن ها رو باهشتک #امیر_رضایی دنبال کنید.

📻صفحه ی رادیو بی نهایت @Radiop
🔽📎در اینستاگرام : GraymenText

📲ارتباط با ادمین @Radiop_Admin
Download Telegram
این آدما توی دنیایی زندگی میکنن که اصلا شبیه دنیای من نیست...


Gray
MR_Gray
زمانِ مواجهِ با آدما،
حواستون به ظرفیت باقی مونده از زندگیشون باشه...
گاهی آدما تموم شده ی باطنی ان که در ظاهر عادی به نظر میرسن،
و هر رفتار اشتباهی میتونه شعله ی آتیشِ زیر خاکسترِ اونارو بیدار کنه...

MR_Gray
گاهی باید، یک تکه اَبرِ سفید بالای سرم بسازم و بنویسم💭
!با احتیاط قضاوت کنید!
" امروز در بالاترین حد نارضایتی از خودم و ارواحِ احساساتی ام به سر میبرم"

#Mr_Gray
به عقیده ی من آدمایی که توی زندگی به طور کل خیلی راحت تر "انتخاب" میکنند، آدمای قابل اعتماد تری هستند...
یه "چرا"ی بزرگ ! ؟
چون اگر انتخاب کنند که برای زندگیِ تو جز صداقت توی راه دیگه ای باهاتون هم مسیر نشن،شما میتونید خیلی راحت تر همسفر این جاده ی پر رمز و راز بشید...
جاده ای که پر از انتخابِ؛
[سخت یا آسون]
'
برای پروازی که آسمان ندارد ، دوپا قرض میکنم و با تو قدم میزنم،
این مسیر توست که انتخاب نقطه ای بود که آن را خاکستری دیدم،
من این گونه دوستت دارم:
زمین نشد آسمان ،
آسمان نشد زمین،
برای من، برای تو و نارنجیِ چشمانت هیچ جبری به انتخاب منجر نمیشود...
'
مکث کنیم و به مسیر نگاه کنیم[
Gray PeN
#Mr_Gray
گاهی دلم برای گذشته ای که هیچ تعلقی بهش نداشتم تنگ میشه،
انگار یه صحنه هایی رو زندگی کردم که نمیشد بیشتر از یه بار توی زندگیم تکرار بشن.
مثل گم شدن توی پرت ترین جای یه مسیر جنگلی، مثل شنیدن یه سری صداها که نمیدونی از کجا میشنوی ، مثل دیدن عکسایی که دلت میخواد باور کنی واقعی ان...
حسش شبیه یه همچین شکلیه.
چشمامو میبندم و توی گذشته ای که تکرار نداره یه چند دقیقه ای برای خودم قصه میگم -_-


#Mr_Gray
تهران ام شده حکایت بعضی از آدما...
هیچکی به خاطر خودش نمیخوادش ،
تا دو روز تعطیلی پیدا میشه ولش میکنن و میرن ،
"
و چه رفتن ها دیدم از جاده ی خویش،
که بودم و انکار میکردند بودنم را...🛣
"

#Mr_Gray
شبیه غرق شدن بود، وقتی زیر بار افکارت چشماتو میبستی.
میخواستی بری و دستاتو دور تاریکیت حلقه کنی، بگی یه شب به ماه نگاه نکن بزار تکلیفمو با ندیدنت مشخص کنم...
آنسوی خطچین ها - - - - - - - قلب کم نور🕯
#Mr_Gray
به نظر من همه ی فصلا یه زمستون درونشون دارن،
که دلت میخواد بخوابی و صبح با یه برف سنگین بیخیال کارای اون روزت بشی و بری برف بازی ،
همه جا ساکت باشه و هوا که زود تاریک میشه زودتر به خوابت پناه ببری...
یه زمستون خیالی که گاهی مثل یه کتاب بازش کنی و کنجِ یه شومینه مطالعش کنی.
بپرسی فردا چه خبر؟
اما فرداش جمعه باشه و با خیال راحت بخوابی...
من توی زندگیم یه زمستون کم دارم که از مسیر تاریکم گاهی به سکوت و چایی داغِ وسطِ ظهرش پناه ببرم.
به آغوشت که میرسم از گرما به کاپشنم لعنت بفرستم،
و شاید،
من توی همه ی فصلام
یه زمستون کم دارم❄️

#Mr_Gray
شمارو نمیدونم ولی من به شدت به یه استراحت طولانی نیاز دارم، از جنسِ
"توقف چرخه ی تلاش بیش از حد برای آینده"
...



#Mr_Gray
باشه !
ولی ما همیشه میبینیم و میفهمیم ،
اما از اجبارِ غم انگیزِ واقعیت ، سکوت میکنیم...


#Mr_Gray
خدا یه وقتایی ،
دلیلِ حضورِ بعضی از اتفاق هارو،
آگاهی دادن به اتفاقاتی میکنه که تورو به فراموشی میسپارن...
یعنی میگه اوردم که ببینی داری کجاها خودتو نادیده میگیری و کجا باید این
"چرخه ی نادیده گرفتن و فراموشیِ خودت"
رو
به پایان برسونی...

#Mr_Gray
جوابِ دلِ تنگ ، حرف نیست...
بغله...!

#Mr_Gray
ما به روی حقیقت،
برای داشتن کمی لبخند چشم بستیم.
نه اینکه نبینیم و نشنویم و نخواهیم،
نشد که آنچه رویا بود به جای خواب در بیداری ببینیم.


#Mr_Gray
از یه جایی به بعد چاره ای نداری جز اینکه برای آیندت به جای پول،
احترام سرمایه گذاری کنی...



#Mr_Gray
اگه تو هم‌ سرکارمیری، ورزش میکنی،
هزار جور کلاس و دغدغه برای‌زندگیت داری
اما فکر‌میکنی کمه‌ و‌درواقع هیچکاری نمیکنی،
تو تنها نیستی...♡
ما توی این اِحساس مُشترکیم،
احساسِ ناکافی بودن نداشته باش🍃

#Mr_Gray
آسمانِ ابری،
تلمبارِ خاطراتِ پاییز است...


#Mr_Gray
بدیِ مواجه شدن با آدمایی که حافظه ی خوبی دارن میدونی چیه؟

-اینکه خیلی سخت میتونی ازشون بخوای چیزی رو فراموش کنن.


"میانِ فراموشی و ندیدن ، دنیایی از چشم های بسته و ذهن های بیدار نهفته است"


#Mr_Gray
یکی از فکتای زندگی اینه که
تو حق نداری توی هیچ مرحله ای از زندگیت،
خودتو مقصر چیزی بدونی که،
کنترلش دست خودت نبوده...



#Mr_Gray
یه کتاب خاکستری رنگم
که روی یه میز چوبی قهوه ای سوخته دراز کشیدم
برگه های کهنه ای دارم
0.42
یه خانوم مسن با موهای سفید بلند منو برمیداره
انگار که تمام خاطرات زندگیش رو برای من مثل یه راز گذاشته
1.35
بهم لبخند میزنه
گاهی اخم میکنه
روی جلدم دست میکشه
با انگشت شصتش کاغذای تاخوردمو صاف میکنه؛
انگار که من با ارزشم ولی گاهی میرنجونمش
شاید یادآور خاطراتی ام که دیگه ندارتشون
3.08
اما با ذوق منو ورق میزنه
انگار در عین حالی که نمیخواد منو
ولی میخواد منو...
دلواپس تاخوردنم
نگران خاک گرفتم
اما خیالم راحته
4.19
با موهای سفیدش جلدمو نوازش می‌کنه و میبنده


#Mr_Gray
❤1
یه شاخ برگم لب یه رودخونه
که به جریان آب نگاه میکنم
یهو یه سنگی توی آب چشممو میگیره
بهش نگاه میکنم
توی ذهنم آرزوی یه نسیم بهاری رو دارم
که بیاد و تنمو نوازش کنه
منو بلند کنه ببره پیش اون سنگ
بشینم روی سطحش
هم آغوش آب و سنگ٫ برگ بودنمو یادم بره
آسمون ابر میشه
بارون می باره
خیس میشم
میچسبم به زمین
سهم ام از هم آغوشی با سنگ ٫ یه تن خیسه که هر دومون داریم
من از بارون
اون از رودخونه؛
دوریم ولی پیش همیم
دوریم ولی به هم نگاه میکنیم
به آغوشی که نیست ٫ به حسی که هست...


#Mr_Gray
⚡1🔥1👌1