گزاره‌ها
55 subscribers
174 photos
13 videos
10 links
گزاره‌ها و سیاهه‌های نوید سرادار
Download Telegram
🔻به یاد زخم عمیقی که هرگز فراموش نخواهد شد؛

امروز، ۲۵ مهرماه، سالگرد جنایت هولناک و کشتار بی‌رحمانه مردم بی‌گناه #غزه در بیمارستان المعمدانی توسط رژیم غاصب اسرائیل است.

به همین مناسبت در این فرسته، داستان کوتاه «غیث» نوشته «نوید سرادار» را می‌خوانیم.

📱حوزه هنری خراسان رضوی را در شبکه‌های اجتماعی دنبال کنید
https://zil.ink/hozehonary.khrazavi
حوزه‌هنری خراسان‌رضوی
Photo
از صبح هوا اینطوره. هی بغض می‌کنه. هی لب می‌چینه. هی... . اما امان از یک قطره. نمی‌دونم منتظر چیه؟

از صبح منتظرت بودم غیث. از قبل سرت شلوغ‌تر شده. ولی می‌دونستم نمی‌ذاری این هوا رو تنها تجربه کنم. از همین پنجره دائم چشمم به آسمون بود. از صبح، تا حالا که دم غروبه. لای مرتب کردن پرونده مجروحین مدام می‌گفتم غیث می‌یاد. می‌دونه من هوای ابری دوست دارم. می‌یاد.

هر بار که می‌زنن همه جا می‌لرزه. دیروز که بمب‌بارون روی غزه شدید بود، یوسف از مامان پرسید: زمین هم بچه داره؟

مامان گفت: چطور؟

باورت میشه یوسف چی جواب داد؟

نخند. جدی میگم.

یوسف گفت، ماه پیش که برای سر زدن به من اومده بودن بیمارستان. شبی که این حوالی رو زدن. یک زنِ باردارِ مجروح دیده. تو همون شلوغی‌ها که مامان گمش کرده. می‌گفت خانومه هر چند ثانیه می‌لرزیده. دوباره آروم می‌شده و باز می‌لرزیده.

تا مامان یوسف رو پیدا کنه همونجا خشکش زده و زن و شکمش رو نگاه می‌کرده.

این چه سوالیه؟ می‌دونی که مامان یک ثانیه هم یوسف رو از خودش جدا نمی‌کنه. هر چی میگم اینجور مواقع نیاید سمت بیمارستان و اگه هم اومدین یوسف رو نیارین حرف به گوشش نمی‌ره. بعد رفتن بابا، میگه یوسف تنها مرد خانواده‌اس. هی میگم شوهر منم آدم حساب کنید. اونم هست. میزنه زیر گریه. اصلا چند وقته دل نازک شده.

چقدر خوبه تو همیشه لبخند داری. روی این عکس صفحه گوشی هم داری می‌خندی. مثل بار اول که منو دیدی. تو راه نماز جمعه... همون نگاهی که چند روز بعدش به وصال ختم شد. اومدی پیش بابام و گفتی عاشق شدم. یادته چقدر برام از محمود درویش می‌خوندی: «أُریدُ یَدَیْکِ لأَحْمِل قَلْبِی». سرت رو نزدیک گوشم می‌آوردی و زمزمه می‌کردی: «دستانت را می خواهم برای به دوش کشیدن قلبم»...

🌐 ادامه این داستان رو از اینجا دریافت کن
💠 برخاسته از ایده یا زمین‌خورده در آن؟!
📌 موقعیت ایده و متن در آثار نهادهای متولی سینمایی چگونه است؟

🖊 نوید سرادار

📄 فیلم‌هایی که با موضوع فرماندهان شهید ساخته می‌شوند، اغلب یک عنصر حیاتی مورد غفلت دارند. این ویژگی و عنصر اصلی، سازه و سرشت زندگی شهدا بوده و آن «قیام لِله» است. برخاستن برای خدا. غفلتی که حاصل نادیده گرفتن و عدم تعریف عملیات در مرحله و نقطۀ ایده است. حرف‌زدن از زندگی شهدا، هر چند مقطعی کوچک، بدون یادکردن این ویژگی، تصویری ناقص و حتی خلاف زیست شهید را نشان می‌دهد. این موضوع را نه‌تنها به زندگی فرماندهان شهید، بلکه به کل انسان‌های برخاسته از انقلاب اسلامی می‌توان تعمیم داد.

🌐 متن کامل را در تارنمای سوره بخوانید

@gozareha
🔷 انسان انقلاب اسلامی؛ بدون روتوش
درباره فیلم سینمایی کوچ

نوید سرادار

🆔 مجلا | جلوه‌گاه هنر متعهد
https://eitaa.com/majla_resane
گُل‌آور

دیشب عزرائیل را دیدم؛
سر کوچه‌مان ایستاده بود، زیر بارانی که قطراتش بیشتر به گَرد می‌مانست. تکیه زده بود به تیر چراغ برقی که هنوز چوبی است. از آن چوب‌ها که می‌گویند مرگ ندارد.
دویدم و گفتم: «چهل روز پیش کجا بودی؟»
از زیر ردای بلند و یکدست مشکی‌اش، شاخه‌ای نرگس درآورد. سفیدتر از سفید. گلش تنها عطر نرگس را نداشت، عطر تمام گل‌های تراس خانم ادبی، همسایه طبقه پایین‌مان را می‌داد. پیرزنی که هر صبح علی‌الطلوع با عبای سفید می‌آمد و گلدان‌های کوچکش را آب می‌داد.
«این عطر کیست عزرائیل؟»
نرگس را به دستم داد.
«عطر آن‌هایی که با خیسیِ چشم رفتند.»
«خیسی چشم؟ از سر چه؟»
«از سر شوق. شوق اینکه ابدِ در پیش را مفت نفروخته‌اند.»
خانم ادبی سرش را از لبه تراس جلو آورد و مثل هرشب داد زد: «سلام گُل‌آور. سلام گُل‌آور.»
هرشب همین را می‌گفت. حتی چند شبی که بعضی از همسایه‌ها «مرگ بر دیکتاتور» می‌گفتند.
به گل در دستم نگاه کردم.
«تو گل‌آوری؟»
«برای آن‌هایی که به ابد می‌اندیشند، آری.»
عطر باران و نَم چوبِ تیر چراغ برق با رایحه تمام گل‌های روی تراس خانم ادبی، دورمان ایستادند و دست زدند.
«عزرائیل، من سرب‌های داغی که چهل روز پیش در تن جوانان رفته را دیدم. می‌گویند مستقیم بر سینه‌شان زدند. دروغ است. از پشت بر تن‌شان نشست. از پشت و خیلی نزدیک. از دست همان‌ها که لباس‌شان در ظاهر با باقی یکی بود و مشت‌هایشان گره. خودم دیدم. یکی به کنار دستی‌شان و یکی به سبزپوش‌ها. همه را از یک کنار.»
«می‌دانم.»
«پس چرا آرامی؟ صیحه؟» 
«می‌زنم. برای مُهر بر گوش‌نخورده‌ها. می‌زنم.»
«پس بقیه چه می‌شوند؟»
«آن‌هایی که گوش کرده‌اند در دهان سرب‌‌ساز‌ها را به این راحتی نمی‌شود بیدار کرد. سرب‌های فرضیِ بشقاب‌های رو به آسمان، امروز چگونه گداخته می‌شوند و می‌روند در دل گوشت، رگ و خون انسان‌ها؟»
«من عزادارم عزرائیل.» 
«خوب است. عزادارِ راستین باش. دروغگوها عطر ندارند. شجاعت هم. از داد زدن آنچه دیدی نترس.»
خانم ادبی دوباره داد زد.

۲۸ بهمنـ - سرادار

@gozareha