هیچ چیز بی امان تر از ناامیدی نمیتازد، ریسمان عشق را در زمین زندگی باید کاشت
من آنطور که هستم برخورد میکنم، تو آنطور که میخواهی باشی. من رنج میکشم، و تو میخندی.
باید گذشت از ساحت آنچه میاندیشیم صحیح است. زیر خاکستر آنچیز که غلط است، بیشمار صحت پنهان است.
کاش کسی میگفت هیچ دری پشت لغات وجود ندارد. آنوقت من از این در به دری نجات پیدا میکردم.
گذشته تنها به علت وجود بخشی از ماست، که نه میمیرد، و نه تمام میشود. گذشته همان کشالهِ مرموزِ آینده ست.
و آنگاه که شجاعانه در پی آنچیز که از بودن آن میترسیم میدویم، کسی چه میداند ما چندمین میوه عمرمان را میافتیم.
آنها در انتظارند تو را مقابل خودت قرار دهند، تو قبل از آنها به خودت سر زده بودی. و آنها در این گمراهه مرداب، بین خود های تو، دست و پا خواهند زد.