Forwarded from Ćafe Gramophon
من ماندم و تنهایی و خیالِ تو
#لانگ_شات
آن سالی که با هم از سرِ شمشاد میپریدیم و میرفتیم باغِ قلمستان گیلاسدزدی، همهی بعد از ظهرهای تابستان قلمدوشت کردم، مبادا گِل و گیلاسِ لهیدهی کفِ اُرسیهای سرخابیات کار دستمان بدهد. آقات بفهمد و زندانیات کند و من نباشم و تنها بترسی و فردا نیایی. من بمانم و تنهایی و خیالِ تو و باغ.
@Gramaf ✏️
یککلام نگفتی باغِ قلمستان مِلکِ آقات بود.
#لانگ_شات
آن سالی که با هم از سرِ شمشاد میپریدیم و میرفتیم باغِ قلمستان گیلاسدزدی، همهی بعد از ظهرهای تابستان قلمدوشت کردم، مبادا گِل و گیلاسِ لهیدهی کفِ اُرسیهای سرخابیات کار دستمان بدهد. آقات بفهمد و زندانیات کند و من نباشم و تنها بترسی و فردا نیایی. من بمانم و تنهایی و خیالِ تو و باغ.
@Gramaf ✏️
یککلام نگفتی باغِ قلمستان مِلکِ آقات بود.
❤1
مثلِ خرمالوهای رسیده حیاطِ مادربزرگ
مثلِ عطرِ دارچینِ چایهای عصرانه
مثلِ بارانِ پاییز، مِثل عود
مثلِ انارِ دانهدانه با گلپر
مثلِ موسیقیِ خشخشِ برگها
مثلِ نوشتنِ آخرین خطِ مشقهای دوران کودکی
مثلِ عید، مِثلِ آب بازی
چیزهای خوب ساده اند
و تنها شنیدنِ اسمشان کافیست
تا خوب شود حالِ دلت...
نبودشان زندگی را متوقف نمیکند
امّا زندگانی را تلخ خواهد کرد
درست مِثل تو...
@Gramaf
#سارا_اسدی
مثلِ عطرِ دارچینِ چایهای عصرانه
مثلِ بارانِ پاییز، مِثل عود
مثلِ انارِ دانهدانه با گلپر
مثلِ موسیقیِ خشخشِ برگها
مثلِ نوشتنِ آخرین خطِ مشقهای دوران کودکی
مثلِ عید، مِثلِ آب بازی
چیزهای خوب ساده اند
و تنها شنیدنِ اسمشان کافیست
تا خوب شود حالِ دلت...
نبودشان زندگی را متوقف نمیکند
امّا زندگانی را تلخ خواهد کرد
درست مِثل تو...
@Gramaf
#سارا_اسدی
این یک داستان کامل چهار کلمهای است.
گفته بودم تمام زندگی من همین شکلی بود. شبیه جادهی مالهالند! مثل استرسی که تمام فیلم شانههایت را محکم گرفته باشد و بعد بیپایان، بینتیجه و بیاتفاق رهایت کند. گفتم رها شدنِ دقیقا این شکلی. که از اضطرابِ حادثه بیشتر از خودش درد کشیده باشی. اما بلد نبودم رها کنم. من لبخندهای کشدار میزدم و توی موقعیتهای استرسزا با خونسردی شانه بالا میانداختم. من پوست کنار ناخنهایم را پشت در میجویدم و جلوی در لب و لوچهام را کج میکردم و میپرسیدم آرسنال ساعت چند بازی داره؟ توی دل من همهی تیمهای بزرگ دنیا دربیهایشان را توی همان ساعت برگزار میکردند و همهی رختشورخانههای دنیا دکمه ماشین لباسشوییشان را روی کوئیکواش میچرخاندند. توی دل من ارتش هیتلر هر صبح دنبال یهودی ها میگشتند و جنگ جهانی هیچوقت قرار نبود تمام شود. توی دل من هیچ توافقنامهای امضا نمیشد و هنوز عثمانیها از غرب کشور را گرفته بودند و انگلیسها دریاهای جنوب را. توی دل من همهی مرزهای جهان درگیر جنگِ نابرابر بود. من اما خندیده بودم. توی همهی عکسها. لبهی پیادهروی بعد از زلزله. توی جوابِ داری گریه میکنیِ پشتِ درِ دستشویی. مثل همان صحنهای که تد و مارشال و بارنی سر دختر جدیدی که مخش را زده بود میرقصیدند و رابین خندیده بود. من رابین بودم توی دستشوییِ بار. من خندهی وسط گریه بودم وقتی رفته بودند دنبالش در دستشویی و گفته بود گایز! گایز! آیم اوکی. من ریملهای ریختهی زیرِ اپنِ آشپزخانهاش بودم. برای همین پای هر فیلم طنز سینمایی که نشستیم من خندهام نیامد. برای همین تو توی قهقههها هی بر میگشتی و از نیمرخ لبخندزدهی من تعجب میکردی. برای اینکه به جز دستشویی و زیر اپن آشپزخانه، فقط توی تاریکی سینما میشد زورکی نخندید.
من عاشق لاک و رژ قرمزی بودم که به سیگارهای سفیدِ باریکِ آمریکایی توی فیلمهای کلاسیک می آمد. من اول فیلم allied از ترکیب رژ و لاک و سیگارِ ماریان عکس گرفته بودم و غصهام شده بود که رژ قرمز به من نمیآید. بعد آنجایی که ماریان بدون آرایش و شکلِ خود خودش آمده بود روی پشت بام؛ تو برایم فرستادی "چقدر شبیه تو شده!" مکس دستهایش را گذاشته بود دوطرف صورتش و پیشانیاش را بوسیده بود. من برایت نوشتم "درست وسط پیشونیم داغ شده".
پرسیده بودی اگر قرار بود یکی از دوتایشان توی پرستیج باشی، کدامش؟ من گفته بودم اونی که میره توی در. من معمولا بلد بودم ناپدید شوم. شعبده اگر قرار بود وجود داشته باشد مرا محو میکرد و یک نفر دیگر از آن در میآمد بیرون. من آن حالت تردید و انتظار توی چشمها را میدیدم و میافتادم روی تشکِ زیرزمین و یک نفر دیگر توی شگفتی و سوت و تشویق بیرون میآمد. من ته زمین میماندم. من توی سرچ های آن گروه کذایی خوانده بودم که برایت برنامهی ادیت زیرنویس فرستاده بودم و گفته بودم جای اون خارجیا باید مخ منو بزنی تا همیشه برات بمونم! مانده بودم دیگر. روی تشک کف زیرزمینی که کسی یادش نمی آمد. دقیقا پایینِ پایینِ سقوط.
من آن یکی اِنجیری میشدم که معشوقهاش توی چشمهایش نگاه میکرد و میگفت نگاهت بعضی روزا فرق داره! من آنی بودم که عاشق نبود و توی عشق گیر افتاده بود. من آنی بودم که معشوقهام خیال میکرد منم. من خودم نبودم!
من برایت نگفته بودم که من آن اتاق خالی بودم توی best offer که پیرمرد باز میکند و نه تابلوهایش مانده و نه معشوقهاش. اتاقِ خالیای که سایهی عشق بازی روی دیوارهایش مانده بود.
اسمش را گذاشته بودند love and other drugs! گفته بودم این که خودش یک داستان کامل چهار کلمهای است. فیلم نمیخواهد. من وقتی سه روز تمام با سردرد به گوشی خیره مانده بودم و جواب نمیدادم معنی بقیهی داروها را فهمیده بودم. وقتی لیوان چایی را روی نیمکت پارک لاله میگذاشتی و میگفتی دو تا چیز رو شک ندارم که بیشتر از من دوست داری! چایی و خواب اول صبح! من توی فکر این بودم که رد انگشتهایت ممکن است از لیوان سلولزی رد شود و برود قاطی چای؛ برود توی معدهام؛ برود توی سلولهایم؟ من برایت نگفتم که love "is" other drugs. باید اسمش را میگذاشتند love and love and love. که چای. که خواب اول صبح. که سررسیدِ داستانم. که بوی تلخ پوست پرتقال توی زمستان. که تو. که تو. که تو.
@Gramaf
#لانگ_شات
گفته بودم تمام زندگی من همین شکلی بود. شبیه جادهی مالهالند! مثل استرسی که تمام فیلم شانههایت را محکم گرفته باشد و بعد بیپایان، بینتیجه و بیاتفاق رهایت کند. گفتم رها شدنِ دقیقا این شکلی. که از اضطرابِ حادثه بیشتر از خودش درد کشیده باشی. اما بلد نبودم رها کنم. من لبخندهای کشدار میزدم و توی موقعیتهای استرسزا با خونسردی شانه بالا میانداختم. من پوست کنار ناخنهایم را پشت در میجویدم و جلوی در لب و لوچهام را کج میکردم و میپرسیدم آرسنال ساعت چند بازی داره؟ توی دل من همهی تیمهای بزرگ دنیا دربیهایشان را توی همان ساعت برگزار میکردند و همهی رختشورخانههای دنیا دکمه ماشین لباسشوییشان را روی کوئیکواش میچرخاندند. توی دل من ارتش هیتلر هر صبح دنبال یهودی ها میگشتند و جنگ جهانی هیچوقت قرار نبود تمام شود. توی دل من هیچ توافقنامهای امضا نمیشد و هنوز عثمانیها از غرب کشور را گرفته بودند و انگلیسها دریاهای جنوب را. توی دل من همهی مرزهای جهان درگیر جنگِ نابرابر بود. من اما خندیده بودم. توی همهی عکسها. لبهی پیادهروی بعد از زلزله. توی جوابِ داری گریه میکنیِ پشتِ درِ دستشویی. مثل همان صحنهای که تد و مارشال و بارنی سر دختر جدیدی که مخش را زده بود میرقصیدند و رابین خندیده بود. من رابین بودم توی دستشوییِ بار. من خندهی وسط گریه بودم وقتی رفته بودند دنبالش در دستشویی و گفته بود گایز! گایز! آیم اوکی. من ریملهای ریختهی زیرِ اپنِ آشپزخانهاش بودم. برای همین پای هر فیلم طنز سینمایی که نشستیم من خندهام نیامد. برای همین تو توی قهقههها هی بر میگشتی و از نیمرخ لبخندزدهی من تعجب میکردی. برای اینکه به جز دستشویی و زیر اپن آشپزخانه، فقط توی تاریکی سینما میشد زورکی نخندید.
من عاشق لاک و رژ قرمزی بودم که به سیگارهای سفیدِ باریکِ آمریکایی توی فیلمهای کلاسیک می آمد. من اول فیلم allied از ترکیب رژ و لاک و سیگارِ ماریان عکس گرفته بودم و غصهام شده بود که رژ قرمز به من نمیآید. بعد آنجایی که ماریان بدون آرایش و شکلِ خود خودش آمده بود روی پشت بام؛ تو برایم فرستادی "چقدر شبیه تو شده!" مکس دستهایش را گذاشته بود دوطرف صورتش و پیشانیاش را بوسیده بود. من برایت نوشتم "درست وسط پیشونیم داغ شده".
پرسیده بودی اگر قرار بود یکی از دوتایشان توی پرستیج باشی، کدامش؟ من گفته بودم اونی که میره توی در. من معمولا بلد بودم ناپدید شوم. شعبده اگر قرار بود وجود داشته باشد مرا محو میکرد و یک نفر دیگر از آن در میآمد بیرون. من آن حالت تردید و انتظار توی چشمها را میدیدم و میافتادم روی تشکِ زیرزمین و یک نفر دیگر توی شگفتی و سوت و تشویق بیرون میآمد. من ته زمین میماندم. من توی سرچ های آن گروه کذایی خوانده بودم که برایت برنامهی ادیت زیرنویس فرستاده بودم و گفته بودم جای اون خارجیا باید مخ منو بزنی تا همیشه برات بمونم! مانده بودم دیگر. روی تشک کف زیرزمینی که کسی یادش نمی آمد. دقیقا پایینِ پایینِ سقوط.
من آن یکی اِنجیری میشدم که معشوقهاش توی چشمهایش نگاه میکرد و میگفت نگاهت بعضی روزا فرق داره! من آنی بودم که عاشق نبود و توی عشق گیر افتاده بود. من آنی بودم که معشوقهام خیال میکرد منم. من خودم نبودم!
من برایت نگفته بودم که من آن اتاق خالی بودم توی best offer که پیرمرد باز میکند و نه تابلوهایش مانده و نه معشوقهاش. اتاقِ خالیای که سایهی عشق بازی روی دیوارهایش مانده بود.
اسمش را گذاشته بودند love and other drugs! گفته بودم این که خودش یک داستان کامل چهار کلمهای است. فیلم نمیخواهد. من وقتی سه روز تمام با سردرد به گوشی خیره مانده بودم و جواب نمیدادم معنی بقیهی داروها را فهمیده بودم. وقتی لیوان چایی را روی نیمکت پارک لاله میگذاشتی و میگفتی دو تا چیز رو شک ندارم که بیشتر از من دوست داری! چایی و خواب اول صبح! من توی فکر این بودم که رد انگشتهایت ممکن است از لیوان سلولزی رد شود و برود قاطی چای؛ برود توی معدهام؛ برود توی سلولهایم؟ من برایت نگفتم که love "is" other drugs. باید اسمش را میگذاشتند love and love and love. که چای. که خواب اول صبح. که سررسیدِ داستانم. که بوی تلخ پوست پرتقال توی زمستان. که تو. که تو. که تو.
@Gramaf
#لانگ_شات
Forwarded from Ćafe Gramophon
Forwarded from فلسفه در پاورقی
تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خارخار نا امیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن برده است
@PhiloSophy_footnote
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیانکن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است
تو را با برگبرگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بیرحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونههای سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکندهست
خواهی رفت
و اشک من ترا بدرورد خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
(میخوانم)
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم
امید روشنائی گر چه در این تیرهگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر میافشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح میخوانم
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت
#فریدون_مشیری
و اشک من ترا بدرود خواهد گفت
نگاهت تلخ و افسرده است
دلت را خارخار نا امیدی سخت آزرده است
غم این نابسامانی همه توش و توانت را زتن برده است
@PhiloSophy_footnote
تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی
تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیانکن در افتادی
تو را کوچیدن از این خاک، دل بر کندن از جان است
تو را با برگبرگ این چمن پیوند پنهان است
تو را این ابر ظلمت گستر بیرحم بی باران
تو را این خشکسالی های پی در پی
تو را از نیمه ره بر گشتن یاران
تو را تزویر غمخواران ز پا افکند
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد
تو با پیشانی پاک نجیب خویش
که از آن سوی گندمزار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
تو با آن گونههای سوخته از آفتاب دشت
تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود
و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکندهست
خواهی رفت
و اشک من ترا بدرورد خواهد گفت
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
(میخوانم)
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم
امید روشنائی گر چه در این تیرهگیها نیست
من اینجا باز در این دشت خشک تشنه میرانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک با دست تهی
گل بر میافشانم
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید
سرود فتح میخوانم
و میدانم
تو روزی باز خواهی گشت
#فریدون_مشیری
Telegram
فلسفه در پاورقی
من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم
@PhiloSophy_footnote
من اینجا عاشق این خاک اگر آلوده یا پاکم
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
من از اینجا چه میخواهم، نمیدانم
@PhiloSophy_footnote
شبانه
ــ بیآرزو چه میکنی ای دوست؟
ــ به ملال،
در خود به ملال
با یکی مُرده سخن میگویم.
شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرین هیاهوی پرندگانِ کوچ
دیرگاهها میگذرد.
اشکِ بیبهانهام آیا
تلخهی این تالاب نیست؟
ــ از این گونه
بیاشک
به چه میگریی؟
ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
در من است.
به هر اندازه که بیگانهوار
به شانهبَرَت سَر نهم
سنگباری آشناست
سنگباری آشناست غم.
@Gramaf
۲۲ خردادِ ۱۳۷۲
#شاملو
ــ بیآرزو چه میکنی ای دوست؟
ــ به ملال،
در خود به ملال
با یکی مُرده سخن میگویم.
شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرین هیاهوی پرندگانِ کوچ
دیرگاهها میگذرد.
اشکِ بیبهانهام آیا
تلخهی این تالاب نیست؟
ــ از این گونه
بیاشک
به چه میگریی؟
ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
در من است.
به هر اندازه که بیگانهوار
به شانهبَرَت سَر نهم
سنگباری آشناست
سنگباری آشناست غم.
@Gramaf
۲۲ خردادِ ۱۳۷۲
#شاملو
Forwarded from فلسفه در پاورقی
کبریت
ما فقط مشترکا در خلوتهای بسیارمان یاد یک زنی را توی سلولهای آخری مخمان نگه داشته بودیم
یک زن، بیکه پیر و تکراری بشود توی سلولهای آخری مخمان دومینور میخواند برای خودش...
ما ناگهان مثل جذابترین مردهای سینما شدیم
که یک عشق در جوانیشان جا مانده
که باقی درام را برای صد الی صد و بیست دقیقه شکل بدهد.
آنجا با شکوهترین مردها و جوان اولهای سینما و ادبیات نشسته بودند که ما رسیدیم، همهی قهرمانها آنجا بودن
ما یک حالتی شدیم مافوق حالتهای رایجمان
ما صاحب نگاه
اعماق نگاه
صاحب جذبهی صدا و گردش سر و دست گردن شدیم.
بیکه بفهمیم چرا؟!
گاهی برد فاجعهبار است.
رسیدن آغاز تنزل میشود
ما نرسیده بودیم
و هنوز آتش نرسیدن در چشمهایمان گرمی داشت.
در حالی که در تمام طول آن شبها و آن روزها
در ته مخ و بصل النخاع ما
خاطره کهنهای از گذشته وجود داشت که شبها
چراغ که خاموش میشد
توی اتاقمان قدم میزد
ما در کوچههای پاییز قدم میزدیم
و مستانه نگاه میکردیم به ستارههای آسمان
در حالی که آنهایی که رسیده بودند خوابیده بودند و خر و پوفشان در سل ماژور تمام شهر را برداشته بود
آدم دیر رازهای جهان را میفهمد
آدم کلا دیر میفهمد
آدم نبردهای بزرگی میکند برای فتح هیچ فتح باد
عشق کلا یک چیز دیگری است ...
@PhiloSophy_footnote
#فلسفه_در_پاورقی
#احسان_عبدی_پور
#اپیزود_کبریت
ما فقط مشترکا در خلوتهای بسیارمان یاد یک زنی را توی سلولهای آخری مخمان نگه داشته بودیم
یک زن، بیکه پیر و تکراری بشود توی سلولهای آخری مخمان دومینور میخواند برای خودش...
ما ناگهان مثل جذابترین مردهای سینما شدیم
که یک عشق در جوانیشان جا مانده
که باقی درام را برای صد الی صد و بیست دقیقه شکل بدهد.
آنجا با شکوهترین مردها و جوان اولهای سینما و ادبیات نشسته بودند که ما رسیدیم، همهی قهرمانها آنجا بودن
ما یک حالتی شدیم مافوق حالتهای رایجمان
ما صاحب نگاه
اعماق نگاه
صاحب جذبهی صدا و گردش سر و دست گردن شدیم.
بیکه بفهمیم چرا؟!
گاهی برد فاجعهبار است.
رسیدن آغاز تنزل میشود
ما نرسیده بودیم
و هنوز آتش نرسیدن در چشمهایمان گرمی داشت.
در حالی که در تمام طول آن شبها و آن روزها
در ته مخ و بصل النخاع ما
خاطره کهنهای از گذشته وجود داشت که شبها
چراغ که خاموش میشد
توی اتاقمان قدم میزد
ما در کوچههای پاییز قدم میزدیم
و مستانه نگاه میکردیم به ستارههای آسمان
در حالی که آنهایی که رسیده بودند خوابیده بودند و خر و پوفشان در سل ماژور تمام شهر را برداشته بود
آدم دیر رازهای جهان را میفهمد
آدم کلا دیر میفهمد
آدم نبردهای بزرگی میکند برای فتح هیچ فتح باد
عشق کلا یک چیز دیگری است ...
@PhiloSophy_footnote
#فلسفه_در_پاورقی
#احسان_عبدی_پور
#اپیزود_کبریت
Telegram
فلسفه در پاورقی
نام داستان: کریمُ کبریت
نویسنده و خوانش: احسان عبدی پور
@PhiloSophy_footnote
#فلسفه_در_پاورقی
نویسنده و خوانش: احسان عبدی پور
@PhiloSophy_footnote
#فلسفه_در_پاورقی
Forwarded from فلسفه در پاورقی
همهی دختران
باید شعری از آنِ خود داشته باشند
برای والری
همهی دختران باید
شعری داشته باشند، که برای آنان نوشته شده باشد.
حتی اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید.
نیومکزیکو
16 مارس 1969
از مجموعه شعر
دری لولا شده به فراموشی
#ریچارد_براتیگان
ترجمه: یگانه وصالی
صفحه ۳۱
@PhiloSophy_footnote
#فلسفه_در_پاورقی
باید شعری از آنِ خود داشته باشند
برای والری
همهی دختران باید
شعری داشته باشند، که برای آنان نوشته شده باشد.
حتی اگر لازم باشد برای این کار
آسمان به زمین بیاید.
نیومکزیکو
16 مارس 1969
از مجموعه شعر
دری لولا شده به فراموشی
#ریچارد_براتیگان
ترجمه: یگانه وصالی
صفحه ۳۱
@PhiloSophy_footnote
#فلسفه_در_پاورقی
Forwarded from ماهکی که ماه نبود. (ماهک)
نمیدانی چقدر آرزو دارم که یکبار با آن چشمهایت، به خاطر من به من نگاه کنی. یک گلدان گلی میشوم که نقش چشمهایت روی آن کشیده شده. میروم زیر خاک که هزار سال دیگر برسم دست آدمی که بدون ترس بتواند بگوید دوستت دارم.
شهریار مندنی پور
شهریار مندنی پور
❤2