This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍂
با سوره ى دل ، اگر خدا را خواندى
حمد و فلق و نعره ى
مستانه يکيست
اين بى خردان،خويش ، خدا مى دانند
اينجا سند و قصه و
افسانه يکيست...
مولانا
با سوره ى دل ، اگر خدا را خواندى
حمد و فلق و نعره ى
مستانه يکيست
اين بى خردان،خويش ، خدا مى دانند
اينجا سند و قصه و
افسانه يکيست...
مولانا
دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببین
در کسوت روح، صورت دوست ببین
هر چیز که آن نشان هستی دارد
یا سایهٔ نور اوست، یا اوست، ببین
#باباافضل_کاشانی
در کسوت روح، صورت دوست ببین
هر چیز که آن نشان هستی دارد
یا سایهٔ نور اوست، یا اوست، ببین
#باباافضل_کاشانی
بارگاه عشق ، ایوان جان است
كه در ازل ارواح را داغ « الست بربكم» آنجا
باز نهاده است.
اگر پرده ها شفاف افتد، او نیز از درون حجب بيرون آید.!
و اینجا سرّی بزرگ است كه عشق این حدیث از درون بيرون آید، و عشق خلق از برون در درون رود.!
اما پیدا است كه تا كجا تواند رفت، نهایت او تا شغاف و شغاف پردة بيرونی دل است!
ْ
كه قرآن در حق زلیخا بیان كرد: « قد شغفها حُبّا»
و دل وسط ولایت است و منزل اشراق عشق، تا بدو بود. و اگر تمام
حجاب ها برخیزد و نفس نیز دركار آید.!
اما عمری باید در این حدیث تا نفس
در راه عشق آید.
مجال دنیا و خلق و شهوات در پرده های بيرونی دل بود،و نادر بودكه به دل رسد و خود هرگز نرسد. !!
سوانح العشق
كه در ازل ارواح را داغ « الست بربكم» آنجا
باز نهاده است.
اگر پرده ها شفاف افتد، او نیز از درون حجب بيرون آید.!
و اینجا سرّی بزرگ است كه عشق این حدیث از درون بيرون آید، و عشق خلق از برون در درون رود.!
اما پیدا است كه تا كجا تواند رفت، نهایت او تا شغاف و شغاف پردة بيرونی دل است!
ْ
كه قرآن در حق زلیخا بیان كرد: « قد شغفها حُبّا»
و دل وسط ولایت است و منزل اشراق عشق، تا بدو بود. و اگر تمام
حجاب ها برخیزد و نفس نیز دركار آید.!
اما عمری باید در این حدیث تا نفس
در راه عشق آید.
مجال دنیا و خلق و شهوات در پرده های بيرونی دل بود،و نادر بودكه به دل رسد و خود هرگز نرسد. !!
سوانح العشق
بیا تا قدرِ یکدیگر بدانیم ،
که تا ناگَه زیکدیگر نمانیم ،
چو مؤمن ، آینهٔ مؤمن ، یقین شد ،
چرا با آینه ، ما روگرانیم؟ ،
کریمان ، جان فدایِ دوست کردند ،
سگی بگذار ، ما ، هم مردمانیم ،
فسونِ قُل اَعوذ و قُل هُوالله ،
چرا در عشقِ همدیگر نخوانیم؟ ،
غرضها ، تیره دارد دوستی را ،
غرضها را ، چرا ازدل نرانیم؟ ،
گَهی خوشدل شَوی از من ، که میرم ،
چرا مُردهپَرَست و ، خصمِ جانیم؟ ،
چو بعد از مرگ ، خواهی آشتی کرد ،
همه عمر ، از غمت در امتحانیم ،
کنون پِندار مُردم ، آشتی کن ،
که در تسلیم ، ما چون مُردگانیم ،
چو برگورم بخواهی بوسه دادن ،
رُخَم را بوسه دِه ، کاکنون همانیم ،
خمُش کن مُردهوار ایدل ، ازیرا ،
به هستی ،،، متهم ما زین زبانیم ،
#مولانا
که تا ناگَه زیکدیگر نمانیم ،
چو مؤمن ، آینهٔ مؤمن ، یقین شد ،
چرا با آینه ، ما روگرانیم؟ ،
کریمان ، جان فدایِ دوست کردند ،
سگی بگذار ، ما ، هم مردمانیم ،
فسونِ قُل اَعوذ و قُل هُوالله ،
چرا در عشقِ همدیگر نخوانیم؟ ،
غرضها ، تیره دارد دوستی را ،
غرضها را ، چرا ازدل نرانیم؟ ،
گَهی خوشدل شَوی از من ، که میرم ،
چرا مُردهپَرَست و ، خصمِ جانیم؟ ،
چو بعد از مرگ ، خواهی آشتی کرد ،
همه عمر ، از غمت در امتحانیم ،
کنون پِندار مُردم ، آشتی کن ،
که در تسلیم ، ما چون مُردگانیم ،
چو برگورم بخواهی بوسه دادن ،
رُخَم را بوسه دِه ، کاکنون همانیم ،
خمُش کن مُردهوار ایدل ، ازیرا ،
به هستی ،،، متهم ما زین زبانیم ،
#مولانا
🍂
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتیشکستگانیم ای بادِ شُرطِه برخیز
باشد که باز بینم دیدارِ آشنا را
دهروزه مِهرِ گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقهٔ گُل و مُل خوش خواند دوش بلبل
هاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُّکارا
ای صاحبِ کرامت شُکرانهٔ سلامت
روزی تَفَقُّدی کن درویشِ بینوا را
آسایشِ دو گیتی تفسیرِ این دو حرف است
با دوستان مُرُوَّت با دشمنان مُدارا
در کویِ نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تَلخوَش که صوفی اُمُّالخَبائِثَش خواند
اَشهیٰ لَنا و اَحلیٰ مِن قُبلَةِ العَذارا
هنگامِ تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیایِ هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کفِ او موم است سنگِ خارا
آیینهٔ سِکَندر جامِ مِی است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوالِ مُلکِ دارا
خوبان پارسیگو بخشندگانِ عمرند
ساقی بده بشارت رندانِ پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِیْآلود
ای شیخِ پاکدامن معذور دار ما را
✍حافظ
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۵
دل میرود ز دستم صاحبدلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتیشکستگانیم ای بادِ شُرطِه برخیز
باشد که باز بینم دیدارِ آشنا را
دهروزه مِهرِ گردون افسانه است و افسون
نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا
در حلقهٔ گُل و مُل خوش خواند دوش بلبل
هاتِ الصَّبُوحَ هُبّوا یا ایُّها السُّکارا
ای صاحبِ کرامت شُکرانهٔ سلامت
روزی تَفَقُّدی کن درویشِ بینوا را
آسایشِ دو گیتی تفسیرِ این دو حرف است
با دوستان مُرُوَّت با دشمنان مُدارا
در کویِ نیکنامی ما را گذر ندادند
گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را
آن تَلخوَش که صوفی اُمُّالخَبائِثَش خواند
اَشهیٰ لَنا و اَحلیٰ مِن قُبلَةِ العَذارا
هنگامِ تنگدستی در عیش کوش و مستی
کاین کیمیایِ هستی قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
دلبر که در کفِ او موم است سنگِ خارا
آیینهٔ سِکَندر جامِ مِی است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوالِ مُلکِ دارا
خوبان پارسیگو بخشندگانِ عمرند
ساقی بده بشارت رندانِ پارسا را
حافظ به خود نپوشید این خرقهٔ مِیْآلود
ای شیخِ پاکدامن معذور دار ما را
✍حافظ
📖غزلیات
📜غزل شمارهٔ ۵
🍂
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
حضرت_سعدى
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گوشم به راه تا که خبر میدهد ز دوست
صاحب خبر بیامد و من بیخبر شدم
چون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتاب
مهرم به جان رسید و به عیوق بر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
دستم نداد قوت رفتن به پیش یار
چندی به پای رفتم و چندی به سر شدم
تا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوم
از پای تا به سر همه سمع و بصر شدم
من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت
کاول نظر به دیدن او دیده ور شدم
بیزارم از وفای تو یک روز و یک زمان
مجموع اگر نشستم و خرسند اگر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد
اکسیر عشق بر مسم افتاد و زر شدم
حضرت_سعدى
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍂
اي شب، به پاس صحبت ديرين، خداي را
با او بگو حکايت شب زنده داريم
با او بگو چه مي کشم از درد اشتياق
شايد وفا کند، بشتابد به ياري ام
فریدون_مشیری
همایون_شجریان
اي شب، به پاس صحبت ديرين، خداي را
با او بگو حکايت شب زنده داريم
با او بگو چه مي کشم از درد اشتياق
شايد وفا کند، بشتابد به ياري ام
فریدون_مشیری
همایون_شجریان
نسیمی از نفست سویِ من فرست که باز
گرفته آینهام را غبارِ دور از تو ...
حسین_منزوی
نسیمی از نفست سویِ من فرست که باز
گرفته آینهام را غبارِ دور از تو ...
حسین_منزوی
"خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرود
به هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لبِ شیرین نکردَنَم اولی
ولی چگونه مگس از پِی شکر نرود
سوادِ دیدهٔ غمدیدهام به اشک مشوی
که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود
ز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدار
چرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست
که آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرود
منِ گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگری
وفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود
به تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفید
چو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرود
بیار باده و اول به دستِ حافظ ده
به شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود"
حضرت_حافظ ِ
به هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
طمع در آن لبِ شیرین نکردَنَم اولی
ولی چگونه مگس از پِی شکر نرود
سوادِ دیدهٔ غمدیدهام به اشک مشوی
که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود
ز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدار
چرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نرود
دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست
که آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرود
منِ گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
تو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگری
وفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود
به تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفید
چو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرود
بیار باده و اول به دستِ حافظ ده
به شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود"
حضرت_حافظ ِ
گُلبُنِ عیش میدمد ، ساقیِ گُلعذار ، کو؟ ،
بادِ بهار میوزد ، بادۂ خوشگوار کو؟ ،
هر گُلِ نو ، ز گُلرخی ،،، یاد همی کند ، ولی ،
گوشِ سخنشنو کجا؟ ،،، دیدۂ اعتبار ، کو؟ ،
مجلسِ بزمِ عشق را ،،، غالیه ، از هوای تُست ،
ای دمِ صبحِ خوشنفس ،،، نافهٔ زلفِ یار ، کو؟ ،
حُسنفروشیِ گُلم ،،، نیست تحمل ، ای صبا ،
دست زدم بهخونِ دل ،،، بهرِ خدا ، نگار کو؟ ،
خیز ، که شمعِ صبحدم ،،، لاف ز عارضِ تو زد ،
خصم ، زباندراز شد ،،، خنجرِ آبدار کو؟ ،
گفت : مگر ز لعلِ من ،،، بوسه نداری آرزو؟ ،
مُردَم ازین هوس ،،، ولی ، قدرت و اختیار ، کو؟ ،
#حافظ
بادِ بهار میوزد ، بادۂ خوشگوار کو؟ ،
هر گُلِ نو ، ز گُلرخی ،،، یاد همی کند ، ولی ،
گوشِ سخنشنو کجا؟ ،،، دیدۂ اعتبار ، کو؟ ،
مجلسِ بزمِ عشق را ،،، غالیه ، از هوای تُست ،
ای دمِ صبحِ خوشنفس ،،، نافهٔ زلفِ یار ، کو؟ ،
حُسنفروشیِ گُلم ،،، نیست تحمل ، ای صبا ،
دست زدم بهخونِ دل ،،، بهرِ خدا ، نگار کو؟ ،
خیز ، که شمعِ صبحدم ،،، لاف ز عارضِ تو زد ،
خصم ، زباندراز شد ،،، خنجرِ آبدار کو؟ ،
گفت : مگر ز لعلِ من ،،، بوسه نداری آرزو؟ ،
مُردَم ازین هوس ،،، ولی ، قدرت و اختیار ، کو؟ ،
#حافظ
عشق اول می کند دیوانه ات
تا ز ما و من کند بیگانه ات
عشق چون در سینه ات ماوا کند
عقل را سرگشته و رسوا کند
می شوی فارغ ز هر بود و نبود
نیستی در بند اظهار وجود
سعدی
تا ز ما و من کند بیگانه ات
عشق چون در سینه ات ماوا کند
عقل را سرگشته و رسوا کند
می شوی فارغ ز هر بود و نبود
نیستی در بند اظهار وجود
سعدی
صبر و هوشم از سواد زلف جانان گشت کم
شد همین سود من از سودای خوبان عاقبت
بارها گفتم که ندهم دل به خوبان لیک دل
گشت از جان بنده و مولای خوبان عاقبت...
امیرخسرو_دهلوی
شد همین سود من از سودای خوبان عاقبت
بارها گفتم که ندهم دل به خوبان لیک دل
گشت از جان بنده و مولای خوبان عاقبت...
امیرخسرو_دهلوی
گفتم:
از عشق تو ، رسوای جهانم تا چند
گفت:
رسوای منی ، تا به تماشای منی
فروغی_بسطامی
از عشق تو ، رسوای جهانم تا چند
گفت:
رسوای منی ، تا به تماشای منی
فروغی_بسطامی
دیگر بہ هواے لحظہ اے دیدار
دنبالِ تو دربہ در نمے گردم
دنبالِ تو اے امیدِ بےحاصل
دیوانہ و بےخبر نمےگردم
در ظلمتِ آن اتاقڪ خاموش
بےچاره و منتظر نمےمانم
هرلحظہ نظر بہ در نمےدوزم
وآن آهِ نهان بہ لب نمے رانم
فروغ_فرخزاد
دیگر بہ هواے لحظہ اے دیدار
دنبالِ تو دربہ در نمے گردم
دنبالِ تو اے امیدِ بےحاصل
دیوانہ و بےخبر نمےگردم
در ظلمتِ آن اتاقڪ خاموش
بےچاره و منتظر نمےمانم
هرلحظہ نظر بہ در نمےدوزم
وآن آهِ نهان بہ لب نمے رانم
فروغ_فرخزاد
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍂
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمیکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمیکنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمیکنم
حضرت حافظ
استاد شهرام ناظرى
من ترک عشق شاهد و ساغر نمیکنم
صد بار توبه کردم و دیگر نمیکنم
باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور
با خاک کوی دوست برابر نمیکنم
تلقین و درس اهل نظر یک اشارت است
گفتم کنایتی و مکرر نمیکنم
هرگز نمیشود ز سر خود خبر مرا
تا در میان میکده سر بر نمیکنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نیست برادر نمیکنم
این تقویم تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمیکنم
حافظ جناب پیر مغان جای دولت است
من ترک خاک بوسی این در نمیکنم
حضرت حافظ
استاد شهرام ناظرى