ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است
چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است
این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است
و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است
در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست
تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است
امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است
گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است
دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود
امشب پی ربودن دلهای دیگر است
غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است
رهی معیری
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است
چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است
این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است
و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است
در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست
تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است
امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است
گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است
دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود
امشب پی ربودن دلهای دیگر است
غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است
رهی معیری
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن
می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
این چنین زیر و زبر عالم نمی ماند مدام
می نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
صائب_تبریزی
می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن
این چنین زیر و زبر عالم نمی ماند مدام
می نشاند چرخ هر کس را به جای خویشتن
صائب_تبریزی
سخن خوب است زِ اول خاطرِ کس را نرنجاند
که بعد از گفتگو ،سودی ندارد لَب گزیدن ها
قصاب_کاشانی
سخن خوب است زِ اول خاطرِ کس را نرنجاند
که بعد از گفتگو ،سودی ندارد لَب گزیدن ها
قصاب_کاشانی
.
"سر عشقت مشکلی بس مشکل است
حیرت جان است و سودای دل است
عقل تا بوی می عشق تو یافت
دایما دیوانهای لایعقل است
بر امید روی تو در کوی تو
پای عاشق تا به زانو در گل است
منزل اندر هر دو عالم کی کند
هر که را در کوی عشقت منزل است
هست عاشق لیک هم بر خویشتن
هر که از عشق تو یک دم غافل است
گفتهای حاصل چه داری از غمم
می به نتوان گفت آنچم حاصل است
تا دلم در دام عشقت اوفتاد
در میان خون چو مرغی بسمل است
معطلی مطلق تویی در ملک عشق
هر دو عالم دستهای سایل است
تا گشادی بر دل عطار دست
بر دل عطار بندی مشکل است"
شیخ_عطار_نیشابوری
"سر عشقت مشکلی بس مشکل است
حیرت جان است و سودای دل است
عقل تا بوی می عشق تو یافت
دایما دیوانهای لایعقل است
بر امید روی تو در کوی تو
پای عاشق تا به زانو در گل است
منزل اندر هر دو عالم کی کند
هر که را در کوی عشقت منزل است
هست عاشق لیک هم بر خویشتن
هر که از عشق تو یک دم غافل است
گفتهای حاصل چه داری از غمم
می به نتوان گفت آنچم حاصل است
تا دلم در دام عشقت اوفتاد
در میان خون چو مرغی بسمل است
معطلی مطلق تویی در ملک عشق
هر دو عالم دستهای سایل است
تا گشادی بر دل عطار دست
بر دل عطار بندی مشکل است"
شیخ_عطار_نیشابوری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
کاش من جمعه بودم و تو شعرهایت را
از چشمانِ دلتنگِ من
آغاز میکردی .
از امواجِ سرکشِ گیسوانم
در ساحلِ تنهایی
و از دامن بلند
دوست داشتنهایم
در غروبی سرخ .
من جمعه بودم و
تو چشمهای جوشان
که آرام آرام
از ظرفِ خواهشِ من
سرریز میشدی .
مهتاب_میرقاسمی
خوشبحال انار ها دلتنگ کهمیشوند میترکند ..🍃💞
کاش من جمعه بودم و تو شعرهایت را
از چشمانِ دلتنگِ من
آغاز میکردی .
از امواجِ سرکشِ گیسوانم
در ساحلِ تنهایی
و از دامن بلند
دوست داشتنهایم
در غروبی سرخ .
من جمعه بودم و
تو چشمهای جوشان
که آرام آرام
از ظرفِ خواهشِ من
سرریز میشدی .
مهتاب_میرقاسمی
خوشبحال انار ها دلتنگ کهمیشوند میترکند ..🍃💞
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
⊹ سعدی
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
⊹ سعدی
دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما بیخبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بیخبر ما خبر نداشت
خاقانی
ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت
ما بیخبر شدیم که دیدیم حسن او
او خود ز حال بیخبر ما خبر نداشت
خاقانی
.
ز کدام رَه رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده ناگه به درون دل فِتادی
مولانا
ز کدام رَه رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده ناگه به درون دل فِتادی
مولانا
از چشم تو هر که می پرستی آموخت
ملک دو جهان بجرعه ئی می بفروخت
چون آتش عشق در دل تنگ افتاد
هر چیز که بود در میان جمله بسوخت
خواجوی_کرمانی
ملک دو جهان بجرعه ئی می بفروخت
چون آتش عشق در دل تنگ افتاد
هر چیز که بود در میان جمله بسوخت
خواجوی_کرمانی
.
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
بس که به هجر میدهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
میرسد و نمیرسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
چرخ شنید نالهام گفت منال سعدیا
کآه تو تیره میکند آینه جمال من
سعدی
وه که جدا نمیشود نقش تو از خیال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو حال من
ناله زیر و زار من زارتر است هر زمان
بس که به هجر میدهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روی چو آفتاب تو
دست نمای خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روی تو هر نفسی به هر کسی
میرسد و نمیرسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنین کند
هم به مراد دل رسد خاطر بدسگال من
برگذری و ننگری بازنگر که بگذرد
فقر من و غنای تو جور تو و احتمال من
چرخ شنید نالهام گفت منال سعدیا
کآه تو تیره میکند آینه جمال من
سعدی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
من عشق ترا به جای ایمان دارم
جان نشکیبد ز عشق تا جان دارم
گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرم
نتوانستم از تو چه پنهان دارم
مولانای_جان
من عشق ترا به جای ایمان دارم
جان نشکیبد ز عشق تا جان دارم
گفتم دو سه روز زحمت از تو ببرم
نتوانستم از تو چه پنهان دارم
مولانای_جان
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نِه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندانشود پیش آی خندان ساقیا
مولانا
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نِه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندانشود پیش آی خندان ساقیا
مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.
رقص سماع
موسیقی: رندان مست / محمدرضا شجریان
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاهِ طراران بیا مستان سلامت میکنند
حضرت_مولانا
رقص سماع
موسیقی: رندان مست / محمدرضا شجریان
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا
وی شاهِ طراران بیا مستان سلامت میکنند
حضرت_مولانا
.
آنکه بی باده كند جانِ مرا مست، كجاست؟
وآنکه بيرون برد از جان و دلم دست، كجاست؟
وآنکه سوگند خورم؛ جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبهام اِشكست كجاست؟
وآنکه جانها به سحر نعره زنانند از او
وآنکه ما را غمش از یاد ببرده ست، كجاست؟
جانِ جان است وگر جاى ندارد، چه عجب؟
اينكه جا میطلبد در تن ما هست كجاست؟
غمزهی چشم بهانهست وَزان سو هوسیست
وآنکه او در پس غمزهست دل خست كجاست
پردهی روشن دل بست و خيالات نمود
وآنکه در پرده چنين پردهی دل بست، كجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآنكه او مست شد، از چون و چرا رست، كجاست؟
مولانای_جان
آنکه بی باده كند جانِ مرا مست، كجاست؟
وآنکه بيرون برد از جان و دلم دست، كجاست؟
وآنکه سوگند خورم؛ جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبهام اِشكست كجاست؟
وآنکه جانها به سحر نعره زنانند از او
وآنکه ما را غمش از یاد ببرده ست، كجاست؟
جانِ جان است وگر جاى ندارد، چه عجب؟
اينكه جا میطلبد در تن ما هست كجاست؟
غمزهی چشم بهانهست وَزان سو هوسیست
وآنکه او در پس غمزهست دل خست كجاست
پردهی روشن دل بست و خيالات نمود
وآنکه در پرده چنين پردهی دل بست، كجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
وآنكه او مست شد، از چون و چرا رست، كجاست؟
مولانای_جان
سر به سر از لطف جانی ساقیا
خوشتر از جان چیست؟ آنی ساقیا
میل جانها جمله سوی روی توست
رو، که شیرین دلستانی ساقیا
عراقی
خوشتر از جان چیست؟ آنی ساقیا
میل جانها جمله سوی روی توست
رو، که شیرین دلستانی ساقیا
عراقی