دل دیوانه چه جائیست که باشد جایت
بر سر و چشمم اگر جای کنی جاست ترا
جان بخواه از من بیدل که روانت بدهم
بجز از جان ز من آخر چه تمناست ترا
خواجوی_کرمانی
بر سر و چشمم اگر جای کنی جاست ترا
جان بخواه از من بیدل که روانت بدهم
بجز از جان ز من آخر چه تمناست ترا
خواجوی_کرمانی
به دریایی در افتادم که پایانش نمیبینم،
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم
عطار
به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمیبینم
عطار
.
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بیتو
به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بیتو
ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده
که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بیتو
صنما به خاک پایت، که به کنج بیت احزان
به ضرورتم نشیند، نه به اختیار بیتو
اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوش بروم
ولی به جنت، نکنم گذار بیتو
سر باغ و بوستانم، به چه دل بود نگارا
که به چشم من جهان شد، همه زرنگار بیتو
نفسی به بوی وصلت، زدنم بهست جان
اکه چنین بماند عمری، من دلفگار بیتو
تو گمان مبر که سعدی، به تو برگزید یاری
به سرت که نیست او را، سر هیچ یار بیتو
سعدی
من خسته چون ندارم، نفسی قرار بیتو
به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بیتو
ره صبر چون گزینم، من دل به باد داده
که به هیچ وجه جانم، نکند قرار بیتو
صنما به خاک پایت، که به کنج بیت احزان
به ضرورتم نشیند، نه به اختیار بیتو
اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوش بروم
ولی به جنت، نکنم گذار بیتو
سر باغ و بوستانم، به چه دل بود نگارا
که به چشم من جهان شد، همه زرنگار بیتو
نفسی به بوی وصلت، زدنم بهست جان
اکه چنین بماند عمری، من دلفگار بیتو
تو گمان مبر که سعدی، به تو برگزید یاری
به سرت که نیست او را، سر هیچ یار بیتو
سعدی
.
یا رب این شمع دلافروز ز کاشانهٔ کیست؟
جانِ ما سوخت، بپرسید که جانانهٔ کیست؟
حالیا خانهبراندازِ دل و دین من است
تا در آغوشِ که میخسبد و همخانهٔ کیست؟
بادهٔ لعلِ لبش کز لبِ من دور مباد
راحِ روحِ که و پیمانده پیمانهٔ کیست؟
دولتِ صحبتِ آن شمعِ سعادتپرتو
باز پرسید خدا را که به پروانهٔ کیست؟
میدهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشد
که دلِ نازکِ او مایلِ افسانهٔ کیست!
یا رب آن شاهوَشِ ماهرخِ زهرهجبین
دُرِّ یکتایِ که و گوهر یکدانهٔ کیست؟
گفتم آه از دلِ دیوانهٔ حافظ بیتو
زیرِ لب خندهزنان گفت که دیوانهٔ کیست؟
حافظ
یا رب این شمع دلافروز ز کاشانهٔ کیست؟
جانِ ما سوخت، بپرسید که جانانهٔ کیست؟
حالیا خانهبراندازِ دل و دین من است
تا در آغوشِ که میخسبد و همخانهٔ کیست؟
بادهٔ لعلِ لبش کز لبِ من دور مباد
راحِ روحِ که و پیمانده پیمانهٔ کیست؟
دولتِ صحبتِ آن شمعِ سعادتپرتو
باز پرسید خدا را که به پروانهٔ کیست؟
میدهد هر کَسَش افسونی و معلوم نشد
که دلِ نازکِ او مایلِ افسانهٔ کیست!
یا رب آن شاهوَشِ ماهرخِ زهرهجبین
دُرِّ یکتایِ که و گوهر یکدانهٔ کیست؟
گفتم آه از دلِ دیوانهٔ حافظ بیتو
زیرِ لب خندهزنان گفت که دیوانهٔ کیست؟
حافظ
هر حیوان که از دور دیدی و ندانستی سگ و گرگ است یا آهو ،
ببین به سوی مرغزار و سبزینه است یا لاشه و استخوان؟
آدمی را نیز چون نشناسی ، ببین به کدام سوی می رود؟!
#مجالس_سبعه
#مولانا
ببین به سوی مرغزار و سبزینه است یا لاشه و استخوان؟
آدمی را نیز چون نشناسی ، ببین به کدام سوی می رود؟!
#مجالس_سبعه
#مولانا
حصار دل که شاهانند در تسخیر آن عاجز
تو زیبا دلستان بستان ، تو رعنا پادشه بشکن
اگر در وادی عشقت دل از ظلمت کشد لشگر
شکوه لشگر دل را به زور یک نگه بشکن
محتشم_کاشانی
تو زیبا دلستان بستان ، تو رعنا پادشه بشکن
اگر در وادی عشقت دل از ظلمت کشد لشگر
شکوه لشگر دل را به زور یک نگه بشکن
محتشم_کاشانی
از سهل عبدالله رحمة الله علیه سئوال کردند که:
علم حال چیست؟ گفت : ترک تدبیر ،
واگر کسی به رتبت این صفت آراسته بود از جمله اوتاد وابدال باشد.
عوارف المعارف ص ۸۰
شیخ شهاب الدین سهروردی
علم حال چیست؟ گفت : ترک تدبیر ،
واگر کسی به رتبت این صفت آراسته بود از جمله اوتاد وابدال باشد.
عوارف المعارف ص ۸۰
شیخ شهاب الدین سهروردی
بیا ساقی می ما را بگردان
بدان می این قضاها را بگردان
قضا خواهی که از بالا بگردد
شراب پاک بالا را بگردان
زمینی خود که باشد با غبارش
زمین و چرخ و دریا را بگردان
نیندیشم دگر زین خورده سودا
بیا دریای سودا را بگردان
اگر من محرم ساغر نباشم
مرا لا گیر و الا را بگردان
اگر کژ رفت این دلها ز مستی
دل بی دست و بی پا را بگردان
شرابی ده که اندر جا نگنجم
چو فرمودی مرا جا را بگردان
#مولانا
بدان می این قضاها را بگردان
قضا خواهی که از بالا بگردد
شراب پاک بالا را بگردان
زمینی خود که باشد با غبارش
زمین و چرخ و دریا را بگردان
نیندیشم دگر زین خورده سودا
بیا دریای سودا را بگردان
اگر من محرم ساغر نباشم
مرا لا گیر و الا را بگردان
اگر کژ رفت این دلها ز مستی
دل بی دست و بی پا را بگردان
شرابی ده که اندر جا نگنجم
چو فرمودی مرا جا را بگردان
#مولانا
حصار دل که شاهانند در تسخیر آن عاجز
تو زیبا دلستان بستان ، تو رعنا پادشه بشکن
اگر در وادی عشقت دل از ظلمت کشد لشگر
شکوه لشگر دل را به زور یک نگه بشکن
محتشم_کاشانی
تو زیبا دلستان بستان ، تو رعنا پادشه بشکن
اگر در وادی عشقت دل از ظلمت کشد لشگر
شکوه لشگر دل را به زور یک نگه بشکن
محتشم_کاشانی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هر سو که دویدیم همه سوی تو دیدیم
هر جا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم
هر قبله که بگزید دل از بهر اطاعت
آن قبله دل را خم ابروی تو دیدیم
هر سرو روان را که درین گلشن دهر است
بر رسته ببستان و لب جوی تو دیدیم
از باد صبا بوی خوشت دوش شنیدیم
با باد صبا قافله بوی تو دیدیم
روی همه خوبان جهان بهر تماشا
دیدیم ولی آینه روی تو دیدیم
#شمس_مغربی
هر جا که رسیدیم سر کوی تو دیدیم
هر قبله که بگزید دل از بهر اطاعت
آن قبله دل را خم ابروی تو دیدیم
هر سرو روان را که درین گلشن دهر است
بر رسته ببستان و لب جوی تو دیدیم
از باد صبا بوی خوشت دوش شنیدیم
با باد صبا قافله بوی تو دیدیم
روی همه خوبان جهان بهر تماشا
دیدیم ولی آینه روی تو دیدیم
#شمس_مغربی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا مهر رخت بر همه ذرّات بتابید
ذرّات جهان را به تکاپوی تو دیدیم
سر حلقه رندان خرابات مغان را
دل در شکن حلقه گیسوی تو دیدیم
#شمس_مغربی
ذرّات جهان را به تکاپوی تو دیدیم
سر حلقه رندان خرابات مغان را
دل در شکن حلقه گیسوی تو دیدیم
#شمس_مغربی
❤1
.
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟
در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم؟
وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی؟
که نقشبند سراپردهٔ رضات منم؟
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی؟
مرو به خشک که دریای با صَفات منم؟
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو؟
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم؟
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟
که آتش و تبش و گرمی هوات منم؟
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند؟
که گم کنی که سرِ چشمهء صِفات منم؟
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد؟ خلّاق بیجهات منم
اگر چراغدلی، دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی، دان که کدخدات منم
مولانای
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم؟
در این سراب فنا چشمهٔ حیات منم؟
وگر به خشم روی صدهزار سال ز من
به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی؟
که نقشبند سراپردهٔ رضات منم؟
نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی؟
مرو به خشک که دریای با صَفات منم؟
نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو؟
بیا که قدرت پرواز و پرّ و پات منم؟
نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟
که آتش و تبش و گرمی هوات منم؟
نگفتمت که صفتهای زشت در تو نهند؟
که گم کنی که سرِ چشمهء صِفات منم؟
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت
نظام گیرد؟ خلّاق بیجهات منم
اگر چراغدلی، دان که راه خانه کجاست
وگر خداصفتی، دان که کدخدات منم
مولانای
❤1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍃🍂
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
مولانا
جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم
خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم
مولانا
❤1
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ
وحشی_بافقی
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ
شده نزدیک که هجران تو، مارا بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآ
کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی
وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ
رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ
وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی
گرچه مستوجب صد گونه جفایی، بازآ
وحشی_بافقی
❤1
تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا که دلی نگاه داری
شهریار
تو اگر به هر نگاهی ببری هزارها دل
نرسد بدان نگارا که دلی نگاه داری
شهریار
❤1
مثل گیسوی تو در باد به هم ریخته ام
بی تو من باز به دامان غم آویخته ام
گرچه رفتی دلِ من تا به ابد خانه ی توست...
لحظه ها را همه با عطرِ تو آمیخته ام
از ازل طالع من دم زدن از عشق تو بود...
با همین قلبِ حزین شعرِ تر انگیخته ام!
همچو دیوانه که افتاده به ماهش نظرش...
از همان لحظه ی دیدارِ تو من شیفته ام
اشک چشمانِ تو شد باعث ویران شدنم...
ارگ بم بودم و بعد از تو فرو ریخته ام
جز تو ای عشق نفهمیده کسی حال مرا...
مثل گیسوی تو در باد به هم ریخته ام
طاهره_اباذری
بی تو من باز به دامان غم آویخته ام
گرچه رفتی دلِ من تا به ابد خانه ی توست...
لحظه ها را همه با عطرِ تو آمیخته ام
از ازل طالع من دم زدن از عشق تو بود...
با همین قلبِ حزین شعرِ تر انگیخته ام!
همچو دیوانه که افتاده به ماهش نظرش...
از همان لحظه ی دیدارِ تو من شیفته ام
اشک چشمانِ تو شد باعث ویران شدنم...
ارگ بم بودم و بعد از تو فرو ریخته ام
جز تو ای عشق نفهمیده کسی حال مرا...
مثل گیسوی تو در باد به هم ریخته ام
طاهره_اباذری
❤1