گلها
2.25K subscribers
104K photos
24.8K videos
2.55K files
3.76K links
ساقیا باده بیاور که برانیم همه

که بجز عشق تو
از خویش برانیم همه

#مولانا

https://t.me/goolfs
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.🌿🌻



ﻣﺎ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺑﺮﻓﺘﯿﻢ
ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ

ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ ؟
گفتند ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺳﺖ





🌻🌿
#مولانا
جرعه‌نوشان تو ای شاهد عِلْوی چون صبح

باده از ساغر خورشید جهان‌تاب زنند

#رهی_معیری
ای مهر تو در دل‌ ها وی مهر تو بر لب‌ ها
وی شور تو در سرها وی سر تو در جان‌ ها

تا عهد تو در بستم عهد همه ی بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه ی پیمان‌ ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ ها


#سعدی
باغ باران خورده می نوشید نور
لرزشی در سبزه های تر دوید
او به باغ آمد درونش تابناک
سایه اش در زیر و بم ها ناپدید

شاخه خم می شد به راهش مست بار
او فراتر از جهان برگ و بر
باغ سرشار از تراوش های سبز
او درونش سبزتر سرشار تر

در سر راهش درختی جان گرفت
میوه اش همزاد همرنگ هراس
پرتویی افتاد در پنهان او
دیده بود آن را به خوابی ناشناس

در جنون چیدن از خود دور شد
دست او لرزید ترسید از درخت
شور چیدن ترس را از ریشه کند
دست آمد میوه را چید از درخت ...

#سهراب_سپهری
‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق
نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی

بنگر به نور دیده که زند بر آسمان‌ها
به کسی که نور دادش بنمای آشنایی

#مولانای_جان
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری
تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی
 
#مولانای_جان

.

زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست
پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست

نرگسش عربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینهٔ من خوابت هست؟

عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم
اگر از خَمر بهشت است وگر بادهٔ مست

خندهٔ جامِ می و زلفِ گره‌گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

#حافظ
چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم

بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم
وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم

گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را
درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم

درون خمره عالم چو زنبوری همی‌گردم
مبین تو ناله‌ام تنها که خانه انگبین دارم

دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی
چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم

چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان
چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم

چو دیو و آدمی و جن همی‌بینی به فرمانم
نمی‌دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم

چرا پژمرده باشم من که بشکفته‌ست هر جزوم
چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم

چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم
چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم

کبوترخانه‌ای کردم کبوترهای جان‌ها را
بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم

شعاع آفتابم من اگر در خانه‌ها گردم
عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم

تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی
که هر ذره همی‌گوید که در باطن دفین دارم

تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم

خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو
مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم

#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۴۲۶
بس که دل سوختگی ز آتش هجران دارم
گر به دوزخ بریم، شکر فراوان دارم

اشک و آهم ز فراقت به هم آمیخته شد
بلعجب بین که در آب آتش سوزان دارم

گر بسوزد نفسم هر دو جهان را نه عجب
زان که در سینه بسی سوزش پنهان دارم

داغ و دردی که رسید از تو حرامم بادا
که سر مرهم و اندیشهٔ درمان دارم

شیخ ناپخته به من این همه گو خنده مزن
که دل سوخته و دیدهٔ گریان دارم

بخت برگشته و لخت جگر و چشم پر آب
به هواداری آن صف زده مژگان دارم

من و با خاطر مجموع نشستن، هیهات
که سر و کار بدان زلف پریشان دارم

من و از بندگی خواجه گذشتن، حاشا
که ز فرمانبریش بر همه فرمان دارم

خوش دلم در غم او با همه ویرانی دل
که بسی گنج در این خانهٔ ویران دارم

عین مقصود من از دیر و حرم دست نداد
سر خون ریختن گبر و مسلمان دارم

عاقلان دست به زنجیر جنونم نزنید
که من این سلسله را سلسله جنبان دارم

تا فروغی به سیه روزی خود ساخته‌ام
منتی بر سر خورشید درخشان دارم

#فروغی_بسطامی
- غزل شمارهٔ ۳۴۱
اونجا که وصال شیرازی میگه:

‏گفتمش با غمِ هجران چه کنم؟ گفت بسوز!
گفتمش چاره‌ی این سوز بگو؟ گفت: بساز...
ز خارزار تعلّق کشیده دامان باش
به هر چه می‌کشدت دل، ازآن گریزان باش

قد نهال، خم از بار منّت ثمرست
ثمر قبول مکن، سرو این گلستان باش

درین دو هفته که چون گل درین گلستانی
گشاده‌روی‌تر از راز می‌پرستان باش

تمیز نیک و بد روزگار کار تو نیست
چو چشمِ آینه در خوب و زشت حیران باش

کدام جامه بِه از پرده‌پوشی خلق است؟
بپوش چشم خود از عیبِ خلق و عریان باش

درون خانهٔ خود، هر گدا شهنشاهی است
قدم برون منه از حدّ خویش، سلطان باش

ز بلبلان خوش‌الحان این چمن صائب
مرید زمزمهٔ حافظ خوش‌الحان باش

#صائب_تبریزی
بگذار
به تو فکر کنم
و
دلتنگت باشم
به خاطر تو گریه کنم
و بخندم
و فاصله‌ی وَهم و یقین را بردارم.

          نزار قبانی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
.

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
چو کشتی‌ام دراندازد میان قُلْزُم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته‌تخته بشکافد
که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر‌، خورد آن آب دریا را
چنان دریای بی‌پایان‌، شود بی‌آب چون هامون

شکافد نیز آن هامون‌، نهنگ بحرفرسا را
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون

چو این تبدیل‌ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی‌چون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم
که خوردم از دهان‌بندی در آن دریا کفی افیون



#مولانا
دلم دریا به دریا از تماشای تو می گیرد   
دلم دریاست اما از تماشای تو می گیرد
        
#فاضل_نظری

..

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقبِ سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

#شهریار
ما مشق غم عشق تورا خوش ننوشتیم
اما تو بکش خط به خطای همه ی ما

ای ابر گر از خانه ی آن یار گذشتی
باگریه بزن بوسه به جای همه ی ما

#فاضل_نظری
گر جمله‌ی آفاق همه غم بگرفت
بی‌غم بود آن که عشق محکم بگرفت

یک ذرّه نگر که پای در عشق بکوفت
وآن ذرّه جهان شد که دو عالم بگرفت

#مولانا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
.

تا دیده جمالِ او ، در خواب همی بیند
از خواب و خیالِ او ، بیدار نخواهم شد

هرچند که عطارم لیکن به مجاز است این
بی عطر سر زلفش عطار نخواهم شد

#شیخ_عطار_نیشابوری
🌻🌿


خلوت گُزیده را به تماشا چه حاجت ست
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت ست

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخِر دمی بپرس که ما را چه حاجت ست




🌻🌿
حافظ شیرازی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
هر دلی کو به عشق مایل نیست
حجره‌ی دیو خوان ؛ که آن دل نیست

زاغ گو ، بی‌خبر بمیر از عشق
که ز گل ، عندلیب غافل نیست

دل بی‌عشق ، چشم بی‌نور است
خود بدین حاجت دلایل نیست

بیدلان را جز آستانه‌ی عشق
در رهِ کوی دوست ، منزل نیست

هر که مجنون نشد در این سودا
ای عراقی ! بگو که : عاقل نیست ...



عراقی